چپتر 518: موخره ۱ – دنیای صفر (۱)
0منظرهی پهناور کیهان از پشت پنجرهی تاریک مطلقهمان پیدا بود. پیشانیام را به شیشهی سرد تکیهچرا دادم و بیصدا به آن دنیای تاریک خیره شدم.
نمیدانستم چقدر گذشته است. میخواستم به عقب نگاهنخواهد کنم؛ با خودم فکر میکردم اگر این کار راهمراهانش بکنم، شاید آنها هنوز هم سر جایشان نشسته باشند.
⸢کیم دوکجانمیشد بالاخره دستزندگیاش از گریه برداشت.⸥
«گریه نکردم، احمق.»
⸢او دروغ هم میگفت.⸥
«.....تا کی میخوایمنِ راوی بمونی؟ داستانتحت دیگه تموم شده.»
[دیوار چهارم] قهقهه زد. باابد آن خنده کمی دلگرم شدم و۴۹٪ نگاه دیگری به بیرون پنجره انداختم.
کسانی که میخواستم ببینمشان دیگر روی شیشه منعکسهمراهانش نمیشدند. سیاره زمینی که در آن زندگی میکردم، آنقدرتقسیم دور شده بود که دیگر دستم به آن نمیرسید.
البته، این به۵۰٪ آن معنا نبودنشد که من آنجا نبودم.
[مهارت «آواتار» در حال حاضر فعال است.]
[به دلیل جدایی خط جهانی، ارتباط با «آواتار» قطع شده است.]
[آواتار شما با ایگوی خودش به زندگی ادامه خواهد داد.]
منِ ۴۹ درصدی.
[آواتار مربوطه دیگر تحت کنترل شما نخواهد بود.]
آن پسر هرگز متوجه نمیشد که یک آواتارهمان است. او به سادگی زندگیاش را تا ابدچرا در کنار همراهانش به عنوان کیم دوکجا ادامه میداد.
⸢چ را ۴۹٪، آ خه؟⸥
«سعی کردمنمیشد دقیقاً ۵۰٪ تقسیمابد کنم، ولی نشد.»
⸢چ را ۴۹٪، آ خه؟⸥
باز هم همان سؤال؛تقسیم پنهان کردن هر چیزیهمان از [دیوار چهارم] غیرممکن بود.
«خودت میدونی چرا.»
⸢خ یلینمیشد ش بیه تابد و ن یست⸥
«نه، دقیقاً شبیه خودمه.»
کاری که آن «کیمتقسیم دوکجا»ی احمق، نابالغ و خودخواهسؤال در لحظات حساس انجام میداد.
⸢۲٪.⸥
آن عدد مدرکی بود – و دروغیهمراهانش – که نشان میداد من همراهانم رادقیقاً خیلی بهتر از آواتارم به یاد میآورم.
حتی اگر هیچکس از وجود این نسخه از من درکیم اینجا خبر نداشت، حتی اگر داستانهای همراهانم اینگونه به پایان رسیدههمان بود... اما، حداقل به خودم قسم خوردم که هرگز فراموششان نکنم.
⸢پ شیم ونی؟⸥
صدای ضعیفی از تقتق مترو به گوش رسید. باپسر منظرهی فضای کاملاً خالی داخل مترو مواجه شدم. دستگیرههاییعنوان که کسی آنها را نگرفته بود، بیحال تکان میخوردند.
⸢ا نق درسادگی ا حس اس تهمراهانش نهای ی ن کن⸥
«نیستم.»
آرام نفسم را تنظیم کردم.
قبلاً هم موقعیت مشابهی را تجربه کرده بودم. زمانی که به «پادشاه شیاطین رستگاری» تبدیلابد شدم و به افق داستان سقوط کردم هم همینطور بود. از جهتی، وضعیتم بهتر ازهمان آن زمان بود. خب، هرچه نباشد در حال حاضر از جریمهی ترک سناریو رنج نمیبردم.
اگر یک چیز متفاوتزندگیاش با آن زمان وجودعنوان داشت، این بود که...
⸢دیگر هرگزمتوجه نمیتوانستم همراهانمسادگی را ببینم.⸥
«....باید تادقیقاً ابد داخلتقسیم این مترو بمونم؟»
⸢ب م و ن ی؟⸥
«میپرسم میتونمنمیشد برم بیرونزندگیاش یا نه.»
[دیوار چهارم] پیش از اینکهزندگیاش جوابی بدهد، ساکت ماند؛ انگارکیم داشت به سؤالم فکر میکرد.
⸢مف هوم «دس ترسی»تقسیم در ای ن م کسؤال ان وج ود ن دارد⸥
«منظورت چیه؟»
⸢ای ن م ک ان ی ک حریعنوان م م قدس اس ت. م ک انیتقسیم ک ه «باستانیترین رویا» در آن میخ واب د⸥
بعد از شنیدننمیشد این حرف، کمکمابد متوجه موضوع شدم.
هر خط جهانیِ مرتبطتقسیم با «راههای بقا»، رویاییهمان از «باستانیترین رویا» بود.
⸢تمام دنیاها رویاهایی بودنددرصدی که در این مکان بهپسر آنها جان بخشیده شده بود.⸥
همراه با یک «فلش!»زندگیاش تمام پنجرههای مترو بهعنوان صفحات نمایشگر تبدیل شدند.
در ابتدا، آنها را با تبلیغات TAS که در بخش ویژهی شبکهی مترو نصب شده بود، اشتباه گرفتم. صحنههایی از سناریوهای مختلف از روی پنجرهها در حال پخش بودند. البته، امکان نداشت چیزی که میدیدم فقط تبلیغات باشد.
تسو-چوچوچو...
سردرد مبهمی به سراغم آمد. مناظرتحت خطوط جهانی که در سراسر کیهان پراکندهسادگی بودند، حالا در حال پخش شدن بودند.
تازه آن موقع بود که درککنار جدیدی از اینکه به چه نوعسعی موجودی تبدیل شده بودم، پیدا کردم.
⸢او حالا «باستانیترین رویا» بود.⸥
قدمهای لرزانم مرا به پنجره نزدیکتر کرد. صفحه نمایشگرسؤال مانند سطح آب به آرامی میلرزید و آنقدر شکننده بهیست⸥ نظر میرسید که هر وقت میخواستم میتوانستم آن را بشکنم.
⸢کیم دوکجا ترسیده بود.⸥
برای دانستن این موضوعزندگیاش نیازی نداشتم کسی آنعنوان را به من بگوید.
هر «داستان» در این دنیازندگیاش تنها به این دلیل وجودکیم داشت که خوانندهای آنها را میخواند.
⸢اگر اودقیقاً تماشا نکند، دنیاولی متوقف خواهد شد.⸥
خیره شدنداد به دنیادرصدی و رویاپردازی بیپایان...
⸢....این باری بودسادگی که «باستانیترین رویا»کنار باید به دوش میکشید.⸥
آرام چشمانم را بستم. این چیزی بود کههمراهانش خودم انتخاب کرده بودم. و بدیهی است که تواناییتقسیم تماشا کردن، بسیار بهتر از ناتوانی در آن بود.
و علاوه بر آن، این درست مثل این بود کهپنهان من به صورت فلکی نهایی تبدیل شده باشم که میتواندشبیه به هر خط جهانی در آن بیرون سرک بکشد، پس...
«دیوار چهارم؟»
⸢چ یه⸥
«"باستانیترین رویا" مثلنمیشد یه صورت فلکیابد عمل میکرد، مگه نه؟»
«باستانیترین رویا»ی قبلی، در پوشش یک «صورت فلکی»، در طول نوبت بازگشتی که من درمیدونی آن زندگی میکردم، پیامهایی میفرستاد. اگرچه این اقدامات ناخودآگاه کودکی بود که چیزی نمیدانست، امامدرکی نمیشد این واقعیت را انکار کرد که چنین عملی با این وجود در سیستم مداخله میکرد.
⸢در س ته⸥
«پس، نظرت چیه من به عنوانکنار یه "صورت فلکی" به خط جهانیسعی که توش زندگی میکردم متصل بشم...؟»
⸢ف کر میکنمیشد نی ام کانپابد ذیر ب اشه؟⸥
«نیست؟»
⸢م شکل ام کانپدرصدی ذیر ب ودن ینخواهد ا ن بودنش ن یست⸥
کمی روی معنای اینزندگیاش حرف فکر کردم، و بعدکیم لبم را محکم گاز گرفتم.
«....درسته، نبایدمتوجه این کارسادگی رو بکنم. میفهمم.»
تمام سختیهایی را که من و همراهانم برای رسیدن به اینکردن پایان باید تجربه میکردیم، به یاد آوردم. ما برای از بین بردننابالغ صورتهای فلکی و پاک کردن سیستم <جریان ستارهای> جنگیدیم. و موفق شدیم.
اما اینکه من بعد ازمربوطه رسیدن به اینجا، بخواهم <جریان ستارهای>متوجه را احیا کنم، آنوقت این کار...
⸢خ وشبخ تانه ح تیابد اگ ر ه م میخمیداد واس تی ن میتون ستی⸥
«چرا که نه؟ من الان "باستانیترینابد رویا" هستم، مگه نه؟ اگه تصورش۴۹٪ کنم، به واقعیت تبدیل میشه، درسته؟»
⸢ف قط ب ه خ اطر ای نکههمان «باستانیترین رویا» ه ستی ن میتو نی هچرا مه چ یز رو ک نترل ک نی⸥
جرقهها همراهداد با صدای «تسو-چوچوت!»مربوطه به آرامی میرقصیدند.
به نظر میرسید که «منِ»ابد فعلی نمیتوانست به طور کامل از۴۹٪ قدرت تأثیرگذاری «باستانیترین رویا» استفاده کند.
⸢ت سلط تنمیشد و روی روی اکنار ک افی ن یست⸥
....همانطور که فکر میکردم. اگر کنترل آن تا این حد آسان بود،چیزی از همان اول به آن «رویا» نمیگفتند. نمیدانستم چه زمانی امکانپذیر خواهدخودخواه شد، اما حداقل در حال حاضر، نمیتوانستم این کار را انجام دهم.
کمی لبهایم را جویدم ومربوطه بعد ادامه دادم: «در اینهرگز صورت.... فقط تماشا کردن چطور؟»
درست در همانسادگی لحظه، چیزی درکنار درونم تکان خورد.
«منِ» درونی که نمیتوانستم بر آن حکومت کنم – حس کردم این ناخودآگاه عظیمکردم در اعماق وجودم ریشه میدواند. این ناخودآگاه ریشههایش را به سمت خط جهانی دیگریمیدونی دراز کرد و از طریق این ریشهها، شروع به بیرون کشیدن داستانهای این دنیا کرد.
دیدم تاریک شد، سپستقسیم مناظر خط جهانی مانندهمان یک کالیدوسکوپ پخش شدند.
⸢این منظرهی دنیاییمنِ بود که اوتحت به شدت دلتنگش بود.⸥
فکر کردم نورهای دوردست [مجتمع صنعتی] را میبینم. سپس، پشت همراهانم را دیدم که به۵۰٪ آن سمت میرفتند. حتی ذرهای از تاریکی در چهرههایشان دیده نمیشد. در وسط گروه، دربیه حالی که شانهبهشانه راه میرفتند، کیم دوکجای دیگری بود که کت سفیدی به تن داشت.
از قبل میدانستم.
با اینکه میدانستم...
قلبم دیوانهوار میتپید و نفسم سطحیتر و سریعتر میشد. بههرگز شدت نفسنفس زدم و فریاد کشیدم. حس بالا آمدن استفراغ را۴۹٪ تحمل کردم، سرم را تکان دادم و چشمانم را باز کردم.
در حالی که در سرگیجه غوطهور بودم وعنوان با دست کف زمین را لمس میکردم، متوجه شدمولی که تنها کسی هستم که داخل مترو حضور دارد.
⸢چ ی ش ده؟سادگی ن میخ وای تهمراهانش ماش ا ک نی؟⸥
میخواستم تماشا کنم. چهرههای خوشحالشان، حالت چهرهشان که نشان میدادپنهان بالاخره از جهنم سناریو فرار کردهاند. میخواستم داستانی را بخوانمشبیه که به شدت مشتاق دیدنش بودم. با این حال، نمیتوانستم.
اگر این کارمنِ را میکردم، بدونتحت شک دلم میخواست برگردم.
«....من باید ببینمش،سادگی مگه نه؟ اگه نبینم،همراهانش دنیا جلو نمیره، درسته؟»
⸢ت و ه مینسادگی الان ش ه م داریعنوان ت ماش ا میک نی⸥
«چی؟»
⸢ن اخ ودآگ اه ب خشی از خ ودآگ اه اس ت.نمیشد ت و ه مین الان ش ه م داری ب خ شدقیقاً اع ظم خ طوط ج هانی رو ت ماش ا میک نی⸥
«در این صورت...»
⸢نیـازی نیـست خـودت رو تـحت فـشار بـذاری⸥ [دیوار چهارم] طوریکیم حرف زد که انگار میخواست بهم دلداری بده. ⸢مـجبور نیـستی کـاریهمان کـنی. در هـر حـال هـمین الانـش هـم داری نـاخودآگـاه تـماشـا میکـنی⸥
میتونستم فقط چشمهام رو ببندم و همهچیز رو فراموش کنم. هیچ ایرادی نداشت اگه مثل یه بچه پاک ویست⸥ معصوم، بدون اینکه بار گناهی روی دوشم سنگینی کنه، توی این رویا از همهچیز لذت میبردم. [دیوار چهارم] داشت بهمحتی میگفت که مطلقاً هیچ دلیلی وجود نداره که دوباره به اون تراژدی فکر کنم و تو این مسیر آسیب ببینم.
⸢با اینداد حال، کیم دوکجامربوطه یک بچه نبود.⸥
در حالی که عرق سردم رو پاک میکردم گفتم: «نمیتونممیداد این کار رو بکنم.» تمام این خطوط جهانی گناه من بودن.سؤال من خلقشون کرده بودم و من نابودشون کرده بودم. «باید ببینمشون.»
و اینمتوجه تنها راه برایزندگیاش کفاره دادن بود.
وقتی آروم دوباره رویتقسیم پاهام ایستادم، خطوط جهانیهمان روی پنجرهها ظاهر شدن.
خطوط جهانی بیشمارِ «راههای زنده ماندن»؛ تراژدیهای یکنخواهد نفر که فقط به خاطر خوندن من به واقعیتهمراهانش تبدیل شده بودن، حالا اونجا به نمایش درآمده بودن.
...شاید، قبل از دیدنزندگیاش داستانهای همراهانم، چیزی بود کهکیم باید اول اون رو میدیدم.
انگار که از قبل این رو میدونست،کنار [دیوار چهارم] خطاب بهم گفت: ⸢شـب خـیلیکردم درازی در پـیش خـواهد بـود، کـیم دوکـجا⸥
مطمئنم که همینطوره.
لبخندی در جواب زدم. «نگران نباش. میتونم درست انجامش بدم.هرگز میدونی، این داستانیه که بیشتر از همه عاشقشم. میدونم کهمیداد قطعاً میتونم تا روز مرگم تماشاش کنم و ازش خسته نشم.»
⸢امـا مـمکنه یـه روزیزندگیاش از داسـتانی کـه بـیشتر ازکیم هـمه دوسـتش داری، مـتنفر بـشی⸥
در حالی که دستم رو به سمت صحنههاییهمراهانش که روی صفحه ظاهر میشدن دراز میکردم، گفتم:۵۰٪ «اگه اینطور بشه... این بهاییه که باید بپردازم.»
آروم دستم رو روی شیشهولی فشار دادم و رد انگشتهامپنهان روی صفحه نمایش حک شد.
[جهان اکنونداد در حالدرصدی دریافت نگاه شماست.]
[یک خط جهانی، قدرتزندگیاش حیات را از خودآگاهعنوان شما دریافت کرده است.]
وقتی دوباره چشمهام رو باز کردم، بدنم حدودهمراهانش یک وجب از زمین فاصله داشت و در هواتقسیم شناور بود. احساس میکردم روح از بدنم خارج شده.
از هیاهوی اطرافم جا خوردم و به اطراف نگاه کردمپنهان تا جمعیت بزرگی از مردم رو ببینم. اونها درست ازشبیه وسط بدنم رد میشدن و میگذشتن، انگار که براشون نامرئی بودم.
تکتک این چهرههای خسته متعلقمربوطه به کارمندانی بود که درهرگز راه بازگشت به خانه بودن.
اینجا...
نگاهم رو تو محیط اطراف چرخوندم و رنگ نارنجی که نشوندهنده خط ۳ مترو بود رو دیدم. در کمال تعجب، خودم رو شناور بالای سکوی مترو پیدا کردم. زمان فعلی و انواع و اقسام اطلاعات مربوط به مترو روی صفحههای LED نصب شده روی سقف نمایش داده میشد.
[۶:۵۵ عصر]
دقیقاً پنجداد دقیقه قبلدرصدی از شروع سناریو.
خیلی زود، قطار به مقصدابد ایستگاه بولگوانگ همراه با صدایمیداد بلند اعلامیه از راه رسید.
مردم یکییکی سوار قطار شدن. اگه میتونستم، حتماً جلوشون رو میگرفتم. با این حال، حتی اگه این کار رونشد هم میکردم چیزی عوض نمیشد. در هر صورت، سناریو فارغ از اینکه کجا بودی شروع میشد. تنها کاری کهلحظات الان میتونستم بکنم این بود که همراهشون سوار قطار بشم و رخ دادن تمام این تراژدیها رو تماشا کنم.
⸢و چهرهای که کیمتقسیم دوکجا عمیقاً با آنهمان آشنا بود، آنجا حضور داشت.⸥
قطار شماره ۳۴۳۴منِ به مقصد ایستگاهتحت بولگوانگ، واگن شماره ۳۷۰۷.
مرد خاصی که غرق در افکارش به بیرون ازکیم پنجره مترو خیره شده بود، اونجا بود. بعد از اینکهباز کمی به چهرهاش نگاه کردم، در نهایت پوزخند کوچیکی زدم.
وقتی بهشمتوجه فکر میکردم،سادگی کاملاً واضح بود.
در نهایت، تمام این خطوط جهانی از طریق بازگشتهایسؤال یک مرد تکرار میشدن. پس، کاملاً بدیهی بود کهبیه در همون ابتدای داستان با این احمق روبهرو بشم.
⸢قهرمان این جهان.⸥
کاملاً مشخص بودسادگی که یو جونگهیوک نتونستهمراهانش حضورم رو حس کنه.
نه، نگاه بیتفاوتش روی فضای بیرون از مترو قفل شده بود و ذهنش در حالدقیقاً حاضر غرق در افکارش بود. چهرهای که حتی با وجود دونستن اینکه سناریوها قرار بودیلی شروع بشن، همچنان آروم باقی مونده بود؛ چارهای نداشتم جز اینکه تحت تأثیرش قرار بگیرم.
...تو واقعاًدقیقاً آدم شگفتانگیزیتقسیم هستی، مگه نه.
من از قبل پایان سناریوها رو دیده بودم، اما هنوز هم فقطنمیشد با ورود دوباره به این صحنه، مو به تنم سیخ میشد. بادقیقاً این حال، تو تونستی دهها و صدها بار این لحظات رو تحمل کنی.
قطار متوقفشدهی مترو شروع به حرکت کرد و زمانکیم یک بار دیگه به جلو جریان افتاد. اگه دانشمنشد درست یاری میکرد، اون «چیز» باید بهزودی شروع میشد.
⸢در طول نوبت سوم، یو جونگهیوکابد کارش را با کشتن تمام افراد۴۹٪ داخل این واگن مترو آغاز میکرد.⸥
شروع نوبت سومی رو که میشناختم به یاد آوردم. مطمئن نبودم این کدوم نوبتخودت از بازگشتشه، اما شروعش نباید تفاوت چندانی با اون میداشت. آروم محیط اطراف رو⸢۲٪ از نظر گذروندم و مردی رو دیدم که کنار در خروجی رفتار مشکوکی داشت.
«هه، ههـهه...»
چند نفر بعد از شنیدن خرناسهای بریدهبریدهاش، نگاهشون رو به سمت۴۹٪ مرد برگردوندن. مرد با چهرهای درهمرفته ریزخندهای کرد و به اطرافش نگاهیکردن انداخت، و بعد ناگهان، یک بمب دستساز و یک فندک بیرون آورد.
⸢در آن روزی که سرویس پولی آغازکنار شد، مرد خاصی در همان واگن شمارهکردم ۳۷۰۷ همراه با یو جونگهیوک حضور داشت.⸥
«...اون چیه؟»
«هـ-هی، آقا!»
⸢تروریست مترو، چوی هانگیو.⸥
جمعیت شوکهشده جیغ کشیدن و عقب رفتن. مردم بعد از دیدنمیداد جرقههایی که از دستهای مرد منفجر میشد وحشت کردن و ازسؤال روی صندلیهاشون بلند شدن، که باعث شد صحنه به آشوب کشیده بشه.
اما یو جونگهیوک،۵۰٪ در سکوت به اونباز مرد خیره شده بود.
هی، داری چیکار میکنی؟درصدی عجله کن و اوننخواهد رو از دستش بقاپ.
طبق خط داستانی که من میشناختم، یو جونگهیوک باید همون لحظهای۴۹٪ که سوار مترو میشدن چوی هانگیو رو سرکوب میکرد و بمبپنهان رو ازش میگرفت. با این حال، اون این کار رو نکرده بود.
دلیلش چی بود؟ چهرهی یو جونگهیوک،ابد همونی که فکر میکردم تجسم آرامشه، حالاسعی از ترس رنگپریده و سفید شده بود.
همون موقع بود که فضای داخل قطار همراه با صدایپنهان گوشخراشی تاریک شد. جیغهای مردم با دیدن شعلهای که در تاریکیخودمه روشن میشد، به گریههایی از سر اندوه و وحشت تبدیل شد.
یک چیزیداد اینجا اشتباهدرصدی پیش رفته بود.
⸢چرا یونمیشد جونگهیوک هیچزندگیاش حرکتی نمیکند؟⸥
یک لحظهمتوجه صبر کن،سادگی نکنه این...؟
[۷:۰۰ عصر]
و بعد، همزمان بادرصدی طنینانداز شدن صدای «تیک!»،نخواهد قوانین جهان تغییر کرد.
[دوره سرویس رایگان سیستم سیارهای شماره ۸۶۱۲ به پایان رسیده است.]
[سناریوی اصلی آغاز شده است.]
شعلههای آتشی که تروریست روشن کرده بود، چهرهی یو جونگهیوک رو به روشنی نمایان کرد، درتقسیم حالی که چشمهاش از ترسی خالص میلرزید. اون همونجا ایستاده بود، ناتوان از انجام هر کاری.شبیه من هم دچار وحشت شده بودم. صفحات «راههای زنده ماندن» تو سرم شروع به ورق خوردن کردن.
...این دقیقاًمتوجه کدوم نوبتسادگی از بازگشت بود؟
حوالی نوبت ۹۰۰ام بود،تقسیم وقتی که عقلش رو ازسؤال دست داد؟ یا حوالی ۱۲۰۰ام؟
تو کدوم نوبتمنِ از بازگشت بود کهکنترل این یو جونگهیوکِ احمق...؟
[کانال #B-7623 باز شده است.]
[صورتهای فلکیمتوجه در حالسادگی ورود هستند.]
«هه، ههـهه، ههـهه...»
در حالی که چشمهای مرد با غضب به اطراف خیره شده بود،نمیشد جمعیت شروع به دویدن به سمت واگن بعدی قطار کردن تا ازدقیقاً قامت تروریستی که مواد منفجره رو تو چنگش گرفته بود دور بشن.
[تعداد بسیار کمی اززندگیاش صورتهای فلکی به تجسدعنوان «چوی هانگیو» علاقهمند شدهاند.]
و یو جونگهیوک همچنان در همون نقطه ایستاده بود. کسی که من میشناختم هرگز چنین واکنشی نشون نمیداد.ولی نه، یو جونگهیوک کسی بود که برای سرکوب کردن وضعیت از همون ابتدا، به یه نمایش بینقص متوسلنابالغ میشد. اما حالا، زیر تهدید تروریست، این چهرهی احمقانهای رو به خودش گرفته بود که قبلاً هرگز ندیده بودم.
چهرهای که قبلاً۵۰٪ هرگز ندیده بودم...نشد هرگز ندیده بودم...؟
انگار کهداد صاعقهای تو سرممربوطه فرود اومده باشه.
پس، ایننمیشد خط داستانی،زندگیاش قضیهاش این بود.
صفحات بیشماری تو سرمسادگی ورق خوردن، قبل از اینکهعنوان خود کتاب محکم بسته بشه.
این همون نوبتی از بازگشت بود کهباز تو «راههای زنده ماندن» چیزی بیشتر ازخودت یک خاطرهی گذرا در نظر گرفته نشده بود.
بعضی داستانها در واقعدرصدی از لحظهای شروع میشدننخواهد که هرگز نوشته نشده بود.
«خـ-خواهش میکنم،نمیشد نه... منزندگیاش رو نکش!»
«آآآآآه!»
⸢این داستان،دقیقاً آغاز ناشناختهی «راههایولی زنده ماندن» است.⸥
این خط جهانی همونی بودمربوطه که فرصت خوندنش رو پیدا نکردهمتوجه بودم – نوبت صفرم یو جونگهیوک.
<موخره ۱.نمیشد دنیای صفرزندگیاش (۱)> پایان.