چپتر 538: موخره ۴ – دیدگاه خواننده دانای کل (۲)
0«بدوید! فقطتاریخ یه کمتشکیل دیگه مونده!»
هان سویونگ به همراه یارانش، امواج صورتهای فلکی را در هم شکستند.داد کشتی در حالی که در حال نابودی بود، آوارش را به اطرافهیچ پخش کرد و [دیوار نهایی] را با تمام شکوهش در دوردست نمایان ساخت.
موهبت یک افسانه بزرگ، یارانشده را در آغوش گرفته بود،چینی گویی میخواست از آنها محافظت کند.
[افسانه بزرگ، «کسی کهبیرون علیه سرنوشت طغیان میکند»، داستانسرایینیز خود را آغاز کرده است.]
این افسانه بزرگ جدیدی بود که آنهاکسانی در این نوبت بازگشت به دست آوردهعلامت بودند. بدون آن، تا الان بارها مرده بودند.
میتوانستند پیکر صورتهای فلکی را ببینند که از دوروقتی به سمتشان لشکرکشی میکردند. صورتهای فلکی رده-اسطوره از <وداس> وکشیدند <پاپیروس>، مانند جانوران وحشی خشمگین، به سوی آنها هجوم میآوردند.
⸢برخلاف نوبت بازگشت قبلیشان،تشکیل این بار «خدایان بیرونی»مقدم را برای حمایت نداشتند.⸥
نیروی رزمی آنها در وضعیت به شدت نامطلوبی قرار داشت. تنها دلیلیقصد که حتی با این وجود هم عقب رانده نشدند، این بود که قویترینخیزد گروه تاریخ که از بازگشتکنندهها تشکیل شده بود، داشت از آنها حمایت میکرد.
کسانی که خط مقدمتشکیل را به دست گرفته بودند،تجسدهای تجسدهای چینی و هندی بودند.
وقتی فی هو از چین علامت داد، تجسدهای نیروی خودش، یعنی [آه کیو]، همزمان سلاحهایشان را بیرون کشیدند. رانویر خانرانویر از هند نیز که گویی به هیچ وجه قصد باختن در اینجا را نداشت، به میدان نبرد پیوست. تجسدهای [تریمورتی]سپس که به دنبال او بودند نیز نیزههای خود را بیرون کشیدند و باعث شدند طوفان شن با شدت به پا خیزد.
سپس، [عدالت] به رهبری سلنا کیم وکسانی [سولژنیتسین] به رهبری آیریس که با او همراهداد شده بود، هر دو جناح را پوشش دادند.
با این حال،سلاحهایشان وضعیت نبرد آنهارانویر همچنان به ضررشان بود.
[شما جلوتاریخ بروید، من حواسمشده به اینجا هست.]
[اگر نتوانید شاگردم راکسانی نجات دهید، جانتان راهندی از دست رفته بدانید.]
کیرگیوس و قدیسه شمشیر شکافتن آسمان، آنها نیز بخشی از گروه صد نفرهچین بازگشتکنندهها بودند. سلاحهای این دو، میدان نبرد را در نوردید و فراروندههای موریمنیز از پشت سرِ آنها حمایت کرده و به دنبال این زوج راه افتادند.
کوا-آآآآآه!
هم کیرگیوس و هم قدیسه شمشیر شکافتن آسمان از طریق این بازگشت، حتی از قبل هم قویتریعنی شده بودند؛ گویی در حال رقابت با یکدیگر بودند، ضربات شمشیرشان با غرشهای مهیبی کل میدان نبردنبرد را به لرزه درآورد. جیغهای صورتهای فلکی که توسط طوفان نقرهایرنگ تکهتکه میشدند، در سراسر زمین طنینانداز شد.
تا زمانی که آنهاکسانی داشتند کمی زمان میخریدند،هندی [دیوار] باید باز میشد.
⸢این دیوارتاریخ یک بار قبلاًشده باز شده بود.⸥
هان سویونگ به دیوار عظیمی کهرانویر بالاخره موفق به رسیدن به آن شدهباختن بودند، نگاهی انداخت و گفت: «جانگ هایونگ.»
«بله.»
جانگ هایونگ که انگارکسانی منتظر این حرف بود،هندی دستش را دراز کرد.
او حالا پس ازتشکیل پشت سر گذاشتن دوباره سناریوها،تجسدهای یک «پادشاه فراروندهها»ی تمامعیار بود.
[«دیوار ارتباط غیرممکن»سلاحهایشان موقعیت موردنظر خودرانویر را کشف کرده است.]
[دیوار نهایی] شروع به لرزیدنشده کرد، گویی داشت به افسانهچینی بزرگ آنها واکنش نشان میداد.
«یو سانگا.»
یو سانگا سرشبازگشتکنندهها را تکان داد وکسانی قدمی به جلو برداشت.
[«دیواری که سامسارا رابیرون تعیین میکند» موقعیت موردنظرهند خود را کشف کرده است.]
⸢[تو... میفهمم... تو این چرخه طولانی زمانکسانی را سفر کردهای و در نهایت راهتعلامت را به اینجا پیدا کردهای، آرهاتِ من.]⸥
افسانه شاکیامونی به آرامی در گوشهایشان طنینانداز شد. شاکیامونیِ این خط جهانی به راحتییعنی وجود یو سانگا را پذیرفت. او از قبل چرخههای بسیار زیادی از سامسارا را تکرارنداشت کرده بود که به او اجازه میداد درکی از قوانین این جهان به دست آورد.
«جونگ هیوون، لی گیلیونگ.»
[دیواری که خیر و شرکشیدند را جدا میکند] را ازهیچ «متاترون» و «آگارس» دریافت کرده بودند.
جونگ هیوون اول دستشتشکیل را دراز کرد ومقدم روی [دیوار نهایی] گذاشت.
⸢[...آیا واقعاً بعد ازکسانی دیدن آنچه آن سوی اینوقتی دیوار است، به اینجا آمدهاید؟]⸥
متاترونِ این خط جهانی از وجود یاران به شدت شگفتزده شده بود. او نابودی نهایی <عدن> را پذیرفته بود و اعتراف میکردکشیدند که این نتیجه قابل تغییر نیست. با این حال، او در این نوبت بازگشت تصمیم کمی متفاوتی گرفت. اثبات این موضوع، فرشتگانعدالت مقرب <عدن> بودند که در حال حاضر به تجسدها کمک میکردند. با این وجود، او تنها کسی نبود که انتخابی عجیب کرده بود.
⸢[چقدر جالب. شما جرئت میکنید ازرانویر من، یک پادشاه شیاطین، بخواهید کهقصد [دیوار] را به شما تحویل دهم.]⸥
پادشاهان شیاطین و فرشتگانی که در جنگ بزرگ مقدسین و شیاطین با شدتی مرگبار علیهداد یکدیگر میجنگیدند، این بار به عنوان متحدان آنها ایستاده بودند. این انتخابی بر اساس میلباختن آنها به بقا بود، اما با این وجود، کمک بزرگی برای <شرکت کیم دوکجا> محسوب میشد.
[«دیواری که خیر و شرمقدم را جدا میکند» موقعیت موردنظرچین خود را کشف کرده است.]
[تعداد زیادی از صورتهای فلکیشده در حال رها کردن مقام خودهندی به سمت <شرکت کیم دوکجا> هستند!]
البته اینطور نبود که تمام صورتهای فلکی به متحدان آنها تبدیلوجه شده باشند. اکثریت مطلق <جریان ستارهای> همچنان دشمنانشان باقی ماندند وباعث صورتهای فلکیای که تصمیم به کمک گرفته بودند، تعدادشان بسیار ناچیز بود.
با این حال، یاران با موفقیت تا اینجای کار رسیدند.چینی اگرچه زخمهای عمیقی در بخشهای مختلف بدنشان باقی مانده بود،سلاحهایشان اما حتی یک نفر هم در طول مسیر از دست نرفت.
این تنها به این دلیلمقدم بود که هیچکس طمع نکرد وعلامت هدف نهایی برای همه یکسان بود.
هان سویونگ دربازگشتکنندهها آخر به لیمیکرد هیونسونگ نگاه کرد.
پشت این مرد تنومند، کیم دوکجای رنگپریده راهند حمل میکرد. دقیقتر بگویم، نه کیم دوکجا، بلکهمیدان آواتاری که او از خود به جا گذاشته بود.
هان سویونگ به اوتشکیل نگاه کرد و گفت:مقدم «کمکمون کن، کیم دوکجا.»
با این حال، این مرد هم قطعاًچینی کیم دوکجا بود. درست همانطور که هانیعنی سویونگِ نوبت ۱۸۶۳ام قطعاً «هان سویونگ» بود.
«منِ دیگرم ممکنه نخوادتشکیل این اتفاق بیفته. این داستان...تجسدهای همون موقع به پایان رسید...»
کیم دوکجا منمن کرد. او تا الان پذیرفته بودنیز که آواتار کیم دوکجا است. هان سویونگ قبل از اینکهتریمورتی این حرف را بزند، در سکوت به او خیره شد.
«چرا این روبازگشتکنندهها بعد از دیدن اونکسانی یکی خودت ازش نپرسیم؟»
این حرف لبخند کوچک و غمگینی روی لبانهندی کیم دوکجا آورد. او به هان سویونگ نگاههمزمان کرد و سپس یکییکی به چهرههای یاران خیره شد.
«اگه این... داستانیه که میخواستید...»
سپس دستهمزمان رنگپریدهاش [دیوار نهایی]کشیدند را لمس کرد.
آخرین قطعه از دیوار نهایی، [دیوار چهارم] بود. وتجسدهای از آنجایی که او آواتار کیم دوکجا بود، اوکیو نیز بخشی از آن کلید را در دست داشت.
تسو-چوچوچوچو...!
گویی این جهان وجود اوشده را به رسمیت نمیشناخت، بدن کیمهندی دوکجا شروع به لرزشهای بیثباتی کرد.
و اندکی پس از آن، بخشی از دیوار همراه با صداهای بلندِقصد شکافته شدن باز شد. کیم دوکجا که طوری میلرزید انگار دچار برقگرفتگی شده،خیزد فوراً از هوش رفت. لی هیونسونگ همچنان او را روی پشتش حمل میکرد.
یو جونگهیوک در حالی که خاک رویکسانی تیغه شمشیر دیو آسمانی تاریک خود راعلامت میتکاند، گفت: «به جلو، با تمام سرعت.»
همراه با علامت او،کسانی یاران شروع به دویدنهندی به سمت جلو کردند.
«همه، قوی بمونید!بازگشتکنندهها فقط یه کممیکرد دیگه راه مونده!»
«ما هنوز به اندازه کافی قرصهای مرگخان و زندگی داریم، پس حتی اگه یهاینجا خراش کوچیک هم برداشتید، لطفاً فوراً بهم بگید!»
صدای یاران در حال تشویق یکدیگر بود. هان سویونگ در حالی که به آنها گوش میداد میدوید. دشتکیو برفیِ سفید و درخشانی پیش چشمانش کشیده شده بود. حروفی که مانند برف روی هم انباشته شده بودند،تریمورتی در اینجا و آنجای این دشت دیده میشدند. او روی آن حروف قدم گذاشت و به بالا پرید.
آیا نسخه نوبت ۱۸۶۳امکسانی او، این داستان راهندی در نسخه اصلاحشده نوشته بود؟
آیا او به داستان کیمشده دوکجا و موخرهای که پسچینی از آن میآمد فکر کرده بود؟
...نمیتوانست مطمئن باشد.
مهم نبود چقدر تلاشتشکیل میکرد، به سادگی نمیتوانست آنتجسدهای بخش را به یاد بیاورد.
در همان لحظه، چیزی روی مژههایش افتاد و نشست.وقتی او به طور غریزی آن را پاک کرد، امابیرون فقط چیزهایی شبیه به دانههای برف دستش را لکهدار کردند.
⸢...این دختر، تو بهمتشکیل گفتی که یه عاشقِمقدم کتابِ بیپولی، مگه نه؟⸥
دانههای برفِ سفیدرنگِ حروف در هوا پراکندهخان میشدند. جملاتی که قطعاً آنجا وجود داشتند،اینجا اما به خاطر رنگ سفیدِ خالصشان دیده نمیشدند.
⸢هان سویونگ.⸥
هان سویونگ با گیجیکسانی به آن «جمله» کههندی در دستش میافتاد خیره شد.
⸢داستان تو، اون...⸥
این جمله کیم دوکجا بود. نه هر کسی، بلکه خود کیم دوکجا این احساساتاینجا خالصانه را نوشته بود. هان سویونگ جمله را محکم در دست فشرد. درست مانندرهبری نور ستارگان که با طلوع سپیدهدم پس رانده میشود، جملات در دستانش فرو ریختند.
⸢نگران نباش. منبازگشتکنندهها میخونمش. حتی اگه بیشترکسانی از ۳۰۰۰ فصل باشه.⸥
این جملات، چیزی بودند که اوتجسدهای با تمام وجود میخواست داشته باشد.داد متأسفانه، آنها متعلق به او نبودند.
خاطرات هجوم میآوردند.بازگشتکنندهها احساساتی که آن یکیکسانی خودش تجربه کرده بود.
هان سویونگ حتی اکنون هم میتوانست به وضوحهند آنها را حس کند. کینهای که نمیدانست به کدامنبرد سو برود، در ذهنش در حال پخش شدن بود.
⸢آن سوی این دشتتشکیل برفی جایی بود که میشدتجسدهای کیم دوکجا را پیدا کرد.⸥
کیم دوکجایی که کیم دوکجا را به کسی که بود تبدیل کرد.داد کیم دوکجایی که «راههای بقا» را به یاد داشت. کیم دوکجایی کههیچ خاطرات کتابی که نوشته شده بود را به خاطرات روزهای شادتر ترجیح داد...
«لعنتی... لعنتی!!»
رمانی که توسط او نوشته شده بود، کسی که در عین حال او نبود. همان رمانمیدان کیم دوکجا را نجات داد، و در عین حال، او را به نابودی کشاند. و اوآیریس حالا باید مسئولیت پایانِ تراژدیای را که آن یکی خودش خلق کرده بود، بر عهده میگرفت.
در همان حوالی بودتشکیل که سوسوی ضعیفی ازمقدم نور در دوردست نمایان شد.
کو-گوگوگوگو...
او دید که چیزی فراتر از این دشت برفیِ وسیع، باهندی سرعت به جلو میشتابد. یاران همه با هم به یکدیگر نگاه کردند.رانویر حتی یک نفر هم در اینجا نبود که نداند آن چیز چیست.
⸢آن مترو بود.⸥
«اژدهای کایمرا!»
اژدهای کایمرا در حالی که احضار میشد، با صدای بلندی زوزه کشید و پس از اینکه یاران سوار برکشیدند پشتش شدند، به پرواز درآمد. این موجود هوا را شکافت و در یک چشم به هم زدن به عقبطوفان مترو رسید. حالا فقط کمی فاصله باقی مانده بود. تا زمانی که میتوانستند این شکاف را پر کنند، آنها...!
[گیاههههههه!]
ناگهان، اژدهای کایمرا جیغ کشید و تعادلش را از دست داد.وجه شین یوسونگِ بهتزده به سرعت نگاهی به پشت سر انداخت، فقطباعث برای اینکه کشف کند «چیزهایی» در حال گاز گرفتن دم اژدها هستند.
[[گرررررر...!]]
سگهای وحشی بزرگی که شبیه به سایههای قیرگون بودند، شروع به گاز گرفتنخودش دم و بالهای اژدها کردند. این موجودات از پورتالی که در هوا بازقصد میشد، ظاهر میشدند. گوشتِ پارهشدهی اژدهای کایمرا در میان دشت برفی سفید پراکنده شد.
«سگهای شکاری در تعقیب مغاک؟؟»
آنها قبلاً این موجودات را دیده بودند. این سگهای شکاری از بُعدی دیگر،باختن به «توطئهگر پنهانکار» و شخصیتهای نوبت ۹۹۹ام حمله کرده بودند. آنها هیولاهای وحشتناکیسپس بودند که ظاهراً سرگردانانِ خطوط جهانی را که احتمال را نقض میکردند، شکار میکردند.
اما، چرا اینبازگشتکنندهها سگهای شکاری الان داشتندکسانی به آنها حمله میکردند؟
یو جونگهیوک نفسنفس زد و گفت:تجسدهای «...به نظر میرسه اونا "بازگشت گروهی"داد رو خطری برای خط جهانی تشخیص دادن.»
«لعنتی...»
تعداد سگهای شکاری کهبیرون از پورتال بیرون میریختند،هند بهطور تصاعدی افزایش یافت.
آنها حتی سگهای شکاری با جثههای عظیمی را هم دیدند. این سطح از نیرویعلامت تهاجمی واقعاً بیسابقه بود. و همراه با زوزهی بلندی که در سراسر دشت برفیوجه طنینانداز شد، سگهای شکاری هوا را لگد کردند و همزمان به سمت آنها یورش بردند.
لحظهای که ابرهایمیکرد سیاه سگهای شکاریتجسدهای روی همراهان فرود آمدند...
به نظر میرسید آسمانهاتشکیل همراه با صدای بلندمقدم «غرش!!» در هم شکستند.
صاعقهای طلاییرنگ فرود آمد و سگهای شکاری به طرزنیز وحشیانهای به عقب پرتاب شدند. یو سانگا اولین کسیپیوست بود که فهمید چه کسی پشت این حمله است.
«حکیم بزرگ!»
لبههای طلایی به شکلی باشکوه میدرخشیدند.تجسدهای ارباب رویی جینگو بنگ با اعتمادبهنفسداد پوزخند میزد. [این رو به من بسپارید.]
[صورت فلکی «زندانی سربندتشکیل طلایی (سون ووکونگ)» در حالتجسدهای آزاد کردن مقام خود است!]
فقط حکیم بزرگ نبود.
برخی از آنها، همراهان راشده تا گذرگاه [دیوار نهایی] که کاملاًهندی باز مانده بود، دنبال کرده بودند.
[این فرصت منه تا به همه نشونچینی بدم اگه این شخص بزرگ از هریعنی دو دستش استفاده کنه چه اتفاقی میافته!]
[صورت فلکی «اژدهای شعلهتشکیل سیاه اعماق» تمام مهرهایمقدم روی خود را برداشته است!]
شعلههای نجیب یک فرشته مقرب به این ترکیب اضافه شدهیچ و سگهای شکاری را سوزاند. [شاید به اندازه منِ نوبتدنبال ۹۹۹ام قوی نباشم، اما... برای خریدن زمان بیشتر براتون مشکلی ندارم.]
[صورت فلکی «قاضی شیاطینتشکیل آتش (اوریل)» در حالمقدم برانگیختن شعلههای جهنم است!]
با باز شدن بالهای سفید خالص، شعلههای [شعلههای جهنم]وقتی به شکلی درخشان به سمت بالا رقصیدند. اوریل با لبخندیکشیدند محو گفت: [کیم دوکجا رو به دست تو میسپارم، هیوون-آه.]
با استفاده از آن فرصت زودگذری که صورتهای فلکی ایجاد کرده بودند، اژدهایچین کایمرا بالاخره توانست عقب مترو را گاز بگیرد. با این حال، نمای بیرونینیز مقاوم وسیله نقلیه حتی زمانی که نیشهای اژدها روی آن قفل شد، نشکست.
«استاد! با من!»
لی جیهه در حالی که درمیکرد هر دو دستش شمشیر داشت، به پشتچین اژدها لگد زد و به بالا پرید.
دو شمشیر در دستان او بود - [شمشیرهندی اژدهای دوقلو] متعلق به خدای جنگ دریایی (ییهمزمان سون-شین)، و [شمشیر جنگجوی شکستناپذیر] از نخستین شمشیرزن گوریو.
[صورت فلکی «نخستین شمشیرتشکیل گوریو (چوک جونگیونگ)» درمقدم حال اعطای برکت خود است!]
[صورت فلکی «خدای جنگبیرون دریایی (یی سون-شین)» درهند حال تشویق تجسد خود است!]
قانون چهارم.
شمشیر چهارمشده که پوچیکسانی را گردن میزند.
این مهارتی بود که چوک جونگیونگ در هنگام مبارزه با «فاصله غیرقابل توصیف» استفاده کرده بود. اگرچهیعنی هنوز ناقص بود، اما لی جیهه اکنون میتوانست تا حدودی از این ضربه شمشیر استفاده کند. این معجزهپیوست تنها به دلیل تمرینات جهنمی او در «جزیره تناسخیافتگان» و همچنین استعداد ذاتی خیرهکنندهاش به وجود آمده بود.
کوا-کواکواکواکوا!
نمای بیرونی مترو که در برابر نیشهای یک اژدها مقاومت کرده بود، با ضرباتعلامت مداوم شمشیر او کمکم شروع به خم شدن کرد. یو جونگهیوک که این فرصتوجه را از دست نداده بود، با [شمشیر دیو آسمانی تاریک] خود نیز حرکتی انجام داد.
شمشیرزنی شکافتن آسمان.
تکنیک مخفی: انتقال راز درونی.
برش شهابساقط.
مسیر تخریبی که [شمشیرتشکیل دیو آسمانی تاریک] رسم کرد،تجسدهای به عقب مترو کوبیده شد.
هنگامی که گرد و غبار خفهکنندهتجسدهای از دیدشان پاک شد، سوراخ کوچکیداد در عقب قطار ظاهر شده بود.
«تموم شد! همه، برید تو!»
همراهان به سرعت بهبیرون داخل مترو نفوذ کردند. دقیقترنیز بگویم، به استثنای دو نفر.
«یو جونگهیوک! پشت سرت!!»
[[گررررر!!]]
سگهای شکاری که صورتهای فلکی موفق به مسدود کردنشان نشده بودند، از پشت سرشان هجوم میآوردند. یویعنی جونگهیوک تمام قدرت خود را به عنوان یک فرارونده آزاد کرد تا رودررو با آنها مقابله کند.نبرد او در حالی که سگهای شکاری را با رگبار طوفانمانند ضربات شمشیر به عقب میراند، فریاد زد.
«شما بریدهمزمان جلو! منمبیرون زود بهتون میرسم!»
هان سویونگتاریخ لبش راتشکیل گاز گرفت.
او هر کسی نبود، بلکه یو جونگهیوک، قویترین فرد گروهشان بود. از آنجاییخودش که او مردی بود که میتوانست پایاپای با یک صورت فلکی رتبه اسطورهایقصد مبارزه کند، به این راحتیها توسط سگهای شکاری اعماق از پا در نمیآمد.
«...کشته نشی، باشه؟»
هان سویونگ این کلمات را به جا گذاشت و باهیچ عجله وارد فضای داخلی مترو شد. آنجا دقیقاً همانند فضایدنبال داخلی قطار خط سهای بود که همه به یاد داشتند.
⸢این چیزی نبود جز همانشده قطاری که کیم دوکجا راچینی در آن جا گذاشته بودند.⸥
هان سویونگ به سرعت اطلاعات کابینتجسدهای قطار را بررسی کرد. همراه با صدایخودش «تسو-چوچوت»، شماره کابین در هوا شناور شد.
او بیاختیار فریاد زد: «کیمشده دوکجا تو کابین شماره ۳۸۰۷چینی ـه! همه، برید سمت جلو!»
این وضعیت مشابه زمانی بود که آنها افسانه بزرگنیز «بهار دنیای شیاطین» را به دست آورده بودند. بهپیوست نظر میرسید که بقیه همراهان نیز متوجه این موضوع شدهاند.
«این واقعاً شبیه اون زمانیه که با سوریا میجنگیدیم. من دری کهوقتی جلومونه رو باز میکنم!» لی هیونسونگ به سرعت به جلو شتافت و درهند حالی که تمام عضلات بدنش را منبسط میکرد، فریاد قدرتمندی سر داد: «هاااااااهپ!»
[فشار کوهستان بزرگ] که از مهارت استادی فراتر رفتهوقتی بود فعال شد و درِ ضخیم مترو در حالیبیرون که با فشار باز میشد، صدای غژغژ بلندی داد.
[افسانه بزرگ «بهاربازگشتکنندهها دنیای شیاطین» داستانسرایی خودکسانی را آغاز کرده است!]
[«تغییر شکلهمزمان صحنه» فعالبیرون شده است!]
این افسانه بزرگ تنها به این دلیل میتوانست کاملتجسدهای شود که همه با هم کار کرده بودند. وکیو برکت این افسانه اکنون داشت به آنها کمک میکرد.
وقتی لی هیونسونگ نمیتوانست دری را باز کند، یو سانگا دکمهی کار با آن را پیداهمزمان میکرد، و وقتی دری ظاهر میشد که حتی او هم نمیتوانست کاری برایش بکند، لی گیلیونگپیوست حشرات خود را احضار میکرد و قطعات داخلی را فرسوده میکرد تا راه را باز کند.
و به این ترتیب، آنها به باز کردن در اول، در دوموقتی و سپس در دیگری ادامه دادند. هرچه تعداد درهایی که موفق بهخان باز کردنشان میشدند بیشتر میشد، حالت چهرههای همراهان نیز به تدریج پرشورتر میشد.
⸢کیم دوکجاهمزمان قطعاً آنسویبیرون این درها بود.⸥
همه افراد گروه میتوانستند آنشده را احساس کنند. درِ کاملاًچینی سیاه روبهرویشان، باید [درِ نهایی] میبود.
«...آخ. با نشان من غیرممکنه.»
متأسفانه، اینتاریخ در برخلاف قبلشده نمیخواست باز شود.
«منم نمیتونمهمزمان دکمهاش روبیرون پیدا کنم.»
«حتی حشراتتاریخ هم میگن نمیتوننشده ساختارش رو بفهمن.»
«باید ازشده مهارتم برایکسانی شکستنش استفاده کنم؟»
آنها به ضربات شمشیر لی جیهه و همچنین [تخریب کوهستان بزرگ] لی هیونسونگچین متوسل شدند، اما در حتی یک اینچ هم تکان نخورد. همراهان فقط میتوانستندنیز به یکدیگر نگاه کنند. چطور فقط این در از باز شدن امتناع میکرد؟
در آن زمان بود که یو سانگا دهان بازنیز کرد: «همه، صبر کنید. فکر کنم این در همونپیوست دری باشه که یو جونگهیوک-شی تو گذشته شکسته بود.»
«یو جونگهیوکتاریخ این کارتشکیل رو کرد؟»
«بله. تو نوبت بازگشتکسانی سوم، جونگهیوک-شی این درهندی رو شکست و وارد شد...»
هان سویونگ بیاختیار به پشت سرش نگاه کرد. اما یو جونگهیوکهندی با آنها نیامده بود. او احتمالاً حتی همین الان هم درکشیدند عقب قطار در حال مبارزه با «سگهای شکاری در تعقیب اعماق» بود.
درست در همان موقعبیرون بود که شین یوسونگهند فریاد زد: «سگهای شکاری اینجان!»
حتی قبل از اینکه متوجه شوند، سگهای شکاریمقدم از قبل در تلاش بودند تا از میانخودش شکافهایی که نابود کرده بودند به داخل بخزند.
ذهن هان سویونگ شروع به دویدنتجسدهای کرد. چه اتفاقی برای یو جونگهیوکداد افتاده بود؟ امکان داشت که او...؟
«عقب رو مسدود کنید!»
«اونی! عجله کن!»
دیگر وقت فکر کردن نبود. لی هیونسونگ مانند یک تانک واقعی به جلو دوید و باخودش ورود به [تغییر شکل فولادی] شروع به تحمل نیشهای سگهای شکاری کرد، در حالی که لینداشت جیهه و جونگ هیوون شمشیرهای خود را از غلاف بیرون کشیدند تا موجودات را به عقب برانند.
جانگ هایونگ فریادمیکرد زد: «هان سویونگ!تجسدهای یه کاری بکن!»
هان سویونگ به در سیاه نزدیک شد. وقتیمقدم دستش را روی آن گذاشت، جرقههای ضعیفی شروع بهیعنی منفجر شدن کردند. او به آرامی چشمانش را بست.
در واقعیت، تمام جملات با دستان او نوشته شده بود. حتی اگرقصد آن «هان سویونگ دیگر» بود، آن نسخه هنوز هم بدون شک هانطوفان سویونگ بود. بنابراین، این دست هم باید میتوانست این در را باز کند.
تسو-چوچوچوچوچو-!
هان سویونگ، گویی درکسانی حال بازنویسی جملات بود، شروعوقتی به دستکاری افسانه دیوار کرد.
⸢«من یو جونگهیوکم.»⸥
بازگشتکننده، یو جونگهیوک، مخلوق او بود.رانویر به همین دلیل او باید میتوانستقصد این در را نیز باز کند.
⸢متأسفانه، هان سویونگ نمیدانست.⸥
تسو-چوچوچوت!
⸢داستانی که از قبل دستانشده نویسنده را ترک کرده بود،چینی دیگر تحت کنترل خالقش نبود.⸥
جهان «راههای بقا» به ذهن هان سویونگ سرازیر شد. چیزهایی که او نوشته بود و چیزهاییمیدان که ننوشته بود. داستانهایی که او تصور کرده بود و داستانهایی که حتی نمیتوانست داشته باشد، همگیجناح به طور همزمان در ذهن او در جهات مخالف به هم برخورد کردند و در هم آمیختند.
«کوک...!»
خون از چشمها و دهانش بیرونتجسدهای چکید. جریان خون معکوس شد و باعثخودش شد خون او روی کف مترو بریزد.
در حالی که دیدش به رنگ زرشکی درآمده بود، هان سویونگ برگشت تا بهعلامت همراهانش نگاه کند. آنها در حین مبارزه به تدریج از هم جدا میشدند. و ردپایقصد دویدن آنها که در راهروی مترو نقش بسته بود، مانند افسانهها در آنجا باقی ماند.
[شما اختیار «بازنویسی» را ندارید!]
⸢دنیایی از پیشبازگشتکنندهها کاملشده درست درمیکرد برابر چشمانش بود.⸥
صدای همراهانش که اوکسانی را صدا میزدند، بسیارهندی دور به نظر میرسید.
⸢دنیایی که در آن نتیجه علت را میبلعد و علت نتیجه را میبلعد. دنیایی که درخودش آن تمام احتمالات وجود دارند و هر احتمال فردی از دیگری حمایت و آن را حفظنداشت میکند. یک حماسه بینقص و جاودانه که در آن یک داستان به تنهایی داستانی دیگر را میسازد.⸥
او به عقب نگاه کرد و فضای پیش رویش همراه با رگباری از جرقهها شروعنداشت به تحریف شدن کرد. درِ چهارضلعی مترو به آرامی شروع به چرخیدن کرد و دایرهایکیم رسم کرد. در، که اکنون به شدت میچرخید، تبدیل به یک دایره کاملاً سیاه شد.
یک دایره کامل وتشکیل بینقص که اجازه هیچگونهمقدم نفوذ خارجی را نمیداد.
او تلوتلو خورد و دستش را به سمت این دایره دراز کرد، اما هانیعنی سویونگ حتی نتوانست آن را لمس کند. این دایره اکنون شبیه یک نقطه پایاناینجا بود. نقطهای که اعلام میکرد داستان واقعاً کامل شده است، درست به همین شکل.
⸢t l s 1 2 3⸥
و این نقطهسلاحهایشان پایان اکنون اورانویر را خطاب قرار میداد.
⸢ت و نم ی تشده وان ی ای ن داسچینی تان را تغ ییر ده ی⸥
<موخره ۴.شده دیدگاه خواننده دانایمقدم کل (۲)> پایان.