چپتر 365: اپیزود ۶۸ – کلمات ناشنیدنی (۴)
0لعنتی، اصلاً دلمراه نمیخواست اینجا بانابود اون یارو روبهرو بشم.
در حالی که شاهد امواج انرژی جادویی بودم که مثل بادهای طوفانیِزود خشن به اطراف میوزیدند، سریع پشت کوهی از اجساد قایم شدم. طولیرسید نکشید که صدای کسانی را شنیدم که با عجله در حال فرار بودند.
[اون هیولای دیوونه...!]
[اوااااه!]
صورتهای فلکی بیرحمانه له و کشته میشدند و تنها صدای نالههای مرگبارشان به جابرخورد میماند. افسانهها از میان تکههای اعضای بدنی که به اینطرف و آنطرف پرتاب میشدندچشمهای سرازیر شدند و خون ریختهشده توسط تجسدها، زمین را به رنگ سرخ لاکی درآورد.
[فرار کنید! زود باشید!!]
درست پشت سرشان، سلاخیصاحب که مسبب این منظره خونینروی بود، بالاخره به صحنه رسید.
هالهای بنفشرنگ را دیدم که آنقدر درخشان بود که حتی از پشت کوهروی بلند اجساد هم دیده میشد. تنها کاری که از دستم برمیآمد این بود کهیکی در حالی که حتی نمیتوانستم درست نفس بکشم، در سکوت وقایع را تماشا کنم.
[افسانه بزرگ «مشعلیراه که اسطوره را بلعید»میکند در حال غرش است.]
[افسانه بزرگ «بهارریختهشده دنیای شیاطین» درزمین حال عقبنشینی است.]
حالا صاحب آن مقام و منزلت باورنکردنیباورنکردنی که حتی میتوانست روی افسانههای من همراه تأثیر منفی بگذارد، از راه رسیده بود.
[افسانه «شعلهای که شردنیای را نابود میکند» داستانسراییصاحب خود را آغاز کرده است!]
«شعلهای که شر را نابود میکند»؛ یکی از افسانههایی کهآغاز در برخورد با صورتهای فلکیِ متمایل به شر، بیشترین تأثیرخیلی را نشان میداد. صاحب این افسانه را خیلی خوب میشناختم.
「تارهای پریشان موهای بلوند پلاتینی، چشمهایزمین بنفشرنگ. بالهای درخشان یک فرشته مقربزود که پشت سرش گشوده شده بود.」
او تنها فرشته مقرب درمقام <عدن> بود که دشمنیاش راافسانههای نسبت به من نشان میداد.
[صورت فلکی «نجاتبخش فساد»دنیای قضاوت خود برای رستگاریصاحب را آغاز کرده است.]
...«نجاتبخش فساد»، فرشته مقربرسیده میکائیل؛ موجودی که کلماتداستانسرایی لقبش درست مثل من بود.
کو-گوگوگوگو!!
[شمشیر نجاتبخش] در دستان فرشته مقرب میکائیل، دنیا را به دو نیم کرد. مه بنفشرنگ روی تیغه شمشیرمیکند پخش شد و این مه به شعلههایی تبدیل شد که به زودی خودِ اتمسفر را هم به آتشموهای کشیدند. شعلهها در یک چشمبههمزدن هوا را شکافتند و به صورتهای فلکی که در حال فرار بودند، رسیدند.
[آاااه!!]
پنج یا شش صورت فلکی که در حال فرارخود بودند، با تمام وجود فریاد کشیدند و روی زمین افتادند.میداد افسانهها درون شعلههای بنفشرنگ خاکستر شدند و از بین رفتند.
تنها چیزهایی که در جایگاه قبلی صورتهای فلکی مرده باقی ماندهکنید بود، «گردنبندهای لقب» بودند که با رنگی نقرهای میدرخشیدند. میکائیل در هواصحنه پرواز کرد و کنارشان فرود آمد تا غنائم افتاده را بررسی کند.
[هنوز هم اینجا نیست.]
به نظر میرسید دنبال چیزی میگشت.عقبنشینی نور عجیبی از چشمانش ساطع شدمیتوانست و شروع به بررسی اطرافش کرد.
[احساس میکنم یهراه موش دیگه همین دورمیکند و بر قایم شده...]
اگر اینجاخون با میکائیلتوسط میجنگیدم، میتوانستم ببرم؟
بعد از یادگیری کنترل افسانه خیلی قویتر شده بودم، اما با این حال، فعلاً هیچرسیده اطمینانی به پیروزی مقابل آن یارو نداشتم. او نه تنها قویترین فرشته جنگجوی <عدن> بود،میداد بلکه بینهایت به تبدیل شدن به یک صورت فلکی در رده اسطورهای هم نزدیک شده بود.
اگر تصمیم میگرفت با تمام توانش بجنگد، حتی در برابر پوزئیدون که درروی «جنگ غولها» مبارزه کرده بود هم در موقعیت ضعف قرار نمیگرفت. حتی باکرده اینکه تمام اطلاعات مربوط به او را از طریق «راههای زنده ماندن» میدانستم، خب...
گو-اووووه!
نور نقرهایرنگی از دوتوسط چشم میکائیل بیرون زد.سرخ آن [چشم فرشته مقرب] بود.
یکی از مهارتهای انحصاری فرشتگان مقرب که حضور «شر»روی را تشخیص میداد. به نظر میرسید حالا که احتمال نسلداستانسرایی دوم باز شده بود، میتوانست از آن مهارت استفاده کند.
چشمانش که مثل شعلههای شبحوار دوکبی میسوخت، شروعصاحب به اسکن کردن اطرافش کرد. دامنه دید اومنفی به آرامی تغییر کرد و به سمت من میآمد.
قلبم کمکم داشت تندتر میزد.
باید فرار میکردم؟
درست در همان لحظه بود کهمنزلت سنگریزهای که روستاییها به من دادهمنفی بودند، در جیب داخلیام تکان خورد.
[افسانه «سنگ وبهار من» داستانسرایی خودعقبنشینی را آغاز کرده است.]
و بعدبگذارد اتفاقی کاملاًرسیده غیرمنتظره رخ داد.
[به دلیل تأثیر افسانه،توسط حضور قابلتشخیص شما شبیهسرخ به یک «سنگریزه» شده است.]
[انرژی شیطانی ساطعشدهحالا از شما با طبیعتباورنکردنی اطراف همسان شده است.]
میکائیل بدون هیچ واکنش خاصی کوه اجسادی را کهمقام پشتش قایم شده بودم اسکن کرد و در نهایتراه در حالی که با خودش زمزمه میکرد، نگاهش را برگرداند.
[اشتباه کردم؟]
سپس در حالی کهتوسط در هوا اوج میگرفت،سرخ با صدایی ناراضی شکایت کرد.
[همهاش به خاطرحالا اینه که کاتبمنزلت یه دستور وقتگیر داده...]
بالهایش به پهنا باز شدند و هیکلش در یک لحظه در دوردستمیتوانست ناپدید شد. تنها پس از اینکه حضورش کاملاً از بین رفت، درخود حالی که عرق سرد روی پیشانیام را پاک میکردم، از مخفیگاهم بلند شدم.
[افسانه «سنگ وراه من» برای دریافت تحسینمیکند به شما اصرار میکند.]
«کارت عالی بود. ممنون.»
[افسانه «سنگ وحالا من» با خوشحالیمنزلت با خودش میخندد.]
اصلاً فکرش را هم نمیکردم که اینحالا افسانه بتواند اینطوری کمکم کند. افسانهای کهافسانههای میتوانست حضورم را به یک «سنگریزه» تبدیل کند...
احساسات ضد و نقیضی در موردش داشتم، اماداستانسرایی با این حال، ممکن بود بعداً به دردممتمایل بخورد. سپس سریع نگاهی به محیط ویرانشده اطراف انداختم.
[تعداد بازماندگان درریختهشده «جزیره میانی شمارهزمین ۳»، ۲۲۴ نفر است.]
در همان مدت کوتاه، ۳۸ نفر قتلعام شده بودند. بیشترافسانههای آنها تجسدها یا صورتهای فلکی در رده «شخصیت تاریخی» بودند،خود اما در میان قربانیان چند رده «افسانه» هم به چشم میخورد.
این منظره مرا یاددنیای ویرانیهای بلافاصله پس ازصاحب یک بلای طبیعی میانداخت.
این قدرت واقعی فرشتگان مقربشعلهای بود. پادشاهان شیاطینِ ردهبالا همآغاز باید سطح قدرت مشابهی میداشتند.
「(خیلی خطرناک بود. اگهتوسط اوضاع خراب میشد، حتی قصدلاکی داشتم از «وحی» استفاده کنم.)」
‹داشتی تماشا میکردی؟›
「(آره. میدونی،است تو زماندنیای استراحتم بودم.)」
با شنیدن صدای واضحرسیده یو سانگا، کمی ازداستانسرایی انرژیام را به دست آوردم.
درسته، حتی اگر دشمنانی که بایدزمین با آنها میجنگیدم بینهایت قدرتمند بودند، منباشید هم چند برگ برنده در آستین داشتم.
「(...راستی، وضعیت جسدهاحالا یه کم عجیبمنزلت به نظر نمیرسه؟)」
سرم را تکان دادم و به اجساد افتاده نگاه کردم. دقیقتر بگویم، به بقایایشانافسانههای نگاه نمیکردم، بلکه نگاهم به «گردنبندهای لقب» آنها بود که کمی غیرعادی به نظرافسانههایی میرسیدند. بیشتر آنها یا ناپدید شده بودند، یا بخشی از لقبها آسیب دیده بود.
یو سانگا سؤالی پرسید.
「(حتی اگه بگیم گردنبندها بعد از شکاررنگ شدن به عنوان هدف ناپدید شدن، اما... چراسرشان باید فقط بخشهایی از لقبها اینطوری غیب بشن؟)」
[□□□ باستانی]
[□□□ سالخورده]
[□□ِ □□ و □□□]
چند کلمه از لقبها در اینجا و آنجاسرخ جا افتاده بود. انگار کسی عمداً فقط حروفسلاخی خاصی را دزدیده بود و نه چیز دیگری.
‹بعضیا دارنعقبنشینی از اینصاحب حفره سوءاستفاده میکنن.›
「(حفره؟)」
‹شرط پاکسازیبگذارد این سناریورسیده رو یادت هست؟›
「(این نبود که «گردنبند لقب»تجسدها رو از حریفی که بهدرآورد عنوان هدفت تعیین شده بدزدیم؟)」
‹درسته. اما در واقعیت، هیچ دلیلی برایباورنکردنی شکار هدفت وجود نداره. چیزی که اینجا مهمهرسیده اینه که خود گردنبند رو به دست بیاری.›
یو سانگااست با صداییدنیای متعجب جواب داد.
「(آه، نکنه...)」
درست همانطور که سرمتوسط را تکان میدادم، پیامسرخ جدیدی به گوشم رسید.
[امکان جمعآوری «هجاهایحالا لقب» در منطقهمنزلت مربوطه وجود دارد.]
[شما میتوانید بابهار هجاهای جمعآوریشده، یکعقبنشینی گردنبند جدید بسازید.]
‹کسانی هستن که لقبها رو ازنابود بقیه صورتهای فلکی میدزدن و «گردنبند لقبی»افسانههایی رو میسازن که هدفشون به گردن داره.›
اساساً یکخون «لقب»، ترکیبیتوسط از کلمات بود.
برای مثال، لقب من، «پادشاه شیاطین رستگاری»،باورنکردنی از این هجاها تشکیل شده بود: [پاد]،راه [شاه]، [شیا]، [طین]، [رس]، [تگا] و [ری].
به این معنی که تا وقتی این هجاها رامقام جمعآوری میکردی، مجبور نبودی گردنبندم را بدزدی، بلکه همچنانراه میتوانستی دقیقاً همان چیزی را بسازی که من داشتم.
「(...چرا ادارهبگذارد اجازه همچینرسیده میانبری رو میده؟)」
‹شرط دزدیدن گردنبندِ هدف تعیینشده، میتونه پیشرفت سناریو رو کند کنه.کنید همچنین، این احتمال وجود داره که هدفت از قبل از اینبالاخره سناریو فرار کرده باشه، که این موضوع وضعیت رو پیچیدهتر هم میکنه.›
صورتهای فلکی از پیشرفت کند متنفرمنزلت بودند و واقعاً عاشق اکشنِ پرسرعتمنفی و هیجان مداومِ آن حس طراوتبخش بودند.
「(این یعنی، تمام ایندنیای آدما فقط به خاطرصاحب یه کلمه قربانی شدن...)」
دوباره سرم را تکان دادم.
به احتمال زیاد، صورتهای فلکی قدرتمند، آنهایی را که رده پایینتری داشتند قتلعام میکردنددرست و لقبهای لازمِ متعلق به اهدافشان را با هم ترکیب میکردند. خب، به هر حالدرخشان این کار خیلی سریعتر از گشتن دنبال هدفی بود که مدام از دستت فرار میکرد.
به جای اینکه برای سفر امن مردگان به زندگی پس از مرگمنفی دعا کنم، شروع به گشتن در میان گردنبندهای دور انداختهشدهای کردم کهافسانههایی حالا شبیه به بلالهایی بودند که بسیاری از دانههایشان را از دست دادهاند.
یو سانگا چیزی نگفت.
[شما هجایبگذارد لقب، «از» راشعلهای به دست آوردهاید.]
تقریباً هیچ کلمه مفیدی باقی نمانده بود. بیشترشان حروف اضافهدرآورد معمولی بودند. بدون شک، تمام کلمات ضروری از قبل توسطخونین سایر صورتهای فلکی به عنوان قطعات پازلشان جمعآوری شده بود.
با این حال، در میان تپه جنازههایی که میکائیل به جا گذاشته بودبگذارد گشتم و چند آیتم مفید پیدا کردم. همانطور که انتظار میرفت، به نظر میرسیدمتمایل صورت فلکیای مثل میکائیل در دور انداختن آیتمهایی که «یادگار ستارهای» نبودند، تردیدی نمیکند.
واقعاً ثروتش دربهار سطح دیگری بود. اما،حالا گذشته از همه اینها...
«...چرا دیگه بیرون نمیای؟رسیده میدونی که، میکائیل تاداستانسرایی الان خیلی دور شده.»
صدایم به آرامی در این مکان خالیرنگ و ویران طنینانداز شد. حضور هیچکس حس نمیشد،سرشان اما باز هم یک بار دیگر حرف زدم.
«تا وقتی هنوز دارمصاحب با احترام برخورد میکنممیتوانست بهتره بیای بیرون، باشه؟»
یک نفر دیگر در میان جنازهها پنهان شده بود. این شخص توانسته بود حضورشافسانههای را کاملاً مخفی کند، اما من از بودنش در آنجا کاملاً مطمئن بودم. چرا؟افسانههایی چون درست زمانی که آن قتلعام خونین شروع شد، به وضوح دیدم که مخفی شد.
با صدای خشخشی، گوشهای از تپه جنازهها فرو ریخت و شخصکرده خاصی از جایش بلند شد. تجسدی که به نوعی توانسته بودمیشناختم از ردیابی [چشم فرشته مقرب] در امان بماند، خودش را نشان داد.
«...پادشاه شیاطین رستگاری (کیم دوکجا).»
زنی مو بلوند و پر از زخم مستقیم به من خیره شدهمنفی بود. خون همچنان از بازوی پارهشده و زخم عمیق روی شکمش جاری بود.برخورد حتی با یک نگاه گذرا هم میشد فهمید که جراحاتش بسیار جدی هستند.
در حالی که به او نگاهعقبنشینی میکردم گفتم: «به نظر میرسه اوضاع اونطورروی که امیدوار بودی پیش نمیره، آنا کرافت.»
لحظاتی را به یاد آوردمتجسدها که آنا کرافت برای اولین بارکنید در «راههای زنده ماندن» ظاهر شد.
پیامبر آزگارد و کسی که قادر بود آزادانه ازروی [پیشآگاهی] و [پسآگاهی] استفاده کند؛ او تنها شخصیتی بود کهداستانسرایی مهارتهای لازم برای مقابله با بازگشتکننده، یو جونگهیوک را داشت.
به همین دلیل، او درشیاطین نیمه دوم «راههای زنده ماندن»منزلت به رقیب اصلی او تبدیل شد.
...البته، دربگذارد خط داستانیرسیده اصلی اینطور بود.
زنی که حاضر بود برای هدف بزرگش هر هزینهای را بپردازد. یکی از قدرتمندترین تجسدها،سرشان و شخصیتی که در آیندهای دور به ارباب «زرتشت» تبدیل میشد، چیزی که حتی صورتهایحتی فلکی هم از آن میترسیدند؛ چنین شخصی حالا بیرمق و ناتوان درست جلوی چشمانم افتاده بود.
یکی از [قرص بازگشت بزرگ] را که قبلاًمیتوانست خریده بودم خرد کردم و در دهانش چپاندم.شعلهای حدود ۳۰ دقیقه بعد چشمانش را باز کرد.
به محض اینکه به هوش آمد، مرا دیدصاحب و در حالی که چیزی نمانده بود تشنجمنفی کند، با عجله از روی زمین بلند شد.
«بشین. وضعیت جسمیت هنوز خطرناکه.»
او وقتی مطمئن شد که مچ دست و پاهایشلاکی بسته نیستند، سریع به عقب رفت و در حالیاین که هنوز از من محتاط بود گفت: «چرا نجاتم دادی؟»
«چند تاعقبنشینی سؤال دارم کهمقام باید ازت بپرسم.»
«و چی باعثبهار شده فکر کنیعقبنشینی به سؤالاتت جواب میدم؟»
او مثل یک جانور وحشی غرید.نابود این ظاهر کمی با «پیامبری» کهیکی من به یاد داشتم متفاوت بود.
«چرا داری توریختهشده "جنگ بزرگ مقدسینزمین و شیاطین" شرکت میکنی؟»
«خب معلومه، تا بتونم یهمقام افسانه بزرگ به دست بیارم. مگهتأثیر دلیل دیگهای هم میتونه داشته باشه؟»
«اما، مگه الان نباید درشیاطین حال آماده شدن برای یه "سناریویباورنکردنی افسانه بزرگ" دیگه باشی؟ اشتباه میکنم؟»
آنا کرافت باراه شنیدن سؤالم لبهایشنابود را گاز گرفت.
در خط داستانی اصلی، او نباید در «جنگ بزرگ مقدسیندرآورد و شیاطین» شرکت میکرد. چون قرار بود به جای آنخونین در یک سناریوی افسانه بزرگ دیگر به نام «راگناروک» شرکت کند.
«اون...»
نور چشمانش به وضوحدنیای لرزید. و این دقیقاًصاحب به معنای شنیدن جوابش بود.
«سحابی تو رو دور انداخته.»
«این مسئلهخون به توتوسط ربطی نداره.»
حالا شروع کرد به دندان قروچه کردن.باورنکردنی با این حال، به راحتی میتوانستم خشمی رارسیده که در آن کلمات نهفته بود درک کنم.
آنا کرافت و من تا به حال چند باری بامنزلت هم درگیر شده بودیم، و همین موضوع «آینده» خط داستانیشعلهای اصلی را که قرار بود او تجربه کند، تغییر داده بود.
چه در زمان «انجمن شکمپرستان» ونابود چه در طول «ژیگانتوماکیا»، او نتوانستیکی هیچ دستاورد قابل توجهی کسب کند.
با انباشته شدن شکستهای پیدرپیاش، زمانی که سحابی <آزگارد> به اینکنید نتیجه رسید که او دیگر فایدهای ندارد، به سادگی او رابالاخره به تنهایی به وسط «جنگ بزرگ مقدسین و شیاطین» پرتاب کرد.
...آیا اینعقبنشینی به خاطرصاحب من بود؟
آیندهای که من تغییر دادهشیاطین بودم، فقط سرنوشت یو جونگهیوکمنزلت و همراهانم را دگرگون نکرده بود.
در حالی که آنا کرافت با چشمانی پر از تحقیرآغاز به من خیره شده بود، به او گفتم: «اگه بتونیخیلی تو این مکان یه افسانه رتبه اسطوره به دست بیاری چی؟»
«...چی گفتی؟»
«در این صورت، آزگاردصاحب مجبور نمیشه دوباره درمیتوانست موردت تجدید نظر کنه؟»
افسانه رتبه اسطوره؛بهار عنبیههایش با شنیدن اینحالا کلمه به وضوح لرزیدند.
«منظورت از این حرفها چیه؟»
«من میتونم کمکت کنم.»
«دارم میپرسمعقبنشینی انگیزهت ازصاحب این کار چیه.»
«هیچ انگیزه پنهانیای ندارم. فقطشیاطین میخوام تو و "زرتشت" بدونمنزلت هیچ مشکلی رشد کنین. همین.»
[شخصیت «آنا کرافت» مهارترسیده «تشخیص دروغ سطح ۸»داستانسرایی را فعال کرده است.]
[شخصیت «آنا کرافت»ریختهشده تأیید کرده است کهرنگ اظهارات مربوطه حقیقت دارند.]
چهرهاش در حیرت محض فرو رفت، اما خیلیمیتوانست زود به حالت عادی برگشت. نور چشمانش به هماننابود پیامبر آرام و خونسردی که در خاطراتم بود، بازگشت.
«...و در عوضش چی میخوای؟»
همانطور که انتظار میرفت، پیامبرهاشعلهای خیلی زود منظور آدم را میفهمیدندکرده و این کار مرا راحتتر میکرد.
«مهارتت رو برایریختهشده مدت کوتاهی بهزمین من قرض بده.»
به احتمال زیاد، آنا کرافت هیچ ایدهای نداشت کهروی اولین کسی که در این «جزیره میانی» ملاقات کردم اوداستانسرایی بوده، و اینکه چقدر از این برخورد خوششانس خوشحال بودم.
جایی در منطقه کوهستانی جزیره. آسمودئوس در حالی که بالایآغاز یک درخت بلند و باستانی ایستاده بود، چانهاش را مالیدخیلی و به «گردنبند لقب» که «به دست آورده بود» نگاه کرد.
[شکارچی کینـ□.]
در اصل، آسمودئوس قرارصاحب بود لقب [شکارچی کینهها]میتوانست را هدف قرار دهد.
متأسفانه، رقبای دیگر از قبل هدفش را شکار کرده بودند وباورنکردنی به لطف آن، حالا به جای آن، یک گردنبند پارهپوره برایشمیکند باقی مانده بود که روی آن نوشته شده بود [شکا□ □ □ـنهها].
«پس، من تا الان [ـنهها] و [ـرچی]میکند رو به دست آوردم... این یعنی تنهابرخورد چیزی که باید پیدا کنم [کیـ] هست...»
مشکل اینجا بود که صورتهای فلکی زیادیرنگ در این جزیره باقی نمانده بودند کهدرست هنوز لقبی شامل هجای [کیـ] داشته باشند.
«عوارض جانبیِ دیرتر شرکتصاحب کردن به خاطر رسیدگیمیتوانست به زیردستانم، نسبتاً زیاده، نه؟»
آسمودئوس بالای درخت ماند و برای پیدا کردن صورتهای فلکی باقیمانده، تمام گوشه و کنار جزیره را بررسی کرد. درشعلهای همان لحظه بود که پادشاه شیاطین صدای انفجارهایی را شنید که از جنگلهای شمال به گوش میرسید. با توجه بهموهای گستردگی آنها، میتوانست حدس بزند چه کسی پشت این انفجارهاست. به نظر میرسید دور دیگری از «پاکسازی» شروع شده است.
اگر آسمودئوس تصمیم میگرفترسیده خودش را قاطی ماجراداستانسرایی کند، میتوانست سرگرمکننده باشد، اما...
اما در همانریختهشده لحظه، صدای آشناییزمین وارد مجرای گوشش شد.
«...طبق [پیشآگاهی]، همین نزدیکیهاست.»
«اوه، واقعاً؟»
چهره آسمودئوس بهراه محض شنیدن آننابود صداها روشن شد.
او به آرامی از بالایتجسدها درخت پایین پرید و بادرآورد سرعتی حیرتانگیز به صاحب صدا رسید.
آنها آنجا بودند؛ مردی بامقام کت سفید و زنی با موهایتأثیر بلوند پلاتینی. آسمودئوس لبخند درخشانی زد.
[«پادشاه شیاطین رستگاری (کیم دوکجا)»، بهعقبنشینی نظر میرسه سرنوشت ما اینطور رقم خوردهروی بود که اینگونه با هم روبهرو بشیم.]
پادشاه شیاطین رستگاری. صاحب هجایی که او به دنبالش بود، حالا درست جلوی چشمانش ایستاده بود. با این حال، به نظر نمیرسید که مرد اصلاًموهای دستپاچه شده باشد. (یادداشت مترجم: در اینجا یک بازی با کلمات کرهای وجود دارد که متأسفانه قابل ترجمه نیست. کلمه کینه به صورت «وون-هان» ودستان رستگاری به صورت «گو-وون» نوشته میشود. همانطور که میبینید، بخش «وون» در هر دو کلمه مشترک است و آسمودئوس به دنبال همین هجای مشترک بود.)
«من برایخون جنگیدن نیومدمتوسط اینجا، آسمودئوس.»
[این چیزی نیستحالا که تو درمنزلت موردش تصمیم بگیری. چون...]
«تو بهاست هجای [کیـ]دنیای نیاز داری، درسته؟»
[...!!]
«کشتن من و گرفتن [کیـ] یهزمین گزینهست، البته. با این حال، منزود پیشنهاد جالبتری برات دارم. میخوای بشنویش؟»
آسمودئوس برای لحظهای چهرهایصاحب گیج به خود گرفتمیتوانست و سپس جواب داد.
[همین که تو داری به من پیشنهادی میدیصاحب به اندازه کافی سرگرمکنندهست، حالا قراره جالب هم باشه؟بگذارد الان بیشتر از هر زمان دیگهای دلم میخواد بشنومش.]
صدای آسمودئوس از همین حالا به شدت با هیجان و دیوانگی آمیخته شده بود. حتیفلکیِ حالت چهرهاش نشان میداد که دارد به طور جدی مزایا و معایب بلعیدن طعمه لذیذی کهمقرب درست جلوی چشمانش بود، یا یک طعمه بالقوه خوشمزهتر در آینده را سبک و سنگین میکند.
سپس ادامه داد.
[با این حال،حالا اگه پیشنهادت براممنزلت جالب نباشه، اونوقت تو...]
«من تنها کسی نیستمدنیای که تو این جزیرهصاحب هجای [کیـ] رو داره.»
یک صاحب دیگر برای [کیـ]؟
حالت چهرهخون آسمودئوس یک بارتجسدها دیگر تغییر کرد.
[نکنه...؟]
«حالا که تو "جنگ بزرگ مقدسینعقبنشینی و شیاطین" شرکت کردیم، باید ازمیتوانست الان جدیتر عمل کنیم، موافق نیستی؟»
انعکاس کیم دوکجا در چشمانشعلهای آسمودئوس در آن لحظه، درست مثلکرده یک پادشاه شیاطین واقعی پوزخند میزد.
«به شکارخون فرشتههای مقربتوسط علاقه داری؟»
<اپیزود ۶۸عقبنشینی – کلماتصاحب ناشنیدنی (۴)> پایان.