چپتر 468: پاداشِ تصادفی
0در سفینه، هر کسی به کارِ خودشخورد مشغول بود. در این دو ماه دیگربرای به این سبکِ زندگی عادت کرده بودند.
هان شیائو تنها به اتاقششناساییِ برگشت، پنل را باز کردباهاش و دستهایش را به هم مالید.
«چهار شانس،لبخندی چهار قرعهکشیِ پشتسرهم.پیامی دیگه ناامیدم نکن.»
بعد از آنهمه شکست، دیگر کاملاً خونسردنزدیکِ بود. بهعنوانِ یک مکانیک، باور داشت کهشنید کمیت میتواند جای خالیِ کیفیت را پر کند.
بیپ بیپ بیپ!
درست وقتی میخواست از پاداشِشناساییِ تصادفی استفاده کند، دستگاهِ ارتباطیاش ناگهانحرف زنگ خورد. تماسی دریافت کرده بود.
«کیه؟»
حسوحالِ مراسمش به هم خوردهناظرش بود، برای همین رگهای ازحرف نارضایتی در لحنش موج میزد.
«منم، نِرِجا.استفاده هنوز منارتباطیاش رو یادت هست؟»
هان شیائو با دیدنِ گودوراییِ روی نمایشگر، فوراً او را شناخت و گفت:اسمت «اوه، تو همون سبزِ... احم، از دیدنت خوشحالم. انگار از دفعهٔ پیش تا حالااست این اولین باریه که باهام تماس میگیری. موضوع چیه؟ باز هم میخوای استخدامم کنی؟»
نِرِجا لبخندی زد و گفت: «نه، فقط میخوام پیامی رو بهت برسونم. کسی به اسمِ کرلاد رو میشناسی؟ تو کلاسِ آموزشِ ناظرها همکلاسیم بود.بوده چند روز پیش باهام تماس گرفت و گفت یکی دیگه تو یه جای دیگه از کدِ شناساییِ ناظرش استفاده کرده که از قضا نزدیکِطوفانِ ما بوده. وقتی باهاش حرف میزدم اسمت رو آوردم. وقتی اسمت رو شنید، واکنشش یکم... اِهم، شدید بود. انگار میخواد یه پولی بهش پس بدی.»
هان شیائو فهمید ماجرا از چه قرار است. او کدِ شناساییِ کرلاد را در سیستمِ سفینهٔ گمشده واردشدید کرده بود. در آن زمان طوفانِ تشعشعی سیگنال را مسدود کرده بود، اما وقتی هستهٔ سیستم را بهاما ایستگاهِ فضایی برگرداند، افرادِ آنجا طبیعتاً گزارشها را بررسی کرده و متوجهِ آن تلاش برای ورود شده بودند.
کرلاد همان ناظرِ گودورا بود که برایخورد بررسیِ سیارهٔ آکوامارین فرستاده شده و دربرای نهایت به دستِ هان شیائو اسیر شده بود.
هان شیائو سر تکان داد:شناساییِ «اوه، ما دوستانِ خیلی خوبی هستیم.حرف حالش چطوره؟ سلامم رو بهش برسون.»
چهرهٔ نِرِجا کمی عجیب شد.
«...مطمئنی با هم دوستید؟ بهم گفت بهت بگم: "ستارهٔ سیاه، دیگه از کدِآوردم شناساییِ من استفاده نکن! کی میخوای اون پولی رو که ازم اخاذی کردیاست پس بدی؟ تو دیگه یه مزدورِ سرشناسی. واقعاً سرِ چندصد اِنا اینقدر خسیسی؟"»
هان شیائو گفت: «هههه، مثلِ همیشه عاشقِخورد شوخیه. دوستیِ ما تو مرگ و زندگیبرای شکل گرفته. چطور میشه با پول سنجیدش؟»
هان شیائو آن زمان به کرلاد رحمقضا کرده و جانش را نگرفته بود. آیاآوردم این دوستیِ شکلگرفته در مرگ و زندگی نبود؟
حالا که حرفش شد، او آن زمان سرِ حرفش مانده و کرلاد راناظرها رها کرده بود تا راهِ ارتباطی با گودورا داشته باشد. انتظار نداشت که بعداًمیزدم به جزیرهٔ اژدهای شناور بپیوندد. با این حال، کرلاد هنوز هم به درد میخورد.
به کرلاد گفتم حواسش به اتفاقاتِ غیرعادیِ سیارهٔ آکوامارین باشه. نمیدونممیزدم کسِ دیگهای رو برای بررسی فرستادن یا نه. شاید این کاربدی باعثِ تغییراتی تو خطِ داستانیِ نسخهٔ ۲٫۰ بشه... لابد تغییراتِ خوبیه.
«بسیار خب، بهش بگو پیامتناگهان رو گرفتم و قرار همکیه نیست پولت رو پس بدم.»
نِرِجا لبخندِ تلخی زد: «باشه پس...» ناگهان چیزی به یاد آورد و گفت: «راستی، چند وقت پیش یه جابهجاییِ نیرو داشتیم. رئیسِبهش قبلیِ ایستگاه منتقل شد و معاونش ریاستِ ایستگاهِ فضایی رو بر عهده گرفت. واقعاً سخته بفهمی مقاماتِ بالا تو سرشون چی میگذره.آنجا بههرحال اتفاقِ خوبیه. معاون خیلی بهتر از رئیسِ قبلیه. رئیس فهمید من تو رو استخدام کردم و جریمهام کرد، عجب آدمِ مزخرفی بود.»
هان شیائو ابرو بالا انداخت و گفت: «رئیسِ ایستگاه؟ من که باهاش مشکلیناظرها ندارم، آدمِ خوبیه. برعکس، معاونِ ایستگاه آدمِ خیلی آبزیرکاهیه. اگه انگیزهای نداشت، چراحرف باید به مزدوری که تازه دیدتش دربارهٔ یه مشکلِ داخلیِ حلنشده حرف بزنه؟»
«تازه، ناظرهای نجاتیافته همه طرفِ تو بودن. کی میخواست لوِت بده؟ این نظری که الان دربارهٔ رئیسِ ایستگاه داری، نشون میده کارِ معاونفهمید برای انتقال دادنِ اون موفقیتآمیز بوده. با این حال، یه آدمِ خوب لزوماً آدمِ مفیدی نیست. با اینکه معاون نیتِ خیری نداشت، امابررسی اگه اون نبود، همسرت و اون ناظرهای گمشده نجات پیدا نمیکردن. برای همین، با دیدنِ نتایج، شاید از اینکه ازت سوءاستفاده شده پشیمون نباشی.»
در واقع، کسی که مأموریتهای روزانه با پاداشِ بلورِ سیاهچالِ جانورِ میانستارهای را میداد، دقیقاً همان معاونِ ایستگاهلحنش بود که بعداً رئیسِ ایستگاه شد. او به بازیکنان دستور میداد تا به برخی امورِ داخلی رسیدگی کننداحم و بهسرعت عملکردش را بهبود بخشید. اگر رئیسِ قبلی بود، قطعاً اجازه نمیداد غریبهها در امورِ داخلیشان دخالت کنند.
«حرفهات منطقی به نظر میآد. بعدناظرش از اینکه رئیسِ ایستگاه منتقل شد،میزدم معاون خیلی خوشحال به نظر میرسید.»
نِرِجا لحظهای ماتش برد، گویی فکری ذهنش را مشغول کرده بود. سپس آهی کشید وچند گفت: «هوف، حالا که حرفش شد، رئیسِ قبلی فقط از قوانین پیروی میکرد. با اینکهشنید یکم خشک و مقرراتی بود، اما بههرحال قبلاً افسرِ ارتش بوده، پس میشه درکش کرد.»
«بههرحال، من هنوز هم از معاون یکم بیشتر خوشم میآد. اگه قرار بود همهچیز طبقِ قوانینیکم پیش بره، دنیا الان فقط اون سه تمدنِ جهانی رو نداشت و جنگ هنوز ادامه داشت.طوفانِ تمدنهای دیگه هم چارهای نداشتن جز اینکه دستنشانده بشن، یا تو شعلههای جنگ از بین میرفتن...»
«آه، بین دورویی و جنگ، من اولی رو انتخاب میکنم و احتمالاً بیشترِ مردم هم همینرگهای کار رو میکُنن. با اینکه چیزِ زیادی نمیدونم، اما میتونم حدس بزنم که عصرِ جنگلِ تاریکگفت در تاریخِ اکتشاف قطعاً جهنم بوده. عصرِ صلحآمیزِ تقویمِ گلکسیِ الان به این راحتیها به دست نیومده...»
هان شیائو قاطعانه ارتباط را قطع کرد ونزدیکِ گفت: «فهمیدم، فهمیدم. کار دارم، فعلاً.» دوباره پنلواکنشش را باز کرد و نفسش را بیرون داد.
شروع کنیم...
بیپ بیپ بیپ!
در همیناستفاده موقع، دستگاهِ ارتباطیناگهان دوباره زنگ خورد.
هان شیائو کهیکی دوباره مزاحمش شده بودند،قضا خونش به جوش آمد.
نمیتونم یه قرعهکشیِ متوالی روپیامی با خیالِ راحت انجام بدم‽ شانسیکلاسِ که جمع کرده بودم داره میپره!
«کیه دیگه...یکی اوه، ایمز، سلام،ناظرش خوبی؟ چی شده؟»
با کمالِ تعجبِ هان شیائو، امپراتورِ اژدهای جذاب و دلرباکیه روی صفحه ظاهر شد. ایمز پیش از این هرگز بامیزد او تماس نگرفته بود، پس چرا ناگهان تماس گرفته بود؟
ایمز با حالتییکی کمی عجیب گفت: «ستارهٔقضا سیاه، بهت نیاز دارم.»
گوشهٔ لبِ هانفقط شیائو پرید: «ببخشید،بهت اما منظورت چه نیازیه؟»
لحنِ ایمز قاطع بود: «ردِ استادم رو پیدا کردم.باهاش اومده به حلقهٔ ستارهایِ شکسته. ستارهٔ سیاه، تو خودتشدید قیافهش رو دیدی. با من بیا تا دنبالش بگردیم.»
هان شیائو دستشدستگاهِ را روی پیشانیاش گذاشتخورد و گفت: «باشه... کِی؟»
«در اسرعِ وقت. وقتیکدِ به حلقهٔ ستارهایِ شکستهنزدیکِ برگشتم، بیدرنگ بهت خبر میدم.»
«مگه الانلبخندی تو جزیرهٔمیخوام اژدهای شناور نیستی؟»
ایمز گفت: «برایکدِ گشتوگذار رفتم بهقضا سیارهٔ مادرِ فدراسیونِ نور.»
مکانیکِ بزرگاستفاده هان زبانشارتباطیاش بند آمد.
هان شیائوگرفت پرسید: «بسیار خب،شناساییِ الان استادت کجاست؟»
«یه نفر گفت مدتی پیش توبهت نوریوس دیده شده. قبل از اینکه برگردم،ناظرها اول برو اونجا تا یه نگاهی بندازی.»
هان شیائو بدونِ اینکه هول کند، سر تکان داد. با اینکهمیزدم دیدنِ استادِ امپراتورِ اژدها در گذشته دروغی بیش نبود، اما در واقعفهمید میدانست استادِ امپراتورِ اژدها کیست. ترسی نداشت که نتواند او را بشناسد.
پس از قطعِ تماس، شقیقهاشناگهان را مالید و برای سومینکیه بار پنل را باز کرد.
«بذار سریع انجامش بدم،کدِ حس میکنم دوباره شانسم پریده...بوده امیدوارم دیگه کسی پیداش نشه.»
پس از اینکه دو بار مزاحمش شدهبرسونم بودند، هیجانِ هان شیائو فروکش کرده بود.همکلاسیم با چهرهای بیتفاوت به پنل خیره ماند.
در حالِ قرعهکشی...
قرعهکشی تکمیل شد.
نوعِ پاداشِ تصادفیِ شما: [توانایی]
هان شیائو نگاهی انداخت و از بینِ سه گزینه، مفیدترینشان را انتخاباسمت کرد. یک تواناییِ توپچی به نامِ شلیکِ قفلشده. تأثیرش این بود کهماجرا شلیکِ بعدی با ۱۰ تا ۱۸٪ آسیبِ بحرانیِ بیشتر، قطعاً به هدف میخورد.
چهرهٔ هان شیائو آرام بود.ناگهان معطل نکرد و بیدرنگ قرعهکشیِکیه دومین پاداشِ تصادفی را آغاز کرد.
در حالِ قرعهکشی...
قرعهکشی تکمیل شد.
نوعِ پاداشِ تصادفیِ شما: [آیتم]
چشمانِ هانگرفت شیائو برقی زد:شناساییِ «همینه، یه فرصت!»
لطفاً از بینِ سه پاداشِ زیر یکی را انتخاب کنید:
اکسیرِ بیداریِ ژن (نسخهٔ لوکس): در صورتی که کاربر کلاسِ اصلی نداشته باشد، استفاده از این آیتم شانسِ تبدیلِ کاربر به اِسپر را دارد.
کارتِ تجربهٔ دوبرابر: تجربهٔ بهدستآمده از کشتنِ هیولاها و انجامِ مأموریتها را دو برابر میکند. مدتزمان: ۶ روز.
کارتِ تقویتِ توانایی: در صورتِ استفاده، ۷۰٪ شانس برای تقویتِ یک توانایی و افزایشِ تأثیراتِ پایهاش وجود دارد. ۲۰٪ شانس برای جهشِ توانایی به یک تواناییِ جدیدِ مشابه اما قویتر وجود دارد.
«دو تا کارت ولی هیچکدومناظرش کارتِ تکمیلِ مأموریت نیست.» هانحرف شیائو احساس کرد قفسهسینهاش درد گرفت.
در مقایسه با بقیه، کارتِ تقویتِ توانایی تاتماسی حدودی برایش مفید بود، اما هان شیائو همچنانرگهای از اینکه به خواستهاش نرسیده بود، کلافه بود.
بدونِ شک، اکسیرِ بیداریِ ژن آشغال بودقضا و به کارتِ تجربهٔ دوبرابر هم نیازی نداشت،شنید بنابراین یکراست کارتِ تقویتِ توانایی را انتخاب کرد.
«حس میکنملبخندی خوششانسم! تا سهپیامی نشه بازی نشه!»
هان شیائو باکدِ امیدواری پاداشِ تصادفیِقضا دیگری را فعال کرد.
در حالِ قرعهکشی...
قرعهکشی تکمیل شد.
نوعِ پاداشِ تصادفیِ شما: [تجربه]
«...»
هان شیائو دست زد و گفت: «عالیه، خیلی عالیه. منم که بهشدتمیزدم به تجربه نیاز دارم. چه وقتِ خوبی...» سپس سرش را روی میزفهمید کوبید، دندانهایش را روی هم فشرد و فریاد زد: «آره جونِ خودت!»
همیشه معتقد بود کهمیخوام در میانِ تمامِ انواعِاسمِ پاداشها، تجربه بیمصرفترینشان است.
بالاترین گزینه یعنی ۲٬۰۰۰٬۰۰۰ تجربهناظرش را انتخاب کرد و با ناامیدیمیزدم آخرین پاداشِ تصادفی را فعال کرد.
در حالِ قرعهکشی...
قرعهکشی تکمیل شد.
نوعِ پاداشِ تصادفیِ شما: [آیتم]
بلورِ تجربهٔ متوسط (۸ عدد): پس از استفاده، ۱۰۰٬۰۰۰ تا ۱٬۰۰۰٬۰۰۰ تجربه اعطا میکند.
هالهٔ نبردِ شعلهور (تزئینی): در صورتِ تجهیز، هنگامِ حرکت جلوههای نوریِ ویژهای ایجاد میکند. قوی بودن به نسخه بستگی دارد؛ اما خفن بودن برای تمامِ عمر است.
کارتِ تکمیلِ مأموریت (۲ عدد): یک مأموریت را بهعنوانِ تکمیلشده علامتگذاری میکند و پاداشهایی معادلِ پایینترین رتبه دریافت میکنید.
هان شیائو نفسِ عمیقیشناساییِ بیرون داد و با رضایتباهاش و خشنودی چشمانش را بست.
«بالاخره... بالاخره گرفتمش...»
بنگ!
ثانیهای بعد، از جا پرید وبهت چنان کفِ دستش را روی میزِآموزشِ فلزی کوبید که جای آن ماند.
«قرعهکشیِ متوالییکی بهترین چیزشناساییِ تو دنیاست!»