چپتر 47: نمایش
0«آخ، اوواااه!»
«فرار کنید!»
«کیاااا!»
هیچکس درانسانی تالار برایبازی کشتهشدگان سوگواری نمیکرد.
همه بیش از حد درگیرخاطر نجات دادن جان خودشان بودند،اوه بیش از حد مشغول فرار.
بر اثر حمله غیرمنتظره دو هو-اوک، تعداد قابلتوجهیدست از مهمانان افتخاری که از تالار مهمانان آسمان شرقیسرزنش در حال تماشا بودند، یا کشته شدند یا مجروح.
در میان آنها تانگ هوا نیز بود،چیزی کسی که همراه با دونگ بونگسو خودشنمیتوانست را به داخل دریاچه چائو پرتاب کرده بود.
درست در لحظهای که وارد آب شدند،عنوان ترکشی از چی رعدآسا به کمر او برخوردزنده کرده و زخم بزرگی بر جای گذاشته بود.
با دیدن گوشت سوخته وخاطر سیاهشدهاش، به نظر میرسید ضربهاوه نسبتاً سنگینی دریافت کرده است.
«آه، هاک...»
او از درد به خودزنده پیچید و نالهای داغ رویهمان سینه دونگ بونگسو سر داد.
اگر دونگ بونگسو او را در آغوش نگرفته و بهترکش داخل آب نپریده بود، او نیز تا الان همراه باهمان دانری گانگهه و دیگر مهمانان از این دنیا رفته بود.
با این حال، دلیل اینکه دونگ بونگسو او رامورد در آغوش گرفت و به درون دریاچه چائو پرید،نمیدانست دلیل مضحکی مثل نجات دادن جان تانگ هوا نبود.
یک سپر انسانی.
در اصطلاحاتمسدود بازی، یکمیمرد سپر گوشتی.
دونگ بونگسو صرفاً از تانگ هواصرفاً به عنوان ابزاری استفاده کرده بود تاکند ترکش چی رعدآسا را برایش مسدود کند.
چه تانگ هوا از ترکش چیکارهایش رعدآسا میمرد و چه زنده میماند،میکرد او چیزی برای از دست دادن نداشت.
به هر حال، در همان لحظهای که او را درهمان آغوش گرفت و به داخل آب پرید، این توجیه رااوه برای خودش ساخته بود که در حال نجات دادن اوست.
هیچکس نمیتوانست اوکند را به خاطرمیماند کارهایش سرزنش کند.
این موضوع دراصطلاحات مورد تانگ اوهصرفاً نیز صدق میکرد.
اگر او نبود، تانگنمیتوانست هوا در هر صورتموضوع تا الان مرده بود.
البته، این تنها در صورتی درست بود کهدست کسی نمیدانست او عمداً بدنش را چرخانده تا تانگسرزنش هوا را در مسیر ترکش چی رعدآسا قرار دهد.
با این حال.
فارغ از هدف اولیهاش،بازی او از این اتفاق چندیناستفاده منفعت به دست آورده بود.
در واقع، سه منفعت.
جان خودش، بدهی جانِمیمرد تانگ هوا به او،دست و اعتماد تانگ اوه.
حتی در آن لحظه ناامیدکننده، دونگمیماند بونگسو موفق شده بود سه چیزساخته را به طور همزمان به دست آورد.
«هوا-آ!»
فریاد تانگ اوهاوست از همان نزدیکیکارهایش به گوش رسید.
تانگ اوه تازهکند به تالار مهمانانمیماند آسمان شرقی رسیده بود.
دونگ بونگسو به سرعت به سمتمیماند جزیرهای که تالار مهمانان آسمان شرقیساخته در آن قرار داشت، شنا کرد.
به محض اینکه به ساحل رسید، تانگ هوایابزاری مجروح را به تانگ اوه تحویل داد ومیماند به بالا، به سمت دو هو-اوک نگاه کرد.
او تا آنجایی را دیده بود که تانگ اوه سوزنهای طلایی اژدها و ققنوس راالبته پرتاب کرد و به این سمت پرواز کرد، اما از آنجایی که خودش را برایمنفعت حفظ امنیت به پایین پرتاب کرده بود، نتوانست ببیند بعد از آن چه اتفاقی افتاد.
«همانطور که انتظار میرفت.»
دو هو-اوک از قبل تمام سوزنهای طلایی اژدها ونداشت ققنوس را که توسط تانگ اوه شلیک شده بود، مسدودمورد کرده بود و با آرامش در حال ترک تالار بود.
مسیر حرکتشانسانی به سمتبازی شمال بود.
اعضای گروه شمشیر بیکران و اعضای گروه باد بهشتی، جنگجویاناوه خانواده نامگونگ، با تأخیر ظاهر شدند و مسیر دو هو-اوکبدنش را مسدود کردند، اما هیچکس نتوانست او را متوقف کند.
جنگجویانی که اکنون درمیمرد اینجا ظاهر شده بودند،دست همگی جنگجویان ردهپایین بودند.
به نظر میرسیدکند تمام استادان به تالارچیزی امپراتور اعزام شده بودند.
با این وجود، غیرممکن بودگوشتی بتوان انکار کرد که دوترکش هو-اوک به طرز باورنکردنیای قدرتمند است.
«همهچیز محاسبه شده بود.»
دونگ بونگسو از قبل پیشبینی کرده بود، درست در همان لحظهای که صابراوست رعدآسا به سمت تالار مهمانان آسمان شرقی پرواز کرد، که دو هو-اوک حتیتنها بدون صابر رعدآسا هم قادر خواهد بود حمله تانگ اوه را مسدود کند.
«شاید خودِ واقعی او، کسی کهمیماند از صابر رعدآسا و هنر صابرساخته آذرخش استفاده نمیکند، بسیار قویتر باشد.»
دو هو-اوک هنوزاصطلاحات حتی پوستهاش راصرفاً هم نینداخته بود.
او هنوزساخته همان «دونمیتوانست هو-اوک» بود.
«هاهاها.»
دو هو-اوک در حالی که جنگجویان خانواده نامگونگ رانداشت که سد راهش شده بودند قتلعام میکرد، خنده ازموضوع ته دل و همیشگیاش را بدون هیچ محدودیتی سر داد.
شترق، تق!
با هنر کف دست عجیبی کهکارهایش از دستانش گشوده میشد، جنگجویان خانوادهمیکرد نامگونگ با درماندگی به زمین میافتادند.
طولی نکشید کهکند او به طور کاملچیزی از تالار ناپدید شد.
«هاهاها. پس به زودی دوبارهزنده به طور رسمی با توهمان ملاقات خواهم کرد، قهرمان بزرگ تانگ.»
دو هو-اوک دیگر اینجا نبود،گوشتی اما صدای خندهاش هنوز بهترکش صورت محو به این سمت میآمد.
تقریباً در همان زمانی که صدای خندهاشسرزنش کاملاً محو شد، جیغها و صداهای مبارزهای کهالبته از تالار امپراتور میآمد نیز تقریباً متوقف شد.
آشوبِ آنجا بایدکند تا حد زیادیمیماند سرکوب شده باشد.
همانطور که دونگ بونگسو نگاه میکرد، زخم تانگ هوا آنقدرهاهمان هم که فکر میکرد جدی نبود، و به نظر میرسیداوه تانگ اوه از قبل وضعیت او را تثبیت کرده است.
با این حال.
صدایی که دو هو-اوک همین چند لحظهسرزنش پیش از خود به جا گذاشته بود،مرده همچنان در گوش دونگ بونگسو زنگ میزد.
«به زودی دوبارهکند به طور رسمی باچیزی تو ملاقات خواهم کرد.»
به زودی.
یعنی «در آیندهای نزدیک».
دونگ بونگسو به خوبینمیتوانست میدانست که «به زودی» میتواندمورد به معنای همین الان باشد.
«پس اینمسدود یک موفقیتمیمرد نصفهونیمه است؟»
هشدار او برای پیمانشکنیمیمرد کارساز بود، اما یکدست موفقیت کامل محسوب نمیشد.
حالا.
چه باید کرد؟
او این سؤال را از خودشمیماند پرسید، اما این بار، حتی ذهن سرداوست و محاسبهگرش هم هیچ پاسخی ارائه نداد.
زیرا، درست همانطور که دو هو-اوک چیزیچیزی درباره او نمیدانست، او نیز هیچچیز دربارهنمیتوانست دو هو-اوک و قدرتِ پشت سرش نمیدانست.
اکنون، دوانسانی هو-اوک دیگربازی اینجا نبود.
این بدان معنا بودنمیتوانست که کارتهای بازیِ دونگموضوع بونگسو تمام شده است.
بداههپردازی.
برای مدتی، حتی کسی مثل دونگ بونگسو همدست چارهای نداشت جز اینکه به موقعیتها همانطور کهکارهایش لحظه به لحظه رخ میدادند، واکنش نشان دهد.
با بیشترین دقت ممکن، با بررسی مجدد هرابزاری قدم، درست مثل زمانی که چند لحظه پیش جاخالیچیزی دادن از صابر رعدآسای دو هو-اوک را انجام داد.
مردمکهای چشمانساخته دونگ بونگسو عمیقترخاطر و تاریکتر شدند.
این ویژگی منحصربهفرد اومیمرد بود که در زمان سرعتنداشت بخشیدن به افکارش ظاهر میشد.
چند ساعتانسانی بعد، دربازی تالار امپراتور.
هووو.
نامگونگ بیوکمسدود فقط همانجامیمرد نشسته بود.
بادی که ازکند کنار گوشهایش میگذشت،میماند حسی ناآشنا داشت.
خب، این کاملاً طبیعی بود.
کی تا به حال توانسته بود رویسرزنش تخت تشریفاتی تالار امپراتور بنشیند و بادمرده سرد بیرون را روی پوستش حس کند؟
سقف از بین رفته بود.
از طریق فضای کاملاً باز بالایمیماند تالار امپراتور، باد بدون هیچ مانعی بهاوست داخل میوزید و وحشیانه درون ساختمان میچرخید.
«رئیس خانواده...»
فرمانده گروه شمشیر امپراتور، نامگونگ بانگ،کارهایش که در سکوت کنار سکو ایستاده بود،صورت به آرامی نامگونگ بیوک را صدا زد.
در پاسخ، نامگونگ بیوک در سکوتمیماند به جایی که قبلاً سقف درساخته آن قرار داشت نگاه کرد و گفت:
«همه شمشیرها پیدا شدن؟»
شمشیرهایی که نامگونگ بیوک از آنهاصرفاً حرف میزد، شمشیرهای رؤسای قبلی خانوادهمسدود بودند که باید در آنجا جاسازی میشدند.
«بله، رئیس خانواده. خوشبختانهنمیتوانست تکتک شمشیرها رو پیداموضوع کردیم و هیچکدوم آسیبی ندیدن.»
نامگونگ بیوکمسدود نتوانست جلوی خندهزنده تلخش را بگیرد.
در حالت عادی، مگر نباید همه آنها بینقص در سقفهمان جاسازی میشدند؟ با این حال، نامگونگ بانگ میگفت جای شکرشاوه باقی است که فقط توانستهاند شمشیرها را سالم پیدا کنند.
یا شاید ازاصطلاحات این خوشحال بودصرفاً که شمشیرها آسیبی ندیدهاند.
برای نامگونگ بیوک، کلمهنمیتوانست «خوشبختانه» از زبان نامگونگموضوع بانگ واقعاً گوشخراش بود.
حتی با خودش فکر کرد که آیاچیزی این مرد اصلاً به وضعیت فعلی تالارنمیتوانست امپراتور نگاه کرده که چنین حرفی میزند.
از دست رفتن سقفمیمرد تالار امپراتور، فقط به معناینداشت آسیب دیدن یک ساختمان نبود.
نبود سقف در اینجا به این معنا بود که بامترکش تالار امپراتور از بین رفته و این یعنی دیگر غیرممکنهمان بود که شمشیرهای رؤسای خانواده را به جایگاه اصلیشان برگردانند.
به عبارت دیگر، هسته آرایشِ آرایش سه امپراتور و نهاوه پادشاه از بین رفته بود و حالا هستههای کمکی کهبدنش در سرتاسر املاک خانواده نصب شده بودند، کاملاً بیمصرف شده بودند.
هسته آرایشِ آرایش سه امپراتور و نه پادشاه،دست دقیقاً همان شمشیرهای رؤسای قبلی خانواده بودند که طبقسرزنش سبک آرایش در بام تالار امپراتور جاسازی شده بودند.
نامگونگ بیوک در حالی که هنوزمیماند به حفره بزرگ بالای سرش خیرهساخته شده بود، رو به نامگونگ بانگ گفت:
«چقدر طول میکشه تابازی آرایش سه امپراتور وابزاری نه پادشاه رو بازیابی کنیم؟»
در ذهن نامگونگ بیوک،نمیتوانست اولین اولویت در اینموضوع شرایط، بازیابی آرایش محافظتی بود.
با این حال، هم نامگونگ بیوک که سؤال میپرسید وهمان هم نامگونگ بانگ که مورد سؤال قرار گرفته بود، به خوبیصدق میدانستند که این کار در شرایط فعلی به شدت دشوار است.
«حداقل یکمسدود ماه زمانمیمرد میبره، رئیس خانواده...»
«هه هه...»
تنها یکساخته خنده توخالی ازخاطر گلویش خارج شد.
در محاصره یک دشمن قدرتمند بودندمیماند و باید یک ماه تمام راساخته بدون هیچ آرایش محافظتی دوام میآوردند.
درست بعد از فرو ریختن بام تالار امپراتور درنداشت صبح همان روز، آنها یک کبوتر نامهبر را که بهمورد طور منظم به مقر اتحاد رزمی سفر میکرد، فرستاده بودند.
اما هیچ فایدهای نداشت.
دشمنانی که این مکان را محاصره کرده بودند، برایمورد مقابله با ارسال کبوترهای نامهبر، از قبل دهها شاهیننمیدانست شکاری را در اطراف املاک خانواده رها کرده بودند.
به محض اینکه کبوترهای نامهبر به آسمانچیزی پرواز میکردند، توسط چنگالها و منقار تیزنمیتوانست شاهینهای شکاری تکهتکه شده و غیرقابل شناسایی میشدند.
زمانی که طول کشید تا تماممیماند کبوترهای نامهبر کشته شوند، کمتر ازساخته زمان نوشیدن یک فنجان چای بود.
حالا، مگر اینکه کسی شخصاً به ژنگژو میرفت و اینترکش خبر را به رهبر اتحاد رزمی میرساند، خانواده نامگونگ بایدهمان به تنهایی و با قدرت خودشان بر این بحران غلبه میکردند.
اما.
اگر این کار آسانمیمرد بود، چهره نامگونگ بیوکدست تا این حد پریشان نمیشد.
طبق گزارشی که دریافت کرده بود، اگرچهچیزی دو هو-اوک فرار کرده بود، اما گفتهنمیتوانست میشد مهارتهای او دستکمی از تانگ او نداشت.
این بدان معنا بود که درصرفاً یک مبارزه تنبهتن، هیچکس در خانوادهمسدود نامگونگ نمیتوانست در برابر دو هو-اوک بایستد.
علاوه بر این.
«اونها فقط... چهار نفر بودن...»
کسانی که این بلا را سر تالار امپراتور آورده بودند،همان همانهایی که در اتاق دو هو-اوک پنهان شده بودند، همانطور کهصدق نامگونگ بیوک با تمسخرِ خود زمزمه میکرد، تنها چهار نفر بودند.
به محض اینکه جنگجویان گروه شمشیر امپراتور برای جستجویاستفاده اتاق دو هو-اوک وارد آن شدند، آنها از مخفیگاههایدست خود بیرون پریدند و به جنگجویان خانواده نامگونگ حمله کردند.
آنچه از وقوعش میترسیدند به واقعیت تبدیلسرزنش شده بود، اما اینکه آنها تا اینمرده حد قدرتمند باشند کاملاً دور از انتظار بود.
اما این تنها چیزی نبودزنده که نامگونگ بیوک و استادانهمان خانواده نامگونگ را غافلگیر کرد.
هویت آن چهار نفرمیمرد که پس از تسلیم شدنشاننداشت فاش شد، حتی شوکهکنندهتر بود.
شلاق شیطانی آهن زرشکی،بازی اوک نا-پنگ؛ هفت قتل، پااستفاده چون-سو؛ و شیاطین دوقلوی یین-یانگ.
اینها همان چهار نفرینمیتوانست بودند که در اتاقموضوع دو هو-اوک پنهان شده بودند.
این چهار نفر استادان مسیرزنده شیطانی از نسل گذشته بودندهمان که در سراسر جهان شهرت داشتند.
چیزی که بیش از همه نامگونگ بیوک را شگفتزده کرد اینتوجیه نبود که همه آنها استادان مشهور مسیر شیطانی بودند، بلکه اینمیکرد بود که دو نفر از آن چهار نفر، شیاطین دوقلوی یین-یانگ بودند.
بیشتر شهرت دو هو-اوک با شکست دادن شیاطین دوقلویاستفاده یین-یانگ به دست آمده بود، با این حال هماندست شیاطین دوقلوی یین-یانگ در اتاق دو هو-اوک پنهان شده بودند.
برای نامگونگ بیوک و استادانخاطر خانواده نامگونگ، این وضعیتی کاملاًاوه گیجکننده و غیرقابل باور بود.
«همهچیز ازمسدود همون اولمیمرد برنامهریزی شده بود...»
تکتک حرکات دو هو-اوک، از ظهورش گرفته تا ورودشنداشت به خانواده نامگونگ و ازدواجش با نامگونگ هیه، تمامموضوع این فرایند یک نمایش واحد و بینقصِ کارگردانیشده بود.