چپتر 210: اپیزود ۳۹ – دیوار ناشناس (۶)
0[شخصیت «جانگ هایونگ»برابر بهعنوان یک «مبارز»کند بیدار شده است!]
درست همانطور که یک محافظ مهارت «حفاظت» را داشت، یک مبارز هم مهارت «تبدیل مبارز» را داشت. مهارتی بود که تمام ترسهایشاندیگران را ذوب میکرد و به قدرت تبدیل میکرد. به لطف این مهارت، کسی که برای مدت طولانی مورد استثمار قرار گرفته بود،جایگاه میتوانست قدرت بسیار بیشتری به دست بیاورد. از این نظر، جانگ هایونگ حتی بدون دیوار ناشناس هم کاندیدای خوبی برای مبارز بودن بود.
«هااااااپ!»
مشکل این بود که بیش از حد هیجانزده شده بود. صدای شکافتن آسمان بهصاحبش گوش رسید. مبارز جایگاهی بود که میتوانست بیشترین قدرت ممکن را در برابر یکمحافظت جلاد اعمال کند. شاید جانگ هایونگ در این لحظه احساس میکرد یک صورت فلکی است.
با تاخیر صدایم را بالا بردم:کند «مسخرهبازی درنیار احمق!» اما جانگ هایونگتاخیر از قبل از دسترسم خارج شده بود.
مشکل جانگ هایونگ همین بود. در واقع، منرسیدن از استعداد جانگ هایونگ نمیترسیدم. ترسم از اینببرد بود که به خاطر استعدادش از کنترل خارج بشه.
「 کیم دوکجا با خودش فکرصاحبش کرد: جانگ هایونگ بی استعداد نیست.بهسختی بلکه، استعدادش بیش از حده. 」
تنها همهفنحریفِ راههای بقا، جانگ هایونگ. دیوارساعت ناشناسِ جانگ هایونگ تنها از طریق مهارتهای بهدستآمدهخطرناک از تراکنشهای دیوار، رشد فوقالعادهای را تضمین میکرد.
البته، رسیدن به قلمرو تعالی غیرممکن بود، اما جانگ هایونگ میتوانست سطح مهارتش رابالا سریعتر از هر کس دیگری بالا ببرد. استعدادی بود که میتوانست تنها در عرضخاطر چند ساعت از تمرینات دیگران پیشی بگیرد. چنین استعدادی ناگزیر صاحبش را خطرناک میکرد.
[تـ ـوبهدستآمده دیـ ـگه کـفوقالعادهای ـی هسـ ـتی...]
بهسختی توانستم به جانگ هایونگ که از قبل با یکهسـ جلاد درگیر شده بود، برسم. جرقههای یک مبارز دور جانگمحافظت هایونگ پیچیدند و از او در برابر داس جلاد محافظت کردند.
[«نشان» برایدیگری این جایگاهاستعدادی در دسترس نیست.]
احتمالاً جلاد دربرابر حال حاضر چنینکند پیامی دریافت میکرد.
[ایـ ـن...بهدستآمده نـ ـکنهرشد تـ ـو...؟]
با این حال، برای فهمیدن خیلی دیر شدهدیـ بود. جانگ هایونگ بر داس جلاد غلبه کردجرقههای و با یک حرکت ماهرانه گردنش را گرفت.
[کـ ـهوک...!]
برای یک مبارز غیرممکن بود که اینقدرشاید قدرت رزمی نشان دهد. در بهترین حالت، آنهابردم معمولاً یک سطح قدرت بالاتر از جلاد بودند.
حالا جانگ هایونگ کاملاً جلاد را درالبته هم میکوبید. این فقط به این دلیلسریعتر ممکن بود که او جانگ هایونگ بود.
جلادِ گرفتارشده مثل یک موش صحرایی وحشی دستوپا میزد، اما نمیتوانستـتی در برابر چنگالِ جانگ هایونگ که آرامآرام تنگتر میشد، مقاومت کند.نشان صدای شکستن استخوانها به گوش رسید و بدن جلاد آویزان شد.
سپس لبهی لباسهای جلاد شروع به پراکندهساعت شدن کرد. این پایان پوچی برای موجوداتی بودخطرناک که دههها بر شبِ مجتمع صنعتی مسلط بودند.
[یک جلادممکن توسط یک مبارزاعمال کشته شده است.]
[تعداد جلادهای باقیمانده فعلی: ۶]
شهروندانی که توسط جلادها زخمی شده بودند، به این سمت نگاه میکردند.بهسختی آتش جانگ هایونگ شب را روشن کرد. شبیه یک خورشید درخشان بود.دسترس با این حال، جانگ هایونگ خورشید نبود و در حال حاضر شب بود.
«ی-یک جلاددیگری کشته شد! یکعرض جلاد کشته شد!»
«امکان نداره! الان که شبه!»
«یک مبارز ظاهر شده!»
پس از پایان کارِ جلاد، مردمی که در خانههاـگه پنهان شده بودند، سرشان را بیرون آوردند. آنها کسانیپیچیدند بودند که مدتها در سایهی شب زندگی کرده بودند.
[شهروندان تحتتأثیردیگری حرارت انقلاباستعدادی قرار گرفتهاند.]
آنها یکییکی از خانههایشان بیرون میآمدند.کند طوری به جانگ هایونگ خیره شدهتاخیر بودند که انگار او رهبرشان بود.
[شخصیت «جانگ هایونگ»تراکنشهای به دلیل «تبدیلتضمین مبارز» خشکش زده است.]
...این عوضی فکر میکردچنین یک انقلابی است. بهآرامیدیـ به پشت جانگ هایونگ زدم.
«آه...!»
چشمان متمایل به قرمزِ جانگ هایونگ بهآرامی به حالت عادی برگشت.فلکی جانگ هایونگ با تاخیر متوجه درد شد و درحالیکه پشت سرش راهمین گرفته بود، به من چشمغره رفت: «درد داشت! چرا اینقدر محکم زدی؟»
«حواست رو جمع کن.رشد اگه مثل احمقها رفتاررسیدن کنی، به دردسر میافتی.»
「 «این جمعیت است که باید به هیجان بیاید. اگر کسی کهبهسختی رهبری میکند تحتتأثیر این حرارت قرار بگیرد، انقلاب قادر به تحمل آتشدسترس نخواهد بود و قبل از اینکه درست شعلهور شود، خاموش میشود.» 」
اینها حرفهای یو جونگهیوک در بازگشت صد وتمرینات یازدهم بود. به زبان آوردن چنین دیالوگی برایمدیـ شرمآور بود، بنابراین آن را پیش خودم نگه داشتم.
جانگ هایونگ با نارضایتی نگاهماعمال کرد و لبولوچهاش را آویزان کرد:فلکی «بیشتر از ضربهی جلاد درد داشت.»
«پس درست زدمت.»
قدرت فعلی جانگ هایونگ محدود به سناریو بوددیـ و فقط در هنگام مقابله با جلادها کاربردجرقههای داشت. خطرناک بود که فریب چنین قدرتی را بخورد.
آیلین از دور فریاد زد:عرض «دو تا تو غربن! یکیپیشی تو جنوب! بقیه تو شمالن!»
واضح بودممکن که این اعداداعمال چه معنایی داشتند.
«بیا بریم.»
جانگ هایونگ سر تکان داد و در دلدیـ شب دویدیم. به جانگ هایونگ که دوباره جلوترجرقههای میرفت نگاه کردم و پیامی در ذهنم شنیدم.
[«دیوار چهارم» باببرد میل به خوردن، بهساعت «جانگ هایونگ» نگاه میکند.]
«عمراً. حتیممکن بهش فکرجلاد هم نکن.»
درست مثل مبارزه با نیروانا و خدای بیرونی، دیوارقلمرو چهارم طمعِ داستانِ جانگ هایونگ را کرده بود. احتمالاًعرض فقط جانگ هایونگ نبود، بلکه دیوار ناشناس هم بود.
[دیوار چهارم متأسف است.]
«فکر میکردم میخوای بااستعدادی اون دیوار دوست بشی.تمرینات نباید دوستت رو بخوری.»
「 کیم دوکجا کهجلاد میخواست با دیوار چهارملحظه دوست شود، گفت. 」
واقعاً یه بچهتخس بود.
«وااااااااه!»
صدای فریاد جمعیتیببرد که هجوم میآوردندچند به گوش میرسید.
«یک مبارزممکن ظاهر شده!جلاد طاقت بیارید!»
آنها درحالیکه سلاحهایشان را به سمت جلادهاالبته تاب میدادند، فریاد میکشیدند. شعلههای قدرت جادوییسریعتر در نقاط مختلف مجتمع صنعتی زبانه کشید.
مردم داشتند مقاومت میکردند. آنها در برابر حریفانیدیـ میجنگیدند که توان مقابله با آنها را نداشتند. اگردور یکی از آنها یک انقلابی بود، میتوانستم باورش کنم.
[یک جلاددیگری توسط یک مبارزعرض کشته شده است.]
[تعداد جلادهای باقیمانده فعلی: ۵]
جانگ هایونگ یک جلاد دیگر را از پا درآورد. حالا فقطغیرممکن پنج نفر باقی مانده بودند. وقتی تمام جلادها میمردند، دوک دیگردیگران نمیتوانست پنهان شود. از آن به بعد، انقلاب واقعی شروع میشد.
«همهشون رو بکشید!»
«وااااه!»
با شجاعت گرفتنِ شهروندان، سرعت جلادها بهتدریج کم شد.احساس در طول شب، هیچکس جز مبارز نمیتوانست به یک جلاداما آسیب برساند. بااینحال، چیزی که اهمیت داشت، جو حاکم بود.
[احـ ـمقانه اسـ ـت...]
جلادی که داسش را تاب میداد، مورد حملهی جانگ هایونگ قرار گرفت.بهسختی ازآنجاکه دو جلاد از قبل کشته شده بودند، این یکی مستقیماً بادسترس جانگ هایونگ روبهرو نشد. جلاد طوری فرار کرد که انگار ترسیده بود.
شهروندان فرار جلاد رااستعدادی تماشا کردند و فریادتمرینات زدند: «دارن فرار میکنن!»
جانگ هایونگ روی سقفهایجلاد کوتاه مجتمع صنعتی پا گذاشتاحساس و به دنبال جلاد دوید.
همهچیز بهآرامی پیش میرفت. با این روند،البته شب بهسلامت میگذشت. دوک مجبور میشد برایسریعتر کاهش تلفات جلادها، شب را لغو کند.
「 با اینبگیرد حال، کیم دوکجا تاخطرناک آخر هوشیار ماند. 」
«انقلابیهای» بیشماری در تاریخ دنیای شیاطین کشته شده بودند.دیگران تا زمانی که شب به پایان نمیرسید، انقلابی باید تاـتی آخر هوشیار میماند. حتی اگر من یک انقلابی قلابی بودم.
「 کیم دوکجا با خودش فکر کرد:شاید جاسوس، هان میونگاوه، توسط من دستگیر شد وبردم سه جلاد در طول روز کشته شدند. 」
توازن قدرت در حال فروپاشی بود و فضایرسیدن مجتمع صنعتی به سرعت تغییر میکرد. در این شرایط،استعدادی دوک نمیتوانست بدون هیچ نقشهای دوباره شب را بفرستد.
حداقل، نهپیشی دوک سیسویتزیچنین که من میشناختم...
همانطور که انتظار میرفت. حس کردم چیزی به سمت گردنم پرواز میکند وناگزیر بیاختیار به عقب خم شدم. چهار داس از روی سرم گذشتند و بهپیچیدند سقفها برخورد کردند. اگر یک ثانیه کندتر بودم، سرم از تنم جدا میشد.
...آنها پنهان شده بودند. به جز جلادی که جانگ هایونگ در تعقیبش بود، هر چهار جلادمسخرهبازی دیگر من را هدف گرفته بودند. اصلاً قابل مقایسه با روز اول نبود. از «نشانک» برای فعالدوکجا کردن «راه باد» استفاده کردم، اما برای جاخالی دادن از تمام حملاتِ در حال پرواز کافی نبود.
«محافظ!»
[شخصی در حال استفادهچنین از نیروی حیات خوددیـ برای محافظت از شماست.]
مارک که پنهان شده بود، از مهارت «محافظت» روی منپیشی استفاده کرد. حالا مارک فقط دو امتیاز دیگر داشت. بابهسختی وجود اعمال شدن اثر محافظت روی من، جلادها عقبنشینی نکردند.
「 کیم دوکجایبرابر احمق شروع بهکند فکر کردن کرد. 」
به نظر میرسیدتراکنشهای دارند وقتکشی میکنند.تضمین متوجه نقشه دوک شدم.
「 دوک میدانستبگیرد که یک مبارزصاحبش ظاهر خواهد شد. 」
...جانگ هایونگ در خطر بود. با استفاده از راه باد، باد را متراکمناگزیر کردم و انفجار قدرتمندی پشت سرم به وجود آوردم. مثل یک ستاره دنبالهدارپیچیدند به جلو شلیک شدم و جلادهای گیج و سردرگم از پشتم فریاد زدند:
[ایـ ست!]
قدرت محافظت و موج را قرض گرفتم تارسیدن دیوار جلادها را بشکنم. جانگ هایونگ به دنبالببرد یک جلاد رفته بود. احتمالاً، آنجا هم یک...
«آآآخ!»
جیغ گوشخراشی به گوش رسید و جانگ هایونگ را دیدم که در حالیناگزیر که خونریزی میکرد، به عقب پرتاب شد. لعنتی، به خاطر همین بود که زدمش.داس باد را کنترل کردم و بدن در حال سقوطش را گرفتم. «هی، حالت خوبه؟»
«هوک، کوک...»
داشت خون سرفه میکرد. جراحت کشندهای نبود، اما ادامه مبارزه برایش سختسطح میشد. میخواستم بدانم چه کسی مبارز شب را به این روز انداخته است،چنین اما همان موقع جلادی غولپیکر را دیدم که داشت به این سمت میآمد.
[انقـ لابی؟]
غیرممکن بود. یک جلاد هرگز نمیتوانستچند در طول شب در برابر یک مبارزناگزیر پیروز شود. با این حال این یکی...
یقه جلاد به آرامی محو شد و چهره یک شیطان نمایان گشت. حالا فهمیدم چهبردم اتفاقی افتاده بود. جانگ هایونگ با قدرت یک جلاد ضربه نخورده بود. قدرت این داستان اصلاًبشه قابل مقایسه با بارون و کنت شیطانی که در بدو ورودم به اینجا دیده بودم، نبود.
با دقت به او نگاه کردم و پرسیدم: «مغزت روتعالی به کار انداختی و از تکنیکی غیر از «اعدام» استفادهساعت کردی. تو دوک نیستی، پس باید یک مارکی باشی. درست میگم؟»
«من اولپیشی پرسیدم. توچنین انقلابی هستی؟»
«درسته. من انقلابیام.»
شیطان با صدای کمی بیحال و درشاید حالی که ابروهای کلفتش را تکان میدادبالا گفت: «صدای پرروییه. من مارکی اوستئون هستم.»
مارکی شیطان، اوستئون. در کنار دوکتضمین سیسویتز، او یکی از دو مارکی بودمهارتش که این مجتمع صنعتی را رهبری میکرد.
«فکر کنمپیشی یکی دیگهچنین هم هست.»
«...چشمهای تیزی داری.» شیطان دیگری ازچند تاریکی بیرون آمد. به نظر نمیرسید اینناگزیر یکی قدرت یک جلاد را داشته باشد.
«تو هم یک مارکی هستی؟»
این شیطانبهدستآمده نبود که بهفوقالعادهای سوالم پاسخ داد.
«م-مارکی کوارتتو!»
مارکی کوارتتو زیرببرد نور ماه ایستادچند و شهروندان جیغ کشیدند.
اوستئون و کوارتتو. دو مارکیِ رهبرکند مجتمع صنعتی سیسویتز همزمان ظاهر شدند وصدایم باعث شدند شهروندان کاملاً به وحشت بیفتند.
«آآآه...»
دوک سیسویتز دوست داشت همهچیز قطعیصاحبش باشد. او هویت دشمن را نمیدانست،بهسختی بنابراین هر دو مارکی را فرستاده بود.
«تو این زمان باارزش،استعدادی حسابی دردسر درست کردی.تمرینات برای خودت کسی هستی.»
حالت چهرهشان نشان میداد که رسیدگی به یک مزاحماحساس برایشان آزاردهنده است. قابل درک بود، چرا که آنهااحمق صدها سال کنترل مجتمع صنعتی را در دست داشتند.
دو مارکی که پیشاپیش مرگ مرا قطعی میدانستند، به بقیه شهروندانغیرممکن خیره شدند. فشار محیط به شدت بالا رفت و شهروندان مجبور شدندپیشی زانو بزنند. تجسدها میلرزیدند و نفسهایشان را در سینه حبس کرده بودند.
مارکیها خطاب بهبگیرد آنها گفتند: «اینصاحبش تاوانیه که پس میدین.»
[داستان «فرماندیگری حاکم» فعالاستعدادی شده است.]
لبه برنده کلماتی که توسط مارکیها ادا میشد، شهرونداناحساس را تهدید میکرد. هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده بود، امااحمق خود کلمات شروع به تسلط بر تخیلات شهروندان کردند.
«شما هربهدستآمده چیز باارزشی روفوقالعادهای از دست میدین.»
آنها از دستبگیرد دادن خانوادههای عزیزشانصاحبش را تصور کردند.
«شما شبهایدیگری آرام رواستعدادی از دست میدین.»
آنها ازممکن تمام شبهایجلاد آرامشبخش محروم شدند.
«شما تاوان بر همرشد زدن آرامش این مجتمعرسیدن صنعتی رو پس میدین.»
آنها تاوانی رابگیرد پرداختند که هرگزصاحبش از پس آن برنمیآمدند.
«این معنی انقلابه.»
جملات مانند یک حکم نهایی فرود میآمدند. شهروندان در آنهاصورت گرفتار شده بودند و با چشمانی وحشتزده به مارکیها نگاهقبل میکردند. مارکیها طوری خندیدند که انگار این وضعیت برایشان رضایتبخش بود.
«نگاه کنید!بهدستآمده امیدهای شمارشد داره فرو میریزه.»
آنها تصمیم گرفته بودندچنین از این فرصت برایدیـ تحکیم سیستم حاکم استفاده کنند.
بیهیونگ باید این مزخرفات را میدید. دو مارکی در حالیپیشی که «مقام» خود را به سمت من نشانه میگرفتند، به طرفمتوانستم چرخیدند. شهروندان عادی در این لحظه از وحشت قالب تهی میکردند.
با این حال، در حالی که تمام شهروندان روی زمین زانو زدهتاخیر بودند، من به تنهایی صاف ایستاده بودم. مارکیهای گیج به من خیرهواقع شدند و دوباره فریاد زدند: «نگاه کنید! ببینید چطور به زمین میافته!»
مارکیها چندین بار تلاش کردند با استفاده از «مقام» خودتعالی به من فشار بیاورند. رگهایشان بیرون زده بود، گویی تمامساعت توان خود را به کار میگرفتند تا حضورشان را آشکار کنند.
«به زمینپیشی میافته...! میافتـ...!چنین ام؟ نه، این.....؟»
به آرامیدیگری به آنهااستعدادی نزدیک شدم.
「 کیمممکن دوکجا با خودشاعمال فکر کرد. 」
فقط یک مبارز میتوانست در طول شب با یک جلاد مقابلهغیرممکن کند. دشمنان تصمیم گرفته بودند به جای استفاده از «موقعیتهای» سناریو، ازپیشی نیروی خود استفاده کنند. بنابراین، لازم بود که به آنها پاسخ دهم.
「 اینپیشی بار نمیشه ازشناگزیر اجتناب کرد. 」
اگر این قدرت را آزاد میکردم، بدن تجسد من به شدت میلرزید.چنین با این حال، برای مقابله با یک مارکی چارهای نبود. باید ازجرقههای حداقل نیرو استفاده میکردم. باید با بالاترین بازدهی از شرشان خلاص میشدم.
«تو...؟»
میدانستم میخواهند چهتراکنشهای بپرسند و پیشدستیتضمین کردم. «من کی هستم؟»
یک اشرافزاده در سطح مارکی قدرتمند بود. با این حال، هرـتی چقدر هم که قوی بودند، این فقط معیاری برای «تجسدها» بود.نشان آنها کسانی بودند که حتی به پای صورتهای فلکی ردهبالا هم نمیرسیدند.
به آرامی چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم.دیگران احساس کمی ناراحتی میکردم. از زمانی که به یک صورتـتی فلکی تبدیل شده بودم، هرگز این کار را نکرده بودم.
[«مقامِ» صورتممکن فلکی آزادجلاد شده است.]
«مقام» که به هیچ وجه قابل مقایسهالبته با مورد قبلی نبود، زمان و مکانسریعتر را در آن ناحیه در هم کوبید.