چپتر 468: قسمت ۸۹ – آخرالزمان بزرگ (۱)
0`[■■ شمانماینده در حالدادن نزدیک شدن است.]`
پیام سیستم در گوشم زمزمه شد.دیگر در چند روز گذشته، این پیامآخرین بارها و بارها تکرار شده بود.
«به نظرواقعاً میرسه کهاما دیگه چیزی نمونده.»
«آره.»
من و مادرم روبهروی هم پشت میزی نشستهنخواهد بودیم و با هم چای مینوشیدیم. داشتیم به پنلاما نمایشی نصبشده در اتاق پذیرش [مجتمع صنعتی] نگاه میکردیم.
– قاره آمریکازمین نابود شد! هدف بعدیجایی این خدایان بیرونی کجاست؟
– دستور تخلیهخجالتآوره اضطراری در شمالبهت شرق آسیا صادر شد!
– سحابیها زمین راجدید رها کردهاند. «دیگر جاییلبخند برای فرار باقی نمانده است.»
آخرین مکانی که برنامه خبری نشان داد، شبهجزیره کره بود.لبخند هجوم پناهندگان از سراسر جهان باعث شده بود که کلمیاد شبهجزیره حتی در همین لحظه هم در هرجومرج و هیاهو باشد.
من بهخوبی میدانستم کهرها آنها با آمدن به اینجافرار به چه چیزی امید بستهاند.
`[مکان بعدی سناریویخجالتآوره آخرالزمان بزرگ «شمالبهت شرق آسیا» است.]`
`[۶ روز و ۸ ساعتمتوقف و ۲۴ دقیقه تا شروعگفت سناریوی آخرالزمان بزرگ باقی مانده است.]`
مادرم در داخل پنل، بهجایشهروندان من بهعنوان نماینده [مجتمع صنعتی]لبخند در حال اعلامیه دادن بود.
– [مجتمع صنعتی] پذیرشرها شهروندان جدید را متوقفبرای نخواهد کرد. با این حال...
مادرم لبخند تلخیخجالتآوره زد و گفت: «تماشامیاد کردنش واقعاً خجالتآوره، نه؟»
«اما خیلیدادن بهت میاد. راستش،متوقف شبیه رئیسجمهورها شدی.»
صادقانه بگویم، بهتر بود مادرم را ارباب فعلی [مجتمعکرد صنعتی] بدانیم، نه من را. در هر صورت، شهروندان اینجابهت ترجیح میدادند بیشتر از من، به حرفهای او گوش دهند.
«پسرم، باید قبل از رفتن حداقل یک بار خودت روباقی به ساکنان سئول نشون بدی. حتی یه احوالپرسی ساده ازهجوم طرف تو، براشون به یه منبع قدرت بزرگ تبدیل میشه.»
مطمئناً میتوانستم صدای خبرنگارانی راخیلی بشنوم که از بیرون [مجتمع صنعتی]شدی با بلندگو سؤالاتشان را فریاد میزدند.
– جناب پادشاه شیاطینجدید رستگاری، کیم دوکجا!! آیالبخند واقعیت داره که شما برگشتید؟
– جناب پادشاه شیاطین رستگاری،شهروندان کیم دوکجا! لطفاً برنامهتون رولبخند برای توقف آخرالزمان به ما بگید!
...برنامه من، که اینطور.
من هم مثل مادرم لبخندخیلی تلخی زدم. «اگه این وظیفهرئیسجمهورها یه نماد خوشیمنه، پس باشه.»
در سکوت چایمان را نوشیدیم.
آسمان تاریک و دلگیر بود. در واقع آنقدر دلگیرکرد بود که اگر ناگهان صاعقهای از آسمان میافتاد و شبهجزیرهبهت را به دو نیم میکرد، اصلاً عجیب به نظر نمیرسید.
«خیلی آرومه، مگه نه؟»
«فکر کنم همینطوره، مادر.»
با این حال،شهروندان ما این حرفهانخواهد را به زبان آوردیم.
برگ چای داخل فنجان بهآرامی لرزید. فکرش را بکن، من داشتمتلخی از چنین وقت چای آرامشبخشی لذت میبردم. این اولین بار درشبیه رابطه سی و چند ساله ما بهعنوان مادر و پسر بود.
اتفاقی که اینقدر دلم میخواست تجربهاش کنم،جایی تنها زمانی به سراغم آمد که آخرالزمانِبرنامه همهچیز در حال نزدیک شدن به ما بود.
مادرم چیزی از من نپرسید. نه درباره اینکه از این به بعدصادقانه چه خواهم کرد، نه درباره اینکه در پایان این داستان چه چیزیدهند به دست میآورم، هیچچیز. البته میدانستم که روش او همیشه همینطور بود.
«خب، من دیگه میرم.»
«خدای باد بهشتی دنبالت میگشت.شهروندان لطفاً قبل از اینکه راهلبخند بیفتی، حتماً اول باهاش صحبت کن.»
...پونگبک؟ اینسحابیها بار برایرها چی دنبالم میگشت؟
ناخودآگاه به یاد آن حادثه ناخوشایند در جنگ بزرگ مقدسین و شیاطینصادقانه افتادم. آیا درست قبل از سناریوی نهایی، دوباره قصد داشت کار ناپسندیدهند انجام دهد؟ سرم را بهآرامی تکان دادم و از اتاق خارج شدم.
کسی آنجا منتظرم بود.
`[و حالا اینجاییم. هردادن طور که بود تونستی تاکرد اینجا پیش بیای، کیم دوکجا.]`
او کسی نبود جز بیهیونگ، که پس از تبدیل شدن بهنمانده یک دوکبی بزرگ، بسیار بهتر از قبل به نظر میرسید. پالتوی بلندیجهان که از خز ببر سفید دوخته شده بود، واقعاً به او میآمد.
با لحنیواقعاً طعنهآمیز گفتم:اما «واقعاً منتظرم بودی؟»
`[تجدید دیدار تو و مادرت یهنخواهد افسانه خیلی محبوب بین مشترکینته. برای همین،واقعاً دلم نیومد این جریان رو قطع کنم.]`
بیهیونگ شانههایشنماینده را بالادادن انداخت و گفت.
`[صورت فلکی «قاضی شیاطینرها آتش، اوریل» در حالبرای پاک کردن اشکهایش است.]`
`[صورت فلکی «اژدهای شعله سیاهخیلی اعماق» در حالی که دستمالیرئیسجمهورها به او میدهد، غرولند میکند.]`
این لعنتی، داشت اینجدید را هم بهعنوان یکلبخند پخش زنده دیگر مخابره میکرد.
`[و خب.نماینده سناریوی نهاییدادن دقیقاً همین بغله.]`
«میدونم.»
`[چقدر قابلاعتمادی. مطمئنمخجالتآوره از قبل این رومیاد میدونی، اما سناریوی نهایی...]`
«بیهیونگ.»
صدای آرام من باعثدادن شد دوکبی دیگر حرف نزند.کرد او به من خیره شد.
«چرا ما رو انتخاب کردی؟»
موج ضعیفیواقعاً در چشماناما بیهیونگ پخش شد.
من از قبل میدانستم در پنجرهنخواهد سناریویی که مقابل چشمانش ظاهر شدهکردنش بود، چه چیزی نوشته شده است.
<سناریوی اصلی شماره ۹۸ – رأیگیری نامزدها>
نوع: اصلی
سختی: ؟؟؟
شرایط پاکسازی: لطفاً نامزد نهایی برای «یک افسانه واحد» را انتخاب کنید.
محدودیت زمانی: –
پاداش: ؟؟؟
شکست: مرگ
سناریوهای <جریان ستارهای> تنها برای صورتهای فلکی و تجسدها اعمال نمیشد، بلکه برای داستانسرایانی مانند دوکبیهانشان نیز صدق میکرد. و «رأیگیری نامزدها» که پایان تمام سناریوها را رقم میزد، سناریویی فوقالعاده مهممیدانستم برای همه دوکبیها بود. این سناریویی بود که در آن باید روی موجودیت خودشان شرط میبستند.
و در چنینخجالتآوره سناریویی، بیهیونگ مابهت را انتخاب کرده بود.
`[دوکبی بزرگ «بیهیونگ» در حال حاضرنخواهد رأی خود را به نفع <شرکتکردنش کیم دوکجا> به صندوق انداخته است.]`
اولین باری که ایندادن یارو را دیدم، بزرگترنخواهد از یک توپ فوتبال نبود.
او یک دوکبی واقعی بود که برای افزایش تعدادفرار مشترکین کانالش، کورکورانه مردم را قتلعام میکرد و در یککره چشم به هم زدن سناریوهای وحشتناکی را بهصورت انبوه میساخت.
همان دوکبی که با بلعیدن افسانههایی که ما خلق کرده بودیم بزرگ شد،بگویم در نهایت به موجودی انساننما تبدیل شده بود. او به اندازه یک انسان قدقبل داشت، مثل یک انسان لباس میپوشید و حالتهای چهرهاش هم شبیه یک انسان بود.
همان دوکبی، حالا همقد من، در چشمانمکرد نگاه میکرد و میگفت: `[با من قراردادخجالتآوره ببند. من تو رو پادشاه دوکبی بعدی میکنم.]`
«...؟»
`[این همون حرفیه کهرها تو دهن اون اژدهایبرای ماهی به من زدی.]`
در واقع، من در گذشته چنین چیزی گفته بودم.شبیه «صبر کن، نکنه با باور کردن اون چرتوپرتها ماصورت رو انتخاب کردی؟ میدونی که شانس برد ما خیلی کمه.»
`[دیگه اینطور نیست. میبینم کهمتوقف هنوز هیچ ایدهای نداری کاریگفت که کردی چقدر بزرگ بوده.]`
بیهیونگ نگاهشنماینده را به بیرونشهروندان از پنجره دوخت.
میدان [مجتمع صنعتی] مملو ازکردهاند صورتهای فلکی بود که در نبردنمانده علیه <پاپیروس> با ما جنگیده بودند.
اژدهای شعله سیاه توسط اوریل مهار شده بود و در حال حاضر نقش بالشتک او را بازیبدانیم میکرد. پرسفونه و هادس در سکوت روی میزی که آماده شده بود چای مینوشیدند. در همین حین، حکیمبدی بزرگ سیگاری پیپمانند از قدیسه شمشیر شکافتن آسمان قرض گرفته بود و مشغول پک زدن به آن بود.
آنها در حالشهروندان تماشای پخشهای زندهنخواهد <جریان ستارهای> بودند.
– لیست کاملاً جدیدی باشهروندان نام «۱۲ سحابی» در میانلبخند شایعهپردازان <جریان ستارهای> دستبهدست میشود...
– بخشی از صورتهای فلکی درجهدیگر داستانی تخمین میزنند که <شرکت کیمآخرین دوکجا> بهراحتی میتواند سومین قدرت برتر باشد...
...سومین قدرت برتر، که اینطور. به نظر میرسید که بازتابهای نبرد قبلی بزرگتر ازبهتر چیزی بود که فکر میکردم. از این ارزیابی سخاوتمندانه سپاسگزار بودم، اما هنوز برای پایینحداقل آوردن گاردمان خیلی زود بود. چون جنگ برای «رأیگیری نامزدها» هنوز به پایان نرسیده بود.
با این حال، بهجدید نظر میرسید افکار بیهیونگلبخند کمی با من متفاوت است.
`[فکر کنم برای یه مدت کوتاه همهچیز خوب باشه. دو روز ازگفت زمانی که <پاپیروس> رو شکست دادی میگذره. از اون موقع تا حالاشدی سحابی دیگهای برای جنگ بین سحابیها به <شرکت کیم دوکجا> درخواستی داده؟]`
«...نه. هیچکس.»
`[سحابیای که در طول نبردهای رأیگیری نامزدها بهراستش پیروزی بزرگی دست پیدا کنه، شانس خیلی بیشتریفعلی برای انتخاب شدن بهعنوان «یک افسانه واحد» خواهد داشت.]`
درست همانطور که یک نبرد به ما کمک کرد تا به جایگاه «سومین قدرت برتر» صعودخیلی کنیم، سایر سحابیها نیز میتوانستند در جنگهای بین سحابیها شرکت کنند و رتبهبندیها را تغییر دهند. بنابراین،حرفهای تا الان باید پیامهای اعلان جنگ یا اخطارهای مربوط به وقوع قریبالوقوع آنها روی سرمان آوار میشد.
اما اعلان جنگ که جای خود دارد، حتینخواهد یک سحابی هم سعی نکرد ما را تحریکخجالتآوره کند. سیاره زمین بهطرز شگفتانگیزی در آرامش بود.
«ولی چرا؟ اینطور نیسترها که افسانه ما اونقدرهابرای هم تکاندهنده باشه، مگه نه؟»
`[به این خاطره کهاما حتی اگه ولتون کننراستش هم نابود میشید. دلیلش اینه.]`
در یک لحظه احساس کردم قلبمنخواهد یخ زد. میتوانستم تصاویری را کهکردنش روی پنلهای صورتهای فلکی پخش میشد، ببینم.
`[صورتهای فلکی میدونناعلامیه که تو بههیچوجه نمیتونیمتوقف زمین رو رها کنی.]`
جدا از «نبردهای رأیگیری نامزدها»، زمین وارد توالیبرای آخرالزمان بزرگ شده بود. قاره آمریکای شمالی دیگرنشان وجود نداشت و هدف بعدی، شمال شرق آسیا بود.
در سناریوی نهایی داستان اصلی، خدایانبهت بیرونی و حاکمان دنیاهای دیگر نیزصادقانه شروع به حمله به این دنیا میکردند.
`[صعود جزایردادن فراموششده همچنانجدید ادامه دارد!]`
⸢در پایان خطاعلامیه جهانی، فرسایش موجوداتجدید فراموششده آغاز خواهد شد.⸥
طبق خط داستانی اصلی، من و سحابیها باید در اینجا کنار هم میجنگیدیم. امابرنامه حالا، آنها تصمیم متفاوتی گرفته بودند. آنها از زمین دست کشیدند تا <شرکت کیم دوکجا>هیاهو را حذف کنند. این تصمیمی بود که سحابیها در مواجهه با «سناریوی نهایی» گرفته بودند.
«اون حرومزادهها...»
`[بخشی از سحابیهاشهروندان در حال تمسخرنخواهد تصمیم شما هستند.]`
میتوان گفتنماینده که این بدترینشهروندان وضعیت ممکن بود.
و بدتر از آن، خدایان بیرونیای کهجایی به این دنیا هجوم میآوردند، با آنهاییبرنامه که از خط داستانی اصلی میشناختم متفاوت بودند.
به یاد اوریل از نوبت بازگشتبهت ۹۹۹ افتادم که مدتی پیش درصادقانه جنگل نگای با او ملاقات کرده بودم.
⸢بهمحض اینکه سناریوی آخرالزمانجدید بزرگ آغاز شود، حملاتلبخند پادشاهان شروع خواهد شد.⸥
اگر پیشبینیهای من درست بود، پادشاهانی که قرار بود بهزودی برایتلخی آخرالزمان بزرگ ظاهر شوند، همان موجوداتی بودند که در نوبت بازگشتشبیه ۹۹۹ شاهد «پایان» بودند. و <شرکت کیم دوکجا> باید با آنها میجنگید.
«چه کسی پادشاهان رورها احضار کرده؟ کار افرادبرای شما تو اداره بوده؟»
[نمیتونم هیچ اطلاعاتی رو برات فاش کنم. به جز اینکه...] بیهیونگ چهرهای به خودبهتر گرفت که نشاندهنده عزم راسخش بود و حرفی را که میخواست بگوید، تمام کرد.رفتن [تا لحظهای که آخرین نفسم را بکشم، داستانم را با تو روایت خواهم کرد.]
«اگه نمیخوایدنماینده شرکت کنید، میتونیدشهروندان همین الان برید.»
خندهدار بود، امازمین این اولین چیزی بودجایی که به همراهانم گفتم.
«سناریوی بعدی، به طرز غیرقابل مقایسهای وحشتناکتر از تمامشبیه نبردهاییه که تا الان پشت سر گذاشتیم. هنوز دیر نشده.ترجیح اگه کسی از شما میخواد سحابی رو ترک کنه، پس...»
چند نفر از آنها شروع به خمیازه کشیدن کردند، انگار که داشتند به یک موعظه خستهکننده یکشنبه گوش میدادند. اما، این کاملاً واضح بود.بگویم این افرادی که درست در برابر چشمانم بودند، دهها رویداد مرگبار را با هم پشت سر گذاشته بودند تا به اینجا برسند. برای آنها،ساده مردن در این رویداد یا آن رویداد هیچ تفاوتی نداشت. اگر میخواستند بروند، تا الان این کار را کرده بودند. من هم این را میدانستم.
با این حال، دلیلی کهشهروندان مجبور بودم این سؤال بدیهیلبخند را بپرسم این بود که...
«ببخشید.»
...چون، واقعاًواقعاً کسی بوداما که میخواست برود.
«من میخوامدادن تو اینجدید یکی شرکت نکنم.»
و او کسی نبوددادن جز هان میونگاوه. اینطور نبودکرد که انتظارش را نداشته باشم.
او ادامه داد: «نمیگم که سحابی روجایی کاملاً ترک میکنم. با این حال، جایی هستخبری که میخوام برای آخرین بار بهش سر بزنم.»
لی جیهه که کنارش بود، با ناراحتی جواب داد: «اَه، آجوشی،شدی چرا کلاً نمیری؟ به هر حال کمک خاصی هم نیستی. وقتی مبارزهگوش شروع بشه، مثل کسی که کونش آتیش گرفته فرار میکنی، مگه نه؟»
«...شاید الان اینطوری باشم، امامتوقف تو دوران اوجم که یکگفت کنت تو دنیای شیاطین بودم...»
در اصل، کلمات «دنیای شیاطین»شهروندان و «کنت» در آن جمله بایدتلخی با «مدیر مینو سافت» جایگزین میشدند.
تماشای بحث کردن آنها، پوزخند تلخیدیگر را روی لبم آورد. در واقع،آخرین میدانستم هان میونگاوه میخواهد کجا برود.
«داری به این فکراما میکنی که بری جاییراستش که قبلاً "جزیره تناسخیافتگان" بود؟»
سؤالم باعث شدشهروندان چهره هان میونگاوهنخواهد به وضوح جدی شود.
ادامه دادم: «حتی اگه اون منطقه مهر و مومکرد شده باشه، پسلرزههای اژدهای آخرالزمان و "فاصله غیرقابل توصیف" هنوزبهت اونجا باقی مونده. اون مکان هنوز هم به شدت خطرناکه.»
«با این وجود،زمین میخوام برم ودیگر یه نگاهی بندازم.»
جزیره تناسخیافتگان، جایی که جنگ بزرگ مقدسین و شیاطین در آن رخ داد. حتیبهتر الان هم، اجساد ستارگان مرده و خدایان بیرونی باید بیهدف در حوالی آن بُعد تاریکحداقل شناور باشند. همان موجوداتی که نتوانستند سوار کشتی شوند و در این فرآیند کشته شدند.
...شاید پادشاه شیاطینشهروندان «آسمودئوس» هم درنخواهد میان آنها بود.
«اون بچه، تماماعلامیه چیزیه که تو اینمتوقف دنیا به دست آوردم.»
نور ارادهسحابیها در چشمانرها هان میونگاوه درخشید.
پس از جنگ بزرگ، او با پشتکار به همراه ما در سناریوهایصادقانه اصلی شرکت کرده بود. او به طرز غیرقابل مقایسهای سختتر از زمانیدهند کار میکرد که برای پیشرفت شغلیاش، پروژههای خاصی را از زیردستانش میدزدید.
و طعم ثمره تلاشهایش را نیز چشید؛ هرچند کوچک، اماگفت او سهمی از یک افسانه بزرگ به دست آورد وشبیه حتی در این مسیر چندین یادگار ستارهای مفید نیز کسب کرد.
تمام اینها برای ایندادن بود که به اونخواهد در جستجوی دخترش کمک کند.
شخصیت فعلی او احتمالاً میتوانست برای چندجایی روز در برابر پسلرزههای هرجومرجی که دربرنامه اطراف جزیره تناسخیافتگان باقی مانده بود، مقاومت کند.
«لطفاً اونجا مراقب خودت باش.»
هان میونگاوه سرش را تکان داد، آمادهسازیهایش را تمام کردگفت و ایستاد. به نظرم میرسید که او قبل از آمدن بهرئیسجمهورها اینجا تصمیمش را گرفته بود. همه همراهان برایش آرزوی موفقیت کردند.
دریافت نکردن سناریوی «یک افسانه واحد» لزوماً به این معنا نبود که هیچتماشا «یک افسانه واحد»ای وجود نخواهد داشت؛ این افسانه برای همه وجود داشت. درستبگویم همانطور که هر کسی میتوانست سفری را برای جستجوی ■■ خودش آغاز کند.
در حالی که قدم درونکردهاند پورتال میگذاشت و از ترس میلرزید،نمانده تماشایش کردم و به چیزی اندیشیدم.
[■■ شماواقعاً در حالاما نزدیکتر شدن است.]
این <جریان ستارهای>شهروندان نبود که تصمیم میگرفتکرد «پایان» شما کجا باشد.
به عقب نگاهاعلامیه کردم و دیدمجدید که همراهانم منتظرم هستند.
«به جلسه ادامه میدیم.»
[۱۱ ساعت و ۸ دقیقه تا آغاز سناریوی آخرالزمان بزرگ باقی مانده است.]
تنها حدود نیمی از روز تا آخرالزمان بزرگبرای باقی مانده بود. اگر موفق میشدیم در برابر اینداد رویداد آخرالزمانی مقاومت کنیم، میتوانستیم وارد سناریوی نهایی شویم.
در این میان، تمام اطلاعات داستان اصلی را مرور کردم و درخواست کردم تا هرارباب یادگار ستارهای و مهارت مفیدی که نه تنها در شبهجزیره کره، بلکه در بقیه نقاطبار سیاره باقی مانده بود را به دست بیاوریم. همراهان به راحتی با درخواستم موافقت کردند.
هان سویونگدادن پرسید: «و تومتوقف قراره چیکار کنی؟»
البته، من هم کاری برای انجام دادن داشتم.نخواهد برای مثال، فکر کردن به یک تکنیک کشندهخجالتآوره و قطعیِ جدید با این یاروی خشک و مقرراتی.
یو جونگهیوک در حالی که لبههای [شمشیر دیو آسمانی تاریک] رانمانده صیقل میداد، گفت: «تو احمق حتماً تا الان باید اینو بدونی.سراسر فقط یک راه برای مبارزه ما در برابر آخرالزمان بزرگ وجود داره.»
اوریل، اژدهای شعله سیاه، حکیم بزرگ و سایرراستش صورتهای فلکی قول داده بودند که به مافعلی کمک کنند، اما نمیتوانستیم همیشه به آنها تکیه کنیم.
حتی با کنار گذاشتن «توطئهگر پنهانکار»، هنوز چهار خدای بیرونی در سطح پادشاه باقی مانده بودندخیلی که باید ظاهر میشدند. اگر همه آنها تصمیم میگرفتند همزمان حمله کنند، حتی اگر صورتهای فلکیبیشتر درجه اسطورهای مانند حکیم بزرگ و پادشاه دنیای مردگان هم با ما بودند، نمیتوانستیم پیروز شویم.
با این حال، ما یکشهروندان روش داشتیم که میتوانستیم ازلبخند آن برای مقابله استفاده کنیم.
⸢دوزخ ابدیت.⸥
پاداش نوبت بازگشت ۱۸۶۳ام، افسانه درجه اسطورهای که از طریق «توطئهگر پنهانکار» به دست آورده بودم.فعلی با این افسانه، میتوانستم خاطرات یو جونگهیوک را بازسازی کنم و او میتوانست با به اشتراک گذاشتنسئول آن مرحله از خاطرات با من، قدرتهای نوبت ۱۸۶۳ام را بیدار کرده و از آنها استفاده کند.
تنها مشکل این بود که...
[خواندن با شکست مواجه شد!]
[بالاترین نوبت بازگشت یورها جونگهیوک که در حالبرای حاضر میتوانید بخوانید «۹۷۸ام» است.]
[افسانه «دوزخ ابدیت»خجالتآوره با چشمانی انتقادآمیزبهت به شما نگاه میکند.]
...مشکلی در تواناییشهروندان خواندن من بهنخواهد وجود آمده بود.
[خواندن با شکست مواجه شد!]
[بالاترین نوبت بازگشت یورها جونگهیوک که در حالبرای حاضر میتوانید بخوانید «۷۷۸ام» است.]
[افسانه «دوزخ ابدیت»خجالتآوره در تعجب است کهمیاد آیا شما خوانشپریشی دارید.]
و حالا، حتی افسانهجدید هم شروع به مسخرهلبخند کردن من کرده بود.
این وضعیت چند روزی بود که ادامه داشت و یو جونگهیوکتلخی که دیگر نمیتوانست خودش را کنترل کند، بالاخره از کوره درشبیه رفت: «چقدر رقتانگیزه. مگه نگفتی تمام عمرت در حال کتاب خوندن بودی؟»
«...تمام عمرم که نبود،رها میدونی. به هر حال،برای این یه مشکل متفاوتیه.»
من هم هیچ ایدهایاما نداشتم. چرا این اتفاقراستش تازه الان داشت میافتاد؟
«اگه این مشکل ادامه پیدا کرد،نخواهد بهتره افسانه رو به من بسپاری. اگهواقعاً خودم ازش استفاده کنم خیلی سادهتر میشه.»
«اگه میتونستم،نماینده تا الاندادن بهت داده بودمش.»
قبلاً در این بارهرها از «توطئهگر پنهانکار» پرسیده بودم.فرار اما او فقط نادیدهام گرفت.
«در این صورت، از اون مهارت تسخیر دفعه قبلشبیه استفاده کن. از اون استفاده کن، بعد افسانه رو فعالترجیح کن. اگه این کار رو بکنی، میزان همگامسازی بالاتر میره.»
او احتمالاً داشتشهروندان درباره [دیدگاه خوانندهنخواهد دانای کل] صحبت میکرد.
«ترجیح میدم تااعلامیه جای ممکن بهجدید اون تکیه نکنم.»
مطمئناً، فعال کردن [دیدگاه خواننده دانای کل] استفاده از افسانه رانمانده بسیار سادهتر میکرد. تأثیر آن مهارت شبیه به این بود کهسراسر یک حامی کنترل یک تجسد را به دست بگیرد. با این حال...
«استفاده از اون مهارت، بدن تجسد من روراستش بیدفاع میذاره. پس بهترین کار اینه که درفعلی صورت امکان بدون متوسل شدن به اون پیروز بشیم.»
«چقدر خندهدار. اینشهروندان نتیجه غفلت کردننخواهد هر روزهات از تمریناته.»
«...واقعاً فکر میکنی همه میتوننشهروندان مثل تو به اون حدلبخند مسخره و دیوانهوار تمرین کنن؟»
یو جونگهیوک برای لحظه کوتاهی به منجایی خیره شد و سپس بدون اینکه حرف دیگریخبری بزند، یک بار دیگر روی افسانه تمرکز کرد.
او احتمالاً حقیقت را میدانست؛ اینکه دلیلمیاد بیمیلی من برای تکیه بر [دیدگاه خوانندهبهتر دانای کل] در واقع چیز دیگری بود.
⸢مدتی بود که [دیدگاهجدید خواننده دانای کل] دیگر بهتلخی دستورات کیم دوکجا گوش نمیداد.⸥
نه تنها این، بلکه مهارت درست زمانی کهنخواهد اصلاً نمیخواستم فعال میشد و شروع به خواندن ذهناما افراد میکرد. مطمئن نبودم چرا چنین اتفاقی دارد میافتد.
این احتمال وجود داشت که بیش از حد به نگاه کردن درون ذهنمکانی افراد عادت کرده باشم. بیش از حد به خواندن جملات مرتب و چیدهشدههمین افکار درونی آنها عادت کرده بودم، تا اینکه به کلمات واقعیشان گوش دهم.
[خواندن با شکست مواجه شد.]
شاید، ناتوانی ناگهانیشهروندان من در خواندن،نخواهد یک پیامد بدیهی بود.
«درست تمرکز کن، کیم دوکجا.»
پس از شنیدن سرزنش یو جونگهیوک،دیگر افسانه را دوباره فعال کردم. تنفسم رامکانی آرام کردم و افکارم را متمرکز ساختم.
[افسانه «دوزخ ابدیت»خجالتآوره قصهگویی خود رابهت آغاز کرده است!]
باید تمام اطلاعاتیشهروندان که درباره یو جونگهیوککرد میدانستم را فراموش میکردم.
من هیچنماینده چیزی دربارهدادن او نمیدانستم.
این مرد،سحابیها برای من یککردهاند غریبه کامل بود.
یو جونگهیوک نه یک بیمارخیلی روانی دیوانه بود، و نهرئیسجمهورها یک احمق لجباز و غیرقابل نفوذ.
وقتی اینطور فکر میکردم،جدید احساس میکردم که درونلبخند سرم کمی شفافتر میشود.
درست است، باید از همانجا شروعجدید میکردم. درست مثل همان لحظهای کهگفت برای اولین بار «راههای بقا» را خواندم.
تسو-چوچوچوت!
درست همان لحظهخجالتآوره بود که اتفاقبهت عجیبی رخ داد.
[در طول تلاششهروندان شما برای خواندن،نخواهد مشکلی رخ داده است!]
ناگهان، رنگ چهره یودادن جونگهیوک به شدت پرید.نخواهد «کیم دوکجا! ای احمق، چیکار...!»
اینها آخرین کلمات اورها بودند، چرا که نوربرای از چشمانش ناپدید شد.
غافلگیر شدم وخجالتآوره با عجله از اومیاد پرسیدم: «هی، حالت خوبه؟»
هیچ پاسخی نیامد.
[ایگوهای شخصیت «یواعلامیه جونگهیوک» در حالجدید برخورد با یکدیگر هستند!]
ایگوها داشتند...سحابیها با همرها برخورد میکردند؟؟
حالا که وضعیت اضطراریتر شدهخیلی بود، سعی کردم وضعیت فعلیاشرئیسجمهورها را بررسی کنم، اما بعد...
[فعالسازی «فهرستدادن شخصیت» باجدید شکست مواجه شد.]
متنی که پس ازدادن آن ظاهر شد، جملهای بودکرد که مدتها پیش شنیده بودم.
[فرد موردسحابیها نظر یکرها «شخصیت» نیست.]
<اپیزود ۸۹.واقعاً آخرالزمان بزرگاما (۱)> پایان.