چپتر 478: کتابفروشیِ عشقِ جهانی
0هان شیائو و گروهش با یک هواگردِ ترابریِ ارتفاعپایین به شمالِ شهرِ ۸ رفتند، همانصیقلی خیابانِ تجاریِ معروفی که سرنخِ مزدورانِ سنگی به آن اشاره داشت. خیابان شلوغ، پرسروصدا ومیرسید پهن بود. در وسطِ آن میدانِ فوارهداری قرار داشت که دورتادورش پر از مغازههای جورواجور بود.
با دنبال کردنِ آدرس، به درِ مغازهای رسیدند.میخواست این ساختمان رنگآمیزیِ شادی داشت و فانوسهای جادوییِببینم پرنوری در دو طرفِ درِ بازش نصب شده بود.
هرلوس نگاهی بهاستفاده تابلوی مغازه انداخت وسرنخ صورتش در هم رفت.
«کتابفروشیِ عشقِصدا جهانی... اینتازه دیگه چه اسمیه؟»
هان شیائوگفت گفت: «بریمداخل داخل ببینیم.»
چیدمانِ داخلِ مغازه در کمالِ تعجب بسیار ساده بود. کفِ آن از چوبِ قهوهای و صیقلی ساخته شده بود و ردیفهایی از قفسههای چوبیِ جلادارهیکلِ پر از کتاب در آنجا قرار داشت. این کتابها حالوهوای جادوییِ غلیظی از خود ساطع میکردند؛ به نظر میرسید کتابهای جادوییِ ردهبالایی باشند. فضای مغازهخورده پر از بوی کتاب بود. در جایی مثلِ نوریوس، جادوگران تقریباً تنها کسانی بودند که هنوز از کتاب استفاده میکردند. اینجا مشخصاً کتابفروشیِ جادوگران بود.
طبقِ سرنخ، شخصی در اینجا بود که از محلِ اختفای هدف خبر داشت. هان شیائوچون نگاهی به اطراف انداخت، اما چون قفسههای کتاب خیلی زیاد بود، نمیتوانست ببیند کسی داخلکند هست یا نه. زد روی شانهٔ هرلوس و به او گفت کسی را صدا بزند.
هرلوس تازه میخواست دهان باز کند کهباز ناگهان متوجهِ مشکلی شد: «صبر کن ببینم،چرا چرا خودت این کارِ کوچیک رو انجام نمیدی؟»
هان شیائو با چهرهای بیتفاوت گفت:چیدمانِ «تو هیکلِ درشت و صدای بلندی داری.چوبِ البته دلیلِ اصلیش اینه که من تنبلم.»
«...»
هرلوس پیش از اینکهاینجا فریادی رعدآسا سر دهد،شخصی به او خیره ماند: «کسی—اینجا—هست؟!!»
ویژژژ!
صدایی از اعماقِ قفسهها به گوش رسید. شخصِکمالِ داخلِ مغازه جا خورده بود و تصادفاً بهساخته قفسهها کوبید که باعث شد دستهای از کتابها بیفتد.
«یه—یه لحظه، اومدم...»
مردی انساننما با ردای جادوگری در حالی که میلنگید واختفای از دردِ پایش به خاطرِ سقوطِ کتابها هیسهیس میکرد، بیرونکسی آمد. با دیدنِ هان شیائو و بقیه، لبخندِ گرمی زد.
«من صاحبِ این کتابفروشیام. تکنفره دوست دارید یا چندنفره؟ خوشگلمتوجهِ یا خشن؟ از چه نژادی خوشتون میآد؟ اوه، همهتون ازچهرهای گونههای انساننمایید. من اینجا موجوداتِ انساننما با هر رنگِ پوستی دارم!»
آنها گیج شده بودند.داخل سیلویا پرسید: «داری درکمالِ موردِ چی حرف میزنی؟»
صاحبِ جادوگرِ مغازه پلک زد، سپس نگاهی حاکی از درک به آنهاناگهان انداخت و گفت: «آها، فهمیدم. دورگه هم داریم. حشره، جانور، ماشین، یا هرهیکلِ چیزی که فکرش رو بکنید اینجا پیدا میشه. مطمئنم با سلیقهتون جور درمیآد!»
هان شیائو هر چه بیشتر بهطبقِ حرفهایش گوش میداد، بیشتر حس میکرد یکاطراف جای کار میلنگد: «مگه تو کتاب نمیفروشی؟»
در همین لحظه، آروشیا کتابی را از قفسه باز کرد و بقیه به آن نگاه کردند. کتابِکوچیک جادویی پر از تصویرسازی بود و تصاویر طوری حرکت میکردند که انگار زندهاند. این نوعی جادو بود کهرعدآسا اغلب برای ساختِ ویدیو استفاده میشد. مثلِ فیلمهایی درونِ یک کتاب، هر تصویر یک قطعه از آن بود.
بسیار ردهبالاگفت به نظرداخل میرسید، اما محتوایش...
«آه!» صورتِ سیلویا ناگهان سرخ شد و بامیخواست عجله رویش را برگرداند، اما نتوانست جلوی خودشببینم را بگیرد و دزدکی به کتاب نگاه کرد.
«ایـ—این...» هرلوسهنوز مبهوت مانده بود.مشخصاً جهانبینیاش زیرورو شد.
آروشیا سرگرم شدهبزند بود: «پس فرایندِدهان تولیدمثلِ حیاتِ مادی اینطوریه...»
«اطلاعاتِ ناشناخته کشف شد، هوم... در حالِ دریافتِکمالِ دادهها، هوم...» چشمِ مکانیکیِ فیلیپ دیوانهوار چشمک میزدساخته و هر فریم از تصویر را ثبت میکرد.
سه برادرِ ولگا با سرعتی برقآسا دستهٔ بزرگیمیخواست از کتابها را از قفسه بیرون کشیدند، رویببینم پیشخوان گذاشتند و پرسیدند: «چند؟ همهش رو میخریم!»
«بس کنید.» هان شیائو کتاب را در دستانِ آروشیا بست و بهخبر گوشهای انداخت. به صاحبِ جادوگر خیره شد و با صدایی بم گفت:صدا «دنبالِ کسی میگردم که تواناییِ پیشبینی داره. باید برات پیامی گذاشته باشه.»
لبخندِ صاحبِ مغازه ناگهان خشک شد. ناامید شد و زیرِ لب غرغر کرد: «باز همخودت برای خریدِ کتاب نیومدن. من که دکوراسیون رو اینقدر رسمی چیدم، پس چرا هنوز هیچاینه مشتریای نمیآد؟ واقعاً لازمه مردم اینقدر از اینکه بقیه بفهمن دنبالِ اینجور چیزها هستن بترسن؟»
جادوگر نگاهی به هان شیائو و بقیه انداخت، لباسهایش را مرتب کرد و صاف ایستاد. خلقوخویش ناگهان تغییرقفسههای کرد. حالا شبیهِ چیزی شده بود که یک جادوگر باید باشد. گفت: «بذارید خودم رو معرفی کنم. میتونید ییمثلِ شوان صدام کنید؛ من یک جادوگرِ تلهپورت هستم. این کتابفروشی فقط یه شغلِ جانبیه؛ کسبوکارِ اصلیم راهاندازیِ خدماتِ پورتاله.»
در برخی از سیاراتِ جادومحور یا سیاراتِ تمدنهای پیشرفته، همیشه جادوگرانی بودند که کسبوکارِ تلهپورت راه میانداختند. آنها مشتریان را به نقطهٔ دیگری در همان سیاره میفرستادند وبلندی در وقتشان صرفهجویی میکردند. هر چه فاصلهٔ انتقال بیشتر میشد، مصرفِ انرژی و دشواریِ کار هم بالاتر میرفت. از این رو، بیشترِ آنها تلهپورتهای درونسیارهای بودند و بهندرتیه—یه به سیاراتِ دیگر انجام میشدند. اگر مختصات بهدرستی تنظیم نمیشد، مشتری به داخلِ فضا پرتاب میشد. فقط جادوگرانی که بهاندازهٔ کافی قوی بودند، جرئت میکردند تلهپورتهای دوربرد انجام دهند.
آن زمان که ایمز سفینهٔ مادرِ ستارهٔ تاریک را با خاک یکسان کرد، از جادوی تلهپورت استفاده کرده بود و در یک چشمبههمزدن از فاصلهٔ چندتازه منظومه آنطرفتر به آنجا رسید. کسی که این جادو را اجرا کرد، یک فرارتبهٔ آی دیگر بود که ایمز برای وقتکشی با او مبارزه میکرد. آناینه شخص توانسته بود جزیرهٔ اژدهای شناور را از فاصلهٔ چند منظومه آنطرفتر، بدونِ هیچ انحرافی و با دقتِ تمام پیدا کند. قدرتِ جادوییِ او باورنکردنی بود.
هان شیائو پرسید: «تو جادوگرِ تلهپورتدهان هستی؟ پس هدفی که دنبالش میگردم راببینم تو به جای دیگری در نوریوس فرستادهای؟»
یی شوان شانه بالا انداخت وچیدمانِ گفت: «پولش را داد، من همکفِ تلهپورتش کردم. یک معاملهٔ عادی بود.»
«کجا رفت؟»
یی شوان خندید: «ها، من حریمِ خصوصیِ مشتریهایمشخصی را فاش نمیکنم. در ضمن، پیامی هم برایمخیلی گذاشت تا به هر کسی که دنبالش میگردد برسانم.»
هان شیائوصدا اخم کرد ومیخواست پرسید: «چه گفت؟»
«گفت میخواهد با شما یک بازیچیدمانِ بکند. فقط اگر قلبِ بلورِ آتشینکفِ را بدزدید، با شما دیدار میکند.»
هان شیائو ضربهٔ آرامیشانهٔ به فیلیپ زد و گفت:دهان «قلبِ بلورِ آتشین؟ جستوجویش کن.»
«دارم میگردم، هوم... پیدا شد، هوم...» ناگهان چشمِ مکانیکیِمحلِ فیلیپ نوری در هوا تاباند و یک صفحهٔ نمایشِ نیمهشفافببیند تشکیل داد. روی آن اطلاعاتی دربارهٔ قلبِ بلورِ آتشین بود.
قلبِ بلورِ آتشین: انگشتری ساختهشده از بلوری نادر که در موادِ مذاب زاده میشود و کالای لوکسِ بسیار نفیسی است. افسانهها میگویند که در برابرِ دمای بالا و سوختن مصون است. زمانی به قیمتِ گزافِ ۷٬۹۳۰٬۰۰۰ اِنا به راکفس، رهبرِ گروهِ مالیِ نوریوس، برای همسرش فروخته شد. وقتی راکفس و همسرش در میانِ مردم ظاهر میشوند، همسرش همیشه این انگشتر را به دست دارد.
هرلوس نزدیک بود خون بالا بیاورد: «هف... هفت میلیوندهان و نهصد و سی هزار!» خرج کردنِ اینهمه پول برایکارِ خریدِ یک انگشترِ بهدردنخور فقط برای خوشحال کردنِ یک زن‽
با اینهنوز پول میشد چندینمشخصاً ناوِ جنگی خرید!
جهانبینیاش یکصدا بارِ دیگرتازه متزلزل شد.
حالتِ چهرهٔ هان شیائو هم عوض شد و گفت: «یعنیبسیار میخواد جواهراتِ گرانقیمتِ همسرِ رهبرِ یک گروهِ مالیِ عظیم رو بدزدم؟کتاب داره از ما سوءاستفاده میکنه یا میخواد ما رو دست بندازه‽»
دزدیدنِ جواهراتِ گرانبها از همسرِ رهبرِبزند گروهِ مالیای که نوریوس را کنترلناگهان میکرد، آن هم در خودِ نوریوس؟
(استادِ امپراتورِ اژدهااستفاده قشنگ میخواد منطبقِ رو مسخره کنه!)
یی شوان شانه بالا انداخت و گفت: «از من نپرسید، من فقط پولببینم را گرفتم و پیام را رساندم. همسرِ راکفس در نوریوس است، اما انتظارداری نداشته باشید که شما را مستقیم به آنجا بفرستم؛ نمیخواهم شریکِ جرمتان باشم.»
هان شیائو چشمانش را ریز کرد و باکمالِ صدایی پایین گفت: «به هر حال هیچ علاقهای بهردیفهایی انجامِ این درخواستِ مسخره ندارم. او را کجا فرستادی؟»
یی شوان با بیحوصلگی گفت: «مگر نگفتم؟ من حریمِدهان خصوصیِ مشتریان را فاش نمیکنم. در ضمن، به فکرِخودت رشوه دادن به من نباشید، من اخلاقِ حرفهای دارم.»
هرلوس با چهرهای درنده مشتهای بزرگش را بالا آوردمحلِ و جلو رفت: «پس اگر کتک خوردی، من رانمیتوانست مقصر ندان.» قصد داشت این جادوگرِ تلهپورت را بترساند.
دستش تازه میخواست بهتازه یقهٔ یی شوان برسدکند که اوضاع تغییر کرد!
ویزّز!
ناگهان درِ نوریِ کوچکی درست در فاصلهٔ بینِ آن دو ظاهر شد. هرلوس جا خورد. واکنشِ بسیار سریعی داشت، بنابراین بیدرنگ شتابِنمیدی رو به جلویش را متوقف کرد و خواست عقب بکشد. در کمالِ تعجبش، ناگهان یک شاخکِ سرخ بهسرعت از درِ نوری بیرونصدایی آمد و دورِ بدنش پیچید. نیروی عظیمی از شاخک فوران کرد و هرلوس را به داخلِ درِ نوری کشید و او ناپدید شد.
سپس، صدایی شبیهِ گرداب در هوا پیچید.سرنخ درِ نوری حولِ نقطهٔ مرکزی چرخید، باریکاما شد و بهسرعت بدونِ هیچ ردی ناپدید شد.
مسنترین برادرِ ولگابزند در کمالِ ناباوریدهان فریاد زد: «هرلوس!»
چهرهٔ همه ناگهان تغییر کرد.
فضا برای لحظهای سنگین شد.
یی شوانهنوز با غرور بهمشخصاً همه نگاه کرد.
«حرفِ آن شخص کاملاً درست بود. وقتی کسانی که اینجامتوجهِ هستند ببینند نمیتوانند اطلاعاتِ موردنیازشان را بگیرند، من را تهدیدچهرهای میکنند. هومف، انتظارِ این را نداشتید، نه؟ من آماده بودم!»
هان شیائو بسیار خونسرد بود، اما از روی کلافگی پیشانیاش را گرفت. وقتی هرلوس دست به کار شد، اوچوبیِ از قبل فهمیده بود که یک جای کار میلنگد. میخواست جلویش را بگیرد، اما پیش از آنکه دهان بازنوریوس کند، هرلوس گرفتار شده بود. اینکه رزمیکاران میتوانستند بیش از حد سریع حرکت کنند، در واقع معایبِ خودش را داشت!
همانطور که انتظار میرفت، هدف این وضعیت را حدس زده بود، پس از قبل به جادوگر یادآوری کرده بود تا آنها را فریب دهد. وقتی هدف آن درخواستِ اغراقآمیز را برای دزدیدنِ قلبِ بلورِتنبلم آتشین مطرح کرده بود، در واقع به «محرکی» برای پیشگوییاش تبدیل شده بود. علاوه بر این، حتی بدونِ استفاده از تواناییِ پیشگوییاش هم میشد واکنششان را حدس زد. او میدانست که احتمالِ زیادی داردسقوطِ آنها درخواست را رد کنند و راهِ دیگری از طریقِ جادوگرِ تلهپورت پیدا کنند، و تهدید کردن بهوضوح بسیار محتمل بود. از این رو، این کار را کرد تا آنها را در دوراهی قرار دهد.
هان شیائو زیرِ لباینجا آهی کشید و گفت: «جادویمحلِ تلهپورت، عجب تواناییِ روی اعصابیه...»
هرلوس از بدشانسی گرفتار شدهمیخواست بود، پس برگرداندنِ او حالامتوجهِ مسئلهای فوری به شمار میرفت.
فضا متشنج بود. این بار، یی شوان به در اشاره کرد و با لحنِ کسی که همهچیز را تحتِ کنترل دارد،کتاب گفت: «من در جادوی تلهپورت آموزش دیدهام و همیشه آن را در حالتی نگه میدارم که هر لحظه بتواند فعال شود.کسانی پیش از آنکه بتوانید به من دست بزنید، میتوانم تلهپورت کنم و دور شوم، پس حتی به فکرِ تهدید کردنم هم نباشید.»
«دوستتان میخواست به من حمله کند، پس میگذارم کمی زجر بکشد. دو ساعتِ دیگر، او را برمیگردانمچرا و در ورودیِ شمالیِ شهرِ ۸ میاندازم تا بتوانید پیدایش کنید. حالا هم هیچ علاقهای به جنگیدن باپیش شما ندارم. اگر قصدِ خریدِ کتاب ندارید، لطفاً از کتابفروشیام بیرون بروید، اینجا کسی از شما استقبال نمیکند!»