چپتر 7: آغاز
0دونگ بونگسو تصمیم گرفتاطراف اول از همه زبانمناسبی این مکان را یاد بگیرد.
اما اینکه فقط در ذهنش به آنعرض فکر کند و با گوش دادن بهزیادی آن عادت کند، حداقل یک سال زمان میبرد.
این زمان برای مردنکرده او در وضعیت ضعیف فعلیاشبلکه بیش از حد کافی بود.
ممکن بود ماچیل او را تا حدراهنما مرگ کتک بزند، از عفونت بمیرد یا بهاصطبل خاطر یک متغیر کاملاً غیرقابلپیشبینی کارش ساخته شود.
احتمالات بیشماری وجود داشت.
باید خیلی سریعتر یاد میگرفت.
یک ماه.
نهایتاً در عرض دو یا سه ماه، هرچند رسیدن بهکاغذ سطح یک فرد بومی توقع زیادی بود، اما باید آنقدر مهارتمناسبی پیدا میکرد که بتواند بدون مشکل بشنود، بنویسد و صحبت کند.
تنها در این صورت بودنگاه که میتوانست شانس بقای خودجایگزینی را به میزان قابلتوجهی افزایش دهد.
اما بدونخیلی کتاب ومیگرفت معلم، چطور میتوانست؟
خش.
تکانی خورد وباش بدن تا حدودیمیکنم بهبودیافتهاش را بلند کرد.
ساده نیست؟
وقتی چیزیخیلی را نداری،میگرفت آن را میسازی.
اگر کتابی نیست، خودت بنویس.
اگر معلمیندارد وجود ندارد، خودتدرست معلم خودت باش.
«اول، یکاصطبل راهنمای زباناطراف درست میکنم.»
راهنما، طبیعتاً یک کتاب بود.
برای ساختناطراف کتاب، اول بهجایگزین کاغذ نیاز داشت.
امکان نداشت چیزیباش مثل کاغذ درمیکنم این اصطبل پیدا شود.
مدتی به اطرافمدتی نگاه کرده و جایگزینجایگزین مناسبی پیدا کرده بود.
با پیدا کردن آن، نهماه تنها جایگزینی برای کاغذ، بلکه جایگزینیفرد برای جوهر هم به دست آورد.
جیکجیک.
همانهایی کهندارد هر شبراهنمای مزاحم خوابش میشدند.
موشها.
حتی قبل از اینکهمیگرفت بدنش کاملاً بهبود یابد، آنهارسیدن را زیر نظر گرفته بود.
بلافاصله نقشهاش را عملی کرد.
موشهای اینجا هم فرز بودند.
اما واکنشهای دونگ بونگسواطراف که تا حدودی بهبود یافتهکردن بود، از آنها فرزتر بود.
مهمتر از همه، پیروزی تمدن، یعنی تلهموشیعرض ساخته شده از شاخههای پوسیده، کاه و سنگ،آنقدر حتی از آن هم تیزتر و کارآمدتر بود.
برای چنداطراف روز، فقطکرده موش گرفت.
دونگ بونگسو پوست موشهای صید شدهمیکنم را کند، رودههایشان را بیرون کشید، گوشتشاننداشت را زیر آفتاب خشک کرد و خورد.
پوستها را با دقت بیشترینگاه خشک کرد و از آنهاجایگزینی به عنوان کاغذ استفاده کرد.
تکتک قطرات خون موشها را چلاند،نهایتاً در کیسهای از جنس پوست موش جمعتوقع کرد و در اینونتوری خود ذخیره کرد.
در این میان، چیزیکرده شبیه به قلممو همجایگزینی از موی اسب ساخت.
سفت بود وباش برای نوشتن ایدهآلمیکنم نبود، اما کفایت میکرد.
در این شرایط،مدتی نباید حتی برای همینجایگزین مقدار هم شکرگزار میبود؟
در تمام اینسریعتر فرآیند، او یک حقیقتعرض جدید را یاد گرفت.
با وجود کشتن دههاکرده موش، هیچ تغییری درجایگزینی نوار تجربه او ایجاد نشد.
موشها موجوداتیندارد با امتیازراهنمای تجربه صفر بودند.
با این حال، اواطراف نتیجهگیری نکرد که همهمناسبی حیوانات هیچ تجربهای نمیدهند.
ممکن بودخیلی موشها بیش ازماه حد ضعیف باشند.
تصمیم گرفت قضاوت درکرده مورد فرضیه «حیوانات تجربه نمیدهند»بلکه را فعلاً به تعویق بیندازد.
حالا، کاغذ،ندارد جوهر و قلممودرست همه آماده بودند.
او با دقت چیزهایی که ماچیل زیرجایگزین لب زمزمه میکرد و مکالمات افرادی کهآورد به اصطبل میآمدند را به خاطر میسپرد.
وقتی آنها میرفتند، پوست موش، قلمموی موی اسب ورسیدن خون موش را بیرون میآورد و تلفظهایی که شنیده بودبتواند و معانی احتمالی آنها را به خط هانگول یادداشت میکرد.
حدود یک ماه بعد، یک راهنمای گرامرکردن چینی کلاسیک، پر از حروف ریزی که رویمزاحم دهها پوست موش نوشته شده بود، تکمیل شد.
شاید اگر کسی از دوراندرست مدرن این کتاب را میدید، فکرنیاز میکرد کاملاً معقول و منطقی است.
کتاب تا این حداطراف مرتب بود، با خطیمناسبی تمیز و سازماندهی عالی.
چه کسی گفته بود کهماه خط، پنجرهای به روح است؟سطح این حرف کاملاً غلط بود.
به خطاطراف دونگ بونگسوکرده نگاه کنید.
بینقص بود.
دستخط او از هراطراف کس دیگری در جهانمناسبی استوارتر و صافتر بود.
اگر میشد یک نفر راماه از روی دستخطش قضاوت کرد،سطح دونگ بونگسو یک انسان کامل بود.
نه، شایداطراف دستخط واقعاً بازتابیجایگزین از روح بود.
به هر حال،باش ذهن او تحتمیکنم هیچ شرایطی متزلزل نمیشد.
از زمان تکمیل شدن راهنما، دونگ بونگسوجایگزین شروع کرد به نشان دادن این موضوعآورد به ماچیل که بدنش کاملاً بهبود یافته است.
دلیلش این بود که درماه حین ساختن راهنما، توانسته بود بیشترفرد حرفهایی که زده میشد را بفهمد.
با این حال،نگاه هنوز هم وانمودمناسبی میکرد که لال است.
تلفظ او هنوز ناشیانه بود ومیکنم تواناییاش در ترکیب کلمات به طرزامکان قابلتوجهی از افراد محلی پایینتر بود.
این نقش بازی کردن او ممکنکرده بود حتی بعد از اینکه بتواندجوهر بینقص صحبت کند هم ادامه یابد.
اگر برای پنهان کردن ماهیت واقعیاشنهایتاً مناسبتر بود، تا هر زمان کهبومی لازم بود این کار را میکرد.
«لعنتی، ایناطراف حرومزادهی نیمچهاحمق. بالاخرهجایگزین کلاً لال شد.»
وقتی دونگ بونگسو حتی بعد از بهبودراهنما کامل بدنش هنوز نمیتوانست صحبت کند، ماچیل شروعاصطبل کرد به صدا زدن او با نام ما-آه-سام.
ما-بیون-سام نامی تحقیرآمیز بود،اطراف اما ما-آه-سام حتی ازمناسبی آن هم بدتر بود.
ما-آه-سام.
نام جدید دونگ بونگسو،کرده که به خاطر لال بودنشبلکه به او داده شده بود.
او حالا چهار نام داشت.
دونگ بونگسو، سو-سام، ما-بیون-سام، ما-آه-سام.
به جز دونگ بونگسو، سه نام دیگر اسمهایهرچند مستعاری بودند که هر کسی در خانواده دانریمهارت هر طور دلش میخواست او را صدا میزد.
هیچکس نمیدانستاطراف او دونگکرده بونگسو است.
پشت این نقاب، نامهای مستعار و نقشراهنما بینقص یک فرد لال، هنوز هیچکس چهرهمثل واقعی و نام اصلی او را نمیدانست.
تا زمانی که فصلها تغییر کردند و باد نسبتاً خنکیجایگزینی وزیدن گرفت، دونگ بونگسو بالاخره توانست از اصطبل خارج شودموشها و هر طور که میخواست در محوطه خانواده دانری پرسه بزند.
البته، هنوزخیلی محدودیتهای زیادیمیگرفت وجود داشت.
جنگجویان خانواده بودند که در هر فرصتی با او دعوا راهدست میانداختند، و دیگر کارگران و خدمتکارانی که فقط به خاطر اینکهبهبود او یک کارگر اصطبل بود، با تحقیر به او نگاه میکردند.
حتی زمانی که صبح و عصر برای راهطبیعتاً بردن اسبها در پایتخت خورشید تابان قدم میزد،مدتی مردم او را به حال خود رها نمیکردند.
«اون حرومزادهی احمق،مدتی شنیدم دیگه حتیکرده نمیتونه حرف بزنه.»
«پس یهخیلی لالِ کلهگُهیه؟ یهماه لالِ احمقِ گُهی.»
«از این بهنگاه بعد باید بهش بگیمکردن لالِ احمقِ گُهی! هاهاها.»
انواع و اقسامباش توهینها را میشنید،میکنم اما هیچ اهمیتی نمیداد.
در واقع، هرچه بیشتراطراف این اتفاق میافتاد، بیشترمناسبی خودش را به حماقت میزد.
وقتی به او فحش میدادند، احمقانه نیشخند میزد؛ وقتیرسیدن سنگی به او میخورد، از درد فریاد میکشید؛ وقتی نادیدهاشبتواند میگرفتند، سرش را پایین میانداخت، انگار که طبیعیترین کار دنیاست.
کلهگُهی، لال، احمق.
هرچه لقبهایی مثل احمقِ گُهی، لالمیکنم و ما-آه-سام بیشتر میشد، به طرز متناقضینداشت کمال نقشآفرینی او را بیشتر ثابت میکرد.
تمام این تهمتها، آزارهای کلامی وکرده خشونتها، برای مدتی به عنوان سپریجوهر برای پنهان کردن هویتش عمل میکردند.
و.
هیچکس اینجا، در خانوادهکرده دانری، و فراتر ازجایگزینی آن، در خورشید تابان، نمیدانست.
که تمام آن چیزهایی که برای دونگراهنما بونگسو تبدیل به سپر شده بودند، روزی بهاصطبل شمشیر تبدیل شده و به سوی خودشان بازمیگشتند.
دونگ بونگسو زبان را از طریق توهینها یاد گرفت، جغرافیایجایگزینی خورشید تابان را در حین کتک خوردن درک کرد و فرهنگحتی این مکان را در حالی که روی زمین افتاده بود، آموخت.
به این ترتیب، اومیگرفت به تدریج و به طوررسیدن طبیعی در تاریکی حل شد.
او یک سایه بود.
سایهای بلند و بزرگ، امادرست چنان دلگیر و تاریک کهکاغذ هیچکس آن را تشخیص نمیداد.
هیچکس متوجهاصطبل عادی بودنِاطراف بینقص او نشد.
بدین ترتیب، سایه درمیگرفت دل تاریکی سیاهتر میشد،هرچند بیآنکه کسی متوجه آن شود.
یک روز، چند ماه دیگر پسمناسبی از آنکه سرش را پایین انداختهآورد بود، سرانجام شکارش را آغاز کرد.
این روزها،ندارد ماچیل ازراهنمای زندگی لذت میبرد.
آیا بایداصطبل آن رااطراف توفیق اجباری مینامید؟
با خودش فکر میکرد عبارتی کهنهایتاً بزرگان محترم اغلب به کار میبردند،بومی دقیقاً برای چنین مواقعی ساخته شده بود.
وقتی ما-آه-سام برای اولینکرده بار مجروح شد، اوجایگزینی عصبانی و ناراضی بود.
چه کسی از به عهده گرفتن کارراهنما شخص دیگری خوشحال میشد، آن هم کارمثل مردی که بسیار پایینتر از او بود؟
اما همانطور کهمدتی میگویند، راحتی بعدکرده از سختی میآید.
اکنون او پاداش تماممیگرفت دردسرهایی را که برای مراقبترسیدن از ما-آه-سام کشیده بود، میگرفت.
اگرچه او توانایی صحبت کردن رامناسبی از دست داده بود، اما ما-آه-سامِ احیاجیکجیک شده، خیلی خوب به حرفهایش گوش میداد.
حتی بدون اینکه به اودرست گفته شود، وظایف مسئول اسلحهخانهکاغذ را از پیش انجام میداد.
شاید به این دلیل که لالکرده شده بود، دیگر جواب پس نمیدادجوهر و با پشتکار فراوان کار میکرد.
نگاه کینهتوزانهخیلی چشمانش نیز ازماه بین رفته بود.
حالا، وقتی بهنگاه چشمان ما-آه-سام نگاه میکرد،کردن آنها فقط شفاف بودند.
آنقدر شفاف و زلال که گاهیمیکنم اوقات از اینکه تمام این مدت اونداشت را عذاب داده بود، احساس تاسف میکرد.
امروز هم ما-آه-سام صبح زود بیدارکرده شده بود و بیشتر کارهایی را کهدست ماچیل باید انجام میداد، تمام کرده بود.
به لطف آن، ماچیلمیگرفت توانسته بود خواب راحتتری دررسیدن حیاط پشتی خانواده داشته باشد.
«اوآآآهم~.»
ماچیل که عمیقتر از حد معمول خوابیدهراهنما بود، در تمام بدنش احساس شادابی میکردمثل و انرژی سفتی در پایینتنهاش جمع شده بود.
علاوه بر این، از آنجایی که بلافاصله بعدمناسبی از بیدار شدن دوباره خوابیده بود، حتی نتوانسته بودمزاحم مراسم روزانه ورزش دستش را به درستی انجام دهد.
چیز پایینیاش که به طور طبیعی وعرض سفت سرش را بالا آورده بود، اززیادی زیر پوشش شلوارش به او خیره شده بود.
گویی التماس میکرد که زودترجایگزین خنک شود، زودتر به خواب بروددست و طعمی به آن چشانده شود.
ماچیل تلنگری بهباش پایینتنه به طرزمیکنم زشتی برآمدهاش زد.
«توله سگ، حتماً یه جایی بوی پول به مشامتکردن خورده. باشه، باشه، فقط یه کم صبر کن. همینخوابش الان یه سوراخ حسابی بهت میدم که حالشو ببری.»
او دیروزخیلی دستمزدش رامیگرفت گرفته بود.
هر بار، او تمامکرده دستمزدش را روی باسنجایگزینی و سینههای اینگ-اینگ میچسباند.
این تنهاندارد لذت اوراهنمای در زندگی بود.
در زندگیای که همیشه مورد تحقیر قرار میگرفت، تنها زمانهایی کهبلکه احساس زنده بودن میکرد، وقتی بود که زنی را در آغوشقبل میگرفت و زمانی که سو-سام، انسانی پستتر از خودش را عذاب میداد.
به همین دلیل، ازمیگرفت روز اول هر ماه، همیشهرسیدن برای گرفتن دستمزدش روزشماری میکرد.
البته اینگ-اینگ هم که اینجایگزین را میدانست و از قِبَلجوهر او زندگی میکرد، احتمالاً همینطور بود.
«جیبام پره، پس شاید امروز بهمیکنم جای اینگ-اینگ، گوشت چوسون رو بچشم؟امکان اون چوسون حسابی رسیده و خوشمزه شده.»
شکار پایینتنه هیولاوارمدتی ماچیل به طورکرده لحظهای تغییر کرد.
«آره، مگه یه مرد میتونه همیشه فقط برنجهرچند بخوره؟ بعضی وقتا باید گوشت بخوری، ماهی بخوریمهارت و جوجههای جوون رو هم به سیخ بکشی. هههه.»
ماچیل با لحنینگاه هرزه خندید ومناسبی از جایش بلند شد.
او بلافاصله بهباش سمت مسافرخانه خورشیدمیکنم تابان به راه افتاد.
دلیل اینکه شکارش را تغییر دادهکرده بود این بود که جیبهایش امروزجوهر پرتر از روزهای معمول پرداخت حقوق بود.
صبح وقتی ماچیل برای مرتب کردن سلاحها رفتههرچند بود، سو-سام از قبل کار را تمام کردهمهارت بود و روی آنها یک کیسه چرمی قرار داشت.
داخلش پول بود و او حتیمناسبی نیازی نداشت فکر کند که چهآورد کسی آن را آنجا گذاشته است.
«حرومزاده کوچولو. بالاخرهباش یاد گرفته چطور توراهنما این دنیا زندگی کنه.»
چگونه یک نفر میتوانست در این دنیا فقط با سر خم کردن، زانو زدن،آورد التماس کردن و خواهش کردنِ هر روزه، فقط به این دلیل که قدرتی ندارد،نظر به درستی زندگی کند؟ اگر قدرتی نداری، باید بدانی که چطور اینگونه انعطافپذیر باشی.
ماچیل تصمیم گرفت که ازماه این به بعد، سو-سام راسطح کمی، فقط ذرهای کمتر عذاب دهد.
هرچند اگر مقدار باجکرده او کم میشد، ممکنجایگزینی بود اوضاع بدتر شود.
در حالی که ماچیل به سمتمیکنم مسافرخانه خورشید تابان میرفت، آهنگی بهامکان طور طبیعی از لبانش جاری شد.