چپتر 76: -
0«ببین چقدر بزرگ شدی!»
سامانتا دوور، که حالا مادرم بود، از همان لحظهای کهداخلی چشمش به من افتاد با خوشحالی جیغی کشید و بهنکنم محض باز شدن در، خودش را به سمتم پرت کرد.
بدون اینکه وقت کافیعزیزم برای جاخالی دادن داشتهسرما باشم، در آغوشش افتادم.
«اوخ...»
بعد از چند ثانیه تقلا کردن، تسلیم شدم. به طرزدرآوردم عجیبی، از آغوش او احساس دافعه نداشتم. با حس کردن آغوشجلوی گرم مادرم، احساس کردم بدنم سست شد و ذهنم آرام گرفت.
احساس عجیبوارد و در عینکتم حال آشنایی بود.
...حس خوبی داشت.
«بذار خوب نگات کنم.»
بعد از یک دقیقه کامل، مرا از آغوشش رهاکفشهایم کرد، گونههایم را با هر دو دستش فشار دادحین و با لبخند بزرگی روی صورتش به من نگاه کرد.
«ببین چقدر خوشتیپتر شدی!درآوردم مطمئنم همه دخترای آکادمی برایقسمتهای قیافهات غش و ضعف میرن.»
«...»
در حالی کهخوبی سرم را تکانخوب میدادم، گوشه لبم پرید.
...کاش واقعیت داشت.
از بین تمام مشخصاتم،درآوردم فقط جذابیت بود کهدنبالش قصد بالا رفتن نداشت.
کجام خوشتیپتر شده بود؟
مادرم با نگاهی به اطرافبذار و حس کردن نسیم شبانه،کامل سریع مرا به داخل خانه کشید.
«اوه عزیزم، بهترهبخوری بیای تو. نمیخوایم کهبستم سرما بخوری، مگه نه؟»
«آره.»
-تق
در راآشنایی پشتم بستم وبذار وارد خانه شدم.
کفشهایم را درآوردم و کتمآره را آویزان کردم، سپس سریع بهکتم دنبالش به قسمتهای داخلی خانه رفتم.
در حین راه رفتن، نمیتوانستم جلوی خودم را بگیرم و به تمام عکسهای آویزان روی دیوار نگاهبگیرم نکنم. عکسهای بسیار متنوعی روی دیوارها بود. عکسهایی از رن قبلی، عکسهایی از کسانی که حالا پدرمیزدم و مادرم بودند، و چند عکس دستهجمعی از آنها با افرادی که حدس میزدم از گیلدشان باشند.
آنها در عکسها بهطور ویژهای خوشحالبیای به نظر میرسیدند... نمیفهمیدم چرا آنپشتم افراد میخواستند اینطور به آنها نارو بزنند.
با پیچیدن به سمتداشت چپ راهرو، خیلی زودکنم وارد اتاق نشیمن شدم.
به محض اینکه قدم بهآره اتاق نشیمن گذاشتم، چشمانم فوراًدرآوردم روی شخص خاصی قفل شد.
'پس این رونالد دووره، پدرم...'
رونالد دوور، که حالا پدرم بود، درنمیخوایم حالی که روی مبل نشسته بود و چندکفشهایم برگه را بررسی میکرد، نگاهی به سمتم انداخت.
با تکانآشنایی دادن سرشداشت به سمتم، گفت:
«خوش اومدی.»
«...آه، بله.»
در حالی که احمقانه به پدرم،بیای رونالد، خیره شده بودم، این تنهاپشتم کلماتی بود که از دهانم خارج شد.
به جز چشمانم، او کپی برابر اصل منِ فعلی بود. اجزای صورتش کاملاً شبیه من بود ولبخند در کنار موهای پرکلاغیاش، شبیه نسخه مسنتر من به نظر میرسید. با این حال، اگر مجبور بودمگوشه تفاوتی بینمان پیدا کنم، این بود که صورتش آن حالت بچگانه و خامی را که من داشتم، نداشت.
رفتار و منش او تضاد شدیدیپشتم با من داشت، چرا که بهآویزان شدت باوقار و جدی به نظر میرسید.
«اوه بیخیال رن،کفشهایم خجالت نکش. بیاآویزان پیش من بشین.»
مادرم که کنار پدرم نشسته بود، سریع مرا ترغیب کردمگه که کنارش بنشینم. بعد از یک ثانیه تردید، زیر نگاهدنبالش سنگین و پرفشارش، چارهای نداشتم جز اینکه مطیعانه کنارش بنشینم.
بعد از اینکه نشستم، آستین شوهرش رانگات کشید تا مطمئن شود که حواسش جمعدستش است، سپس به من نگاه کرد و گفت:
«خب، برامون تعریفبخوری کن ترم اولتپشتم تو آکادمی چطور بود؟»
یک ثانیه مکث کردم تا افکارمآویزان را جمعوجور کنم، به هر دوی آنهاراه خیره شدم و شروع به صحبت کردم.
«خب، ازخانه کجا شروع کنم؟بهتره با اینکه من...»
...و اینگونه شروع به تعریف اتفاقاتی کردم که در طول اقامتمرا تحصیلیام در لاک برایم افتاده بود. عمداً چیزهایی مثل رفتن به بازارمطمئنم سیاه و مصرف بذر محدودیت و اینجور چیزها را از قلم انداختم.
وقتی مسیر مکالمهبخوری به سمت حادثهپشتم هولبرگ کشیده شد، خب...
فقط همین را بگویمدرآوردم که اوضاع خوب پیش نرفت،قسمتهای چون مادرم حسابی ناسزا گفت.
یادم میآمد که در آن زمان پیامهای زیادی برایم میفرستاد، خوشبختانهآره به او اطمینان داده بودم که حالم خوب است. وگرنه اصلاًداخلی تعجب نمیکردم اگر ناگهان وسایلش را جمع میکرد و به هولبرگ میرفت.
در حین صحبت کردن، ابتدا کمیخوب معذب بودم، اما هر چه بیشتررها حرف میزدم، احساس راحتی بیشتری میکردم.
...حس میکردم این یکی از همان گفتوگوهای متعددی است کهدرآوردم در طول سالها با آنها داشتهام. به طرز عجیبی نوستالژیکنمیتوانستم و آشنا بود، که احساس بسیار عجیبی به شمار میرفت.
در حین صحبت، از آنچه مشاهده کردم، پدر فعلیام، رونالد دوور، با وجود اینکهنمیتوانستم در ظاهر سرد به نظر میرسید، اما دروناً بسیار گرم بود. او مانند مادرمبودند آدم پرحرفی نبود، اما هر از گاهی وارد بحث میشد تا نظرش را بیان کند.
اگرچه به چشم نمیآمد، اما همین نظرات کوچک اوبخوری همیشه باعث ادامه یافتن گفتوگو میشد و طولی نکشیدآویزان که اتاق در فضایی هماهنگ و صمیمی غرق شد.
...این فضا. این گرما.
-چکه! -چکه!
با حس کردن اشکهای داغی که روی گونههایمدنبالش جاری شده بود، برای یک ثانیه خشکم زد وبگیرم سپس سریع آنها را از روی صورتم پاک کردم.
«آه، ببخشید. نمیدونم چم شد.»
مادرم با دیدن گریهام،داشت فوراً به سمتم خیز برداشتدقیقه و مرا در آغوش گرفت.
«آخی، میدونم روزای سختیمگه رو گذروندی... بیا، میتونیوارد تو بغل مامانت گریه کنی.»
با حس کردن خودم در آغوش گرم او، برایقسمتهای کسری از ثانیه ذهنم خالی شد. مدت کوتاهی بعد،عکسهای گویی سدی شکسته باشد، اشکها از گونههایم سرازیر شدند.
فرستاده شدن به دنیایی دیگر که همهچیز در آن متفاوت بود و گذراندن دووارد ماه گذشته به تنهایی، بدون اینکه کسی را جز خودم برای تکیه کردن داشته باشم...بگیرم کلمات و آغوش گرم او باعث شد احساسات پنهانی که در درونم بود، فوران کند.
طولی نکشید که پدرم نیز به ایننگات آغوش پیوست و خیلی زود خودم رادستش مدفون در میان هر دوی آنها یافتم.
«خیلی خب،سرما کافیه، منمگه دیگه خوبم.»
بعد از چند دقیقه و پس از اینکه آرام شدم، توانستم خودمحین را از آغوششان رها کنم. در حالی که لباسهایم را که حالاعکسهایی حسابی به هم ریخته بود مرتب میکردم، سعی کردم موضوع را عوض کنم:
«...خب، این تماماوه چیزی بود که اتفاقنمیخوایم افتاد. اوضاع گیلد چطوره؟»
مادرم با لبخندی درخشان، پسبذار از اینکه برای یک ثانیه بامرا شوهرش ارتباط چشمی برقرار کرد، گفت:
«همهچیز عالیه. به جزمگه اینکه مجبوریم گهگاهی اضافهکاری کنیم،کفشهایم بقیه چیزا خوب پیش میره.»
با نگاهی کوتاه بهدرآوردم آنها، لبخندی زدم ودنبالش به پشتی مبل تکیه دادم.
«...که اینطور؟خانه پس خوشحالمعزیزم که حالتون خوبه.»
دروغگوها.
من ازسرما قبل همهچیزمگه را میدانستم.
بخشی از وجودم از اینکه هنوز مشکلاتشانسپس را از من پنهان میکردند، کمی احساسنمیتوانستم تلخی میکرد، اما تا حدودی درکشان میکردم.
...آنها نمیخواستند مشکلاتشاناوه روی من تأثیر بگذارد،نمیخوایم و حق هم داشتند.
چرا باید میخواستند فرزندشان که در بهترین آکادمی قلمرو انسانها درس میخواند،رها تحت فشار قرار بگیرد؟ تنها چیزی که میخواستند این بود که پسرشان بادخترای خوشحالی درس بخواند در حالی که آنها از پشت از او حمایت میکردند.
«هممم.»
صدای قدمهای کوچکی گفتوگوی ما را قطع کرد. دختربچهای با لباسرفتم خوابی گشاد و یک خرس عروسکی بزرگ در دست راستش، بامتنوعی احتیاط وارد اتاق نشیمن شد و خوابآلود چشمهای کوچکش را مالید.
موهای سیاه و لطیفی داشت که تا روی شکمش میرسید،مگه و چشمهایش که سایه آبی رنگی شبیه به چشمهای مندنبالش داشتند، با حالتی مهآلود به عروسک خرسی توی آغوشش نگاه میکردند.
گونههای تپل و گلگونش که کمی هم سرخکنم شده بودند، باعث میشد هر کسی که نزدیکشداد بود دلش بخواهد آنها را محکم فشار دهد.
حتی من هم با دیدنآره ورودش به اتاق، وسوسه شدمدرآوردم آن گونهها را فشار دهم.
دخترک با نگاهی بهدرآوردم سمت من، سر کوچکشدنبالش را کج کرد و گفت:
«...داداش بزلگ؟»
سر
جایم خشکم زد ومگه به دخترک خردسالی که واردکفشهایم اتاق شده بود خیره شدم.
«پس این خواهرم نولاست؟»
با نگاه به دختر کوچکی کهبیای تازه وارد اتاق شده بود، فوراً فهمیدمبستم که او باید خواهر دوسالهام باشد. نولا.
«داداشی؟»
نولا که برای دومینمگه بار صدایم میکرد، دستهایشوارد را به سمتم دراز کرد.
«چقدر نازه.»
مادرم با لبخندی بهعزیزم نولا نگاه کرد و سپسبخوری دوباره چشم به من دوخت.
«نولا تمام تلاشش روداشت کرد که بیدار بمونهکنم تا فقط تو رو ببینه...»
مادرم نولا را بغلمگه کرد، به سمتم آمد وکفشهایم او را به دستم داد.
پس از یک ثانیه مکث،کتم دستم را زیر باسن کوچکش گذاشتمرفتم و نولا را در آغوش گرفتم.
«هوم.»
نولا دستهای کوچکش را دور گردنم حلقهنگات کرد، چهرهاش از هم باز شد، چشمهایشدستش را بست و بلافاصله به خواب رفت.
با حس کردن نفسهای منظمش رویپشتم گردنم، فقط توانستم سر جایم میخکوبآویزان بمانم. تکان نخوردم چون میترسیدم بیدارش کنم.
نگاهم برای کمکخواستن به سمتکتم پدر و مادرم چرخید، اما تنهارفتم با چهرههای خندان آنها روبهرو شدم.
...اِاِاِ، الان باید چیکار میکردم؟
در دنیای قبلیام آدم گوشهگیری بودم. هیچوقتنگات با بچهها سروکار نداشتم و خودم همدستش بچهای نداشتم. اصلاً نمیدانستم باید چه کار کنم.
...اما عجیب بود. از این حسپشتم بدم نمیآمد. درحالیکه نولا را در آغوشسپس داشتم، حس محافظت عجیبی در درونم جوشید.
احساس میکردم هیچچیز نمیتوانددرآوردم مانع از محافظت من ازقسمتهای این کودک در آغوشم شود.
با نگاهی دقیقتر به نولا که معصومانه درسرما آغوشم خوابیده بود، فهمیدم که حتی بدون تأثیر احساساتکتم رن قبلی... برای محافظت از او هر کاری میکردم.
...
بعد از اینکه پنج دقیقه دیگرپشتم نولا را نگه داشتم، مادرم بلندآویزان شد و او را از آغوشم گرفت.
«خب دیگه، نولاکفشهایم رو بده به من.سپس حتماً خستهای، برو بخواب.»
طولی نکشید که مرا به اتاقمبیای فرستاد و من هم با کمال میلبستم قبول کردم، چون واقعاً احساس خستگی میکردم.
از پلهها بالا رفتم و وارد جایی شدم که به نظر میرسید اتاقم باشد. اتاقفشار نسبتاً بزرگی بود که اندازهاش به اتاق من در لاک شباهت داشت. با این حال،حالی در مقایسه با دکوراسیون بیروح لاک، این اتاق پر از پوستر، مجله و تزئینات دیگر بود.
با نگاهی به اطراف اتاق،آره روی تختی که در گوشه قرارکتم داشت نشستم و نفس عمیقی کشیدم.
با وجود اینکه اولین بارم بود که اینجا میآمدم،قسمتهای برایم ناآشنا نبود. حس عجیبی بود. با حسی کهعکسهای در لاک داشتم فرق میکرد. اینجا بیشتر احساس آرامش میکردم.
...به نظر میرسید اینعزیزم بدن اینجا را بهسرما خوبی به یاد میآورد.
از جا بلند شدم و باخوب نگاهی به قفسههای اتاق، عکسی از رنگونههایم قبلی در کنار پدر و مادرش دیدم.
قاب عکس را برداشتم تا تصویر را بهتروارد ببینم؛ او را دیدم که با دستهگلی درداخلی دست، در کنار والدینش جلوی آکادمی لبخند میزد.
-پنگ!
...اما، به محض اینکه عکس رابیای در دست گرفتم، برای کسری ازپشتم ثانیه احساس کردم قلبم تیر کشید.
با کمی لرزش، نزدیک بود قاب عکس راکنم روی زمین بیندازم. با اخم، نگاه دقیقتری بهداد عکس انداختم. و آنجا دیدمش. نه. میتوانستم حسش کنم.
در پسِ لبخند رنمگه در عکس، غم ووارد اندوه عمیقی پنهان شده بود.
«دقیقاً چه بلایی سرت اومد؟»
...چی باعثخانه شد بهعزیزم این روز بیفتی؟
-شترق!
خودت رو جمعوجور کن.
الان دیگر هیچ فایدهای نداشت که بررسی کنم چه اتفاقی برایرفتم رن قبلی افتاده است. باور داشتم که تا آخر ماه میتوانممتنوعی بفهمم چه بلایی سر رن آمده و حسرتهایش را برطرف کنم.
شاید این تنها راهی بود کهبیای احساساتش بدنم را ترک میکردند وپشتم بالاخره این بدن تماماً مال خودم میشد...
کاملاً مطمئن نبودم،خوبی اما... او حداقلخوب لایق همین مقدار بود.
به خاطر اینکه شانس دومی به من داده بودکفشهایم و همچنین خانوادهای شاد و گرم نصیبم کرده بود،حین برطرف کردن حسرتهایش کاری بود که باید انجام میدادم...
درحالیکه به سقف سفید اتاق خیره شده بودم،دنبالش با یادآوری حرفهایی که لحظاتی قبل از ورودخودم به خانه به خودم زده بودم، لبخند تلخی زدم.
در آن زمان، بارها به خودم گفتهنمیخوایم بودم که بیش از حد به پدروارد و مادرم در این دنیا وابسته نشوم.
به خودم گفته بودم هیچبذار فایدهای ندارد به غریبههایی کهکامل تا به حال ندیدهام دل ببندم...
...اما داشتمسرما کی رومگه گول میزدم.
با یادآوری گونه لطیف نولا که همین چند لحظه پیش روی شانهامحین قرار داشت و همچنین چهرههای گرم پدر و مادرم وقتی به منعکسهایی دلداری میدادند... دیگر میدانستم که برای وابسته نشدن خیلی دیر شده است.
-پومف
درحالیکه روی تشکخوبی سفید ولو میشدم،خوب با خودم فکر کردم.
«این حس...سرما اونقدرها هممگه بد نیست.»