چپتر 213: قسمت ۴۰ – بیرون آمدن از تخم (۳)
0جریان زمان و مکان داشت غیرعادی میشد. لبهای جانگ هایونگ خیلیبدم کند حرکت میکرد، در حالی که صداها بهشدت تکهتکه شده بودندانجامش و عادی به نظر نمیرسیدند. انگار کل دنیا روی دور کند بود.
「 کیم دوکجادست متوجه شد. اینآمد زمانِ دوکبیهاست. 」
برای مدیریت و قضاوت تعداد زیادیانجام از کانالها بهطور همزمان، سرعت درک دوکبیهادادم بهطور قابلتوجهی سریعتر از سایر موجودات بود.
به هوا نگاه کردم. کرهای از نور سفید بالایعذرخواهی سر یک بچه دوکبی با موهای پفدار شناور بود. کرهاینبود بود که قبلاً دیده بودم. آن روح شین یوسونگ بود.
«خیلی وقت گذشته، یوسونگ.»
نوری نیمهشفاف درون کره ظاهر شد و شبح یک نفر به چشمنکن میخورد. وجودی که میخواست دنیا را نجات دهد و قبلاً به یوکارها جونگهیوک ایمان داشت. شین یوسونگِ بازگشت چهل و یکم درست روبهرویم بود.
[شما یک دستاورد باورنکردنی کسب کردهاید!]
[شما اولین انسانی هستید که یک تخم دوکبی را از تخم درآوردهاید.]
[شما یک داستان جدید به دست آوردهاید!]
[داستان «پدر یک دوکبی» به دست آمد.]
شین یوسونگآوردهاید حالت چهرهام راحالت خواند و گفت.
- عذرخواهیکاپیتان نکن. خودم اینآسون رو انتخاب کردم.
«با این حال، متأسفم.»
- آجوشی فوقالعادهست.کارها کاپیتان بازگشت چهل وبدم یکم مثل تو نبود.
«آسون نیست. خیلیپدر کارها دارم کهچهرهام باید انجام بدم.»
- بهکاپیتان کمک مننبود نیاز نداری؟
سرم را تکاندست دادم و شینآمد یوسونگ لبخند درخشانی زد.
- میتونم خوب انجامش بدم؟
«میتونی خوبآوردهاید انجامش بدی.آمد من کمکت میکنم.»
تنها کسی که به انتهای سناریو رسیده بود، سنگینی آن را درک میکرد.نیاز به همین دلیل بود که به شین یوسونگِ دور چهل و یکم ایمانمیکنم داشتم. البته، این دلیلی نبود که شین یوسونگ مجبور باشد به من ایمان بیاورد.
- کاپیتانجدید بازگشت چهل وپدر یکم موفق نشد.
صدای شین یوسونگ کمی میلرزید.
- از اینپدر به بعد چیزهایچهرهام وحشتناکتری در پیشه.
«حدس میزنم.»
- آجوشی نمیتونهدست چیزهایی که منتظرشنآمد رو تصور کنه.
«من با تو میام.»
شین یوسونگ برای لحظهای سکوت کرد. به نظر میرسید در حال درکانتخاب معنای حرفهایم بود و عمق سالهای گذشته را میسنجید. در هر صورت،باید برای او دردناک بود. طولی نکشید که شین یوسونگ دهان باز کرد.
- بلافاصله بعد ازنبود اینکه به دنیا بیام، نمیتونمباید آجوشی رو به یاد بیارم.
«میدونم.»
- خیلی کارهای احمقانه نکن.
«سعیام رو میکنم.»
لبخندش درخشان بود. در میان سکوتینیست که شبیه به یک موسیقی آرام بود،نیاز شین یوسونگ به حرف زدن ادامه داد.
- خاطراتجدید خوب کمیآوردهاید از سناریو دارم.
لحنش بیتفاوت بود، اما همین بیتفاوتی نشان از صداقتش داشت. به حرفهایش گوش دادملبخند و داستان «راههای بقا» را به یاد آوردم. به داستانهای «شین یوسونگ» که میشناختم فکرهمین کردم. حتی با صد یا هزار جمله هم نمیشد آن را بهطور کامل توضیح داد...
- با اینپدر حال، اگه زمانی حرفیخواند برای گفتن داشته باشم...
نمیدانستم وقت دارم نگران این موضوع باشم یا نه. شاید «راههای بقا» رانیاز خوانده بودم و میتوانستم افکارش را با مهارت «دیدگاه خواننده دانای کل» بخوانم، اماتنها دردی که شین یوسونگِ دور چهل و یکم تحمل کرده بود را درک نمیکردم.
- اینجدید بار، من باپدر آجوشی حرف میزنم.
بنابراین، فقط یککارها جور میتوانستم بهانجام او جواب دهم.
«ممنونم.»
لبهایم را گاز گرفتم تا سعی کنم احساساتمدارم را پنهان کنم. رشته نوری درخشان بالا رفتتکان و جریان زمان بهتدریج به حالت عادی برگشت.
[اولین کانال قلمرو شیطانی هفتاد و سوم باز شده است.]
[نام کانال: #BI-90594]
صداهای تکهتکهشده برگشتند و توانستمآسون صدای جانگ هایونگ را بشنوم.انجام «اسم بچه رو چی میذاری؟»
...این چیزی بود کهآوردهاید او گفت. من بهخاطرچهرهام اسم خیلی نگران بودم.
بچه دوکبی داشت بهدارم من نگاه میکرد. به چشمانشنیاز خیره شدم و آرام گفتم.
[مدیر کانال: بییو.]
آیا میدانست که این اسم اوست؟ بچه دوکبی دستشخواند را به سمتم دراز کرد. دست کوچک و پشمالویش راکاپیتان گرفتم و احساس کردم بچه دوکبی به من لبخند میزند.
شین یوسونگ داشت گریه میکرد. او بعد از فرار از گنبد سئول اغلب گریه میکرد. اینمیتونم اتفاق زمانی میافتاد که بعد از یک روز سخت به خواب میرفت یا وقتی پنجره ویژگیهاالبته را باز میکرد و به «حامی» صورت فلکی خود خیره میشد. اشکهای شین یوسونگ ناخودآگاه جاری میشد.
در این مواقع همیشه لی گیلیونگ بود کهگفت با شین یوسونگ حرف میزد. «هی. چرا دوباره داریکاپیتان گریه میکنی؟ دوکجا هیونگ آدمای بالغ رو دوست داره.»
چشمان سرخ و متورمنبود شین یوسونگ با شنیدندارم این حرفها برقی زد. «گمشو!»
«هیونگ زود برمیگرده. ندیدی؟آوردهاید اون موقع رفتن گفت: "دوبارهخواند همدیگه رو میبینیم، لی گیلیونگ."»
«اون هیچوقت همچین چیزی نگفت!»
«به منآوردهاید گفت! حتماًآمد تو هم شنیدیش!»
لی گیلیونگ، لی جیهه راآسون دید که در عقب ایستادهانجام بود و چشمانش را ریز کرد.
«به چی میخندی؟»
«به یه چیز بامزه.»
شین یوسونگ، لی گیلیونگ و لی جیهه پس از خلاص شدن از شر هیولاهایی که بهعنوان بلایای سناریوی دوازدهم ظاهر شده بودند، در راهباید رفتن به مکانی بودند که قول داده بودند در آنجا یکدیگر را ملاقات کنند. مکانی که قرار بود بقیه اعضای گروه را در آن ببینند،دلیل شهر سونگنام بود. از آنجا که تصمیم گرفته بودند دوباره در اینجا یکدیگر را ملاقات کنند، بقیه اعضای گروه نیز بهزودی دور هم جمع میشدند.
در حالی که لی جیهه ونیست لی گیلیونگ با هم جروبحث میکردند، شیننیاز یوسونگ پنجره ویژگیهای خود را باز کرد.
[ارتباط با حامی شما قطع شده است.]
این پیامی بود که مدت کوتاهی پس از ترک گنبد سئول، مدامانتخاب در پنجره ویژگیهای شین یوسونگ ظاهر میشد. لی گیلیونگ از چهره غمگینباید شین یوسونگ خوشش نیامد و دوباره گفت: «هی، به این سکه نگاه کن.»
«...چیه؟»
«اگه سکه رودست بندازم و شیرآمد بیاد، دوکجا هیونگ زندهست.»
لی گیلیونگ یک سکه ۱۰۰ وونی بیرونبدم آورد و شین یوسونگ لبولوچهاش را آویزانلبخند کرد. «قبلاً هم این کار رو کردی.»
«بذار یهآوردهاید بار دیگهآمد امتحان کنیم.»
«...هر کاری دوستمثل داری بکن. آجوشی کهکارها یهو جلوت ظاهر نمیشه.»
پرتاب سکه. این کاری بودپدر که شین یوسونگ و لی گیلیونگعذرخواهی هر وقت مضطرب میشدند، انجام میدادند.
«تا حالانیست دوکجا هیونگدارم چند بار مرده؟»
«...۴۱ بار.»
«چند بار زنده مونده؟»
«۵۹ بار.»
اگر شیر میآمد، کیمدارم دوکجا زنده برمیگشت. اگر خطنیاز میآمد، کیم دوکجا مرده بود.
لی جیهه این حرف راحالت شنید و پرسید: «مطمئنید کهنکن واقعاً میخواید آجوشی زنده باشه؟»
لی گیلیونگ سکه را به هوا انداخت. تقریباً در همان لحظه، سه جفت چشم سکه راتکان دنبال کردند. لی جیهه که شکاک بود هم روی تماشای سکه تمرکز کرد. با صدای جیرینگی،سنگینی سکه روی زمین افتاد و چرخید. سه نفر نفس در سینه حبس، به سکه خیره شدند.
شیر، خط، شیر، خط. سپس...
«شیر! دیدید چی گفتم؟»
صدای مطمئن لی گیلیونگ در حالی به گوش رسید که سکه روی شیر، که پرتره دریاسالارفوقالعادهست یی سون-شین را داشت، متوقف شد. حتی لی جیهه هم با دیدن نتیجه کمی احساس بهتریدادم پیدا کرد. با این حال، لی جیهه میدانست که این نتیجه به خاطر «شانس» نبوده است.
[صورت فلکی «خدای جنگنبود دریایی (یی سون-شین)» مقداریدارم احتمال مصرف کرده است.]
لی جیهه لبخند تلخی زد. حامی او اخیراً قدرتش راگفت از دست میداد و دلیلش این بود که احتمالش رامثل سر این چیزها هدر میداد. با این وجود، نمیتوانست چیزی بگوید.
[صورت فلکی «خدای جنگدارم دریایی (یی سون-شین)» با چشمانینیاز غمگین به بچهها نگاه میکند.]
آدمها به امید نیاز داشتند و شاید صورتهای فلکی هم همینطور بودند. ناگهان،حال لی جیهه هوس شیطنت کرد. سکهای که افتاده بود را برداشت و دهانبدم باز کرد: «حالا که آجوشی زندهست، بیاید یه چیز دیگه رو امتحان کنیم.»
«ها؟ چیه؟»
لی گیلیونگ با بیمیلی حرف زد، انگارحالت از دخالت او ناراضی بود. لی جیههانتخاب نادیدهاش گرفت و به حرف زدن ادامه داد.
«دوکجا آجوشی تو رودارم بیشتر دوست داره؟ یاکمک یوسونگ رو بیشتر دوست داره؟»
لی گیلیونگآوردهاید فریاد زد:آمد «معلومه که من!»
«چی؟ ماجرای بند جورابنبود رو یادت رفته؟ علاقهدارم اون به من بیشتر بود.»
«هی! اون که...»
سپس صدای جیغمانندی ازدارم پشت سرشان به گوش رسید.نیاز «یک دختر مدرسهای ۱۵ ساله!»
صاحب صدا شین یوسونگ، لی جیهه یا لی گیلیونگ نبود. آنهاخودم دو دختر را دیدند که از دور نزدیک میشدند. آنها هان سویونگدارم و یو سانگا بودند که از مبارزه با هیولاها در گواچون برمیگشتند.
لی جیههکاپیتان صاحب صدانبود را شناخت.
«یه دختر مدرسهای ۱۵ ساله.پدر این رو به اژدهای شعلهگفت سیاه گفت و یه مهارت گرفت!»
وقتی داشتند به لی جیهه و بچهها میرسیدند،کمک زن دیگری از سمت سوون ظاهر شد. او زنیخوب لاغراندام بود که شمشیر بلندی از کمرش آویزان بود.
«دارید درآوردهاید مورد چیآمد حرف میزنید؟»
او قاضی نابودی، جونگنبود هیوون بود که مسئولیتدارم سوون را بر عهده داشت.
لی جیهه با خوشحالی به سمت جونگ هیوون دوید: «هیوون اونی!» با این حال، وضعیت جونگمتأسفم هیوون خوب نبود. زرهاش به شدت آسیب دیده بود و رانها و ساعدهایش پر از بریدگی بود.تکان با در نظر گرفتن قدرت جونگ هیوون، این غیرقابل تصور بود. گونههای هیولا آنقدرها هم قوی نبودند.
«حالت خوبه؟نیست هیولای متفاوتیدارم ظاهر شد؟»
«اینطور نیست.آوردهاید یه مشکلاتی برایحالت نشانم پیش اومد.»
«نشان؟» جونگ هیوون خواست توضیح دهد اما فقط سرش راانجام به آرامی تکان داد. در عوض، به سمت هان سویونگ نگاهخوب کرد. «هان سویونگ-شی، لطفاً به حرفت ادامه بده. چی داشتی میگفتی؟»
شاید به خاطر علاقه شدید جونگ هیوون بود کهخواند هان سویونگ فوراً شروع به تعریف کردن ماجرا کرد.فوقالعادهست لی جیهه به داستان گوش داد و با تعجب پرسید:
«مطمئن نیستم چیکارها داری میگی... دخترانجام مدرسهای ۱۵ ساله کیه؟»
نگاهها روی هان سویونگ متمرکز شد. هان سویونگگفت قبل از اینکه با صدایی کمی هیجانزده اعلامفوقالعادهست کند، کلمات نامفهوم و کوتاهی به زبان آورد.
«کیم دوکجا، اون زندهست.»
«چطور بهجدید این نتیجهآوردهاید رسیدی؟ آخه چرا...»
هر کسی که استدلال هان سویونگ را میشنید، فکر میکرد که چرت و پرتلبخند است. در این لحظه، جونگ هیوون حرفش را قطع کرد. «من ارتباط بین کیمسنگینی دوکجا و دختر مدرسهای ۱۵ ساله رو نمیدونم اما... خیلی محتمل به نظر نمیرسه.»
لی جیهه با حالتی مبهوتحالت پرسید: «اونی، تو فهمیدی الاننکن چی گفت؟ مهارت جدیدی یاد گرفتی؟»
«محتمل نیست. بامثل این حال، منمنیست فکر میکنم دوکجا-شی زندهست.»
اعضای گروه با شنیدن حرفهای جونگ هیوون آب دهانشان را قورت دادند.نکن کیم دوکجا، آیا او واقعاً زنده بود؟ جونگ هیوون نفس دردناکی کشیدکارها و شروع به صحبت کرد. «من ناگهان دیگه نمیتونم از نشانم استفاده کنم.»
«ها؟»
این چه معنایی داشت؟ ناتوانی جونگ هیوون در استفاده ازنکن نشانش چه ربطی به زنده ماندن کیم دوکجا داشت؟ جونگ هیووننیست بلافاصله به سوال آنها پاسخ داد. «حامی من ناگهان ناپدید شده.»
«حامیت؟»
جونگ هیوون سردست تکان داد و بهحالت پنجره ویژگیهایش نگاه کرد.
[ارتباط بانیست حامی شمادارم قطع شده است.]
این اولین باری بود که چنین چیزی را میدید.عذرخواهی به لطف این اتفاق، در حال حاضر نمیتوانست قدرت حامیاشنبود را قرض بگیرد. با این حال، این تنها پیام نبود.
-من کیمکاپیتان دوکجا رونبود پیدا کردم.
در همین زمان،دست شخصی به قلمرو شیطانیحالت هفتاد و سوم رسید.
[شما بهنیست منطقه سناریویدارم شخصی شانزدهم رسیدهاید!]
[این سناریو محدودیت زمانی دارد!]
[حتماً درکاپیتان زمان تعیینشده بهآسون سناریوی اصلی بازگردید!]
لحظهای که او از پورتال عبور کرد، افق تیره و تاریعذرخواهی از داستانها و کوههایی از قطعات دورریخته داستانها نمایان شد. یو جونگهیوکنیست با دیدن این منظره اخم کرد و پرسید: «...اینجا واقعاً جای درستیه؟»
سپس عروسک فرشته کوچکیدارم که روی شانهاش نشستهکمک بود، سر تکان داد.
«مجبوری ازآوردهاید طریق اینآمد اسباببازی جواب بدی؟»
[صورت فلکی «قاضی شیاطین آتشآسون (اوریل)» میگوید چارهای نیست چونانجام هیچ کانالی در اینجا وجود ندارد.]