چپتر 227: شمشیر شکسته (۳)
0رایحه دروغ نمیشناسد.
آدمها برای فریب دادن، حالت چهرهعجله میسازند، صدایشان را عوض میکنند ومجروحان حتی طرز راه رفتنشان را تغییر میدهند.
اما تنها چیزیکهنه که نمیشود پنهاننفر کرد، رایحه است.
خون بویاولیهای خون میدهد واین ترس، بوی ترس.
خشم تلخ است،سانچی اندوه ترش استآوردن و دروغ، سرد است.
«گرگ رایحه» تمامردپای عمرش را باعجله بینیاش زندگی کرده بود.
از روزی که روح یک گرگ را پذیرفت، دشتهای مرکزیخورده برایش تبدیل به دنیایی شد که نه با صدا وکمکهای نور، بلکه با زبان رایحه و بینی نوشته شده بود.
وقتی باد میوزید، میتوانست میدان نبردی در دههاگروهی لی دورتر را بخواند و وقتی روی زمینزخمها قدم میگذاشت، میتوانست ردپاهای دو روز پیش را ببیند.
بینی، چشمانش بود.
بینی، حقیقت بود.
گرگ رایحه در حالی که میان درختاننبود کاج کشیده شده در دو سوی مسیر کوهستانیبلتیلا قدم میزد، مدام پرههای بینیاش را گشاد میکرد.
در ظاهر، او تنها مرد جوانی معمولی بودگروهی که در یک مسیر کوهستانی راه میرفت، اما بینیمتفاوت زیر مردمکهای زردرنگش، بیرحمانه در حال خواندن دنیا بود.
خون.
بوی خون، کهنه اما تند.
مال یکدنیا یا دوتند نفر نبود.
دهها نفر، نه. خونانجام حداقل صد نفر درگروهی باد گره خورده بود.
بوی گیاهانمیشد دارویی همبلتیلا حس میشد.
سانچی وخونریزی بلتیلا، برایکمکهای بند آوردن خونریزی.
ردپای کمکهای اولیهای که بامال عجله انجام شده بود درخورده این رایحه باقی مانده بود.
«گروهی ازاولیهای مجروحان از ایناین مسیر رد شدن.»
بیش از صد مرد.
با توجه به اینکه عمقاولیهای و نوع زخمها متفاوت بود، اینگروهی یک شکنجه یا شبیخون یکپارچه نبود.
بقایای یگانی کهکهنه از میدان نبردنفر عقب رانده شده بودند.
باید سربازان شکستخوردهعجله فرقه شمشیر بینهایتباقی آسمان پهناور باشند.
گرگ رایحه توجه چندانی بهبند این بو نکرد، چرا کهاولیهای ربطی به ماموریت اصلیاش نداشت.
نیروهای باقیمانده فرقه آسمان پهناور، فارغ ازانجام اینکه به کجا فرار میکردند، در نهایتبیش محکوم به مرگ و رسیدن به بودا بودند.
با این حال.
باید به خاطر میسپردانجام که در مقصد اینگروهی سربازان شکستخورده چیزی وجود داشت.
بوی آب.
یک دریاچه.
در اعماق کوهستان،کهنه پهنه آبی نسبتاًنفر بزرگی وجود داشت.
در اطراف آن، بویانجام دود پختوپز، ذوب فلز ومجروحان تراشیدن چوب به مشام میرسید.
آنجا مکانی بودسانچی که مردم درآوردن کنار هم زندگی میکردند.
دو پیرو رایحهردپای در سکوت پشتعجله سر او حرکت میکردند.
نیازی به رد وتند بدل شدن کلمات میانحداقل آن سه نفر نبود.
اگر گرگ رایحه تغییر مسیراین میداد، آنها هم دنبالش میرفتند وبیش اگر متوقف میشد، آنها هم میایستادند.
«جنوب.»
فقط یک کلمه.
دو پیرودنیا رایحه همزمانتند سر تکان دادند.
گرگ رایحه قدمهایش راانجام تندتر کرد، اما استفادهگروهی از بینیاش را متوقف نکرد.
هنوز هیچمیشد ردی از گروهبند شمشیر گشتی نبود.
رایحهای که در نقطهای در دویستعجله لی شمال پایتخت رودخانه قطع شده بود،شدن حتی در این کوهستان هم برنگشته بود.
صحنهای که در آنتند سی و یک موجودحداقل زنده تبخیر شده بودند.
مکانی بدون جسد، بدونانجام بوی خون و بدونگروهی هیچ رایحه باقیماندهای از فلز.
عالیجناب اعظممیشد شخصاً دستوربلتیلا داده بود.
اینکه از همانردپای جایی که رایحه قطعانجام شده بود، دوباره بخواند.
گرگ رایحهدنیا خواند وتند دوباره خواند.
باد و زمین را خواند، حتیباقی رایحههای ضعیف و ماندگار روی خزههاتوجه و برگها را خواند و بازخوانی کرد.
پس از ده روزبلتیلا ردگیری به این شکل،ردپای به این کوهستان رسیده بود.
مسیری که گروهردپای شمشیر گشتی به سمتانجام آن در حرکت بود.
پایتخت رودخانه.
در جنوب، نه چندان دوراین از پایتخت رودخانه، بوی مردمی کهبیش در این کوهستان جمع شده بودند.
شاید اینجا سرنخی وجود داشت.
همان موقع بود.
پاهای گرگ رایحه متوقف شد.
نوک بینیاش تکان خورد.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
اخمهایش در هم رفت.
عجیب بود...میشد تقریباً دربلتیلا نیمههای کوه بود.
محدودهای که بوی خونکمکهای سربازان شکستخورده هنوز به شدتباقی در آن باقی مانده بود.
مکانی که بویکهنه آب و دودنفر در باد بلند میشد.
در میان تمامعجله آن رایحهها، یکباقی فضای خالی وجود داشت.
مکانی بدون هیچ رایحهای.
انگار کسی خود هوا را خالیعجله کرده بود، یک قلمرو دایرهای شکل کهشدن سوراخی در نقشه رایحهها ایجاد کرده بود.
«این دیگه چیه...؟»
لرزی ازاولیهای ستون فقرات گرگاین رایحه پایین دوید.
این مورمورمیشد شدنِ یکبلتیلا انسان نبود.
از جنس همان لرزهای بود که یک گرگاین هنگام ورود به قلمرو یک شکارچی بزرگتر احساساینکه میکند؛ زمانی که موهای پشت گردنش سیخ میشود.
آیا یک آرایش است؟
نه. آرایشها رایحه دارند.
وقتی چی حرکت میکند،بلتیلا همیشه رایحهای ماندگار ازردپای چی به جا میماند.
آرایش بخش آرایش کوهستان، بویی شبیه به ترکیباین فلز و خاک دارد و آرایش بخش آرایش رعد،عمق بوی زهمی شبیه به هوای سوخته از صاعقه میدهد.
مهم نیست چه آرایشی باشد،مال تا زمانی که با چیخورده کار میکند، نمیتواند بدون رایحه باشد.
اما این یکی فرق داشت.
اینطور نبود که رایحهای وجودبند «نداشته» باشد، بلکه خود رایحهاولیهای در حال «پاک شدن» بود.
در خط مرزیردپای آن منطقه، تمامعجله اطلاعات قطع میشد.
فقط رایحه نبود.
حتی جریان بادعجله هم در اطرافباقی آن کمی شکسته میشد.
هوا به آرامی در اطرافشبند جریان داشت، مانند جریانی ازاولیهای آب که صخرهای نامرئی درونش باشد.
و حالاخونریزی آن منطقه دراولیهای حال حرکت بود.
به این سمت.
گرگ رایحهاولیهای دست راستشانجام را بالا برد.
دو پیرومیشد رایحه فوراًبلتیلا خشکشان زد.
«عقـ...»
قبل از اینکهکهنه حتی همان یکنفر هجا تمام شود.
سویش-.
صدا از پشت سر آمد.
نه. حتی صدایی هم نبود.
تنها حس شکافته شدنتند هوا بود که موهایحداقل پشتش را نوازش کرد.
بوم.
یکی از پیروانسانچی رایحه بدون هیچ فریادیخونریزی به درختی کوبیده شد.
بدنش یک بارردپای کمانه کرد وعجله سپس شل شد.
او بیهوش نشده بود؛ قبلمال از اینکه از هوش برود، بهگیاهان نقاط انرژیاش ضربه وارد شده بود.
شوویک-.
لحظهای که دومین پیرو رایحه به طور غریزی سعیکمکهای کرد شمشیرش را بیرون بکشد، چند رشته از طناب چیبیش آرایش از هوای خالی بیرون جهید و دور اندامهایش پیچید.
مهار.
رشتههای آرایش، که مانند حلقههایمال فلزی به شدت محکم میشدند،خورده فوراً بدنش را به زمین دوختند.
سرکوبی دقیق و بیرحمانه.
این هنرمیشد یک استادبلتیلا آرایش بود.
گرگ رایحهخونریزی بدنش راکمکهای پایین آورد.
در حالتی که تقریباً رویمال چهار دست و پا بود،خورده به طور غریزی به عقب پرید.
سرعت گرگیاولیهای که هنرهایانجام رزمی آموخته بود.
غریزه یک جانورسانچی که از کالبدیآوردن انسانی فوران میکرد.
پاپات-!
ناخنهایش لحظهای بلندتر شدند، شاخهای را چنگ زد تا مسیرش راگیاهان تغییر دهد و با زنجیرهای از مهارتهای سبکی، نوک پاهایش رویعجله تنهها قدم گذاشت و به طور متوالی از سه درخت عبور کرد.
اما.
لحظهای که برایسانچی فرود آمدن از درختخونریزی سوم به بیرون پرید.
هوا تغییر کرد.
تراکم.
لحظهای که پاهایش زمین رااین لمس کرد، چیزی که تمام بدنشبیش را فرا گرفت، مقاومت هوا بود.
ریههایش سنگین شد، انگار که درآوردن آب شیرجه زده باشد و فشاریانجام نامرئی به طور یکنواخت روی پوستش نشست.
و.
بینیاش مرد.
حس بویاییاش که تا چنداین لحظه پیش میتوانست در دههاشدن لی نفوذ کند، کاملاً قطع شد.
بوی باد، بوی علفزار، بویبند خاک، او حتی نمیتوانست بویاولیهای بدن خودش را حس کند.
«...!»
دنیا مسطح و مچاله شد.
عمق، جهت، فاصله.
بدون بینیاش،میشد نمیتوانست هیچبلتیلا چیزی را بخواند.
حسی که تمام عمرشکمکهای به آن تکیه کرده بود،باقی از ریشه کنده شده بود.
این مانند کوری بود.
قلبش به شدت میکوبید.
این اولین بار از زمان پذیرشآوردن انرژی مسیر جانوران بود که چنینانجام ترس خالص و استخوانسوزی را احساس میکرد.
یک جانور میداند.
وقتی در قلمرو یک شکارچی بهنفر دام میافتد، قبل از تلاش برای فرار،میشد ابتدا باید موقعیت دشمن را شناسایی کند.
گرگ رایحهاولیهای سرش راانجام بالا آورد.
بیناییاش زنده بود.
شنواییاش هم همینطور.
اما آنها تنهاکهنه نیمی از چیزینفر بودند که باید باشند.
در آناولیهای دیدِ نیمهکامل،انجام مردی ایستاده بود.
حدود ده قدم جلوتر.
با شمشیریخونریزی که رویکمکهای شانهاش انداخته بود.
به قدری طبیعیکهنه که انگار از هماننبود ابتدا آنجا بوده است.
مرد جوانیاولیهای در اواسطانجام دهه بیست زندگیاش.
چهرهای با حالتیسانچی خنثی، خالی ازآوردن هرگونه احساس قابل تشخیصی.
و از این مرد.
هیچ رایحهای به مشام نمیرسید.
انگار حتی اگر بینیاش هماین کار میکرد، باز هم نمیتوانستشدن بوی او را حس کند.
هیچ جریانیمیشد از چیبلتیلا وجود نداشت.
هیچ موجی از انرژی درونی، هیچ حرارتی از خون ومانده چی، و حتی هیچ رایحه ماندگاری از زندگی که هرمتفاوت انسان زندهای باید از خود ساطع کند، در او نبود.
نیستی.
نیستیِ رایحه.
«...»
دندانهای نیشخونریزی گرگ رایحه ازاولیهای لثههایش بیرون زدند.
ناخنهایش تادنیا تمام طولشانتند رشد کردند.
فرم یک جانور که از درونباقی کالبد انسانی به بیرون تراوش میکرد؛ یکاینکه نیمهتغییرشکل که مختص تجسم مسیر جانوران بود.
با این حال، درون این میدانآوردن چی عجیب، حتی عملکرد چی درانجام بدنش نیز دچار اختلال شده بود.
وقتی انرژی مسیر جانوران سعیاولیهای میکرد گسترش یابد، یک سد نامرئیگروهی در لحظه آن را سرکوب میکرد.
تغییرشکل با تزلزل مواجه شد.
مانند تلاش برایعجله جرقه زدن باباقی یک سنگ آتشزنهی خیس.
مرد دهانش را باز کرد.
«این کوهستانخونریزی قلمرو فرقه قهرماناولیهای ماست. البته فعلاً.»
کلمات اول سرد بودند،تند اما خیلی زود بهحداقل لحنی نرم تبدیل شدند.
لحنی کهاولیهای سنجش افکار اواین را غیرممکن میکرد.
نیستی.
نیستیِ مطلقِ هرگونه بو.
«...»
دندانهای نیشاولیهای گرگ بو ازاین لثههایش بیرون زدند.
ناخنهایش تامیشد نهایت طولبلتیلا خود رشد کردند.
فرم یک جانور که از درون کالبدانجام انسانی به بیرون نفوذ میکرد؛ یک نیمهدگردیسیبیش که مختص تجسمی از مسیر جانوران بود.
با این حال، درون این میداننفر چی عجیب، حتی جریان چی دردارویی بدنش هم دچار اختلال شده بود.
وقتی انرژی مسیر جانوران سعی میکردباقی گسترش یابد، یک سد نامرئی درتوجه همان لحظه آن را سرکوب میکرد.
دگردیسیاش متزلزل شد.
مثل تلاش برایردپای جرقه زدن باعجله یک سنگ آتشزنهی خیس.
مرد دهان باز کرد.
«این کوهاولیهای قلمروی فرقه قهرماناین ماست. البته فعلاً.»
کلمات اول سرد بودند،بلتیلا اما خیلی زود بهردپای لحنی نرم تغییر یافتند.
لحنی کهخونریزی سنجش افکارشکمکهای را غیرممکن میکرد.
«یه مهمون ناخونده نصفهشبیتند پیداش شده، منم بهحداقل عنوان صاحبخونه اومدم ببینم...»
شمشیری کهاولیهای روی شانه مرداین بود، تکان نخورد.
هنوز آنمیشد را پایینبلتیلا نیاورده بود.
انگار کهخونریزی اصلاً آن رااولیهای بیرون نکشیده بود.
«میبینم کهدنیا چند تا سگمال دارن ول میچرخن.»
اما گرگ بو میدانست.
این مرد خطرناک بود.
آنقدر خطرناکخونریزی که حتی سنجشاولیهای آن غیرممکن بود.
موجودی بدون بو،کهنه ترسناکترین دشمن براینفر یک گرگ است.
چون نمیتوان آنها را خواند.
چون حرکتمیشد بعدیشان قابلبلتیلا پیشبینی نیست.
خشخش.
صدای باز شدنکهنه یک بادبزن از پشتنبود سرش به گوش رسید.
«رسیدی، مهمون.»
صدایی آسودهخاطر و متفکرانه.
این صدای کسی نبود کهاولیهای پیرو بو را بیهوش کردهمانده بود، بلکه شخص دیگری بود.
در سمت چپش، چیتند حقیقی مانند تار عنکبوتحداقل روی زمین پخش شد.
چی حقیقی با همان ماهیتیاین که پیش از این دست وبیش پای پیرو بو را بسته بود.
اما تراکمشمیشد پنج برابربلتیلا بیشتر بود.
در حد شاخههایی برای به دام انداختن دراین یک فضای خالی نبود، بلکه در حدی بوداینکه که میشد با آن یک دیوار بنا کرد.
«آه، اینا همونکهنه حرومزادههای ناخوندهان؟ اینا کهنبود حتی تولهآدم هم نیستن.»
این هماناولیهای صدای مستقیم واین زیرِ قبلی بود.
سه طرفش بسته بود.
جلو.
مرد بدون بو.
چپ.
استاد آرایش.
عقب.
مرد بادبزن به دست.
هیچ راه فراری وجود نداشت.
گرگ بو فرار نکرد.
گرگی که بهردپای گوشه رانده شود، دندانهایانجام نیشش را نشان میدهد.
این آداب یک جانور است.
چهار دست و پایش را روی زمینمانده گذاشت و بدنش را تا جایی پایینعمق آورد که تقریباً با خاک تماس پیدا کرد.
تغییر مرکز ثقلیسانچی که برای یکآوردن انسان غیرممکن بود.
نفس باریکیخونریزی از میان دندانهایاولیهای نیشش خارج شد.
مرد سرشدنیا را کمیتند کج کرد.
«قطعاً آدم نیست.»
مردمکهای گرگ بو منقبض شدند.
این گرگ بو بود که سعیعجله کرد او را بخواند، اما درمجروحان نهایت این خودش بود که خوانده شد.
و مرد او راتند بینقص خوانده بود، حتیحداقل بدون داشتن حس بویایی.
بدون بو یا حس چی، اینباقی مرد انرژی مسیر جانوران را کهتوجه در بدنش ساکن بود، خوانده بود.
این میدانِمیشد تحریفکننده، یکبلتیلا دفاع ساده نبود.
برای ردیابی هم بود.
آینهای که ذات هرتند چیزی را که واردحداقل قلمرواش میشد، فاش میکرد.
درست همانطور که جانوری که در آب افتاده، هر چقدر همبیش دست و پا بزند نمیتواند امواج آب را پنهان کند، آیایگانی در میدان این مرد، حتی انرژی پنهان نیز خودبهخود آشکار میشد؟
گوشههای لبمیشد مرد کمیبلتیلا بالا رفت.
«خوب شد.»
خط باریکی ازکهنه یک لبخند کهنفر روی چهرهای بیحالت شکفت.
هیچ گرمایی در آن نبود.
لبخندی بود که بیشتربلتیلا به سرمای سوزان شباهتردپای داشت تا نور خورشید.
«چند تا سؤال داشتم.»
ذهن گرگدنیا بو به سرعتمال به کار افتاد.
میدانی که ازعجله زیر پاهای اینباقی مرد گسترش مییافت.
همان دلیلی بود که حس بویاییاشآوردن را کشته، چی او را سرکوب کردهاین و حتی جریان باد را شکسته بود.
این انرژی درونی یا یکاولیهای آرایش نبود، بلکه قدرتی ازمانده یک بُعد کاملاً متفاوت بود.
اگر کسی با چنین قدرتیمال در نقطهای در دویست لیخورده شمال پایتخت رودخانه حضور داشت.
آیا ممکن بود که سیاین و یک عضو سپاه شمشیر گشتیبیش بدون هیچ ردی ناپدید شده باشند...
نبودن هیچ جسدی.
نبودن بوی خون.
شاید از همان ابتداتند قرار نبود هیچ ردی درگره نزدیکی این مرد باقی بماند.
چشمان زرد گرگ بوانجام آنقدر تنگ شدند که گوییمجروحان در حال پاره شدن بودند.
«...یعنی این مرد سپاهبلتیلا شمشیر گشتی و اونردپای سانگ گوانهوی رو بلعیده؟»
این یک قطعیت نبود.
فقط یک غریزه بود.
چون اگر این مرد در همانباقی جایی بود که بو قطع شدهتوجه بود، همهچیز با عقل جور درمیآمد.
بینی گرگ بوسانچی در تمام عمرشآوردن هرگز اشتباه نکرده بود.
جایی که هیچ بویی نیست،اولیهای همیشه کسی هست که آنمانده بو را پاک کرده باشد.
و حالا، مردی کهتند درست جلوی چشمانش ایستادهحداقل بود، محتملترین گزینه بود.
باید بهاولیهای عالیجناب بزرگانجام گزارش بدم.
باید زنده بمونم.
انرژی باقیمانده از مسیر جانوراناولیهای در تمام بدن گرگ بو،مانده در یک نقطه جمع شد.
میدان عجیب مرد آن را سرکوب میکرد، اماحداقل برای یک لحظه کوتاه، نمیتوانست فوران انفجاریِ جانوریبند را که جانش را قمار کرده، مهار کند.
همهچیزم رواولیهای روی این یکاین حرکت شرط میبندم.
گرگ بومیشد به زمینبلتیلا لگد زد.
نه به یکی ازکمکهای آن سه جهت، بلکهاین به سمت جهت چهارم.
بالا.
کوآآت-!
شاخهها در هم شکستند وبند پیکر گرگ بو به صورتاولیهای عمودی به بالا شلیک شد.
این مهارتخونریزی سبکی یککمکهای انسان نبود.
جهش یک جانور درختپیما بود.
کاانگ!
ضربه شمشیری بالا آمد.
شمشیر مرد.
یک برش افقی که بدونمال هیچ صدا یا بادی وارد شد،گیاهان از پهلوی چپ گرگ بو گذشت.
لبهی تیز شمشیر نبود، بلکه پشتباقی تیغه بود، اما حس خرد شدنتوجه چند دنده در تمام بدنش پیچید.
«...کخخ!»
دندانهایش را به هم سایید.
متوقف نشد.
شاخهای را گرفت، مسیرشانجام را کج کرد وگروهی جهش دوم را انجام داد.
جهش سوم.
میتوانست حسِ شکستنِردپای آن مرز عجیبعجله را احساس کند.
در نوک بینیاش،کهنه بسیار ضعیف، بوی کاجنبود شروع به بازگشت کرد.
فقط کمی دیگه.
خشخش.
صدای بادبزن.
بادبزن شخصی که پشت سرشمال بود در هوا باز شدخورده و فضا ناگهان دچار اعوجاج گشت.
رعد و برق.
جرقههای فلزیمیشد در هوابلتیلا پخش شدند.
الکتریسیته ساکن تمام عضلاتکمکهای بدنش را در هماین پیچید و منقبض کرد.
«...ک-کخ!»
عضلاتش به شدتعجله منقبض شدند وباقی مفاصلش قفل کردند.
اعصابش از کار افتادندبلتیلا و دست و پایشردپای بیاختیار دچار تشنج شدند.
یک آرایش نوع میدان.
مسیر جهشش فرو ریخت.
دستی که میخواست شاخهای را بگیرد،باقی هوای خالی را چنگ زد و بدناینکه گرگ بو به سمت زمین سقوط کرد.
کوووونگ-.
ابتدا کمرش به زمین خورد.
وقتی دیدش برای لحظهای سفیدمال شد و دوباره برگشت، بهخورده سختی توانست چشمانش را باز کند.
شمشیر مرد روی گلویش بود.
یک چی.
فاصلهای دقیقاًخونریزی به اندازهکمکهای یک چی.
هیچ انرژیدنیا سردی از نوکمال شمشیر احساس نمیشد.
شمشیر این مرد نهانجام نیت قتلی به همراهگروهی داشت و نه چی.
تنها خاصیت فیزیکی فولادبلتیلا بود که به سردیردپای پوست گلویش را لمس میکرد.
این بهخونریزی نوعی حتیکمکهای وحشتناکتر بود.
«مجبور نیستی جواب بدی.»
صدای مرد از بالا آمد.
«اما.»
شمشیر ذرهای نزدیکتر شد.
«قبل از رفتن، باید هرمال بویی که تو این کوه حسگیاهان کردی رو فراموش کنی. مگه نه؟»
فراموشی.
گرگ بو جوابی نداد.
یک جانورخونریزی تظاهر بهکمکهای تسلیم شدن نمیکند.
اما مردمکهای زرد و تنگشدهاشمال به وضوح داشتند چهره مردخورده را در خود حک میکردند.
این چهره.
چهره این مردِ بدون بو.
به عالیجناب بزرگ منتقلش میکنم.
چه زنده باشم، چه مرده.
در همان لحظه بود.
زمین لرزید.
لرزشی ضعیف اما منظم.
صدای پاهای بسیاریکهنه که هماهنگ روینفر زمین قدم میگذاشتند.
حرکتی منظماولیهای بود، مانند ارتشیاین در حال رژه.
بینی گرگمیشد بو هنوزبلتیلا مرده بود.
درون میدانخونریزی این مرد، هیچاولیهای بویی حس نمیکرد.
اما گوشهایش زنده بودند.
شنوایی یک گرگعجله میتوانست جهت وباقی مقیاس لرزش را بخواند.
کوهپایه شرقی.
دهها نفر نبودند.
بیش از صدکهنه نفر در حال بالانبود آمدن از کوه بودند.
و.
نا-مو-آ-می-تا-بول.
صدای مناجاتی بمردپای و عمیق که برانجام دوش باد بلند میشد.
چشمان گرگ بو گشاد شدند.
امکان نداشتاولیهای این مناجاتانجام را نشناسد.
مگر تمام عمرش رابلتیلا در برابر آن مناجاتردپای به سجده نیفتاده بود؟
سپاه راهبان راکشاسا.
این همان واحد رزمی بود کهنفر به فرمان راکشاسای خونین، در حال نابودیمیشد جناحهای باقیمانده از فرقه آسمان پهناور بود.
یک گروه دعایعجله کوچک نبودند، بلکهباقی نیروهای رزمی واقعی بودند.
آنها بوی خونسانچی سربازان شکستخورده را تاخونریزی اینجا دنبال کرده بودند.
نیرویی متشکل از چندکمکهای صد نفر داشت ازاین این کوه بالا میآمد.
سر مرددنیا به سمتتند شرق چرخید.
فقط برای یکعجله لحظه بود، اما گرگمانده بو آن را دید.
چهره بیحالتش در هم نشکست.
اما شمشیری که روی شانهاشاولیهای استراحت میکرد، بسیار نامحسوس، واقعاًمانده در حد یک مو تکان خورد.
«سر و صدا زیاده.»
مرد بادبزن بهعجله دست از پشتباقی سر زمزمه کرد.
«رهبر فرقه.»
زن سمتخونریزی چپ مردکمکهای را صدا زد.
برای اولین بار،کهنه صدایش با کمینفر تنش آمیخته شده بود.
«اومدن. تعدادشون هم خیلی زیاده.»
آن مرد،میشد دونگ بونگسو، بهبند عقب نگاه نکرد.
شمشیر به آرامیردپای از گلوی گرگعجله بو عقب کشید.
یک چی به یکتند جا، و یک جاحداقل به یک قدم تبدیل شد.
حتی در آنعجله لحظه هم گرگباقی بو فرار نکرد.
چون دیگرمیشد نیازی بهبلتیلا فرار نبود.
نا-مو-آ-می-تا-بول.
صدای مناجات داشت نزدیکتر میشد.
آوای شمشیری به غایت بخشندهاین و مهربان، جایی که صدها صدابیش با هم درمیآمیختند و یکی میشدند.
دونگ بونگسو شمشیر رابلتیلا از روی شانهاش پایین آوردکمکهای و در دست راستش گرفت.
این اولین بار بود.
«قراره شب جالبی بشه.»
با شنیدناولیهای این کلمات، گرگاین بو مطمئن شد.
...که حتی در برابر ارتش عظیمِآوردن راه راکشاسای تاریک، او نه تنها نترسیدهاین بود، بلکه داشت از آن لذت میبرد.
سرمایی درخونریزی ستون فقراتکمکهای گرگ بو دوید.
چیزی که یک جانور بیشمال از همه از آن میترسد،خورده یک شکارچی قویتر از خودش نیست.
بلکه جانوری استعجله که حتی با شکممانده پر هم شکار میکند.
و.
این مرد چنین جانوری بود.
هیولایی... که هرگزکهنه نمیتوانست عمقِ بوینفر او را حس کند.