چپتر 77: سیاه...
0«کاپیتان. چادرهای نظامی برپا شدن.»
یکی از مزدورانانجام نزدیک شد تا برپاییشستشو چادرها را گزارش دهد.
او هم مثل دونگفقط بونگسو، تمام بدنش غرقمیآید در خون زرشکی بود.
و حتیتمیزتر همین الان هماحاطهاش داشت سرختر میشد.
چون خون مدام از کیسه گوشهاییاما که روی دوشش انداخته بود چکه میکردورود و شانه و کمرش را خیس میکرد.
بقیه مزدورانورود هم احتمالاً دردراز همین وضعیت بودند.
چیزی بودبخوابن که بدون نگاهانسانها کردن هم میدانست.
«به همه بگو خونفاصله رو از تنشون پاکویژگی کنن و برن بخوابن.»
«چشم، کاپیتان.»
فقط انسانهاورود نیستند که ازدراز خون خوششان میآید.
حشرات و مخصوصاً چیزهایی که بانیستند چشم دیده نمیشوند، مثل باکتریها ودیده ویروسها هم علاقه زیادی به خون دارند.
آن چیزهاتمیزتر به اندازه انسانهااحاطهاش شرور و بیرحماند.
اگر آلودهچادرهایی شوی، هیچکساحاطهاش نمیتواند زنده بماند.
هرچند آدمهای اینجاانجام هیچ ایدهای درکشیدن این باره ندارند.
دونگ بونگسو از کنارفقط مزدور گذشت و بهمیآید سمت چادر خودش رفت.
چادر فرماندهی که او دراحاطهاش آن اقامت داشت، مثل همیشه درنداشت مرکز چادرهای مزدوران برپا شده بود.
کمی بزرگتر و تمیزتر از چادرهاییاما بود که با فاصله احاطهاش کردهکاری بودند، اما ویژگی خاص دیگری نداشت.
تق-.
اولین کاری که دونگ بونگسو پسنیستند از ورود به چادر انجام داد،دیده دراز کشیدن، شستشو یا غذا خوردن نبود.
پنجره وضعیت و پنجره مهارت.
او آنها را باز کرد.
چون در نبردانجام قبلی به سطحکشیدن ۳۰ رسیده بود.
با بررسی آنها متوجه شد که آمارش به اندازه یکمخصوصاً سطح افزایش یافته، اما هیچ مهارت جدیدی ظاهر نشده بوداندازه و هیچ رویداد غیرعادی یا ماموریت جدیدی هم رخ نداده بود.
«انگار هنوزتمیزتر خبری از ارتقایاحاطهاش کلاس دوم نیست.»
با خودش فکر کرده بود که شایدویژگی ارتقای کلاس هر ۲۰ سطح یکبار اتفاقانجام بیفتد، اما به نظر میرسید اینطور نیست.
سطح بعدی برای انتظار ارتقای کلاس،کشیدن ۴۰ بود. تا آن زمان، نیازیمهارت نبود توجه زیادی به آن نشان دهد.
ممکن بود ماموریت ارتقای کلاس دوم ناگهانخوششان در سطح ۳۵ ظاهر شود، اما آنباکتریها هم چیزی نبود که الان بخواهد نگرانش باشد.
بیپ-.
دونگ بونگسو کمی بیشتراحاطهاش به پنجرهها نگاه کردخاص و سپس آنها را بست.
به نظر میرسید در مقایسهدراز با یک ارتقای سطح معمولی،نبود تغییر قابلتوجهی رخ نداده است.
او به سرعت خون را ازنیستند بدنش شست و روی تختی که بانمیشوند پوست ببر پوشانده شده بود، دراز کشید.
اما شاید به این دلیل کهکرده پوست ببر روی تخت مدتها شستهاولین نشده بود، پر از کک بود.
ککها با دیدن طعمهای که خودش به سراغشانخاص آمده بود، یکییکی از بدن دونگ بونگسو بالادراز رفتند و طمعشان برای خون را به رخ کشیدند.
با این حال، دونگ بونگسودراز هیچ اهمیتی به آنها ندادنبود و چشمانش را بست تا بخوابد.
برای او که هیچ آیتم شفابخشی نداشت،خوششان خوابیدن تنها تکنیک شفابخش به جز تکهتکه کردنویروسها دشمنان برای استفاده از مهارت سرقت خون بود.
دونگ بونگسو کسی نبود کهاحاطهاش چنین چیزی را به خاطردیگری چند کک ناچیز فدا کند.
در هر صورت، نمیتوانست درکرده یک میدان جنگ انتظار جاینداشت خواب تمیزتری را داشته باشد.
دونگ بونگسو در حالی که روی تختشستشو دراز کشیده بود، برای لحظهای به اتفاقات روزکرد گذشته فکر کرد و آرامآرام به خواب رفت.
صدای جیرجیر موشها برای مدت کوتاهینیستند خوابش را آشفته کرد، اما خیلیدیده زود در حالت خلأ فرو رفت.
شب رفتهرفته تاریکترچادرهایی شد و به ایناما ترتیب روز دیگری گذشت.
صبح فرا رسید.
آیا منتظر پیشاهنگانی بود که دیشب فرستادهشستشو بود؟ دونگ بونگسو در ورودی کوهستان مانهانباز ایستاده بود و با باد سوزان روبرو میشد.
از آنجا که تحت پوشش تاریکی نفوذ کردهمیآید بودند، ممکن بود کمی طول بکشد، اما تاعلاقه الان باید بخشی از شناسایی را تمام کرده باشند.
اگر زود عملچادرهایی کرده بودند، بایدکرده همین حوالی برمیگشتند.
گویی افکارش درستفاصله بود؛ طولی نکشید کهویژگی پیشاهنگان یکییکی پدیدار شدند.
شاید به این دلیل که تمامکشیدن شب از سرما رنج برده بودند،مهارت رنگ چهره همه آنها به کبودی میزد.
حتی در آن وضعیت همانسانها به سرعت به سمت دونگ بونگسوچیزهایی دویدند و سرهایشان را خم کردند.
«کاپیتان. تو دردسر بزرگیفاصله افتادیم! به نظر میرسهویژگی باید فوراً از اینجا بریم.»
مزدوری که در میان پیشاهنگان بیشترین سابقهویژگی را به عنوان یک جنگجوی سرگردان داشت،انجام با صدایی مضطرب به دونگ بونگسو گزارش داد.
دونگ بونگسو سرشانجام را به یککشیدن طرف کج کرد.
چتریهایش که در طول این دوره شکار گوش حتیحشرات بلندتر هم شده بود، همراه با سرش به یکدارند طرف افتاد و چشمان بیرنگ و شفافش را نمایان کرد.
نور خاکستریتمیزتر کمرنگ و غیرقابلفهمیاحاطهاش در آنها میچرخید.
«آروم و واضح حرف بزن.»
با شنیدن صدای آرام اما قدرتمندکشیدن دونگ بونگسو، مزدور کهنهکار کمرش رامهارت صاف کرد و دوباره به حرف آمد.
«طبق شناسایی ما،چشم تمام کوهستان مانهاننیستند از قبل مرده بود.»
«کوهستان مانهان مرده؟ منظورت چیه؟»
«طاعون... یه طاعون پخش شده. نه فقط تو قلعه کوهستانی سپاهاولین ارواح شمالی، بلکه تو روستاهای بربرهای شمالی تو دامنه کوه همپنجره طاعون شیوع پیدا کرده و کل روستا پر از نالههای بیوقفه است.»
طاعون.
کلمهای کوتاهبخوابن برای یک بیماریانسانها همهگیر یا مسری.
اما در عین حال کلمهایاحاطهاش بود که وضعیت فعلی را بهنداشت طور خلاصه و دقیق تعریف میکرد.
«...!»
دونگ بونگسو بالاخرهانجام فهمید آن احساسکشیدن ناخوشایند دیروز چه بود.
اینکه چرا تعدادچشم ارواح شمالی تانیستند این حد کم بود.
و همچنین دلیل اینکه چرا برتریکرده جغرافیاییشان را رها کرده و دراولین کوهپایه به استقبال مزدوران آمده بودند.
دشمن دیروز تمام نیروهاییاحاطهاش که در توان داشتخاص را به میدان فرستاده بود!
دشمن هیچورود نقشه پنهانیداد در سر نداشت.
نه، اگر بخواهم دقیقتر بگویم، ارواحنیستند شمالی از همان اول هم دردیده وضعیتی نبودند که بتوانند نقشهای بکشند.
«یک بیماریتمیزتر واگیردار کل کوهاحاطهاش مانهان رو گرفته؟»
رزمیکاران همچادرهایی انسان بودند،احاطهاش نه موجوداتی ماورایی.
فقط کمی سریعتر و قویتردراز از بقیه بودند، اما درنبود نهایت گوشت و خون بودند.
هیچ راهی برایچشم مقابله با دشمننیستند نامرئی مثل میکروبها نداشتند.
«با این حال...»
سیستم ایمنی پایه یک رزمیکار خیلی قویترویژگی از آدمهای عادیه، پس اینکه یک بیماریانجام واگیردار بتونه اونها رو به کام مرگ بکشونه...
اسم چند بیماریانجام عفونی از ذهنکشیدن دونگ بونگسو گذشت.
«نکنه...؟»
خاطرهی بدترین همهگیری در میاناحاطهاش آنها، که در اعماق ذهنشدیگری پنهان شده بود، ناگهان بیرون پرید.
همزمان، علائم آنفاصله نیز به وضوحاما در ذهنش تداعی شد.
علائمی مثل...
«روی بدن جنازهها لکههای سیاه زیادی بود. مخصوصاً ناخنهای دست و پا و نوک دماغشون کاملاًعلاقه سیاه شده بود و بوی گندیدگی وحشتناکی میداد. تازه، بین اونایی که هنوز زنده بودن واینجا بیماری رو گرفته بودن، کسایی بودن که کل بدنشون پر از دمل و تاول شده بود.»
دقیقاً همان بود.
این علائم هیچ تفاوتیاحاطهاش با بدترین همهگیری تاریخ دردیگری دنیایی که او میشناخت نداشت.
کلیک.
دونگ بونگسو با وجود اینکه مزدوراننیستند در حال تماشایش بودند، با حرکت آرامنمیشوند دستش پنجره وضعیت خود را باز کرد.
آنها به هر حال نهاحاطهاش میتوانستند این هولوگرام را ببیننددیگری و نه صدای سیستم را بشنوند.
فقط حرکت دستشفاصله در هوا کمیاما عجیب به نظر میرسید.
«؟!»
چیزی که میدید، بافقط پنجره وضعیتی که دیشب چکحشرات کرده بود کمی تفاوت داشت.
لحظهای که آن را باز کرد،کرده یک پنجره پیام عجیب که تا بهکاری حال ندیده بود، روی هوا ظاهر شد.
==SYSTEM==
بازیکن مسموم شده است. نام سم ??? و تأثیر آن ??? است.
==SYSTEM==
او فقط برای محکمکاری آن را باز کرده بود، اما سیستم داشت به دونگ بونگسو دربارهی «مسمومیت» هشدار میداد.
دونگ بونگسو، به عنوان میزبان گوی دههزار سم، اصولاً نمیتوانست مسموم شود.
با این حال، سیستم میگفت که او مسموم شده است.
این یعنی یا به سمی آلوده شده بود که گوی دههزار سم قادر به خنثی کردنش نبود، یا اینکه سیستم داشت چیز دیگری را با سم «اشتباه» میگرفت.
«بین اونایی که زنده بودن، خیلیا تب شدید و حالت تهوع داشتن و جوری به نظر میرسیدن که انگار همهشون به زودی میمیرن. و...»
پیشاهنگ حرفش را قطع کرد و یک تکه کاغذ روغنی لولهشده را از داخل لباسش بیرون کشید.
بلافاصله کاغذ روغنی را باز کرد و چیزی که داخلش بود را روی زمین انداخت.
دست یک انسان بود که نوک انگشتانش به رنگ سیاه قیر درآمده بود.
«برای محکمکاری، دست یکی از جنازهها رو بریدم و با خودم آوردم.»
«...»
دونگ بونگسو سرش را پایین انداخت و با دقت دست قطعشده را بررسی کرد.
هیچ تفاوتی با دست بیمار مبتلا به آن مریضی خاص که زمانی در یک مجلهی علمی دیده بود، نداشت.
دیگر نیازی به شنیدن ادامهی گزارش نبود.
حدس دومش درست بود.
سیستم بازی نیو موریم آنلاین، ابتلا به بیماری طاعون را به عنوان مسمومیت در نظر گرفته بود.
به محض اینکه دونگ بونگسو متوجه این قضیه شد، صدای جیرجیر موشهایی که دیشب تا قبل از خوابیدن در گوشش میپیچید، دوباره در ذهنش تداعی شد.
همراه با آن، میتوانست حضور ککهایی که هنوز روی تمام بدنش پرسه میزدند را با تمام جزئیات احساس کند.
«ناقل بیماری کک موش بوده. مطمئنم.»
و...
حرفهایی که پایتان در نبرد دیروز زده بود، روی صدای جیرجیر موشها همپوشانی شد.
«کهکهکه... به هر حال، وقتی قراره همهمون بمیریم، دیگه این چیزا چه اهمیتی داره...»
منظورش همین بود؟ اینکه همه قرار بود بمیرند؟
پایتان احتمالاً تمام جنگجوهایی که هنوز توان حرکت داشتند را به میدان آورده بود.
و در میان آنها، قطعاً ناقلان زیادی وجود داشتند...
«اونها فقط تو دورهی نهفتگی بیماری بودن.»
دونگ بونگسو اصلاً چنین چیزی را پیشبینی نکرده بود.
هیچوقت تصور نمیکرد در چنین مکان و زمان غیرمنتظرهای، این کلمه را به زبان بیاورد.
«فکرش رو هم نمیکردم که یه روزی طاعون بگیرم.»
«...چی؟»
دونگ بونگسو به مزدوری که با گیجی پرسیده بود منظورش چیست، هیچ جوابی نداد.
دلیلی هم برای جواب دادن وجود نداشت.
و حتی اگر میخواست هم نمیتوانست، چون از قبل در افکارش غرق شده بود.
مرگ سیاه.
نام دیگر بیماری طاعون.
شاید در اینجا نام دیگری برایش وجود داشت، اما از نظر تاریخی، در مناطق چینیزبان نام خاصی روی همهگیریها نمیگذاشتند.
طاعون، فقط طاعون بود.
به هر حال درمانی برایش وجود نداشت.
فقط بیماریهای واگیردار با سرایت بالا و سرایت پایین وجود داشتند.
وقتی آنها از وجود باکتریها یا ویروسها هیچ اطلاعی نداشتند، درمان هم کار دشواری بود؛ پس نیازی به گذاشتن اسم هم نبود.
با این حال، قضیهی دونگ بونگسو فرق میکرد.
او جزئیات کلی دربارهی تمام این چیزها را میدانست و به خوبی آگاه بود که در اینجا هیچ راهی برای درمان این بیماری وجود ندارد.
حتی در زمین که زادگاهش بود، وقتی این بیماری در قرن نوزدهم در چین شیوع پیدا کرد، با وجود اینکه علم پزشکی تا حدودی پیشرفت کرده بود، میلیونها نفر جان خود را از دست دادند.
پنیسیلین؟ آنتیبیوتیک؟ واکسن؟ محال بود چنین چیزهایی در این دنیا وجود داشته باشند.
اصلاً چنین کلماتی هنوز در این دنیا اختراع نشده بودند.