چپتر 296: اپیزود ۵۶ – خواننده و نویسنده (۱)
0ظهر بود که راهپیمایی آغاز شد. ارتشی شامل ۲۰۰ تجسدعالی نخبه بود. در حالی که صورتهای فلکی متعددی تماشا میکردند،بیاورم لی هیونسونگ در خط مقدم ارتش شیپوری را بالا برد.
[آیتم «شیپور میدان نبرد» فعال شد!]
[روحیه متحدان به طور قابل توجهی افزایش یافته است!]
[قدرت حمله متحدان اندکی افزایش یافته است!]
همانطور که از هان سویونگ انتظار میرفت. او از قبل چنیننجاتم آیتمهای مصرفیای را آماده کرده بود. لی هیونسونگ یک بار دیگر درمودب شیپور دمید و تجسدها هورا کشیدند. به نظر میرسید همه هیجانزده هستند.
شین یوسونگ نگاهی به منمیکنه انداخت و مودبانه گفت: «راستش...متاسفم ممنون که دفعه قبل نجاتم دادی.»
«آه، آره. چیزی نبود.»
شین یوسونگ با شنیدن حرفم لبخند زد. برخلاف کیم ناموون،عالی او مهربان و مودب بزرگ شده بود. نگاهی به کنارمبیاورم انداختم و دیدم هان سویونگ لبخند نامعلومی بر لب دارد.
...فکر نمیکنم شین یوسونگ به این خاطر اینطورراستش بزرگ شده باشد که کسی او را تربیتشنیدن کرده است. یوسونگ از همان ابتدا بچه خوبی بود.
«کیم دوکجا-شیدوکجا هم تو اینمیکنه سناریو شرکت میکنه؟»
«نه. من واجد شرایط نیستم.»
«آه بله... متاسفم. شنیدم اگهدست این سناریو رو پاکسازی کنیم، میتونیممیشد یه داستان غولپیکر به دست بیاریم.»
احساس پشیمانی نمیکردم. عالی میشد اگر میتوانستم «آزادکننده اژدهای آخرالزمان» را دردادی اینجا به عنوان دومین داستان غولپیکر به دست بیاورم. با این حال، اینشده مسیری نبود که میخواستم. داستان غولپیکری که من میخواستم در دور سوم بود.
در جلو، لی سولهوا در حالواجد پاک کردن عرق از پیشانی لیاگه هیونسونگ بود. لی هیونسونگ لبخند ضعیفی زد.
«...استرس دارم. نمیدونماگر میتونیم خوب ازاژدهای پسش بربیایم یا نه.»
«همه چیز درست میشه.غولپیکر تا اینجا که کارمونپشیمانی رو خوب انجام دادیم.»
صدای کیم ناموونیوسونگ و لی جیههمودبانه را از پشتم میشنیدم.
«هی، لی جیهه.سناریو آخر این سناریوواجد میخوای چیکار کنی؟»
«خب، پاکسازی یه سناریوی دیگه.»
«تا کی میخوای فقط سناریوها رو پاکسازی کنی؟پشیمانی بعضی وقتا لازمه یکم خوش بگذرونیم. بعد از اینکهاینجا این سناریو تموم شد بیا با من بازی کن...»
کیم ناموون در حالی که کتی را که به او قرض داده بودم پوشیدهچیزی بود، به چشمان لی جیهه نگاه میکرد. همانطور که به او گفته بودم، دستکش درنامعلومی هر دو دستش بود. موهایش هنوز سفید بود و باندهایی دور بازوهایش پیچیده شده بود...
سپس رعد و برقی در آسمان زد. ارتشهای سحابیهایی که در ایناگه سناریو شرکت میکردند، از دور نزدیک میشدند. آنها سحابیهایی بودند که قبلاًمیشد با آنها روبرو شده بودم و سحابیهایی که هنوز ملاقاتشان نکرده بودم.
همراهان هان سویونگ به اندازه کافی قوی بودند، اما تعدادشان برای مقابله با تماممیخواستم دشمنان کافی نبود. هان سویونگ به سمت لی هیونسونگ قدم برداشت و اعلام کرد: «ماپسش فقط یه هدف داریم. آزاد کردن "اژدها"یی که تو اون کره مهر و موم شده.»
کت سفید هان سویونگ در باد تکان میخورد در حالی که به صحبتش ادامه میداد:اژدهای «همونطور که میدونید، آزادی "اژدهای آخرالزمان" شبهجزیره رو نابود میکنه. با این حال، تا زمانی کهعرق شرایط پاکسازی رو تکمیل کنیم، میتونیم بریم مرحله بعدی. اون وقت هیچکس روی این زمین نمیمیره.»
عزم تجسدها با اعلام هان سویونگ محکمتر شدراستش و آنها دوباره فریاد کشیدند. آنها نام هانشنیدن سویونگ را شعار میدادند. صحنه نسبتاً آشنایی بود.
...تمام این کارهاسناریو زمانی توسط یوواجد جونگهیوک انجام شده بود.
سناریوی ۹۵ام، ظهور دوم اژدهای آخرالزمان. این سناریویی برای بیدار کردن اژدهای آخرالزمان بود کهغولپیکری در زمان سقوط عدن مهر و موم شده بود. این کار با جمعآوری پنج «شمشیر»بربیایم پراکنده در سراسر جهان و فرو کردن آنها در سوراخ کلید مهر و موم انجام میشد.
در واقع، یو جونگهیوک ایندست سناریو را به انجام رساند ومیشد داستان غولپیکر را به دست آورد.
هان سویونگ فریاد زد: «بریم سراغ سناریوی بعدی!» و ارتش تجسدهانجاتم به سمت کره مهر و موم شده حرکت کرد. با اینمهربان حال، دشمنانی دیده میشدند که از سمت دیگر به سمتشان میدویدند.
[شمشیر رودوکجا بگیرید! ما بایدمیکنه کلیدها رو بگیریم!]
[اونجا! هان سویونگ!]
آنها تجسدها و صورتهای فلکیای بودند که درپشیمانی سراسر شبهجزیره کره پنهان شده بودند. آنها میخواستند بااینجا بیدار کردن اژدهای آخرالزمان، داستان را به دست آورند.
«متوقفشون کنید!»
افراد کنار من پراکنده شدند و سلاحهایشان را بیرونبله کشیدند. لی هیونسونگ، لی جیهه و شین یوسونگ دردست حالی که قدرت جادویی ساطع میکردند، به جلو دویدند.
«هاهاهاهات! بیا! اژدهای اعماق!»
کیم ناموون نیز به میدان نبرد پرید. سیاهشدگی او به اوج خود رسیده بود. کیم ناموون این جهان بادومین کیم ناموونی که من میشناختم تفاوت داشت. با این حال، کیم ناموونی که تمام دشمنان نزدیکشونده را تکهتکه میکرد، بهبربیایم وضوح همان شیطان متوهمی بود که من میشناختم. نمیدانستم برای رسیدن به این نقطه چه کارهای وحشتناکی انجام داده بود.
سپس هان سویونگ چند شمشیر بیرون کشید. آثارراستش ستارهای نور درخشانی از خود ساطع میکردند. آنهاشنیدن کلیدهایی بودند که برای پاکسازی این سناریو استفاده میشدند.
چهار شمشیر. آنهاسناریو هنوز یکی برایواجد تکمیل کلید کم داشتند.
«کیم دوکجا.میشد آروندایت خودت روآزادکننده به من بده.»
«...تو میدونستی؟»
در حالی که شمشیری را بیرونمودبانه میکشیدم لبخند زدم. شمشیر اژدهاکش، آروندایت. اینآره کلید پایان دادن به این سناریو بود.
پس از شنیدن حرفهایش به هان سویونگ خیره شدم.بله هان سویونگ لبخند میزد. «پس یو جونگهیوک رو بفرستدست به سمت مهر و موم. مگه نگفتم میکشمش؟ فراموش کردی؟»
از نگاه چشمانش خوشم نیامد. در اینآخرالزمان لحظه، متوجه چیزی شدم. «کشتن یو جونگهیوکمیخواستم توسط تو، شرط پیمان جهان بیرونی توئه.»
چشمان هانمیتونیم سویونگ برقیغولپیکر زد. «آره.»
«برای همینهشین که روی یوانداخت جونگهیوک قفلی زدی؟»
«زود باشدوکجا اون شمشیر رومیکنه به من بده.»
بافت سرد آروندایت احساس میشد.آزادکننده در واقع، میدانستم هان سویونگدومین قرار است چه کار کند.
«شمشیر مقدس آسکالون. شمشیر رعددست گرام. شمشیر اژدهای ریدیل. شمشیر اژدهایمیشد کهن نائگلینگ و شمشیر اژدهاکش آروندایت.»
نام شمشیرها را صدا زدمانداخت و حالت چهره هان سویونگدفعه به طرز عجیبی خشک شد.
«یه مشکلی وجود داره.شرکت یکی از شمشیرهایی که الانبله اسم بردم، ماهیت متفاوتی داره.»
«الان داری چیکار میکنی؟»
«تو داریمیتونیم مردم روغولپیکر فریب میدی.»
«چرت و پرت نگو.»
«"بریم سراغ سناریوی بعدی"؟»
به صحبت ادامه دادم:میتوانستم «تظاهر نکن. تو نمیخوایاینجا این سناریو رو پاکسازی کنی.»
چشمان هان سویونگ لرزید. چشمانش پر ازاحساس چیزی شبیه به جنون بود. چهار شمشیر دراژدهای کنار او به رنگ سفید میدرخشیدند. «ادامه بده.»
«تو نمیخوای اژدهای آخرالزمان رو آزاد کنی.گفت در واقع برعکسه. تو میخوای این "زمین" رونبود همراه با اژدهای آخرالزمان مهر و موم کنی.»
«چرا اینطور فکر میکنی؟»
به شیئی در دست هان سویونگاژدهای اشاره کردم. «تو نائگلینگ رو داری.حال این شمشیر تنها "شمشیر" با ویژگی متفاوته.»
پنج شمشیری که سناریوی ۹۵ام را تشکیلاحساس میدادند، همگی مربوط به داستانهای اژدهاکشی بودند. تنهااژدهای یک شمشیر، «شمشیر اژدهای کهن نائگلینگ» متفاوت بود.
«اون شمشیر، یه شمشیر اژدهاکش شکستخورده است. اگهراستش از اون شمشیر به عنوان کلید استفاده کنی،شنیدن مهر و موم باز نمیشه. در واقع برعکسه.»
یک کلید نامناسب مهر و موم را تقویت میکرد، نه اینکه آن را آزاد کند. مهرداستان و موم متوجه میشد که هنوز زمان آزادی فرا نرسیده است و به یک سد بزرگتردومین و قویتر تبدیل میشد. و به زودی کل سیاره را با یک مهر و موم میپوشاند.
«زمان اینجا متوقف میشه و زمین همراهآخرالزمان با اژدهای آخرالزمان مهر و موم میشه. برایغولپیکری همیشه تو سناریوی نود و پنجم ثابت میمونه.»
نمیتونستم حالت چهره هان سویونگدست رو که سرش رو پایین انداختهمیشد بود بخونم. به حرفم ادامه دادم:
«اینطوری میخوایشین یو جونگهیوکنگاهی رو بکشی.»
برگشتم و به یو جونگهیوک نگاه کردم. با چشمهایی بیحالتمتاسفم نگاهم میکرد. تا وقتی حامیاش وجود داشت، یو جونگهیوک نمیمرد.احساس اگر کشته میشد، باز هم و باز هم برمیگشت. اما...
چی میشد اگه خوابی ابدی تو این دنیااینجا وجود داشت؟ خوابی ابدی بدون هیچ رویایی و بدونسوم بیدار شدن. همچین چیزی هیچ فرقی با «مرگ» نداشت.
«تصمیم گرفتی یو جونگهیوکغولپیکر رو تو این دور براینمیکردم همیشه مهر و موم کنی.»
یو جونگهیوک تو این مهر و موم گیر میافتاد و به خوابی میرفتآره که هیچکس نمیتونست ازش بیدارش کنه. دیگه نه بازگشت میکرد و نه رنجکنارم میکشید. برای همیشه به خواب میرفت و خط جهانی جدیدی هم به وجود نمیاومد.
این «مرگ»دوکجا یو جونگهیوک بود.میکنه مرگ یک بازگشتکننده.
برگشتم و دیدم هان سویونگ لبخند محوی زده. «بهترعنوان از چیزی بود که انتظار داشتم. از کجا فهمیدی؟جلو من هیچوقت دقیقاً بهت نشون ندادم نقشه بعدیام چیه.»
«بهم نشون ندادی.»
من ذهن هان سویونگ رو دیده بودم. دنیایی که رویایش رو میدیددادی دیده بودم و اطلاعاتی که نشون داده بود رو خونده بودم. مسلماًبزرگ تقریباً همهچیز بینقص بود. اما، یک چیز حیاتی تو اون دنیا کم بود.
«هیچ اثریدوکجا از ■■شرکت تو داستانت نبود.»
پایان تمام سناریوها، ■■. اما همهاژدهای به ■■ نمیرسیدن. بعضی داستانها حتی بدونمسیری اینکه به ■■ نزدیک بشن، تموم میشدن.
صدای رعد و برق از آسمانِ غربی به گوش رسید. باران از ابرهای تیرهآزادکننده شروع به باریدن کرد. صدای فریاد کسانی که در دوردست بودن و صدای واقعیسولهوا صورتهای فلکیِ درگیر در نبرد به گوش میرسید. لی هیونسونگ، لی سولهوا و لی جیهه.
همهشون مستأصل بودن. همهچیز به خاطر زنده موندن بود.ممنون اینکه زنده بمونن و به سناریوی بعدی برن. اینلبخند هان سویونگ بود که اونا رو به اینجا آورده بود.
«این هموندوکجا پایانیه کهشرکت بهش رسیدی؟»
هان سویونگ حالا داشت سعی میکرداژدهای داستانشون رو تموم کنه. «درسته. اینحال همون پایانِ دنیاییه که بهش فکر میکردم.»
«اگه قرار بود اینطوری تموم بشه،بیاریم پس چرا همه رو نجات دادی؟اگر چرا به همچین روند بینقصی چسبیدی؟»
هان سویونگ جوابی نداد.
«تو بهشون خیانت کردی.»
اگه نقشه هان سویونگ موفق میشد، هیچکدومشونآخرالزمان هرگز به پایان نمیرسیدن. همهشون تو ابدیتِمیخواستم این سناریوی نود و پنجم به خواب میرفتن.
هان سویونگ با چشمهایی بیاحساس به چهار شمشیری که دورش شناور بودن خیره شد. «پایاناژدهای دنیا لزوماً به ■■ ختم نمیشه. اینطوری زمین امنتر میشه. نه یو جونگهیوک و نهکردن بقیه صورتهای فلکی، هیچکدوم نمیفهمن چطور باید مهر و مومِ تقویتشدهی اژدهای آخرالزمان رو باز کنن.»
«این یه فریبه.»
«بعضیها بهش میگن رستگاری.»
«پس همراهانیمیشد که تا الانآزادکننده بهت اعتماد کردن...»
«در هر صورت،داستان این دنیایی نیستبیاریم که من ساخته باشم.»
به طرز غمانگیزی، میتونستم ذهن هان سویونگگفت رو درک کنم. منم میخواستم به دنیایچیزی اصلی برگردم، چون این دنیا، دنیای من نبود.
«این بهای همون پیمان دنیای بیرونیه که بستی؟نیستم در ازای کشتن یو جونگهیوک، قدرت این روداستان به دست میاری که دنیای خودت رو بسازی؟»
هاله قدرتمندی از بدن هانآزادکننده سویونگ شروع به فوران کرد. دیگهبیاورم قصد نداشت وقت رو تلف کنه.
«شمشیر رو بده به من، کیمبیاریم دوکجا. این بهترین راه برای همهست.اگر یو جونگهیوک هم همین رو میخواست.»
نویسنده کپیکاری که میخواست از اثر اصلی فراتر بره، احتمالاً ایننجاتم رو میدونست. برای فراتر رفتن از اثر اصلی، باید ازش خارج میشدی.مودب و تا زمانی که او یک کپیکار بود، این کار غیرممکن بود.
خندیدم. «مندوکجا قصد ندارم یومیکنه جونگهیوک رو بکشم.»
«چی داری میگی؟اگر میخوای بیخیال پیماناژدهای دنیای بیرونی بشی؟»
«البته که نه.»
به محض اینکهیوسونگ حرفم تموم شد،مودبانه هان سویونگ حرکت کرد.
فریاد زدم: «یو جونگهیوک، جلوش رو بگیر!» و یو جونگهیوکمتاسفم قدمی به جلو برداشت تا جلوی شمشیرهای هان سویونگ رواحساس بگیره. آروندایت درخشان رو کنار گذاشتم و شمشیر دیگهای بیرون کشیدم.
اون «شمشیر سر بریدن شیطانی چهار یین» بود. آیتمی که ارتباطبیاورم بین یک صورت فلکی و تجسد رو قطع میکرد. همونطور کهعرق به یو جونگهیوک خیره شده بودم، تمام تمرکزم رو روی شمشیر گذاشتم.
[یادگار ستارهای «شمشیر سرغولپیکر بریدن شیطانی چهار یین» درنمیکردم حال آزادسازی قدرت خود است!]
وقتی هان سویونگ انرژیِ نهفتهانداخت تو شمشیر رو حس کرد،دفعه چشمهاش گشاد شد. «نگو که میخوای...»
مرگ تو جریان ستارهایشرکت معانی مختلفی داشت. براینیستم مثال، سرنوشت گذشتهی من.
«بیفایدهست کیم دوکجا! اون روش...!»
اون زمان، من به عنوان «تجسد کیماحساس دوکجا» مردم، اما «صورت فلکی کیم دوکجا»آزادکننده زنده موند. پس در مورد یو جونگهیوک چی؟
«گابریل، جوفیل! لطفاً کمکم کنید!»
[صورت فلکی «سنجاقسناریو سوسن دلو» بهواجد شما نگاه میکند.]
[صورت فلکی «فرماندهاگر کیهان سرخ» بهاژدهای شما نگاه میکند.]
صدای فریاد هان سویونگ رو میشنیدم اما بهش گوش نمیدادم. تمام حواسم روی یک نخاژدهای سیاه رنگ که بالای سر یو جونگهیوک بالا رفته بود، متمرکز شده بود. این همونکردن ارتباط یو جونگهیوک بود که میتونستم با استفاده از «شمشیر سر بریدن شیطانی چهار یین» ببینمش.
هیچکس تو «راههای بقا» تا حالا این روش رو امتحان نکردهنجاتم بود. اما، اگه موفق میشدم... اگه میتونستم این ارتباط رو حتیمهربان برای یه لحظه قطع کنم، شاید میتونستم یو جونگهیوک رو نجات بدم.
«یو جونگهیوک، هوشیار بمون!»
حالا یو جونگهیوک به اندازه کافی داستان داشت تا بتونه به یک صورت فلکی تبدیلغولپیکری بشه. اگه این ارتباط به طور موقت قطع میشد و یه داستان جدید از اینبربیایم سناریو به دست میآورد... ممکن بود به عنوان «صورت فلکی یو جونگهیوک» دوباره متولد بشه.
این یعنی او به عنوان یک «تجسد» میمرد. اینطوری، یو جونگهیوک حتی در صورت مرگ هم ممکناینجا بود بازگشت نکنه. شاید میتونستم بدون نیاز به مهر و موم کردنش، به دور سوم برگردم. قدرتاسترس یک پادشاه شیاطین و قدرت فرشتگان مقرب تو «شمشیر سر بریدن شیطانی چهار یین» دمیده شده بود.
حریفم حامیِ یو جونگهیوک بود، کسی کهگفت هویتش ناشناخته بود. برای قطع کردن اینچیزی ارتباط، به همین مقدار قدرت نیاز داشتم.
«شمشیر سر بریدن شیطانی چهار یین» رو تابنیستم دادم. بعد دوباره این کار رو کردم. یک بارغولپیکر دیگه. دوباره و دوباره، پشت سر هم ضربه زدم.
امواج شوکِ عظیمی که از این ارتباط ساطع میشد،عنوان صورتهای فلکی و تجسدهای اطراف رو به عقب روند. هانسولهوا سویونگ نمیتونست به راحتی از میان این طوفان نزدیک بشه.
چند بار بهش ضربه زدم؟ بالاخره، صدایی شنیدم. صدای دوعالی نیم شدنِ «شمشیر سر بریدن شیطانی چهار یین» بود. به ارتباطحال یو جونگهیوک نگاه کردم که حتی یه خراش هم برنداشته بود.
[صورت فلکی «سنجاقیوسونگ سوسن دلو» ترسمودبانه ناشناختهای را احساس میکند.]
[صورت فلکیدوکجا «فرمانده کیهان سرخ»میکنه متحیر شده است.]
تو این لحظه، حس کردم کیهان پهناوری دارهاینجا بهم خیره میشه. نه میتونستم منشأ اون رودور تصور کنم و نه عظمتش رو درک کنم.
[حامی تجسدمیتونیم «یو جونگهیوک» بهدست شما نگاه میکند.]