---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

زاویه دید خواننده دانای کل

چپتر 381: اپیزود ۷۲ – سه روش (۴) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 381: اپیزود ۷۲ – سه روش (۴)

0

«...هان سویونگ؟»

فکر کردم صدایش‌منم​ را شنیده‌ام، اما هاله‌اش‌می‌کردم​ خیلی زود ناپدید شد.

پنجره سیستم

[افسانه بزرگ «مجمع‌الجزایر کایکسنیکس» نمی‌تواند انتخاب شما را تایید کند!]

پنجره سیستم

[جهان‌بینی در حال نشان دادن واکنشی غیرعادی است.]

یوری دی آریستل که حالا ناخواسته [ایمان ناگسستنی] را‌الانشان​ در دست داشت، شروع به لرزیدن کرد و با صدای‌مانند​ بلندی فریاد زد: «چـ-چطور جرات می‌کنی یه همچین کاری بکنی...!!»

پنجره سیستم

[شما وارث مناسبی برای تاج و تخت مجمع‌الجزایر گرونسیاد هستید.]

پنجره سیستم

[تاج و تخت شما در حال واگذاری به شخصیت «هان سویونگ» است.]

پنجره سیستم

[جهان‌بینی نمی‌تواند انتخاب شما را درک کند.]

پرتوهای نور درخشانی از‌پیشرفتی​ بدن یوری دی آریستل‌اگه​ به بیرون تراوش کرد.

آن‌ها افسانه‌هایی بودند که به او تعلق‌موضوع​ نداشتند؛ در واقع، آن‌ها متعلق به هان‌خواننده​ سویونگ بودند، چیزهایی که من خیلی خوب می‌شناختم.

یوری دی آریستل شانه‌هایش را بغل‌آن‌ها​ کرد، انگار نمی‌خواست اجازه دهد هیچ‌کدام‌متعلق​ از آن افسانه‌ها از بدنش خارج شوند.

«من نمی‌ذارم سویونگ این‌طوری بره!»

تسو-چوت، چوچوچوت!!

«آروم باش! بهت گفتم که تمام مسئولیتش رو به عهده می‌گیرم، نگفتم؟؟» او‌دیدگاه​ در حال حاضر با من صحبت نمی‌کرد. «منم همچین پیشرفتی رو نمی‌خواستم! من،‌پیشم​ من فقط فکر می‌کردم که اگه به موندن تو این جزیره ادامه بدی...!»

می‌توانستم حدس بزنم یوری دی‌تراوش​ آریستل با چه کسی صحبت‌نداشتند​ می‌کند و موضوع گفتگوی الانشان چیست.

پنجره سیستم

[مهارت انحصاری «دیدگاه خواننده دانای کل» فعال شد.]

زمانی که یوری دی آریستل و‌می‌کند​ هان سویونگ با هم گذرانده بودند، مانند‌دیدگاه​ رودخانه‌ای از قطعات خردشده در جریان بود.

⸢«گفتی که پیشم می‌مونی! گفتی که نگهبانم‌افسانه‌هایی​ می‌شی، نگفتی؟! من واقعاً عاشق سناریویی شدم که‌می‌شناختم​ بهم نشون دادی. نمی‌تونم بذارم این‌طوری بری! من...!!»⸥

⸢«تقصیر من بود، یوری.»⸥

خون از دهانش بیرون زد و قبل از اینکه روی زمین بیفتد، تلوتلو‌بدی​ خورد. با عجله او را در آغوش گرفتم. به احتمال زیاد، همین الان جنگی‌دانای​ بین هان سویونگ و یوری دی آریستل در داخل این بدن در جریان بود.

پنجره سیستم

[افسانه بزرگ «مجمع‌الجزایر کایکسنیکس» در حال...]

پنجره سیستم

[افسانه بزرگ «مشعلی که اسطوره را بلعید» در حال...]

افسانه‌های بزرگ برای به‌بزنم​ دست گرفتن کنترل بدن او،‌الانشان​ به شدت با یکدیگر می‌جنگیدند.

مردم اطراف نیز‌بدن​ در گودالی از‌آن‌ها​ سردرگمی ناگهانی فرو رفتند.

«پادشاه ما تغییر کرده؟»

«اما، با همچین روشی...؟»

«یعنی پادشاه‌می‌توانستم​ برحق در بین‌کسی​ ما ظاهر شده؟»

نگهبانان سلطنتی و شهروندان پادشاهی با‌آن‌ها​ چشمانی پیچیده نگاه‌هایی رد و بدل‌متعلق​ کردند و بین خودشان پچ‌پچ می‌کردند.

«در این‌صحبت​ صورت، ژانر دنیای‌پیشرفتی​ ما چی می‌شه...»

«هیس! یادت رفته که‌پیشرفتی​ این‌جور کلمات هنوز ممنوعن؟‌اگه​ فقط روی نقشت تمرکز کن!»

از طرفی، من هم اگر می‌شنیدم که‌موضوع​ ژانر این دنیا ناگهان به [کمپانی کیم دوکجا]‌دانای​ تبدیل شده، حالتی شبیه به آن‌ها پیدا می‌کردم.

یو جونگهیوک که کنارم ایستاده‌تراوش​ بود، به حرف آمد: «کیم‌نداشتند​ دوکجا، ما خیلی عجولانه عمل کردیم.»

«می‌دونم.»

«این مجمع‌الجزایر هنوز به اندازه‌نمی‌خواستم​ کافی برای پذیرش هان سویونگ‌این​ به عنوان حاکمش آماده نیست.»

«از اونجایی که از قبل پایه و اساس خوبی‌الانشان​ ساخته بود، فکر می‌کردم عملی باشه. منظورم اینه که‌گذرانده​ اون تا همین چند لحظه پیش ملکه اینجا بود.»

«او حاکم برحق اینجا نبود. به‌آن‌ها​ دلیل وجود جناحی که حاضر به پذیرش‌چیزهایی​ او نیستند، ما هنوز "انقلابیون" را داریم.»

تغییر اجباری تاج و تخت همیشه با رنج‌های تولد زیادی همراه‌این​ بود. برای مثال، «غصب تاج و تخت» توسط یوری دی آریستل‌الانشان​ در طول این سناریو، بخشی از سناریوی اصلی «مجمع‌الجزایر کایکسنیکس» نبود.

اقدام غیرقابل پیش‌بینی ملکه و اقدامات بعدی ما، برای‌موندن​ تناسخ‌یافتگان «مجمع‌الجزایر کایکسنیکس» که دقیقاً همان سناریو را بارها‌می‌کند​ و بارها تکرار کرده بودند، اتفاقاتی کاملاً بیگانه بود.

پنجره سیستم

[انتخاب ژانر تکمیل شد.]

پنجره سیستم

[شرایط پاک‌سازی ژانر مربوطه برآورده نشده است.]

این دنیا هنوز برای‌بزنم​ پذیرش ژانر کاملاً جدیدی که‌الانشان​ ما ساخته بودیم، آماده نبود.

پنجره سیستم

[<جریان ستاره‌ای> در حال بحث در مورد موضوع شرایط پاک‌سازی سناریوی مربوطه است.]

«اوضاع پیچیده شده.»

من و یو جونگهیوک به‌تراوش​ هان سویونگ که روی یک تخت‌واقع​ مجلل دراز کشیده بود، نگاه می‌کردیم.

از مدتی پیش، صدای انفجارهای پرهرج‌ومرج از آن‌سوی دیوارهای قلعه سلطنتی همچنان به گوش می‌رسید.‌می‌توانستم​ تمام این هیاهو توسط دو جناح ایجاد شده بود که درگیر نبردی خونین بودند؛ یکی‌زمانی​ موافق به قدرت رسیدن حاکم جدیدشان بود و دیگری شهروندانی بودند که او را رد می‌کردند.

یو جونگهیوک با لحنی انتقادی گفت: «حکومت یوری دی آریستل در نهایت محکوم به شکست بود. ما باید سعی می‌کردیم‌گفتگوی​ پرچم‌داران پادشاه را که بین خانواده‌های قدرتمند پادشاهی پراکنده شده‌اند، جمع‌آوری کنیم. پس از آن، به تدریج نفوذ پادشاه را‌نگهبانم​ از بین می‌بردیم و برای تکمیل کار، از [ایمان ناگسستنی] رونمایی می‌کردیم. در آن صورت، مجمع‌الجزایر این‌گونه در هرج‌ومرج فرو نمی‌رفت.»

«درسته، اون‌می‌توانستم​ می‌تونست بهترین‌بزنم​ سناریوی ممکن باشه.»

«اگر این‌درخشانی​ را می‌دانستی،‌بیرون​ پس چرا...»

«اما، اگه به اون نقشه پایبند می‌موندیم، اونوقت...»‌می‌کردم​ کمی مکث کردم و به صورت هان سویونگ‌حدس​ خیره شدم. «...۵۰ سال اون حتی طولانی‌تر می‌شد، می‌دونی.»

«...»

«تا جایی که از دستم‌کسی​ برمی‌اومد، نمی‌خواستم اون ۵۰ سال رو‌مهارت​ حتی یک دقیقه هم طولانی‌تر کنم.»

من در‌درخشانی​ این مورد‌بیرون​ کاملاً جدی بودم.

لحظه‌ای که به این دنیا رسیدم و فهمیدم‌می‌کردم​ هان سویونگ مجبور شده ۵۰ سال را در‌حدس​ اینجا بگذراند، نتوانستم از این احساس طاقت‌فرسا فرار کنم.

دوباره یک نفر‌منم​ به خاطر من‌فقط​ فدا شده بود.

هان سویونگ که مجبور شده بود بازه زمانی‌گفتگوی​ ۵۰ ساله را تحمل کند - آیا هنوز‌فعال​ هم می‌توانست یک ذهن عادی و سالم داشته باشد؟

آیا او توانسته بود‌بیرون​ نفس همان هان سویونگی‌بودند​ را که می‌شناختم، حفظ کند؟

«همه اینا به خاطر‌منم​ اینه که من با‌می‌کردم​ "پادشاه تناسخ‌یافتگان" معامله کردم.»

⸢بـ هتر بـ ود اگـ‌نمی‌خواستم​ ر به جـ اش خـ ودم‌جزیره​ رو فـ دا مـ ی‌کـ ردم.⸥

سرم را چرخاندم و دیدم یو جونگهیوک طوری به من خیره شده که‌دیدگاه​ انگار یک احمق رقت‌انگیزم. لب‌هایش چند بار بالا و پایین رفت، اما بعد، چشمانش‌می‌مونی​ را محکم بست تا خشمش را سرکوب کند و به پشتی کاناپه تکیه داد.

«می‌خواهم چیزی بگویم، اما به‌تراوش​ نظر می‌رسد شخص دیگری به جای‌واقع​ من این کار را خواهد کرد.»

«چی؟»

درست در همان‌منم​ لحظه، درد سوزانی از‌می‌کردم​ پشت سرم تیر کشید.

«هی، کیم دوکجا!»

به عقب نگاه کردم‌بیرون​ و چهره خندان و آشنایی‌تعلق​ را دیدم که منتظرم بود.

«همه چیز به‌نمی‌کرد​ خاطر تو به‌نمی‌خواستم​ گند کشیده شد!»

هان سویونگ با بی‌حوصلگی موهایش را‌فقط​ کنار زد و صاف نشست، و بعد‌بدی​ یک بار دیگر محکم به سرم کوبید.

به محض اینکه هان سویونگ بیدار شد،‌افسانه‌هایی​ فوراً یک جلسه اضطراری تشکیل دادیم. به‌خوب​ جز رنگ‌پریدگی صورتش، روحیه بسیار بالایی داشت.

«من روش‌هایی رو براتون جا گذاشتم که دنبالش کنید، مگه نه؟‌این​ چطور شماها حتی نمی‌تونید کاری رو که تو دفترچه راهنما نوشته‌الانشان​ انجام بدید؟! شماها حتی از لی هیون‌سونگ هم بدترید! صدام رو می‌شنوید؟!»

لی هیون‌سونگ را دیدم که همراه با جونگ‌اگه​ هی‌وون از در اتاقمان نگهبانی می‌داد و برای لحظه‌ای‌کسی​ سرش را از لای درِ باز به داخل آورد.

«کیم دوکجا. اون‌حدس​ سه تا روشی که‌موضوع​ نوشتم رو برام بخون.»

«روش اول، مسیر "فانتزی تلفیقی".»

«و چی می‌گفت؟»

«قدرت‌های خدایان بیرونی رو قرض بگیریم و‌می‌کردم​ سناریو رو پاک‌سازی کنیم... هی، تو. این از‌حدس​ همون اولش هم یه ایده احمقانه‌ست، مگه نه؟؟»

«خیلی خب. دومی.»

با اینکه احساس بی‌عدالتی غیرقابل توجیهی داشتم،‌افسانه‌هایی​ با این حال به خواندن کتاب هان‌خوب​ سویونگ مثل یک کتاب درسی ادامه دادم.

«روش دوم، "فانتزی".»

«محتواش؟»

«شروع یک شورش و‌بزنم​ کشتن پادشاه. یه لحظه وایسا،‌الانشان​ اصلاً چرا دارم اینو می‌خو...»

دوباره کف‌درخشانی​ دستش محکم‌بیرون​ به پس‌کله‌ام خورد.

لعنتی، این عوضی...

«روش سوم، "عاشقانه".»

«و محتواش چیه؟»

«ازدواج با یوری دی آریستل.»

«و تو‌صحبت​ دقیقاً کدوم‌منم​ رو انتخاب کردی؟»

«روش سوم رو؟»

«و آیا‌می‌توانستم​ ما الان با‌کسی​ هم ازدواج کردیم؟»

«نه.»

«پس چرا هیچ غلطی نکردی؟!»

سریع جاخالی دادم تا دوباره کتک نخورم و‌اگه​ داد زدم: «هی! عمراً اینا روش‌های درستی باشن!‌بزنم​ واقعاً اینا رو نوشتی و انتظار داشتی انجامشون بدیم؟!»

«پس فکر‌می‌توانستم​ کردی برای‌بزنم​ سرگرمیت نوشتمشون؟؟»

هان سویونگ مثل یک گاو‌تراوش​ خشمگین نفس‌نفس می‌زد و انگشتش‌نداشتند​ را به سمتم تکان داد.

«اگه فقط اون پیشنهاد ازدواج رو قبول می‌کردی، الان همه‌چیز حل‌این​ شده بود! اگه ادعای برحق تو برای تاج و تخت با‌الانشان​ قدرت رزمی یوری دی آریستل ترکیب می‌شد، مجمع‌الجزایر مثل الان تیکه‌تیکه نمی‌شد!»

«اما، اگه این‌منم​ کار رو می‌کردم،‌فقط​ تو اینجا گیر می‌افتادی...»

«من خیلی راحت می‌تونستم یوری رو راضی کنم!‌گفتگوی​ نقشه اصلیم قرار بود تازه بعد از ازدواج‌فعال​ تو با اون، درست و حسابی شروع بشه!»

«...ولی همین چند دقیقه پیش‌تراوش​ داشتی ازم تعریف می‌کردی که‌نداشتند​ خودم یه راه‌حل پیدا کردم؟»

«فقط از تفسیر احمقانه‌منم​ و افتضاحت از وضعیت‌می‌کردم​ تحت تأثیر قرار گرفته بودم.»

لعنتی، قضیه این‌طوری بود؟

هان سویونگ ناله‌ای سر‌بزنم​ داد و ادامه داد:‌گفتگوی​ «خب؟ حالا می‌خوایم چی‌کار کنیم؟»

انقلابیون یا گاردهای سلطنتی – فرقی‌آن‌ها​ نمی‌کرد کدام طرف را انتخاب کنیم، وضعیت‌چیزهایی​ به‌سرعت به بدترین حالت ممکن تبدیل می‌شد.

پنجره سیستم

[خطایی در سناریو رخ داده است.]

[جهان‌بینی نمی‌تواند پایان سناریوی مربوطه را بپذیرد.]

[جهان‌بینی مطمئن نیست که آیا شخصیت «هان سویونگ» صلاحیت‌های یک حاکم را دارد یا خیر.]

[<جریان ستاره‌ای> در حال بحث درباره شرط پاک‌سازی سناریوی مربوطه است.]

شهروندان داشتند با یکدیگر‌پیشرفتی​ می‌جنگیدند و ما نمی‌توانستیم‌اگه​ سناریو را ترک کنیم.

به هان سویونگ نگاه‌بزنم​ کردم و گفتم: «واقعاً‌گفتگوی​ متأسفم که این‌قدر دیر کردم.»

شانه‌هایش را بالا انداخت و‌تراوش​ جواب داد: «آره، خیلی طول‌نداشتند​ کشید، این ۵۰ سال گذشته.»

نمی‌توانستم کلمات مناسبی برای‌منم​ پاسخ به این نگرش‌می‌کردم​ آرام او پیدا کنم.

انگار که می‌خواست بارم‌پیشرفتی​ را سبک کند، ادامه داد:‌موندن​ «راستش، خیلی خوب یادم نمیاد.»

«ولی این‌می‌توانستم​ با عقل‌بزنم​ جور درنمیاد.»

«واقعاً باورت شده که‌بیرون​ من اون ۵۰ سال‌بودند​ رو همین‌طوری الکی زندگی کردم؟»

«پس چی‌کار کردی؟»

«بیشترش رو فراموش کردم. دقیق‌تر بگم،‌فقط​ عمداً پاکشون کردم. اگه همه‌چیز یادم‌ادامه​ می‌موند، احتمالاً تا الان دیوونه شده بودم.»

تازه آن موقع بود که بالاخره فهمیدم وضعیتش چطور‌الانشان​ بوده است. او مهارت [آواتار] را داشت. و بسته به‌مانند​ نحوه استفاده‌اش، مهارت بسیار مفیدی برای پاک کردن خاطرات بود.

«دلیل اینکه اون کتاب رو‌تراوش​ جا گذاشتم این بود که چیزایی‌واقع​ که فراموش می‌کردم رو حفظ کنم.»

«تصمیم عاقلانه‌ای گرفتی.»

«می‌دونی، روش بزدلانه‌ای بود.‌پیشرفتی​ در هر حال، چیزی‌اگه​ نیست که بخوای تحسینش کنی.»

هان سویونگ نگاهی به گوشه اتاق انداخت و گفت: «خب، به‌هرحال‌مهارت​ تو این دنیا هیولایی هست که خیلی بیشتر از من زندگی‌خردشده​ کرده و انتخاب کرده حتی یه چیز رو هم فراموش نکنه.»

نیازی نبود بگوید‌بدن​ چه کسی است‌آن‌ها​ تا بفهمم منظورش کیست.

برای تلطیف فضای معذب‌کننده، به حرکات اغراق‌آمیز متوسل شدم و صدایم را بالا بردم:‌بدی​ «خیلی خب، بیاید نگران این موضوع نباشیم و از حالا به بعد به فکر‌دانای​ یه راه‌حل باشیم. اگه از دیدگاه یه خواننده صحبت کنیم، بخش بعدی داستان باید...»

هان سویونگ فهمید که سعی دارم چه کار کنم‌موندن​ و سریع پرید وسط حرفم: «نه. اگه از دیدگاه یه‌موضوع​ نویسنده قضاوت کنیم، کارایی که الان باید انجام بدیم ایناست...»

من و هان سویونگ شروع کردیم به بحث کردن درباره هر چیزی که به ذهنمان می‌رسید. مثل احضار‌گذرانده​ یک دوکبی و ثبت شکایتمان، یا احضار یک خدای بیرونی رده‌پایین که مطمئن بودیم از پسش برمی‌آییم، یا‌نشون​ حتی درهم‌شکستن هرچیزی که سر راهمان بود، چه سناریو چه غیر سناریو، و تلاش برای فرار از اینجا...

«هر دوتاتون خفه شید.»

...و هر دوی ما‌منم​ بعد از شنیدن حرف‌می‌کردم​ یو جونگهیوک خفه شدیم.

هان سویونگ کمی حال و هوای او را بررسی کرد‌این​ و درحالی‌که بلندبلند غر می‌زد، به من چسبید: «خب، هر از‌الانشان​ گاهی اعتماد کردن به غرایز شخصیت اصلی نباید مشکلی داشته باشه.»

به نشانه‌می‌توانستم​ موافقت سرم‌بزنم​ را تکان دادم.

در همین‌درخشانی​ حین، یو جونگهیوک‌تراوش​ دهان باز کرد.

«بعداً، امروز بعدازظهر، پرچم‌داران‌منم​ مجمع‌الجزایر تو کاخ سلطنتی‌می‌کردم​ جمع می‌شن. همون‌موقع می‌جنگیم.»

«پس یه تاکتیک کاملاً استاندارد.»

«این تنها روشه.»

با این‌درخشانی​ حال، حق با‌تراوش​ یو جونگهیوک بود.

گاهی اوقات، روش‌نمی‌کرد​ استاندارد رسیدگی به امور،‌فقط​ بهترین راه‌حل موجود بود.

شب خیلی زود فرا رسید. اشراف فرستاده‌شده توسط‌گفتگوی​ خانواده‌های بانفوذ در تالار حضار جمع شده بودند؛‌فعال​ ما هم قدم‌هایمان را به آن سمت تندتر کردیم.

کل مجمع‌الجزایر از این‌بیرون​ خصومت غیرقابل شناسایی در‌بودند​ حال جوش و خروش بود.

جناحی که برای تشخیص پادشاه برحق بحث می‌کردند؛ جناح‌اگه​ دیگری که با جادوگر تاریک همدردی می‌کردند؛ و در‌کسی​ نهایت، جناحی که کاملاً با کل گروه ما دشمنی داشت.

درحالی‌که در راهروهای پر از هاله‌های پرآشوب قدم می‌زدیم،‌موندن​ جونگ هی‌وون زیر لب با خودش گفت: «...اگه فقط‌می‌کند​ بچه‌ها باهامون بودن، خیلی بهتر می‌شد. چقدر حیف شد.»

درست بود، اگر بچه‌هایی که مهارت رام کردن داشتند‌الانشان​ اینجا بودند، یا حتی لی جیهه با توانایی مبارزه در‌مانند​ یک نبرد در مقیاس بزرگ، ما این‌قدر فشار احساس نمی‌کردیم.

«اونا کارایی دارن که باید‌تراوش​ خودشون انجامشون بدن. به احتمال‌نداشتند​ زیاد وسط سناریوهای خودشون هستن.»

«هایونگ-شی چطور؟»

«اگه بخوایم فنی حرف بزنیم، هایونگ عضو‌می‌کردم​ <شرکت کیم دوکجا> نیست، بنابراین باید به‌می‌توانستم​ سناریوی متفاوتی نسبت به ما احضار شده باشه.»

اگر همه‌چیز طبق خط داستانی اصلی پیش می‌رفت، جانگ هایونگ‌چیست​ باید نقش خودش را در جای دیگری ایفا می‌کرد. و‌رودخانه‌ای​ این چیزی بود که نمی‌توانستم در آن به او کمک کنم.

تحت محافظت جونگ هی‌وون‌بیرون​ و لی هیون‌سونگ، با سرعت‌تعلق​ بیشتری در راهروها قدم برداشتم.

جلوتر از ما، هان سویونگ و یو جونگهیوک در یک مسابقه دوی کوچک با هم رقابت می‌کردند تا‌کسی​ ببینند چه کسی می‌تواند جلوتر بماند. احساس می‌کردم دارم رقابت یک لک‌لک و یک چرخ‌ریسک را تماشا می‌کنم.‌جریان​ (یادداشت مترجم: اشاره به یک اصطلاح قدیمی کره‌ای. اساساً به این معناست که لقمه بزرگ‌تر از دهانت برندار.)

جونگ هی‌وون که داشت همان منظره‌فقط​ را تماشا می‌کرد، نزدیک‌تر شد تا‌ادامه​ چیزی را در گوشم زمزمه کند: «دوکجا-شی؟»

«بله؟»

«ممکنه یکم پام رو از‌تراوش​ گلیمم درازتر کنم، اما فکر‌نداشتند​ کنم باید درباره این موضوع بدونی.»

«درباره چی؟»

نگاهش را روی پشت یو جونگهیوک‌فقط​ و هان سویونگ قفل کرد و‌ادامه​ صدایش را از قبل هم پایین‌تر آورد.

«درباره رابطه اون دوتا.»

< قسمت‌درخشانی​ ۷۲: سه روش‌تراوش​ (۴) > پایان.

ناولها | novelha.net