---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

زاویه دید خواننده دانای کل

چپتر 365: اپیزود ۶۸ – کلمات ناشنیدنی (۴) • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 365: اپیزود ۶۸ – کلمات ناشنیدنی (۴)

0

لعنتی، اصلاً دلم‌راه​ نمی‌خواست اینجا با‌نابود​ اون یارو روبه‌رو بشم.

در حالی که شاهد امواج انرژی جادویی بودم که مثل بادهای طوفانیِ‌زود​ خشن به اطراف می‌وزیدند، سریع پشت کوهی از اجساد قایم شدم. طولی‌رسید​ نکشید که صدای کسانی را شنیدم که با عجله در حال فرار بودند.

[اون هیولای دیوونه...!]

[اوااااه!]

صورت‌های فلکی بی‌رحمانه له و کشته می‌شدند و تنها صدای ناله‌های مرگبارشان به جا‌برخورد​ می‌ماند. افسانه‌ها از میان تکه‌های اعضای بدنی که به این‌طرف و آن‌طرف پرتاب می‌شدند‌چشم‌های​ سرازیر شدند و خون ریخته‌شده توسط تجسدها، زمین را به رنگ سرخ لاکی درآورد.

[فرار کنید! زود باشید!!]

درست پشت سرشان، سلاخی‌صاحب​ که مسبب این منظره خونین‌روی​ بود، بالاخره به صحنه رسید.

هاله‌ای بنفش‌رنگ را دیدم که آن‌قدر درخشان بود که حتی از پشت کوه‌روی​ بلند اجساد هم دیده می‌شد. تنها کاری که از دستم برمی‌آمد این بود که‌یکی​ در حالی که حتی نمی‌توانستم درست نفس بکشم، در سکوت وقایع را تماشا کنم.

[افسانه بزرگ «مشعلی‌راه​ که اسطوره را بلعید»‌می‌کند​ در حال غرش است.]

[افسانه بزرگ «بهار‌ریخته‌شده​ دنیای شیاطین» در‌زمین​ حال عقب‌نشینی است.]

حالا صاحب آن مقام و منزلت باورنکردنی‌باورنکردنی​ که حتی می‌توانست روی افسانه‌های من هم‌راه​ تأثیر منفی بگذارد، از راه رسیده بود.

[افسانه «شعله‌ای که شر‌دنیای​ را نابود می‌کند» داستان‌سرایی‌صاحب​ خود را آغاز کرده است!]

«شعله‌ای که شر را نابود می‌کند»؛ یکی از افسانه‌هایی که‌آغاز​ در برخورد با صورت‌های فلکیِ متمایل به شر، بیشترین تأثیر‌خیلی​ را نشان می‌داد. صاحب این افسانه را خیلی خوب می‌شناختم.

「تارهای پریشان موهای بلوند پلاتینی، چشم‌های‌زمین​ بنفش‌رنگ. بال‌های درخشان یک فرشته مقرب‌زود​ که پشت سرش گشوده شده بود.」

او تنها فرشته مقرب در‌مقام​ <عدن> بود که دشمنی‌اش را‌افسانه‌های​ نسبت به من نشان می‌داد.

[صورت فلکی «نجات‌بخش فساد»‌دنیای​ قضاوت خود برای رستگاری‌صاحب​ را آغاز کرده است.]

...«نجات‌بخش فساد»، فرشته مقرب‌رسیده​ میکائیل؛ موجودی که کلمات‌داستان‌سرایی​ لقبش درست مثل من بود.

کو-گوگوگوگو!!

[شمشیر نجات‌بخش] در دستان فرشته مقرب میکائیل، دنیا را به دو نیم کرد. مه بنفش‌رنگ روی تیغه شمشیر‌می‌کند​ پخش شد و این مه به شعله‌هایی تبدیل شد که به زودی خودِ اتمسفر را هم به آتش‌موهای​ کشیدند. شعله‌ها در یک چشم‌به‌هم‌زدن هوا را شکافتند و به صورت‌های فلکی که در حال فرار بودند، رسیدند.

[آاااه!!]

پنج یا شش صورت فلکی که در حال فرار‌خود​ بودند، با تمام وجود فریاد کشیدند و روی زمین افتادند.‌می‌داد​ افسانه‌ها درون شعله‌های بنفش‌رنگ خاکستر شدند و از بین رفتند.

تنها چیزهایی که در جایگاه قبلی صورت‌های فلکی مرده باقی مانده‌کنید​ بود، «گردنبندهای لقب» بودند که با رنگی نقره‌ای می‌درخشیدند. میکائیل در هوا‌صحنه​ پرواز کرد و کنارشان فرود آمد تا غنائم افتاده را بررسی کند.

[هنوز هم اینجا نیست.]

به نظر می‌رسید دنبال چیزی می‌گشت.‌عقب‌نشینی​ نور عجیبی از چشمانش ساطع شد‌می‌توانست​ و شروع به بررسی اطرافش کرد.

[احساس می‌کنم یه‌راه​ موش دیگه همین دور‌می‌کند​ و بر قایم شده...]

اگر اینجا‌خون​ با میکائیل‌توسط​ می‌جنگیدم، می‌توانستم ببرم؟

بعد از یادگیری کنترل افسانه خیلی قوی‌تر شده بودم، اما با این حال، فعلاً هیچ‌رسیده​ اطمینانی به پیروزی مقابل آن یارو نداشتم. او نه تنها قوی‌ترین فرشته جنگجوی <عدن> بود،‌می‌داد​ بلکه بی‌نهایت به تبدیل شدن به یک صورت فلکی در رده اسطوره‌ای هم نزدیک شده بود.

اگر تصمیم می‌گرفت با تمام توانش بجنگد، حتی در برابر پوزئیدون که در‌روی​ «جنگ غول‌ها» مبارزه کرده بود هم در موقعیت ضعف قرار نمی‌گرفت. حتی با‌کرده​ اینکه تمام اطلاعات مربوط به او را از طریق «راه‌های زنده ماندن» می‌دانستم، خب...

گو-اووووه!

نور نقره‌ای‌رنگی از دو‌توسط​ چشم میکائیل بیرون زد.‌سرخ​ آن [چشم فرشته مقرب] بود.

یکی از مهارت‌های انحصاری فرشتگان مقرب که حضور «شر»‌روی​ را تشخیص می‌داد. به نظر می‌رسید حالا که احتمال نسل‌داستان‌سرایی​ دوم باز شده بود، می‌توانست از آن مهارت استفاده کند.

چشمانش که مثل شعله‌های شبح‌وار دوکبی می‌سوخت، شروع‌صاحب​ به اسکن کردن اطرافش کرد. دامنه دید او‌منفی​ به آرامی تغییر کرد و به سمت من می‌آمد.

قلبم کم‌کم داشت تندتر می‌زد.

باید فرار می‌کردم؟

درست در همان لحظه بود که‌منزلت​ سنگ‌ریزه‌ای که روستایی‌ها به من داده‌منفی​ بودند، در جیب داخلی‌ام تکان خورد.

[افسانه «سنگ و‌بهار​ من» داستان‌سرایی خود‌عقب‌نشینی​ را آغاز کرده است.]

و بعد‌بگذارد​ اتفاقی کاملاً‌رسیده​ غیرمنتظره رخ داد.

[به دلیل تأثیر افسانه،‌توسط​ حضور قابل‌تشخیص شما شبیه‌سرخ​ به یک «سنگ‌ریزه» شده است.]

[انرژی شیطانی ساطع‌شده‌حالا​ از شما با طبیعت‌باورنکردنی​ اطراف همسان شده است.]

میکائیل بدون هیچ واکنش خاصی کوه اجسادی را که‌مقام​ پشتش قایم شده بودم اسکن کرد و در نهایت‌راه​ در حالی که با خودش زمزمه می‌کرد، نگاهش را برگرداند.

[اشتباه کردم؟]

سپس در حالی که‌توسط​ در هوا اوج می‌گرفت،‌سرخ​ با صدایی ناراضی شکایت کرد.

[همه‌اش به خاطر‌حالا​ اینه که کاتب‌منزلت​ یه دستور وقت‌گیر داده...]

بال‌هایش به پهنا باز شدند و هیکلش در یک لحظه در دوردست‌می‌توانست​ ناپدید شد. تنها پس از اینکه حضورش کاملاً از بین رفت، در‌خود​ حالی که عرق سرد روی پیشانی‌ام را پاک می‌کردم، از مخفیگاهم بلند شدم.

[افسانه «سنگ و‌راه​ من» برای دریافت تحسین‌می‌کند​ به شما اصرار می‌کند.]

«کارت عالی بود. ممنون.»

[افسانه «سنگ و‌حالا​ من» با خوشحالی‌منزلت​ با خودش می‌خندد.]

اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم که این‌حالا​ افسانه بتواند این‌طوری کمکم کند. افسانه‌ای که‌افسانه‌های​ می‌توانست حضورم را به یک «سنگ‌ریزه» تبدیل کند...

احساسات ضد و نقیضی در موردش داشتم، اما‌داستان‌سرایی​ با این حال، ممکن بود بعداً به دردم‌متمایل​ بخورد. سپس سریع نگاهی به محیط ویران‌شده اطراف انداختم.

[تعداد بازماندگان در‌ریخته‌شده​ «جزیره میانی شماره‌زمین​ ۳»، ۲۲۴ نفر است.]

در همان مدت کوتاه، ۳۸ نفر قتل‌عام شده بودند. بیشتر‌افسانه‌های​ آن‌ها تجسدها یا صورت‌های فلکی در رده «شخصیت تاریخی» بودند،‌خود​ اما در میان قربانیان چند رده «افسانه» هم به چشم می‌خورد.

این منظره مرا یاد‌دنیای​ ویرانی‌های بلافاصله پس از‌صاحب​ یک بلای طبیعی می‌انداخت.

این قدرت واقعی فرشتگان مقرب‌شعله‌ای​ بود. پادشاهان شیاطینِ رده‌بالا هم‌آغاز​ باید سطح قدرت مشابهی می‌داشتند.

「(خیلی خطرناک بود. اگه‌توسط​ اوضاع خراب می‌شد، حتی قصد‌لاکی​ داشتم از «وحی» استفاده کنم.)」

‹داشتی تماشا می‌کردی؟›

「(آره. می‌دونی،‌است​ تو زمان‌دنیای​ استراحتم بودم.)」

با شنیدن صدای واضح‌رسیده​ یو سانگا، کمی از‌داستان‌سرایی​ انرژی‌ام را به دست آوردم.

درسته، حتی اگر دشمنانی که باید‌زمین​ با آن‌ها می‌جنگیدم بی‌نهایت قدرتمند بودند، من‌باشید​ هم چند برگ برنده در آستین داشتم.

「(...راستی، وضعیت جسدها‌حالا​ یه کم عجیب‌منزلت​ به نظر نمی‌رسه؟)」

سرم را تکان دادم و به اجساد افتاده نگاه کردم. دقیق‌تر بگویم، به بقایایشان‌افسانه‌های​ نگاه نمی‌کردم، بلکه نگاهم به «گردنبندهای لقب» آن‌ها بود که کمی غیرعادی به نظر‌افسانه‌هایی​ می‌رسیدند. بیشتر آن‌ها یا ناپدید شده بودند، یا بخشی از لقب‌ها آسیب دیده بود.

یو سانگا سؤالی پرسید.

「(حتی اگه بگیم گردنبندها بعد از شکار‌رنگ​ شدن به عنوان هدف ناپدید شدن، اما... چرا‌سرشان​ باید فقط بخش‌هایی از لقب‌ها این‌طوری غیب بشن؟)」

[□□□ باستانی]

[□□□ سالخورده]

[□□ِ □□ و □□□]

چند کلمه از لقب‌ها در اینجا و آنجا‌سرخ​ جا افتاده بود. انگار کسی عمداً فقط حروف‌سلاخی​ خاصی را دزدیده بود و نه چیز دیگری.

‹بعضیا دارن‌عقب‌نشینی​ از این‌صاحب​ حفره سوءاستفاده می‌کنن.›

「(حفره؟)」

‹شرط پاکسازی‌بگذارد​ این سناریو‌رسیده​ رو یادت هست؟›

「(این نبود که «گردنبند لقب»‌تجسدها​ رو از حریفی که به‌درآورد​ عنوان هدفت تعیین شده بدزدیم؟)」

‹درسته. اما در واقعیت، هیچ دلیلی برای‌باورنکردنی​ شکار هدفت وجود نداره. چیزی که اینجا مهمه‌رسیده​ اینه که خود گردنبند رو به دست بیاری.›

یو سانگا‌است​ با صدایی‌دنیای​ متعجب جواب داد.

「(آه، نکنه...)」

درست همان‌طور که سرم‌توسط​ را تکان می‌دادم، پیام‌سرخ​ جدیدی به گوشم رسید.

[امکان جمع‌آوری «هجاهای‌حالا​ لقب» در منطقه‌منزلت​ مربوطه وجود دارد.]

[شما می‌توانید با‌بهار​ هجاهای جمع‌آوری‌شده، یک‌عقب‌نشینی​ گردنبند جدید بسازید.]

‹کسانی هستن که لقب‌ها رو از‌نابود​ بقیه صورت‌های فلکی می‌دزدن و «گردنبند لقبی»‌افسانه‌هایی​ رو می‌سازن که هدفشون به گردن داره.›

اساساً یک‌خون​ «لقب»، ترکیبی‌توسط​ از کلمات بود.

برای مثال، لقب من، «پادشاه شیاطین رستگاری»،‌باورنکردنی​ از این هجاها تشکیل شده بود: [پاد]،‌راه​ [شاه]، [شیا]، [طین]، [رس]، [تگا] و [ری].

به این معنی که تا وقتی این هجاها را‌مقام​ جمع‌آوری می‌کردی، مجبور نبودی گردنبندم را بدزدی، بلکه همچنان‌راه​ می‌توانستی دقیقاً همان چیزی را بسازی که من داشتم.

「(...چرا اداره‌بگذارد​ اجازه همچین‌رسیده​ میانبری رو می‌ده؟)」

‹شرط دزدیدن گردنبندِ هدف تعیین‌شده، می‌تونه پیشرفت سناریو رو کند کنه.‌کنید​ همچنین، این احتمال وجود داره که هدفت از قبل از این‌بالاخره​ سناریو فرار کرده باشه، که این موضوع وضعیت رو پیچیده‌تر هم می‌کنه.›

صورت‌های فلکی از پیشرفت کند متنفر‌منزلت​ بودند و واقعاً عاشق اکشنِ پرسرعت‌منفی​ و هیجان مداومِ آن حس طراوت‌بخش بودند.

「(این یعنی، تمام این‌دنیای​ آدما فقط به خاطر‌صاحب​ یه کلمه قربانی شدن...)」

دوباره سرم را تکان دادم.

به احتمال زیاد، صورت‌های فلکی قدرتمند، آن‌هایی را که رده پایین‌تری داشتند قتل‌عام می‌کردند‌درست​ و لقب‌های لازمِ متعلق به اهدافشان را با هم ترکیب می‌کردند. خب، به هر حال‌درخشان​ این کار خیلی سریع‌تر از گشتن دنبال هدفی بود که مدام از دستت فرار می‌کرد.

به جای اینکه برای سفر امن مردگان به زندگی پس از مرگ‌منفی​ دعا کنم، شروع به گشتن در میان گردنبندهای دور انداخته‌شده‌ای کردم که‌افسانه‌هایی​ حالا شبیه به بلال‌هایی بودند که بسیاری از دانه‌هایشان را از دست داده‌اند.

یو سانگا چیزی نگفت.

[شما هجای‌بگذارد​ لقب، «از» را‌شعله‌ای​ به دست آورده‌اید.]

تقریباً هیچ کلمه مفیدی باقی نمانده بود. بیشترشان حروف اضافه‌درآورد​ معمولی بودند. بدون شک، تمام کلمات ضروری از قبل توسط‌خونین​ سایر صورت‌های فلکی به عنوان قطعات پازلشان جمع‌آوری شده بود.

با این حال، در میان تپه جنازه‌هایی که میکائیل به جا گذاشته بود‌بگذارد​ گشتم و چند آیتم مفید پیدا کردم. همان‌طور که انتظار می‌رفت، به نظر می‌رسید‌متمایل​ صورت فلکی‌ای مثل میکائیل در دور انداختن آیتم‌هایی که «یادگار ستاره‌ای» نبودند، تردیدی نمی‌کند.

واقعاً ثروتش در‌بهار​ سطح دیگری بود. اما،‌حالا​ گذشته از همه این‌ها...

«...چرا دیگه بیرون نمیای؟‌رسیده​ می‌دونی که، میکائیل تا‌داستان‌سرایی​ الان خیلی دور شده.»

صدایم به آرامی در این مکان خالی‌رنگ​ و ویران طنین‌انداز شد. حضور هیچ‌کس حس نمی‌شد،‌سرشان​ اما باز هم یک بار دیگر حرف زدم.

«تا وقتی هنوز دارم‌صاحب​ با احترام برخورد می‌کنم‌می‌توانست​ بهتره بیای بیرون، باشه؟»

یک نفر دیگر در میان جنازه‌ها پنهان شده بود. این شخص توانسته بود حضورش‌افسانه‌های​ را کاملاً مخفی کند، اما من از بودنش در آنجا کاملاً مطمئن بودم. چرا؟‌افسانه‌هایی​ چون درست زمانی که آن قتل‌عام خونین شروع شد، به وضوح دیدم که مخفی شد.

با صدای خش‌خشی، گوشه‌ای از تپه جنازه‌ها فرو ریخت و شخص‌کرده​ خاصی از جایش بلند شد. تجسدی که به نوعی توانسته بود‌می‌شناختم​ از ردیابی [چشم فرشته مقرب] در امان بماند، خودش را نشان داد.

«...پادشاه شیاطین رستگاری (کیم دوکجا).»

زنی مو بلوند و پر از زخم مستقیم به من خیره شده‌منفی​ بود. خون همچنان از بازوی پاره‌شده و زخم عمیق روی شکمش جاری بود.‌برخورد​ حتی با یک نگاه گذرا هم می‌شد فهمید که جراحاتش بسیار جدی هستند.

در حالی که به او نگاه‌عقب‌نشینی​ می‌کردم گفتم: «به نظر می‌رسه اوضاع اون‌طور‌روی​ که امیدوار بودی پیش نمی‌ره، آنا کرافت.»

لحظاتی را به یاد آوردم‌تجسدها​ که آنا کرافت برای اولین بار‌کنید​ در «راه‌های زنده ماندن» ظاهر شد.

پیامبر آزگارد و کسی که قادر بود آزادانه از‌روی​ [پیش‌آگاهی] و [پس‌آگاهی] استفاده کند؛ او تنها شخصیتی بود که‌داستان‌سرایی​ مهارت‌های لازم برای مقابله با بازگشت‌کننده، یو جونگهیوک را داشت.

به همین دلیل، او در‌شیاطین​ نیمه دوم «راه‌های زنده ماندن»‌منزلت​ به رقیب اصلی او تبدیل شد.

...البته، در‌بگذارد​ خط داستانی‌رسیده​ اصلی این‌طور بود.

زنی که حاضر بود برای هدف بزرگش هر هزینه‌ای را بپردازد. یکی از قدرتمندترین تجسدها،‌سرشان​ و شخصیتی که در آینده‌ای دور به ارباب «زرتشت» تبدیل می‌شد، چیزی که حتی صورت‌های‌حتی​ فلکی هم از آن می‌ترسیدند؛ چنین شخصی حالا بی‌رمق و ناتوان درست جلوی چشمانم افتاده بود.

یکی از [قرص بازگشت بزرگ] را که قبلاً‌می‌توانست​ خریده بودم خرد کردم و در دهانش چپاندم.‌شعله‌ای​ حدود ۳۰ دقیقه بعد چشمانش را باز کرد.

به محض اینکه به هوش آمد، مرا دید‌صاحب​ و در حالی که چیزی نمانده بود تشنج‌منفی​ کند، با عجله از روی زمین بلند شد.

«بشین. وضعیت جسمیت هنوز خطرناکه.»

او وقتی مطمئن شد که مچ دست و پاهایش‌لاکی​ بسته نیستند، سریع به عقب رفت و در حالی‌این​ که هنوز از من محتاط بود گفت: «چرا نجاتم دادی؟»

«چند تا‌عقب‌نشینی​ سؤال دارم که‌مقام​ باید ازت بپرسم.»

«و چی باعث‌بهار​ شده فکر کنی‌عقب‌نشینی​ به سؤالاتت جواب می‌دم؟»

او مثل یک جانور وحشی غرید.‌نابود​ این ظاهر کمی با «پیامبری» که‌یکی​ من به یاد داشتم متفاوت بود.

«چرا داری تو‌ریخته‌شده​ "جنگ بزرگ مقدسین‌زمین​ و شیاطین" شرکت می‌کنی؟»

«خب معلومه، تا بتونم یه‌مقام​ افسانه بزرگ به دست بیارم. مگه‌تأثیر​ دلیل دیگه‌ای هم می‌تونه داشته باشه؟»

«اما، مگه الان نباید در‌شیاطین​ حال آماده شدن برای یه "سناریوی‌باورنکردنی​ افسانه بزرگ" دیگه باشی؟ اشتباه می‌کنم؟»

آنا کرافت با‌راه​ شنیدن سؤالم لب‌هایش‌نابود​ را گاز گرفت.

در خط داستانی اصلی، او نباید در «جنگ بزرگ مقدسین‌درآورد​ و شیاطین» شرکت می‌کرد. چون قرار بود به جای آن‌خونین​ در یک سناریوی افسانه بزرگ دیگر به نام «راگناروک» شرکت کند.

«اون...»

نور چشمانش به وضوح‌دنیای​ لرزید. و این دقیقاً‌صاحب​ به معنای شنیدن جوابش بود.

«سحابی تو رو دور انداخته.»

«این مسئله‌خون​ به تو‌توسط​ ربطی نداره.»

حالا شروع کرد به دندان قروچه کردن.‌باورنکردنی​ با این حال، به راحتی می‌توانستم خشمی را‌رسیده​ که در آن کلمات نهفته بود درک کنم.

آنا کرافت و من تا به حال چند باری با‌منزلت​ هم درگیر شده بودیم، و همین موضوع «آینده» خط داستانی‌شعله‌ای​ اصلی را که قرار بود او تجربه کند، تغییر داده بود.

چه در زمان «انجمن شکم‌پرستان» و‌نابود​ چه در طول «ژیگانتوماکیا»، او نتوانست‌یکی​ هیچ دستاورد قابل توجهی کسب کند.

با انباشته شدن شکست‌های پی‌درپی‌اش، زمانی که سحابی <آزگارد> به این‌کنید​ نتیجه رسید که او دیگر فایده‌ای ندارد، به سادگی او را‌بالاخره​ به تنهایی به وسط «جنگ بزرگ مقدسین و شیاطین» پرتاب کرد.

...آیا این‌عقب‌نشینی​ به خاطر‌صاحب​ من بود؟

آینده‌ای که من تغییر داده‌شیاطین​ بودم، فقط سرنوشت یو جونگهیوک‌منزلت​ و همراهانم را دگرگون نکرده بود.

در حالی که آنا کرافت با چشمانی پر از تحقیر‌آغاز​ به من خیره شده بود، به او گفتم: «اگه بتونی‌خیلی​ تو این مکان یه افسانه رتبه اسطوره به دست بیاری چی؟»

«...چی گفتی؟»

«در این صورت، آزگارد‌صاحب​ مجبور نمی‌شه دوباره در‌می‌توانست​ موردت تجدید نظر کنه؟»

افسانه رتبه اسطوره؛‌بهار​ عنبیه‌هایش با شنیدن این‌حالا​ کلمه به وضوح لرزیدند.

«منظورت از این حرف‌ها چیه؟»

«من می‌تونم کمکت کنم.»

«دارم می‌پرسم‌عقب‌نشینی​ انگیزه‌ت از‌صاحب​ این کار چیه.»

«هیچ انگیزه پنهانی‌ای ندارم. فقط‌شیاطین​ می‌خوام تو و "زرتشت" بدون‌منزلت​ هیچ مشکلی رشد کنین. همین.»

[شخصیت «آنا کرافت» مهارت‌رسیده​ «تشخیص دروغ سطح ۸»‌داستان‌سرایی​ را فعال کرده است.]

[شخصیت «آنا کرافت»‌ریخته‌شده​ تأیید کرده است که‌رنگ​ اظهارات مربوطه حقیقت دارند.]

چهره‌اش در حیرت محض فرو رفت، اما خیلی‌می‌توانست​ زود به حالت عادی برگشت. نور چشمانش به همان‌نابود​ پیامبر آرام و خونسردی که در خاطراتم بود، بازگشت.

«...و در عوضش چی می‌خوای؟»

همان‌طور که انتظار می‌رفت، پیامبرها‌شعله‌ای​ خیلی زود منظور آدم را می‌فهمیدند‌کرده​ و این کار مرا راحت‌تر می‌کرد.

«مهارتت رو برای‌ریخته‌شده​ مدت کوتاهی به‌زمین​ من قرض بده.»

به احتمال زیاد، آنا کرافت هیچ ایده‌ای نداشت که‌روی​ اولین کسی که در این «جزیره میانی» ملاقات کردم او‌داستان‌سرایی​ بوده، و اینکه چقدر از این برخورد خوش‌شانس خوشحال بودم.

جایی در منطقه کوهستانی جزیره. آسمودئوس در حالی که بالای‌آغاز​ یک درخت بلند و باستانی ایستاده بود، چانه‌اش را مالید‌خیلی​ و به «گردنبند لقب» که «به دست آورده بود» نگاه کرد.

[شکارچی کینـ□.]

در اصل، آسمودئوس قرار‌صاحب​ بود لقب [شکارچی کینه‌ها]‌می‌توانست​ را هدف قرار دهد.

متأسفانه، رقبای دیگر از قبل هدفش را شکار کرده بودند و‌باورنکردنی​ به لطف آن، حالا به جای آن، یک گردنبند پاره‌پوره برایش‌می‌کند​ باقی مانده بود که روی آن نوشته شده بود [شکا□ □ □ـنه‌ها].

«پس، من تا الان [ـنه‌ها] و [ـرچی]‌می‌کند​ رو به دست آوردم... این یعنی تنها‌برخورد​ چیزی که باید پیدا کنم [کیـ] هست...»

مشکل اینجا بود که صورت‌های فلکی زیادی‌رنگ​ در این جزیره باقی نمانده بودند که‌درست​ هنوز لقبی شامل هجای [کیـ] داشته باشند.

«عوارض جانبیِ دیرتر شرکت‌صاحب​ کردن به خاطر رسیدگی‌می‌توانست​ به زیردستانم، نسبتاً زیاده، نه؟»

آسمودئوس بالای درخت ماند و برای پیدا کردن صورت‌های فلکی باقی‌مانده، تمام گوشه و کنار جزیره را بررسی کرد. در‌شعله‌ای​ همان لحظه بود که پادشاه شیاطین صدای انفجارهایی را شنید که از جنگل‌های شمال به گوش می‌رسید. با توجه به‌موهای​ گستردگی آن‌ها، می‌توانست حدس بزند چه کسی پشت این انفجارهاست. به نظر می‌رسید دور دیگری از «پاک‌سازی» شروع شده است.

اگر آسمودئوس تصمیم می‌گرفت‌رسیده​ خودش را قاطی ماجرا‌داستان‌سرایی​ کند، می‌توانست سرگرم‌کننده باشد، اما...

اما در همان‌ریخته‌شده​ لحظه، صدای آشنایی‌زمین​ وارد مجرای گوشش شد.

«...طبق [پیش‌آگاهی]، همین نزدیکی‌هاست.»

«اوه، واقعاً؟»

چهره آسمودئوس به‌راه​ محض شنیدن آن‌نابود​ صداها روشن شد.

او به آرامی از بالای‌تجسدها​ درخت پایین پرید و با‌درآورد​ سرعتی حیرت‌انگیز به صاحب صدا رسید.

آن‌ها آنجا بودند؛ مردی با‌مقام​ کت سفید و زنی با موهای‌تأثیر​ بلوند پلاتینی. آسمودئوس لبخند درخشانی زد.

[«پادشاه شیاطین رستگاری (کیم دوکجا)»، به‌عقب‌نشینی​ نظر می‌رسه سرنوشت ما این‌طور رقم خورده‌روی​ بود که این‌گونه با هم روبه‌رو بشیم.]

پادشاه شیاطین رستگاری. صاحب هجایی که او به دنبالش بود، حالا درست جلوی چشمانش ایستاده بود. با این حال، به نظر نمی‌رسید که مرد اصلاً‌موهای​ دستپاچه شده باشد. (یادداشت مترجم: در اینجا یک بازی با کلمات کره‌ای وجود دارد که متأسفانه قابل ترجمه نیست. کلمه کینه به صورت «وون-هان» و‌دستان​ رستگاری به صورت «گو-وون» نوشته می‌شود. همان‌طور که می‌بینید، بخش «وون» در هر دو کلمه مشترک است و آسمودئوس به دنبال همین هجای مشترک بود.)

«من برای‌خون​ جنگیدن نیومدم‌توسط​ اینجا، آسمودئوس.»

[این چیزی نیست‌حالا​ که تو در‌منزلت​ موردش تصمیم بگیری. چون...]

«تو به‌است​ هجای [کیـ]‌دنیای​ نیاز داری، درسته؟»

[...!!]

«کشتن من و گرفتن [کیـ] یه‌زمین​ گزینه‌ست، البته. با این حال، من‌زود​ پیشنهاد جالب‌تری برات دارم. می‌خوای بشنویش؟»

آسمودئوس برای لحظه‌ای چهره‌ای‌صاحب​ گیج به خود گرفت‌می‌توانست​ و سپس جواب داد.

[همین که تو داری به من پیشنهادی می‌دی‌صاحب​ به اندازه کافی سرگرم‌کننده‌ست، حالا قراره جالب هم باشه؟‌بگذارد​ الان بیشتر از هر زمان دیگه‌ای دلم می‌خواد بشنومش.]

صدای آسمودئوس از همین حالا به شدت با هیجان و دیوانگی آمیخته شده بود. حتی‌فلکیِ​ حالت چهره‌اش نشان می‌داد که دارد به طور جدی مزایا و معایب بلعیدن طعمه لذیذی که‌مقرب​ درست جلوی چشمانش بود، یا یک طعمه بالقوه خوشمزه‌تر در آینده را سبک و سنگین می‌کند.

سپس ادامه داد.

[با این حال،‌حالا​ اگه پیشنهادت برام‌منزلت​ جالب نباشه، اون‌وقت تو...]

«من تنها کسی نیستم‌دنیای​ که تو این جزیره‌صاحب​ هجای [کیـ] رو داره.»

یک صاحب دیگر برای [کیـ]؟

حالت چهره‌خون​ آسمودئوس یک بار‌تجسدها​ دیگر تغییر کرد.

[نکنه...؟]

«حالا که تو "جنگ بزرگ مقدسین‌عقب‌نشینی​ و شیاطین" شرکت کردیم، باید از‌می‌توانست​ الان جدی‌تر عمل کنیم، موافق نیستی؟»

انعکاس کیم دوکجا در چشمان‌شعله‌ای​ آسمودئوس در آن لحظه، درست مثل‌کرده​ یک پادشاه شیاطین واقعی پوزخند می‌زد.

«به شکار‌خون​ فرشته‌های مقرب‌توسط​ علاقه داری؟»

<اپیزود ۶۸‌عقب‌نشینی​ – کلمات‌صاحب​ ناشنیدنی (۴)> پایان.

ناولها | novelha.net