چپتر 268: قسمت ۵۰ – داستان دوکجا (۴)
0دست قدرتمندی شانههایم را گرفت. بیاختیار بدنم راتمام چرخاندم و مشتی پرتاب کردم. صدای ضربهای خفه بهبیشتر گوش رسید و مشتم در دستی بزرگ گرفتار شد.
「 (اوه،نمیشد اومدی کهبگویم بجنگی؟) 」
تاریکی کنارنمیکرد رفت و چهرهایاست رنگپریده نمایان شد.
「 (من قبلاً یکبودن بار نجاتت دادم. حتماًنباید تا الان یادت رفته.) 」
چهرهای بود کهمانند میشناختم. حتی... کسیآویزان بود که کشته بودمش.
«تو اینجا چیکار میکنی؟»
「 (...واقعاًنمیکرد میپرسی چونمرد نمیدونی؟) 」
چهرهای مبهم بود که معلوم نمیکرد شخصحضور مرد است یا زن. حس غیرقابل درک بودندیوار به من میداد. این حضور نباید اینجا میبود.
«نیروانا موبیوس.»
مدتها پیش، اونمیتوانستم توسط دیوار چهارمهوا بلعیده شده بود.
چه بر سر موجوداتی میآمد که توسط دیوارنباید چهارم بلعیده میشدند؟ از همان اولین لحظهای کهچهارم دیوار چهارم چیزی را بلعید، این سؤال را داشتم.
「 (همونطور کهمانند میبینی. این اتفاقیهآویزان که افتاده.) 」
نیروانا خندید. مدتی بود که همدیگر را ندیده بودیم، اما نیروانا دقیقاً مثللحظه اولین دیدارمان بود. اگر تنها یک تفاوت وجود داشت، حروفی بود که «راههاینگاه بقا» را تشکیل میدادند و مانند غل و زنجیر از بدنش آویزان بودند.
«تمام ایننمیکرد مدت اینجامرد زنده بودی؟»
「 (سخته کهدرک به این بگیماین زندگی کردن.) 」
با دقت بیشتر، صدای نیروانا از دهانشبودند خارج نمیشد. حتی نمیتوانستم بگویم که اینزندگی یک صداست. نیروانا به هوا خیره شد.
「 (من بهنمیتوانستم لطف اون دیوارهوا انگلی لعنتی زندهام.) 」
در ایننمیکرد لحظه، هشدار دیواراست چهارم طنینانداز شد.
「 نیر وادرک نا زیـا دیاین حـرف میز نه. 」
نیروانا خندید. چشمانش تلخ بودند، اما حس نشاط عجیبی از او ساطع میشد. نگاهزندگی نیروانا را دنبال کردم و به اطراف کتابخانه نگاهی انداختم. انواع بیشماری از حروفانگلی وجود داشتند که یک جهان را میساختند. در این مکان، همهچیز «راههای بقا» بود.
«حالا همهچیزهایینمیشد رو کهبگویم میخواستی میدونی.»
「 (هیچ موجودی نیستمرد که همهچیز رو بدونه.بودن درست مثل تو.) 」
نیروانا واقعاً شبیه یک حکیم مرموز به نظرنباید میرسید. حس عجیبی داشتم. برای اولین بار، یکچهارم شخصیت به رازهای این جهان پی برده بود.
«چه حسی داری؟ حالازنجیر که میدونی یک شخصیتتمام توی یک رمان هستی.»
حالت چهره نیروانانمیتوانستم با این تحریکهوا من تغییر کرد.
「 (یکنمیکرد رمان... واقعاً اینطوریاست فکر میکنی؟) 」
نیروانا با چشمانی ترحمآمیز به من نگاه کرد ومیبود لبانش چند بار لرزید. با این حال، هیچ صداییشده بیرون نیامد. کلافه شدم. «چیه؟ حرفت رو تا آخر بزن.»
نیروانا لبخند آرامی زد.
「 (مننمیشد داستانت روبگویم دوست دارم.) 」
از ایننمیکرد حرف غیرمنتظرهمرد دستپاچه شدم.
「 (اگه بخوام دقیقتر بگم، داستانی رو که تغییرمیبود دادی دوست دارم. جملاتی که ارادهات رو حس میکنن،شده زمینهای که شامل چیزهاییه که به زبون نمیاری...) 」
«...الان داری چی میگی؟»
با حالتی معذب به عقب قدم برداشتم.خیره به این عوضی نگاه کردم و حرفهایشهشدار را قبل از مرگش به یاد آوردم.
「 (فقط من نیستم.مرد تمام موجودات اینجا داستانتبودن رو دوست دارن.) 」
«دیگه کی تو این مکانه؟»
هوا شروع به لرزیدن کرد و چند تکه تاریک از سقف فروسخته ریخت. ارتعاشات به گونهای بود که انگار موجودی غولپیکر در حال حفر کردنخیره و آمدن به این سمت بود. نیروانا تکهها را برداشت و اخم کرد.
「 (وقتی نیست، پس بهتره سریعهوا حرکت کنی. خوب نیست اینجا زیادزندهام حرف بزنی. اتفاق وحشتناکی میافته.) 」
پیش از آنکه بتوانم چیزی بپرسم، نیروانا شروع به راه رفتن کرد. در حالینیروانا که به صخرهای که نزدیک بود از آن بیفتم نگاه میکردم، به دنبال نیروانالحظهای راه افتادم. ارتعاشات کتابخانه از سمت صخره در حال گسترش بود. «صبر کن، کجا میری؟»
「 (کسی هست کهبودن بیشتر از همه میخوادنباید تو رو ببینه.) 」
«چی؟ کی؟»
「 (موجودی کهنمیتوانستم قفسهها رو ازهوا ۰۰۰ مرتب کرده.) 」
...قفسهها را مرتب کرده؟
「 (ما اینجا نیستیم کهمیداد فقط بازی کنیم. اگه درست تمیزکاریموبیوس نکنیم، تو چیزی یادت نمیمونه.) 」
«...صبر کن، این یعنی چی؟»
「 (نیازی نیست بفهمی.) 」
چرخیدم و دیدم که قفسههای کتاب جدیدی در حال ظاهر شدن هستند. کتابخانه واقعاً جادار بود. «راههای بقا»توسط در نیمه دوم، تعداد دورههایی را که نادیده گرفته شده بودند افزایش داده بود. شاید این کتابخانه تمامافتاده آن حذفیات را مرتب کرده بود. تابلویی که روی آن نوشته شده بود [۰۰۰~۱۰۰] در برابرم ظاهر شد.
「 (همینجاست.غیرقابل پس گفتگوی خوبیمیداد داشته باش.) 」
از گوشه پیچیدم و موجودی آشنا را دیدم. درمدت مقایسه با آنچه در گذشته دیده بودم در «کوچکترین»دهانش اندازه خود بود، اما قطعاً همان موجودی بود که میشناختم.
۱۲ شاخک در حال برداشتن کتابها از روی زمین بودند. بدنیلعنتی مرکبماهیشکل وجود داشت که آن شاخکها را کنترل میکرد. چیزی شبیه بهعجیبی عینکهای فریمدار روی سوراخ کوچکی که گمان میرفت چشمش باشد، قرار داشت.
«...تو اینجا بودی.»
مرکبماهی به این طرفبودن نگاه کرد. هر ۱۲ شاخکمیبود بهطور همزمان سر تکان دادند.
「 (جستجوگرمیدادند حقیقتِ بیچارهزنجیر اومد.) 」
او خورنده رویاها بود. در قلعه تاریک، با کمک چوکانگلی جونگیونگ و دیوار چهارم شکستش داده بودم. او توسط دیوارچشمانش چهارم بلعیده شده و سر از این فضا درآورده بود.
«تو میخواستی من رو ببینی؟»
「 (میخوامغیرقابل بهت کمکبودن کنم.) 」
چیزی که گمان میرفت دهان مرکبماهی باشد،بودند خشنود به نظر میرسید. نمیدانستم چگونه بهزندگی این ژستِ گونهای متفاوت واکنش نشان دهم.
«نمیدونم یهو داری چی میگی.صداست به کمی زمان نیاز دارمانگلی تا وضعیت رو درک کنم...»
「 (زمان زیادی نیست.) 」
«چرا سعی داری کمکم کنی؟»
「 (با کمک تو، منبدنش به حقیقت جهان رسیدم. موجودات اصیلبودی بدهیهای خود رو پس میدن.) 」
موجودات اصیل. در واقع، عجیب نبود که خورنده رویاها خودش را اینگونه خطابلحظه کند. این مرکبماهی آنقدر قوی بود که بتواند صورتهای فلکیای را که درنگاه بیرون هیاهو به پا کرده بودند، بجود. «پس یه چیزی هست که باید بپرسم.»
「 (بپرس.) 」
«چه کسیغیرقابل این کتابخونهبودن رو ساخته؟»
در این لحظه، جرقههای عظیمی پدیدار شد و بدنم به یک قفسه کتاب برخوردزندگی کرد. ۱۲ شاخک همزمان دراز شدند و بدنم را به قفسه نگه داشتند. اوانگلی به کتابهای در حال سقوط نگاه کرد و خورنده رویاها عینکش را بالا داد.
「 (این یکنمیتوانستم سؤال محسوب نمیشه.هوا سؤال دیگهای بپرس.) 」
لبهایم را گاز گرفتم و به آن فکر کردم. در حال حاضر پرسیدنمیبود سؤالی مربوط به «راههای بقا» بیمعنی بود. امکان خواندن نسخه بازنگریشده دوم وجودهمان داشت و راهی برای بازگشت به این فضا و خواندن سؤالات مرتبط بود.
به عبارت دیگر، باید سؤالی میپرسیدم که در «راههای بقا»نیروانا ثبت نشده باشد. همچنین سؤالی بود که «خدای بیرونی» بایدمیآمد به آن پاسخ میداد. پیدا کردن این سؤال کار سختی نبود.
«توطئهگر پنهانکار کیه؟»
بار دیگر جرقههای قدرتمندی به بیرون جهیدند.خیره نگران بودم که بدنم دوباره به عقب پرتابطنینانداز شود، اما خوشبختانه این بار جرقهها ضعیفتر بودند.
「 (دربارهنمیکرد توطئهگر بزرگمرد کنجکاوی؟) 」
شاخکها بسیار آرام حرکت کردند.
「 (او یکیمانند از قدیمیترین موجوداتآویزان این جهانه...) 」
برای اولین بارنمیتوانستم داشتم اطلاعاتی دربارههوا توطئهگر پنهانکار میشنیدم.
「 (تنهاترین موجود درمرد جهان، کسی که دربودن برابر کهنترین رویا میجنگه.) 」
«از کجا بدونم کهبودن فقط داری این رو نمیگی؟میبود لقب اصلیش رو بهم بگو―»
「 (لقب برای اوزنجیر بیمعنیه. با این حال، اگهمدت بخوای بهت کمک میکنه.) 」
«کمک؟ چطوری...»
「 (با اوشخص یک پیمان دنیایغیرقابل دیگر ببند.) 」
پیمان دنیای دیگر. میدانستم چیست. در سناریوی پنجم، تخت مطلقینیروانا که نابودش کردم نوعی پیمان بود. با این حال، درمیآمد «راههای بقا» هیچوقت پایان خوبی برای یک پیمان وجود نداشت.
«نمیتونم این کار رو بکنم.»
چند شاخکنمیشد مانند سربگویم تکان خوردند.
「 (همین فکر رومرد میکردم. تو از موجوداتبودن سطح بالاتر متنفری.) 」
«اگه قدرت شما روبودن قرض بگیرم، نمیتونم داستانینباید رو که میخوام خلق کنم.»
「 (تو حالامانند کسی هستی کهآویزان نمیشه کنترلش کرد.) 」
احساس عجیبی داشتم.نمیتوانستم فکر نمیکردم یک «خدایخیره بیرونی» چنین حرفی بزند.
「 (باید دوباره درباره خشمت فکر کنی. برای رسیدنمیداد به پایان، لازم است به درستی چیزهایی را کهتوسط میتوانی از آنها استفاده کنی، در نظر بگیری.) 」
دودودودو!
「 (این دنیا به سمت ■■ پیش میرود. هنوز نوشتهزنده نشده اما از قبل نوشته شده است. توطئهگر بزرگ میتواندنمیشد کمکت کند. تا بتوانی راه درست را پیدا کنی...) 」
گفتم: «من بهنمیتوانستم داستانهایی که جمعهوا کردهام باور دارم.»
دودودودو!
فاصله بین لرزشها داشت به تدریج کمترحضور میشد. خورنده رویاها طوری حرف زد کهتوسط انگار در برابر اراده سرسختانهام تسلیم شده بود.
「 (...متأسفانه دیگر وقتیزنجیر نمانده. یادت باشد که توطئهگرمدت بزرگ همیشه منتظر توست.) 」
یکی از شاخکها دورم پیچید. در همین حین، شاخکهایاون دیگر به سرعت حرکت کردند و شروع به گشتن دنبالمیز چیزی در قفسهها کردند. کتابی که پیدا کرد این بود:
[یو جونگهیوک، رکوردشخص سی و هشتمغیرقابل از دور سوم.]
صفحات به سرعت ورق خوردند. فهمیدماین قرار است چه اتفاقی بیفتد ومدتها با عجله دهانم را باز کردم:
«یه لحظه صبرمانند کن. هنوز چیزاییآویزان هست که باید بپرسم!»
「 (خداحافظ، حواری ■■.بگویم اگر احتمال اجازه دهد، دوبارهاون همدیگر را خواهیم دید.) 」
صفحات کتاب باز شدندمرد و جملات در لحظهبودن روی صفحات خالی پدیدار گشتند.
「 یوغیرقابل جونگهیوک با خودشمیداد فکر کرد. 」
「 زودترمیدادند بیدار شو،زنجیر کیم دوکجا. 」
「 وگرنه همه میمیرن. 」
...لعنتی، به همین خاطر بوداست که مجبور شدم بروم. لحظه بعد،حضور به درون بطن جملات کشیده شدم.
میدان نبرد به یک ویرانه تبدیل شده بود. یو جونگهیوکزنده در حالی که به بدنهای افتاده تجسدها روی زمین و صورتهاینمیتوانستم فلکی که نزدیک میشدند نگاه میکرد، لبهای خونیاش را پاک کرد.
ترکیب سگ متعالی، ارباب شکافتن آسمان، و صورت فلکیاون اوسو شگفتانگیز بود. آنها به بدنهای درهمشکستهشان اهمیتی نمیدادند ومیز صورتهای فلکی درجه اعلا را که هجوم میآوردند، گاز میگرفتند.
به لطف این موضوع، کلئوپاترا در خط مقدمبودن وضعیت افتضاحی پیدا کرده بود، در حالی کهمدتها شاه ادیپ زخمهای گازگرفتگی وحشتناکی در تمام بدنش داشت.
هنگام مقابله بادرک صورتهای فلکی درجه اعلاحضور اوضاع نسبتاً قابلتحمل بود.
[چندشآوره! چطور جرئت میکنید خودتونبدنش رو صورت فلکی بنامید وقتی حتیبودی نمیتونید از پس چنین حشراتی بربیایید؟]
با این حال، صورتهای فلکی درجه رواییخیره که از عقب در حال تماشا بودندهشدار وارد میدان شدند و وضعیت کاملاً برعکس شد.
اژدهای کایمرای شین یوسونگ و پرنده رعدخوار به زمین سقوط کردند. تبدیل فولادی لی هیونسونگ با مشت ژنرالتوسط وانارا درهم شکست و او روی زمین غلت میخورد. یو سانگا با وجود اینکه چند بار خون سرفهافتاده کرده بود، به هر طریقی که میشد به مبارزه ادامه میداد، اما به نظر میرسید این حد نهایی اوست.
اوسو با نیزه اولیه بنیانگذار بشریت خنجر خوردنباید و تلوتلوخوران به زمین افتاد. بدن تجسد اوسوچهارم چاقو خورد و ارباب شکافتن آسمان نیز تلوتلو خورد.
آنها محدودیتهای مجاز توسط احتمال سناریوی بیست و پنجم را باز کردند.سخته این صد درصد قدرتشان نبود، اما «مقام» قدرتمندی که افراد حاضر ازهوا خود بروز دادند، کل دنیای شیاطین را پر از جرقههای سفید خیرهکننده کرد.
این قدرت موجوداتی بود که صورتهوا فلکی نامیده میشدند. آنها موجوداتی بودند کهلحظه از بالاترین جایگاه این دنیا آمده بودند.
یو جونگهیوکنمیکرد پرسید: «چرا ایناست کار رو میکنید؟»
[صورت فلکیغیرقابل «خدای برتر نور»میداد به آرامی میخندد.]
«به نظر میرسه نمیخوایدزنجیر سابقه شکست خوردن از حشراتمدت رو تو کارنامهتون داشته باشید.»
گونههای سوریا با شنیدن این حرف به طرز نامحسوسی منقبض شد. باز شدن مقام لوکاپالا باعث شدزیـا حالت چهره صورتهای فلکی تغییر کند. آزادسازی نیرویی بیش از حد باعث شد جرقههایی در اطراف بدنحروف سوریا ظاهر شود. با این حال، سوریا طوری مطمئن به نظر میرسید که انگار از پس آن برمیآمد.
[کوواااااانگ!]
او «مقام» خود را آزاد کرد و یک ضربه وارد کرد. با این حال، تمامدیوار منطقه به یک آشوب وحشتناک تبدیل شد. سازههای مجاور خاکستر شدند و تجسدهای در حال فراراتفاقیه نابود گشتند. مردم در حالی که از تمام منافذ بدنشان خون بیرون میزد، روی زمین افتادند.
[برخی از صورتهایمانند فلکی از روندآویزان پیشرفت سناریو ناراضی هستند!]
[صورت فلکی «قاضینمیتوانستم شیاطین آتش» بههوا شدت خشمگین است!]
[پادشاه شیاطیننمیکرد «ارباب قلعه بزرگاست شیاطین» خشنود است.]
[پادشاه شیاطینغیرقابل «سازنده نفاق»بودن هیجانزده است!]
[بسیاری از صورتهایمانند فلکی از اینآویزان نبرد بزرگ هیجانزده هستند!]
لی هیونسونگ در جلو در حال دفاعخیره بود و از گوشها و دهانش خونهشدار میریخت. یو جونگهیوک شانه لی هیونسونگ را گرفت.
«عقب بکش، لیشخص هیونسونگ. این حریفی نیستدرک که بتونی باهاش دربیفتی.»
لی هیونسونگ به طور غیرارادی سعی کرد چیزی بگوید اما حتی همین کار هم برایشدیوار سخت به نظر میرسید. یو جونگهیوک، لی هیونسونگِ متزلزل را پشت سر گذاشت و درمیبینی حالی که خون را از روی شمشیر شیطان سیاه پاک میکرد، به جلو قدم برداشت.
وضعیت ناامیدکنندهای بود. چشمان حکیم او در لحظه در حال تحلیل میدان نبرد بود. تعداد صورتهایدقت فلکی قابل مشاهده در آن لحظه تقریباً بیست تا بود. برخی از صورتهای فلکی درجه اعلاهشدار از میدان حذف شده بودند اما این تعدادی نبود که او بتواند در برابرشان پیروز شود.
「 شاگرد جوان، نه.بگویم اگه اون قدرت رولطف باز کنی میمیری! 」
ارباب شکافتن آسمان به طور غریزی فهمیددرک یو جونگهیوک قصد دارد چه کار کند.نیروانا با این حال، اراده یو جونگهیوک سرسخت بود.
یو جونگهیوک به آرامی قدرتش را بالا بردنباید و جرقههای عظیمی پدیدار شدند. او میدانست کهچهارم حریف آنها نیست. با این حال، همیشه همینطور بود.
-وقتی به مرحله سوم تعالیبدنش برسی، میتوانی قدرت نابود کردنزنده صورتهای فلکی را به دست آوری.
کلماتی که استادش به جا گذاشته بود، تنها مایه تسلی بود که یو جونگهیوک اکنونطنینانداز به آن باور داشت. این بار، او داشت از یک میانبر برای بالا بردن قدرتش استفادهانداختم میکرد. این به آن معنا نبود که چون از میانبر استفاده کرده، این قدرت دروغین است.
هالهای خیرهکننده از بدن یو جونگهیوک فوران کرد. موهای نرمش مانند آبشار به پایین ریخت و جثه بزرگش به بدنیچهارم کوچکتر و ظریفتر تبدیل شد. او فرمی را به خود گرفت که به او اجازه میداد شمشیرزنی نهایی شکافتن آسمان رابودیم اجرا کند. یو سانگا از پشت به این صحنه خیره شد و نتوانست جلوی باز شدن دهانش را بگیرد. «...یو جونگهیوک-شی؟»
یو جونگهیوک به آرامی برگشت، موهای بلندش توسط شمشیر شیطان سیاه بریده شده بود.توسط خطوط چهرهاش تغییر کرده بود اما به وضوح یو جونگهیوک بود. نه، حتی بیشترداشتم از قبل شبیه خودش بود. نگاه یو جونگهیوک برای لحظهای روی چهره کیم دوکجا ماند.
«ببریدش.»
یو جونگهیوک سرش را چرخاند و تیغه شمشیرلطف شیطان سیاه را پاک کرد. صورتهای فلکی کهنیر به او میخندیدند در حال نزدیک شدن بودند.
شاه ادیپ دهان باز کرد.است [متعالی احمق. این بهای ایستادن درحضور برابر صورتهای فلکیه. تو همینجا میمیری.]
یو جونگهیوک در حالی که همچنان تیغهاشحضور را پاک میکرد، پاسخ داد: «فکر کنم همینطوردیوار باشه. اما چند نفر از شما هم میمیرید.»
[هاها، فایدهایمیدادند نداره! نابودیزنجیر یه بدن تجسد...]
یو جونگهیوک گوش نداد.بگویم در عوض، حرفهای کیملطف دوکجا به یادش آمد.
«از این زندگی دست نکش.»
«پس توغیرقابل زندگی بعدی، نیمیمیداد از شما میمیرید.»
صدای یو جونگهیوک به آرامی در میدان نبرد طنینانداز شد. یو جونگهیوکسخته سرش را به همراه شمشیر شیطان سیاه بالا آورد. قدمهای صورتهای فلکیهوا برای اولین بار متوقف شد. قدرت تعالی، محیط اطراف را تهدید میکرد.
«تو زندگی بعدی، همهتون میمیرید.»
فریاد شمشیر شیطان سیاه گویی آسمان رادرک لمس میکرد. با پایان یافتن حرفهای یونیروانا جونگهیوک، حالت چهره صورتهای فلکی خشک شد.
«شما برای همیشه میمیرید.»
(یادداشت مترجم: کار امروز بیشتر از حد انتظار طول کشید. چپتر دوم یا تازندگی چند ساعت دیگر منتشر میشود یا فردا سه چپتر خواهیم داشت. علاوه بر این،انگلی تغییر کوچکی در چپتر قبل ایجاد شد و شمارههای رکوردهای یو جونگهیوک جابهجا شدند.)