چپتر 269: قسمت ۵۰ – داستان دوکجا (۵)
0[ای متعالیِ مغرور، چه مزخرفاتی...!]
در آغازبریدهاش این رویارویی، یوصحبت جونگهیوک حرکت کرد.
تحقیر صورتهای فلکی و ضعفِ قدرتِ بهشدت نابرابر، برای یودلیلی جونگهیوکِ کنونی اهمیتی نداشت. از لحظهای که وارد دور سومژنرال شده بود، تنها روی کشتن دشمنانِ پیشِ رویش تمرکز کرده بود.
هالهای از یو جونگهیوک ساطع شد و برخی از صورتهای فلکی درجه اعلانمیدیدند که در ردیف جلو بودند، زیر لب با خود زمزمه کردند. با اینچشمبههمزدن حال، بیشتر صورتهای فلکی همچنان با نگاهی تحقیرآمیز به یو جونگهیوک نگاه میکردند.
مهم نبود چقدر متعالی باشد، او فقطصحبت یک انسان بود. صورتهای فلکی دلیلی برای شکستمتمرکز در موقعیتی که برتری عددی قاطعی داشتند، نمیدیدند.
این آخرینبریدهاش فکرِ «ژنرالحقیقی وانارا» بود.
[مهارت انحصاری «تبدیل به بدنه غولآسا سطح ۶» فعال شد!]
تبدیل به بدنه غولآسا استفاده شد و یو جونگهیوکنیم در یک چشمبههمزدن فاصلهاش را با صورتهای فلکی کمذوب کرد. یو جونگهیوک مانند یک شهابسنگ به جلو پرتاب شد.
تا ژنرال وانارا متوجه شمشیر شود و با عجلهمضحکی شمشیر دولبهی عظیمش را بالا بیاورد، سرش توسط شمشیر شیطانفراخوانیِ سیاه بریده شده و در هوا به پرواز درآمده بود.
[چطور جرئت میکنی...!]
چشمان ژنرال وانارا گشاد شدانسان و حتی با گردن بریدهاش،عددی با صدای حقیقی خود صحبت کرد.
یو جونگهیوک با استفاده ازصدای شمشیر شیطان سیاه، سرِ در حالمضحکی پرواز را به دو نیم کرد.
پایان مضحکی بود.
قدرت جادوییِ بیش از حد متمرکز شده، داشت خون یو جونگهیوک را ذوب میکرد. اینقاطعی نتیجهی فراخوانیِ مرحله سومِ تعالی تا آخرین حد ممکن بود. حداکثر زمانی که میتوانست در اینفاصلهاش حالت بماند، ۱۰ دقیقه بود. در این ۱۰ دقیقه، یو جونگهیوک باید همه را شکست میداد.
«بعدی.»
مرگ ژنرال وانارا شوک بزرگی برایحقیقی صورتهای فلکی بود. صورتهای فلکی باقدرت مرگ بدنهای تجسد خود ناپدید نمیشدند.
با این حال، هیچکس نمیخواست بدن تجسد خود رامضحکی بیهوده از دست بدهد. یک مرگ مرگبار، به صورتهای فلکیفراخوانیِ آسیب دائمی وارد میکرد. بدن تمام صورتهای فلکی خشک شد.
یو جونگهیوک از این وقفه کوتاه برای انجام دومین حمله استفاده کرد. شمشیر شیطان سیاهقاطعی با حرکتش مسیر تاریکی از خود بر جای گذاشت و بالهای یک پرنده غولپیکر راچشمبههمزدن قطع کرد. «پرنده رعدخوار» فریاد بلندی سر داد. سپس صورتهای فلکی شروع به حرکت کردند.
[تو!]
«نیزه اولیه بنیانگذار بشریت» به سمت یوصحبت جونگهیوک نشانه رفت. ضربهای بود که هربیش تجسد معمولیای را به پودر تبدیل میکرد.
با این حال، یو جونگهیوک این ضربه را به جان خرید. شدت ضربه،متمرکز عضله ساعد راستش را پاره کرد و نیروی آن به کل بدنش فشارمیتوانست آورد. خون از دهانش فواره زد، اما یو جونگهیوک تمرکزش را از دست نداد.
[تمرکز بیش از حد، دستهبندی ویژگیها را گسترش داده است!]
[ویژگی انحصاری «حاکم سرگرمی» فعال شد!]
تمرکزش، قدرت کاراکتر را بیدار کرد. تمام صورتهای فلکیِ مهاجم تبدیل به داده شدند و به ذهننمیدیدند یو جونگهیوک سرازیر گشتند. در این لحظه، دنیا برای یو جونگهیوک مانند یک بازی بود. یو جونگهیوکپرتاب با حرکاتی حسابشده از حملات صورتهای فلکی جاخالی داد و با استفاده از قدرت جادویی ضدحمله زد.
[کوااااک!]
بنیانگذار بشریت با قطعبریدهاش شدن انگشتانش توسط شمشیرسرِ شیطان سیاه، فریاد کشید.
شمشیر شیطان سیاه یوحقیقی جونگهیوک با نفوذ در اینمضحکی شکاف، غرش کرکنندهای سر داد.
شمشیرزنی شکافتن آسمان.
مهارت تخریب.
شهابسنگ شکافتن آسمان.
شمشیر از زمین به سوی آسمانها برخاست و مانند یک صاعقه به آسمان خنجرداشت زد. شاخههای انرژی شمشیر در ابرهای تاریک پنهان شدند و رعد و برق ایجاد کردند.دقیقه رعد و برق از آسمان شب بارید و مانند شهابسنگهایی به صورتهای فلکی برخورد کرد.
دهها صاعقه از آسمان سقوط کرد و بدنهایفقط تجسد صورتهای فلکی سوراخ شدند. این ضربهای بودداشتند که قدرت مرحله سوم تعالی را در خود داشت.
[کوااااه!]
یو جونگهیوک به صورتهای فلکی که از درد دستوپانیم میزدند نگاه کرد و احساس کرد خودش نیز درذوب حال مرگ است. تجربیات دور سوم از ذهنش عبور کرد.
دور کوتاهی بود.صدای با این حال، اتفاقاتنیم زیادی رخ داده بود.
[داستان «کسی که نام پادشاه را به ارث برد» در حال فریاد کشیدن است.]
انگار که در پاسخ به احساسات او باشند، داستانها شروعپایان به صحبت کردند. گویی هر داستان ارادهی خاص خودش را داشت.فراخوانیِ بیشتر آنها داستانهایی نبودند که او بهتنهایی به دست آورده باشد.
[داستان «کسی که با معجزه مخالفت میکند» آغاز شده است.]
داستانی درباره بازگشتخوردهها.
[داستان «بهشت ناامیدی» آغاز شده است.]
داستانی که بامهم حفظ بهشت رهاشدهمتعالی به دست آمده بود.
[داستان «کسی که با یک خدای بیرونی مبارزه کرد» آغاز شده است.]
داستانی که درصدای آن با خدایسرِ بیرونی مقابله کرده بود.
[داستان «حاکم مجتمع صنعتی» آغاز شده است.]
این داستانی بود که در حالت عادی هرگز به آن دستمضحکی نمییافت. داستانی بود که به وضعیت فعلی ارتباطی نداشت، اما بهمرحله شخص دیگری مربوط میشد. داستانی بود که هرگز بهتنهایی قابل دستیابی نبود.
داستانها همزمان شروع به صحبت کردند. انگار نمیخواستند داستان در اینجاجادوییِ به پایان برسد. همراه با دردی تلخ، خون از سینه یوتعالی جونگهیوک فواره زد. او حتی نمیدانست این زخمها را چگونه برداشته است.
چندین بدن تجسدِ سقوطکرده رویچقدر زمین افتاده بودند. خدای عالی نور،شکست سوریا، این را دید و گفت.
[شگفتانگیز است. دیگرباشد نمیتوان تو رادلیلی یک انسان نامید، فرزندم.]
داستانهای یو جونگهیوک نور درخشانیصدای از خود ساطع کردند، گوییپایان در برابر صدای حقیقی شورش میکردند.
[داستان «کسی که پادشاه بلایا را شکار کرد» در حال غرش است.]
یو جونگهیوک یک متعالی بود. داستانها بخشهای منحصربهفردی بودند که صورتهای فلکی را میساختند. صرفِ داشتنِ داستانهاوانارا به این معنا نبود که یک شخص میتواند با ستارگان آسمان شب برابر باشد. با این وجود،عجله نور فعلی که از بدن یو جونگهیوک ساطع میشد، از هر صورت فلکیِ حاضر در آنجا درخشانتر بود.
یو جونگهیوک به داستانهایی که از بدنش جریانسرِ داشتند نگاه کرد. برخی آشنا و برخی ناآشنا بودند.خون داستانی وجود داشت که دیگر هرگز قابل دستیابی نبود.
[داستان «یاران مرگ و زندگی» میخواهد ادامه پیدا کند.]
او نتوانست جلوی خودش را بگیرد و نگاهیموقعیتی به یو سانگا و دیگر اعضای گروه انداخت. اووانارا همچنین کیم دوکجا را روی پشت لی هیونسونگ دید.
یو جونگهیوک شمشیر شیطانبریدهاش سیاه را که داشتسرِ از دستانش میلغزید، محکم گرفت.
...او نمیتوانست بمیرد. نمیتوانست در چنین جایی بمیرد. او از آخرینجادوییِ ذرهی توانش استفاده کرد تا شمشیر لرزانش را به سمت سوریاتعالی نشانه بگیرد. سوریا طوری خندید که انگار این منظره برایش جالب بود.
[با این حال،مهم این فقط یکمتعالی داستان انسانی است.]
سوریا نور درخشانی از خود ساطع کرد و از داستانهایی که در طول هزارانآخرین سال جمعآوری کرده بود، استفاده کرد. این جایگاهی بود که نمیشد در برابرش مقاومتمانند کرد. تاریخچهی کوتاه یو جونگهیوک در برابر آن سالهای سهمگین در حال لرزیدن بود.
[انسانهای احمقی کهگردن نمیدانند قدرت یکحقیقی خدا چقدر بالاست.]
نور خورشید که همهچیزحقیقی را ذوب میکرد، بهپایان سمت یو جونگهیوک سرازیر شد.
صحنهی نابودی مجتمع صنعتی به دست صورتهای فلکی. تجسدها بدون اینکه بتوانند شورش کنند، میمردند. برخی ازوانارا افرادی که از این فاجعهی ناگهانی احساس ناامیدی میکردند، از نمای نزدیک روی صفحهنمایش ظاهر شدند. وحشتناکترین چیزدولبهی این بود که مردی غرق در جراحت که یک دستش را از دست داده بود، هنوز داشت میجنگید.
[صورت فلکیحتی «قاضی شیاطین آتشصدای (اوریل)» خشمگین است!]
[صورت فلکی «ملکه تاریکترینحقیقی بهار (پرسفونه)» برای تجسدپایان «یو جونگهیوک» متأسف است.]
[صورت فلکی «زندانی سربند طلاییچقدر (سون ووکونگ)» دارد با انگشتدلیلی به صورتهای فلکی بزدل اشاره میکند!]
[بسیاری از صورتهای فلکیفقط دارند از صورتهای فلکی حاضربرتری در میدان نبرد شکایت میکنند!]
پیامهای غیرمستقیم بیشماری از سوی صورتهای فلکی ارسال میشدنیم و دوکبیهای اداره داشتند به آنها گوش میدادند. در میانمیکرد آنها، بیهیونگ، دوکبی مسئول انتخاب پادشاه شیاطین نیز حضور داشت.
[منظورتون ازبریدهاش این کارهاحقیقی چه کوفتیه؟]
او بهندرت عصبانی یا آشفتهچقدر میشد، اما حالا همان احساسی راشکست داشت که صورتهای فلکیِ کانالش داشتند.
[بازی دوم با پیروزی مجتمع صنعتی یو جونگهیوک –برتری کیم دوکجا تموم شده! یه اختلاف زمانی وجود داشت،مهارت اما جای نگرانی نیست. پس چرا برنده رو اعلام نمیکنید؟!]
مدت کوتاهی پس از بازی دوم، بیهیونگ مستقیماً بانیم تیم تأیید اداره تماس گرفت. با این حال، تنهاذوب پاسخی که دریافت کرد این بود: «در حال آمادهسازی است.»
در نهایت، آخرین راه ارتباطی بیهیونگ، بارام بود؛ کاندیدایمضحکی بعدی برای تبدیل شدن به دوکبی بزرگ. صدای ترقوتروقینتیجهی به گوش رسید و چهرهی بارام روی صفحه ظاهر شد.
[این تصمیم ادارهست.]
تصمیم اداره.متعالی اینها کلماتیفقط جادویی بودند.
«این تصمیم ادارهست.»
«این تصمیم ادارهست.»
[بارام. این سناریوی اصلیه.]
چیزهایی وجود داشت کهفقط حتی اداره هم نمیتوانستموقعیتی در آنها دخالت کند.
[از کی تا حالا اداره تو روند پیشرفت سناریوینیم اصلی دخالت میکنه؟ اونم سناریویی که یه داستان غولپیکر درگیرشه...میکرد بارام، نمیدونی اگه این کار رو بکنید چه اتفاقی میافته؟]
بارام جوابی نداد.
[خواهش میکنم بهممهم بگو. کی همچین کاریباشد کرده؟ یکی از مافوقهاته؟]
بیهیونگ به دوکگاک روی صفحه نگاهی انداخت. واضح بود که دوکگاک باداشتند این وضعیت مرتبط است. با این حال، این چیزی نبود که ازفعال عهدهی یک یا دو دوکبی ارشد بربیاید. بارامِ ساکت، دهان باز کرد.
[...الان داریحتی به «دوکبیهایبریدهاش بزرگ» شک میکنی؟]
[مگه استریمر دیگهای همحقیقی هست که بهجز اوناپایان بتونه این کار رو بکنه؟]
[بیهیونگ، لطفاً بهمهم خودت بیا. آخه چراباشد باید همچین کاری بکنن؟]
[نمیدونم. شاید رشوهای چیزی گرفتن.]
بارام اخم کرد.
[دوکبیهای بزرگبریدهاش درگیر چنینحقیقی توافقهای شخصیای نمیشن.]
[پس چرا داره ایننبود اتفاق میافته؟ بارام، توفقط حتماً یه چیزی میدونی!]
[بیهیونگ.]
بیهیونگ فوراً جا خورد. صدای بارام خشمگین بود. بیهیونگ فکر کرد قرار است بهشدت توبیخ شود،داشت اما برخلاف انتظارش، بارام ناگهان آرام شد. انگار که بیهیونگ را درک میکرد. بارام روی صفحهنمایشباید نیز در حال تماشای صحنههای انتخاب پادشاه شیاطین بود. لبان بارام بهآرامی از هم باز شد.
[آره، همونطور که گفتی شایدصحبت یکی از دوکبیهای بزرگ اینقدرت «تأخیر» رو به وجود آورده باشه.]
[پس...]
[اما حتی یه دوکبی بزرگ هم فقط تا همین حدعددی میتونه پیش بره. غیرممکنه یه دوکبی بزرگ بتونه طوفانی رو کهبدنه از دخالت تو سناریویی به این عظمت ایجاد میشه، تحمل کنه.]
[...پس کیحتی این کاربریدهاش رو کرده؟]
در این لحظه، صدای بلندی به گوش رسیدپایان و سقف اداره لرزید. صدایی شبیه عبور یکذوب اژدهای غولپیکر بود. این صدای حرکت «احتمال» بود.
چهرهی بیهیونگ در هم رفت.
[بهم نگومتعالی که... یه چیزانسان به این مسخرگی...]
[حالا فهمیدی؟]
موجودی که میتوانست این احتمال را به حرکت درآورد. تنهاقدرت یک چنین موجودی در جریان ستارهای وجود داشت. او حتی نمیدانستسومِ که آیا اصلاً میشد آن را یک «موجودیت» نامید یا نه.
بارام میخ آخرمهم را کوبید: [ارادهی جریانباشد ستارهای این رو میخواست.]
[این مسخرهست!]
[هیچ راهحتی دیگهای برای توضیحصدای دادنش وجود نداره.]
کلمات از زبان بیهیونگ پر کشیدند ونیم او با نگاهی خالی به صفحه خیره شد.خون گروه کیم دوکجا روی صفحه نشان داده میشد.
در حالت عادی، آنها باید ازمتعالی پیروزیشان هیجانزده میبودند. اما حالا کهموقعیتی روی زمین افتاده بودند، وضعیت وحشتناکی داشتند.
این رویارویی با صورتهای فلکیای بود که توسط سحابی حمایت میشدند. از همان ابتدا مبارزهای مضحک بود، اما گروهانحصاری بهخوبی جنگید. آنها در برابر صورتهای فلکی قدرتمند بازی کردند و در نهایت برندهی رقابتی شدند که به آنهابیاورد یک داستان غولپیکر میداد. اما حالا قرار بود فقط به این دلیل که «اعلام برندهای» در کار نبود، بازنده شوند.
فقط به این دلیل که جریانحقیقی ستارهای چنین چیزی میخواست. خشمی آمیختهقدرت با کینه، چشمان بیهیونگ را پر کرد.
[پس... اصلاًبریدهاش استریمر برایحقیقی چی وجود داره؟]
این اولین باری بود که بیهیونگ از زمان تبدیلانسان شدنش به یک دوکبی، احساس درماندگی میکرد. نوک انگشتانشآخرین لرزید و بخشهایی از سناریو که لمسشان میکرد، فرو ریختند.
[اگه ما نتونیم جلوی اینانسان پیشروی بیمعنی رو بگیریم... استریمرهایعددی این دنیا دیگه چه ارزشی دارن؟]
[بیهیونگ.]
بارام چشمان غمگینصدای بیهیونگ را دیدسرِ و بهآرامی گفت:
[استریمرها هممیکردند بخشی ازنبود داستان هستن.]
بیهیونگِ درمانده به صفحه خیره شد. یو جونگهیوکموقعیتی داشت بهتدریج در نور خیرهکنندهی خورشید ذوب میشد.ژنرال حالا دیگر داستان داشت از دست استریمر خارج میشد.
بنابراین، تنها یکگردن چیز برای باورحقیقی داشتن باقی مانده بود.
[بسیاری از صورتهایصدای فلکی به یکسرِ صورت فلکی نگاه میکنند.]
مردی که روی پشت لی هیونسونگمتعالی بود، میلرزید. روی صفحهنمایش، آن مردموقعیتی داشت بهآرامی چشمانش را باز میکرد.