چپتر 287: اپیزود ۵۴ – قاتل پادشاه شیاطین (۲)
0بالاخره پیامی کهواقع منتظرش بودم رسید.خوشحالی سناریوی شخصی توطئهگر پنهانکار.
[سناریوی فرعی (توطئهگر پنهانکار) – ؟؟؟]
دستهبندی: فرعی (شخصی)
درجه سختی: ؟؟؟
شرایط پاکسازی: ؟؟؟
محدودیت زمانی: ―
پاداش: امکان بازگشت به دور اصلی با یک داستان افسانهای (۱)، یک مهارت (۱) و یک آیتم (۱) (احتمال مورد نیاز توسط پیشنهاددهنده سناریو تامین میشود).
جریمه شکست: ناتوانی در بازگشت به دور اصلی، بدن تجسد شما نابود خواهد شد.
لحظهای که پنجره سناریو رابنابراین باز کردم، چیزی که توجهمنمیتوانستم را جلب کرد «پاداش» بود.
[اداره در حالپاداشهای حاضر به احتمالهمان شما مشکوک است.]
من عضوی از این «بازگشت» نبودم. بنابراین، حتی اگر در این دور یک آیتم، مهارت یا داستانتعلق به دست میآوردم، نمیتوانستم پس از بازگشت به دنیای اصلیام آن را حفظ کنم. درست مثل شیننشده یوسونگِ دور چهل و یکم بود که آنقدر ضعیف شده بود که میشد به او ضربه زد.
اما اگر پاداش حقیقت داشت... میتوانستم چیزهاییپاداشهای را که در این دور به دستبرگردم آورده بودم با خودم به دنیای اصلیام ببرم.
پاداش فوقالعادهای بود. مهم نبود که احتمال چقدر محدود شده باشد، غنائم سناریویحفظ نود و پنجم با سطح سناریوی نود و پنجم مطابقت داشت. مهارتها و داستانهایحقیقت موجود در اینجا قدرت این را داشتند که دنیای سناریوی بیستم را دگرگون کنند.
「 بیش از حدبالا هیـ جان زده نـسنگین شو کیم دوکـ جا. 」
با حرفهای دیوار چهارم به سختی خودم را آرام کردم. در واقع، شرایط طوری نبودمیدادم که بتوانم خوشحالی کنم. پاداشهای سناریو بالا بود، اما تاوان شکست هم به همان اندازه سنگینمهمترین بود. اگر شکست میخوردم، نمیتوانستم به دور اصلیام برگردم و بدن تجسدم را از دست میدادم.
این دوری نبود که به آن تعلق داشتم، بنابراین تأثیر «داستانهای» من درمیخوردم آن زیاد نبود. در چنین وضعیتی، اگر بدن تجسدم را از دست میدادم،کشته ممکن بود توسط طوفان احتمال کشته شوم. علاوه بر این، این بزرگترین مشکلم نبود.
[شرایط پاکسازیعضوی این سناریو دربنابراین حال بهروزرسانی است.]
مهمترین شرط پاکسازی هنوز بهروزرسانی نشده بود. نمیدانستمسنگین این خطایی ناشی از عبور از ابعاد استتأثیر یا اینکه توطئهگر پنهانکار عمداً داشت وقت میکشت.
راستش را بخواهید، هر دو حالت ممکن بود. در حالی که به مبارزه یو جونگهیوکمیدادم در دوردست نگاه میکردم، با خودم فکر کردم. اگر من توطئهگر پنهانکار بودم، چه شرایطیبهروزرسانی برای پاکسازی این سناریو تعیین میکردم؟ با توجه به حرکات توطئهگر پنهانکار تا به اینجای کار...
فکر شومی بود.
[مهارت انحصاریعضوی «درک مطلب»نبودم فعال شد.]
توطئهگر پنهانکار. انتظار داشتم او هرجهمان و مرج خزنده باشد، اما هویتمیدادم واقعی این خدای بیرونی ناشناخته بود.
او از زمان باز شدن اولین کانالم با من بود، اما اطلاعات بسیار کمی دربارهاش داشتم. اوتعلق مثل حکیم بزرگ همتای آسمان مغرور نبود، مثل اوریل سرشار از عدالت نبود، مثل اژدهای شعله سیاه اعماقنمیدانستم شرور نبود... او حتی در نسخه اصلی راههای زنده ماندن هم حضور نداشت. او صرفاً توطئهگر پنهانکار بود.
[با اطلاعاتی کهواقع در اختیار داریدخوشحالی نمیتوانید هدف را بخوانید.]
[مهارت انحصاریعضوی «درک مطلب»نبودم لغو شد.]
[کنجکاوی درباره ناشناختهها دربالا حال منجر شدن بهسنگین یک توانایی جدید است.]
...نمیدانستم. او سعی داشت از طریق این سناریوتاوان چه چیزی را به من نشان دهد؟ علاوهدوری بر این، میخواست چه چیزی به دست بیاورد؟
هرگز موردی وجود نداشت که خدای بیرونیپاداشهای چنین کاری کرده باشد، برای همین نمیتوانستم بهتجسدم راحتی حدس بزنم. فقط یک چیز قطعی بود.
[کوااااک!]
این سناریو احتمالاً به هیولاییتاوان که آنجا در حال قتلعامبرگردم صورتهای فلکی بود، ارتباط داشت.
[خودشه! حالا! همهطوری با هم از دوبالا طرف بهش حمله کنید!]
[بمیر یو جونگهیوک!]
در حالی که برای لحظهای حواسم به پنجره سناریو پرت شده بود، میدانحفظ نبرد به شکل غیرمنتظرهای پیش میرفت. وضعیت یو جونگهیوک عجیب بود. تا همین چندحقیقت لحظه پیش، او داشت صورتهای فلکی را میکشت و بر میدان نبرد مسلط بود...
حالا حرکاتش کند شده بود.تاوان بدن یو جونگهیوک زیر بمبارانبرگردم بیوقفه در حال خشک شدن بود.
...این عوضیواقع چش شده بود؟خوشحالی چه اتفاقی افتاد؟
تنظیمات فهرست شخصیتواقع را تغییر دادم تاپاداشهای وضعیتش را بررسی کنم.
در حال حاضر در یک وضعیت غیرعادی قرار دارد.
وضعیت غیرعادی؟ امکان نداشت. یو جونگهیوکِ بازگشت ۱۸۶۳ام چه کسی بود؟ این همان یو جونگهیوکیمیدادم بود که حاکم جهنم شرق (آگارس) و شیطان اصول را کشته بود. هیچکس در میانبهروزرسانی صورتهای فلکی وجود نداشت که بتواند یو جونگهیوک فعلی را در وضعیت غیرعادی قرار دهد.
چشمان یوآرام جونگهیوک خالیطوری از حس بود.
احساس ناراحتی میکردم، انگار چیزی در گلویم گیر کرده بود.نمیتوانستم نه، واقعاً گیر کرده بود. تنها یک نفر وجود داشتیکم که میتوانست باعث ایجاد وضعیت غیرعادی در یو جونگهیوک شود.
هدف به دلیل نامعلومی از «افسردگی بازگشت» رنج میبرد.
آن شخصآرام خود یوطوری جونگهیوک بود.
افسردگی بازگشت. روح مردی که در طول ۱۸۶۳ زندگی در هم شکسته بود، افسردگیکنم بازگشت را تقریباً به یک مهارت منفعل و سطح پایین تبدیل کرده بود. وقتی درمیتوانستم این افسردگی فرو میرفت، هوشیاریاش در زیر بار خاطراتش گرفتار میشد و نمیتوانست بیدار شود.
[بکشیدش! اون شکستناپذیر نیست!]
ضربات بیرحمانه باعث شد بدن یو جونگهیوک کمکم شروع به خونریزی کند. عجیببرگردم بود. در حالت عادی، افسردگی بازگشت نباید در این موقعیت رخ میداد. درشوم دور ۱۸۶۳ام، یو جونگهیوک یاد گرفته بود که چطور این بیماری را مدیریت کند.
پس چراآرام الان درطوری این وضعیت بود...
「 دیوارعضوی چهارم میگوید: "هابنابراین ها ها." 」
«...کار تو بود؟»
دیوار چهارم جوابی نداد، اما این تنها حدسیتاوان بود که داشتم. برخورد قبلی با دیوار چهارم حتماًتعلق باعث ایجاد اختلالی در درون یو جونگهیوک شده بود.
لعنتی، باید چیکار میکردم؟
در حالی که یو جونگهیوک از صورتش محافظت میکرد،میآوردم خون از پوستش جاری شد. قدرت پوست نفوذناپذیر هنوزیوسونگِ اعمال میشد، اما مرگ یو جونگهیوک فقط مسئله زمان بود.
「 باید کمکش کنم. 」
「 چراواقع باید کمکشبتوانم کنم؟ 」
این انتخابهاآرام در ذهنمطوری با هم میجنگیدند.
「 یو جونگهیوک الان یهبنابراین هیولاست. اگه کمکش کنم، وقتی بیداردنیای بشه حتماً من رو میکشه. 」
「 با دقت فکربالا کن. تو شرایط پاکسازیسنگین این سناریو رو نمیدونی. 」
شرایط پاکسازیواقع هنوز علامتبتوانم سؤال بودند.
「 اگه شرط پاکسازیطوری سناریو مرگ یو جونگهیوک باشه،تاوان این یه فرصت طلاییه. 」
با این حال...
「 چی میشه اگهبالا شرط پاکسازی، زنده موندنسنگین یو جونگهیوک باشه... 」
اگه یو جونگهیوکطوری میمرد، همهچیز روپاداشهای از دست میدادم.
«لعنتی...»
باید کمکش میکردم یا نه؟
زانوهای یو جونگهیوک بهآرامی داشت روی زمین میافتاد.سنگین آدمایی که در حالت عادی ضعیف بودن، باتأثیر هیجان داشتن بدن یو جونگهیوک رو تیکهتیکه میکردن.
[هاهاهات! داستانواقع «پادشاه عالیمقام خونآهنین»خوشحالی مال من میشه!]
یو جونگهیوک حتی اگه اینجابتوانم هم میمرد، بازگشت میکرد. بعدشهمان دور جدیدی رو شروع میکرد.
بازگشت...
[ پسخوشحالی دنیاهای دیگهبالا چی؟ ]
...توطئهگر عوضی.
[ در موردواقع تمام دنیاهایی کهخوشحالی نجاتشون ندادی چی؟ ]
وقتی یو جونگهیوک اینجا میمرد، دنیایی متولد میشد که در رمان اصلی وجود نداشت. یودرست جونگهیوک دوباره این جهنم رو تکرار میکرد. یه دنیای رهاشده مثل همونی که توطئهگر پنهانکارچیزهایی بهم نشون داد به وجود میاومد و یو جونگهیوک دوباره توی ناامیدی بینهایت دستوپا میزد.
...لعنت، نمیدونستم.
«برقیسازی» رو فعالطوری کردم و به سمتبالا یو جونگهیوک پرواز کردم.
[هی! یهآرام سهم همطوری برای من بذارید!]
با صدای واقعی خشنم، پادشاهان شیاطینحتی و صورتهای فلکی که داشتن به یوحفظ جونگهیوک حمله میکردن، سرشون رو بالا آوردن.
[تو کی هستی؟]
[...انرژی شیطانی؟ قبلاً ندیدمت.]
[اومدی اینجاآرام تا قاتل پادشاهبتوانم شیاطین رو بکشی؟]
انرژی شیطانی از بدنم ساطع شد و میتونستم ببینم که تنش دشمنااصلیام از بین رفت. همونطور که انتظار میرفت. در حالی که جایگاهم رو بیرونضربه میکشیدم، گفتم: [درسته. ما چیزای خوب رو با هم تقسیم میکنیم. امکانش نیست؟]
[دیر اومدی، پسپاداشهای نمیتونی داستانهای خوبهمان رو داشته باشی.]
[نگران نباشید.واقع من فقط ازخوشحالی عقب کمک میکنم.]
[نگرش خوبیه.آرام حالا، همهطوری ادامه بدید...!]
چرخیدم و با تمام قدرتم به صورت فلکی ضربهمیآوردم زدم. صورت فلکی جیغی کشید و در یک خط مستقیمچهل به پرواز دراومد و به یه ساختمون مخروبه برخورد کرد.
[کـ-کوووه... داری چیکار میکنی؟]
میخواستم تا حد مرگ بزنمش ولی قدرتمبالا کافی نبود. صورتهای فلکی از اقدام ناگهانیتجسدم من عصبانی شدن و بهم خیره شدن.
[داری طرفآرام قاتل پادشاهطوری شیاطین رو میگیری؟]
جوابی ندادم واین قدرت داستان غولپیکرحتی رو باز کردم.
[داستان غولپیکر «بهار دنیای شیاطین» آغاز شده است!]
نبض داستان در اعماق قلبم به تپش افتاد. جرقهها بدنم رواندازه احاطه کردن و انرژی داستان توی خونم جریان پیدا کرد. بعضی ازوضعیتی صورتهای فلکی «داستان غولپیکر» من رو دیدن و با شوک فریاد زدن.
[جایگاه یه پادشاه شیاطین؟نبودم از طرف کسی کهدست تا حالا اسمش رو نشنیدم؟]
البته، من پادشاه شیاطین این دنیا نبودم. یه بار دیگه قدرت برقیسازی رو متمرکز کردم و یهزیاد صورت فلکی رو به پرواز درآوردم. صورت فلکی از ناحیه شکم ضربه خورد و چند قدم به عقبعبور رفت. قابل مقایسه با یو جونگهیوک نبود، اما تأثیرش بد نبود. اگه همینطور پیش میرفت، شاید میتونستم بجنگم.
[خطایی در عملکرد داستان رخ داده است.]
[جریان ستارهای نمیتواند منشأ داستان غولپیکر متعلق به شما را پیدا کند.]
[قدرت «داستان غولپیکر» بهشدت کاهش یافته است.]
...لعنت. اینطوری بود. اساس داستان غولپیکر من، یعنی قلمرو شیطانینمیتوانستم هفتاد و سوم اینجا نبود. ما داستان غولپیکر رو بایکم هم ساخته بودیم. بنابراین، طبیعی بود که داستانم درست کار نکنه.
شمشیرم رو به سمت صورتهای فلکیهمان که نزدیک میشدن چرخوندم و سر یودوری جونگهیوک داد زدم: «هی! بیدار شو عوضی!»
یو جونگهیوک جوابی نداد. سعی کردم به دیالوگهایی فکر کنم که بیدارشمیخوردم کنه، اما چیزی به ذهنم نرسید. جایگاه من شروع به افت کرد وکشته پادشاه شیاطین، اوسه، که دوباره توی میدون نبرد بلند شده بود، فریاد زد.
[اون باآرام قاتل پادشاهطوری شیاطینه! بکشیدش!]
هفت صورت فلکی از جمله پادشاه شیاطین اوسه اونجا بودن.نمیتوانستم من طبیعتاً با قدرت فعلیم نمیتونستم باهاشون مقابله کنم. بایکم ناامیدی از حملات جاخالی میدادم، اما سناریوی ۹۵ام، سناریوی ۹۵ام بود.
اونا ممکنه صورتهای فلکی معمولی از سیستم شرسنگین مطلق باشن، اما ضرباتشون دردناک بود. گوشتم برتأثیر اثر حملات پارهپاره شد و دامنه حرکاتم محدودتر شد.
با وجود شرایط اضطراری، همچنان به راههایی برایتاوان بیدار کردن یو جونگهیوک فکر میکردم. چیزایی بهدوری ذهنم رسید که قطعاً یو جونگهیوک رو بیدار میکرد.
مشکل این بود که بعدش چیخوشحالی میشد. اگه با روشهایی که بهشونسنگین فکر میکردم بیدارش میکردم، احتمالاً میمردم.
لبام رو گاز گرفتم و بهآرومی دهنم رو باز کردم. راهی نبود.اصلیام در هر صورت، انتظار داشتم اینطوری بشه. یه نفس عمیق کوتاه کشیدممیشد و دهنم رو باز کردم: «تا کی میخوای دهنت رو بسته نگه داری؟»
حالت چهره صورتهای فلکی با حرفامهمان تغییر کرد. چشماشون در عجب بودمیدادم که دارم در مورد چی حرف میزنم.
به حرف زدن ادامه دادم: «اگه من اینجاتاوان بمیرم، برای اونا سخت میشه.» لحظه بعد، جیبهای رویتعلق سینهام بهروشنی درخشیدن و یه صدای واقعی شنیده شد.
[چی، میدونستی؟]
البته که قرار نبود یو جونگهیوکحتی رو بیدار کنم. اگه یه همچیناصلیام کار دیوانهواری میکردم، ممکن بود بمیرم.
«عجیب بودخوشحالی اگه نمیدونستم. منتاوان سرگرمی گلآرایی ندارم.»
دو گل از جیب داخلی کتم بیرون اومدن. یه کیهان سرخسنگین و یه سوسن سفید بود. در ابتدا متوجه وجودشون نشده بودم.وضعیتی وقتی از دنیاها عبور کردم، فهمیدم. اونا واقعاً صورتهای فلکی جسوری بودن.
[تچ. راه دیگهای نیست.]
لحظهای که اونا هویت صدای واقعی رواگر فهمیدن، رنگ چهره صورتهای فلکی که باکنم من دشمن بودن، تیره شد. «سوسن» بهشون خندید.
[هردومون بیایم بیرون؟پاداشهای یا جوفیل، توهمان تنهایی انجامش میدی؟]
[اونا دشمنانواقع عدن هستن.بتوانم فوراً اعدامشون کنید.]
[...میخوای با همواقع انجامش بدیم؟ چقدرخوشحالی آزاردهنده. باشه، فهمیدم.]
لحظه بعد، گلبرگهای کیهان و سوسن در باد پراکنده شدن. گلبرگهادنیای به سمت آسمون حرکت کردن و پیامی جلوی من ظاهر شد. برایشده لحظهای به پیام نگاه کردم و بعد بهآرومی سرم رو تکون دادم.
حضور عظیمی پشت سرم شروع به فروداندازه اومدن کرد. حیرت در چهره صورتهای فلکیتعلق نمایان شد و نتونستم جلوی خندهام رو بگیرم.
کنجکاو بودم. برام سؤال بودخوشحالی که جونگ هیوون اون زمان چهسنگین حسی داشت. حالا خیلی خوب میدونستم.
شش بال از پشتم باز شدن. درپاداشهای حالی که «جایگاه» بهترین فرشتگان مقرب عدنبرگردم از بدنم ساطع میشد، از احتمال لبریز شدم.
[صورت فلکی «فرمانده کیهان سرخ (جوفیل)» در سئول ظاهر شده است!]
[صورت فلکی «سنجاق سوسن دلو (گابریل)» در سئول ظاهر شده است!]