---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

روانیِ موریم

چپتر 8: اتاق مخفی • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 8: اتاق مخفی

0

چوسون روسپی‌ای بود‌مالی​ که تازه به‌حالی​ سن بلوغ رسیده بود.

طبیعتاً، هنوز‌می‌زد​ جوان و‌کلمه​ شاداب بود.

در مقایسه، آن فاحشه، انگ-انگ، که‌می‌زد​ ماچیل هر روزِ حقوق در آغوش‌خوبی​ می‌گرفت، ارزان‌ترین روسپی مسافرخانه سورینگ سان بود.

نه اینکه از انگ-انگ خوشش‌آدم‌هایی​ بیاید، اما با جیب‌های خالی‌اش،‌می‌زد​ چاره‌ای جز انتخاب او نداشت.

«امروز فرق می‌کنه.»

این بار، با جیب‌هایی که‌مشتریانی​ حالا پر پول بود، می‌خواست‌حالی​ زنی «باکیفیت‌تر» را در آغوش بگیرد.

با پولی که حالا داشت،‌صدا​ قطعاً می‌توانست از پس هزینه‌وضع​ یک شب با چوسون بربیاید.

در ذهنش، از همین‌دسته​ حالا داشت روی باسن گرد‌صدا​ و سفت چوسون دست می‌کشید.

طبیعتاً نیرویی‌وضع​ در پایین‌تنه‌اش‌خوبی​ جمع شد.

از ترس اینکه مبادا مردم در خیابان متوجه‌خوبی​ شوند، برای لحظه‌ای هیجانش را فرو نشاند و سپس‌می‌دانست​ قدم‌هایش را به سمت مسافرخانه سورینگ سان تندتر کرد.

شاید به خاطر هیجانش بود که قدم‌هایش چند‌کلمه​ برابر سبک‌تر از همیشه به نظر می‌رسید و‌معمولی​ طولی نکشید که به مسافرخانه سورینگ سان رسید.

«خوش اومدی. بابا،‌استقبال​ داداش بزرگ، خیلی‌مشتری​ وقته پیدات نیست.»

خدمتکار مسافرخانه سورینگ سان‌خوبی​ او را شناخت و‌معمولی​ به گرمی استقبال کرد.

او از آن دسته آدم‌هایی بود‌وضع​ که هر مشتری ثابتی را یا‌معمولی​ «ارباب» صدا می‌زد یا «داداش بزرگ».

در این میان، کلمه ارباب برای مشتریانی بود‌کلمه​ که وضع مالی خوبی داشتند، در حالی که داداش‌بی‌تکلف​ بزرگ برای آدم‌های معمولی و بی‌تکلف به کار می‌رفت.

ماچیل این را‌استقبال​ خوب می‌دانست، اما‌مشتری​ اهمیتی به آن نمی‌داد.

به هر حال، خوب می‌دانست که اگر‌آدم‌های​ اینجا نبود، در هیچ جای دیگری با‌اهمیتی​ او مثل یک «داداش بزرگ» رفتار نمی‌کردند.

«چوسون رو برام صدا کن.»

«چوسون؟ انگ-انگ نه؟»

«آره، همون.»

چشمان خدمتکار‌وضع​ مسافرخانه با‌خوبی​ سوءظن باریک شد.

البته، ماچیل دقیقاً‌میان​ می‌دانست آن نگاه‌وضع​ چه معنایی دارد.

«پول دارم. بیا، بگیرش.»

او کیسه چرمی حاوی‌دسته​ تمام پول‌هایش را به‌ارباب​ سمت خدمتکار پرتاب کرد.

داخل آن،‌وضع​ تمام دستمزد‌خوبی​ این ماهش بود.

و البته، پولی که‌کلمه​ ما-آه-سام به او داده‌خوبی​ بود هم آنجا بود.

خدمتکار مسافرخانه کیسه چرمی را‌صدا​ گرفت، نگاهی به داخلش انداخت‌وضع​ و کمی غافلگیر به نظر رسید.

«اینو که ندزدیدی، هان؟»

«حروم‌زاده!»

«آه، اگه ندزدیدی که هیچ. چرا سر‌مالی​ همچین چیزی عصبانی می‌شی؟ برو بالا، آخرین اتاق‌می‌رفت​ طبقه دوم. الان می‌گم چوسون رو بفرستن بالا.»

یک مسافرخانه در اصل مکانی برای‌می‌زد​ ارائه اقامتگاه و غذا بود، اما‌خوبی​ مسافرخانه سورینگ سان کمی تفاوت داشت.

این مکان نه‌استقبال​ تنها اقامتگاه و غذا،‌ثابتی​ بلکه لذت هم می‌فروخت.

اینجا در ارتباط با محله‌داشتند​ فانوس قرمز که پشت خیابان اصلی‌می‌رفت​ سورینگ سان قرار داشت، تجارت می‌کرد.

فقط اینجا نبود؛ تمام‌کلمه​ مسافرخانه‌های اطراف هم به‌خوبی​ همین شیوه کار می‌کردند.

به لطف این موضوع، مسافرخانه‌های‌صدا​ اینجا که همگی در آستانه‌وضع​ ورشکستگی بودند، دوباره جان گرفتند.

مقامات به خوبی از‌دسته​ این شیوه تجارت آگاه بودند،‌صدا​ با این حال چشم‌پوشی می‌کردند.

دلیلش این بود که‌خوبی​ بسیاری از مقامات جزو‌معمولی​ مشتریان اصلی اینجا بودند.

و البته‌می‌زد​ رشوه‌های کلانی‌کلمه​ هم دریافت می‌کردند.

پول و زن.

این دو چیز، در هر‌آدم‌هایی​ دنیایی که بودی، به هم متصل‌میان​ بودند و با هم حرکت می‌کردند.

به عبارت دیگر، ذات دنیا این بود که تا‌بی‌تکلف​ وقتی پول داشتی، حتی پست‌ترین آدم‌ها هم می‌توانستند یک‌اینجا​ زن زیبا را، حتی برای مدتی کوتاه، به دست بیاورند.

چه پولِ پیداشده، چه دزدی، چه‌وضع​ اخاذی، چه کلاهبرداری، یا پولی که‌معمولی​ با زحمت به دست آمده بود.

مهم نبود‌مشتری​ چه نوع‌ارباب​ پولی باشد.

پول هیچ‌گرمی​ برچسب اسمی‌دسته​ رویش نداشت.

پول، فقط پول بود.

خدمتکار مسافرخانه به سرعت پوزخندی‌مشتریانی​ احمقانه زد و ماچیل را به‌آدم‌های​ داخل مسافرخانه سورینگ سان راهنمایی کرد.

اینکه ماچیل پول را دزدیده‌صدا​ بود یا نه، اهمیتی نداشت؛‌وضع​ او فقط باید کارش را می‌کرد.

اینکه ماچیل بعد از‌دسته​ انجام کارش دستگیر می‌شد‌ارباب​ هم به او ربطی نداشت.

ماچیل از لحن خدمتکار رنجیده‌داشتند​ بود، اما دیگر بحث نکرد‌کار​ و به طبقه دوم مسافرخانه رفت.

خدمتکار به خدمتکار دیگری که داخل مسافرخانه‌مالی​ کار می‌کرد گفت چوسون را به اتاق‌کار​ ماچیل بفرستد و سپس به بیرون برگشت.

در همان لحظه‌ثابتی​ کوتاه، مشتری جدیدی‌می‌زد​ به ورودی رسیده بود.

«ها؟ تو...؟»

مهمان جدید مردی بود‌خوبی​ که خدمتکار قبلاً یک‌معمولی​ بار او را دیده بود.

حالا ظاهرش خیلی بهتر‌کلمه​ شده بود، اما هنوز‌خوبی​ هم مردی ژنده‌پوش بود.

هر کسی که در سورینگ سان‌می‌زد​ زندگی می‌کرد، حتماً نام... نه، بلکه لقب‌داشتند​ او را، پست‌ترینِ پست‌ها را شنیده بود.

«سو-سام؟»

سو-سام، با چهره‌ای کاملاً مرعوب،‌داشتند​ قبل از اینکه سرش را‌کار​ تکان دهد، به اطراف نگاه کرد.

«توله‌سگی مثل‌می‌زد​ تو اینجا‌کلمه​ چیکار می‌کنه؟»

خدمتکار از قبل شایعات‌ارباب​ را شنیده بود، بنابراین می‌دانست‌مشتریانی​ که سو-سام نمی‌تواند حرف بزند.

او این را عمداً‌دسته​ پرسیده بود، با اینکه می‌دانست‌صدا​ آن مرد نمی‌تواند جواب دهد.

قصد داشت پیشاپیش او را فراری دهد، چرا‌معمولی​ که پرسه زدن شخصی مثل او در اطراف مسافرخانه‌اگر​ سورینگ سان ممکن بود مشتریان دیگر را فراری دهد.

البته تمام این گستاخی‌ها بر اساس‌وضع​ این قضاوت بود که سو-سام محال‌معمولی​ است مشتری مسافرخانه سورینگ سان باشد.

با این حال.

به نظر‌گرمی​ می‌رسید امروز روز‌آدم‌هایی​ نسبتاً خاصی باشد.

سو-سام، نه، دونگ بونگ‌سو، لبخند‌داشتند​ توخالی‌ای زد و کیسه‌ای با‌کار​ چند سکه به خدمتکار داد.

سپس، در حالی‌میان​ که آب دهانش‌وضع​ راه افتاده بود، گفت:

«انگ... انگ...»

خدمتکار بلافاصله‌گرمی​ فهمید که‌دسته​ او چه می‌گوید.

پوف.

«حروم‌زاده فکر‌می‌زد​ می‌کنه مرد‌کلمه​ شده. برو تو.»

خدمتکار گوشه لبش را‌ارباب​ بالا برد و به ورودی‌مشتریانی​ مسافرخانه سورینگ سان اشاره کرد.

«برو به اتاق یکی‌دسته​ مونده به آخر تو‌ارباب​ طبقه دوم. انگ-انگ الان میاد.»

بدون هیچ من‌منِ دیگری،‌خوبی​ دونگ بونگ‌سو قدم به‌معمولی​ داخل مسافرخانه سورینگ سان گذاشت.

خدمتکار در حالی که به‌مشتریانی​ پشت دورشونده‌ی او نگاه می‌کرد، با‌آدم‌های​ بی‌تفاوتی جمله‌ای را به زبان آورد:

«این‌جوری که پیداست، انگ-انگ هم‌صدا​ فاحشه بدبختیه. مجبوره به همه‌وضع​ چلاغ‌های سورینگ سان سرویس بده.»

البته، خدمتکار نمی‌توانست‌استقبال​ چهره رنگ‌پریده و خندان‌ثابتی​ دونگ بونگ‌سو را ببیند.

تق، تق، تق.

دونگ بونگ‌سو به طبقه‌کلمه​ دوم رفت و وارد اتاق‌داشتند​ یکی مانده به آخر شد.

آن مکان...

اتاقی بود که‌استقبال​ دقیقاً کنار اتاقِ اختصاص‌یافته‌ثابتی​ به ماچیل قرار داشت.

«آه، آه.»

«آه!»

پایین‌تنه ماچیل‌مشتری​ با سرعت‌ارباب​ حرکت می‌کرد.

چوسون خودش را‌استقبال​ با حرکات او‌مشتری​ هماهنگ کرده بود.

وقتی ماچیل به باسن چوسون‌داشتند​ ضربه می‌زد، او برای لحظه‌ای‌کار​ به جلو می‌رفت و دوباره برمی‌گشت.

شترق.

صدای شهوانی‌مشتری​ برخورد گوشت‌ارباب​ با گوشت.

ماچیل دسته هاون بود‌دسته​ و چوسون خود هاون، و‌صدا​ این حرکت سایشی ادامه داشت.

عضو یانگِ به شدت افراشته‌ی ماچیل‌حالی​ زیر باسن چوسون ناپدید می‌شد و‌خوب​ دوباره ظاهر می‌شد، بارها و بارها.

هر بار، چوسون طوری کمرش را قوس‌مالی​ می‌داد که انگار نفسش در حال بند آمدن‌می‌رفت​ است و ناله‌هایی داغ و بی‌پروا سر می‌داد.

«هاااانگ!»

با گذشت زمان،‌استقبال​ حرکات ماچیل شدیدتر‌مشتری​ و وحشیانه‌تر می‌شد.

هر کسی می‌توانست‌مالی​ ببیند که نقطه‌حالی​ اوج چندان دور نیست.

خش.

سایه‌ای از پشت‌ثابتی​ سرش نزدیک می‌شد، اما‌میان​ ماچیل کوچک‌ترین توجهی نداشت.

با بهشتی که درست در‌آدم‌هایی​ برابر چشمانش بود، چطور می‌توانست‌می‌زد​ حواسش را به چیز دیگری بدهد؟

«هو، هو! حال می‌ده؟‌خوبی​ خیلی خوبه! اون‌قدر خوبه که‌بی‌تکلف​ می‌تونی براش بمیری، مگه نه؟»

«خـ... خیلی! آآه! بیشتر، بیشتر!»

چوسون هم همراه با‌ارباب​ ماچیل در راه رسیدن‌کلمه​ به سرزمین پاک غربی بود.

در چنین مواقعی، حتی اگر‌آدم‌هایی​ زمین و آسمان هم به‌می‌زد​ هم می‌ریختند، کسی متوجه نمی‌شد.

او نیز کاملاً‌مالی​ از حضور آن‌حالی​ سایه غافل بود.

سایه، پارچه‌ای را که با‌مشتریانی​ هر دو دست گرفته بود، آرام‌آدم‌های​ از بالای سر ماچیل پایین آورد.

و در یک لحظه!

«گاک!»

پیش از آنکه ماچیل فرصتی‌داشتند​ برای فهمیدن داشته باشد، سایه پارچه‌می‌رفت​ را دور گردنش پیچید و چرخاند.

مردمک‌های ماچیل گشاد شدند.

اما تنها ذره‌ای از‌ارباب​ یک فریاد خفه از‌کلمه​ میان لبانش بیرون پرید.

دستانش که تا پیش از آن باسن‌ثابتی​ چوسون را گرفته و می‌چرخاندند، حالا دستان‌وضع​ سایه را چنگ زدند، اما بی‌فایده بود.

سفیدی‌های خون‌گرفته چشمان ماچیل به‌داشتند​ سمت بالا چرخیدند، تا جایی‌کار​ که دیگر مردمک‌هایش دیده نمی‌شدند.

تمام بدنش‌می‌زد​ از ترس مرگ‌مشتریانی​ به لرزه افتاد.

به لطف همین موضوع،‌ارباب​ چوسون با سرعت بیشتری به‌مشتریانی​ سمت نقطه اوجش پیش می‌رفت.

پایین‌تنه ماچیل که با‌دسته​ سرعت بالا می‌لرزید، چوسون را‌صدا​ به مرز جنون رسانده بود.

«آاااه! آه...؟»

چوسون نمی‌دانست که این‌کلمه​ حرکات، ناشی از درخشش‌خوبی​ نهایی پیش از مرگ است.

سرانجام، نگاه‌مشتری​ چوسون خمار‌ارباب​ و بی‌حالت شد.

لرزش نهایی‌گرمی​ ماچیل تا این‌آدم‌هایی​ حد قدرتمند بود.

لرزش‌های خشونت‌آمیز‌وضع​ او خیلی‌خوبی​ زود متوقف شد.

بلافاصله پس از آن،‌کلمه​ سایه زانویش را در‌خوبی​ گودی کمر ماچیل فرو کرد.

و شروع به انجام حرکات رفت‌می‌زد​ و برگشتی کرد، دقیقاً شبیه به‌خوبی​ همان کاری که ماچیل انجام می‌داد.

«آه-هوک!»

بدن چوسون‌وضع​ یک بار‌خوبی​ دیگر داغ شد.

ضربات برگشتیِ زانوی سایه،‌کلمه​ هماهنگی زیبایی با باسن‌خوبی​ چوسون ایجاد کرده بود.

وقتی زانو به جلو می‌رفت، باسن‌می‌زد​ ماچیل هم به جلو رانده می‌شد و‌داشتند​ به شدت به پایین‌تنه چوسون ضربه می‌زد.

«آاااه!»

سایه، یعنی دونگ بونگ‌سو،‌خوبی​ بدون استراحت به حرکت‌معمولی​ دادن زانویش ادامه داد.

گردن ماچیل از‌میان​ قبل کاملاً شکسته‌وضع​ و بی‌مصرف شده بود.

با این حال،‌ثابتی​ وضعیت شیء یانگ‌می‌زد​ او متفاوت بود.

یک سیخ‌گرمی​ آهنیِ سفت‌دسته​ و سخت.

درست شبیه‌وضع​ به یک چماق‌داشتند​ فولادی شده بود.

هنوز جمود نعشی فرا نرسیده بود، اما‌مالی​ سفتی ناشی از مرگ، یک آلت مردانه‌کار​ کاملاً بی‌نقص را به وجود آورده بود.

چوسون چاره‌ای‌مشتری​ جز از خود‌صدا​ بی‌خود شدن نداشت.

«آهه! کیاااک! دارم می‌میرم!»

دونگ بونگ‌سو در حالی که چوسون‌حالی​ را با فریادهای لذت‌بخش رها کرده‌خوب​ بود، به هوای خالی خیره شد.

طوری نگاه می‌کرد‌میان​ که انگار در‌وضع​ حال تأیید چیزی بود.

در آن حالت، رابطه‌ای که‌صدا​ با زانوی او و بدن چوسون‌مالی​ هدایت می‌شد، تا مدتی متوقف نشد.

لحظاتی بعد.

«آاااه!»

درست در لحظه‌ای که بدن چوسون به‌مالی​ شدت لرزید و اوجی را تجربه کرد که‌می‌رفت​ دیگر هرگز در زندگی‌اش طعم آن را نمی‌چشید.

دونگ بونگ‌سو بررسی‌هایش را تمام کرد، پارچه‌میان​ را از دور گردن ماچیل باز کرد و‌آدم‌های​ سپس آن را محکم دور گردن چوسون پیچید.

خرد.

با صدایی کوتاه، گردن‌خوبی​ باریک او از جا‌معمولی​ دررفت و بی‌جان آویزان شد.

«غغغ...»

چوسون زنی‌مشتری​ با بدشانسی‌ارباب​ وحشتناکی بود.

اگر ماچیل امروز تسلیم یک‌آدم‌هایی​ هوس ناگهانی نمی‌شد، زنی که‌می‌زد​ می‌مرد، آئنگ-آئنگ بود، نه چوسون.

او با آخرین‌مالی​ فریاد پرحرارتش، از‌حالی​ این دنیا رفت.

اگر در این میان خوش‌شانسی‌ای برای او وجود‌خوبی​ داشت، این بود که درست در لحظه رسیدن‌خوب​ به سرزمین پاک غربی، جانش را از دست داد.

چه کسی می‌داند.

شاید او در همان‌دسته​ سرزمین پاک غربی می‌ماند و‌صدا​ از شادی ابدی لذت می‌برد.

دونگ بونگ‌سو درست مانند زمانی که‌حالی​ ماچیل را کشته بود، به هوای خالی‌می‌دانست​ خیره شد و چیزی را بررسی کرد.

او در حال‌میان​ بررسی تغییرات امتیاز‌وضع​ تجربه خود بود.

روی نوار تجربه.

تغییری ایجاد شده بود.

مقدار بسیار کمی بود، اما‌داشتند​ یک نوار زرد رنگ به‌کار​ وضوح روی آن پر شده بود.

تقریباً به اندازه یک ذره غبار بود، اما از‌داشتند​ آنجا که پیش از این هیچ تغییری در آن ایجاد‌نمی‌داد​ نشده بود، می‌توانست در یک نگاه آن را تشخیص دهد.

حشرات و‌مشتری​ موش‌ها هیچ‌ارباب​ امتیاز تجربه‌ای نمی‌دادند.

با این حال.

انسان‌ها قطعاً متفاوت بودند.

اگر قتل‌های امروز هیچ تغییری‌مشتریانی​ در امتیاز تجربه‌اش ایجاد نمی‌کرد، اقدامات‌آدم‌های​ آینده دونگ بونگ‌سو کاملاً متفاوت می‌بود.

البته، یک مشکل وجود داشت.

مقدار امتیاز‌گرمی​ تجربه بسیار‌دسته​ ناچیز بود.

به همین دلیل، او نتوانست تأیید کند‌آدم‌های​ که آیا تفاوتی در میزان امتیاز تجربه‌اهمیتی​ بر اساس قدرت افراد وجود دارد یا خیر.

دلیل اینکه او بین کشتن ماچیل‌وضع​ و چوسون فاصله زمانی انداخته بود،‌معمولی​ دقیقاً برای بررسی همین موضوع بود.

هرچند به لطف همین‌ارباب​ فاصله، چوسون توانست تولدی دوباره‌مشتریانی​ در بهشت را تجربه کند.

فویپ، چاک، درررک، تاک...

صدای انجام‌وضع​ کار برای‌خوبی​ مدتی ادامه یافت.

دونگ بونگ‌سو هر دو جسد را‌وضع​ از تیرکی که فضای بین سقف‌معمولی​ و ستون‌ها را نگه می‌داشت، آویزان کرد.

حالا، آن‌مشتری​ دو نفر‌ارباب​ خودکشی کرده بودند.

در حقیقت، دونگ بونگ‌سو می‌توانست اجساد آن‌ها را در اینونتوری‌می‌زد​ خود قرار دهد و در جای دیگری از شرشان خلاص‌معمولی​ شود، اما روش صحنه‌سازی به عنوان خودکشی را انتخاب کرد.

این تصمیم بر اساس‌خوبی​ این قضاوت بود که در‌بی‌تکلف​ آینده مشکلات کمتری ایجاد می‌کرد.

پس از‌می‌زد​ اتمام کارش، به‌مشتریانی​ دیوار نزدیک شد.

دیوار با پارچه‌ای که به زیبایی‌می‌زد​ با الگوی راه‌راه ببر گلدوزی شده‌خوبی​ بود، مانند یک پرده پوشانده شده بود.

فویپ.

دونگ بونگ‌سو‌وضع​ پارچه را‌خوبی​ کنار زد.

دیواری ساخته شده از ستون‌های چوبی که‌مالی​ در یک ردیف طولانی از خطوط عمودی‌کار​ به هم متصل شده بودند، نمایان شد.

ستون‌های چوبی که به این شکل ردیف شده‌کلمه​ بودند، تیرک‌ها را نگه می‌داشتند و تیرک‌ها نیز‌معمولی​ به نوبه خود، سقف شیروانی‌شکل را تحمل می‌کردند.

اینجا در خورشید اوج‌گیرنده،‌دسته​ بیشتر خانه‌ها به عنوان‌ارباب​ سازه‌های ماژولار این‌چنینی ساخته می‌شدند.

این یک روش طراحی بود که در آن شیارهایی‌بی‌تکلف​ روی ستون‌های چوبی تراشیده می‌شد تا آن‌ها را به صورت‌نبود​ ارگانیک به هم متصل کرده و روی هم قرار دهند.

در خانه‌ای با این طراحی،‌مشتریانی​ حتی اگر یک یا دو ستون‌آدم‌های​ چوبی برداشته می‌شد، سقف فرو نمی‌ریخت.

گویی برای اثبات‌ثابتی​ این موضوع، آخرین‌می‌زد​ ستون چوبی وجود نداشت.

به جای آن، سوراخی به‌آدم‌هایی​ اندازه‌ای بزرگ که یک نفر بتواند‌میان​ از آن عبور کند، قرار داشت.

چطور چنین چیزی ممکن بود؟

برداشتن تنها همان‌میان​ یک ستون با‌وضع​ روش‌های معمول غیرممکن بود.

یک خانه ماژولار‌ثابتی​ مانند یک مجموعه پیچیده‌میان​ از قطعات لگو است.

برداشتن یکی از وسط، بدون‌آدم‌هایی​ پیاده کردن قطعه به قطعه آن‌میان​ از بالا، کار واقعاً دشواری بود.

اما...

دونگ بونگ‌سو‌می‌زد​ یک انسان‌کلمه​ معمولی نبود.

نیمی انسان، نیمی کاراکتر.

او می‌توانست کارهایی را به‌آدم‌هایی​ انجام برساند که هیچ‌کس دیگری‌می‌زد​ در اینجا قادر به انجامشان نبود.

ناولها | novelha.net