چپتر 510: اپیزود ۹۸ - آیا از تمام چیزهایی که قرار بود محافظت کنی، محافظت کردهای؟ (۲)
0ابروهای پادشاه دوکبی لرزید.ادامه افسانههای نوبت بازگشت ۹۹۹ام حالاکند پیش رویش نمایان شده بودند.
افسانههای دور انداخته شده توسط <جریان ستارهای> یکیکشوند یکی شروع به روایت داستانهایشان کرده بودند. آنها داشتندمثل یو جونگهیوک را از اعماق «افسردگی بازگشت» بیدار میکردند.
سپس «پادشاه دوکبی» عمیقاً اخم کرد. [چراآمده اینجایید؟ مگه با من معامله نکردید؟ شماهمان هیچ بهانهای برای کمک به اون ندارید.]
جملاتی درمیگشتید بالای [دیوارمقصریه نهایی] شناور شدند.
⸢میدونی، ما با پادشاه دوکبی معامله کردیم. اگهتهدید این خط جهانی رو نابود کنیم، ما رو برمیگردونه.بدبختی اون با حامی تو، «باستانیترین رویا»، تماس میگیره و...⸥
اینها کلماتدنبالش لی جیهه ازمقصریه نوبت ۹۹۹ام بود.
«پادشاه دوکبی» یک بار دیگر به حرف آمد. [این من بودم که همهتون رو به این دنیادهان احضار کردم. آیا میخواید دوباره از این خط جهانی بیرون انداخته بشید؟ ازتون میپرسم، آیا میخواید طعمگندکاریها درد ابدی رو در حالی که در شکاف وحشتناک بین ابعاد بدون هیچ پایانی سرگردان هستید، بچشید؟]
حرفهایش طوری ادامهدقیقاً یافت که انگار میخواستکشوند آنها را تهدید کند.
[این «یو جونگهیوک» همون دشمنیه که دنبالش میگشتید. اونکند دقیقاً همون مقصریه که خط جهانی شما رو نابودکشوند کرد، همونی که افسانههای شما رو به بدبختی کشوند.]
ردی از آشفتگیمیگشتید در چهره «خدایانهمونی بیرونی» دیده میشد.
حق با «پادشاه دوکبی» بود؛ درست مثل یو جونگهیوک،دنیایی آنها هم تا اینجا آمده بودند تا حسابشان راباز با دنیایی که قبلاً در آن زندگی میکردند تسویه کنند.
در همانمیگشتید لحظه، کسیمقصریه دهان باز کرد.
[[داری چه چرتوپرتهایی بلغور میکنی؟ این تو بودی، عوضی، که ما رودنبالش انداختی تو این بازی لعنتی، مگه نه؟ اگه از همون اول سناریوهادیده شروع نمیشد، اصلاً الان اینجا وایستاده بودم تا این گندکاریها رو بکنم؟]]
«شهریار مغاک بزرگ»، کیم ناموون از نوبت ۹۹۹ام، با لحنیآشفتگی اوباشگونه صحبت کرد. انگار که از قبل تصمیمش را گرفتهحسابشان بود، قدرتِ واقعاً باورنکردنیِ آشوب از تمام بدنش رها میشد.
[افسانه بزرگ، «طرحمیشد متوهمانه»، داستانسرایی خوداینجا را آغاز کرده است!]
[[که-اوه، خیلیمیگشتید وقت میشه کههمونی با هم نجنگیدیم.]]
کیم ناموون در حالیادامه که باندهای دستانش راتهدید باز میکرد، قهقهه زد.
او هیولایی بود که حتی از حامی خودش، «اژدهای شعله سیاه اعماق» هم پیشی گرفتهمیشد بود. دست ابسیدین سیاه و قیرگونش، که لبریز از هالهای غلیظتر و شیطانیتر از هرباز چیزی بود که هان سویونگ میتوانست تولید کند، شروع به مکیدن شبِ <جریان ستارهای> کرد.
[افسانه بزرگ، «قلبمیشد مهرومومکننده اندوه»، داستانسرایی خودآمده را آغاز کرده است!]
درست پشت سر او، مرد دیگری نیزکشوند هیکل عظیمش را بالا کشید. او لیمیشد هیونسونگ از نوبت ۹۹۹ام، «پادشاه قلب نقرهفام» بود.
زره کامل شدهیطوری «فلز افسانهای» تمام بدنشمیخواست را در بر گرفت.
[[پادشاه دوکبی، من ازدقیقاً اون معامله مستثنی هستمکشوند چون هیچوقت باهاش موافقت نکردم.]]
نفر بعدی، «ارباب جزیره غرقشده»، لیاینجا جیهه از نوبت ۹۹۹ام، ناو جنگیتسویه غولپیکرش را در هوا احضار کرد.
[افسانه بزرگ، «سرگرداندقیقاً افق ابدی»، داستانسرایی خودکشوند را آغاز کرده است.]
فضای اقیانوس پهناورطوری از شمشیر دوانگار اژدهای او حس میشد.
[[......]]
او بدون هیچ حرفی شمشیرش را از غلافحسابشان بیرون کشید و از سمت راست یو جونگهیوککسی محافظت کرد. با این کار، تصمیم پادشاهان روشن شد.
[مهارت انحصاری، «دیدگاهدقیقاً خواننده دانای کل»،بدبختی به اجبار فعال میشود!]
افکار و عزمطوری آنها به طور کاملمیخواست به من منتقل میشد.
همه آنها از «توطئهگر پنهانکار» متنفر بودند.بدبختی با این حال، این نفرت از اشتیاق ریشهداریمیشد نشأت میگرفت که همه آنها در دل داشتند.
⸢در هیچکدام از جهانهای بیرون،مثل هیچکس به اندازه آنها برایقبلاً «یو جونگهیوک» ارزش قائل نبود.⸥
همه اینها به لطف یو جونگهیوک بود که آنها توانستندچهره تا اینجا برسند. برای اطمینان از اینکه آنها به اینجادنیایی میرسند، یو جونگهیوک نوبت ۹۹۹ام همه چیزش را فدا کرد.
بازویش قطع شد، پاهایش از هم دریده شد،تهدید هر دو چشمش را از دست داد وهمونی در نهایت، حتی جانش را هم فدا کرد.
⸢این یو جونگهیوک بوددقیقاً که آنها را نجاتکشوند داد، و آنها را کشت.⸥
آنها فقط برای یو جونگهیوکمثل زندگی میکردند؛ چطور آدمهایی مثل آنهازندگی میتوانستند هرگز او را فراموش کنند؟
خشمی که باید درون جزیره در حال غرق شدن به زنجیر کشیده میشد،دیده اندوهی که تنها پس از تبدیل کردن قلبت به فولاد قابل تحمل بود؛لحظه دردی که تنها با پرتاب کردن خودت به درون مغاک میشد فراموشش کرد.
[افسانه بزرگ، «شعلهطوری ابدیت»، داستانسرایی خودانگار را آغاز کرده است!]
و دردی که تنها با سوزاندن خود تسکین مییافت. آنها بارهاچهره و بارها نواری را که هر لحظه در خطر پاره شدنقبلاً بود به هم وصل کردند و سرانجام به صفحات پایانی داستان رسیدند.
[[برو کنار، پادشاه دوکبی. ما فقط یه چیز میخوایم.]] اوریل اززندگی نوبت ۹۹۹ام، «شعله زنده»، به حرف آمد. [[و اون اینه کهمیکنی شاهد «پایانی» باشیم که نتونستیم تو خط جهانی خودمون تأییدش کنیم.]]
با پایانمیگشتید حرفهایش، [شعلههای حریق]همونی به حرکت درآمدند.
کوا-کواکواکواکوا!
[شعله جهنم] که جنگل نگای را کاملاً ویران کرده بود، حالاچهره داشت فضای داخلی دیوار را میسوزاند. تقریباً در همان زمان، دستقبلاً راست کیم ناموون از نوبت ۹۹۹ام به ران پادشاه دوکبی خنجر زد.
[[هاهاها! برای تنوعمیشد هم که شده بیایدآمده یه دوکبی رو بکشیم!]]
نشان لبریز از جنون کیم ناموون زمانکشوند و فضا را شکافت، افسانهها را نابودمیشد کرد و هیکل پادشاه دوکبی را هدف گرفت.
این دو در طول حملات و دفاعهایشان دقیقاً به یک اندازه افسانه تبادل کردند؛ سلاحهایی کههمونی از توهم خلق شده بودند از بازوی راست کیم ناموون بیرون زدند، در حالی که یادگارهای ستارهایزندگی احضار شده توسط «پادشاه دوکبی» از چندین نقطه دیوار ظاهر شدند و سلاحهای او را مسدود کردند.
تسو-چوچوچوت!
[دیوار نهایی] مکانی بود که افسانه پادشاه دوکبی میتوانست بالاترین سطحزندگی از قدرت را به نمایش بگذارد. با توجه به شرایط اینمیکنی صحنه، روند نبرد خیلی زود به ضرر کیم ناموون پیش رفت.
⸢آه، نیزهای که اقیانوسهامقصریه را میشکافد و مرزهایردی دریاها را ترسیم میکند.⸥
⸢آه، تیریحرفهایش که چشم خورشیدیافت را سرنگون کرد.⸥
جملاتی که از چندین نقطهمقصریه روی دیوار نشت میکردند، خیلیآشفتگی زود به واقعیت تبدیل شدند.
شو-شوشوشوک!
یادگارهای ستارهای با اشاره پادشاه دوکبی هماهنگ شدند و به پرواز درآمدند، و تمام هیکل «شهریارمثل مغاک بزرگ» را سوراخسوراخ کردند؛ نیزهای در ران او فرو رفت، در حالی که تیر بازویش رامیکنی سوراخ کرد. با این حال، حتی زمانی که افسانه قیرگون از او میچکید، کیم ناموون پوزخند میزد.
[[برو! تکوان هیونسونگ!]]
همراه با فریاد کیم ناموون،مقصریه هیکلی که پشت سر اوآشفتگی موضع گرفته بود بلند شد.
کوا-دودودودو...
او لی هیونسونگ از نوبت ۹۹۹ام بود. بازوهای قدرتمند و تنومندش محکم دور پادشاه دوکبیدرست حلقه زدند، سپس فولاد آبدیده که فضا را اشغال میکرد از تمام بدنش بیرون زد.داری همزمان با انفجار جرقههای قدرتمند، فولاد دستها و پاهای پادشاه دوکبی را محکم قفل کرد.
[[جیههیا!]]
با پایان اشارهی لی هیونسونگمقصریه از نوبت ۹۹۹ام، «ارباب جزیرهآشفتگی غرقشده» حرکت خود را آغاز کرد.
[[توپ رو پر کنید.]]
یک ناو جنگی عظیم که در آسمان شب شناور بود، از میان شکاف دیوار که در اثر برخورد با کشتی ایجاد شده بود، دیده میشد.همان همراه با گردابی قدرتمند که به دور خود میچرخید، چیزی در جلوی کشتی در حال بارگذاری بود. مقامی که از آنجا ساطع میشد، برای منفجرکیم کردن کامل یک سیاره بیش از حد کافی بود. با نگاهی دقیقتر، مشخص شد چیزی که در توپ غولپیکر بارگذاری شده بود، یک گلوله نبود.
[[شلیک!!]]
و در حالی که صدای انفجار عظیمی به گوش میرسید، یکچهره ستاره دنبالهدار از کشتی شلیک شد. آن «شعله زنده» بود کهقبلاً مانند ستارهای با دمی کورکننده و درخشان در پشت سرش فرود میآمد.
او با میل خودش تبدیل به یک گلوله شده بود و حالا، مستقیماً به سمت «پادشاه دوکبی» پروازباز میکرد. اوریل نوبت ۹۹۹ام با سرعتی شوکهکننده به جلو شلیک شد و هر چیزی را که سر راهش قرارمغاک میگرفت ذوب میکرد. افسانه نوبت ۹۹۹ام که در نوک شمشیرش متمرکز شده بود، به شدت شروع به سوختن کرد.
[[فقط پادشاه فاتحدقیقاً نیست که قبلاًبدبختی تو رو کشته.]]
⸢این روشی بود کهادامه شخصیتهای نوبت ۹۹۹ام برایتهدید پاکسازی صفحات نهایی استفاده کردند.⸥
خورشید درخشان نمای بیرونی دیوار را در هم شکست وآشفتگی به جلو پیش رفت. افسانههایی که به دیوار نهایی چسبیدهحسابشان بودند، از آن گرمای باورنکردنی از درد به خود میپیچیدند.
این حملهای بود کهدرست هیچکس در این خط جهانیدنیایی نمیتوانست در برابرش دفاع کند.
⸢با این حال، «پادشاه دوکبی»همونی دقیقاً همین کار را درچهره برابر چنین حملهای انجام میداد.⸥
غییییییییژ-!!
چشمان پادشاه دوکبیمیگشتید در زیر گرمایهمونی جهنمی به شدت درخشیدند.
آه، آااااااه!
نشانهای بیشماری که روی بدنش حک شده بودند، جیغ کشیدند.چهره آنها متنهایی بودند که ظاهراً از [دیوار نهایی] گرفته شده بودند.قبلاً افسانههای بزرگ شروع به هدایت تعالی خود به سمت آنها کردند.
حتی افسانههایی کهطوری در اختیار من بودندمیخواست نیز داشتند بیقرار میشدند.
⸢لقب «پادشاهدنبالش داستانها» فقطدقیقاً برای نمایش نبود.⸥
«پادشاه داستانها» که در قله <جریان ستارهای>آمده قرار داشت. چهرهاش در آنِ واحد نجیب،همان شیطانی، زیبا و غمگین به نظر میرسید.
⸢روزی روزگاریمیگشتید او هممقصریه یک انسان بود.⸥
سلاحهایی که از [دیوارادامه نهایی] سرازیر میشدند باتهدید [شعلههای حریق] برخورد کردند، و...
⸢او یک شیطان بود.⸥
افسانه خاکستریرنگی که از شاخ پادشاهاینجا دوکبی نشت میکرد، حرکت اوریلِ درتسویه حال نزدیک شدن را متوقف کرد.
⸢او یک منجی بود، و...⸥
نور الهی که ازادامه بالهای سفید ساطع میشد، استقامتکند پادشاه دوکبی را بازیابی کرد.
⸢و در نهایت،میگشتید موجودی که تبدیلهمونی به یک دوکبی شد.⸥
افسانههای بیپایان شروع به احاطه کردناینجا او کردند. انگار که این جهانتسویه نمیتوانست در این مکان به پایان برسد.
⸢این مکان نوبت ۹۹۹ام نبود.⸥
حس کردم که شخصیتهایادامه نوبت ۹۹۹ام حالا نگاههایشانتهدید را به سمت من برگرداندهاند.
⸢حالا، حرکتت را بکن.⸥
⸢تو باید کسیمیشد باشی که کاراینجا را تمام میکند.⸥
⸢قولت بهمیگشتید ما را کههمونی فراموش نکردی، نه؟⸥
متأسفانه، نمیتوانستم تکان بخورم.
[افسانه بزرگ، «نگهبان جهان»، داستانسرایی خود را آغاز کرده است!]
[افسانه بزرگ، «نگهبان جهان»، اکنون به نگهبان بعدی نگاه میکند!]
چون افسانه پادشاهمیگشتید دوکبی هم داشت مستقیماًبدبختی به من نگاه میکرد.
[....کیم دوکجا!!] پادشاه دوکبی به سمت من فریاد زد. [برخلاف سرنوشت از پیش تعیینشدهات عمل نکن. تودهان بیشتر از هر کسی در این دنیا افسانهها را دوست داری. من هم مثل تو بودم. منگندکاریها احساساتی که نسبت به این جهان داری را بهتر از هر کسی در این کیهان درک میکنم!]
افسانهای که ازدقیقاً بدنش امتداد مییافت، بهکشوند سمت من کشیده شد.
هان سویونگ که کنارم بود گوشهایمانگار را گرفت و با عصبانیت غرید: «بهشمیگشتید گوش نده. حتی ارزش شنیدن هم نداره.»
جونگ هیوون و لی هیونسونگ مقابلم ایستادند، در حالی که یوچهره سانگا، شین یوسونگ و لی گیلیونگ برای محافظت از من دورمقبلاً حلقه زدند. و از پشتم، زوزه شمشیر لی جیهه طنینانداز شد.
[تمام ستارگان در سحابی <کمپانی کیم دوکجا> به درخشانی میدرخشند!]
با این حال، چیزهایی وجود داشتند که هر چه بیشترهمون سعی میکردی پنهانشان کنی، بیشتر نمایان میشدند. کلماتی بودند کهآشفتگی هر چه بیشتر سعی میکردی روی آنها را بپوشانی، واضحتر میشدند.
[مهارت اختصاصی، «دیدگاه خواننده دانای کل»، در حال خارج شدن از کنترل است!]
⸢[اژدهای شعله سیاه! اژدهایمقصریه شعله سیاه! لعنتی، چشمهاتردی رو باز کن دیگه!!]⸥
⸢[کیم یوشین!حرفهایش بیدار شو!ادامه هوانگسانبولِ ما هنوز.....]⸥
⸢[حکیم بزرگ!]⸥
اینها افسانههایی بودندمیشد که روی [دیواراینجا نهایی] جریان داشتند.
صورتهای فلکی در میدان نبردی که حتی از نبرد ما هم وحشیانهتر بود، در حال فروپاشی بودند. افسانهها بیوقفه از بدنقبلاً حکیم بزرگ که حالا مثل یک تکه پارچه پارهپاره شده بود، به بیرون نشت میکردند. انگار که هر دو چشمش رااصلاً از دست داده باشد، «چشمان آتشین با نگاه طلایی» او که زمانی کورکننده بودند، در حال حاضر هیچ نوری ساطع نمیکردند.
⸢[....نمیتونم کوچکترینمونحرفهایش رو خیلیادامه خوب ببینم.]⸥
اوریل تکیهگاهش شده بود. فرشته مقرب کهبدبختی هر دو بالش کنده شده بود، دست اومیشد را گرفت و منظره شب را نوازش کرد.
⸢[اون زندهست.دیده اونجاست، هنوزدرست داره میدرخشه.]⸥
صورتهای فلکی که تا الان بابدبختی سرسختی زنده مانده بودند، از میان آسماندیده شب پرآشوب به سمت آنها هجوم بردند.
سپس صحنه تغییر کرد و پرسفونه را نشان داد کههمون هادسِ به زمین افتاده را در آغوش گرفته بود. اوآشفتگی سعی میکرد چیزی بگوید، اما پرسفونه فقط سرش را تکان داد.
⸢[نگران نباش، شب باستانی من.]⸥
خورشید <المپ> درمیشد بالای سرش دراینجا حال غروب کردن بود.
تمام این پایانها تبدیل به جملاتی فلاکتبار شدند وآشفتگی به بالای دیوار هجوم بردند. این جملات فقط وآمده فقط با هدف پایان دادن به آنها نوشته میشدند.
[نمیخواهی نجاتشان دهی؟]
حس کردم تهوعمیگشتید از عمیقترین بخشهمونی بدنم بالا میآید.
«پادشاه دوکبی» فریاد زد. [تویِ فعلیاینجا نمیتونی نجاتشون بدی. کسی که عاشق داستانه،کنند هرگز نمیتونه همون داستان رو تغییر بده.]
نمیتوانی تغییرشمیگشتید دهی، چونمقصریه عاشقش بودی.
[فقط کسی که بر داستان غلبه میکنه،میخواست کسی که ماهیت پیشپاافتاده همهچیز رو درکدقیقاً میکنه، میتونه از سرکوب احتمال فرار کنه.]
طوفان پیامدهای اطراف با همراهی صدای «ککا-گاگاگاگ!» حتی وحشیانهترردی میشد. قدرت افسانههایی که از «پادشاه دوکبی» سرازیر میشد،اینجا به تدریج بر قدرت ترکیبی شخصیتهای نوبت ۹۹۹ام غلبه میکرد.
پادشاه دوکبی فلز افسانه لیمثل هیونسونگ را پاره کرد و دستشزندگی را به سمت من دراز کرد.
[«افسانه یگانه»ای که گردآوری کردهای، برای به ارث بردن جایگاه <جریان ستارهای> بیشدیده از حد کافی است. دستم را بگیر. چیزی که تو میخواهی همان چیزیلحظه است که من میخواهم. من نمیخواهم پاک شدن داستانهای آن ستارگان را ببینم.]
صدایش حتی درمانده به نظر میرسید.انگار نور چشمانش و افسانهاش همگی بهدنبالش عنوان دلیلی بر صداقتش عمل میکردند.
افسانه <جریان ستارهای>میگشتید به درخشانی ازهمونی پیکر او ساطع میشد.
⸢داستانی که او برای مدتیمثل طولانی میخواند، در نهایت بهقبلاً بخشی از وجودش تبدیل شده بود.⸥
او حالامیگشتید خودِ <جریانمقصریه ستارهای> بود.
او واقعاًحرفهایش نمیخواست این داستانیافت به پایان برسد.
[به این داستان.... ادامه بده. تبدیل به قهرمان یک خط جهانی جدید شو، و درمیشد کنار افسانهای که خلق کردهای، ضیافت «باستانیترین رویا» را ادامه بده. تو موجودی هستی کهباز صرفاً برای همین هدف متولد شدهای. تو فقط برای همین هدف تونستی تا اینجا پیش بیای!]
در حالی که به آن کلمات گوشآمده میدادم، شروع به یادآوری تمام لحظات خوششانسیای کردملحظه که تا به حال برایم اتفاق افتاده بود.
[<جریان ستارهای> به شما نگاه میکند.]
چرا احتمال <جریانمیگشتید ستارهای> نسبت بههمونی من اینقدر سخاوتمند بود؟
افسانه پادشاه دوکبی داشت دلیلمثل آن را به من میگفت. نورهازندگی همچنان در برابر چشمانم منفجر میشدند.
[چیزی رو که واقعاً میخوایهمونی فراموش نکن. تو «آخرین آیه»چهره نیستی. نه، تو «ابدیت» هستی!]
افسانههای صورتهای فلکیطوری در پشت سرانگار پادشاه دوکبی جریان یافتند.
او حق داشت.میگشتید من نمیخواستم آنهمونی داستانها به پایان برسند.
⸢حکیم بزرگ، همتای آسمان، ستاره در حالآمده سقوط را تماشا کرد و مرگِ درهمان حال نزدیک شدنِ خودش را حس کرد.⸥
به آرامی سرم را چرخاندم و یو جونگهیوک راآشفتگی دیدم که حالا تقریباً از «افسردگی بازگشت» رها شدهآمده بود. چشمانِ ظاهراً خالیاش روی من قفل شده بودند.
⸢با این حال،طوری داستانهایی وجود داشتند کهمیخواست باید به پایان میرسیدند.⸥
<اپیزود ۹۸ - آیا ازمقصریه تمام چیزهایی که قرار بودآشفتگی محافظت کنی، محافظت کردهای؟ (۲)> پایان.