چپتر 130: نامی برای خود ساختن (3)
0مدتها به دنبالش میگشتمقابل و در مکانی کاملاًهوهوهو غیرمنتظره با هم روبرو شدیم.
حالا که شخصاً اوبنابراین را میدیدم، حریفی بهچیزی مراتب جذابتر به نظر میرسید.
در اینجا با افراد زیادی روبروشکل شده بودم که کاملاً جالب به نظرروشن میرسیدند، اما او در میانشان استثنایی بود.
نه، او کسی بود که همکردم خودش و هم چی کشتار بهشتیاشسینهام را تا حد بینظیری ارضا میکرد.
شاید...
همین کافی بود تا ازحتی خودش بپرسد که آیا حسخوبی جاذبه اینگونه است یا نه.
بیآنکه متوجهمسئله شود، لبخند درخشانیتنها زد و گفت:
«پیرمرد بک.»
«بله، بانوی جوان.»
«وقتی اولین بارمیکوبید هم رو دیدیم، فقطاینکه یه لرزش حس کردم.»
«اما حالا، قلبم جوریدیوانهوار میکوبه که انگار میخوادبیان از سینهام بیرون بزنه.»
در آن لحظه، برقی در چشمانشکردم درخشید و به آرامی تاریک شد، مانندبیرون قطره جوهری که در آب پخش میشود.
با دیدن این صحنه،قابل پیرمرد بک با صداییهوهوهو ضعیف و لرزان گفت:
«...بانوی جوان، فکرمیکوبید میکنم فعلاً بایدبدون بریم. اگه نریم...»
«کوکوک.»
خنده خفه و کلافهفقط یون یونگها، صدای مضطربجوری پیرمرد بک را قطع کرد.
[بکش. همهشون رو بکش.]
چی کشتار بهشتی به شدت به قلبش میکوبید،چیزی بنابراین حتی بدون اینکه پیرمرد بک چیزی بگوید،حقیقت به خوبی میدانست در چه وضعیتی قرار دارد.
فقط مسئله این بود که...
این حقیقت که حتی این لرزش دیوانهوارقلبم در قلبش تنها به این شکل قابلبزنه بیان بود، برایش سرگرمکننده به نظر میرسید.
«کوکوک. هوهوهو.»
خنده سرکوبشدهاشقلبش روشن وبنابراین واضح بود.
و به همین دلیل،دیوانهوار بیشتر شبیه به یکبیان مجازات بهشتی احساس میشد.
یون یونگهابار از جایشفقط بلند شد.
«آره، آره، پس این...»
ضربان قلب یکمیکوبید هیولا باید چنینبدون حسی داشته باشد.
یون یونگها پیش از پایینتنها رفتن از سقف، یک بارسرگرمکننده دیگر به دونگ بونگسو نگاه کرد.
پیرمرد بکبار بلافاصله بهفقط دنبالش رفت.
وااااااه-!
درست در همان لحظه، باحتی تولد یک جوان بامنشین جدید،خوبی فریاد تشویق جمعیت به هوا برخاست.
اما یون یونگها هیچچیز نمیشنید.
[بکش. همهشون رو بکش.]
کوبش چیتنها کشتار بهشتی گوشهایشبیان را کر میکرد.
«باز هم همون آدمه؟ امروز هم فقطاینکه داره به... برادر بزرگ دونگ زل میزنه... ها؟مسئله این دفعه به این زودی داره میره پایین؟»
ها سون-هیانگ در حالی کهتنها به سقف تالار انقیاد شیاطین درهوهوهو روبرویشان اشاره میکرد، این را گفت.
وقتی پنگ هوریو نگاه کرد، یون یونگهاقلبم به همراه پیرمرد بک در حال پایینبزنه پریدن به سمت جاده بزرگ مرکزی بود.
سپس، به سرعت ازقابل میان تماشاچیان عبور کردههوهوهو و محوطه را ترک کردند.
«حق با توئه. نکنه به مردهابدون تمایل داره؟ با اون صورت خوشگلش،وضعیتی جفت بینظیری برای برادر دونگ میشه...»
«برادر بزرگ پنگ!»
ها سون-هیانگبار بر سر پنگلرزش هوریو فریاد زد.
در همین اواخر هم، زنانبیان زیادی به خاطر هاله عجیبروشن دونگ بونگسو به او چشم میدوختند.
اما حالا، نمیتوانست جلوی تنفرش از پنگ هوریو را بگیرد کهمیدانست سعی داشت او را با کسی جفت کند، آن هم دربرایش حالی که حتی مشخص نبود آن شخص مرد است یا زن.
«هی، گوشمسئله برادر بزرگتدیوانهوار رو کر میکنی.»
«همف، برامبار مهم نیست کرلرزش بشی یا نه.»
«ببین، به یکی میگه "برادر بزرگ" وسرگرمکننده به اون یکی میگه "داداش بزرگ". برای همینهمجازات که زنها اینقدر سختن. مگه نه، برادر دونگ؟»
دونگ بونگسو بدون اینکهبنابراین پاسخی بدهد، رفتن یونچیزی یونگها را تماشا کرد.
درست مانند او، یون یونگها نیز بدون اینکهبیان حتی یک روز را از دست بدهد، مسابقاتبیشتر را از بالای تالار انقیاد شیاطین تماشا کرده بود.
دقیقتر اینکه، او مسابقات رالرزش زیر نظر نداشت، بلکه بهانگار دونگ بونگسو خیره شده بود.
آیا یک شکارچی بود که طعمهاشبرایش را بررسی میکرد؟ یا به خاطردلیل کنجکاویِ دیدن یکی از همنوعان خودش بود؟
در هر صورت اهمیتی نداشت.
به هر حال، او بهتنها تازگی مطمئن شده بود کهسرگرمکننده زمان اقدام آن زن نزدیک است.
او هرگز قبل از دونگ بونگسوکردم سقف را ترک نکرده بود، اماسینهام امروز اولین باری بود که زودتر میرفت.
احتمالاً در حالشکل انجام آخرین آمادهسازیها برایسرگرمکننده آن روز بزرگ بود.
دلیل اینکه یون یونگها برایحتی اولین بار در ژنگژو ظاهرخوبی شد، مسلماً به خاطر او نبود.
برخورد آنها در مسافرخانه پاک و روشنقابل یک تصادف محض بود، و این موضوعواضح در گفتگوی کوتاهشان کاملاً مشهود به نظر میرسید.
هدف اصلی او از آمدن به اینجاقلبم قطعاً شرکت در این مسابقات هنرهای رزمیبزنه جوانان زیر آسمان، یا خود تورنمنت بود.
او قرار بودشکل چه نوع حادثهایبرایش به بار بیاورد؟
و چهقلبش نوع آمادهسازیهاییبنابراین انجام داده بود؟
کنجکاو شده بود.
این احساسی بوددیدیم که در زندگیاش بهقلبم ندرت تجربه کرده بود.
میخواست یون یونگها راقابل تعقیب کند و سرهوهوهو در بیاورد، اما خودداری کرد.
نباید این کار را میکرد.
فعلاً، نگاههایشانمسئله هنوز دردیوانهوار هم قفل بود.
فقط به این دلیل که او اینقلبم مکان را ترک کرده بود، به این معنیلحظه نبود که دیگر او را زیر نظر ندارد.
در یک موقعیتشکل نامشخص، نمیتوانست اولینبرایش حرکت را انجام دهد.
حتی اگر بیحرکت ماندن در این لحظه بهچیزی معنای از دست دادن زمان مناسب برای شکار بود،دیوانهوار باز هم نمیتوانست ریسکِ یک اقدام عجولانه را بپذیرد.
ماهیتِ یکمسئله مسابقه خیرهدیوانهوار شدن همین بود.
لحظهای که پلک بزنی، باختهای.
تحمل کن.
باید تحمل کنی.
دونگ بونگسو مردیحقیقت بود که تحمل کردن،قابل تخصص اصلیاش محسوب میشد.
فقط کمی، فقط کمی بیشتر.
اگر هیچ روزنهایشکل پیدا نشد، حتیبرایش در آن صورت...
چارهای جز برخوردمیکوبید قدرت خالص دربدون برابر قدرت باقی نمیماند.
طولی نکشید که یوندیوانهوار یونگها و پیرمرد بک کاملاًبرایش از دید او ناپدید شدند.
نگاه دونگ بونگسودیدیم به سرعت به سمتقلبم صحنه هنرهای رزمی بازگشت.
ها سون-هیانگ و پنگ هوریو برای گذراندن وقتهوهوهو دوباره به جر و بحث پرداختند و چالشگران جدیدیمیشد برای رقابت با هنرهای رزمی خود روی صحنه رفتند.
زمان سپری شد.
دانگ! دانگ! دانگ!
چند ساعت بعد، زمانی کهلرزش ساعت خروس فرا رسید وانگار خورشید شروع به غروب کرد.
طبل بزرگ درشکل انتهای شرقی اتحادبرایش رزمی به صدا درآمد.
این سیگنالی بود که در نهایتبدون پایان دور مقدماتی مسابقات هنرهای رزمیوضعیتی جوانان زیر آسمان را اعلام میکرد.
«هوف. بالاخره مقدماتی تموم شد.»
«که اینطور. پس بالاخره فردالرزش فینال شروع میشه. متأسفانه منانگار به این جشنواره دعوت نشدم. هاها.»
«چرا میخندی؟ تو رئیس خانوادهبیان پنگ هستی و حتی نتونستیروشن به فینال برسی. این برات خندهداره؟»
«باید بهقلبش جای خندیدنبنابراین گریه کنم؟»
«چی؟»
«من به قهرمان احتمالی باختم،لرزش پس وقتی فینال تموم بشه،انگار منم یه اعتباری به دست نمیآرم؟»
با شنیدن حرفهای پنگ هوریو، هابرایش سون-هیانگ در حالی که به نیمرخدلیل بیتفاوت دونگ بونگسو نگاه میکرد، لبخندی زد.
«فکر کنم همینطور باشه.»
آن دو ازحقیقت همین حالا پیروزی دونگقابل بونگسو را پیشبینی میکردند.
این امر اجتنابناپذیر بود، چرالرزش که بهترین ستارههای نوظهور درانگار جناح ارتدکس فعلی، سه ستاره بودند.
و یکی از آنقابل سه ستاره، ستاره هژمونهوهوهو پنگ هوریو، شکست خورده بود.
ستارهی شمشیر پیش از این در جریان قتلعامچیزی بزرگ آنهویی به خاک بازگشته بود و تنها کسیدیوانهوار که باقی مانده بود، ستاره شراب، اولجی چو بود.
پنگ هوریو هنوز مبارزه اولجی چو راقابل ندیده بود، اما حتی برای یک لحظه همدلیل باور نداشت که او از خودش برتر باشد.
دونگ بونگسو که تافقط آن لحظه سکوت کردهجوری بود، لب به سخن گشود.
«اینجا قلب دشتهای مرکزیه،قابل اتحاد رزمی ژنگژو. بههوهوهو این راحتیها نخواهد بود.»
او چیز بیشتری نگفت.
قلب دشتهای مرکزی.
و بهبار این راحتیهافقط نخواهد بود.
همین کافی بود.
دشتهای مرکزی،قلبش نه، نیوبنابراین موریم آنلاین.
شکارگاهی کهمسئله محدودیتهایش واقعاًدیوانهوار ناشناخته بود.
آن دو هیچ ایدهایفقط نداشتند که چه افرادجوری باورنکردنیای در اینجا ظاهر شدهاند.
تنها با دیدن چند ستاره نوظهور از فرقههای معتبر ارتدکس،روشن آنها کل نتیجه مسابقات هنرهای رزمی جوانان زیر آسمان راآره پیشبینی میکردند، انگار که تمام دشتهای مرکزی را دیده بودند.
'حداقل سه نفر در فینالحتی حضور دارند که نمیتوانم پیروزیامخوبی را در برابرشان تضمین کنم.'
یون یونگها، جونگ جیهانگ.
و.
با وجود اینکه هیچکسقابل به او توجهی نمیکرد،هوهوهو مردی به نام سونگ هوی.
او بهقلبش وضوح یکبنابراین استاد بینظیر بود.
علاوه بر این، او حتی نمیدانست چه اساتیدبیان دیگری ممکن است در سکوهای جنوبی و شمالیبیشتر که او تماشایشان نکرده بود، شرکت کرده باشند.
«خب، دنیا بزرگه، پس کیلرزش میدونه چه اساتیدی قبل از اینکهمیخواد ناگهان ظاهر بشن، در کمین نشستن؟»
«اوه، بیخیال. یعنی واقعاًقابل ممکنه کسی قویتر از برادرسرکوبشدهاش بزرگ دونگ وجود داشته باشه؟»
«دشتهای مرکزی به تنهایی بیش از ده هزار لی از شرق به غرب و همچنین بیش از ده هزار لیقابل از شمال به جنوب وسعت داره، بنابراین هیچوقت نمیشه مطمئن بود. به همین دلیله که افرادی مثل برادر دونگ اینجاچنین حضور دارن. به همین دلیله که اینجا دشتهای مرکزیه، و منظور برادر دونگ هم حتماً همین بوده. مگه نه، برادر دونگ؟»
دونگ بونگسو پاسخی نداددیوانهوار و در سکوت ازبیان روی سقف پایین پرید.
پنگ هوریو با دستپاچگی پشت سرش راقلبم خاراند، سپس خندید و به دنبال اوبزنه به سمت جاده بزرگ مرکزی پایین رفت.
ها سون-هیانگتنها نیز درست پشتبیان سر آنها رفت.
در همان حوالی، نامگونگ هیه روی سکوی موقت آمده بودخوبی تا پایان مسابقات مقدماتی را اعلام کند و درباره برنامه فینالبیان صحبت کند، اما دونگ بونگسو به سادگی محوطه را ترک کرد.
به هر حال برنامه فینال روی دیوارهایقابل سراسر اتحاد رزمی نصب میشد، بنابراین نیازیواضح نبود که الان آن را بررسی کند.
هر سه نفر آنها، از جملهکردم دونگ بونگسو، به سرعت به سمت سالنبیرون غذاخوری ویژه مهمانان عمارت مهمانان افتخاری رفتند.
نیازی نبود که شام را در اینجا بخورند، اماسرکوبشدهاش از زمانی که مسابقات شروع شده بود، دونگ بونگسوجایش همیشه وعدههای غذاییاش را در این مکان صرف میکرد.
این کار او را از هدر دادناینکه وقت برای هل داده شدن و کشیدهدارد شدن در خیابانهای شلوغ ژنگژو نجات میداد.
البته، او نمیتوانست کاری درتنها مورد آن دو «زائده» که بدونهوهوهو دعوت به دنبالش میآمدند، انجام دهد.
«اونجا رو نگاه کن. خودشه.»
«واقعاً؟ همون یاروئه؟شکل به طرز عجیبی معمولیسرگرمکننده به نظر میرسه. مطمئنی؟»
«فقط با نگاه کردن نمیتونی بفهمی؟ به اون موهای سفید ژولیده و بدنقرار لاغرش نگاه کن. آیا کسی تو نه فرقه هست که همچین ظاهر فلاکتباری داشتهواضح باشه؟ و کنارش رو ببین. بانو ها و رئیس خانواده پنگ هم اونجا هستن.»
«آه؟ اونا همون افرادن؟ اما چرا رئیس خانوادهبیان پنگ بعد از اینکه بهش باخته و توبیشتر مقدماتی حذف شده، مدام دنبال اون یارو راه میافته؟»
دوباره شروع شده بود.
افرادی که زودتر برای صرف یک شامسرگرمکننده زودهنگام به سالن غذاخوری رسیده بودند، باشبیه دیدن دونگ بونگسو شروع به پچپچ کردند.
اگرچه او هنوز لقبی به دست نیاورده بود، اما دونگخوبی بونگسو از همین حالا به یکی از بزرگترین موضوعات بحث ایجادبیان شده توسط مسابقات هنرهای رزمی جوانان زیر آسمان تبدیل شده بود.
جوان روی بامحقیقت که ستاره هژمون پنگقابل هوریو را شکست داد.
همین به تنهایی کافیفقط بود تا چهرههای جناح ارتدکسمیکوبه را در شوک فرو ببرد.
علاوه بر این، این واقعیت که او شاگرد دیوانهی چکش مسابقاتواضح رزمی، بوکگونگ گی بود—هرچند که در واقع حقیقت نداشت—به رمز وقلب راز او میافزود، حتی اگر هنوز به طور گسترده شناخته نشده بود.
«نوچ. من معمولاً آدمی نیستم کهبدون مدام در موردم حرف بزنن، اماوضعیتی اینجا دوباره دارن پشت سرم غیبت میکنن.»
«میدونم. من قبلاً اصلاً به چشمشکل نمیاومدم، اما حالا همراه شما برادرهای بزرگ،روشن تبدیل به سوژه بحث بقیه شدم. هوو...»
پنگ هوریو به شوخی غرولندلرزش کرد و چشمان هلالیشکل هاانگار سون-هیانگ با لبخندی عمیقتر شد.
به نظر میرسیدشکل که او از اینسرگرمکننده شایعات نسبتاً راضی است.
او این را نشانهای میدانست که دونگاینکه بونگسو در حال به رسمیت شناخته شدندارد است و مهارتهایش ارزش چنین صحبتهایی را دارد.
پنگ هوریومسئله نیز چندان ناراضیتنها به نظر نمیرسید.
او از قبل دونگفقط بونگسو را به عنوانجوری یک استاد پذیرفته بود.
احمقانه بود که به خاطربیان باختن به استادی با سطحیروشن بالاتر از خودش عصبانی شود.
در عوض، احساسمیکوبید میکرد با همراهی اواینکه چیزهای زیادی یاد میگیرد.
در واقع، از روزی که با او دست و پنجهسرگرمکننده نرم کرد و شکست خورد، هنر صابر قطعکننده پنج ببرمیشد او که متوقف شده بود، دوباره شروع به پیشرفت کرد.
آنها کلمات زیادی رد و بدل نکردهقلبم بودند، اما دونگ بونگسو از همین حالابزنه برای او یک استاد کوچک محسوب میشد.
هرچند که اوشکل این موضوع رابرایش به زبان نیاورده بود.