چپتر 93: دونگ گوانگچون
0پس از مدتی سفر، تنگه سه دروازهمحسوب به پایان رسید و یک اسکله مسافربریپیشقدم نسبتاً بزرگ در مجاورت یک روستا نمایان شد.
آنجا مکان مناسبی برای زندگی نبود،برود اما به لطف موقعیت جغرافیاییاش به عنواندونفره یک مسیر حملونقل آبی، کاملاً پررونق بود.
اگرچه نمیتوانست با یک پایتخت بزرگ رقابتمحسوب کند، اما برای تسکین ذهن و بدن خستهحرکت ملوانان و مسافران بیش از حد کافی بود.
از اینجا، آنها باید به یک قایقصدایی بزرگ منتقل میشدند و مستقیماً به سمت ژنگژوبرود میرفتند، جایی که نقطه پایان سفرشان محسوب میشد.
اولجی ته پول پاروزن رانقطه پرداخت کرد و پیشقدم شدپول و به سمت روستا حرکت کرد.
مرد جوان موگذشت بلند نیز پشت سردرست او به راه افتاد.
روستا هرگز مکان آرامیجایی نبود، اما اکنون بسیار شلوغتراولجی از قبل به نظر میرسید.
با توجه به افراد زیادی که با لباسهایآرام رزمی و شمشیرهایی بر کمر در حال پرسهدرست زدن بودند، بیشتر تازهواردان رزمیکار به حساب میآمدند.
آن هم رزمیکارانی جوان.
اولجی ته به خوبی میدانست کهبرود چرا این همه جوان از جیانگهومیز ناگهان به این مکان هجوم آوردهاند.
«پس کاندیداها جمع شدهاند.»
او این جمله کوتاه را با صداییصدایی بسیار آرام به زبان آورد و ازمسافرخانه میان آنها گذشت تا به نزدیکترین مسافرخانه برود.
مرد جوان نیزمیرفتند درست پشت سرشسفرشان او را دنبال کرد.
«خوش آمدید! میز دونفره میخواهید؟»
شاگرد مسافرخانه که هنوزجایی چهرهای پسرانه داشت، با صدایاولجی بلندی به آنها خوشآمد گفت.
در پشت سر او، تابلویجمله بزرگی که کلمات «عمارت لاجوردی» رویمیان آن حک شده بود، خودنمایی میکرد.
اولجی ته بدونمیرفتند هیچ حرف اضافهایسفرشان وارد مسافرخانه شد.
فضای داخل ازگذشت قبل کاملاً شلوغبرود و پرهیاهو بود.
طبقه اول پر بود،جایی بنابراین شاگرد مسافرخانه آنها رااولجی به طبقه دوم راهنمایی کرد.
در طبقه دوم،جمع میزهای دونفره خالیکوتاه زیادی باقی مانده بود.
نقطهای که شاگرد آنهاجایی را به سمتش هدایتمیشد کرد، کنار پنجره قرار داشت.
اگرچه آنجا دیدی به منظره نسبتاً آشفتهدرست بیرون داشت، اما اولجی ته از آن دستهشاگرد آدمهایی نبود که به چنین چیزهایی اهمیت بدهد.
تا جایی که میتوانست ببیند، بهسفرشان نظر میرسید مرد جوان هم همینطورپرداخت باشد، هرچند نمیشد با قطعیت نظر داد.
اولجی ته به سادگی یکجمله پرس گوشت خوک با پنجآورد ادویه از شاگرد سفارش داد.
«من هم همون رو میخورم.»
مرد جوان باگذشت بیتفاوتی و صداییبرود یکنواخت صحبت کرد.
این اولین بار پسجایی از مدتها بود که اواولجی صدای مرد جوان را میشنید.
آیا به این دلیل بود که صدای کسی را میشنید کهمیان تا به حال، حتی هنگام توقف در مسافرخانهها، یک کلمه همدونفره به زبان نیاورده بود؟ لبخند محوی بر لبان اولجی ته نقش بست.
چه چیزی در این مرد جوان وجود داشت که باعثپول میشد شیطان سلاح آنطور بخندد؟ برای لحظهای، این فکر بیهودهپشت از ذهنش گذشت که شاید همین کمحرفی او دلیلش باشد.
«حالا که بهش فکر میکنم، اینبرود پسر بعد از شیطان سلاح، دومینمیز نفریه که باعث خنده من شده.»
از بعضی جهات، اوجایی حتی کمتر از شیطانمیشد سلاح اهل خندیدن بود.
با توجه به کمحرفشدهاند بودنش، این موضوع کاملاًآرام طبیعی به نظر میرسید.
با این حال، به هرنقطه دلیلی، این مرد جوان اوپول را به خنده انداخته بود.
این موضوع برایش جالب بود.
درست زمانی کهمیرفتند لبخند نادری بر لبانمحسوب اولجی ته شکل گرفت،
«دونگ گوانگچون.»
درست زمانی که اولجی ته میخواست نگاهش رامیشد به بیرون از پنجره بدوزد تا لبخند معذبش راجوان پنهان کند، صدای بیروح مرد جوان به گوشش رسید.
«؟»
«اسممه. فکرژنگژو کردم شاید براتنقطه سوال شده باشه.»
او بالاخرهکاندیداها نام مرد جوانجمله را فهمیده بود.
نیمه پایینی صورت مرد جواننقطه که هنگام صحبت کردن نمایانپول شد، کشیده و بینقص بود.
او بهمیان وضوح مردینزدیکترین خوشچهره بود.
اما چرا گذاشته بودجایی چتریهایش تا این حد بلنداولجی شوند و صورتش را بپوشانند؟
وقتی معمای نامجمع او حل شد، چیزصدایی دیگری کنجکاویاش را برانگیخت.
این مرد معمایی بودجایی که چنین سوالاتی رامیشد در ذهن ایجاد میکرد.
یک همراه کلافهکننده، اما جالب.
«اولجی ته.»
اولجی ته این را گفت.
«...»
«این اسم منه.»
معرفی کردن خودشان پس از یک هفتهمحسوب همراهی ممکن بود عجیب و معذبکننده باشد،پیشقدم اما هیچکدام از آنها چنین حسی نداشتند.
این معرفی متقابلِ دیرهنگام،شدهاند طوری به پایان رسیدآرام که گویی طبیعیترین اتفاق دنیاست.
پس از معرفی، هرجایی دو در سکوت به تماشایاولجی منظره بیرون از پنجره نشستند.
رزمیکاران جوانی که در حال رفتوآمدبرود بودند، بیشتر از فرقههای ناشناختهای میآمدندمیز که نامشان برای کسی آشنا نبود.
اما در میان آنها، برخی از اعضایمحسوب فرقههای بزرگی مانند فرقه کوه هوا، کونلونپیشقدم و فرقه کونگتونگ نیز به چشم میخوردند.
به احتمال زیاد، شاگردان نه فرقه بزرگ وآرام نوادگان پنج خانواده بزرگ، همگی برای شرکت در مسابقاتسرش هنرهای رزمی پیش رو در اینجا جمع شده بودند.
با این حال،میرفتند اولجی ته علاقه چندانیمحسوب به این موضوع نداشت.
در هر صورت، این چیزی بودبرود که پس از بازگشت به اتحاد،میز به وفور با آن روبرو میشد.
اما به نظر میرسید دونگ گوانگچون متفاوتمحسوب باشد؛ او با دقتی شکارچیوار در حال ارزیابیحرکت و بررسی رزمیکارانی بود که از آنجا میگذشتند.
احتمالاً کنجکاوی اوجمع نسبت به رزمیکارانکوتاه همسنوسال خودش بود.
پس از انتظاری کوتاه، گوشت خوک پنج ادویه، غذایی متشکلپول از گوشت خوک پخته شده در سس سویا و طعمدارپشت شده با ادویههایی مانند بادیان ستارهای و دارچین، از راه رسید.
عطر آن بینظیرگذشت بود؛ گواهی بربرود مهارت قابلتوجه آشپز مسافرخانه.
به طورژنگژو طبیعی بزاق درنقطه دهانش جمع شد.
درست زمانی که اولجی ته چوبکهایش را برداشتآرام و تکهای از گوشت خوک را گرفت، دونگدرست گوانگچون همچنان به بیرون از پنجره خیره مانده بود.
«چیز جالبی اون بیرون هست؟ بیا،سفرشان چوبکهات رو بردار. هرچی زودتر غذاپرداخت بخوریم، زودتر میتونیم به ژنگژو برسیم.»
آیا به خاطر این بود کهبرود او سکوتش را شکسته بود؟ حالا صحبتدونفره کردن با او کمی آسانتر شده بود.
درست در همانمیرفتند لحظهای که اولجی تهمحسوب این سوال را پرسید.
گویی کلماتش به حقیقت پیوستهجمله باشند، یک «سرگرمی جالب» درآورد بیرون از پنجره نمایان شد.
بوم!
دیوار طبقه اول مسافرخانه فرومسافرخانه ریخت و چیزی مانند صاعقهخوش به وسط خیابان پرتاب شد.
چند میز و شاخههای شکستهنقطه درخت گل مجاور نیز همراهپول با آن به بیرون ریختند.
آن چیز، یک انسان بود.
«دعوا شده؟»
با تجمع این همه مردمسافرخانه جوان و خونگرم، اجتناب از درگیریآمدید و نزاع دشوار به نظر میرسید.
نیازی به گفتن نبود، آننقطه هم در مکانی که پرپول از جوانان بهشدت رقابتجوی جیانگهو بود.
جوانی که دیوار عمارت لاجوردی را در هم شکسته وآورد بیرون پریده بود، یکی از شاگردان خوشچهرهی فرقه کونلون درآمدید دهه بیست زندگیاش بود که لباس سفیدی بر تن داشت.
مدرک این ادعا، منگولهیجایی ابرشکلی بود که بهمیشد شانه لباسش متصل شده بود.
ووش.
با وجود اینکه ضربهای که خورده بود برای دراولجی هم شکستن یک دیوار کافی بود، بدون هیچ مشکلیبلند در هوا پشتک زد و محکم روی پاهایش فرود آمد.
مهارت بالایی داشت.
«اون بهژنگژو عنوان اژدهای سفیدنقطه کونلون شناخته میشه.»
اولجی تهمیان با یک نگاهمسافرخانه جوان را شناخت.
اژدهای سفیدژنگژو کونلون، شمشیرجایی صدشکن، یو سیم-گی.
او یکی از سه ستاره، پنج ققنوس وآرام نه اژدها بود؛ لقبی که توسط شایعهپردازان موریمدرست که عاشق رتبهبندی همه بودند، خلق شده بود.
سه ستاره، پنج ققنوس ونقطه نه اژدها به هفده نفر ازپاروزن برجستهترین ستارگان نوظهور جیانگهو اشاره داشت.
اولجی ته کسی نبودنزدیکترین که به اینگونه چیزهاسرش اعتقاد چندانی داشته باشد.
او حتی از قرار گرفتن نامسفرشان خودش در میان بیست استاد بزرگپرداخت زیر آسمان هم چندان راضی نبود.
شاید میتوانست دو خدا و سه هیولا راآرام بپذیرد، اما پنج قله و ده بزرگ کهدرست پایینتر از آنها بودند، به نظرش اشتباه میآمد.
در موریم افرادمیرفتند زیادی بودند کهسفرشان از آنها قویتر بودند.
جیانگهو واقعاً پهناور بود، مکانیمسافرخانه که هیچکس نمیدانست چه استادیخوش در کجا پنهان شده است.
طبیعتاً، افراد عجیب و غریبنقطه بیشماری وجود داشتند که سنجشپول قدرت رزمی واقعیشان دشوار بود.
رتبهبندی چنینکاندیداها افرادی به اینجمله سادگی، احمقانه بود.
حتی در شورای بزرگان هر فرقهسفرشان بزرگ، ممکن بود یک یا دو استادکرد در سطح ده بزرگ وجود داشته باشند.
و این همه ماجرا نبود.
خود این رتبهبندیها عمدتاً از چهرههایسفرشان جناح صالح تشکیل شده بود، بنابراین نمیتوانستندکرد به درستی کل موریم را بازتاب دهند.
صالح، غیرمتعارف یا شیطانیشدهاند بودن چه ربطی به سطحزبان هنرهای رزمی یک شخص داشت؟
به استثنای چند چهرهی غیرقابل انکار مانند رهبر قلعهاولجی شیطان بهشتی، بیست استاد بزرگ زیر آسمان تقریباً بهبلند طور کامل از افراد جناح صالح پر شده بود.
حتی سه ستاره، پنج ققنوسمسافرخانه و نه اژدها نیز همگی ازآمدید فرزندان جناح صالح تشکیل شده بودند.
'به زودی، احتمالاًمیرفتند تمام این معیارها زیرمحسوب و رو خواهند شد.'
اولجی تهکاندیداها از اینشدهاند بابت مطمئن بود.
موریم برای مدتی راکد مانده بود و بدون اصطکاک جدی با نیروهایی مانندکرد قلعه شیطان بهشتی یا تالار مجمع به حیات خود ادامه میداد و بسیاریبسیار از اساتید مسیر شیطانی و جناحهای غیرمتعارف در دشتهای مرکزی ناشناخته باقی مانده بودند.
اما با جنگ سال گذشته،مسافرخانه چندین استاد مسیر شیطانی از قبلآمدید برای جناح صالح شناخته شده بودند.
طی چند سال آینده، احتمالاًنقطه چندین نام در میان بیستپول استاد بزرگ زیر آسمان جایگزین میشدند.
البته همین موضوع در موردجمله سه ستاره، پنج ققنوس وآورد نه اژدها نیز صدق میکرد.
در هر صورت، چه اولجی تهسفرشان تأیید میکرد و چه نه، یو سیم-گیکرد در حال حاضر یکی از آنها بود.
به همین دلیل، مهارتهاینزدیکترین او باید در میان نسلدنبال جوان جناح صالح برجسته میبود.
و با این حال،جایی یکی از آنها اینگونهمیشد به پرواز درآمده بود؟
'آیا حریف او یکیشدهاند دیگر از سه ستاره،آرام پنج ققنوس یا نه اژدهاست؟'
این حدس اولجی ته بود.
اگرچه او به حرفهای شایعهپردازان اهمیتبرود زیادی نمیداد، اما حداقل در اینجا، دردونفره حیاط جلویی اتحاد رزمی، قابل باور بود.
مضحک بود که فکر کند یک استاد جوان ازاولجی مسیر غیرمتعارف یا شیطانی ناگهان در اینجا ظاهر شدهبلند و یکی از نه اژدها را به پرواز درآورده است.
او کمی بینایی خودشدهاند را تقویت کرد و منتظرزبان ماند تا حریف ظاهر شود.
از میان دیوار شکسته،جایی شخصی با لباسهای رزمیمیشد آبی به آرامی بیرون آمد.
قدم، قدم.
مردی بود کهمیرفتند با فراغت یک استادمحسوب میانسالِ کارکشته حرکت میکرد.
شاید ریتم حرکتش بود؟ تنفس عجیبی درصدایی راه رفتنش وجود داشت و یک دستش بهبرود طور طبیعی روی قبضه شمشیرش قرار گرفته بود.
از آنجایی که یکجایی مرد بود، نمیتوانست یکیمیشد از پنج ققنوس باشد...
آیا یکی از سه ستاره یا نه اژدها بود؟ او فکر کرده بوددونفره که باید یکی از ده نفر باقیمانده باشد، به استثنای ستارهی شمشیرِ فقیدکلمات دو هو-اوک و یو سیم-گی که دقیقاً همانجا حضور داشت، اما اینطور هم نبود.
اولجی ته با تمام افراد سه ستاره،محسوب پنج ققنوس و نه اژدها ملاقات نکرده بود،حرکت اما مشخصات ظاهری آنها را با جزئیات میدانست.
قامتی بلند، که بهشدهاند نظر میرسید بیش ازآرام هشت چوک ارتفاع داشت.
موهای بلند و بیش ازنقطه حد رشد کردهاش با بیدقتیپول به پشت بسته شده بود.
چند تار موگذشت رها شده و آزادانهدرست در باد تکان میخورد.
لباسهای رزمی کهنهاش که در ابتدا باید آبی تیره میبودند،پول در اثر فرسودگی به آبی آسمانی رنگ باخته بودند وپشت وصلهها و قسمتهای ساییدهشده در جایجای آن به چشم میخورد.
ریشی که اصلاح نکردهشدهاند بود، تمام نیمه پایینیآرام صورتش را پوشانده بود.
با اینژنگژو حال، پیرجایی به نظر نمیرسید.
چشمانش که سرشار از جوهرهمسافرخانه بود و به روشنی میدرخشید،خوش چشمان یک مرد جوان بود.
هیچکدام از سهمیرفتند ستاره یا نهسفرشان اژدها چنین ظاهری نداشتند.
هیچیک از آنها به خانواده یا فرقهای تعلقآرام نداشتند که به آنها اجازه دهد با چنیندرست وضعیت ژولیدهای در خارج از حوزه نفوذشان پرسه بزنند.
و با این وجود.
برخلاف ظاهر ژولیده جوانِ آبیپوش، شمشیربرود بلندی که در دست چپش نگهمیز داشته بود، باستانی و باشکوه بود.
طول تیغه حدود سه چوک وسفرشان هشت چی بود و عرض آن بهکرد اندازه سه انگشت به هم چسبیده میرسید.
قدیمی بود، اما شمشیرشدهاند اصیلی بود که ازآرام خود وقار ساطع میکرد.
اگرچه هیچ الگویی روی غلاف یا قبضه حک نشده بودپول و هیچ جواهری در آن به کار نرفته بود، اماپشت درخشش آبی کمرنگی داشت که به آن ظاهری عرفانی میبخشید.
اگر کسی فقط گرد و غبار آندرست را پاک میکرد، بدون شک به یکمیخواهید شمشیر مشهور با رنگی منحصربهفرد تبدیل میشد.
«اون...؟»
اولجی ته شمشیر را شناخت.
این اولین باری بود که در چند دههمیشد گذشته چشمش به آن میافتاد، اما شمشیری چنانمرد تأثیرگذار بود که محال بود آن را نشناسد.
«شمشیر الماسین آسمان بزرگ!؟»