چپتر 410: اپیزود ۷۸ – نقطه اوج (۱)
0تمام عضلات بدنم طوریشناور درد میکرد که انگارزدم حسابی کتک خورده بودم.
برای یک لحظه از هوش رفتم، اما هر طور که بود دوباره به هوشبودند آمدم. افسانههایی را بالا آوردم و چشمانم را در فضای خالی و تاریکِ مطلقباقی باز کردم. نمیتوانستم هیچ چیزی را در اطرافم ببینم، اما از قبل میدانستم کجا هستم.
[«فاصله غیرقابلبلای توصیف» بهاحضار شما نگاه میکند.]
«فاصله غیرقابل توصیف»،هفتاد که با نام مهکلون بینام نیز شناخته میشد.
قبلاً در هفتاد وشناور سومین دنیای شیاطین با کلون⸢با این یارو برخورد کرده بودم.
این یارو تنها با قدرت یک کلون، دنیایبرسد شیاطین مرا نابود کرد و در ادامه، صورتهایتلخی فلکی درجه داستانی و متعالیها را در هم شکست.
و حالا من اینجا بودم، درست دربازگشتکننده دهان بلایی که از صمیم قلب آرزوپیامهای داشتم دیگر هرگز با آن روبهرو نشوم.
⸢کیم دوکجا با خودش فکردنیای کرد. این تنها راه برایبرخورد متوقف کردن اژدهای آخرالزمان است.⸥
....درسته. برام سوالهوا بود که چراپوزخند تا الان ساکت موندی.
⸢برای متوقف کردن بلایای جهان، بلای دیگریذهنش را احضار کن. تنها کسی مثل بازگشتکننده، یوپوزخند جونگهیوک، ممکن است چنین ایدهای به ذهنش برسد.⸥
به پیامهای «دیوار چهارم» کهکسی در هوا شناور بودند نگاهچنین کردم و پوزخند تلخی زدم.
⸢با این حال،هفتاد کیم دوکجا چارهایشیاطین جز انجام آن نداشت.⸥
اثرات طوفانِ پیامدهاهوا هنوز در اطرافمپوزخند باقی مانده بود.
– تو بیشجونگهیوک از حد احتمالایدهای را تحریف کردهای.
– اگر به این کار ادامه دهی، تمام کارمایممکن احتمالی که تا به حال جمع کردهای در صورتتشناور منفجر خواهد شد. میدانی این یعنی چه، مگر نه؟
این همان کارمای احتمالی بود که تاکلون الان جمع کرده بودم. تقاصی که صورتهای فلکینابود و دوکبیها دربارهاش به من هشدار داده بودند.
⸢هیچ افسانهای وجود نداردشناور که در آن چیززدم ارزشمندی از دست نرفته باشد.⸥
هر افسانه بزرگ و عظیمیچنین که در <جریان ستارهای> یافتدیوار میشد، داستانی از فقدان بود.
برای بیداری یک قهرمان، باید چیزی فدا میشد، درممکن حالی که عاشقان و دوستان نیز هنگام تلاش برایشناور تحقق عشق یا دوستیشان باید چیزی را از دست میدادند.
کسی باید چیزی راسومین از دست میداد، واین با آن، افسانهها کامل میشدند.
⸢کیم دوکجاچهارم از اینشناور موضوع متنفر بود.⸥
میدانستم که یک روز، تاوانِ از دست ندادنِ هیچچیزپیامهای را پس خواهم داد. اینکه زمان پرداخت بهای پیچاندن⸢با داستانها و تحریف احتمال دیر یا زود فرا میرسید.
⸢و به همین دلیلاحضار بود که کیم دوکجا تصمیمممکن گرفت از آن استفاده کند.⸥
تسو-چوچوچوچوت!
تودههای بیشتریچهارم از افسانه ازبودند دهانم بیرون ریخت.
این به خاطر حمله «فاصله غیرقابل توصیف» نبود؛ نه، تقصیر احتمالچهارم تحریفشده بود. تحریفات جهان که به منظور احضار یک خدای بیرونیانجام انباشته شده بود، سعی داشت مرا از خود سناریو حذف کند.
[افسانه «پادشاه شیاطیندیگری رستگاری (کیم دوکجا)» بهبازگشتکننده داستانسرایی خود ادامه میدهد.]
تنها به خاطر افسانههایم توانستم دوام بیاورم. آنها مدامیارو در گوشم زمزمه میکردند – میگفتند که تو «پادشاه شیاطینفلکی رستگاری (کیم دوکجا)» هستی. تو باید مردم را نجات دهی.
درست همانطور که با متاترونبودند و آگارس رفتار کرده بودند،حال افسانهها با من هم زمزمه میکردند.
[افسانه «پادشاه جهانجونگهیوک بدون پادشاه» بهایدهای داستانسرایی خود ادامه میدهد.]
[افسانه بزرگ «بهاردیگری دنیای شیاطین» بهمثل داستانسرایی خود ادامه میدهد.]
[افسانه بزرگ «مشعلی کهسومین اسطوره را بلعید» بهاین داستانسرایی خود ادامه میدهد.]
با وجود اینکه درون مهبودند لرزانِ تاریکی بودم، هنوز همحال میتوانستم اتفاقات بیرون را حس کنم.
[«اژدهای نهایی کتاب آخرالزمان» درچنین حال نشان دادن خصومت خوددیوار نسبت به «فاصله غیرقابل توصیف» است!]
[«فاصله غیرقابلبلای توصیف» حرکت خودکسی را آغاز میکند.]
خوشبختانه، همهچیز طبق برنامه پیش میرفت. خدای بیرونی که برای بلعیدنکرده من ظاهر شده بود، طعمهای حتی لذیذتر پیدا کرده و اکنونمتعالیها بیش از حد روی شکار «اژدهای نهایی کتاب مکاشفه» متمرکز شده بود.
نبرد میان بلایا آغازشناور شده بود. اژدهای نهاییزدم در برابر مه بینام.
نابودی متقابل اینجونگهیوک دو، امید تمامایدهای موجودات دیگر بود.
مهمترین چیز خریدن زمان کافی بود. زمان کافی برایممکن اینکه صورتهای فلکی خودشان را سازماندهی کنند، برای اینکه آنبودند ستارههای لعنتی سحابیهایی درخور القاب والایشان را دوباره شکل دهند.
[آسیب وارد شدههفتاد به بدن تجسدشیاطین شما بحرانی است!]
[مقام وجود غیرقابلهوا توصیف در حالپوزخند بلعیدن «زمینه لقب» شماست.]
[اتحاد میانبازگشتکننده افسانهها در حالچنین ضعیف شدن است.]
[<جریان ستارهای> ازدیگری دستاورد خارقالعاده شمامثل مبهوت شده است.]
[افسانه بزرگقبلاً خودتان در حالدنیای بیدار شدن است.]
از دوردست صدایهوا ضعیفی شبیه بهپوزخند یک آواز شنیدم.
ملودیای بود که خیلی وقت پیشایدهای شنیده بودم. مطمئن نبودم که متعلق بهشناور مادرم است، یا رفقایم، یا شخص دیگری.
جز اینکه، دردیگری حالی که به آنبازگشتکننده آواز ضعیف گوش میدادم....
[افسانه «رفیق مرگهفتاد و زندگی» بهشیاطین داستانسرایی خود ادامه میدهد.]
....فهمیدم که دلم نمیخواهد بمیرم.
کو-گوگوگوگو!
جهانی با جهان دیگر برخورد میکرد. کیم دوکجا کهیارو کاملاً در معرض موج شوک اژدهای آخرالزمان قرار گرفتهصورتهای بود، توسط مه سیاه و قیرگون تاریکی بلعیده شد.
و حالا دیگر او نبود کهپوزخند با موج شوک مقابله میکرد، بلکهچارهای آن خدای بیرونیِ وحشتناک جایگزینش شده بود.
دو قدرتِ متولد شده از آشوبایدهای با هم برخورد کردند و همهچیز درشناور مجاورت آنها به درون نیستی مکیده شد.
[صورت فلکیبلای «نگهبان ماندالااحضار (شاکیامونی)» نفسنفس میزند.]
خوشبختانه، محل برخورد بسیار دورتر از آنچهکلون به نظر میرسید بود، بنابراین همراهانی کهمرا هنوز روی زمین بودند در امان ماندند.
رنگ چهره اکثر صورتهای فلکی پسپوزخند از مشاهده همزمان اژدهای آخرالزمان وچارهای یک خدای بیرونی، به شدت پریده بود.
گویی تمام آن روزهایی که مانند پادشاهان در آسمانها پرسه میزدندچهارم چیزی جز توهم نبود؛ بلایایی که حتی صورتهای فلکی درجه داستانیانجام هم از پسشان برنمیآمدند، درگیر جنگی تلخ و بیرحمانه شده بودند.
تازه آن زمان بود که صورتهای فلکیبازگشتکننده آسمان شب به حقیقت پی بردند – اینکهدیوار پایان جهان واقعاً درست پیش چشمانشان قرار داشت.
با این حال، برای شخصیدنیای خاص، فداکاری یک نفر تراژدیبرخورد بسیار بزرگتری از پایان جهان بود.
«آجوشیییییی!!»
لی جیهه با ناامیدی مطلق فریاد زد و توپهایش را به سمت مه تاریکی شلیکپوزخند کرد. البته هیچکدام از گلولههای توپ نتوانستند به بدنه اصلی مه بینام آسیبی برسانند. دربیش نهایت، حتی نمیشد تشخیص داد که بدن آن از کجا شروع و به کجا ختم میشد.
متأسفانه، همراهان قادردیگری به کنترل احساساتمثل غلبهکننده خود نبودند.
«نه، نه، نه!!»
شین یوسونگ با بیقراری فریاد میزد، گویی به بیماری تکرار کلماتکیم مشابه مبتلا شده بود. و اژدهای کایمرا نیز گویی در هماهنگیاحتمال با احساسات او، یکی پس از دیگری در هوا نفس بیرون میداد.
چشمان لی گیلیونگ که کنارشان ایستاده بود، نیمهتاربرسد و بیتمرکز بود. در حالی که تمام بدنشتلخی میلرزید، هالهی شیطانی شومی از او تراوش میکرد.
«قرارداد... میبندم... نمیبندم... میبندم...»
و در مقابل این سه نفر، سه نفر دیگر به جلو قدم برداشتند. در مواجهه با بلای وحشتناکی که تمام این مدتمتعالیها از آن وحشت داشتند، هر یک از یاران به روش خود عقلشان را از دست داده بودند. برخی خود را رها کردهاژدهای و در سیلابی از احساسات غرق شده بودند، در حالی که برخی دیگر با روشی پیچیده سعی داشتند به عقلانیت درهمشکستهشان چنگ بزنند.
یو جونگهیوکچهارم فرم تعالییافتهی خودبودند را آزاد کرد.
اژدهای شعله سیاه،جونگهیوک هان سویونگ راایدهای در بر گرفت.
و جونگ هیووندیگری چشمان خداکشیِ خودمثل را باز کرده بود.
بدون اینکه به کسی فرصت دهند تا متوقفشان کند، هربرخورد سه همزمان به جلو قدم برداشتند و نگاهی به یکدیگردرجه انداختند. اما سپس، شخص دیگری از روبهرو راهشان را سد کرد.
او آنا کرافت بود.
«همگی، لطفاً دستجونگهیوک نگه دارید! نباید ازذهنش میدان نبرد خارج بشید!»
[سحابی <آزگارد> در حالاحضار حاضر فرماندهی میدان نبردجونگهیوک را بر عهده دارد.]
صدای آنا کرافت به همراه افسانهشیاطین بزرگ <آزگارد>، موفق شد هر سه نفرقدرت آنها را در جای خود میخکوب کند.
چهره یو جونگهیوک بهشناور طرز زشتی در همزدم رفت. «از جلوی چشمم گمشو.»
«این چیزیبازگشتکننده نیست که «پادشاهچنین شیاطین رستگاری» میخواست!»
«چیزی کهبلای «پادشاه شیاطیناحضار رستگاری» میخواست؟»
بازوی چپ هان سویونگ دردنیای شعلههای سیاه شعلهور شد، گویی دیگرکرده نیازی به شنیدن حرفهای او نمیدید.
آنا کرافت با سرعتشناور گفت: «من شروع بهزدم دیدن بخشهایی از آینده کردهام.»
حالا افسانهها درونجونگهیوک [چشم شیطان بزرگ]ایدهای او جریان داشتند.
آنا کرافت که واقعاً تحت تأثیر قرار گرفته بود، گفت: «شاید دلیلش این باشهپیامهای که اون واقعاً این کار رو کرده.» او به نبرد وحشیانهی دو بلا که دراثرات آسمانِ دوردست در جریان بود نگاه کرد و گفت: «برای نجات این دنیا، اون واقعاً...»
«لعنت بهش! کی بهسومین نجات دنیا و ایناین چرتوپرتها اهمیت میده؟! ما میخوایم...!»
«فداکاری او واقعاًهوا شرافتمندانه است. نمیفهمیدپوزخند این یعنی چی؟»
«بهتره دهنت رو ببندی!»
هان سویونگ از کوره دررفت ومثل غرش کرد. هالهی ترسناک او موفق شدبرسد آنا کرافت را برای لحظهای ساکت کند.
«چرا کیم دوکجا باید این دنیا رو نجات بده؟ چرابرخورد اون عوضی باید خودش رو فدای همچین چیز مسخره ودرجه بیارزشی بکنه؟! این دنیای گند اصلاً ارزش نجات دادن داره؟!»
صدایش از شدت خشم میلرزید و دورگه شده بود. این صدای کسی بود کهنداشت بارها و بارها خشم خود را سرکوب کرده بود. پیامبر به آن چهره نگاهکارمای کرد، به آن صدا گوش داد و داستانی از گذشتهاش را به یاد آورد.
««پادشاه شیاطین رستگاری»جونگهیوک هم زمانی دقیقاًایدهای همین حرف رو زد.»
– اینکه این دنیا ارزشکسی محافظت داره یا نه، اولچنین باید صبر کرد و دید.
آیا در زمان انجمن شکمپرستان بود؟ «پادشاه شیاطین رستگاری» یکبرخورد بار این را به او گفته بود. آنا کرافت خیلیدرجه خوب میدانست که منظور او در آن زمان چه بود.
این دنیا، دنیایی بود که توسط دوکبیها وزدم صورتهای فلکی اداره میشد. به هر حال، او نیزپیامدها «زرتشتها» را برای تغییر همین دنیا ایجاد کرده بود.
آنا کرافت سرش را بلند کرد و یک بار دیگر به آسمانهوا نگریست. حتی به عنوان یک پیامبر هم نمیتوانست بگوید که آیا او هنوزطوفانِ هم آن سؤال را از این دنیا میپرسد یا نه. با این حال...
«اون الان اونجاست.»
برخی از افسانهها نهسومین با کلمات، بلکه ازاین طریق اعمال فرد ثابت میشدند.
«اون شما روهوا تو این دنیاپوزخند ملاقات کرده، مگه نه؟»
برای اولین بار، چهرهی هر سهایدهای نفر پس از شنیدن حرفهای او بهشناور چیزی کاملاً شبیه به هم تغییر کرد.
آنا کرافت با لحنی محتاطانه ادامه داد: «لطفاً به منِ پیامبر ایمان داشته باشید. مادیوار باید قدرتمون رو ذخیره کنیم و بعد، منتظر لحظهای باشیم که این دو بلا باطوفانِ هم بجنگند و همدیگه رو نابود کنند. تنها در این صورته که بقای ما تضمین میشه.»
«پیامبر؟ فکر میکنیهفتاد فقط تویی که میتونیکلون آینده رو پیشبینی کنی؟»
آن زمان بودهوا که آنا کرافتپوزخند متوجه چیزی شد.
محیط اطراف هان سویونگ مملو از افسانه [سرقت ادبی پیشبینانه]دیوار بود. در همین حین، بازگشتکننده، یو جونگهیوک، بدون استراحت ازکیم طریق [چشم حکیم] خود در حال بررسی و مشاهدهی وضعیت بود.
فقط پیامبر نبود که میتوانست آینده را پیشبینی کند.ممکن این دو نفر نیز وقتی پای خواندن رویدادهای آیندهشناور به میان میآمد، بینشی بسیار برتر از دیگران داشتند.
اما با این وجود،سومین آنها باز هم نجاتاین کیم دوکجا را انتخاب کردند.
جونگ هیوون شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و گفت: «منکیم چیزی دربارهی آینده نمیدونم. با این حال، این رو خوب میدونم.احتمال گفتی که میخوای این دنیا رو نجات بدی؟ برای من هم همینه.»
عزم او در شعلههایممکن سفیدی که روی [شمشیربرسد قضاوت] زبانه میکشید، تجلی یافت.
«اون مرد، هموندیگری دنیاییه که منمثل میخوام نجاتش بدم.»
با پایان این کلمات، هر سه نفر بهاین هوا پریدند. نه احتمالِ افسانه بزرگ و نهکرد حتی فشار یک سحابی نتوانست مانع رفتن آنها شود.
آنا کرافت با عجله دستش راپوزخند دراز کرد، اما تا آن موقع، آنهاانجام به سوی آسمانهای دوردست اوج گرفته بودند.
با این حال، چیزی کهچنین آنها را متوقف کرد، نهدیوار یک سحابی بود و نه احتمال.
هان سویونگ اولیندیگری کسی بود که آنبازگشتکننده «چیز» را کشف کرد.
«این دیگه چه کوفتیه؟! حروم...!»
کوگوگوگوگو!!
تعادل آسمانها زیر نبرد مداوم دو بلا در حالپیامهای فروپاشی بود. مشکل جدید به تعادل درهمشکستهی کفهی ترازویی⸢با مربوط میشد که به این دنیا هجوم آورده بود.
[اون همون... نیست؟]
یکی از صورتهای فلکی زمزمه کرد. چیزی پنهاناین در میان مه تاریکی که آسمانها را پوشانده بود،ادامه تکان خورد و شروع به جدا کردن خود کرد.
«فاصله غیرقابل توصیف»، یا همان مه بینام، کهزدم به تحت فشار قرار دادن اژدهای آخرالزمان راضیطوفانِ نبود، شروع به ساختن کلونی از خود کرده بود.
«آه، آاه، آاااه...»
چشم زرد و بیمارگونهای از وحشت، خود را در میان مهایدهای تاریکی نمایان کرد. شانههای شین یوسونگ بیوقفه شروع به لرزیدن کرد،زدم گویی کابوسی از گذشته توانسته بود دوباره به اعماق ذهنش بخزد.
او قبلاً آن چشم را دیده بود. تجسدهایی کهیارو آن چشم را میدیدند، نمیتوانستند عقل خود را حفظصورتهای کنند و در نهایت، به موجودات جهان بیرونی تبدیل میشدند.
در آن روز، تمام موجوداتبودند [مجتمع صنعتی] در برابر آنحال بلا کاملاً ناتوان شده بودند.
با این حال، کسی اینجا بودایدهای که وقایع آن روز را کاملاًهوا متفاوت از او به یاد میآورد.
[میبینم کهبلای از اوناحضار روز کمی کوچیکتره.]
او چوک جونگیونگ بود.
<اپیزود ۷۸چهارم – نقطهشناور اوج (۱)> پایان.
یادداشت مترجم
(یادداشت مترجم: واژه هانجا «轉» به تنهایی به معنای «چرخش» است؛ با این حال، در واقع سومین حرف از ساختار روایی کلاسیک ادبیات شرق آسیا، یعنی «کیشوتِنکِتسو» است. این حرف نشاندهنده «گرهافکنی» یا در مفهوم مدرنتر، «نقطه اوج» داستان است.)