چپتر 552.2: داستان 2 - کسی که تو را به یاد دارد
0این داستان برای توست؛عمیق تویی که در پایان جهانبیش دیگر چیزی برای خواندن نداری.
یک سالمیخوانند و ۳۶۴پادشاه روز پیش.
در روزی کهفرو کنارمان نبودی، اتفاق عجیبیفکر در سئول رخ داد.
سئول که به عنوان فضای بسته سناریو تعیین شده بود،دوختند دوباره باز شد و منطقهای با قلعهای بزرگتر از یوئیدوهمه درست در همان جایی که گوانگهوامونِ اصلی قرار داشت، پدیدار گشت.
قلمرو شیطانی هفتاد و سوم.
مردم هنوز هم این سرزمین را بهنیست همین نام میخوانند. با اینکه پادشاه شیاطین دیگردوکبیها آنجا نیست، اما هنوز تصور میکنند او همینجاست.
«―سئول رو از دسترفتند پادشاه شیاطینی که باکنی دوکبیها تبانی کرده پس بگیرین!»
کسی تو را اهریمن نامید.
«―به افتخار منجیِفکری بزرگی که شبهجزیرهفرو کره رو نجات داد.»
کسی تومیخوانند را چونپادشاه یک منجی میستود.
اما برای بعضیها، تورفتند نه یک منجی بودیکنی و نه پادشاه شیاطین.
با اینمیوزید حال، آنهاولی به یادت بودند.
«الان چند سالم شده؟»
لی جیهه همانطور که به آسمانیآنجا چشم دوخته بود که باران سیلآسا―سئول از آن میبارید، زیر لب زمزمه کرد:
«یوسونگ، تو چند سالته؟»
شین یوسونگ به دریایولی ههاونده نگاه کرد، جایی کهدریا باد مرطوبی در آن میوزید.
«نمیدونم. ولی یهفکری چیز قطعیه، دوفرو سال بزرگتر شدم.»
دو دختر به دریاپادشاه چشم دوختند و در فکریتصور عمیق و طولانی فرو رفتند.
وقتی بیش از حد به کسی فکرفکر کنی، همه چیز در دنیا شبیه بهنظر ردی از آن فرد به نظر میرسد.
«با صورتهای فلکی تماس نگرفتی؟»
«نه. تو چی؟»
«منم نه.»
مرغان دریایی در حال پرواز، صدفهای افتاده روی ساحل، و حتی یک موجود دریایی ازمیرسد نوع دهپا که لای کفهای آب بالا آمده بود. یک گونه دریایی کوچک که چندتایینوع از پاهایش را از دست داده بود، روی ساحل بالبال میزد و به سختی نفس میکشید.
گونه دریاییمیوزید درجه ۹:ولی دهپای کوچک.
شین یوسونگ دستش را به سمت آن موجود دراز کرد، از [همدلی چندگونهای پیشرفته]شبیه برای برقراری ارتباط بهره برد و سپس با مهارت [رام کردن] فرآیند را کاملافتاده کرد. آن جانور به سرعت به کف دست شین یوسونگ چسبید و دور پایش پیچید.
«این که آجوشی نیست.»
از آنجا که پیش از این دو بار ناپدیدهمه شده و بازگشته بودی، اعضای شرکت هنوز باور داشتندتماس که شاید طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، بازگردی.
«خب کهمیوزید چی؟ اون اینجاچیز بود، خودم دیدمش.»
«پس منمدوختند هر چی هیولاطولانی ببینم جمع میکنم.»
مردی کهمیخوانند یک «بلا» راشیاطین پرورش داده بود.
شین یوسونگ به تو فکر کرد. بارهافکر و بارها اولین باری را که بانظر تو روبرو شده بود در ذهن مرور کرد.
«راستی، دیروزمیوزید سانگا بهمولی زنگ زد.»
«آره، به منم همینطور.»
«میری؟»
«آره.»
دستهای از حشراتنمیدونم با صدایی غرّان ازشدم دور پروازکنان نزدیک شدند.
پسری که مانند یک خدا دنبالت راهرفتند میافتاد، سوار بر سوسک سرگینغلتان طلاییِ غولپیکری بودردی و مثل یک قهرمان یونانی فیگور گرفته بود.
شین یوسونگ کهاینکه به پسر چشمآنجا دوخته بود، پرسید:
«این یکیطولانی رو باز ازوقتی کجا گیر آوردی؟»
«باحال نیست؟»
لی گیلیونگ با پیروزمندیعمیق لبخند زد و شاخوقتی سوسک را نوازش کرد:
«با فاکتورهایی که اینپادشاه بار به دست آوردماما تکاملش دادم. "شاخ ایمان ناگسستنی".»
لی جیهه نوچی کرد.رفتند شین یوسونگ در حالی کههمه چشمانش را باریک میکرد، پرسید:
«این اسممیوزید اصلیش نیست.ولی خودت روش گذاشتی؟»
«اون ماهیمرکب چیه دیگه؟»
«بلای شاخکدار، کیم دوکجا.»
«اون هیولاطولانی رو ازرفتند کجا گیر آوردی؟»
لی جیهه که از دور به حرفهایشانشدم گوش میداد، با قیافهای که داد میزدفرو "دوباره شروع شد"، روی ساحل دراز کشید.
او در دوردست چیزیعمیق شبیه به یک شهابساقطوقتی را دید که فرو میافتاد.
از آنجا که از سناریوی پنجم به بعد سقوط شهابسنگها امری عادی بود، لی جیههدوکبیها چندان اعتنایی نکرد. با توجه به اندازهاش، بعید بود حاوی آیتم فوقالعادهای باشد، و حتیمنجی اگر گونهای از هیولاها را در خود جا داده بود، اتفاق مهمی به شمار نمیرفت.
پس از ناپدید شدنت، تجسدهای شبهجزیره کره حسابی نیرومندهمه شده بودند. حالا حتی تجسدهای غیرنظامی هم اگر دستتماس به دست هم میدادند، از پسِ بیشتر سناریوهای فرعی برمیآمدند.
بنابراین، اگر به حال خودشچیز رهایش میکردی هم کسی پیدادوختند میشد که قضیه را حلوفصل کند.
برای امروز، حتی لی جیهه هم ازرفتند جنگیدن خسته شده بود و ترجیح میدادشبیه بحث و کلکل بچهها را تماشا کند.
شین یوسونگ و لی گیلیونگ همانطورآنجا که با هم بحث میکردند، دستگاههایی شبیهدست به تلفن همراه از جیبهایشان بیرون کشیدند.
«هی، شین یوسونگ. لول چندی؟»
«۳۷.»
«من ۳۸ام.»
«راستش، ۳۹ شدم.»
«آخ، منمطولانی تو راهرفتند لولآپ کردم. ۴۰ام.»
کاملاً معلوممیوزید بود چهولی بازیای میکنند.
آنها مشغول تجربهفکری بازی جدید «پادشاهفرو گردآورندگان هیولا» بودند.
«پادشاه گردآورندگان هیولا» عنوانی بود که توسط «سازنده تولید انبوه» خلقهمینجاست شده بود؛ یک بازی نقشآفرینی جمعآوری بیدرنگ که بازیکنان با ثبت کردنافتخار هیولاهای مختلف در یک دانشنامه، سطح خود را در آن بالا میبردند.
نکته جالب این بود که تنها اطلاعات هیولاهایی را میتوانستی ثبتشبیه کنی که واقعاً با آنها مواجه شده بودی. اگر درصد تکمیلدریایی دانشنامه به حد معینی میرسید، میتوانستی از یک صورت فلکی پاداش بگیری.
[شما تا کنوننمیدونم ۱۵۰ گونه راقطعیه جمعآوری کردهاید! آفرین.]
صدای تو با شرم و خجالتی پنهانرفتند زبان به تمجید میگشود، درست همخوان با تصویریردی از پالتوی سفیدی که همیشه به تن داشتی.
شین یوسونگ که درونپادشاه بازی به تو خیره ماندهتصور بود، با لحنی تند گفت:
«صداش باطولانی صدای خودشرفتند فرق داره.»
«کی دوبلهش کرده؟»
«نمیدونم.»
به هر حال، فروش این بازی عجیبوغریب که آن صورت فلکی ساخته بود، بهترشیاطینی از حد انتظار پیش میرفت و گردش سکه در مجتمع صنعتی وضعیت مناسبی داشت. اگرچون شهروندان در روزهای غیبتت از گرسنگی تلف نشدند، شاید به لطف همین بازی احمقانه بود.
بچهها که تا چند لحظه پیشبیش با هم مشاجره میکردند، کنار لی جیههفرد دراز کشیدند و به آسمان خیره شدند.
دقیقتر بگوییم،میوزید بیشترشان به ستارههاچیز چشم دوخته بودند.
این عادتی بود که بچهها بعد از رفتنت پیدا کرده بودند؛ هرهمه بار که فرصتی دست میداد به آسمان نگاه میکردند و ستارهها را میشمردند.دریایی به دنبال ستارهای میگشتند که نورش چنان خیرهکننده بود که تماشایش دشوار مینمود.
«امروز خیلی دارن میافتن.»
چیزی کهطولانی در آسمانرفتند پیدا نمیشود.
«درسته.»
تازه آن موقع بودعمیق که لی جیهه پیوقتی برد یک جای کار میلنگد.
سقوط شهابسنگها اتفاقی همیشگیپادشاه بود، اما این باراما تعدادشان بیشتر به نظر میرسید.
بهویژه آن شهابسنگ سیاه.
«اولین باره همچین رنگی میبینی؟»
لی جیهه داستانی را بهطولانی یاد آورد که خیلی وقتفکر پیش برایش تعریف کرده بودی.
شهابسنگهای گوناگونی در این دنیا وجود دارد.نیست برخی آیتمهایی درون خود دارند، در حالیشیاطینی که برخی دیگر حاوی گونههای هیولا هستند.
و... شهابسنگ سیاه چه بود؟
شهابسنگ رد بلندینمیدونم از خود کشید وشدم به سرعت دور شد.
«سئول... نه، استان گیونگی.»
او حس ناخوشایندی داشت.
همانطور که لی جیهه و شین یوسونگ ناگهان ازهمه جا پریدند، لی گیلیونگ طوری که انگار منتظر همینتماس فرصت بوده، سه سوسک سرگینغلتان غولپیکر را احضار کرد.
«بزن بریم.»
پس از ناپدیدفکری شدنت، بعضیها حسابیفرو حساس شده بودند.
البته پیش از آنپادشاه هم حساس بودند، اما حالاتصور به مراتب باریکبینتر شده بودند.
گونگ پیلدو که تازه همبرگرش را تمامفکر کرده بود، کلاه لبهدار ضخیمی بر سرنظر گذاشت. زنی که روبهرویش نشسته بود پرسید:
«توی بسته دوکبینمیدونم داروی ضد ریزشقطعیه مو پیدا نمیشه؟»
گونگ پیلدو یکهفکری خورد، اما کوشیدفرو با خونسردی جواب دهد:
«هست، ولی خیلیاینکه گرونه. تازه، بایدآنجا مدام مصرفش کنی.»
«شایعه شده جهچئونفرو دهسونگنیم هم ازبیش ریزش مو رنج میبره.»
«داری دعوا راه میندازی؟»
زن لبخند درخشانی زد. اگر بخواهم از کلمات خودت وام بگیرم،کنی او زنی بود که حسی شبیه به «شخصیت اصلی یک رمان» داشت.منم هر جا که پا میگذاشت محبوب بود و مردم ناخودآگاه جذبش میشدند.
از مناطق دیگر خبرپادشاه ندارم، اما مردم سئول اوتصور را «الهه ماه» صدا میزنند.
چه لقب غریبی...فرو حتماً کار صورتهای فلکیِفکر شیفته موریم بوده است.
«نمیخوای برگردی به مجتمع صنعتی؟»
«هی، اونجا برم کهعمیق چیکار کنم؟ مطمئنم بازموقتی منو میذارن نگهبان دم در.»
«به زودی دومین سالگردمونه. قرارشیاطین گذاشتیم هر سال دور هم جمعهمینجاست بشیم. شاید این بار واقعاً برگرده.»
گونگ پیلدو لحظهای خاموش ماند.
«واقعاً فکر میکنی برمیگرده؟»
«برمیگرده.»
«پارسال که برنگشت، مگه نه؟»
«از امسال خبر نداریم.»
«پاشو بریم.»
گونگ پیلدو در حالی کهطولانی به پیشخوان نزدیک میشد، نگاهی بهکنی صاحب مغازه همبرگرفروشی انداخت و پرسید:
«اوضاع کاسبی خوب پیش میره؟»
«کاسبی از همیشه بهتره. بقیه مغازههابیش همهشون تعطیل کردن. میتونید با سکهردی حساب کنید. لطفاً ده تا سکه بدید.»
گونگ پیلدو بدون کلامی سکهها را پرداختشدم کرد. همین که در این دوره و زمانهرفتند میتوانست یک همبرگر بخورد، جای شکرش باقی بود.
نام مغازه «همبرگر پادشاه عالیقدر»طولانی بود؛ تنها رستورانی که درفکر آن منطقه به فعالیت ادامه میداد.
گونگ پیلدو پس از اینکهشیاطین مدتی به تابلوی مغازه زل زد،همینجاست رو به صاحب مغازه غر زد:
«اصلاً "همبرگرطولانی پادشاه عالیقدر" یعنیوقتی چی؟ پادشاهِ برگرها؟»
«ایشون محبوبترینمیوزید تجسد تویولی کل کرهست.»
«باید اسمشو میذاشتی "برگر کلهکچل".»
صاحب مغازه لبخنداینکه متواضعانهای زد وآنجا به یو سانگا نگریست:
«خانم یو سانگا، ماه آینده داریمبیش یه منوی جدید راه میندازیم. اجازهردی داریم از اسمتون براش استفاده کنیم؟»
«البته.»
«خیلی ممنون!»
صاحب مغازه سرشاینکه را خم کردآنجا تا بدرقهشان کند.
گونگ پیلدو لبهایشفرو را لیسید وبیش همراه او بیرون آمد.
«برای اونمیوزید منو ازتولی اجازه گرفت؟»
«طعمش اونقدرا هم تعریفی نداشت.»
آن دو قدم میزدند و شوخیهای خودمانی ردوبدل میکردند. درمیکنند گذشته از این کار لذت میبردند، اما حالا چون آناهریمن گذشته به سر آمده بود، حسی از پوچی به همراه داشت.
«از اون موقع تارفتند حالا اولین باره کهکنی اینقدر با هم حرف میزنیم.»
او مشخص نکرد چه زمانی، اما روشن بوددختر گونگ پیلدو از چه دورانی یاد میکند. روزهایی کهبیش با هم گذرانده بودند هنوز در خاطرشان زنده بود.
آن روزها، یو سانگا ضعیف بود و گونگ پیلدو خصومت میورزید.کنی با این حال، آن دو دشمن با یکدیگر متحد شده بودند تامنم با رسولان بجنگند، هیولاها را درهم بکوبند و از چونگمورو محافظت کنند.
تنها به این دلیل که زمان سپری شده بود،تصور معنایش این نبود که بتوانند به آن روزها به عنوانکسی دورانی «شیرین» بنگرند. با این وجود، یک چیز حقیقت داشت:
گونگ پیلدو وفرو یو سانگا تبدیلبیش به همرزم شده بودند.
«اون موقع بودنمیدونم که با اونقطعیه یارو آشنا شدم.»
درست جایی که نگاهعمیق گونگ پیلدو متوقف شد،وقتی مجسمهای از تو قرار داشت.
پادشاه شیاطین قلمرو شیطانی هفتاد وآنجا سوم، در حالی که «ایمان ناگسستنی»―سئول را در یک دست گرفته بود.
این روزها در همهجا مجسمههایی از تو به چشم میخورد. اغلب تاجی ازفرد برگ بو به شکلی غریب روی سرشان گذاشتهاند و بارها توسط کسانی که ازساحل تو کینه دارند آسیب دیدهاند، اما خوشبختانه تندیس این منطقه دستنخورده باقی مانده بود.
اما انگار به مذاق گونگ پیلدو خوششدم نمیآمد که تو در قالب سنگ تافرو این حد آراسته و باوقار جلوه کنی.
«از هر طرف کهعمیق نگاه کنی، اشتباه ساختنش. اونبیش یارو اصلاً اینقدر خوشقیافه نبود.»
«به نظر من که خوبه.»
«تو هیچطولانی سلیقهای تویرفتند شناخت مردها نداری.»
یو سانگا لبخند ملایمی زد. از دور، «فراریگینی کلاس S» را دید که زمانی سوارش شده بود.
«به هر حال،فکری برای دومین سالگردفرو میآی دیگه، درسته؟»
«چرا باید جایی برم؟پادشاه من قراره همینجا زندگی کنم.تصور حتی زمینش رو هم خریدم.»
«زمینِ اینجا؟»
یو سانگا طوری کهولی انگار تازه متوجه خیابان شدهدریا باشد، به اطراف نگاه کرد.
خیابانی که توسط هیولاها درهمطولانی نوردیده شده بود. کلمه «سونگنام»فکر روی تابلوی شکستهای به چشم میخورد.
سونگنام، استان گیونگی. اگرپادشاه درست فکر میکردی، اینجااما زمانی اینگونه نامیده میشد.
گونگ پیلدو بهفرو شهر ویرانشده نگاه کردفکر و با غرور گفت:
«هنوز بازسازی نشده، اما به زودی تبدیل به یهدریا شهر بزرگ میشه. تجسدهای بیشتری دارن میان اینجا. مهمتر ازکنی همه، با [دژ مسلح] من، از پس هر محاصرهای برمیآیم.»
«شبیه یه پدرفکری بازنشستهای حرف میزنی کهرفتند برگشته به کار کشاورزی.»
«واقعاً شبیه اونام؟»
«نه.»
یو سانگامیوزید به گونگ پیلدویچیز هاجوواج لبخند زد.
شاید اینجا چونگمورویفکری جدیدی برای گونگفرو پیلدوی زمیندار بود.
سئول نبود، امااینکه نزدیکترین منطقه به کلانشهرنیست سئول به شمار میرفت.
این موضعی که گونگ پیلدو برگزیدهبیش بود، شاید بیانگر همان فاصلهای بودردی که میان او و دیگران وجود داشت.
«باید مراقب سلامتیت باشی.»
«باشه. دفعهدوختند بعد کهعمیق اومدی سر بزنی—»
در همان لحظه بود که رنگ از رخسار گونگ پیلدومیکنند پرید. او حس کرد که انرژی جادویی در پیرامونشان دچار آشفتگینامید شد، و بلافاصله اخطار یک صورت فلکی در فضا طنین افکند.
[صورت فلکیطولانی «استاد دفاع»رفتند هشدار میدهد!]
دژ گونگ پیلدو در یکچیز چشم برهم زدن مستقر شد تافکری از هر دوی آنها پاسداری کند.
اما زمانبندی اندکی دیر بود.
همراه با انفجاریاینکه دهشتناک، موج پسلرزهای بیرحمنیست تمام منطقه را درنوردید.
دیوار دژ که بر اثر ترکشها و آوارهای پرتابشده سوراخ شده بود،ردی فرو ریخت. باورنکردنی بود. مهم نبود با چه شتابی مستقر شده باشد؛صدفهای دژ گونگ پیلدو قرار بود از حیث توان دفاعی همتا نداشته باشد.
«پیلدو!»
یو سانگا گونگ پیلدو را به پشت سنگری در همان نزدیکی کشید و ترکشهای فرورفته درفرد اندامش را بیرون آورد. کمتر از سه دقیقه طول کشید تا کمکهای اولیهای را که از لینوع سولهوا فرا گرفته بود اجرا کند و با استفاده از [تار آراخنه] جلوی خونریزی زخمهایش را بگیرد.
یو سانگا نفسی تازه کرد وآنجا قطعهای را که هالهای جادویی و نامتعارفدست از آن ساطع میشد، زیر نظر گرفت.
[صورت فلکی «استاد دفاع»رفتند درباره قدرت جادویی موجودکنی در ترکشها هشدار میدهد!]
یو سانگا پیش ازولی این نیز موج جادوییدختر مشابهی را دیده بود.
نگاه یو سانگافکری به سختی گرایید ورفتند بیدرنگ از جا برخاست.
«همینجا بمون.»
«نرو. تنهایی حرکت نکن.»
گونگ پیلدومیوزید ناخودآگاه دستشولی را دراز کرد.
یو سانگادوختند لحظهای به گونگطولانی پیلدو چشم دوخت.
یو سانگا بهاینکه خوبی میدانست چرا گونگنیست پیلدو اینگونه سخن میگوید.
با این وجود، یورفتند سانگا کسی است کهکنی تو را به یاد دارد.
«چیزی نیست. زود برمیگردم.»
یو سانگا با لبخندیعمیق درخشان، گامهایش را بهوقتی سمت کانون انفجار تند کرد.
یافتن خاستگاه آن کار دشواری نبود.آنجا یک نیمکره سیاه به شعاع ۵۰۰ متردست در گرداگرد نقطه برخورد پدید آمده بود.
نحوه ساختار آن...
دقیقاً همان گنبدینمیدونم بود که سئول درشدم آن محبوس گشته بود.
یو سانگا جادوی نحسی را که از فراز نیمکرهبیش زبانه میکشید تماشا کرد. با نگاهی دقیقتر، میشد قدرتمیرسد یک داستان غولآسا را در میان بندهای افسون حس کرد.
یو سانگا نفس عمیقی کشید وآنجا بدون کوچکترین تردیدی دستش را به―سئول سمت حصار پیش برد، که ناگاه...
«مگه بهت نگفتهفرو بودن مثل کیمبیش دوکجا رفتار نکنی؟»
دستی مچمیوزید یو سانگاولی را گرفت.
یو سانگا کهفکری صاحب دست را میشناخت،رفتند با لبخندی محو پرسید:
«کدوم "رفتار کیم دوکجایی"؟»
«ادا قهرمانها رو درنیار، لطفاً.»
یو سانگا با نگاهیولی آسوده به عقب برگشت، آرامدریا پلک زد و پاسخ داد:
«تو یکی دیگه اینو نگو.»
هان سویونگمیخوانند با چهرهای ناخشنودشیاطین آنجا ایستاده بود.
هان سویونگ و یو سانگا ساختار و مادهکنی تشکیلدهنده نیمکره را بررسی کردند؛ از میزان حساسیتصورتهای و شدت موج جادویی گرفته تا درجه تیرگی آن.
با اینکه کار بررسی حصار پایان یافته بود،دختر سایر افراد شرکت هنوز نرسیده بودند. عجیب بود؛وقتی معمولاً یو جونگهیوک نخستین کسی بود که سر میرسید.
«جنسش تقریباً همونهفکری که گنبد سئولفرو رو بسته بود.»
«میدونی چرا ظاهر شده؟»
«فکر کنمطولانی یه شهابسنگرفتند سقوط کرده.»
«یعنی اون صدای شهابسنگ بود؟»
هان سویونگ نیز با شنیدن صدای غرشرفتند خود را رسانده بود. گزارشهایی مبنی بر پدیدارردی شدن یک شهابسنگ سیاه هم به گوش میرسید.
هان سویونگمیخوانند دستش راپادشاه روی نیمکره نهاد.
[سناریوی فرعی در حالرفتند حاضر در بخش داخلیکنی در حال فعالسازی است.]
[ورود افراد بیشترنمیدونم تا ۵ دقیقهقطعیه دیگر آغاز میشود.]
«اینم یه سناریوئه.»
۵ دقیقه.
چندین تجسدطولانی در پیرامون آنجاوقتی گرد آمده بودند.
یو سانگا که ازولی طریق پیوند با سحابیاش دردریا پی کسب اطلاعات بود، گفت:
«بیشتر شهابسنگهای سیاه سنگهای احضارن.»
به بیانی دیگر، اینپادشاه پیشامد توسط کسی دراما همین نزدیکیها رقم خورده بود.
هان سویونگ به پیامبرانی اندیشید کهبیش شاید چون موش در گوشهوکنار پرسهردی میزدند، اما نام مشخصی به خاطرش نرسید.
«هنوز کسی موندهنمیدونم که بتونه همچینقطعیه چیزی رو احضار کنه؟»
«تا جایی که میدونم، نه.»
«انجمن چی؟میخوانند ما صلاحیتپادشاه دخالت داریم؟»
«با رئیسطولانی انجمن تماس گرفتم،وقتی ولی جواب نمیده.»
«بهت که گفتم. باید خیلیچیز وقت پیش جو جینچول رودوختند یه دست کتک حسابی میزدیم.»
[صورت فلکی «اژدهای شعله سیاهطولانی اعماق» سرش را بالا میآوردفکر و میپرسد چه خبر شده است.]
[صورت فلکیمیخوانند «سئوائه ایلپیل»پادشاه کنجکاوی نشان میدهد.]
[صورت فلکی «ژنرالفرو کچل عدالت» بابیش چشمانی درخشان تماشا میکند.]
[تعدادی ازمیوزید صورتهای فلکیولی وارد کانال شدهاند.]
شاید به این خاطر که پس از مدتهاوقتی نخستین رخداد بزرگ به شمار میرفت، پیامهای صورتهایفرد فلکی که منطقه را رصد میکردند پیاپی ظاهر شد.
هان سویونگ به بالاترین نقطه گنبد نگریست. هالهای مهآلودتصور مدام از قله آن برمیخاست. هولناک به نظر میرسید؛بگیرین جایی که در وضعیت عادی هرگز پا به درونش نمیگذاشت.
هان سویونگ به یو سانگا نگاه کرد. درکنی لحظهای که چشمانشان به یکدیگر گره خورد، پیصورتهای بردند. هر دو به یک موضوع فکر میکردند.
«شبیه اون موجنمیدونم جادوییه که اون موقعشدم دیدم. و اون داستانها.»
فاصله غیرقابل توصیف.
روز فرجامین قلمرو شیطانی هفتاد و سوم، هنگامی که «مهمیکنند بینام» رخ نمود. روزی که ستارگان گریختند و تنها یکاهریمن صورت فلکی به پا خاست تا راه را بر فاجعه ببندد.
آن دو انرژی جادوییرفتند مشابهی را در میانکنی این مهِ پیشرو دریافتند.
[صورت فلکیمیوزید «خدای جنگ دریایی»چیز شدیداً هشدار میدهد!]
[صورت فلکی «ژنرال کچلعمیق عدالت» توصیه میکند هرگزوقتی به آن دست نزنید.]
[صورت فلکی «هونگمو کبیر»پادشاه تاب تحمل اضطرابش رااما ندارد و ناخنهایش را میجود.]
لحظهای بود که هرگز تمایلی به تجربهفکر دوبارهاش نداشتند. اگر چنان فاجعهای سر برمیآورد،نظر هیچکس قادر به نگهداری از شبهجزیره کره نبود.
اما...
هان سویونگ بافکری خود میاندیشید: شایدفرو این یک فرصت باشد.
«حتماً بامیخوانند یکی از "خدایانشیاطین بیرونی" معامله کرده.»
همانطور که انتظار میرفت،رفتند یو سانگای زیرک نیزکنی به همین نتیجه رسیده بود:
«حدس میزنم همینطور باشه.»
«اونی که اونفکری تو ظاهر شده یکیرفتند از همون "خدایان بیرونیه".»
«درسته.»
چه کسی میدانست؟ شاید آن موجود درونی از کیمهمه دوکجای گمشده نشانی داشت. شاید میدانست چرا از اینتماس جهان غیب شده، یا چطور میتوان او را بازگرداند.
[سناریوی فرعی آغاز میشود!]
[شما میتوانیددوختند وارد فضایعمیق محبوس شوید!]
[ظرفیت فعلی: ۳۹۸/۴۰۰]
با توجه به سهمیه سفتوسخت ورود، عیانفکر بود که پاداشها درخور توجه خواهند بود.نظر به علاوه، به خدایان بیرونی نیز پیوند داشت.
دیگر دلیلیمیوزید برای دلواپسیولی بیشتر نبود.
«بیا همزمان بریم تو.»
«عالیه.»
«الان شبیهطولانی کیم دوکجارفتند رفتار نکردیم؟»
هان سویونگمیوزید اندکی تامل کردچیز و سپس گفت:
«یه جورایی آره.»
آن دومیخوانند همزمان گامپادشاه به سناریو نهادند.
و سی دقیقه بعد، زنی که سوگند خورده بودهمه با همان شمشیری که به او بخشیده بودی، پس ازنگرفتی بازگشتت تو را به دو نیم کند، به میدان رسید.
«شما دوتا، واقعاً که...»
جونگ هیوون چند ضربه با شمشیرشفرو به گنبد تیره کوبید و آههمه سردی کشید. مرد همراهش کوشید آرامش کند:
«با این حال، همین کهشیاطین به عنوان دو تا همرزم باهمینجاست هم رفتن تو جای امیدواری نداره؟»
«به نظرتطولانی اونا شبیه همرزموقتی به نظر میرسن؟»
«راستی، اوریلمیوزید هنوز باهاتولی تماسی نگرفته؟»
«فکر کنمدوختند توی عدن یهطولانی مشکلی پیش اومده.»
پس از ناپدید شدنت،پادشاه جونگ هیوون رابطهاش با اوریلتصور را از دست داده بود.
به بیانی دیگر، اگر سناریویی در ابعاد گسترده در سونگنام درمیگرفت، او ناچارفرد بود بدون تکیه بر یاری حامی پیکار کند. برای چنین موقعیتی از فراتررفتگان تعلیمساحل گرفته بود، اما همچنان اوضاع به شکلی نبود که بتوان در آن دلآسوده بود.
سوسک سرگینغلتان بزرگینمیدونم با صدایی فشفشوارقطعیه از دور فرود آمد.
«هیوون اونی!»
«اوه، شما هم اومدین؟»
لی جیهه، لی گیلیونگ و شینبیش یوسونگ. همراهان شرکت کیم دوکجا پسردی از روزگاری دراز گرد هم آمده بودند.
در حالی که لی هیونسونگ بازوان ستبرش را منقبض میکرد، لی گیلیونگ مشت سبکی بررفتند آن نشاند. پیدا بود که این شیوه احوالپرسیِ خاص خودشان است. به محض پایان سلامنگرفتی و احوالپرسی، هر دو گوشیهایشان را درآوردند و بازی «پادشاه گردآورندگان هیولا» را باز کردند.
«هیونگ، چقدردوختند از دانشنامهتعمیق رو پر کردی؟»
«حدود بیستمیخوانند تا گونه.پادشاه تو چی؟»
«من ۱۵۰ تا دارم.»
«واو. میشه نشونم بدی؟»
جونگ هیووندوختند در گوش لیطولانی جیهه نجوا کرد:
«اولین بارهمیخوانند میبینم اینطوری باشیاطین هم حرف میزنن.»
«از وقتی کیم دوکجا رفت،وقتی از همدیگه دور شدیم. خیلیدنیا دلگیره. راستی، استاد هنوز نیومده؟»
«نمیدونم. فکرمیوزید میکردم اونجاولی باشه، ولی نبود.»
صدای غژغژی به گوش رسید. لی جیهه به گمان اینکه استادش از راه رسیده روردی برگرداند، اما تنها لی سولهوا را دید که صندلی چرخداری را پیش میراند. سری بیمو ازحتی روی صندلی پیدا بود که بدون کلاه معمولش، درست مثل طفلی در کالسکه به چشم میآمد.
لی جیهه نیشخندی زد:
«اوه، آجوشی، شکمت سوراخ شده؟»
«ساکت شو.»
«کی این بلافکری رو سرت آورد؟فرو انتقامت رو میگیرم.»
«فقط یهمیخوانند ترکش شهابسنگپادشاه بهم خورد.»
گونگ پیلدو قطعهفرو ترکش را ازبیش جیب روی سینهاش درآورد.
تکهای بازمانده از دیوی آشوبطلب.
چشمان لیدوختند جیهه ازعمیق تعجب گشاد شد:
«این دیگه چیه؟»
لی سولهوا همانطورفرو که به قطعه چشمفکر دوخته بود، اظهار داشت:
«باقیموندهش رو قبلاًنمیدونم بررسی کردم. حاملقطعیه داستانهایی از دنیای بیرونه.»
«دنیای بیرون؟»
برای دمیمیخوانند سکوتی یخزده برشیاطین جمع حاکم شد.
افراد گروهطولانی همزمان بهرفتند سمت نیمکره چرخیدند.
نخست لی جیهه زبان گشود:
«سانگا و سویونگ چی؟»
«اونا اول رفتن تو.»
«نه... آخه چرا...»
سیمای اعضای گروه درهم رفت.
هیچکس در این جمع از هیبت دهشتناکرفتند خدایان بیرونی ناآگاه نبود. آنها پیش از اینردی دوبار طعم رویارویی با آنها را چشیده بودند.
بار نخست «بلعندۀ رویاها» درشیاطین قلعه تاریک بود، و بار دومهمینجاست «فاصله غیرقابل توصیف» در مجتمع صنعتی.
اولی را با چنگ و دندان به لطف تو و یو جونگهیوک پشتفرد سر گذاشته بودند، اما دومی را اصلاً نمیشد نبرد خواند. چطور میتوانستند مدعی شوندساحل با بلایی «جنگیدهاند» که حتی صورتهای فلکی را به فرار از کانال واداشته بود؟
«نکنه اون "مه" برگشته؟»
صدای شین یوسونگفکری از بیم بهفرو لرزه افتاده بود.
مهِ تباهیمیخوانند که تو راشیاطین از آغوششان ربود.
فاجعهای که جهانهافرو را یکجا فرومیبلعید:بیش فاصله غیرقابل توصیف.
جونگ هیوون با لحنی ملایمچیز لب به سخن گشود تادوختند دل کودک را آرام کند:
«اون خدا نخواهدفکری بود. حالوهوای اینجافرو یه کم فرق داره.»
لی هیونسونگ نیز سرپادشاه تکان داد و گفتهاشاما را مهر تأیید زد.
هنوز از حقیقت باخبر نبودند، اما موجود درون گنبدهمه هر چه که بود، فاصله غیرقابل توصیف به شمارتماس نمیرفت. هرچند، بیگمان با خدایان بیرونی پیوندی ناگسستنی داشت.
جونگ هیوون کهنمیدونم به موضوعی میاندیشید،قطعیه سرش را جنباند:
«گمانم بدونم چرافکری اون دوتا اولفرو از همه رفتن تو.»
«چرا؟»
لی جیههطولانی پرسید، امارفتند کسی پاسخ نداد.
تمامی افراد گروه در سکوت درقطعیه ژرفای افکار خویش فرو رفته بودند. پیداطولانی بود که همه چیزهایی دستگیرشان شده است.
به جز لی جیهه.
«چی؟ چیمیخوانند شده؟ بهپادشاه منم بگین خب!»
شین یوسونگ سرشفرو را بالا گرفت وفکر از جونگ هیوون پرسید:
«الان میخوایم بریم تو؟»
«بهترین حالت این بود که منتظرفرو یو جونگهیوک بمونیم، ولی باید همینهمه حالا بریم تو. دشمن منتظر ما نمیشینه.»
اگر خدای بیرونی به طور کامل پاینیست به این جهان نگذاشته بود، امید بسیاریشیاطینی برای چیره شدن بر آن وجود داشت.
«نمیتونیم بریم تو. صف بستن.»
کسی که آب سردی بر این شورشدم و حرارت ریخت، لی گیلیونگ بود کهفرو از مدتی پیش به دیواره گنبد میکوبید.
«هنوز توی صف ورودیم.»
«صف؟»
وقتی لی گیلیونگ با تمام قوابیش به گنبد فشار آورد، پیامی همراهردی با جهش جرقهها در برابرشان نقش بست.
[یک سناریویمیوزید فرعی هماکنونولی در جریان است.]
[ظرفیت فعلی: ۴۰۰/۴۰۰]
«راهی هست که بشکنیمش؟»
«برو، شاخ ایمان ناگسستنی!»
سوسک سرگینغلتان تناوری که در پشت سرشدم لی گیلیونگ تلألؤ داشت، با شاخ زرینفرو خود بر پیکره بیرونی گنبد ضربه زد.
بوم! بوم!
لی هیونسونگ مهارت [فشار کوهستان بزرگ] را به کار بست وهمینجاست شین یوسونگ به اژدهای کایمرا فرمان داد تا نفس آتشینش را برافتخار آن ببارد، با این همه سد دفاعی بیهیچ گزندی بر جای ماند.
لی جیهه کهفرو شمشیرش را میگرداند،بیش به صدا درآمد:
«احضار کردن ناوگان توی اینچیز موقعیت مشکله... تازه هیوون اونی همفکری هنوز قدرتش کامل احیا نشده، درسته؟»
سهمگینترین مهارتی که در چنته داشتند [شعلههای جهنم] متعلقبیش به جونگ هیوون بود. با این حال، بدون پشتیبانیمیرسد اوریل، نشان او توان تجلی با تمام قوا را نداشت.
«لعنتی، درست وقتیاینکه بهش نیاز داریم استادنیست کجاست آخه؟ کیرگیوسنیم چی؟»
«رفته بودطولانی با جانگرفتند هایونگ تمرین کنه.»
«قدیسه شمشیر شکافتن آسمان چطور؟»
«اینجا منطقه سناریوی ردهبالا نیست، واسه همین نمیتونهوقتی وارد عمل بشه. اون موقع هم بیش ازفرد حد احتمال مصرف کرد تا بتونه کمکمون کنه.»
در پایان، پناهگاهی برای استمداد باقی نمانده بود.اما معلوم نبود معجزهای روی دهد و انبوهی از صورتهایکرده فلکی برای اعطای احتمال هویدا شوند یا خیر، اما...
[تعداد اندکی ازفرو صورتهای فلکی رویدادهای شهرفکر سونگنام را نادیده میانگارند.]
بدیهی بودمیوزید که شهامت یاریچیز رساندن را نداشتند.
شین یوسونگ همانطور که بهطولانی آسمان پر از ابرهای سیاهفکر چشم دوخته بود، زمزمه کرد:
«دیگه بایدمیخوانند سر وپادشاه کلهش پیدا بشه.»
طوری که گویی دررفتند انتظار چنین لحظهای نشسته باشد،همه پیامی در فضای خالی پیچید.
[فش، فش]
صدای بازخورد صوتیِ ناشی از یکفرو پخش آزمایشی به گوش رسید. اعضایهمه گروه نفسی از سر کلافگی کشیدند.
[به نظر میرسه تجسدهای عزیز ما توی شبهجزیره کره حسابیمیکنند حوصلهشون سر رفته بوده. حالا که یه ماجرای یهویی واهریمن خارج از برنامه راه انداختید، منم ناچارم بیشتر زحمت بکشم.]
جونگ هیوونطولانی سرش را باوقتی تأسف تکان داد:
«بازم همون حرفهاینمیدونم همیشگی. مگه اینا ازشدم روی کتابچه حرف میزنن؟»
«قطعاً شبیه متنیهفکری که از روی جزوهرفتند آموزشی حفظ کرده باشن.»
«حتی بازیهای سازندهاینکه تولید انبوه هم ازنیست این نمایش مسخره جذابترن.»
«گمان نکنم این سناریورفتند خواسته خودِ دوکبی بودهکنی باشه، پس قضیه چیه؟»
آوایی که طنینانداز شد، نه به بیهیونگ تعلقدختر داشت و نه به بییو. بییو هنوز دروقتی تکلم از حد واژه «باااهت» فراتر نرفته بود.
این دوکبیدوختند نوظهور ازعمیق کجا آمده بود؟
دوکبی در برابر بازخورد سرد و دلمردهنیست اعضای شرکت اندکی جا خورد، اما بهشیاطینی هر ترتیبی بود رشته کلام را پی گرفت:
[... خب، حالا کهرفتند مشتاق چنین سناریویی هستید،کنی منم نمیتونم بیکار بشینم.]
[سناریوی فرعی از راه رسید!]
[تنها تجسدهایی که گام بهطولانی فضای محبوس گذاشتهاند، امکان حضور درکنی این سناریوی فرعی را خواهند داشت.]
تجسدهایی که متوجه دگرگونی هراسانگیز درآنجا شهر سونگنام شده بودند، از قبل―سئول در گرداگرد گنبد تجمع کرده بودند.
تجسدها پس ازفرو خواندن پیام، شروعبیش به شکوه کردند:
«یعنی اگهمیوزید نتونی بری تو،چیز حق شرکت نداری؟»
«میخواین مایی که بیرونعمیق موندیم فقط دست رویوقتی دست بذاریم و تماشا کنیم؟»
در اینمیخوانند هنگام، لبخندی برشیاطین لبان دوکبی نشست:
[واسه همین، این دفعه یه سناریوی تک و استثنایی ردیف کردم تاردی اونایی که بیرون موندن حوصلهشون سر نره. حسابی از این ماجرای هیجانانگیزصدفهای کیف خواهید کرد؛ حسش درست شبیه اینه که خودتون صورت فلکی شده باشید.]
«صورت فلکی؟میوزید منظورت ازولی این حرف چیه؟»
اعضای شرکت با وجودعمیق شنیدن گزافهگوییهای دوکبی، چندانوقتی مشوش به نظر نمیرسیدند.
بر پایه سناریوهای پیشین، به ندرت پیش میآمد که تراز دشواری یک―سئول سناریوی فرعی به شکلی غیرمعمول اوج بگیرد. تقریباً تمامی سناریوهای مرگباری کهمنجیِ پیشتر با آنها دستوپنجه نرم کرده بودند، جزو سناریوهای اصلی محسوب میشدند.
دستکم باید اینگونه میبود.
[سناریوی فرعی — ظهور الوهیت بیرونی]
دستهبندی: فرعی
درجه سختی: ؟؟؟
شرایط پاکسازی: ممانعت از فرود الوهیت به درون محوطه محبوس شهر سونگنام.
پاداش: بقای منطقه سناریوی شبهجزیره کره، ۱۰۰،۰۰۰ سکه، پاداش مازاد برای فردی که بیشترین سهم را در موفقیت داشته باشد.
شکست: برآمدن «جهان نوین» در گستره کلانشهری.
این سناریو دارای سقف ورود (۴۰۰ نفر) است.
تجسدهای مستقر در خارج از محوطه محبوس میتوانند به تشویق تجسدهای درون محوطه پرداخته و از مزایای پاداش تشویق بهرهمند شوند.
«اصلاً عقلانیه؟زیر این کجاش بهیوسونگ سناریوی فرعی میخوره؟»
لی جیهه با فریاد اعتراض کردمیوزید و گفت این ناممکن است. سایردختر اعضای شرکت نیز چهرههایی مشابه داشتند.
هر چقدر هم که الوهیتی ازولی جهان دیگر ضعیف و ناتوان جلوهدوختند میکرد، باز هم جوهره خدایی داشت.
خدایان بیرونی از کیهانی دیگرهمینجاست که حتی صورتهای فلکی نیزتبانی در برابرشان به لرزه میافتادند.
اگر چنین وجودی بر پهنهیوسونگ کلانشهری فرود میآمد، تمام شبهجزیرهنگاه کره در معرض نیستی قرار میگرفت.
[تجسدی را کهنگاه مایل به تشویقمیوزید او هستید، انتخاب کنید.]
طولی نکشید که تصویرمیوزید تجسدهای مستقر در محوطهقطعیه بسته بر پرده نمایان شد.
لی جیهه که با چشمانیهمینجاست هراسان به نمایشگر مینگریست، ناخنتبانی به دندان گزید و پرسید:
«آجوشی بهمون یادزمزمه داده بود توسالته همچین گیروداری چیکار کنیم؟»
جونگ هیوون لبنگاه بر هم گزیدمیوزید و زیر لب گفت:
«خب، اگه خودش اینجا بود...»
«واو، چه جنونی.»
هان سویونگ که سناریویکرد فرعی را دریافت کرده بود،ههاونده دهانش از حیرت باز ماند.
[در حال حاضرنگاه چندین تجسد درمیوزید حال نظاره شما هستند.]
[پاداشهای مضاعف به تجسدی اعطا خواهدولی شد که بزرگترین سهم را دردوختند نابودی «خدای بیرونی» بر عهده داشته باشد.]
«حالا دیگه رک ومیکنند بیپرده به زبون میآرین: "اینمدوکبیها از الوهیتِ اون یکی دنیا".»
«خودت هم بازمزمه علم به همینسالته قضیه اومدی تو.»
«اگه خودتههاونده مطمئن بودی، تنهاییمرطوبی پاتو میذاشتی اینجا؟»
[تجسد «لیباد جیهه» در حالنمیدونم تشویق شما است.]
[تجسد «لیاما گیلیونگ» در حالهمینجاست تشویق شما است.]
[تجسد «گونگزیر پیلدو» در حالیوسونگ تشویق شما است.]
هان سویونگ با نظاره پیامهاییمرطوبی که یکی پس از دیگریقطعیه ردیف میشدند، نوچی سر داد:
«حالم ازباد این مسخرهبازیمیوزید به هم میخوره.»
«سعی کناما از [آواتار]میکنند کمک بگیری.»
«همین الانشم استفاده کردم.»
هان سویونگ و یو سانگا با پناه گرفتن در سایه ساختمانهای ریز و درشت، خودفکری را به کانون رخداد نزدیک میکردند. با پیشروی به قلب محوطه محبوس، غلظت تشعشعات جادوییمیرسد شدت میگرفت. در میانه راه، با چندین تجسد نقشبرزمین روبرو شدند که همگی جان باخته بودند.
«اونجاست.»
قریب به ده دقیقه بعد، نقطه اصابت آشکارشیاطینی شد. از بقایای شهابسنگ در گرداگرد محیط پیدا بودافتخار که جرم اصلی در همین نزدیکیها فرود آمده است.
«آواتارهایی که فرستادهزمزمه بودم همین دوروبرسالته از پا دراومدن.»
زوزههایی شوم ازنگاه میان ویرانههای بناهامیوزید به گوش میرسید.
یو سانگا و هان سویونگنمیدونم در حالی که دم فرودختر بسته بودند، به صحنه پیشرو نگریستند.
پنجاه متر جلوتر، نالههایی حزین از درون کلیسایی نیمهتخریبشدهدوکبیها برمیخاست. فرسایش آغاز شده بود و پیچکهایی کجومعوج ومنجیِ تپنده، دیوارهای بیرونی را به کام خود کشیده بودند.
لحظاتی بعد، هیولاهاییزمزمه کف زمین راسالته شکافتند و سر برآوردند.
پیکرهشان به قدری مسخشده بودمرطوبی که نمیشد آنها را درقطعیه شمار گونههای معمولی هیولا قرار داد.
جانوری با کالبد شیر، کهنمیدونم به جای یال، خوشههایی انبوهدختر از شاخک از گردنش میرویید.
بیهیچ شکی، اینتصور تکهای جداشده از―سئول یک خدای بیرونی بود.
با این حال،زمزمه سیمای یو سانگاسالته چندان دستخوش هراس نشد.
«فکر کنمههاونده بشه ازباد پسش براومد.»
«به چه حسابی اینو میگی؟»
«از توی [شبکه هرمس] دیدمش.»
«دوباره دستزیر به دامنکرد اون نشان شدی؟»
«خدایان بیرونی سهمگینن، ولی اینا به شکل کاملولی پدیدار نشدن. اینا خودِ خدای بیرونی نیستن، فقطعمیق یه مشت تیکه و پارهان. تکههایی فوقالعاده ناچیز.»
مسلماً اگر با تجلی پیکر اصلی یک خدای بیرونی طرفدختر نبودند، کار به نبرد میکشید. به هر تقدیر، پیش ازفکر این دو مرتبه پنجه در پنجه خدایان بیرونی انداخته بودند.
«با این اوصاف، احتمالاًمیکنند در سطح هیولاهای رتبهشیاطینی ۴ یا ۵ باشن.»
«چندتاشون شبیه رتبه ۲کرد یا ۳ به نظردریای میرسن. وقتشه، بزن بریم.»
با کشف خاستگاه، دیگر جایی برایمیوزید درنگ نمانده بود. هر دو همزماندختر از دیواره عمارت به زیر جهیدند.
غررر!
هیولاهایی که متوجه آن دوهمینجاست شدند، سرها را به عقبتبانی برگرداندند و یکصدا نعره برآوردند.
نزدیک به دهزمزمه موجود در برابرشانسالته صف کشیده بودند.
[شعله سیاه] که از مشتمرطوبی هان سویونگ فوران میکرد، نخستینقطعیه هیولای حملهور را درهم شکست.
[داستان «مشتباد آهنین شکستناپذیر» روایتگریاشنمیدونم را آغاز میکند!]
شعلههای سیاه هان سویونگ طرحی بیبدیل پدید آوردند و بر پنجههایش هیبت پنجهبوکس گرفتند. ضرباتنامید مشتهای پیاپی او بر سر و روی هیولاها فرود آمد. این مشتها که به نیروییادت داستانهایش مزین بودند، چنان کوبنده عمل کردند که هیولاها را با ضجههایی سوزناک بر خاک نشاندند.
در ادامه، مهارت [تار آراخنه]یوسونگ که توسط یو سانگا گسترده شد،باد پاهای جانوران روبهرو را دربند کشید.
[داستان «استادههاونده سیم فولادی» روایتگریاشمرطوبی را آغاز میکند!]
سپس دو رشته از دستانش رها گشتچیز و سر از تن هیولاهای اسیر جدا ساخت.طولانی خونی قیرگون با صدایی کفآلود به آسمان جهید.
هان سویونگاما دست زدمیکنند و گفت:
«اوه، ترسناک شدی.»
«داستان عجیبی گیر آوردی.»
ناگهان یگانه آماجمرطوبی باقیمانده، هیولایی به بزرگیچیز یک عمارت مسکونی بود.
شاخکهایی که از یال جانور جوشیده بوددست چون تازیانههایی شلاقگونه بر زمین فرود آمدنداهریمن و سنگ و خاک را متلاشی کردند.
داستانی دهشتناک از کیهانی بیگانه درسالته هر شاخک موج میزد؛ درست همان نیروییمیوزید که شکم گونگ پیلدو را شکافته بود.
«من حواسش رونگاه پرت میکنم، تومیوزید دخلش رو بیار.»
«حله.»
هان سویونگ شتابانتصور از دیواره بیرونی ساختماندست سمت راست بالا رفت.
بنگ!
شاخکها طبقات زیرین عمارت رامرطوبی با خاک یکسان کردند وقطعیه بلافاصله به تعقیب او شتافتند.
هان سویونگ با دستمایه قرار دادن قدرت ویرانگر [شعلهشدم سیاه]، رخنهای در بدنه برج گشود و مارپیچوار اوجوقتی گرفت. شاخکها با اختلافی اندک پشت سرش در حرکت بودند.
پس از تاختن در پیرامون چندین بنا، امتداد شاخکها بهتبانی مرز نهایی رسید. درست در آن دمی که هیولا قصدشبهجزیره بازپسگیری شاخکهایش را داشت، یو سانگا ساقههای زیرین را قطع کرد.
اما آنزیر تور نخستین صرفاًیوسونگ یک تله بود.
پرده دیگری از [تار آراخنه] فرود آمد و دستوپای جانورقطعیه را در چنبره گرفت. البته با در نظر گرفتن جثهوقتی تناور آن، رشتههای تار به تنهایی برای مهارش کفایت نمیکرد.
«هاااه!»
هان سویونگ در حال سقوط از آسمان، مشت خود را صافکرده بر پیشانی هیولای پیلهشده کوبید. [شعله سیاه] چون گردبادی خروشان بانجات غریوی رعدآسا زبانه کشید و خاکستر جانور را به باد داد.
[صورت فلکی «ژنرالزمزمه کچل عدالت» بهسالته پیشرفت تجسدها افتخار میکند.]
[تعداد اندکی از صورتهایباد فلکی از توانایی تجسدهایولی شبهجزیره کره شگفتزده شدهاند.]
در تمام دورانی که کنارمان نبودی، احدیچیز بیحرکت ننشسته بود. آنها روز وداع با توطولانی را بارها در ضمیر خود واکاوی کرده بودند.
اگر آن روزتصور زورمندتر بودند، اگر بهدست داستانهای رفیعتری دسترسی داشتند.
تمام تلاششان را بهکرد کار بسته بودند تادریای لغزش پیشین را تکرار نکنند.
هنگامی که هان سویونگ برای خاموشمیوزید کردن [شعله سیاه] بر مشتهایش دمید،دختر یو سانگا با لبخندی محو گفت:
«یاد اون روزا افتادم.»
به ندرت پیش میآمد که این دودست دوشادوش یکدیگر اینچنین تیغ بزنند، و همین سببنامید شد تا خاطرات یکسانی در خاطرهشان زنده شود.
روزهایی که درزمزمه خلال سناریوی پنجم، هنوزشین در سئول حضور داشتی.
«اون موقعهاههاونده اصلاً چشمباد دیدن همو نداشتیم.»
«حالا مثلاًباد خیلی بامیوزید هم خوبیم؟»
«دستکم پیِ کشتن هم نیستیم.»
هان سویونگ با دیدن لبخند پرمهرسالته یو سانگا، اخمی به ابرو انداختمرطوبی و دست بر پشت گردنش کشید.
[بقایای «چیزهای بینام» محو میشوند.]
[شما ۳،۰۰۰ سکهمرطوبی به عنوان پاداشولی به دست آوردید.]
[بخشی از «چیزهای بینام»میکنند هلاکت خود را بهشیاطینی جهان بیرونی مخابره میکند!]
[خدایی از جهان بیرونی کهیوسونگ توسط «چیزهای بینام» پرستش میشد،نگاه تجسد «هان سویونگ» را نفرین میکند.]
[تجسد «هان سویونگ» ازباد پیش توسط یک پادشاهولی شیاطین نفرین شده است!]
[نفرینهای فروپایهترباد بر تجسد «هاننمیدونم سویونگ» کارگر نمیافتند!]
«به هر حال، دیگهمیکنند حالم از نفرینهای اونشیاطینی کثافت به هم میخوره.»
«اون زمانزیر نفرین ازکرد طرف کی بود؟»
«آندراس. البته که بهباد خاطر نقشههای دوزوکلکبازی کیمولی دوکجا پام گیر افتاد...»
این اتفاق درست زمانی افتاده بود که به نیابت ازدختر کیم دوکجا داشت دمار از روزگار سونگ مینوو درمیآورد. هانفکر سویونگ دندان به هم سایید و تتمه کلامش را فرو بلعید.
«با توجه به اینکه بعدشهمینجاست مشکلی برات پیش نیومد، پستبانی نباید نفرین دندانگیری بوده باشه.»
«هر چی باشهزمزمه از نفرین "پادشاه شیاطینشین رستگاری" صد پله بهتره.»
هان سویونگ در همان حال که غنایم به جا مانده از جانوران را جمع میکرد،فکری این سخنان را بر زبان آورد. موجودات به نوبه خود قدرتمند بودند و آیتمهای سودمندیمیرسد بر جای نهاده بودند. برخی از آنها شبیه به پارههایی از داستان به نظر میرسیدند.
« حقیقتِ نهفتهمرطوبی در کشش خوانندگیولی کیم دوکجا. »
در آغاز گمان برد خیالاتی شده است. هان سویونگ با سوءظن بهبگیرین تکه داستان چشم دوخت و تعمداً اول دیگر آیتمهای پیرامون آن رامنجی جمع کرد. یو سانگا در سکوت نظارهگر او بود و سرانجام پرسید:
«نمیخوای برش داری؟»
«خب... نه.»
«پس من برش میدارم.»
درست در لحظهای که یو سانگا دستشدست را به سمت قطعه داستان دراز کرد،اهریمن هان سویونگ دست او را چنگ زد:
«نظرم برگشت. خودم برش میدارم.»
جنگی از کلماتنگاه ناگفته و اعصابمیوزید میان آن دو درگرفت.
لحظهای که نوک انگشتانشان به آنولی قطعه ساییده شد، رخسار سراسیمه و بهتزدهفکری تو در ذهن هر دو جرقه زد.
همین تصویراما برای اطمینان هرهمینجاست دویشان بسنده میکرد.
این شیء یا خاطرهای درباره تو بود، یا تکهایههاونده از یادوارههایی که به خودت تعلق داشت. نمیدانستند چراشدم سر از اینجا درآورده، اما گریزی از حقیقت آن نبود.
«من واقعاًههاونده به اینباد تکه احتیاج دارم.»
«که اینطور؟باد میخوای باهاشمیوزید چه کار کنی؟»
هان سویونگ درتصور کسری از ثانیه―سئول چارهای اندیشید و گفت:
«نگهش میدارم تا بعداً باهاش آتو بگیرمشین و تهدیدش کنم. حس میکنم میتونم حسابینمیدونم خِرِش رو بچسبم و باهاش ازش امتیاز بگیرم.»
«اگه نیاتت اینقدرنگاه ناپاکه، اصلاً نمیتونممیوزید بهت واگذارش کنم.»
«خودت واسه چی میخوایش؟»
«شاید خاطره عزیزی برای دوکجاهمینجاست باشه. باید دستمون بمونه تاتبانی وقتی برگشت به خودش پس بدیم.»
«شاید اصلاًزیر خاطره دندونگیریکرد هم نباشه، نه؟»
«اونوقت پیش خودم نگهش میدارم.»
«هوی.»
در همان گیرودار، ناگهان شاخکی از گوشهای تاریک خزیددوکبیها و شتابان پیش تاخت. هان سویونگ و یو سانگامنجیِ که غافلگیر شده بودند، بیدرنگ تیغ از نیام کشیدند.
اما تیررس شاخکها آنان نبودند.
«چی؟»
خردههای داستانی که توسط شاخک دروولی شده بودند، با سرعتی سرسامآور بهدوختند اعماق تاریک کلیسا پس کشیده شدند.
پس از درنگی کوتاه، دیوارهای کلیسا چوندست احشای درون یک دیو به تپش افتادنداهریمن و نالهای انزجارآور از بطن بنا برخاست.
هان سویونگ و یو سانگا نیمنگاهی به یکدیگردریای انداختند و سپس، با هم لگدی بر درگاهچیز اصلی کلیسا کوبیدند و آن را از جا کندند.
همانطور که انتظار میرفت، فضای داخلی کلیسا توسط خدایچیز بیرونی در حال فرسایش بود. چشمانداز آنجا درست شبیهفرو به اندامهای داخلی یک موجود عجیبالخلقه به نظر میرسید.
«شـ-شما کی هستید؟»
هنوز یک انسان زنده درهمینجاست لابی حضور داشت؛ مردی میانسال باکرده پوششی شبیه به اعضای یک فرقه.
حضور یک انسان عادیکرد درون رودههای یک هیولادریای برای هر کسی مشکوک بود.
«اینجا چهههاونده خبره؟ تکهٔباد کیم دوکجا کجاست؟»
مرد از وحشت چهار یا پنج قدم به عقب برداشت، اما نمیتوانستدوختند با سرعت هان سویونگ برابری کند. وقتی سویونگ در یک چشم بر همردی زدن به او نزدیک شد و یقهاش را گرفت، مرد او را شناخت.
«هان؟ ملکه شعله سیاه؟»
«لقبمه. تکهٔ کیم دوکجا کجاست؟»
بدن مرد میانسال زیر بار تهدیدمیوزید هان سویونگ بیاختیار میلرزید، اما چهرهٔدختر وحشتزدهاش کمکم به نیشخندی بیرحمانه تبدیل شد.
«کارتون تمومه. حتی اگه اوننمیدونم "پادشاه شیاطین رستگاری" مغرور هم برگرده،دریا نمیشه جلوی این ظهور رو گرفت.»
«اون دوباره برمیخیزه!»
هان سویونگ با تمام قدرتش سیلیسالته محکمی به صورت مرد میانسال زد.مرطوبی مرد با نالهای رقتانگیز روی زمین افتاد.
«کی برمیخیزه؟»
«گـ-اوه-اوه...»
«هی، احمق.اما داری دربارهمیکنند کی حرف میزنی؟»
«گـااااه!»
وقتی سویونگ موهایش را گرفت، اشک در چشمان مرد جمعقطعیه شد. آن یک سیلی معمولی نبود؛ سیلیای آکنده از حرارت [شعلهبیش سیاه] بود. مرد که دیگر تاب تحمل درد را نداشت، نالید:
«شما... نیروانا... ...»
«نیروانا؟»
هان سویونگ آن نام را به خاطر داشت. امکانههاونده نداشت سختیهایی را که او با اشغال سئول در زماندختر حضورشان در سرزمین صلح به بار آورده بود، فراموش کند.
یو سانگا در آن زمان نزدیک بود شستشوی مغزی داده شود. حتیدختر آن یو جونگهیوک هیولاصفت هم در آن دوران تا مرز توانش تحتهمه فشار قرار گرفته بود. البته که همهٔ اینها مربوط به گذشته بود.
«نیروانا به دست کیم دوکجا کشتهولی شد. حالا که کلیسای رستگاری نابوددوختند شده، چرا دارین این کار رو میکنین؟»
«اگه به خاطر اون نبود...»
«فقط فکر کردن بهش هم اعصابم رو بههم میریزه. پیش بردن سناریوها خودش به اندازه کافی سخته، چرا شمادختر احمقها مدام فاجعه درست میکنین؟ فکر کردین این یه شوخیه؟ از دیدن هیولاها لذت میبرین؟ تا اینجا زنده موندینصورتهای بدون اینکه هیچی یاد بگیرین؟ شماها بارها و بارها با دستهای کیم دوکجا از دم مرگ نجات پیدا کردین—»
«کی... ازش کمک خواست؟»
«چی؟»
چشمان خونیناما مرد ازمیکنند خشم میسوخت.
لحظهای که هان سویونگکرد به آن چشمان نگاهدریای کرد، چیزی را فهمید.
صدای مرد واضحتر شد:
«من از "پادشاه شیاطینمیوزید رستگاری" متنفرم. تکتک کسایی کهشدم اینجان از اون عوضی متنفرن.»
تکتک کسانی که اینجان.
با این حرف، هان سویونگ اشارهای به یو سانگا کرد. یوباد سانگا خنجرش را بیرون کشید و به سمت نمازخانهٔ کلیسا راهفکری افتاد. مرد با پوزخندی مشکوک با نگاهش او را تعقیب کرد.
«ما به خاطر اون خانوادههامون رو از دستولی دادیم! من رفیقامو از دست دادم! اگه به خاطرطولانی پادشاه شیاطین رستگاری نبود، اگه فقط اون وجود نداشت—»
البته که ازمرطوبی دست رفتن خانوادههایولی آنها تقصیر تو نبود.
با این حال، هان سویونگ به خودشدست زحمت بحث کردن نداد. در اعماق وجودش،اهریمن احتمالاً خود این مرد هم حقیقت را میدانست.
آنها فقط به هدفی نیاز داشتندسالته تا خشمشان را سرش خالی کنند. درمیوزید غیاب تو، تو بینقصترین سپر بلا بودی.
هان سویونگ آهینگاه کشید و موهایمیوزید مرد را رها کرد.
«کیم دوکجا نمیتونست همه رو نجات بده. که چی؟ مگه نیروانادریا نجاتت داد؟ نیروانا هم فقط یه مهرهٔ دیگه توی سناریوها بود.همه فکر میکنی با چسبیدن به شبح اون چی قراره عوض بشه؟»
«لـ-لرد نیروانا همیشه میگفت... موجوداتی خیلی والاتردست از ستارهها وجود دارن. اگه از قدرتاهریمن اونها قرض بگیریم، میتونیم از سناریوها فرار کنیم.»
چگونگی فرار از سناریوها.
تنها در آن لحظهباد بود که هان سویونگولی هدف آنها را دریافت.
«پس به خاطرمرطوبی همین یه خدایولی بیرونی رو احضار کردین؟»
«کوه، کِهه...»
«امکان نداره احضار فقطکرد با قدرت خودتون موفقیتآمیزدریای بوده باشه. کی کمکتون کرد؟»
لبهای مرد لرزیدنگاه و چشمانش آرامآراممیوزید به پشت چرخید.
هان سویونگ که جا خورده بود، درست همان لحظهایشدم که [شعله سیاه] را فعال کرد، شاخکهایی از ناکجاوقتی پروازکنان آمدند و به دور بدن مرد میانسال پیچیدند.
«چه کوفتی—»
صدای یوزیر سانگا از نمازخانهیوسونگ به گوش رسید:
«از این طرف!»
هان سویونگباد به سمتمیوزید صدا دوید.
آنجا نمازخانهٔاما اصلی، بزرگترینمیکنند بخش کلیسا بود.
«این دیگه چیه؟»
کف نمازخانه ردیفهایی از تابوتهای پوشیده از بافتهای چندشآور چیده شده بود. تجسدهادریا درون آنها افتاده بودند و با قضاوت از روی نالههایشان، هنوز زنده بودند.شبیه چشمانشان به پشت چرخیده بود و شاخکهایی با زائدههای بادکشمانند به شقیقههایشان چسبیده بودند.
«کدوم عوضیِباد روانیای اینمیوزید کار رو—»
هان سویونگ خنجرش را کشید.همینجاست تجسدها هنوز نفس میکشیدند، بنابراین اگرکرده شاخکها را همین الان قطع میکردند...
«صبر کن!»
یو سانگاههاونده به پیام سیستمیمرطوبی روبهرویش اشاره کرد.
[در حال حاضر، ۳۹۷میوزید تجسد به عنوان «قربانی»قطعیه برای ظهور پیشکش شدهاند.]
[در صورت جدا کردن شاخک متصل،―سئول اگر ظرف ۱۰ ثانیه «پیشکش» جدیدیبگیرین جایگزین نشود، پیشکش قبلی جان خواهد باخت.]
هان سویونگ با خواندن این اعلان چهره دردریای هم کشید. او سناریوهای بیشماری را پشت سر گذاشتهقطعیه بود، اما هیچکدام شرطی تا این حد بیرحمانه نداشتند.
در این وضعیت، نجات یک نفر به معنایولی به کام مرگ فرستادن دیگری بود. اگر جایگزینیعمیق مهیا نمیشد، فرد نجاتیافته در هر صورت میمرد.
«لعنتی. حالا باید چیکار کنیم؟»
در همان لحظه،تصور صدایی از آخرین―سئول تابوت به گوش رسید:
«این مسیریهزیر که خودِکرد شماها انتخاب کردین.»
مرد میانسال طوری حرفباد میزد که انگار داشتولی آنها را نفرین میکرد:
«اگه یکی رو نجاتمیوزید بدین، یکی دیگه میمیره. کاریشدم که میکنین هیچ اهمیتی نداره—»
کلمات مرد با چفت شدن یک بادکشدست روی سرش نیمهکاره ماند و با صدای هورتنامید کشیدنِ حالبههمزنی، چیزی را از ذهنش بیرون کشید.
[خدای بیرونیزیر با جذبکرد «خاطرات» نزول میکند.]
[تجسدهایی که خاطرات مورد نیازشانمرطوبی جذب شده باشد، همزمان باقطعیه نزول قدرت الهی آزاد میشوند.]
[در حال حاضر،مرطوبی نزول «خدای بیرونی»ولی در جریان است.]
[نرخ تکمیلاما فعلی خاطراتمیکنند ۵۴٪ است.]
خاطرات ۳۹۸ نفر به درون پیلهای عظیم در مرکز نمازخانه سرازیر میشد. هانمیوزید سویونگ به آن نزدیک شد. پوستهٔ بیرونی آن ضخیم و نفوذناپذیر بود و باوقتی داستانهایی پیچیده پوشانده شده بود که صرفاً برای محافظت از آن تنیده شده بودند.
یو سانگاههاونده پس ازباد لحظهای تردید گفت:
«بهتر نیست بذاریم نزول کنه؟»
«هدف سناریو متوقفتصور کردن خدای اون―سئول دنیاست، مگه نه؟»
«میشه بعدزیر از نزول کردنیوسونگ جلوش رو گرفت.»
هان سویونگ اخم کرد.
از این وضعیت متنفر بود. اگر حرف مرد درست میبود، تمام قربانیاندوختند اینجا اعضای کلیسای رستگاری بودند؛ آدمهایی که آنقدر از تو متنفر بودندشبیه که حاضر شدند برای نابودی دنیا یک خدای بیرونی را احضار کنند.
آیا واقعاً بایدتصور جانش را برای نجاتدست آنها به خطر میانداخت؟
«حتی یه تابوتزمزمه هم هست کهسالته توش یه بچهست.»
هان سویونگههاونده آهی کشیدباد و گفت:
«اول از همه،مرطوبی بذار ببینیم قراره چهچیز جور ایزدینهای نزول کنه.»
هان سویونگ و یو سانگا همزمان دستهایشان راشیاطینی به سمت پیله دراز کردند، اما با جهش―به ناگهانی بادکشهای شاخکدار به سمتشان، بهسرعت عقب کشیدند.
هان سویونگ با خنجرش ضربهای به شاخکشین زد. شاخکها با صدای فسفسی جمع شدند،نمیدونم اما حالت چهرهٔ سویونگ همچنان جدی ماند.
[نرخ تکمیلههاونده فعلی خاطراتباد ۵۵٪ است.]
تنها در عرض یکمیوزید لحظه کوتاه، نرخ یکقطعیه درصد افزایش یافته بود.
«فکر کنم همینتصور الان یه چیزی―سئول رو فراموش کردم.»
در آن لحظه، این حس به او دست دادههاونده که گویی بخشی از خاطراتش بیرون کشیده شده بود،شدم اما نمیتوانست بفهمد چه چیزی را فراموش کرده است.
گذشته ازههاونده این، مشکل بزرگتریمرطوبی هم وجود داشت.
«تو هم همین الان دیدیش؟»
«...دیدم.»
هالهای بینهایتزیر شوم ازکرد پیله ساطع میشد.
کاملاً واضح بود کهباد آن موجود هان سویونگ وچیز یو سانگا را دیده بود.
درون آن پیله، بذر یک خدای بیرونی از دوردستهای جهان هستی قراردوختند داشت؛ الوهیتی که جایگاهش فرسنگها از یک صورت فلکی درجه روایی فراترشبیه میرفت و صرفِ حضورش میتوانست ذهن یک موجود فانی را متلاشی کند.
اگر ازاما پیله بیرون میآمد،همینجاست سئول نابود میشد.
اگر پیله نابودشدنی نبود، تنهایوسونگ راه متوقف کردن نزول، قطع کردنباد زنجیرهٔ خاطراتی بود که تغذیهاش میکردند.
یو سانگا که رنگباد از چهرهاش پریده بود،ولی لبش را گزید و گفت:
«منظورم این نیستمرطوبی که بذاریم هرولی ۳۹۸ نفر بمیرن.»
«اگه جلوشاما رو نگیریم،میکنند سئول نابود میشه.»
«من قوی شدم تا مجبور نباشمسالته هیچکسی رو قربانی کنم. اگه ایزدینهٔ اونمیوزید دنیا نزول کنه، خودم جلوش رو میگیرم.»
«تو؟ چطوری؟»
«یه جوری بالاخره.»
نوری آبیرنگ در چشمانمیکنند یو سانگا درخشید. قدرت سحابیاشدوکبیها پیرامون او به خروش افتاد.
هان سویونگ با پیکرد بردن به قصد یودریای سانگا، جلویش را گرفت:
«شوخیت گرفته؟ حاضری جونتباد رو بدی تا اینولی عوضیها رو نجات بدی؟»
یو سانگا بدون کلامی به هانولی سویونگ خیره شد. هان سویونگ سایهٔ شمایلیفکری آشنا را در چشمان یو سانگا دید.
«اگه کیماما دوکجا بودی، همینهمینجاست کار رو میکردی.»
«نه. کیمزیر دوکجا عمراً اینیوسونگ کار رو نمیکرد.»
«نه، میکرد.»
«نمیکرد. چه عوضیِ خودخواهیمیوزید بود. میدونی چقدر منقطعیه رو تو دردسر انداخت؟»
«پس چرا هانتصور سویونگ کنار همچین―سئول آدم خودخواهی موند؟»
هان سویونگ برایزمزمه لحظهای دهانش را بست.شین یو سانگا ادامه داد:
«کیم دوکجا کسیه که قدرت داره و اگه کسی جلوش باشه کهدختر بتونه نجاتش بده، روش رو برنمیگردونه. اون کسیه که جلوی دو گزینهایهمه که مستلزم فدا کردن یه نفر باشه، حتماً گزینه سوم رو انتخاب میکنه.»
«چون گزینهباد سوم بیشترینمیوزید پاداش رو داشت.»
«دارم اینو میگم چون حقیقته. نمیتونی―سئول گزینه سوم رو انتخاب کنی مگر اینکهکسی آماده باشی وزنش رو به دوش بکشی.»
هان سویونگ آرام چشمانشکرد را بست. آیندههای بیشمارِ احتمالیههاونده از پشت شبکیهٔ چشمش گذشتند.
چه میشد اگر به حرفمرطوبی یو سانگا گوش میداد، یا چهشدم میشد اگر پای انتخاب خودش میایستاد؟
آخرین سؤالی کهمرطوبی به ذهنش خطورولی کرد این بود:
«چرا کیم دوکجاتصور سئول رو به―سئول هان سویونگ سپرد؟»
با باز شدن چشمانش،کرد انرژی سردی در نگاهدریای هان سویونگ جا خوش کرد:
«پس همکاریههاونده ما همینجاباد تموم میشه.»
دو خنجری که از کمربندش بیرون کشید،چیز شعلههای سیاه ساطع میکردند. شعله سیاه «اژدهایعمیق شعله سیاه اعماق» از پشت سرش زبانه کشید.
«من بایداما این لعنتیهامیکنند رو بکشم.»
آنوقت بود کهزمزمه حالت چهرهٔ یوسالته سانگا هم سرد شد:
«سویونگ، چرا همیشه اینباد کار رو میکنی؟ چرا دنبالچیز راههایی برای نجات همه نمیگردی؟»
«من آدم خوبی نیستم. توی دنیایی کهچیز به کیم دوکجا میگن پادشاه شیاطین، شاید بهترطولانی باشه منم مثل یکی از اونا رفتار کنم.»
یو سانگا با دیدن هان سویونگ―سئول در آن وضعیت، موضع نبرد گرفت.بگیرین قدرت نشانش او را در بر گرفت:
«پس برایزیر نجات دادنشون بایدیوسونگ جلوت رو بگیرم.»
هر دوههاونده چهره در یکمرطوبی آن ناپدید شدند.
«جفتشون دیوونهان.»
جونگ هیووناما زیر لبمیکنند این را گفت.
تماشاچیان بیرون با دیدن نبرد میان یوشین سانگا و هان سویونگ که روی صفحهنمیدونم بازتاب یافته بود، به دو دسته تقسیم شدند:
«همونطور که از ملکهباد شعله سیاه انتظار میرفت! بایدچیز اینجور قاطعیت رو داشته باشی.»
«نه بابا، کشتنمرطوبی ۳۹۸ نفر چهولی جور قاطعیتیه آخه!»
پیش از آنکه بفهمند، تماشاچیان بیرون دو دستهشیاطینی شده بودند؛ برخی از هان سویونگ حمایت میکردند―به و برخی دیگر پشت یو سانگا درآمده بودند.
«حق با ملکهست. اگه با فداسالته کردن اونا میتونیم سئول رو نجات بدیم،میوزید معلومه که باید این کار رو بکنیم.»
«از کِی تا حالاباد فدا کردن عدهای اندکولی برای نجات اکثریت طبیعی شده؟»
برخی میخواستند جروبحث کنند، امانمیدونم جو سنگین اطراف جونگ هیووندختر آنها را وادار به سکوت کرد.
در این میان، دوکبی کههمینجاست از احساسات آنها بیخبر بود،تبانی در هوا آزادانه وراجی میکرد:
[هاها، اوضاع داره جالب میشه! در اینشین صورت، کسی که از بین این دو تاولی برنده بشه باید با «خدای بیرونی» روبهرو بشه...]
درست در همان لحظه بودمرطوبی که شاخکی ناگهان از بالای گنبدشدم بالا آمد و دوکبی را قاپید.
[کووووااااااااه!]
شاخکها دوکبیاما را به درونهمینجاست فضای محصور کشیدند.
پس از لحظهای:
[کانال بهههاونده دلیل خطایی غیرمنتظرهمرطوبی موقتاً بسته شد.]
دوکبی درست جلویمرطوبی چشمانشان ربوده شده وچیز کانال قطع شده بود.
همه ازاما این اتفاق تکاندهندههمینجاست مبهوت مانده بودند.
اولین کسی کهزمزمه به خودش آمدسالته جونگ هیوون بود:
«همگی عقب بکشید!»
مرز گنبد در حال گسترشنمیدونم بود و شاخکها شروع به پیچوتابدریا خوردن از درون سد دفاعی کردند.
لی هیونسونگاما با صداییمیکنند پرتنش گفت:
«انگار هیچزیر حدی برای درازیوسونگ شدنشون وجود نداره.»
«هیونسونگ-شی، اون سمت رو ببند!»
بدتر از همهمرطوبی اینکه پخش تصویرولی کاملاً قطع شده بود.
شین یوسونگ و لیمیکنند گیلیونگ پس از تخلیه تجسدهایدوکبیها اطراف، [دروازه هیولا] را گشودند.
«شمال زیر حملهست!»
دستهای از شاخکها که به سمت شمالنمیدونم کشیده شده بودند، تجسدهای در حال فراردوختند را گرفتند و به سمت گنبد کشیدند.
درست در همانمرطوبی زمان، صدای شلیکولی گلولهها طنینانداز شد.
بنگ! بنگ!
مهمات سنگین شلیکشده ازکرد [دژ مسلح] گونگ پیلدو،دریای شاخکهای شمالی را مهار کرد.
«خیلی وقتهههاونده همهمون دورباد هم جمع نشدیم.»
صدایی ازباد همان نزدیکیمیوزید به گوش رسید.
مردی میانسال با موهای روغنزدههمینجاست و شانه به عقب، باتبانی کتوشلواری مرتب و چهرهای رنگپریده.
او همان مردی بود کهیوسونگ پیش از شروع سناریوها، شرور کماهمیتیباد در زندگی تو به شمار میرفت.
لی جیههههاونده لبهایش راباد جمع کرد:
«گفتی داری میریمرطوبی کره شمالی، پسولی اینجا چه غلطی میکنی؟»
«رفتم، ولی هیچی اونجا نبود.»
«فقط بکش عقب،زمزمه تو که بهسالته هیچ دردی نمیخوری.»
«حتی اگه ایننگاه شکلی باشم، منمیوزید هنوز یه کنت شیطان—آااارغ!»
وقتی شاخکی پای هان میونگاوه را قاپید، لیقطعیه هیونسونگ با هر دو دست آن اندام رافرو گرفت و با قدرت خام از جا کند.
«هیوون، نگه داشتنش برامونمیکنند خیلی سنگینه. خسارتها فقطشیاطینی بیشتر و بیشتر میشه.»
حتی دوکبی هم اسیر شده بود. لیشین گیلیونگ با تورش با درماندگی با شاخکهانمیدونم میجنگید، اما قدرت جادوییاش بالاخره به پایان میرسید.
«میتونیم ازههاونده مناطق دیگهباد درخواست پشتیبانی کنیم؟»
«وقتی نمونده.باد شاید سرگردانهامیوزید کمک کنن، اما...»
جونگ هیووناما سرش رامیکنند تکان داد.
«هیوون-نونا! نمیتونیم بریم داخل گنبد؟»
لی گیلیونگههاونده به شاخکهاباد اشاره کرد.
قربانیانی که به دام شاخکها افتاده بودند بهقطعیه درون گنبد کشیده میشدند. اگر از این موضوعفرو به نفع خود استفاده میکردند، میتوانستند وارد شوند.
لی هیونسونگ گفت:
«نمیتونیم همگی بریم تو.کرد به نیروهایی نیاز داریمدریای تا از بیرون محافظت کنن.»
پس چهههاونده کسی بایدباد داخل میرفت؟
در همانباد لحظه، کسیمیوزید جلو آمد.
دیوارهای سنگی کلیسا فرو ریختههمینجاست و گودالهای بزرگی در کفتبانی زمین بر جای گذاشته بود.
آثاری از برخورد قدرتکرد میان اژدهای شعله سیاهدریای و نفوذ خدای بیرونی.
وقتی گردوغبار فروکشنگاه کرد، یو سانگامیوزید آنجا ایستاده بود.
او با چشمانی مات به هانولی سویونگ نگاه کرد، سپس توانش رادوختند از دست داد و به جلو افتاد.
«بهت که گفتم. نمیتونی منو ببری.» هاندست سویونگ در حالی که یو سانگا رااهریمن میگرفت، این را زیر لب زمزمه کرد.
این نبردی بودزمزمه که نتیجهاش از همانشین آغاز مشخص شده بود.
هر چه باشد، او یومرطوبی سانگا بود. دلش نمیآمد ازقطعیه ته دل با هان سویونگ بجنگد.
«در نهایت،باد من فقطمیوزید بیرحمتر از توام.»
در حالی که یو سانگاهمینجاست بیهوش روی زمین افتاده بود،تبانی هان سویونگ به پیله خیره شد.
به این فکر میکرد کهیوسونگ آیا میتواند آن را بانگاه [شعله سیاه] نابود کند یا نه.
اگر شکست میخورد، پیامدها فاجعهبار میبود.میوزید قربانیان جان میباختند و سئول بهدختر دست خدای بیرونیِ نیمهشکفته ویران میشد.
باید چه میکرد؟
هان سویونگ ازتصور شکاف سقف به―سئول آسمان نگاه کرد:
«امکان نداره تویزمزمه این سناریوی مسخرهسالته هیچ روزنهای نباشه.»
این همانههاونده حرفی بود کهمرطوبی تو همیشه میزدی.
«کیم دوکجا.باد واقعاً کارممیوزید به بنبست خورده.»
با اینکه میدانست صدایش به گوش―سئول تو نمیرسد، هان سویونگ با اینبگیرین حال این کلمات را بر زبان آورد.
نفس عمیقیزیر کشید وکرد پوزخندی زد.
به یاد تو افتاد؛ تویی کهمیوزید حتی در حال مرگِ تنها در دفعاتدریا بیشمار، هرگز لب به شکایت نگشوده بودی.
«اعصابم رو خرد میکنه.»
لحظهای که چشمانش را بستهمینجاست و باز کرد، انرژی جادوییِتبانی جاری از بدنش شکل گرفت.
آن قدرتزیر در هیبتکرد انسانها تجسم یافت.
[آواتار]
شکلهایی شبیه به هان سویونگ تکثیر شدند؛چیز از ده تا گذشتند، سپس به صد رسیدندطولانی و خیلی زود به ۳۹۸ عدد بالغ شدند.
یک آواتار برای تکتک قربانیها.
نمیدانست اینزیر کار جوابکرد میدهد یا نه.
اما هان سویونگ از همان لحظهایمیوزید که اساس سناریو را درک کرد،دختر دانست که هیچ راه دیگری وجود ندارد.
این خدای بیرونی موجودیمیوزید بود که با جذب خاطراتشدم انسانها از پیله بیرون میآمد.
بنابراین، چیزی که آنمیکنند موجود نیاز داشت «۳۹۸ انسان»دوکبیها نبود، بلکه «۳۹۸ خاطره» بود.
«شروع کنید.»
با فرمان او، آواتارهای هانمرطوبی سویونگ بادکشها را از قربانیان جداشدم کردند و به سرهای خود چسباندند.
جرجرقههای شدیدی در سرتاسر نمازخانهنمیدونم به صدا درآمدند، همانطور که خاطراتدریا آواتارها شروع به تخلیه شدن کرد.
«اوغ—»
پسزنشِ احتمال در بدن هان سویونگ موجشین زد. تقسیم ذهنش به ۳۹۸ آواتار درنمیدونم یک آن، بهای سنگینی از او میگرفت.
با این وجود، هان سویونگ تمرکزش را حفظ کرد. در حالی که خوندریا تف میکرد، تمام حواسش را روی خوراندن خاطرات دستکاریشده به آن موجود گذاشتشبیه و آنها را تا جای ممکن به تکههای کوچک و خردشده تقسیم کرد.
«داری چیکار میکنی؟»
«بههوش اومدی؟»
یو سانگا تلوتلوخوران روی پاهایش ایستادسالته و به هان سویونگ نگاه کرد.مرطوبی با فهمیدن اوضاع، چهرهاش خشک شد:
«پیش خودت چه فکریباد کردی؟ نمیتونی این همهولی آواتار رو نگه داری.»
«مجبورم. هیچ محدودیت زمانی براینمیدونم این سناریو وجود نداره ودختر دوکبیِ مسئول هم خورده شد.»
هان سویونگ به درجهٔمیکنند شکفتن نگاه کرد کهشیاطینی عدد ۷۸٪ را نشان میداد:
«اگه تا جای ممکن آرومیوسونگ بهش خاطره بدم، میتونم این وضعیتباد رو تا مدت زیادی حفظ کنم.»
این کار جنون محض بود. وضعیتهای او هر چقدر همقطعیه بالا میبود، امکان نداشت بتواند در حین حفظ نزدیک بهوقتی ۴۰۰ آواتار، این حالت را برای مدتی طولانی تاب بیاورد.
یو سانگاباد از اینمیوزید خوشش نمیآمد.
چون شیوهای که هانمیکنند سویونگ داشت با آنشیاطینی مشکل را حل میکرد...
「 منزیر فاجعه راکرد نخواهم کشت. 」
دقیقاً همان شیوهای بودباد که تو در گذشته سناریوهاچیز را با آن حل میکردی.
«اونوقت میمیری.»
«نمیمیرم.»
«حتی اگه استقامتت دوومکرد بیاره، خاطراتت خالی میشه.دریای اگه اون رو فراموش کنی—»
«تو به جای منباد یادت میمونه دیگه. بالاخرهولی من دارم یه شاهکار مینویسم.»
یو سانگاباد چشمانش رامیوزید باریک کرد:
«ترجیح میدم—»
«فکر میکنی بهتره بذاریم خداییوسونگ بیرونی از پیله دربیاد ونگاه بعد سعی کنیم باهاش معامله کنیم؟»
«چی؟»
«نقشهت همینباد بود، نه؟میوزید فکر کردی نمیفهمم؟»
صورتهای فلکی شبهجزیره کره هر چقدر هم قوی میبودند، هرگز خود رابگیرین به خاطر یو سانگا در خطر رویارویی با یک خدای بیرونی نمیانداختند. اگرمیستود اینقدر به درد میخوردند، در جریان بحران فاصله غیرقابل توصیف وارد عمل میشدند.
بنابراین، فقط یک راهکرد وجود داشت که یودریای سانگا میتوانست امتحان کند:
«میخواسته برای محافظت از سئول، بامیوزید اون خدای بیرونی معامله کنه. بادختر گذاشتن جون خودش به عنوان وثیقه.»
درست همانطور که کیم دوکجا قبلاً مجتمعچیز صنعتی را نجات داده بود. گمان میکردعمیق او هم میتواند همان کار را بکند.
یو سانگااما سرش رامیکنند تکان داد:
«درسته که قصد داشتمکرد معامله کنم، اما مندریای اونقدرها هم اهل فداکاری نیستم.»
«پس چی؟»
«راستش، علاقهایباد به نجاتمیوزید سئول ندارم.»
پس چهاما چیزی میخواست؟میکنند هان سویونگ نپرسید.
«منم کمکت میکنم.»
«چطوری؟ فقطههاونده کمک کنباد تجسدها فرار کنن.»
«به تنهایی از پسش برنمیآی.»
«اگه بمونی،اما هر دوتامونمیکنند گیر میافتیم.»
«بهتر اززیر اینه که تویوسونگ تنهایی گیر بیفتی.»
درست در هماننگاه لحظه، پیله لرزیدمیوزید و جرقههایی ساطع کرد.
[«جویندهٔ خاطرات» به شما مینگرد.]
[«جویندهٔ خاطرات» خاطرات مناسبتری میخواهد!]
درجهٔ نرخ تکمیلزمزمه خاطرات از بالاسالته رفتن بازمانده بود.
جادوی شومی که از پیلهمرطوبی جاری بود، روی هان سویونگقطعیه و یو سانگا سنگینی میکرد.
«دارم بهت غذامرطوبی میدم دیگه! منظورتولی از خاطرات "مناسب" چیه؟!»
[«جویندهٔ خاطرات» خاطرهای خاص میخواهد!]
«بگو چیه لعنتی!»
هان سویونگههاونده زیر فشار جرقههامرطوبی به زانو درآمد.
یو سانگا در حالیمیوزید که مشتهایش را گرهقطعیه کرده بود جلو آمد.
پس از لحظهای، تکهٔ کوچکی از یکدست داستان در دست یو سانگا پدیدار شد.اهریمن او تکه را به سمت پیله پرتاب کرد.
پیله بازیر جذب خاطره بهیوسونگ رنگ سفید درخشید.
فشار موجود در نمازخانه فروکشمرطوبی کرد. به نظر میرسید آنقطعیه موجود از پیشکش راضی شده است.
[«جویندهٔ خاطرات»باد خاطرات مرتبطِمیوزید بیشتری طلب میکند!]
هان سویونگ با شگفتی پرسید:
«چی بهش دادی؟»
«تکهای از یک داستان.»
«کدومش؟»
یو سانگا که حتیمیکنند از قبل هم رنگپریدهترشیاطینی به نظر میرسید، پاسخ داد:
«اون موجود... فقطزمزمه خاطرات مربوط به کیمشین دوکجا رو مصرف میکنه.»
یک خاطرهٔههاونده معمولی نبود؛ خاطراتمرطوبی تو را میخواست.
هان سویونگ پرسید:
«فکر میکنیاما درباره کیممیکنند دوکجا چیزی میدونه؟»
پیله پاسخی نداد.
«شاید داستانهای اون بینباد خدایان بیرونی به عنوانولی یه غذای لذیذ شناخته شدهان...»
«به خاطر همینهمرطوبی که قبلاً تکهٔ داستانچیز کیم دوکجا رو دزدید؟»
هان سویونگ آهی کشید.
حتی در همینزمزمه لحظه هم پیله باشین ولع خاطرات را میمکید.
«چارهای نیست. بعداًنگاه بهم بگو کیممیوزید دوکجا کی بود.»
یو سانگا تکهٔ دیگریمیوزید از داستانش را مثلقطعیه هیزم به درون پیله انداخت:
«اگه خاطرهایاما برام باقیمیکنند مونده باشه.»
«بس کن. یکیزمزمه باید وقتی اونسالته برمیگرده یادش بمونه.»
«بقیه یادشون میمونه.»
«میخوای من تنها کسی باشم کهولی فراموشش میکنه؟ من همین الانشم چیز زیادیفکری یادم نیست. اصلاً حس خاصی بهش نداشتم.»
«منم چیز زیادی یادم نیست.»
آن دوزیر برای لحظهایکرد سکوت کردند.
«الان دیگه دو سال گذشته.»
دو سال.باد زمان مثلمیوزید باد گذشته بود.
روزهای پس ازتصور رفتن تو، سریعتر―سئول از گذشته سپری میشدند.
«سویونگ، تو پارسالزمزمه حتی برای اولینسالته سالگرد هم نیومدی.»
«میاومدم اونجا چیکار؟»
«توی اولین سالگرد، همهمون جمع شدیم وچیز درباره کیم دوکجا حرف زدیم. حتی یوعمیق جونگهیوک هم اومد، گرچه کاری جز آشپزی نکرد.»
«...»
«میخوام درباره دوکجا بشنوم، سویونگ.»
هان سویونگههاونده چشمانش راباد پایین انداخت.
از زمانی که تو ناپدید شدی، هان سویونگقطعیه هرگز به طور جدی با هیچکسی درباره توفرو صحبت نکرده بود. پس از سکوتی طولانی، دهان گشود:
«کیم دوکجا...»
لبهای هان سویونگ تکان خورد.
داستان بزرگی نبود؛ فقط خاطرهایمرطوبی از یک روز معمولی بودقطعیه که با هم سپری کرده بودند.
یو سانگا سر تکان داد:
«واقعاً اون کار رو کرد؟»
«اون موقع آره.»
«واقعاً؟»
«واقعاً.»
آرامآرام، آن دو درباره تو سخن گفتند. همانطور که داستانهاتبانی جاری میشدند، خاطرات فراموششده جان دوبارهای میگرفتند و تصویری شفافتر ازکره تو ترسیم میکردند، جایی که تنها طرحی کمرنگ باقی مانده بود.
«واقعاً دوتاییزیر فقط رفتین شامیوسونگ گوشت گاو خوردین؟»
«آره.»
«دلم به حالت میسوزه.»
همه وقتی از چیزهاییمیکنند حرف میزنند که برایشانشیاطینی عزیز است، نویسنده میشوند.
«توی بخش نظرات دعوا کردین؟»
«نمیدونست اون منم.»
داستانی درباره تو.
آیا آن واقعاً تویی؟میکنند به یاد آوردن یکشیاطینی نفر چه معنایی دارد؟
چه هدفی در تکرار مدامیوسونگ خاطرات وجود دارد، وقتی کهنگاه در نهایت محو خواهند شد؟
«دیگه از چی خوشش میاومد؟»
«قبلاً از غذاییمرطوبی که یو جونگهیوکولی درست میکرد لذت میبرد.»
«حتی غذاییاما رو که منهمینجاست پختم هم خورد.»
«خب، اون موقعزمزمه دیگه واقعاً هرسالته چیزی رو میخورد.»
و خدای بیرونینگاه با حرص و ولعنمیدونم داستانهای آنها را میبلعید.
با تماشای پیله که مثل آتشِولی هیزم سرخ میدرخشید، آن دو بارهادوختند و بارها درباره تو صحبت کردند.
به یاد آوردنتصور تو، یعنی سخن―سئول گفتن از تو.
چیزی کهزیر طاقت نداشتندکرد ناگفته رهایش کنند.
هر چه داستانها ادامه مییافت، خاطراتمیوزید کمرنگتر میشدند، اما آنها حس میکردنددختر حضور تو زندهتر و ملموستر میشود.
گویی هر داستان، خاطرهای نو میآفرید؛ گوییچیز در هر لحظه ممکن بود از دلعمیق این روایتِ زنده قدم به بیرون بگذاری.
«ما اومدیم!»
شین یوسونگزیر دم ورودیکرد نمازخانه ایستاده بود.
با دیدن آن دو،باد به سویشان دوید. هان سویونگچیز با شرمندگی گونهاش را خاراند:
«همونطور که میبینی، داشتممیوزید جلوی این هیولا رو میگرفتم.شدم اگه بزنه بیرون، کارمون تمومه.»
«بیرون داره امن و امانهمینجاست میشه. الان وقت نشستن اینجاتبانی نیست. این آدما کی هستن؟»
یو سانگا شین یوسونگ را آرام کرد ودریای شرایط را برایش توضیح داد؛ اینکه با چه چیزیقطعیه روبهرو بودند و چرا داشتند درباره تو حرف میزدند.
حالت چهرهٔ شیننگاه یوسونگ پس ازمیوزید شنیدن ماجرا پیچیده شد:
«پس نمیتونیم قبل ازمیوزید نزولش شکستش بدیم، واسهقطعیه همین داریم وقت میخریم؟»
«آره.»
«و اینزیر هیولا فقط خاطراتیوسونگ دوکجا-آجوشی رو میخوره؟»
«ظاهراً که اینطوره.»
«پس فقط بایدمرطوبی مدام بهش داستانولی بدیم تا زمان بخریم.»
«درسته.»
«اما بالاخرهزیر که نزولکرد میکنه، نمیکنه؟»
«ما وقت میخریم. تاباد اون موقع کیرگیوس-نیم وولی قدیسه شمشیر شکافتن آسمان برمیگردن.»
شین یوسونگ از نقشهٔمیوزید بیملاحظه و جسورانهٔ هانقطعیه سویونگ ماتومبهوت به نظر میرسید:
«هیچ راه دیگهای نیست؟»
هان سویونگزیر به آواتارهایشکرد نگاهی انداخت:
«خب، میتونمههاونده فقط تمامباد آواتارهامو بکشم.»
[وضعیت قربانی]
- در حال حاضر، ۳۹۸ تجسد به عنوان «قربانی» برای ظهور پیشکش شدهاند.
- در صورت جدا کردن شاخک متصل، اگر ظرف ۱۰ ثانیه «پیشکش» جدیدی جایگزین نشود، پیشکش قبلی جان خواهد باخت.
شرط اتمام سناریو، متوقف کردن نزولمیوزید خدای بیرونی بود. اگر قربانیان ازدختر بین میرفتند، نزول با شکست مواجه میشد.
«اما نمیدونم اگه آواتارها رو بکشم، قربانیها در امانشدم میمونن یا نه. تازه اگه ۴۰۰ تا آواتار همزمانوقتی ناپدید بشن، خود سویونگ هم در امان نخواهد بود.»
«پسزنشِ از دست دادنمیکنند این همه خاطره در یکدوکبیها لحظه بینهایت سنگین خواهد بود.»
آواتارهای هان سویونگ با به اشتراک گذاشتنشین خاطرات خودش خلق شده بودند. اگر همهٔ آنهاولی یکباره نابود میشدند، ذهن او ضربهٔ مهلکی میخورد.
«به خاطر همینهنگاه که داشتین درباره چنیننمیدونم چیزهای رقتانگیزی حرف میزدین.»
در نهایت،باد به بنبستمیوزید خورده بودند.
شین یوسونگ آهیتصور برای آن دو―سئول کشید، سپس کنارشان نشست:
«فعلاً تجسدها رو میفرستم بیرون.»
هیولاهایی که از طریق [دروازه هیولا] احضار شده بودند، شروع به بیروندختر بردن قربانیانِ به خوابرفته کردند. از آنجا که هان سویونگ و یو سانگادنیا مدام آن موجود را با خاطرات تغذیه میکردند، اهمیتی به فرار قربانیانش نمیداد.
«منم میتونمباد درباره آجوشیمیوزید حرف بزنم؟»
«برای خریدن وقت خوبه.»
شین یوسونگزیر به فکرکرد فرو رفت:
«حس میکنمههاونده توی یه مراسممرطوبی ختم خیلی ساکتیم.»
«کیم دوکجا مرحوم شده مگه؟»
«اما ایناما درجه خیلیمیکنند سریع پر نمیشه؟»
«یه سریزیر خاطرات بهدردنخورکرد به خوردش بده.»
«خاطرات بهدردنخور...»
سکوتی برباد جمع سهنفرهشان سایهنمیدونم افکند؛ سکوتی سنگین.
هان سویونگ ناگهان برخاست:
«اصلاً بیخیال. بیازمزمه فقط نابودش کنیم. مردمشین رو که نجات دادیم.»
«پیله رو بشکنیم؟ اگهباد با هم حمله کنیم،ولی شاید بتونیم خردش کنیم.»
یو سانگا اینمرطوبی را گفت؛ باولی چشمانی خسته اما مصمم.
درست دراما همان زمان، شینهمینجاست یوسونگ لب گشود:
«آجوشی الان داره چیکار میکنه؟»
شین یوسونگههاونده به گوشیاشباد نگاه کرد.
[شما ۱۵۰باد گونه رامیوزید جمعآوری کردهاید! آفرین.]
پادشاه گردآورندگان هیولا.
کیم دوکجازیر درست همانجاکرد توی بازی بود.
[آفرین.]
شین یوسونگ بارهامرطوبی و بارها بهولی صدای ضبطشده گوش داد.
[آفرین.]
صدایی بسیار شبیهزمزمه به کیم دوکجا، اماشین نه صدای واقعی خودش.
شین یوسونگ در حالی که مشتهایش رانمیدونم گره کرده بود، سرش را بالا آورد وفکری تکهٔ کوچکی از یک داستان را احضار کرد:
«آجوشی... بعضی وقتامرطوبی به دیوار خیرهولی میشه و تنهایی میرقصه!»
شین یوسونگ تکهٔ خاطره را به―سئول درون پیله انداخت. آن موجود آنبگیرین را بلعید و به لرزه افتاد.
یو سانگازیر که خسته بهیوسونگ نظر میرسید، پرسید:
«واقعاً این کار رو میکرد؟»
«نه.»
«چی؟ پس...»
«همینجوری اززیر خودم درآوردم. فکریوسونگ کردم خندهدار میشه.»
پیله با صدایینگاه ترقتروقمانند شروع به انقباضنمیدونم و انبساط شدید کرد.
هان سویونگ فریاد زد:
«چیکار کردی؟! اگهتصور چیز اشتباهی به―سئول خوردش بدی چی!»
[«جویندهٔ خاطرات»زیر فریاد برمیآورد کهیوسونگ طعمش عجیب است!]
[«جویندهٔ خاطرات»ههاونده از دردباد به خود میپیچد!]
[«جویندهٔ خاطرات»باد خاطرهٔ دیگریمیوزید طلب میکند!]
«اوه...»
شین یوسونگزیر با تعجب بهیوسونگ صفحه نگاه کرد:
«درجه کم شد.»
[در حال حاضر،مرطوبی نزول «خدای بیرونی»ولی در جریان است.]
[نرخ تکمیلاما فعلی خاطراتمیکنند ۷۷٫۵٪ است.]
تا چند لحظه پیش روییوسونگ ۷۸٪ بود، اما نرخ رضایتنگاه در واقع پایین آمده بود.
ابروهای هان سویونگ تکانی خورد:
«صبر کن ببینم، این...»
آنچه تواما همیشه میگفتیمیکنند به یادش آمد.
در هر سناریویی،زمزمه همیشه راهی برایسالته به پایان رساندنش هست.
شاید منظورت دقیقاً این نبود، اما مهم نبود. از آنجا کهشدم تو همیشه صورتهای فلکی را با ساختگیهای مضحک و شاخدار فریب میدادی،کنی او هم پیش خود فکر کرد که میتواند همان کار را بکند.
«هر خاطرهای کهمرطوبی به کیم دوکجا مربوطچیز میشه از خودتون بسازید!»
یو سانگا بلافاصله گفت:
«کیم دوکجازیر یه کارمندکرد سختکوش بود.»
«یه بار سعینگاه کرد مدل موهای یونمیدونم جونگهیوک رو تقلید کنه!»
درجه باز هم کمتر شد.
«اوه؟»
هر سه نفر بهکرد درجه خیره شدند و شروعههاونده به فریاد زدن دروغها کردند:
«کیم دوکجاههاونده به لیباد جیهه گفت خوشگله.»
هان سویونگ دروغهایشان را بهنمیدونم شکل خاطرات جعلی تنید و آنهادریا را از طریق آواتارهایش توزیع کرد.
[«جویندهٔ خاطرات»اما از دردمیکنند به خود میپیچد!]
پیله دوباره تشنج کرد.
[در حال حاضر،نگاه نزول «خدای بیرونی»میوزید در جریان است.]
[نرخ تکمیلباد فعلی خاطراتمیوزید ۷۵٫۳٪ است.]
هان سویونگاما به پیله نگاههمینجاست کرد و گفت:
«اگه زیادی چرتوپرت به خوردشیوسونگ بدیم ممکنه خودتخریبی کنه. چندنگاه تا خاطرهٔ واقعی هم قاطیش کنین!»
هان سویونگههاونده به یوباد سانگا نگاه کرد:
«ناموساً، توی شرکت سرمیوزید و سرّی با کیمقطعیه دوکجا داشتی، مگه نه؟»
«بله؟»
[«جویندهٔ خاطرات» خاطره را میبلعد.]
[«جویندهٔ خاطرات»ههاونده مزهٔ عجیبیباد احساس میکند.]
«کیم دوکجاباد به یومیوزید جونگهیوک خاک خوروند!»
«این یکی قابل باوره.»
[«جویندهٔ خاطرات» خاطره را میبلعد.]
[«جویندهٔ خاطرات» طعمی راباد حس میکند که درولی پهنهٔ جهان نفوذ میکند.]
«کیم دوکجا گفت میخوادمیوزید سریع سناریو رو تمومقطعیه کنه و برگرده سر کار.»
«این دیگهاما خیلی تابلوعهمیکنند که دروغه.»
[«جویندهٔ خاطرات» خاطره را میبلعد.]
[«جویندهٔ خاطرات»ههاونده شروع بهباد عق زدن میکند.]
آنها به خوراندن سرهمبندیهای پوچ و مضحک به آن ادامه دادند.دریا پیله به رنگ سبز درآمد و شروع به بالا آوردن خاطرات بلعیدهشدهدنیا کرد. هر سه نفر با دیدن سقوط ناگهانی درصد، پیدرپی فریاد زدند:
«چیزی کهاما کیم دوکجامیکنند دوست داره اینه—»
«بازگشتکننده نامتناهی کلاس SSSSS!»
«آنا کرافت!»
«دوکبی میانرتبه پاول!»
«گوجهفرنگی!»
[آاااه]
برای وارد آوردننگاه ضربهٔ نهایی، شینمیوزید یوسونگ دهان گشود:
«کیم دوکجا امروز پیشمون برمیگرده.»
[«جویندهٔ خاطرات»اما از یادآوریمیکنند سر باز میزند!]
[نرخ تکمیلزیر فعلی خاطراتکرد ۱٫۲۱٪ است.]
[«جویندهٔ خاطرات» از پیله میگریزد!]
[«جویندهٔ خاطرات» درمرطوبی حالتی ناقص ازولی پیله بیرون میآید!]
پیله منفجراما شد و آنهمینجاست موجود بیدار گشت.
ابری از جادوی شومکرد برمیخاست، اما قدرتش بهدریای شدت تضعیف شده بود.
شبیه به یکنگاه کرم حشرهٔ غولپیکرمیوزید به نظر میرسید.
[گووووااااااااه!]
«جویندهٔ خاطرات» ناقص جیغ کشید، به هر سه نفردوکبیها چشمغره رفت و به سمت سقف اوج گرفت تامنجیِ برای یافتن خاطرات واقعی در جایی دیگر فرار کند.
«بگیرینش!»
هان سویونگ تلاش کرد [شعله سیاه] خود را روشنچیز کند، اما جادویش تمام شده بود. در حالی کهفرو آواتارهایش یکی پس از دیگری ناپدید میشدند، فریاد کشید:
«شین یوسونگ!»
شین یوسونگ به هیولاهای رامشدهاش دستور―سئول داد به آن هیولا هجوم ببرند.بگیرین با این حال، مقاومت موجود سهمگین بود.
حتی در حالت تضعیفشدهاش، باز هم ازشین الوهیت یک خدای بیرونی برخوردار بود. چیزینمیدونم نبود که هیولاهای معمولی بتوانند شکستش دهند.
[تجسد «یو سانگا»نگاه نشان «تار آراخنه»میوزید را فعال میکند!]
[تار آراخنهباد مانع از حرکتنمیدونم آن موجود شد.]
یو سانگا تار پسمیکنند از تار شلیک کردشیاطینی تا اینکه جادویش کاملاً تهکشید.
[«جویندهٔ خاطرات»زیر به شدتکرد خشمگین است!]
طوفانی از انرژی جادویی به دور آن موجودولی چرخید و بدنش باد کرد، به طوری کهعمیق تهدید میکرد کل منطقه را منفجر خواهد ساخت.
یو سانگا لبشمرطوبی را گزید وولی به هیولا چشم دوخت.
یک ضربهٔ نهایی کم داشتند.
هیولا به بند کشیدهکرد شده بود، اما هیچکس توانیههاونده برای تمام کردن کارش نداشت.
درست در هماننگاه هنگام، سقف گنبد بانمیدونم غرش رعدآسایی خرد شد.
کمانهای خیرهکنندهای از نور سپید،نمیدونم تاریکی را شکافتند و بردختر پیکر آن موجود فرود آمدند.
دو بال سیاه.
شمشیری پوشیده اززمزمه نوری درخشان، موجود راشین به دو نیم کرد.
[«جویندهٔ خاطرات» جیغنگاه میکشد و سناریومیوزید را ترک میکند!]
حتی در حالت ضعیفشدهاش،میوزید شکست دادنش با یکقطعیه ضربه نیازمند نیرویی مهارنشدنی بود.
شین یوسونگاما با ناباوری زیرهمینجاست لب زمزمه کرد:
«...آجوشی؟»
قدمی به سمت آن سایه برداشت.میوزید بالهای توهمگون ناپدید شدند و پالتوییدختر سیاه به جای آنها بر جای ماند.
آن مرد به داستانهای پراکندهنمیدونم روی زمین نگریست و پایدختر روی یکی از آنها گذاشت.
قهرمان داستانی کهتصور مدتها خوانده بودی،―سئول آنجا ایستاده بود.
[داستان، «شاهدزیر قاضی دنیایکرد شیاطین» فعال است.]
انگار دیگرههاونده نیازی بهباد آن خاطرات نبود.
یو سانگاباد خندهٔ خستهایمیوزید سر داد:
«دیر کردی.»
یو جونگهیوک سر تکان داد.
یو سانگا با تکیهباد بر هان سویونگ لنگانلنگانولی از کلیسا بیرون آمد.
شین یوسونگ از جلو مراقبتنمیدونم میکرد و یو جونگهیوک پشتدختر سرشان را زیر نظر داشت.
بیرون آمدند و دیدند که یارانشان به سویشیاطینی آنها میدوند؛ جونگ هیوون، لی هیونسونگ، لی گیلیونگ،―به لی سولهوا، گونگ پیلدو و حتی هان میونگاوه.
یو سانگازیر لبخند زدکرد و گفت:
«میگفتن سرشونههاونده شلوغه، ولیباد همگی اومدن.»
نزدیک به مرز در حال ناپدید شدن،چیز مجسمهٔ «پادشاه شیاطین رستگاری» ایستاده بود؛ بالهایشعمیق بر اثر موج شوک ترک برداشته بودند.
یو جونگهیوکاما در سکوت بههمینجاست مجسمه نگاه کرد:
«بیملاحظگی بود.»
«میدونم.»
«اگه نیومدهباد بودم، همهتونمیوزید مرده بودین.»
«میدونستم میآی.»
یو سانگازیر به مجسمهکرد خیره شد.
پیام سیستمیههاونده در هواباد طنین انداخت:
[سناریوی فرعیباد به پایانمیوزید رسیده است.]
[بیشترین مشارکتکننده در این سناریو...]
[شماری از صورتهایزمزمه فلکی از فعالیتهای تجسدهایشین شبهجزیره کره حمایت میکنند...]
[به تجسدهایی کهنگاه در تشویق کردن موفقنمیدونم بودند، پاداش اعطا میشود...]
اینها پیامهایی بودندمرطوبی که در شرایط عادیچیز به دقت بررسیشان میکردند.
اما امروز،اما یو سانگا بههمینجاست پاداشها اهمیتی نمیداد.
آیا واقعاً مهمزمزمه بود که چه کسیشین بیشترین مشارکت را داشته؟
شانههای هان سویونگنگاه لرزید. با عجلهمیوزید به اطراف نگاه کرد:
«تکهٔ خدای بیرونی کجاست؟»
«ردش کردم رفت.»
«چطوری؟»
«یو جونگهیوک.»
«عوضیِ لعنتی.»
هان سویونگ برگشت تا بههمینجاست او فحش بدهد، اما یوتبانی جونگهیوک از قبل رفته بود.
«عوضیِ تر و فرز.»
در دوردست، گروهنگاه مشغول سروسامان دادنمیوزید به اوضاع بود.
شین یوسونگ از ثبت کردن تکهٔ خدای بیرونی در دانشنامهاش رجز میخواند و لی گیلیونگ با حسادت نگاهش میکرد.بیش لی هیونسونگ، جونگ هیوون و لی سولهوا به مجروحان رسیدگی میکردند. هان میونگاوه و گونگ پیلدو به دنبال آیتمهاافتاده میگشتند. لی جیهه اینسو و آنسو پرسه میزد و دنبال یو جونگهیوکی میگشت که از قبل ناپدید شده بود.
هان سویونگ و یو سانگا، خسته―سئول و درمانده، روی بال شکستهشدهٔ مجسمهٔبگیرین کیم دوکجا در کنار هم نشستند.
پاسی از شبزمزمه گذشته و ازسالته نیمهشب رد شده بود.
خیابانهای ویران و تجسدهای زخمی، چشماندازیمیوزید آشنا بودند؛ با این حال چیزیدختر نبود که بشود به آن عادت کرد.
هان سویونگ در حالی کهنمیدونم از روی بال مجسمه بهدختر خیابانهای ویران خیره شده بود، اندیشید:
این بار هم برنگشتی.
در واقع، حس میشد دورتر از قبل شدهای. با گذشت زمان،باد آنها فقط بیشتر تو را فراموش میکردند. چند سناریوی دیگر رافکری باید پشت سر میگذاشتند تا تو را یکسره از یاد ببرند؟
«...سویونگ؟»
«چیه؟»
«میای همهموناما با هممیکنند زندگی کنیم؟»
هان سویونگزیر با تعجبکرد پلک زد:
«چرا؟»
«من با سوکیونگ-شی زندگیمیوزید میکنم. تنها زندگی کردنقطعیه دردسرهای خودشو داره، نه؟»
هان سویونگ پوزخندی زد:
«خب، اینکه مجبور باشیمکرد هر سال دور همدریای جمع بشیم رو اعصابه.»
«اگه دوست نداری،نگاه میتونی به تنهامیوزید زندگی کردنت ادامه بدی.»
«دستپخت توی خونهتون خوبه؟»
«بد نیست.»
«ساعتهای کاری من معمولاً نامنظمه.»
«اگه با ما زندگی کنی، روال زندگیتنمیدونم دوباره به حالت عادی برمیگرده. آدمایی کهدوختند در طول روز سخت کار میکنن، شبها میخوابن.»
هان سویونگ با ناباوریمیوزید به یو سانگا خیره شد،شدم و یو سانگا لبخند زد.
«همین الان.»
«همین الان چی؟»
«اون موجودههاونده ۱٪ از خاطراتمرطوبی من رو گرفت.»
«آره، گرفت.»
«فکر کنماما یه چیزیمیکنند رو فراموش کردم.»
«چی رو فراموش کردی؟»
«اگه میدونستم که فراموشش نمیکردم.»
«راست میگی.»
«ولی فکراما کنم بدونممیکنند چی بوده.»
«چی؟»
«یه رمانیههاونده بود کهباد میخواستم بنویسم.»
یو سانگاباد سرش رامیوزید کج کرد:
«یه رمان؟ درباره چی هست؟»
«نمیدونم. جملهٔ اولش رو فراموشیوسونگ کردم. از اونجا که فقطنگاه خاطرات کیم دوکجا رو مصرف میکرد—»
«پس حتماً درباره اونه.»
«نه، لزوماً اینطور نیست.»
آن دو به آسمان نگریستند.
شبی صاف بود و ستارههایوسونگ به روشنی میدرخشیدند. با این وجود،باد هنوز ستارههایی بودند که نمیتوانستند ببینند.
یو سانگا گفت:
«اگه نمیتونی ستارهای رو ببینی، به فضایچیز خالی کنارش نگاه کن. بعضی وقتا، اینطوریعمیق میتونی ستارههایی رو که پنهان شدن پیدا کنی.»
«من که هیچی نمیبینم.»
«اگه داستان اصلی روکرد فراموش کردی، همیشه میتونیدریای یه داستان فرعی بنویسی.»
هان سویونگههاونده پلک زد، سپسمرطوبی لبخند محوی زد.
یک پیشدرآمدباد پیش ازمیوزید داستان اصلی.
«بامزهست.»
شاید جایی در آسمان شب، داستان اصلیشین در حال شناور بودن بود؛ در حالینمیدونم که یک خدای بیرونی با خود میبُردش.
اما از آنجانگاه که فراموشش کرده بودند،نمیدونم کاری از دستشان برنمیآمد.
بنابراین تنها داستانی که میتوانست درولی حال حاضر بنویسد، داستانی درباره خاطراتیدوختند بود که از دست داده بود.
هان سویونگ برایتصور مدتی طولانی به تاریکیِدست کنار ستارهها خیره ماند.
یک داستان فرعیِ آرام و طولانی. داستانی از روزهاییههاونده حتی طولانیتر از خودِ کوئست اصلی؛ داستانی که نوشتهشدم میشد و بازنویسی میشد تا اینکه در نهایت رنگ ببازد.
لحظهای را تجسم کرد که تومیوزید بالاخره بازمیگشتی و با نگاهی آکندهدختر از ناباوری این داستان را میخواندی.
همانطور که سپیدهدم در دوردستها روشنتر میشد، ستارهها یکیشدم پس از دیگری محو میشدند. هان سویونگ در حالیوقتی که لبهایش را تر میکرد، به آن نور چشم دوخت:
«جملهٔ اولش یادم اومد.»
«چیه؟»
اگر واقعاً در حال خواندن اینمیوزید کلمات باشی. آنوقت جملاتی که مینویسمدختر بالاخره معنای خود را خواهند یافت.
هان سویونگ نفسمرطوبی عمیقی کشید و داستانچیز طولانی را آغاز کرد:
«این داستان برای توست،میکنند تویی که در پایان جهاندوکبیها دیگر چیزی برای خواندن نداری.»
[داستان فرعی ۲ - پایان]
یادداشت مترجم
این داستان در بازه زمانی سهسالهای رخ میدهد که کیم دوکجا به خاطر معاملهاش با «توطئهگر پنهانکار» ناپدید شده بود. این یک داستان جانبی است که هان سویونگ برای کیم دوکجا نوشته تا او را از یاد نبرد؛ بنابراین هر زمان که از واژه «تو» استفاده میکند، مخاطبش کیم دوکجا است.