چپتر 526: موخره ۱ – دنیای صفر (۹)
0یو جونگهیوک در حالی که تلوتلو میخورد، شمشیرش را در زمینرها فرو کرد. عنبیههایش کمکم داشتند مات و بیرنگ میشدند. چشمانش کهشدن از نبردی طولانی خسته شده بودند، داشتند بیناییشان را از دست میدادند.
«اگه تو رو بهصبر عنوان حامی صورت فلکیممیدونم انتخاب کنم، بالاخره میتونم ببینمت؟»
[صورت فلکی «پادشاهسقوط شیاطین رستگاری (کیم دوکجا)»تماشام سرش را تکان میدهد.]
یو جونگهیوک به زمزمههایش ادامه داد: «دقیقا کجایی؟ تمام ستارههای <جریان ستارهای>خواهر سقوط کردن، پس از کجا داری تماشام میکنی؟ نه، صبر کن. منخلق همین الانش هم حقیقت رو میدونم. تو... احتمالا اونور [دیوار] هستی، مگه نه؟»
نمیتوانستم چیزی بگویم. انتظار نداشتم یو جونگهیوکِنفر نوبت صفرم بتواند متوجه این موضوع شود. درزندگیِ این حین، او به حرف زدن ادامه داد.
«یه چیزیتماشام توی این دنیاهمین برام عجیب بود.»
این اولین باری بودکردن که چنین لحن زیرکانهمیکنی و دقیقی از او میشنیدم.
«یه روز، مناما ناگهان توی ایننفر دنیا به وجود اومدم.»
مردی که بدون هیچاما هشداری در این دنیابچهای به وجود آمده بود.
«بدون هیچ خاطرهای از بچگیم، ناگهان به این دنیا انداخته شدم. اطراف یه محل کار غیرقانونی پرسه میزدمنداشتم و کاملا از روی شانس، مدیر من رو دید و اینطوری تبدیل به یه گیمر حرفهای شدم. اماباری بعدش کاملا یهویی، یه نفر بچهای رو جلوی در خونهام رها کرد. بچهای که ظاهرا خواهر کوچیکترم بود.»
یک زندگیِ بهراحتی ساختهشده، مجموعهای ازداری سختیها که فقط برای تبدیل شدن بهمیدونم یک تراژدی در آینده خلق شده بودند.
«یه بار دنبال پدر و مادرم گشتم. اما هر چقدر هم که گشتم، نتونستم پیداشون کنم.ساختهشده حتی حرفهایهایی که میتونستن بچه نامشروع و پنهان رئیسجمهور رو پیدا کنن هم نتونستن پدر وپیداشون مادرم رو پیدا کنن. انگار که از همون اول، چنین چیزی توی این دنیا وجود نداشت.»
[صورت فلکی «پادشاهحرفهای شیاطین رستگاری (کیمیهویی دوکجا)» در حال...]
«پس ازت میپرسم،میکنی ‹پادشاه شیاطین رستگاریالانش (کیم دوکجا)›. من کیام؟»
قلبم درد میکرد. این حقیقتکجا که یو جونگهیوک بالاخره به اینالانش سوال رسیده بود، بینهایت آزارم میداد.
باید چیزی میگفتم. هر چیزی...
«آیا راز این دنیااما اونور دیوار قرار داره،بچهای همونجایی که تو هستی؟»
[صورت فلکی «پادشاه شیاطین رستگاریهمین (کیم دوکجا)» از شما میپرسد کهدیوار آیا در حال حاضر خوشحال نیستید.]
او بدون ذرهای تردید جواب داد:داری «خوشحالم. و برای همین بیشتر کنجکاومحقیقت بدونم اونور دیوار چه چیزی وجود داره.»
[صورت فلکی «پادشاهاما شیاطین رستگاری (کیمنفر دوکجا)» در حال...]
«درباره دلیل پشت تمام این حسننیتی که بهم نشون دادی کنجکاوم.رها همچنین درباره معنی زندگیم، اینکه کجا به دنیا اومدم و چرا مجبورتراژدی شدم به اینجا بیام هم کنجکاوم. اگه فقط یه شانس دیگه داشتم...»
از جایی، صداهاییمیکنی شبیه به تیکتاک عقربههایحقیقت ساعت به گوش میرسید.
⸢کیم دوک جا⸥
نمیتوانستم به یو جونگهیوک نشان دهم آنسویبچهای [دیوار] چه چیزی است. حتی اگر «باستانیترینزندگیِ رویا» هم بودم، این کار هنوز غیرممکن بود.
یو جونگهیوک ادامه داد: «یه زمانی این رو بهم گفتی. اینکهرها اگه باهات قرارداد ببندم، هر آرزوییم رو برآورده میکنی. اون موقع، چونتراژدی بهت مشکوک بودم پیشنهادت رو قبول نکردم. اما، اگه خیلی دیر نشده...»
انگشتانش در هوا معلق ماندند والانش به دنبال پیام گزارشی گشتند کههستی در گذشتهای دور به دستش رسیده بود.
[صورت فلکی «پادشاه شیاطین رستگاری (کیم دوکجا)» آرزو دارد حامی صورت فلکی شما شود.]
[آیا این پیشنهاد را میپذیرید؟]
«حالا قبولش میکنم.»
سرگیجه به سراغمسقوط آمد و لرزشداری محیط اطرافم بدتر شد.
[دیوار چهارم] را صدا زدم.
‹دیوار چهارم.›
⸢ت و نمیکنی م ی تالانش و ن ی⸥
او ازستارهای> قبل میدانست کهکجا میخواهم چه بگویم.
پیششرط لازم برای اینکه یویهویی جونگهیوک از [دیوار نهایی] عبور کند،ظاهرا جمعآوری تمام «قطعات دیوار نهایی» بود.
با این حال، [دیواراما چهارم] هیچ قصدی برایبچهای انتقال به یو جونگهیوک نداشت.
دندانهایم راتماشام به هم ساییدمهمین و پیامی فرستادم.
[صورت فلکی «پادشاه شیاطینکردن رستگاری (کیم دوکجا)» میگوید کهصبر این آرزو نمیتواند برآورده شود.]
«چرا که نه؟»
[صورت فلکی «پادشاه شیاطین رستگاری (کیمیهویی دوکجا)» میگوید به این دلیل کهظاهرا این مسیر واقعا دشوار و طاقتفرساست.]
«مسیر دشوار؟»
اگر نمیتوانستم [دیوار چهارم] را به اوتماشام منتقل کنم، پس تنها یک راه برایاحتمالا او وجود داشت تا بتواند پایان را ببیند.
[صورت فلکی «پادشاه شیاطین رستگاری (کیم دوکجا)»بچهای میگوید اگر آرزو داری از [دیوار] عبورزندگیِ کنی، ابتدا باید «بازگشت» را انجام دهی.]
«بازگشت؟»
همراه با صدایمیکنی «تسو-چوچوچوت!»، تمام بدنم درحقیقت جرقههای احتمال غرق شد.
خط جهانیستارهای> داشت این راکجا به من میگفت.
میگفت که نباید او را از اینبچهای موضوع مطلع کنم. میگفت این اطلاعات چیزیزندگیِ نبود که یو جونگهیوک فعلی باید بداند.
با این وجود، لبم را محکم گاز گرفتم و مخالفتخونهام خط جهانی را پس زدم. حتی اگر مجبور میشدم احتمال بسیاربرای بیشتری را فدا کنم، میخواستم حقیقت را به او نشان دهم.
⸢۱ ۸ ۶ ۴⸥
«۱۸۶۴؟ این یعنی چی؟»
[صورت فلکی «پادشاه شیاطین رستگاری (کیم دوکجا)»بچهای میگوید این تعداد دفعاتی است که بایدزندگیِ پیش از دیدن پایان، بازگشت انجام دهی.]
خاطرات زندگیای که زیسته بودم تبدیلیهویی به یک افسانه شد و درظاهرا ادامه شروع به باز شدن کرد.
[صورت فلکی «پادشاه شیاطین رستگاری (کیم دوکجا)» میگوید حتی اگراونور موفق شوی تمام آن نوبتهای بازگشت را زندگی کنی، شانسنوبت اینکه با موفقیت پایان را ببینی بهشدت پایین خواهد بود.]
نهتنها این، بلکه یوکردن جونگهیوک فعلی از «خطمیکنی جهانی اصلی» رها شده بود.
او دیگرحرفهای یو جونگهیوکِبعدش رمان اصلی نبود.
خطوط زمانی منشعبحرفهای شده بودند ویهویی «آینده» دیگر وجود نداشت.
حتی اگر به نوبت ۱۸۶۴م همالانش میرسید، هیچ تضمینی وجود نداشت که بامگه «کیم دوکجا»ی صاحب [دیوار چهارم] ملاقات کند...
⸢و جستارهای> و د دکجا ا ر ه⸥
چی؟
⸢خ ا ط ر ا تیهویی ا ی ن ن و ب تخواهر ر و پ ا ک ک ن⸥
مو بر تنم سیخ شد.
⸢چه میشد اگر خاطرات تکهتکهشدهای شبیه بهتماشام «نسخه اصلی» را به یو جونگهیوک میدادماحتمالا و او را به نوبت بعدی میفرستادم؟⸥
در این صورت، خط جهانی بایدنفر این یو جونگهیوک را بهعنوان «یوخواهر جونگهیوکِ نسخه اصلی» در نظر میگرفت.
او دوباره در خط جهانی اصلی ادغام میشد،بچهای و نوبتهای بازگشت اول و دوم را بدونبهراحتی هیچ خاطرهای از این زندگی پشت سر میگذاشت.
⸢با این حال، یوصبر جونگهیوک یک بار دیگرمیدونم بدبخت و بیچاره میشد.⸥
⸢چ ر ا ت و دداری ا ر ی ت ص م یمیدونم م م ی گ ی ر ی؟⸥
بهآرامی سرم را بالابعدش آوردم. یو جونگهیوک هنوزجلوی داشت با من حرف میزد.
«برام مهمگیمر نیست حتی اگهبعدش احتمالش کم باشه.»
[تجسد، «یوتماشام جونگهیوک»، پیشنهاد شماهمین را پذیرفته است.]
افسانه داستانسراییاش را آغاز کردکجا و به نظر میرسید نورهمین ستارگان حتی دورتر هم امتداد مییافتند.
[تجسد شما منتظر است تا چیزی بگویید.]
برای مدت طولانیمیکنی ساکت ماندم. و درحقیقت نهایت، به تصمیمی رسیدم.
چارهای نداشتمستارهای> جز اینکهکردن به او بگویم.
بهآرامی نفسم رااما تنظیم کردم ونفر دهانم را باز کردم.
[یو جونگهیوک.]
مدتی میشد که با صدای واقعیام صحبت نکرده بودم. طوفان باورنکردنیِدیوار جرقهها در اطرافم بیداد میکرد. سعی کردم تا جای ممکن امواجبتواند ورودی را سرکوب کنم، اما هنوز هم به این شدت بد بود.
یو جونگهیوک چشمانش را گشادکجا کرد و به آسمان خیرههمین شد. «این صدای واقعیت بود؟»
[درسته.]
«...بهطرز عجیبی خیلی خوب میشنومش.»
یو جونگهیوک که داشت بهآرامی ناشنوا میشد، بهنرمی زمزمهاحتمالا کرد. چین و چروک محوی روی چهره پیرمردِ یو جونگهیوکجونگهیوکِ نقش بست. وانمود کردم که آن را ندیدهام و گفتم.
[میتونم تو رو برگردونم. با این حال،تماشام اگه این اتفاق بیفته، از نوبت بعدیاحتمالا به بعد دیگه نمیتونم بهت کمک کنم.]
تنها راه برای اینکه اویهویی را وادار به رد اینرها پیشنهاد کنم، گفتن حقیقت بود.
[برای عبور از سناریوها مجبوری فقط و فقط از قدرتهای خودت استفاده کنی.خواهر اون سناریوها خیلی بدتر از چیزی خواهند بود که بتونی تصور کنی، و... ودنبال ممکنه در پایانی که در نهایت بهش میرسی، با چیزی روبرو بشی که نمیخواستی.]
به یو جونگهیوک فکر کردم. بهالانش غمهای نوبت سوم، رنج نوبت چهارم،هستی و یأسِ «توطئهگر پنهانکار» فکر کردم.
[و اگه «بازگشت» رو انتخاب کنی،داری اونوقت... با عبور از این مرحله،حقیقت بیشتر خاطراتت رو از دست میدی.]
این کلمات باعث شد صدای ضعیف نفس کشیدنِ یوخونهام جونگهیوک به گوش برسد. مهم نیست که چقدر ارادهاشسختیها قوی باشد، این یکی باید برایش غیرقابل هضم باشد.
[فقط کوچکترین خاطراتحرفهای تکهتکهشده از سناریوهایهویی در تو باقی میمونه.]
«...»
[یعنی هر چیزی که برات ارزشمندهداری ناپدید میشه. لی سولهوا که یادتحقیقت میآد، لی هیونسونگ، لی جیهه، همهشون...]
«فقط به این خاطر که مننفر فراموششون میکنم، معنیش این نیست کهخواهر اونا یهو از وجود داشتن دست میکشن.»
سپس دهانم را بستم.
«اونا قطعاً بهمیکنی زندگی تو اینالانش دنیا ادامه میدن.»
⸢اونا قطعاً بهسقوط زندگی تو اینداری دنیا ادامه میدن.⸥
مثل داغ زدن یک مُهر، آننفر کلمات به بخشی از سرم کوبیدهخواهر شد و به اعماق درونم نفوذ کرد.
احساس میکردم کهحرفهای دست غولپیکر سرنوشت داردنفر به سمتم هجوم میآورد.
⸢در آن لحظه، کیمصبر دوکجا متوجه شد که ایناحتمالا تکمیلِ واقعیِ نوبت صفرم بود.⸥
دلیل اینکه چرا هیچ ردی از «باستانیترین رویا» در نوبت صفرم وجودحقیقت نداشت. دلیل اینکه چرا با وجود این حقیقت، یو جونگهیوک باز هم توانستنوبت به نوبتهای بازگشت اول و سپس دوم عبور کند. شاید این بود که...
[...عوضیِ احمق.]
دستانم را جمع کردم و ازیهویی قدرتی که در درونم جمع شدهظاهرا بود برای دستکاری رویا استفاده کردم.
برخورد طوفانِ پیامدهای احتمال باعث شد تمام بازویم از درد فریاد بکشد، انگار که داشت پیچ میخورد ونداشتم از بدنم جدا میشد. تمام نوبتهای بازگشت یو جونگهیوک را که میشناختم به یاد آوردم. تمام زندگیهایی راباری که پشت سر گذاشته بود و همچنین افسانههایی را که میدانستم، جمعآوری کردم و یک نشانِ خاص خلق کردم.
نشانی که بهعنوان نیروی محرکهیکجا این دنیا و همچنین منشأهمین تمام تراژدیهای یو جونگهیوک عمل میکرد.
[نشان «بازگشت» ایجاد شده است!]
[نشان شما به تجسدتان منتقل شده است!]
یو جونگهیوکحرفهای با چهرهای راضی،یهویی نشان را پذیرفت.
[نشان «بازگشت سطح ۱» در حال آمادهسازی برای فعالشدن است.]
«قبلاً گفتیستارهای> که خاطراتم روکجا از دست میدم.»
[...همینطوره.]
«آیا هر چیزی کهاما به تو مربوط میشهبچهای رو هم از دست میدم؟»
در پاسخمتماشام تردید کردم. یوهمین جونگهیوک دوباره پرسید.
«حتی تمام اونسقوط اطلاعات مفیدی کهداری بهم گفتی رو هم؟»
[...آره.]
«میفهمم.»
[اگه پشیمونی،تماشام هنوز برای...صبر دیر نشده.]
«این رو هم گفتیکردن که از نوبت بازگشتمیکنی بعدی به بعد کمکم نمیکنی.»
[نمیتونم کمکت کنم.]
«با اینگیمر حال، اگه کمکبعدش کنی مشکلی نیست.»
[حتی اگه بخوام هم نمیتونم.]
«شنیدم که سناریوها فقط برای تجسدها نیستن،تماشام بلکه برای صورتهای فلکی هم وجود دارن.احتمالا شاید، داستان برای تو هم همینطور بوده.»
[...]
«بهم بگو، احمق. اگهاما به بازگشت ادامه بدم،بچهای آیا هیچوقت دوباره میتونم ببینمت؟»
نمیتوانستم چیزی بگویم. اینها حرفهای کسی بود که هیچچیز نمیدانست.اونور به تمام معنای کلمه، او احمقِ نوبت صفرم بود که مدامصفرم وراجی میکرد در حالی که هیچ ایدهای از آیندهی خودش نداشت.
همراه با کلماتی که هنوزکجا گفته نشده بود، گوشهای یوهمین جونگهیوک شروع به ناپدید شدن کرد.
⸢آسمان شب دراما چشمان یو جونگهیوکنفر منعکس شده بود.⸥
یو جونگهیوک، انگار که کودکی در مورد ریشههایش کنجکاوجلوی شده باشد، تخمین زد که [دیوار] ممکن است کجایمجموعهای آسمان باشد و دستش را به سمت آن دراز کرد.
او روزیتماشام تبدیل به «توطئهگرهمین پنهانکار» میشد، و...
...و در عین حال، بهکجا یو جونگهیوکِ نوبت ۱۸۶۴ام کههمین من میشناختم نیز تبدیل میشد.
او بزرگ میشد تا از مننفر کینه به دل بگیرد، و درخواهر نهایت به حقیقت این دنیا میرسید.
[نشان «بازگشت سطح ۱» در حال فعالشدن است!]
[شما با فعالسازی نشان موافقت کردهاید.]
بدن یو جونگهیوک کمکم شروعبعدش به پراکنده شدن کرد. بازوهایش،خونهام پاهایش، و سپس بالاتنهاش نیز.
در طولتماشام آخرین لحظات،صبر مرا صدا زد.
«پادشاه شیاطین رستگاری.»
با حالتیحرفهای واقعاً عجیببعدش و گیجکننده...
«دعا میکنم که تواما هم بتونی در جاییبچهای به وجودت ادامه بدی.»
...بدن تجسدِ یو جونگهیوک بههمین پودری نقرهای تبدیل شد و اودیوار این خط جهانی را ترک کرد.
[تأثیر عملکرد «بازنویسی» خط جهانیِ مربوطه، به نوبت بازگشت بعدیِ شخصیت «یو جونگهیوک» گسترش نمییابد.]
[تجسد شما لقب شما را فراموش کرده است.]
[تجسد شما تمام خاطرات مربوط به شما را فراموش کرده است.]
[اکنون تمام اطلاعات مربوط به شما بهعنوان «؟؟؟» علامتگذاری شده است.]
تمام خاطرات او که نمیتوانستندکجا در هیچکجا ثبت شوند، اکنونهمین برای همیشه از دست میرفتند.
در این صورت،اما تمام آن خاطراتنفر به کجا میرفتند؟
برای مدتی بسیارحرفهای طولانی به نورِیهویی سوسوزننده خیره شدم.
«هی، یوستارهای> جونگهیوک! چراکردن چیزی نمیگی؟!»
یو جونگهیوک پس ازبعدش دریافت ضربهی محکمی بهجلوی پشت سرش، تلوتلو خورد.
او برگشت وحرفهای هان سویونگ رایهویی با اخم غلیظش دید.
«گفتم، چطوریتماشام این «بازگشت گروهی»همین رو انجام بدیم؟»
«یهو یادم اومد.»
«چی یادت اومد؟»
یو جونگهیوک با چهرهای احمقانهبعدش به او خیره شد وخونهام رو به او زمزمه کرد.
«خاطرات نوبت صفرم رو.»
<موخره ۱.ستارهای> دنیای صفرکردن (۹)> پایان.