چپتر 345: اپیزود ۶۴ – راهی که راه نیست (۵)
0خوراندن روح یو سانگا به دیوار چهارم. این روش بر اساس اتفاق گذشتهای که مادرم توسط دیوار چهارم خورده شد، بههیچ ذهنم رسید. آن زمان، وقتی بدن روحی مادرم آسیب دیده بود، دیوار او را خورد و وقتی دوباره او را بیرونمیشکنمش انداخت، بخشی از روحش ترمیم شده بود. علاوه بر این، «کتابخانهای» درون دیوار چهارم وجود داشت، بنابراین ارزش امتحان کردن را داشت.
「 نـاعث می خـورتهـ وام. 」
دیوار چهارم نیتهایم را خواند اما بهورم حرفم گوش نداد. دیوار چهارم به یو سانگاینکردم پراکندهشده نگاه کرد و واکنش خشمگینانهای نشان داد.
「 اونـورم و نـشوک میخـ ورم. 」
«بخور.» شوک باعث شد بدنمبسیاری بلرزد. با این حال، عقبنشینی نکردم.برخی «اگه نخوریش، مهارت رو خاموش میکنم.»
این آخرین تهدیدم بود. در هر صورت، دیوار چهارم یک مهارت بودبسیاری و میتوانستم هر زمان که بخواهم آن را غیرفعال کنم. بر اساسافشای اتفاقات قبلی، دیوار چهارم واقعاً از این کار متنفر بود. پس این بار...
「 اگـ ه مـیداد تـ ونی ایـ ن کـشوک ار رو بکـ ن. 」
به نظر میرسیدبخور مطمئن است که نمیتوانمبلرزد این کار را بکنم.
「 اگـ ه مـ ن رو خـفلکی امـ وش کنـ ی، اون زن نـبهخوبی میتـ ونه زنـ ده بمـ ونه. 」
لبهایم را گاز گرفتم.
「 عـ لاوه بـ ر ایـ ن، خـ اموش کـباعث ردن مـ ن بـ اعث مـیشـ ه صـ ورتهـ ایمیکنم فلکـ ی بتـ ونن اطلاعـ اتت رو ببـ ینن. 」
[بسیاری ازورم صورتهای فلکی بهباعث شما توجه میکنند!]
[برخی از صورتهایببـ فلکی به وجود «دیواری»فلکی که دارید شک میکنند.]
دیوار چهارم بهخوبی میدانست که من تمایلی به افشای اطلاعاتم ندارم. در واقع، منفلکی هیچ مانع ذهنی مفیدی بهجز دیوار چهارم نداشتم. اگر در لحظه ناپدید شدن دیوار، یکمانع صورت فلکی ردهبالا به من خیره میشد، ممکن بود مثل یک نوزاد برهنه بیدفاع شوم.
لحظهای بهخشمگینانهای دیوار خیرهداد شدم. «پس میشکنمش.»
「 چـ ی؟ 」
«بخشهایی از دیوارببـ رو میشکنم و مجبورتفلکی میکنم اون رو بخوری.»
در اصل، دیوار چهارم واقعیت نداشت. با این حال، اکنون قادر بودم به دیوار ضربهشما بزنم. مشتهایم را گره کردم و ضربهای به دیوار روبهرویم وارد کردم. کل اتاق ازذهنی این برخورد ویرانگر لرزید. جیغ کوتاهی به گوش رسید و صدای هجوم افراد در بیرون آمد.
دوباره مشتم را چرخاندمداد و کوبیدم. دیوار هنوزبخور هیچ خراشی برنداشته بود.
「 بـورم یفـ ایدهسـشوک ت. 」
«...»
「 بـ رای نجـ ات یـبتـ و سـ انگا، ایـ ن نقـ ضِصورتهای بـ یش از حـ دیـ ه. 」
به آن فکر کردم. همانطور کهمیخـ قبلاً گفتم، دیوار چهارم واقعیت نداشت. اینحال مهارتی بود که من اجرا میکردم. پس...
نگاهم را روی بخشی از دیوار متمرکز کردم.حال جرقهها اتاق را فرا گرفتند و لی جیهه کهتهدیدم در را باز کرده بود، به بیرون پرتاب شد.
「 نـ ه! 」
ترک کوچکی در گوشهای از دیوار چهارم ایجاد شد. همانطور بود که انتظارصورتهای داشتم. تا الان، مهارت را بهعنوان چیزی در نظر میگرفتم که فقط میتوانستندارم روشن یا خاموش شود. شاید «مهارت» میتوانست حالت میانیِ مناسبی داشته باشد. بهعبارت دیگر...
چه میشد اگر میتوانستم «بخشی» از مهارت را خاموش کنم؟ دیواربدنم بهسرعت ترک خورد و در یک چشمبههمزدن شکاف کوچکی شکل گرفت.تهدیدم مغاکی آنجا بود که به نظر میرسید میتواند هر چیزی را ببلعد.
خیلی زود، شکاف شروع به مکیدن تکههایبلرزد داستانِ اطراف مانند یک سیاهچاله کرد. داستانهایخاموش یو سانگا بهسرعت به درون دیوار کشیده شدند.
「 بـاتت س کـینن ن...! 」
جرقههای عظیمی به بدنم برخورد کردند و ناله وحشتناکیاتت سر دادم. طوفان احتمال در میان دیوار در حال وزیدندیواری بود. صدای اعضای گروه را شنیدم و دیدم سفید شد.
در تاریکی، یو سانگا به هوش آمد. چشمانش را باز کردبدنم اما فقط تاریکی بود. در این صحنه که حتی اجازه ورودتهدیدم یک نقطه نور را هم نمیداد، یو سانگا ناگهان متوجه چیزی شد.
او... نمرده بود؟ آخرین صحنهای که دیده بود از ذهنشنکردم گذشت. طوفان احتمال و فریاد کیم دوکجا در حالی که سعیغیرفعال میکرد نجاتش دهد. سپس خاطرهای از کشیده شدن به یک جایی...
هیچچیز نبوداتت که بتواند ازبسیاری آن مطمئن باشد.
یو سانگا خودش را از سر تا پا بررسی کرد. چشمها، لبها، زبان، گوشها،فلکی دستها، پاها، زانوها... حتی یک جا هم نبود که حسی در آن وجود داشتههیچ باشد. انگار تمام بدنش فلج شده و حس حرکتش کاملاً از بین رفته بود.
شاید فقطخشمگینانهای روحش باقیداد مانده بود؟
یو سانگا سعی کرد با آرامش وضعیت را بپذیرد. درنکردم رمانهای هاروکی، تبدیل شدن افراد به ایدهها امری رایج بود.بخواهم این میتوانست کافی باشد. مردهای که به روح تبدیل میشود...
...ترسناک بود. تنها بودن در تاریکی ترسناک بود. در این حالت هیچدیواری حسی وجود نداشت. او نمیدانست که وجود دارد یا نه. یو سانگامفیدی با به یاد آوردن گزاره قدیمی فلسفه، سعی کرد در تله افکار نیفتد.
「 مناعث فکر میکنم.ورتهـ پس هستم. 」
این جمله معروف رنه دکارت بود. آنقدر جمله معروفی بود که بهنوعی از نقلقول کردن آن خجالت میکشید. با این حال برایتهدیدم یو سانگا، این تنها راه نجاتش بود. حداقل میدانست تا زمانی که به این فکر میکند، وجود دارد. اما کمی بعد، فکر ترسناکیامـ به ذهن یو سانگا خطور کرد. پس آیا کسی بود که فکر نکند؟ اگر او در این تاریکی از فکر کردن دست میکشید...
بنابراین، یو سانگا با درماندگی به فکر کردنحال ادامه داد. برای اینکه ناپدید نشود، چیزهایی را بهتهدیدم یاد آورد که بهشدت میخواست از آنها دوری کند.
「 «سانگا.» 」
صدایی در ذهنش شناور شد و بهدنبال آن چهرهای آمد. چهرهای آشنابسیاری بود. اعضای خانوادهاش پیش از آمدن «سناریو». پدرش که قاضی بود و برادراناطلاعاتم بزرگترش که دکتر بودند. مادرش که در خانوادهای ثروتمند به دنیا آمده بود.
「 «هیچخشمگینانهای کار جلبتوجهکنندهایداد نکن.» 」
「 «آدمهایی که جایشوک تو نیستن، فقط بهحال داشتههات نگاه میکنن.» 」
「 «چهار تا زبانینن دیگه چیه؟ تو فقط بایدتوجه یه دختربچه بامزه باشی.» 」
یو سانگا به کلماتِ جاری نگاه کردونن و لبخند تلخی زد. دقیقتر بگویم، او آنهاشما را پیش از آن از دست داده بود.
「 «...میخوای بری تو یهاونـ شرکت بازیسازی؟ نمیخوای با رئیسباعث شرکت بازیسازی ازدواج کنی؟» 」
شاید او حتی پیش از شروع سناریو هم در حال زندگی کردن یکمهارت «سناریو» بود. هیچکس آن را سناریو نمینامید، اما برای او، این یک سناریوکار بود. اگر یک دوکبی برای این سناریو اسم میگذاشت، شاید نامش «اعلامیه استقلال» میشد.
「 «مناتت کارمند جدیدینن هستم.» 」
پس از ورود به شرکت بازیسازی وونن مستقل شدن از خانهاش، زندگیاش کمی تغییرفلکی کرد. او همچنین با شخص جالبی آشنا شد.
「 «یوخشمگینانهای سانگا-شی. شارژرداد موبایل داری؟» 」
مردی با چهرهایبخور لاغر که شارژرشبدنم را قرض میگرفت.
「 «ساعت ۷ یهینن قرار مهم دارم وشما باتریم داره تموم میشه.» 」
کسی که همزمان با اوفلکـ مصاحبه داده بود و درببـ مورد همهچیزِ شرکت ناسازگار بود.
[«من تو مراسمنشان شرکت میکنم، ولیمیخـ ساعت ۷ باید برم.»]
او همیشه کسی بود کهباعث به محض پایان ساعت کاری، اولاگه از همه شرکت را ترک میکرد.
[«من تو پیکنیک شرکتینن نمیکنم. بیشتر از هرشما چیزی از کوهنوردی متنفرم.»]
مردی که مثل یک روح به نظر میرسیداطلاعـ و در حالی که به گوشی هوشمندش خیرهتوجه شده بود، انگار در چشم دیگران وجود نداشت.
[«...یو جونگهیوک،خشمگینانهای اون عوضیداد دوباره مرد.»]
به همین خاطر، شاید او هم کار عجیبی کرده بود. او توینخوریش غذای رئیسی که پروژههای زیردستانش را به نام خودش میزد چیزهایی میریخت، یاواقعاً توی نوشیدنی مدیری که آنها را برای خرید قهوه میفرستاد فلفل قاطی میکرد.
[«اوووق! ایناتت چیه؟ چراینن طعم قهوه اینجوریه؟»]
این تولد رویداد تاریخیورتهـ مینو سافت بود که بعداًاتت «حادثه اتاق استراحت» نام گرفت.
او توی دانههای ریز آسیابشده قهوه فلفل ریخت وشوک احساس رهایی کرد. شرکت زیر و رو شد. او مجرمیخاموش بود که حتی تیم نظارت هم نمیتوانست مچش را بگیرد.
[«یو سانگا،ورم من هنوزشوک به یاد دارم.»]
شرکتی که همه از آن رفته بودند.فلکی نور یک گوشی هوشمند بیسر و صدا ازمیدانست پشت یکی از کابینتهای اتاق استراحت نمایان شد.
[«کیم دوکجااعث به وضوحورتهـ آنجا بود.»]
فرقی نمیکرد فلفل بریزد یا نمک، آن نور فقطشوک همانجا ماند و کارهای او را نادیده گرفت. انگار اتفاقاتیخاموش که آن سوی کابینت میافتاد، هیچ ربطی به او نداشت.
[«شاید اونورم موقع بایدشوک باهاش حرف میزدم.»]
چرا پشت آن کابینت ساکت مانده بود؟ چرا کارهای او را گزارشدیواری نکرد و چرا گفت: «کسی اینجا نیست.»؟ چرا دوربین مداربسته را از سمتبهجز اتاق استراحت چرخاند؟ چرا... همیشه با حالتهای مختلفِ چهره به گوشیاش نگاه میکرد؟
محیط اطرافش روشنمـیشـ شد و حواسش کمکمونن شروع به بازگشت کرد.
[یک حضور قدرتمندنشان اجازه نمیدهد «داستان»میخـ شما از هم بپاشد.]
[کسی که دوستبخور دارد مرتب باشد، لیاقتبلرزد داستان شما را ندارد.]
صدایی از جایی شنیده شد.
[«ببین، ایناعث یعنی «کششورتهـ و رانش».»]
[«نه. من فکر میکنمداد بعد از دیدن تمام فیلمهاییشوک که روی زمین وجود داره...»]
[«این میلورم به یکیشوک شدن نیست؟»]
یو سانگا به آرامی چشمانش را باز کرد و سه موجود را دید که او راتمایلی احاطه کردهاند. یک موجود ماهیمرکبمانند که عینک به چشم داشت. یک پیرمرد با موهای خاکستری و پشتیمیشد خمیده. و در نهایت، شخص زیبایی که هالهای عجیب از خود ساطع میکرد و جنسیتش نامشخص بود.
لحظهای که موجود آخرورتهـ را دید، یو سانگااطلاعـ با تعجب از جا پرید.
[«تو...؟»]
[«بیدار شدی، کتابدار جدید،»]
آن زیبای خنثی، یعنی نیروانا لبخندصورتهای زد. یو سانگا نمیدانست چه خبردیواری است. چرا این شخص اینجا بود؟
نیروانا به او نگاه کرد و گفت: [«توضیحش طولانیه. بهببـ زودی متوجه میشی. تو خوششانسی. از وقتی من اینجا زندگیدارید میکنم، تو اولین نفری هستی که وارد این کتابخونه میشی.»]
ترکیبی از حروف پشتداد سر آن سه موجودبخور در حال سرازیر شدن بود.
[خوش آمدید، کتابدار جدید، یو سانگا.]
یو سانگا به اطرافورتهـ نگاه کرد. نور کمرنگ شمعهااتت همهجا تاریکی را روشن میکرد.
کتابخانه... تعداد باورنکردنیای قفسه کتاب پر از کتابهاییبخور وجود داشت که به نظر نمیرسید پایانی داشته باشند.نخوریش مدتها بود که کتابخانهای به این بزرگی ندیده بود.
حرفهای کیم دوکجا در ذهنش جرقه زد.بلرزد اگر میتوانست دوباره زندگی کند، آیا حاضر بودمیکنم کتابهایی را بخواند که از آن نویسندهها نبودند؟
...منظورش این بود؟ او نمیدانست اینجا کجاست. نمیدانست چرا کیم دوکجا او را بهبهخوبی اینجا فرستاده یا چه میخواهد. با این حال، حسی به او میگفت که اگرلحظه الان این کتابها را بخواند، شاید بتواند پاسخ بسیاری از سوالاتش را پیدا کند.
[«میخونیش؟»]
[«بله؟»]
[«اگه بخونیش، ممکنه پشیمونشوک بشی. ممکنه حقیقتی باشهحال که نتونی تحملش کنی.»]
وقتی یو سانگا به کتاب نزدیک شد، دستش متوقف شد.میکنند این به خاطر حرفهای نیروانا نبود. به این خاطر بودواقع که مردی که به خوبی میشناخت از میان تاریکی ظاهر شد.
«اون قرار نیست کتابدار بشه.»
کیم دوکجا آنجا بود.
[«...دوکجا-شی؟»]
لحظهای که دیدم یو سانگا با نگاهی خالی به من خیره شده، احساس آرامش عمیقی کردم. موفقیتآمیزمیکنند بود. هر طور که بود، موفق شدم روح یو سانگا را حفظ کنم. بدن روحی او هنوزاگر آسیبدیده بود، اما قدرتی که به طور ضعیف در کتابخانه جریان داشت، در حال ترمیم روحش بود.
به یو سانگا تعظیم کردم. «متأسفم کهورم تو رو به همچین جای محقری آوردم.عقبنشینی لطفاً یکم تحمل کن. به زودی میبرمت بیرون.»
[«کدوم جای محقر؟بخور مرد احمقی که معنویتبلرزد حقیقت رو درک نمیکنه.»]
«خیلی وقت گذشته، نیروانا.»
[«چطور اومدیاعث اینجا؟ «دیوار» نبایدفلکـ همچین اجازهای میداد.»]
«یه ترفند پیدا کردم.»
حالت چهره نیروانا غیرعادی بود.
[«نمیدونم تو سرت چی میگذره، ولیصورتهای این واقعاً تصمیم بدیه. دلیلی دارهدیواری که تو اون دیوار رو داری.»]
«منم همینطور فکر میکنم.»
الان با من حرف نمیزد، اما «دیوار چهارم» باید به خاطر کاری کهحال کردم خیلی عصبانی باشد. جریان هوای تندی به پوستم برخورد کرد و میتوانستمغیرفعال احساساتش را حس کنم. با این حال، الان وقت نگرانی در مورد آن نبود.
[«اگه دیوار بخواد، میتونه یکیباعث دو تا از کتابدارها رونکردم به غبار داستان تبدیل کنه.»]
«بهت کهاتت گفتم. اون قراربسیاری نیست کتابدار بشه.»
[«داری چه مزخرفاتیمـیشـ میگی؟ اگه اونوبتـ فرستادی اینجا، پس طبیعتاً...»]
«دوباره میبرمش بیرون.»
نیروانا طوری اخمبخور کرد که انگاربدنم چیز مسخرهای شنیده باشد.
[«فکر میکنی دیوار این اجازه رو میده؟ حتیشما اگه ممکن هم باشه، بدن این زن از قبلافشای مرده. وقتی بدن بمیره، جایی برای برگشتن وجود نداره.»]
در سکوت به نیرواناورتهـ خیره شدم. سپس حالتاطلاعـ چهره نیروانا عجیب شد.
[«نکنه، تو...»]
او حالا بخشی از دیوار چهارم بود و شاید افکارمنکردم را خوانده بود. لبهایش لرزید و نیروانا فریاد زد: [«نه!بخواهم حتی اگه دیوار هم اجازه بده، من این کار رو نمیکنم.»]
«نیروانا.»
نیروانا باید میدانست. انواع مختلفی از «ویژگیها» در دنیااتت وجود داشت، اما فقط دو ویژگی «جاودانگی کامل» وجودبرخی داشت. یکی بازگشتکننده متعلق به یو جونگهیوک بود و دیگری...
«حامی تو،خشمگینانهای نگهبان ماندالاداد (شاکیامونی) الان کجاست؟»
اولین تناسخیافته. حالا زمانشوک ملاقات با سومین قهرمانحال داستان فرا رسیده بود.