چپتر 125: قسمت ۲۴ – چیزهایی که میتوانند تغییر کنند (۴)
0[«جریان ستارهای» ناهنجاریهاییگذشته را در شمامطلق تشخیص داده است.]
هنوز نجنگیده بودم، اما بدنم از همین حالا نشانههای نامحسوسیشلوغش از کوچک شدن را نشان میداد. اگر جریمه را دریافتشود میکردم، در یک چشم به هم زدن مثل بقیه همراهانم میشدم.
عمداً آرام به آنهااولین نزدیک شدم و پرسیدم:شدیم «چرا با کرهایها دشمنی دارید؟»
در رمان اصلی هم نبردی علیه ژاپنیها وجود داشت، اما اینقدر زود شروع نشدهشود بود. گذشته از این، من «تخت مطلق» را نابود کرده بودم و ورود کرهفاصله جنوبی به سناریو کندتر شده بود. به همین دلیل بود که این اتفاقات رخ میداد...
«نیاز به پرسیدنگذشته داره؟ اول شمامطلق با ما دشمنی کردین.»
«...داری درباره احساساتفهمیدم ملیگرایانه حرف میزنی؟ مناحساسی هیچ حس ضدژاپنیای ندارم.»
«شما چوسنجینگهاکنین اول مااولین رو کشتین.»
به لیداشتند هیونسونگ نگاه کردمنکنین و پرسیدم: «واقعاً؟»
«نه! درسته که مااین برای دفاع از آدمکوچولوهاکرده جنگیدیم، اما ژاپنیها رو نکشتیم.»
«نکشتین؟»
سامورایی دندانهایش را روی هم سایید.نبودیم «منظورم شما نیستین. اگه میخواین خودتونتجسدهای رو به موشمردگی بزنین، تمومش کنین.»
مگر ماداشتند اولین کسانی نبودیمنکنین که وارد شدیم؟
...صبر کن. یکجورهاییگذشته فهمیدم چرا تجسدهایمطلق ژاپنی چنین احساسی داشتند.
سامورایی فریادیکجورهایی زد: «اینقدرتجسدهای شلوغش نکنین...!»
بله، دلیلش همین بود.
[مهارت انحصاریداشتند «نشانک» اکنونشلوغش میتواند فعال شود.]
[نشانک شماره چهار فعال شد.]
[«راه باد»یکجورهایی سطح ۸تجسدهای فعال شد.]
تندبادی به سمتم وزید. ژاپنیها با فشار بادشدیم به عقب رانده شدند و فریاد کشیدند، و منفریاد در همین فاصله کوتاه اعضای گروهم را نجات دادم.
«همه به من بچسبین.»
لی هیونسونگ و لی جیهه ازمطلق شانههایم آویزان شدند، درحالیکه لی گیلیونگ همراهکندتر با شین یوسونگ به داخل جیبم خزیدند.
«اینجا جای منه!»
«تو میتونیکنین بری تواولین اون یکی جیب!»
درحالیکه بچهها داشتند دعواشلوغش میکردند، مادربزرگ شماره ۴۰۶مهارت را با دو دست گرفتم.
«پس من راه میافتم.»
شروع به دویدن در میان جنگل کردم. نیازیداشتند نبود با تمام ژاپنیهای اینجا درگیر شوم. اگرنشانک کسی را میکشتم، نقشهام با شکست مواجه میشد.
[اقدامات خصمانهکنین علیه یک فاجعهکسانی تشخیص داده شد.]
[جریمه سناریویداشتند اول به شمانکنین داده شده است.]
[اندازه بدنبود شما کاهشاین یافته است.]
[مجموع آمارهاییکجورهایی شما کاهشتجسدهای یافته است.]
به دلیل شدت نبرد، جریمه از همین حالا شروع شده بود. اندازه بدنم تقریباً ۵ سانتیمتر کوچک شد. خوشبختانه، کتم هم همراه با بدنم کوچک شد. همانطور که از یک آیتم با رتبه SSS انتظار میرفت، شکلش را با کاربر تطبیق میداد. برایم سؤال بود که چقدر میتواند کوچک شود.
«بگیرینش!»
ژاپنیها رابود دیدم کهاین پشت سرم میدویدند.
[برخی از صورتهایفهمیدم فلکی میخواهند انتقام تاریخاحساسی تحقیرآمیز ملت را بگیرند.]
[۲,۰۰۰ سکهکنین حمایت مالیاولین شده است.]
پیامهای صورتهای فلکی کرهای در گوشم طنینانداز شد. درانحصاری واقع، عجیب نبود که عصبانی باشند. در نگاه اول،باد برخی از ژاپنیها صورتهای فلکیای داشتند که خشم را برمیانگیخت.
از لی جیهه که به شانهام چسبیدهنابود بود پرسیدم: «با وجود اینکه حامیت «دوکشده وفاداری و جنگ»ـه، چرا اینقدر زود دستگیر شدی؟»
«...این اطراف هیچ آبی نیست.»
«دوک وفاداری و جنگ» تا زمانی که «شمشیر دو اژدها» را به دست نمیآورد،چنین بدون آب بیفایده بود. لی هیونسونگ احتمالاً هنگام محافظت از بچههای کوچک جریمه شدهشود بود و لی گیلیونگ... او در حال حاضر داشت با شین یوسونگ بحث میکرد.
«باید حشراتداشتند رو گرامیشلوغش بداری. همینطوری نکُششون.»
«...آدمکوچولوها که حشره نیستن.»
«به اندازه حشرات کوچیکن دیگه.»
بله، میدانستم چه اتفاقی افتاده است.نبودیم گاهی اوقات میترسیدم که لی گیلیونگتجسدهای تبدیل به یک بیمار روانی شود.
«داره به سمت نخستوزیر میره!»
«با نخستوزیر تماس بگیرین!»
به لطف جریمه و اثر مستعمره، بااحساسی وجود مهارت «راه باد»، ژاپنیها داشتند بهمهارت من میرسیدند. به لی هیونسونگ و بقیه گفتم:
«قبل از شکارمگر مار، یه نفرنبودیم هست که باید بگیرمش.»
«میخوای نخستوزیر رو بگیری؟»
«اون کسیه که مبارزان ژاپنیتخت رو رهبری میکنه و بعد ازجنوبی مرگش، فاجعهها برای مدتی متوقف میشن.»
زمانی که تبدیل شدن به آدمکوچولو آغاز میشد، اختلاففریاد قدرت با فاجعهها بسیار زیاد میشد. اگر الان نخستوزیرمیتواند را نمیگرفتم، بعداً مقابله با او از همه سختتر میشد.
مادربزرگ شماره ۴۰۶ که رویکسانی دستم نشسته بود، از منیکجورهایی پرسید: «مرد جوان، من سنگینم؟»
«سنگین هستین.»
مادربزرگ سنگین بود. دلیلشاین این نبود که اندازهکرده بدنم کوچک شده بود.
«متوجهین؟ فقط یه فرصت داریم.»
مادربزرگ خندید. «بله، بله.»
هسته اصلی این مأموریت، مادربزرگ شماره ۴۰۶ بود. شاید جای خوششانسی بود کهفعال نخستوزیر را پیدا کردم، حتی اگر مار را از دست میدادم. نخستوزیر قویشدند بود، اما تا زمانی که این مادربزرگ وجود داشت، نخستوزیر قطعاً کشته میشد.
سپس مردی از میان بوتههایتخت روبهرویم ظاهر شد. «حامی منکره داره سروصدا میکنه... چه خبره؟»
مرد بازوبندی طلایی به بازو داشت و شبیه یکفریاد یاکوزا بود. نیازی به گفتن نبود که او همانمیتواند کسی بود که دنبالش میگشتم. او «نخستوزیر» یاماموتو بود.
«...یه چوسنجینگ؟» نخستوزیر قفس آهنی کوچکینبودیم در دست داشت که یک زنتجسدهای آدمکوچولو درون آن گرفتار شده بود.
لی جیههداشتند با خشم فریادنکنین زد: «این آدم...!»
دختری که در قفس بود احتمالاً «آسوکا رن» از گروه اول بود. او اولین نفر از ژاپن بودپرسیدن که از تبدیل شدن به یک «فاجعه» امتناع کرد. درست همانطور که تمام کرهایها آدمهای خوبی نبودند، تمامواقعاً ژاپنیها هم بد نبودند. خوب و بد صرفاً بر حسب تصادف و با توجه به شرایط تعیین میشدند.
نخستوزیر پرسید:یکجورهایی «هی، توتجسدهای کی هستی؟»
[مهارت انحصاریکنین «فهرست شخصیت»اولین فعال شد.]
[اطلاعات شخصیت]
نام: یاماموتو هاجیمه
سن: ۶۴ ساله
حامی صورت فلکی: مهاجم امپراتوری کره
ویژگی شخصی: استعمارگر (قهرمان)، فرد شهوتران (قهرمان)، ترس از رونین (نادر)، ضدکرهای (نادر)
مهارتهای انحصاری: نبرد تنبهتن سطح ۷، آموزش سلاحهای پیشرفته سطح ۴، کندوی ژاپنی سطح ۸، تمرکز ذهنی سطح ۳، فرماندهی جمعیت سطح ۴...
نشان: استعمار سطح ۷، تمرکز روح سطح ۵
آمارهای کلی: فیزیک سطح ۶۰ (۱۰+)، قدرت سطح ۶۰ (۱۰+)، چابکی سطح ۶۰ (۱۰+)، قدرت جادویی سطح ۶۰ (۱۰+).
ارزیابی کلی: این یاماموتو هاجیمه است که یکی از چهار گروه اصلی در ژاپن را رهبری میکند. او میتواند از «استعمار» برای اعمال نفوذی قدرتمند بر افراد یک ملت خاص استفاده کند. اگر کرهای یا چینی هستید، توصیه میشود با این شخص روبهرو نشوید.
«چرا بردههای استعمار اومدن اینجا؟»
درست همانطور که سه پادشاه در کره جنوبی وجود داشتند،یکجورهایی ژاپن هم این شخص را داشت. هر کشوری کسانی رابله داشت که فراموش کرده بودند در چه دورانی زندگی میکنند.
[نرخ همگامسازی یاماموتوفریاد هاجیمه به دلیل بافدلیلش سناریو افزایش یافته است.]
مهاجم امپراتوری کره. حامیاین پشت یاماموتو، ایتو هیروبومی،کرده اولین نخستوزیر ژاپن بود.
[تأثیر «استعمار»یکجورهایی حرکات شما راژاپنی کُند کرده است.]
[تأثیر «استعمار»کنین ذهن شمااولین را ضعیف میکند.]
نشان استعمارِ یاماموتو، دیباف قدرتمندی به افرادی میداد که درنشانک طول تاریخ سلطه ژاپن را تجربه کرده بودند. دیباف ذهنی توسطسمتم «دیوار چهارم» خنثی میشد، اما محدودیتهای روی حرکاتم کاملاً شدید بود.
درحالیکه سعی میکردم در برابرتخت دستگیری مقاومت کنم، گفتم: «سعیکره نکن ادای آدمای بزرگ رو دربیاری.»
«آدم بیارزش...!»
شاید «مهاجم امپراتوری کره» سعی داشتنبودیم در این سناریو داستانهایی جمعآوری کند.تجسدهای با این حال، این کار عملی نمیشد.
[صورت فلکیای که مشتاقشلوغش استقلال ملت خویش است،مهارت به شما نگاه میکند.]
[مبارز بزرگ استقلال قول میدهدتخت اگر به این صورت فلکیکره سه گلوله بدهید، او را بکشد.]
مستقیم به سمت یاماموتو دویدم.ژاپنی «ایمان ناگسستنی» را کنار گذاشتمشلوغش و گانپیونگوی را بیرون کشیدم.
«بکشیدش!»
یاماموتوی باهوش از افرادش به عنوان سپر گوشتی استفاده کرد.نشانک این کاری بود که انجام داد چون میدانست به محضتندبادی اینکه یک نفر را بکشم، تبدیل به یک آدمکوچولو میشوم.
کشتن خود یاماموتو مشکلی نبود. مشکل ایننابود بود که بعد از کشتن او، آسیبی کهدلیل دریافت میکردم فقط تبدیل شدن به آدمکوچولو نبود.
اگر کسی را میکشتم، اثر «پادشاه بدوناحساسی قتل» را از دست میدادم. البته، درمهارت این سناریو بیخیال پادشاه بدون قتل میشدم.
اما نه همین الان. نمیتوانستم ریسک کشتنوارد نخستوزیر را به جان بخرم. بنابراین، منچنین کسی نبودم که قرار بود اینجا بجنگد.
[گزینه ویژه گانپیونگوی «پژواک ستارگان» فعال شده است.]
[«پژواک ستارگان» به شما اجازه میدهد تا از یک صورت فلکی کمک بخواهید.]
[صورت فلکی میتواند درخواست شما را رد کند و زمانی که صورت فلکی به درخواست پاسخ دهد، تعداد دفعات استفاده از گانپیونگوی کاهش مییابد.]
دیسک زمین را چرخاندمتجسدهای و صورتهای فلکی رویداشتند دیسک آسمان به روشنی درخشیدند.
[صورتهای فلکی بزرگ صدایاولین شما را که درشدیم میان ستارگان جریان دارد میشنوند.]
در صدا زدن یکشلوغش صورت فلکی درنگ نکردم. «منانحصاری ‹فعال استقلال ملت› رو میخوام.»
در تاریخ طولانی تهاجمات به شبهجزیره کره، افراد بیشماری بودندکره که لقب فعال استقلال را دریافت کردند. در میان آنها،اول تنها یک نفر با لقب «فعال استقلال ملت» وجود داشت.
دلیلش این بود که تمامژاپنی صورتهای فلکی دیگر شبهجزیره کره ایننکنین لقب را به او داده بودند.
[صورت فلکی «فعالمگر استقلال ملت» به تماسوارد شما پاسخ داده است.]
انرژی آرام و شفافی به ذهنم نفوذ کرد و تصویر صورت فلکیمیتواند نمایان شد. او لباس عزاداری سیاه و دامن سفیدی به تن داشت.عقب دختری که برای نشستن بر تخت یک صورت فلکی خیلی جوان بود.
دهانم را باز کردم اما صورت فلکی سرش را تکان داد.جنوبی انگار نیازی به تشکر نبود. سرم را تکان دادم. اگر ژاپنداری ایتو را داشت، پس کره جنوبی این صورت فلکی را داشت.
«چی؟ حامیش کیه؟»
تجسدهای گیجشدهی ژاپنی فریاد زدند. با این حال،شدیم هیچ نشانهای از غیرعادی بودن در من دیدهداشتند نمیشد و ژاپنیها روحیهشان را به دست آوردند.
[نشان «اعلامیه استقلال سطح ۱» انرژی استعمار را دفع کرده است.]
آنها بیخبر بودندفهمیدم که حمله من ازاحساسی قبل شروع شده بود.
[نشان «منطقه بدون خشونت» حرکت شما و افراد کشورهای خاصی را مسدود میکند.]
ناگهان، تمامبود ژاپنیهای آناین حوالی خشکشان زد.
«بدنم...؟»
اگر «استعمار» نشانی منحصراً برای کرهایها بود، «منطقه بدون خشونت» نشانی انحصاریتجسدهای برای ژاپنیها بود. وقتی این نشان استفاده میشد، تمام ژاپنیهای آن منطقهنشانک نمیتوانستند حتی یک قدم حرکت کنند. این اثر یک دقیقه طول میکشید.
«حرکت کنید!داشتند همین الانشلوغش حرکت کنید!»
در میان ژاپنیهای گیجشده، تنها یاماموتو طوری خندید که انگار برایشجنوبی جالب بود. او هم در تلهی نشان من گرفتار شده بود.داری «قدرت این صورت فلکی... چقدر جالب. حامی من داره دیوونه میشه.»
«...»
«اما تو هممگر نمیتونی حرکت کنی. چطوروارد میخوای من رو بکشی؟»
لبخند زدم.داشتند «من قرارشلوغش نیست بکشمت.»
طبیعی بود. کسی که قرارتخت بود یاماموتو را بکشد ازکره همان ابتدا مشخص شده بود.
«مادربزرگ، الان!»
شخصی که در سمت چپم نشسته بود،وارد زندانی شماره ۴۰۶ حرکت کرد. مانند جادو،چنین بدن مادربزرگ شروع به رشد سریع کرد.
«ا-اون دیگه چیه؟»
در واقع، مادربزرگ هرگز تحت تأثیر تبدیل شدن به آدمکوچولو قرار نگرفته بود.کندتر دلیلش این بود که او از همان ابتدا یک «آدمکوچولو» بود. این بهحرف لطف جادویی بود که زیردست مادرم، جون ووچی روی او قرار داده بود.
«وحشت نکنید!یکجورهایی اون فقطتجسدهای یه پیرزنه!»
ژاپنیها به خاطر نیروی بازدارنده تلوتلو خوردندوارد و سعی کردند جلوی مادربزرگ را بگیرند.چنین مادربزرگ فقط با لبخندی به آنها نزدیک شد.
[شخصیت «لی بوکسون» مهارت «فرد سالخورده سطح ۷» را فعال کرده است.]
[شخصیتهای جوانتر از «لی بوکسون» نسبت به او احساس احترام خواهند کرد.]
«لعنتی، این دیگه چیه؟»
ژاپنیها طوری عقبنشینی کردند که انگارمطلق داشتند در مترو جای خود را بهکندتر او میدادند. البته، این کار عمدی نبود.
«هوهو، ممنون که گذاشتیدتجسدهای رد بشم. در واقع،داشتند نیازی به جا دادن نیست.»
[شخصیت «لی بوکسون» مهارت «قدرت کهنسالی سطح ۶» را فعال کرده است.]
«این مادربزرگ قویه.»
ژاپنیهایی که توسط مادربزرگ هل داده شدند، جیغ کشیدند و به زمین افتادند.دلیلش بازوهایشان طوری متورم شده بود که انگار میخواست بترکد. ظاهر او به بدنیتندبادی عضلانی تبدیل شده بود. لی هیونسونگ با دیدن آن عضلات شگفتانگیز دهانش باز ماند.
«...ج-جلوش رو بگیرید! جلوش روکسانی بگیرید!» نخستوزیر یاماموتو متوجه شد کهفهمیدم مشکلی وجود دارد و فریاد زد.
دهانم راداشتند باز کردم. «مادربزرگ،نکنین زودتر انجامش بده.»
لی بوکسون سر تکان داد. شاید وضعیت مطلوبی بود، اما اگر حتی یککندتر نفر را میکشت، تبدیل به یک آدمکوچولو میشد. مهمترین چیز این بود که قبلمیزنی از تبدیل شدن به آدمکوچولو، هدف را بکشد. انرژی حامی لی بوکسون پدیدار شد.
[صورت فلکی «فعال استقلالتجسدهای ملت» و «تکتیرانداز هاربین»داشتند یک اثر ترکیبی ایجاد کردهاند.]
[تکتیرانداز هاربین نرخمگر اصابت ۱۰۰ درصدینبودیم به دست خواهد آورد.]
[آسیب گلوله تکتیراندازفریاد هاربین ۱۵۰ درصدبله افزایش خواهد یافت.]
حالا لی بوکسون بیشتر شبیه یک مبارزنابود بود تا یک فرد پیر. مبارزی که زندگیاشدلیل را تنها برای یک هدف وقف کرده بود.
«چند وقته روی صندلیهای سالمندان نشستید؟ اینجا امپراتوری کرهفریاد نیست. من سعی کردم با جوونها کنار بیام، امامیتواند اونا باید بدونن کِی از سر راه برن کنار.»
[شخصیت «لی بوکسون» مهارت «سه شلیک سطح ۱» را فعال کرده است.]
لی بوکسون با دراز کردن انگشت اشاره و شست خود در زاویه ۹۰کندتر درجه، شکل یک تفنگ را درآورد. قدرت جادویی در نوک انگشت اشارهاش شکل گرفت.میزنی بیشتر تجسدها به ندرت با گلولههای قدرت جادویی آسیب میدیدند. به جز یک نفر.
نخستوزیر شوکهیکجورهایی شد. «ا-اونتجسدهای توانایی؟ حامی تو...!»
「 تغییر صحنه. 」
پدیدهای که هنگام ملاقاتشلوغش صورتهای فلکی مرتبط بامهارت یکدیگر رخ میداد، فعال شد.
مناظر اطراف مخدوش شد و به نظر میرسید صدای موتور یکجنوبی لوکوموتیو بخار را میشنوم. آنجا تبدیل به یک سکوی قطار قدیمی شد.درباره اولین بار بود که آن را میدیدم، اما میدانستم این مکان کجاست.
سال ۱۹۰۹، هاربین، چین.
«آااااه...!» اینجا مکانی بود کهکسانی ایتو هیروبومی در آن مردهیکجورهایی بود. «ن-نه! لعنتی! جلوش رو بگیرید!»
یاماموتو با وحشت فریاد زد.نکنین برای رخ دادن تغییر صحنه، همگامسازیاکنون با صورت فلکی باید مطلق میبود.
[آسیب تخصصی «سه شلیک» به دلیل تأثیر تغییر صحنه اعمال میشود.]
[آسیب گلولهها ۲۰۰۰ درصد افزایش خواهد یافت.]
گلولههایی که برای کشتن تنهاتخت یک نفر ساخته شده بودند، درجنوبی نوک انگشت لی بوکسون شعلهور شدند.
[صورت فلکی «مهاجم امپراتوریتجسدهای کره» از دیگر صورتهایداشتند فلکی ژاپن درخواست کمک میکند!]
[صورت فلکی «مهاجم امپراتوری کره» درنبودیم حال فریاد زدن است و بهتجسدهای تجسد «لی بوکسون» خیره شده است.]
زندانی شماره ۴۰۶، لیشلوغش بوکسون. حامی پشت او،مهارت آن جونگگونِ درستکار بود.
«بدرود، ارباب ژاپنی.»
سه گلوله شلیک شد و یاماموتوچنین در حالی که به پشت میافتاد،بله با نگاهی خالی به سینهاش خیره ماند.