چپتر 273: دوباره (یک)
0«...فقط نمیفهمم...آسمان چه مرگشمیریخت شده. لعنتی.»
تمام صفحهنمایشهایی که دیوار راناگهان پوشانده بودند، شبکههای مختصات تاریکهمانجا و سیاه را نشان میدادند.
تا همین چند لحظه پیش، نقشههای گور رویمیکرد آنها نمایش داده میشد، اما حالا نیمی ازحدودی آنها با فضای خالیِ آنسوی مرز اشغال شده بود.
این تمام ماجرا نبود.
مختصاتی که هرگز برنامهریزی، کدنویسی یا مستقر نشده بودند، با چنانسرخ سرعتی تکثیر میشدند که به ازای هر خطی که خاموش میشد،همانجا دو خط روشن میگشت و چیزهای ناشناختهای درست در کنارشان چشمک میزدند.
وقتی یک نقطه خرابناپدید را وصله میکردند، ناحیهلاجوردی وصلهشده دوباره دچار اعوجاج میشد.
نقشههایی ظاهر میشدند که بافتهایشان فروریخته و کف آنها به سمت بالا کشیدهچقدره شده بود. صدها ماب در یک مختصاتِ روی هم افتاده اسپاون میشدند، پیشموجود از آنکه در یک خط واحد کش بیایند و از صفحه بیرون بریزند.
موتور فیزیک بازی کاملاً از هماهنگی خارج شدهمشکل بود، به طوری که اشیای کاملاً سالم درفیلدی جای خود میپیچیدند و پشت و رو میشدند.
در یک سیاهچال، سقف ومشکل کف جابهجا شده بودند و درسرخ یک فیلد، آسمان روی زمین میریخت.
و یکبرای مشکل بزرگ دیگرناگهان هم وجود داشت.
آرنای سرخ.
باس فیلدی که برای مدتیآسمان ناپدید شده بود و ناگهاندیگر دوباره ظاهر شد، قیلین طلایی لاجوردی.
هنوز همانجاآسمان بود و کاربرانمشکل را چرخ میکرد.
«آمار کشتههایبرای اون لعنتیناپدید الان چقدره؟»
«...نمیتونم بشمرم.»
«حدودی بگو، احمق.»
«در حدیآسمان که پکتها حتیمشکل نمیتونن پردازش بشن؟»
هر بار که آن موجود عظیمالجثه سرش رالاجوردی تکان میداد، گروهی از افرادی که به آن چسبیدهالان بودند به خاکستر تیره تبدیل شده و پراکنده میشدند.
هر جا که سمهایش فرودهمانجا میآمد، پیکرهای انسانی له شدهکشتههای و به پودر تبدیل میشدند.
در گوشه صفحه، لاگهایفیلد مرگ به طور بیپایانیمشکل طغیان کرده و سرازیر میشدند.
تا کسی میآمد یکمیریخت خط را بخواند، صد خطداشت دیگر روی هم تلنبار میشد.
و هرگز متوقف نمیشد.
ناپدید هم نمیشد.
در حالت عادی، یک باس فیلد با شکست خوردن ناپدیددیگر میشد و حتی اگر شکست هم نمیخورد، زمان خنکشدن داشت،ناگهان بنابراین طبق طراحی باید در زمان مشخصی به لانه خود برمیگشت.
البته در برنامه واقعی، فقط محوبزرگ میشد و سپس وقتی زمان خنکشدنباس به پایان میرسید، دوباره تولید میشد.
با این حال...
آن موجودطلایی به هیچهنوز وجه ناپدید نمیشد.
باسی که کشته نمیشد، در آرنازمین نشسته بود و هر کاربر و جیامیآرنای را که وارد میشد از بین میبرد؟
چنین چیزیآسمان در دادههایمیریخت گور وجود نداشت.
با این وجود،مدتی کاربران هرگز ازقیلین آمدن دست نمیکشیدند.
در حالی که صدها نفر در یکچرخ طرف به غبار تبدیل میشدند، ستونهای نورنمیتونم تلهپورت از همه جهتها به بالا پرتاب میشد.
فضاهای خالیسقف بلافاصله توسط جمعیتآسمان تازهوارد پر میشدند.
تنها بر اساس این شایعه که با شکست دادنشداشت پاداشهای دیوانهواری دراپ میشود، با لجاجت به داخل میخزیدند،قیلین حتی با اینکه به وضوح مرگ آدمها را میدیدند.
مختصات را از همان جاییناگهان که دوباره زنده میشدند تنظیمهمانجا کرده و مستقیماً به داخل برمیگشتند.
به محض ورود چرخ میشدند وکاربران باز هم به همان جایی کهالان در آن چرخ شده بودند، وارد میشدند.
با رفتن آن دو باگِآسمان قبلی، قیلین کاملاً تنها مانده بودوجود و به قتلعام خود ادامه میداد.
«چرا این لعنتی خاموش نمیشه...»
رهبر تیم نگاهی بهناپدید آن صفحه انداخت ولاجوردی به سرعت رویش را برگرداند.
چیزهای زیادیطلایی برای دیدنهنوز وجود داشت.
هیچ چیزیسقف هم نبود کهآسمان بتوانند خاموشش کنند.
«قرار شدآسمان با تماسهای استردادمشکل پول چیکار کنیم؟»
رهبر تیم قهوه سردش راناگهان به دهانش نزدیک کرد وهمانجا دوباره آن را پایین گذاشت.
«تیم پشتیبانی خطوط رو کلاًهمانجا مسدود کرده. گفتن جواب دادنکشتههای فقط باعث میشه بهشون فحش بدن.»
تمام پرسنل مدیریت سرور باآسمان هدستهایی که فقط دور گردنشان آویزانوجود بود، همانطور به صندلیهایشان چسبیده بودند.
وضعیت اضطراریآسمان هیچ نشانهای ازمشکل پایان یافتن نداشت.
هنوز کاربران سادهلوح زیادی بودند که باور داشتند این فقط یک خطای ساده است، اماکشتههای تعداد زیادی از افرادی که اینجا نشسته بودند و شبانهروز به سرورها خیره میشدند، ازبار قبل حس کرده بودند که این یک پدیده عجیب و کاملاً غیرقابل توضیح با علم است.
برخی حتی معتقد بودند اینهمانجا از آن دست چیزهایی استکشتههای که ترجیح میدادند دربارهاش چیزی ندانند.
شاید... تا جایی کهفیلد نگران بودند مبادا اینمشکل نشانهای از پایان جهان باشد.
اینگونه بودآسمان که همهمیریخت کمتر حرف میزدند.
البته به جزمدتی رهبر تیم عملیاتقیلین و مدیر سرور.
«این، نه اون... نههنوز لعنتی، این چیزا ازمیکرد کجا دارن نشت میکنن؟!»
«نمیدونم. گفتمسقف که نمیدونم، رئیس.آسمان لطفاً دیگه نپرس.»
«اصلاً چیزی هم میدونی، هان؟»
«آره، آره، متأسفم که هیچیناگهان نمیدونم. اما در حال حاضر، احتمالاًکاربران هیچکس روی زمین نمیدونه چه خبره.»
«پس این یه باگه...هنوز یا هر کوفت دیگهای.میکرد نمیتونی حتی یکیشون رو بگیری؟»
«نه، نمیتونم بگیرمشون. گرفتنشون ازآسمان همون اول سخته، ولی فقط یهوجود سوراخ نیست که داره نشت میکنه.»
مدیر سرور هدستزمین را از رویبزرگ یک گوشش پایین کشید.
«انگار بخشهای مختلف هسته داره ساییده و نابود میشه، اما اینکهکاربران کجاست... نه، اصلاً نمیتونم بفهمم مشکل چیه، به هیچ وجه. شاید... اوناحمق مناطق خالی که مثل نویز عمل میکنن هم توش نقش داشته باشن.»
تیم توسعه مدتها پیشهنوز دست از کار کشیدهمیکرد و تسلیم شده بود.
این از آن دستفیلد چیزهایی نبود که بامشکل یک پچ مسدود شود.
آن ناحیه خالی که حتی مختصاتش همدیگر قابل ردیابی نبود، آن فضای گسترده دربرای آنسوی لبه نقشه که هرگز پر نشده بود.
آنجا، آن دو باگناپدید ناشناسِ قبلی ساعتها بودلاجوردی که با هم درگیر بودند.
این درگیریطلایی مستقیماً روی صفحههمانجا نمایش داده نمیشد.
از آنجا کهجابهجا هیچ مختصاتی وجود نداشت،میریخت نمیتوانست نمایش داده شود.
با این حال، از طریق سوراخهایبزرگ سراسر سرور، حداقل میتوانستند به صورت مبهمفیلدی تشخیص دهند که نبردی در جریان است.
اما چون فقط میتوانستند حرکات فوقالعادهقیلین وسیع، سریع و تکهتکه را ببینند، هیچمیکرد راهی برای دانستن دقیق همهچیز وجود نداشت.
به جز اینکه، هر بار که آن دو باآمار هم برخورد میکردند، پیامد آن درون سرور را خرداحمق میکرد و در تمام جهات به نقشهها سرایت مییافت.
تا جایی کهجابهجا هر بار برخوردشان باعثمیریخت لرزش کل سرور میشد.
سیاهچالهای کاملاً سالم از درونمشکل خرد شده و دهها فیلدآرنای به طور همزمان دچار اعوجاج میشدند.
حتی مقادیر بیشماری نویز، که شناسایی نوعطلایی دادههایشان غیرممکن بود، به داخل فشار میآوردندآمار و به ناچار باعث لگ شدن سرور میشدند.
پوچترین چیز این بودهنوز که خود سرور بهمیکرد هیچ وجه بسته نمیشد.
با اینکه رئیس قبلاًفیلد تأییدیه داده و برق قطعبزرگ شده بود... سرور خاموش نشد.
به عبارت دیگر، سرورمیریخت گور در حال حاضروجود بدون برق کار میکرد.
این علت اصلی بود.
دلیلی که باعث میشد این وضعیت بهچرخ جای یک خطای ساده، بیشتر شبیه بهنمیتونم نوعی آخرالزمان سرور در نظر گرفته شود.
حالا، تنها کاری کهفیلد تیم عملیات میتوانست انجاممشکل دهد، فقط صبر کردن بود.
اما به نظر میرسید اینمشکل ضربالمثل که «وقتی نمیدانی چهآرنای کنی، صبر بهترین داروست» درست بود.
ناهنجاریهای سرور که بهناپدید نظر میرسید هرگز پایانلاجوردی نخواهند یافت، ناگهان متوقف شدند.
«ها؟!»
مدیر سرور بدون اینکهفیلد چشم از مانیتور بردارد، فریادبزرگ کوتاه و متعجبانهای سر داد.
در آن لحظه،زمین گوشهای از صفحه بادیگر نور سفیدی شعلهور شد.
بییییییب—
«...حالا این دیگه چیه؟»
«نمیدونم... یه لحظه صبر کن.»
دستان مدیر سرور با عجله روی کیبورد حرکتوجود کرد، اما هیچ تغییری که به طور خاصناپدید با این پدیده عجیب فعلی مقابله کند، رخ نداد.
درست آنسویبرای مرز، درناپدید آن منطقه منتشرنشده.
چیزی ازطلایی آنجا بههنوز بالا پرتاب شد.
درخشش!
یک منبعآسمان نور سفیدمیریخت خالص بود.
در فضایی که مختصات آن کاملاً ناشناخته بود،لاجوردی نوری شکوفا شد، گویی خورشیدی به بالا پرتاب شدهالان باشد، و سپس دوباره به سمت سرور جریان یافت.
تا پیش از این، چیزهایی که بهچرخ داخل پرواز میکردند کدهای شکسته، منابع نشتکرده، یابشمرم دستکم تکههایی از دادهها مثل متنهای نیمهخواندهشده بودند.
این بار، حتیجابهجا داده هم نبود؛زمین فقط نور بود.
درخشش.
درخشش.
درخشش.
همان نور حدودجابهجا دهها بار پشتزمین سر هم منفجر شد.
هر بار کهزمین منفجر میشد، هشدارهابزرگ مانیتورها را میپوشاندند.
نمودار ترافیک به سقفناپدید رسید و پینگ درلاجوردی همهجا بالا و پایین میپرید.
مقدارهایی که تا بههنوز حال ندیده بودند، لاگهامیکرد را کاملاً پر کرد.
«هاا... حالا تموم شد؟»
«چی؟»
«فکر کنم سرور ممکنهناپدید منفجر بشه؟ با دیدن وضعیتیهنوز که همهچیز اینطوری داره میترکه.»
«مدیر تیم.»
«چیه؟»
«اون چیز، بار اضافی از داخل سرور نشأت نگرفته. داره ازسرخ بیرون میاد. از اون فضای خالی و ناشناخته اونجا، یه چیزیهمانجا مدام داره به سمت ما عبور میکنه. به شکل چیزی شبیه نور.»
«نور هم درمدتی هر حال فقطقیلین دادهست، مگه نه؟»
«بله، درسته،طلایی اما... اینهنوز خیلی عجیبه.»
«مگه اوضاعسقف میتونه ازفیلد این عجیبتر بشه؟»
«اون الگو رو اونجا میبینی؟»
چیزی که مدیر به آن اشارهقیلین کرد، بخشی از لاگ بود کهچرخ بهطور متراکمی با اعداد پر شده بود.
«خب که چی؟»
مدیر سرور روی چند مختصاتآسمان که منبع نور از آنها بهوجود بالا شلیک شده بود، ضربه زد.
«فقط یهآسمان چیز با همچینمشکل الگویی وجود داره.»
پنجرهها ظاهر میشدند، میشکستندناپدید و دوباره میشکستند، اما بههنوز نظر میرسید شکل ثابتی دارند.
فقط فرمت جیاوآر نبود.
«چه الگویی؟»
«ارتقای سطح.»
«...ها؟ منظورت چیه؟»
«...منم نمیدونم.طلایی فقط گفتم چونهمانجا الگوی آشنایی بود.»
«...»
مدیر تیمآسمان شقیقههایش رامیریخت فشار داد.
فحشها تا گلویش بالا آمدند،ناگهان اما حتی انرژیای برای بیرونهمانجا ریختنشان برایش باقی نمانده بود.
«الان اینطلایی اتفاق فقط برایهمانجا ما داره میافته؟»
نگاه مدیر سرور روی یک گوشهزمین از مانیتور ثابت ماند، روی پنجره کانالآرنای صنعتی که همیشه باز نگه داشته میشد.
«آه... مدیر تیم. اونمیریخت نور، فقط ما نیستیم.وجود درست مثل همون باگهای قبلی.»
مدیر سرور پنجرهمدتی کانال را کشید وطلایی آن را بزرگ کرد.
اعلانهای اضطراری ازلاجوردی شرکتهای همصنف درکاربران حال ردیف شدن بودند.
پیش از این درباره کدهای شکستهزمین صحبت میکردند، اما حالا همه دقیقاً همانآرنای حرف را درباره یک نور ناشناس میزدند.
اخبار فوری درزمین پنجرههای خبری خارجیبزرگ نیز پایانی نداشت.
اسکرینشاتهایی از همان منبع نور کهقیلین صفحههای هر بازی را میپوشاند، درچرخ زمان واقعی روی هم تلنبار میشد.
پیش از این باگها بودند،همانجا و حالا، انواع سرورهای آنلاینکشتههای توسط یک نور ناشناخته پوشیده میشدند.
«این دیگه چه... تمام اون باگها دقیقاً تومشکل یه روز و یه ساعت منفجر شدن، و حالابرای حتی اون نور هم همهجا همزمان داره اتفاق میافته؟»
مدیر تیمآسمان صندلیاش را کشیدمشکل و نزدیکتر آمد.
چشمانش که صفحهمدتی را دنبال میکردند، پرطلایی از خون شده بود.
کلمه تصادف خیلیلاجوردی وقت پیش دورکاربران انداخته شده بود.
نمیتوانست یک تصادفجابهجا باشد اگر تازمین این حد یکسان بود.
با این حال، چهره مدیر سرور،بزرگ در حالی که به صفحه بزرگشدهباس نگاه میکرد، به شکل متفاوتی منقبض شد.
«اما... یه چیز عجیبی هست.»
«حالا دیگه چیه؟»
«اون نور.سقف همین الانفیلد داره میاد.»
«این دیگهآسمان چه چرتوپرتيه؟ دارهمشکل میاد؟ به کجا؟»
مدیر سروربرای لبهای خشکشناپدید را تر کرد.
«...اینجا.»
روی صفحه، یک درخشش سفیدآسمان بار دیگر شبکه مختصات خالی راوجود پر کرد و سپس فروکش کرد.
با این حال، یک سوراخ منفرد که آنوجود نور از آن به داخل نشت میکرد، به وضوحناگهان به سمت این طرف پاره و باز شده بود.
● ● ●
در دورترین لبه آرنای سرخ،همانجا شکافی که باز شده و بستهاون نشده بود، بار دیگر موج برداشت.
تا پیش از این، همهچیزآسمان در آنسوی دیوار فقط دردیگر تاریکی مطلق فرو رفته بود.
ضایعات نیمهساخته بدون وزن به اطراف شناور بودند،وجود فقط برای اینکه هر بار که آن دوناپدید با هم برخورد میکردند، بیرحمانه منفجر و خرد شوند.
پارگی کجی که مرد سیاهپوشناگهان به درون آن مکیده شدههمانجا بود نیز هنوز آنجا بود.
درخشش!
درخشش!
درخشش!
تاریکی و صحنهای که از طریق شکاف قابل مشاهده بود، همراه با پرتوهایمیکرد نور بیش از دهها بار به شدت موج زدند و قطعات ناقص شناور،حتی همگی توسط امواج خروشان به یک سو کشیده شده و سپس پراکنده شدند.
یک خطالرأس کوه که به پهلوکاربران شناور بود، ناهمواری خود را ازالان دست داد و به دور خود چرخید.
تکهای از دیوار نیمهساخته یکآسمان قلعه به دو نیم تقسیم شدوجود و به دو طرف رانده شد.
شکاف بازشده ضربه رامیریخت دریافت کرد و چندوجود وجب بیشتر پاره شد.
در نهایت، دیدن اینکه دقیقاًناگهان چه چیزی با چه چیزی برخوردکاربران میکرد و ساییده میشد، غیرممکن بود.
اما پرتوهای نوری که در پایان آن برخورد به بیرون پرتاب شدند،الان تا این سوی دیوار نشت کردند و باعث شدند یک شبکه مختصاتبشن کاملاً سالم، یک بار از جای خود خارج شود و سپس بازگردد.
«...»
زیرو برای مدتیزمین طولانی به آنبزرگ لرزش خیره شد.
او میخواست رفتنمدتی به آنسوی دیوارقیلین را امتحان کند.
نه برای فتحلاجوردی آن، و نهکاربران برای نابود کردنش.
فقط از روی کنجکاوی بود.
برخلاف اعلانها یا کاربرانی که هنوز به خودوجود نیامده بودند و درباره باگها یا ویروسها یاوهگوییناپدید میکردند، او بهطور غریزی آن را احساس کرد.
این واقعیت که این نوعی نشانه یا فاللاجوردی بود که در آن منبع یا قوانین ایناون جهان بهطور ناخودآگاه به بیرون نشت کرده بود.
بنابراین، او میخواست فقط به درون آن فضایمیکرد پارهشده برود و حداقل برای یک بار هم کهبگو شده، آن را به درستی با چشمان خودش ببیند.
اما در کمال تعجب،فیلد برخلاف آن افراد قبلی،مشکل زیرو نمیتوانست عبور کند.
چون او هنوززمین چیزی بیش ازبزرگ یک تکه داده نبود.
احساس اینکه چیزهای اینناپدید طرف، یعنی دنیای بازی،لاجوردی در حال بیاهمیت شدن بودند.
در یک لحظه خاص، زمانی کهکاربران گوشهای از سینهاش به شدت بهالان سمت آن شکاف تاریک متمایل شده بود.
از آنسقف شکاف، ناگهانفیلد چیزی بیرون پرید.
در ابتدا، فکرزمین کرد تاریکی فقط یکدیگر لایه ضخیمتر شده است.
از آنجا که یک پیکرناگهان کاملاً سیاهرنگ از یک فضای سیاهکاربران بیرون میآمد، هیچ مرزی وجود نداشت.
او نمیدانست چنین چیزی چگونه ممکن است، اما باآمار باز کردن بیشتر شکافِ از قبل گشادشده با هراحمق دو دست، بالاتنهاش را دوباره به این طرف آورد.
آن همانسقف مرد سیاهپوشفیلد ناشناس قبلی بود.
البته، او دونگ بونگسو بود.
«...»
دونگ بونگسو با بیتفاوتی یکهمانجا بار به زیرو و اطرافکشتههای نگاه کرد، سپس بازوهایش را چرخاند.
وزن بازگشته بود.
به عبارت دیگر، او تأییدمشکل کرد که بار دیگر تحتآرنای قوانین فیزیکی خاصی قرار گرفته است.
و آن هممدتی در یک موتور فیزیکطلایی بسیار شبیه به زمین.
خاک سرخ هم همانطور بود.
تق.
ابتدا یک پا زمین رامشکل لمس کرد و پای دیگرآرنای به دنبال آن پایین آمد.
زانوهایش یک بار خمناپدید و راست شدند ولاجوردی وزن خودش را تحمل کردند.
این همان پایی بود کههمانجا پس از بلعیدن ارباب اهریمنیکشتههای پایانجهان تازه جوانه زده بود.
دستها نیز همانطور بودند.
«درست رسیدم.»
این مکان هیچ تفاوتیناپدید با زمانی که آنجالاجوردی را ترک کرده بود، نداشت.
کاربران هنوز در حال فروپاشی به پودرچرخ خاکستری و زمین افتادن بودند و تودههاینمیتونم در حال سرد شدن روی آنها تلنبار میشدند.
فضایی که دقیقاً همینطور بود، جایی که اجسادمشکل بودند اما جسد نبودند، ویرانهها بودند اما ویرانهفیلدی نبودند، و یک آرنا بود اما آرنا نبود.
اما کف زمین درست درمشکل وسط آن، هر از گاهیآرنای از جای خود خارج میشد.
اینطور نبود که بافتها در حال شکستنطلایی باشند، بلکه به نظر میرسید چیز دیگری کهکشتههای در زیر قرار دارد، در حال برآمدن است.
علت اعوجاجی کهلاجوردی او را بهکاربران آنسوی دیوار فرستاده بود.
و ارباب آنجابهجا اعوجاج درست درزمین وسط آن آرنا بود.
قیلین طلایی لاجوردی.
موجود عظیمالجثه سرش را چرخاند.
درخشش روی فلسهایلاجوردی پنجرنگش در حالکاربران عمیقتر شدن بود.
نقاطی که ساییدهجابهجا شده بودند پوشانده شدندمیریخت و رنگهایش عمیقتر شدند.
یال یک شیر، سبیلهایمیریخت یک اژدها، و یک شاخداشت بلند منفرد روی تاج سرش.
چشمانش که با پنجناپدید رنگ آمیخته شده بود، تصادفاًهنوز به سمت دونگ بونگسو چرخید.
نگاه دونگطلایی بونگسو با آنهمانجا چشمها گره خورد.
و سپس.
پوزخند.
«واقعاً خودتی، کلید.»
او با خوشحالی خندید.