چپتر 73: دوبو توآگ
0بوم، بوم، بوم، بوم!
غرش برخاسته از بیست هزار سم، محورخونین زمین را به لرزه درآورد و بخار نفسهایدریافت اسبها و سربازان همچون مه به هوا برخاست.
آیا داشت لبخند میزد؟
چشمان تیزبین تیمور خان، درجدا حالی که منظرهی عزیمت ارتشدرگیر را تماشا میکرد، لرزش خفیفی داشت.
مردی غولپیکر درستاینجا در کنارش ایستادهواکنشی بود و نظاره میکرد.
این غول بیش از یک سر وخونین گردن از تیمور خان بلندتر بود و حتیدریافت با تخمینی محتاطانه، حداقل نه فوت قد داشت.
لحظهای بعد، وقتی سوارهنظام از دشت عبور کردندعجله و کاملاً در افق ناپدید شدند، غول بهنداد تیمور خان نگاه کرد و به حرف آمد.
«برادر بزرگ. همینادهها برای نجات قلعه یانگواقع و کوه مانهان کافیان؟»
آن غول، تیمور خان را «برادر بزرگ» خطاب کرد. با وجود اینکه استپآرام بزرگ و صحرای بزرگ چنان پهناور بودند که انتهایشان ناپیدا بود، در اینچندین سرزمین تنها یک مرد وجود داشت که میتوانست تیمور خان را اینگونه صدا بزند.
غول جنگ، ماموروتا.
او به عنوان ببر تیمور خان، ژنرالی بود کهخودش در چند دهه گذشته در شمال پرسه میزد وکوتاه سر دهها هزار نفر را از تن جدا کرده بود.
در واقع، او تا همین اواخرکرده درگیر نبردی خونین با قبیله اویغور بودقبیله که از شمال غربی یورش آورده بودند.
او بلافاصله پس از آن نبرد، باسوال دریافت پیامی فوری از سوی تیمور خان،گفت با عجله خودش را به اینجا رسانده بود.
تیمور خان هیچ واکنشی به سوالنبردی ماموروتا نشان نداد و پس ازآورده مکثی کوتاه، با صدایی آرام گفت:
«اونا بهبلافاصله قلعه یانگ یاپیامی کوه مانهان نمیرن.»
«...الان چی گفتی؟»
در حقیقت، تیمور خانرسانده در حال حاضر بانشان بزرگترین بحران زندگیاش روبهرو بود.
چندین قدرت به طور همزمان ازنبردی شرق، غرب، جنوب و شمال اوآورده را تحت فشار قرار داده بودند.
اویغورها که از طریق تجارت واسطهای میان غرب و دشتهای مرکزی ثروتهیچ عظیمی به چنگ آورده بودند، بیوقفه از غرب یورش میآوردند و درالان شمال نیز، رئیس بزرگ قبیله تاتار، جایارکا، دست به شورش زده بود.
مهمتر از همه، بزرگترین مشکل این بود کههمین گروههای دشتهای مرکزی، درست مانند همین حالا، ذرهذرهیورش در حال گسترش نفوذ خود به سمت شمال بودند.
در این مقطع زمانی، یکهیچ لحظه قضاوت اشتباه میتوانست به قیمتکوتاه از دست دادن همهچیز تمام شود.
این وضعیت تفاوت چندانی با راه رفتنخونین بر لبهی صخرهای هزار پایی نداشت که یکدریافت قدم اشتباه، او را به اعماق دره میفرستاد.
در چنین شرایطی، تنها به لطف عملکردسوی درخشان ماموروتا بود که آنها به سختی توانستهنشان بودند تهاجم گستردهی قبیله اویغور را دفع کنند.
با این وجود، نیروهای شورشی همچنان در سرتاسر استپ بزرگدرگیر شمالی جولان میدادند و منطقهی دشت هتائو نیز به دلیلدریافت تهاجم نیروهای دشتهای مرکزی، در بحرانی عظیم فرو رفته بود.
علاوه بر این، هیچکس نمیدانست قبیله اویغورسوال چه زمانی سربازانشان را تجدید قوا کردهگفت و دوباره از مرزها عبور خواهند کرد.
بنابراین، ماموروتا تصور کرده بود که تیمور خانقبیله ابتدا شعلههای آتش این منطقه را خاموش میکندپیامی و سپس برای مجازات جایارکا به شمال میرود.
او فکر میکردنبرد که این منطقیترین وسوی بهترین اقدام ممکن است.
برای انجام این کار، آنهاجدا ابتدا باید قلعه یانگ ودرگیر کوه مانهان را نجات میدادند.
آن دو مکاناینجا درست در مقابل قلعهسوال دست ارواح قرار داشتند.
طبیعتاً، از دست دادن آن دونبردی نقطهی استراتژیک، تفاوتی با تقدیم کردنآورده حیاط جلویی خانهشان به دشمن نداشت.
اگر قلعه دست ارواح بر اثر کوچکترین اشتباهی محاصره میشد، اینرسانده مکان کاملاً منزوی میگشت و در بدترین سناریوی ممکن، در حالی کهنمیرن قبیله تاتار شمال را فتح میکرد، آنها حتی نمیتوانستند انگشتی تکان دهند.
اگر رئیس بزرگ قبیله تاتار، جایارکا، کنترل دشتهای شمالی را به دستخونین میگرفت، دیگر نمیتوانستند انتظار هیچ نیروی کمکیای را داشته باشند و کاملاًعجله طبیعی بود که تیمور خان تمام پایههای قدرتش را از دست بدهد.
بنابراین، برای ماموروتا، درک پاسخیهیچ که تیمور خان به تازگیمکثی داده بود، بسیار دشوار مینمود.
اگر او قصد داشت قلعه یانگ و کوه مانهان را رهایورش کند و در قلعه دست ارواح نبردی مرگ و زندگی بارسانده دشمن به راه بیندازد، نباید بیست هزار سوارهنظام نخبه را اعزام میکرد.
ماموروتا با خود فکر کرد که چهسوی بخواهند و چه نخواهند، باید کار راسوال همینجا، در این دشت هتائو یکسره کنند.
تیمور خان، گویی که از تمام افکار ماموروتاهمین باخبر بود، با نگاهی بیاحساس به او خیره شدآورده و سپس دوباره به آرامی لب به سخن گشود:
«سالاکات تظاهر میکنه که به سمت قلعه یانگ و کوهمکثی مانهان میره، بعد مسیرش رو کج میکنه و از دیوارحال بزرگ رد میشه. بعد از اون، به داتونگ حمله میکنه.»
سالاکات.
او فرماندهی دههزار نفر و فرماندهیفوری کل یکی از واحدهای سوارهنظامی بودهیچ که به تازگی اعزام شده بودند.
او، سوارهنظام را برای عبور از دیوار بزرگ رهبری کند؟درگیر آن هم دقیقاً در این مقطع زمانی؟ برای ماموروتا، ایندریافت یک آرایش نظامی و دستوری بود که به هیچوجه درکش نمیکرد.
تنها نتیجهای که از حمله به جنوبسوال دیوار بزرگ در شرایط فعلی به دستگفت میآمد، انزوای کامل قلعه دست ارواح بود.
«...حتماً دارم پیر میشم؛اواخر انگار گوشام سنگین شده.قبیله میشه دوباره تکرار کنی؟»
«اشتباه نشنیدی. دنبالم بیا.»
تیمور خان، ماموروتای مات و مبهوت راواقع به حال خود رها کرد و مستقیماًاویغور از روی دیوار قلعه به پایین پرید.
اما هیچکسخودش در آنرسانده اطراف تعجب نکرد.
اگر خان دشتهای شمالی حتی فاقد اینخونین سطح از مهارتهای رزمی بود، از هماننبرد ابتدا صلاحیت یدک کشیدن لقب «خان» را نداشت.
اگرچه هنوز هالهای از شک درفوری چهرهی ماموروتا دیده میشد، اما اوهیچ به قضاوت تیمور خان ایمان داشت.
او چارهی دیگری نداشت.
آنها در طول سالیان متمادی بحرانهای بیشماری را پشت سر گذاشته بودند، اماآرام در نهایت، این تیمور خان بود که همیشه پیروز میدان میشد و ماموروتا نیزقدرت با وفاداری تمام، ردپای او را دنبال کرده بود تا به این جایگاه برسد.
حتی یکواقع استثنا هماواخر وجود نداشت.
تیمور خان یک استراتژیست مادرزادپیامی بود که همیشه در دلاینجا بحرانها، مسیر بقا را پیدا میکرد.
او با خود فکرنفر کرد که این بار هماواخر تفاوتی با گذشته نخواهد داشت.
ماموروتا بدون ذرهای تردید، ازهیچ دیوار قلعه به پایین پریدمکثی و به دنبال تیمور خان رفت.
تیمور خان، ماموروتا را ازدرگیر قلعه دست ارواح خارج کردغربی و به سمت حومهی منطقه رفت.
محافظان سعی کردند به دنبال آن دو بروند، اماخودش تیمور خان با حرکت دست همه را مرخص کردکوتاه و تنها به همراه ماموروتا، راهی دشت هتائو شد.
تیمور خان ودهها ماموروتا با استفادهکرده از مهارت سبکیشان میدویدند.
برخلاف جثههای درشتشان، چمنهاییرسانده که رویشان پا میگذاشتندنشان حتی ذرهای هم خم نمیشد.
مهارت سبکیشان چنان بینقص بوددرگیر که هنر پرواز بر فراز سبزهزاریورش را با مهارتی ذاتی اجرا میکردند.
چقدر دویده بودند؟ تیموردریافت وقتی به نقطه خاصیعجله از دشت رسید، ایستاد.
هووو-.
سرزمینی متروک که تنهارسانده باد سردی از میاننشان علفها و شنهایش میگذشت.
فقط یک دشت برهوت بود ونبردی به هر طرف که نگاه میکردی،آورده هیچ چیز خاصی به چشم نمیخورد.
فقط یک دشت خالی بود.
به جز یک چیز.
گودال بزرگی که انگار کسی آنواکنشی را کنده بود، تک و تنهاصدایی در میان دشت دهان باز کرده بود.
این تنهاواقع چیز عجیباواخر ماجرا بود.
ماموروتا بدون هیچ حرفیدریافت از کنار تیمور خان گذشتخودش و به سمت گودال رفت.
به نظر میرسید دلیل اینکهجدا او را به اینجا آورده،درگیر احتمالاً درون همان گودال بود.
تق.
ماموروتا تا لبهی گودالاواخر جلو رفت، چمباتمه زدقبیله و به داخلش خیره شد.
گودال خیلی عمیقتر از چیزی بودفوری که انتظار داشت؛ به نظر میرسید حداقلواکنشی پنجاه یا شصت فوت عمق داشته باشد.
و در ته آن…
«......!»
چیزهایی درهم و برهم روی همنبردی تلنبار شده بودند و بوی تعفنآورده شدیدی از پوسیدگیشان از گودال بیرون میزد.
چیزهای بسیاربلافاصله آشنایی بودند،دریافت با بویی آشنا.
چیزهایی که ماموروتا در طولجدا زندگیاش بارها خلق کرده بوددرگیر و در آینده هم خلق میکرد.
هوا را کمیاینجا بو کشید وواکنشی با چهرهای درهمرفته گفت.
«اینا که جسدن، نه؟ کجاشدرگیر اینقدر مهمه؟ خب، شاید بوشونغربی یه کم تندتر از بقیهست.»
درست در همان لحظه.
تیمور خان که معلوم نبود کِی خودش راهمین به کنار او رسانده بود، دستش را روییورش شانه ماموروتا گذاشت و به پایین گودال نگاه کرد.
گوشهی چشمان باریکش، دررسانده حالی که به اجساد خیرهنداد شده بود، لرزش نامحسوسی داشت.
گوشهی لبهایش هم کمیاواخر بالا رفته بود؛ نشانهایقبیله واضح از یک لبخند محو.
«اینا به چشمنبرد تو فقط یهفوری مشت جسد میان؟»
«اگه فقط جسددهها نیستن، پس چیان؟کرده یه جور هیولا؟»
با شنیدن کلمهی «هیولا» ازهیچ زبان ماموروتا، چشمان لرزان تیمورمکثی خان از هم دریده شد.
سپس، چشمانی که تا آندرگیر لحظه زیر پلکهایش پنهان مانده بودند،یورش زیر نور درخشان خورشید نمایان شدند.
چشمانی عجیب.
چشمانش دو رنگ متفاوت داشتند.
یکی آبیخودش بود ورسانده دیگری سیاه.
در دشتهای مرکزی به آنهادرگیر چشمان نفرینشده میگفتند، اما اینجاغربی در شمال همهچیز فرق داشت.
میگفتند کسی که با این چشمانفوری عجیب به دنیا میآید، مقدر شدههیچ تا جهان را در چنگ خود بگیرد.
طبق افسانههای سینهبهسینه، خاننفر بزرگ نیز با چنینهمین چشمان عجیبی متولد شده بود.
«هیولا؟ گفتی هیولا...»
ماموروتا سرش را چرخاند ودرگیر به چهرهی تیمور خان کهغربی زیر لب زمزمه میکرد، نگاه کرد.
واقعاً زمان زیادی گذشته بود.
از آخرین باریدهها که چشم آبی تیمورواقع خان را دیده بود.
«آره، حق با توئه. اینا هیولان.واکنشی تازه، هیولاهای سیاهی هستن که نهصدایی راحت میمیرن، نه بهاینسادگیها محو میشن.»
«داری از چی حرف میزنی؟ اصلاًنبردی نمیفهمم چی میگی، برادر بزرگ. یهآورده جوری حرف بزن که منم بفهمم.»
«دوبو تواگ.»
در حالی که این دو کلمه راواقع با صدایی بم از دهانش بیرون میداد، چشمغربی آبی تیمور خان با رنگ آبی تیرهای میدرخشید.
«دوبو تواگ...؟»
ماموروتا باواقع لحنی پرسشیاواخر تکرار کرد.
و تیمور خاننبرد توضیح مختصری بهفوری آن اضافه کرد.
«اون هیولا کاری رونفر کرد که صدها هزارهمین سوارهنظام خان بزرگ نتونستن بکنن.»
«گفتی هیولایی که کاری رو کرد که صدهانشان هزار سوارهنظام خان بزرگ نتونستن...؟ امکان نداره!؟ شوخینمیرن میکنی؟ همون؟ واقعاً الان داری درباره همون حرف میزنی؟»
تیمور خان بههمین جای جواب، فقطنبردی سرش را تکان داد.
ماموروتا که تازه دوزاریاش افتاده بودفوری تیمور خان درباره چه چیزی حرفهیچ میزند، با دستپاچگی از گودال فاصله گرفت.
تیمور خان بدون توجه به او، سرواقع جایش ایستاد و در حالی که به پایینغربی گودال خیره شده بود، به حرفش ادامه داد.
«یکیشون از قلعه یانگ اومده بود.واکنشی و من هر کسی رو که حتیآرام کوچیکترین تماسی با اون حرومزاده داشت، کشتم.»
«...»
«یکی دیگهشون از کوه منهان اومده بود.سوی پس دوباره! هر کسی رو که حتیسوال یه تماس کوچیک با اون حرومزاده داشت، کشتم.»
«...»
«و در نهایت، حرومزادههاییرسانده که این گودال رو کندننداد هم همگی دارن همینجا میپوسن.»
در حالی که با این خونسردینبردی حرف میزد، چشم آبی تیمور همچنان بابلافاصله جنونی به رنگ آبی تیره برق میزد.
ماموروتا از گوشهینبرد چشم به چشم تیمورسوی نگاه کرد و گفت.
«...پس سالاکات واقعاً...»
«همین الان، داتونگ داره توسط بیستهزار تا تولهسگ آموزشندیده محافظت میشه. باصدایی اینکه سربازای سالاکات سوارهنظامن، اما اگه منجنیقها رو توی داتونگ سر همزندگیاش کنن و مستقیم حمله کنن، میتونن بدون دردسر خاصی داتونگ رو بگیرن.»
«برادر بزرگ. اما اگه دشمنهایی کهنبردی قلعه یانگ و کوه منهان رو اشغالبلافاصله کردن، دوباره به سمت داتونگ لشکرکشی کنن...»
«فکر میکنی تو مسیر برگشت سالم میمونن؟سوی بیشتر نیروی دشمن پیادهنظامن. تا وقتی بخوان بهنشان داتونگ برسن، بدنهاشون توسط اون هیولا تیکهپاره شده.»
«اما اگه اینطوری بشه، سالاکاتجدا و برادرهایی که تو داتونگدرگیر موندن هم ممکنه تو دردسر بیفتن.»
«آره. اگه اوضاع خراب بشه، ممکنه برادرهامون هم همراه با دشمن توسط اون هیولا بلعیده بشن. اما باگفتی فداکاری اونا، ما یه فرصت دیگه برای فتح این شمال به دست میاریم. و تا وقتی که ما دوبارهاویغورها این دشتهای شمالی رو تحت کنترل دربیاریم، اون دشتهای مرکزیِ مرفه، تبدیل به طعمهای برای اون هیولای سیاه میشن.»
«...»
باد شدیدی وزید و بوی تعفنی را که از گودالاینجا بیرون میزد پراکنده کرد، اما خیلی زود بوی گند بدتریآرام بلند شد و به مشام تیمور خان و ماموروتا رسید.
«ماموروتا.»
«بگو.»
«الان دیگه هیچجای این دشت راه فراری از دست اون هیولا نیست. پس حالانبرد که اینطوره، حداقل باید تا تهش ازش استفاده کنیم. همونطور که اون هیولا چشممکثی نداره، وقتهایی هم هست که ما باید چشمهامون رو ببندیم و شمشیرامون رو تاب بدیم.»
«...»
«اون هیولا همین الانشم قلعه یانگ و کوه منهان رو بلعیده. تنها کاریقبیله که الان باید بکنیم اینه که اون دو تا مکان رو به حال خودشونرسانده رها کنیم. همین و بس. این همون چیزیه که ما رو به پیروزی میرسونه.»
در حالی که به پایین گودال نگاه میکرد،نشان چشمان تیمور خان همچنان از هم دریده بود والان چشم آبیاش هنوز نور عجیبی از خود ساطع میکرد.
ماموروتا فقط درهمین سکوت به ایننبردی صحنه خیره ماند...