چپتر 413: اپیزود ۷۸ – اوج (۴)
0در حالی که داخل مهی که دیدشان را مسدودازش کرده بود گیر افتاده بودند، یو جونگهیوک اول از همهمتأسفانه همتیمیهایش را خطاب قرار داد: «من کسیام که نجاتش میده.»
[شمشیر دیو آسمانی تاریک]داغونه در دستش شروع به ساطعمیره کردن نور آبی خالصی کرد.
«همهتون بیش از حد خستهاید. پس،چیه فقط منطقیه که من ادامه بدم. انرژیخوشت جادویی باقیموندهتون رو به من منتقل کنید.»
این حرف باعث شد جونگ هیوون [شمشیر قضاوت] را ازازش غلاف بیرون بکشد و بگوید: «وضعیت خودت هم به همونمتأسفانه اندازه داغونه. در عوض، من باید کسی باشم که میره.»
ابروهایش کمی لرزید. اینفکر اولین باری بود کهالبته او اینقدر قاطعانه جلو میآمد.
«بهتره هر دوتاتون ازداغونه سر راهم برید کنار! منمیره بهتنهایی بیش از حد کافیم!»
و حالا،کند حتی هان سویونگزدید هم پرید وسط.
نگاههای آن دو که در یک مسابقه خیرهشدن قفل شده بودند، به سمتعادی او چرخید. چشمانشان به وضوح میگفت: «ما میفهمیم چرا خودمون میخوایم بریم، ولیداشت تو دیگه چته؟» که باعث شد با ناراحتی لب و لوچهاش را آویزان کند.
«چرا اینطوری بهم زلفکر زدید؟ چیه، من نبایدالبته کیم دوکجا رو نجات بدم؟»
«فکر میکردمهمون از دوکجا-شیداغونه خوشت نمیاد؟»
«آه، البتهکند که ازشبهم خوشم نمیاد.»
در حالت عادی، او چنین مسئولیت آزاردهندهایخوشت را روی دوش یو جونگهیوک میانداخت. متأسفانه،چنین این بار دلیلی برای پیشقدم شدن داشت.
دقیقاً وقتی که کیم دوکجا سوار برنمیاد قطار سوریا به جلو شتافت، پیامی ازمسئولیت طرف او برایش ارسال شد، دلیلش این بود.
- هی،همون تو قراره نجاتمعوض بدی، مگه نه؟
...کاش فقطکند آن پیامبهم را نشنیده بود.
هان سویونگ در دل غرولند کرد و تازه میخواست دهانش را برای حرف زدن بازمسئولیت کند که جونگ هیوون پیشدستی کرد: «متأسفم، اما دوکجا-شی شخصاً از من خواست که نجاتشقطار بدم. پس، این بار نمیتونم نه به تو و نه به این یارو کوتاه بیام.»
«چه چرتوپرتهایی میگی؟نجات کیم دوکجا از مننمیاد خواست که نجاتش بدم.»
«دروغ نگو. امکاناندازه نداره از توباید همچین چیزی بخواد.»
«آه، دروغ نمیگم، حقیقته!بهم فکر میکنی چون شغلمکیم نویسندگی بوده، یه دروغگوی قهارم؟»
نگاههایشان درکیم هوا بهنجات هم برخورد کرد.
و دقیقاً در همانفکر لحظه، هان سویونگ غرقالبته در احساس نسبتاً عجیبی شد.
در ابتدا، فکر میکرد جونگ هیوون برای نجات دادن آن احمقِکمی آن بالا دروغ میگوید. اما وقتی بیشتر به آن فکر کرد، اینکنار زن از آن دسته آدمهایی نبود که درباره چنین چیزهایی دروغ بگوید.
او ناگهان سرش را به پهلوچیه چرخاند، فقط برای اینکه ببیند یومیکردم جونگهیوک اخم ترسناکی بر چهره دارد.
«هی، احیاناً تو...»
در حالی که خشمی غیرقابل توصیف حالت چهرهاش را پرخوشم کرده بود، شروع به چشمغره رفتن به ستاره دوردست کرد.بار در این لحظه بود که هان سویونگ بالاخره متوجه چیزی شد.
...صبر کن، امکان داره؟
«نکنه اون عوضی، کیم دوکجا...؟!»
ستاره همچنان در دوردست به درخشش ضعیف خودنمیاد ادامه میداد. تقریباً مثل این بود که میتوانستآزاردهندهای چهره پوزخندزن کیم دوکجا را در آنجا ببیند.
کو-گوگوگو...
سوراخی که حکیم بزرگ در آسمان باز کرده بود، کمکم درفکر حال پر شدن بود. کلونهایی که در ترس مردد بودند، دوبارهآزاردهندهای به خودشان آمدند و مه تاریکی یک بار دیگر دنیا را میپوشاند.
و سپس، صدای موج شوک اژدهای آخرالزمان مانند امواجالبته خروشان در اطراف طنینانداز شد. صورتهای فلکی با تکانی کاملاًمیانداخت به خود آمدند و همگی به حکیم بزرگ نگاه کردند.
[تقصیر منه، اما نمیتونم برایمیکردم بار دوم این کار رو بکنم.حالت همین الانشم دارم قوانین رو میشکنم.]
حکیم بزرگ چوبدستی رویی را چرخاند و انگارباشم که همه اینها برایش نسبتاً آزاردهنده بود، میله راجلو کوچک کرد تا آن را داخل گوشش نگه دارد.
[«پیمان» سحابی <امپراتور> علیه صورت فلکی «زندانی سربند طلایی (سون ووکونگ)» احضار شده است!]
حکیم بزرگ که تا الان «فاصله غیرقابل توصیف» را تحت فشار قرار داده بود، شروع بهروی پراکنده شدن کرد. انگار که بدنش داشت به چند تکه پاره میشد، مقام واضح و روشنپیامی او شروع به فروپاشی کرد - و درست قبل از پایان، او یک پیام نهایی صادر کرد.
[هی، شماها. اگه همینطورداغونه بایستید و گیج نگاهباشم کنید، بهزودی همهتون میمیرید.]
[همه، حمله کنید!اینطوری اگه الان عقب راندهنباید بشیم، قطعاً همهمون میمیریم!]
دیونیسوس و صورتهای فلکی <المپ> تا آن زمان انرژی خود را بازیابی کرده بودند و مقامهایشان را به سمت آسمان رها کردند. آنهایی که ازشدن <دنیای مردگان> بودند نیز از حفظ قدرتهایشان دست کشیدند و حرکت خود را انجام دادند. صورتهای فلکی شبهجزیره کره قدرتهای خود را روی لی جیهه متمرکزپیشدستی کردند و خیلی زود، توپهای [اژدهای لاکپشتی] پرتوهای کورکنندهای از انرژی شلیک کردند. برخی شروع به جنگیدن کردند، در حالی که برخی شروع به مقاومت کردند.
با ایندوکجا حال، برایفکر همه یکسان نبود.
مانند شهابسنگهای در حالداغونه سقوط، ستارهها از آسمانباشم همچنان به پایین میافتادند.
صورتهای فلکی از <وداس> و <پاپیروس> که سعی در فرار داشتند - ستارههایی که القابشان از قبل شناخته شدهعادی بود، و آنهایی که نبودند، در نبرد بر سر برتری بین اژدهای آخرالزمان و یک خدای بیرونی گرفتار شدهشتافت بودند و در حال سقوط به زمین بودند - انگار که میخواستند اعلام کنند عصر ستارهها رو به پایان است.
متاترون داشتکیم به آسماننجات نگاه میکرد.
اطلاعاتی که جوفیل، فرمانده کیهان سرخ،خوشت از نوبت ۱۸۶۳ام فرستاده بود، بهعادی هیچکدام از اینها اشارهای نکرده بود.
در حال حاضر، هر دو دستش مشغول ساختن ابزار مهر و موملرزید برای مهر و موم کردن اژدهای آخرالزمان بود. این ابزار، با جمعآوری تمامکافیم افسانههای <عدن> و همچنین آنهایی که متعلق به خیر مطلق بودند، ساخته میشد.
جوفیل اینگونه گفته بود:
- کاتب، تو با استفاده ازمیکردم این میمیری، اما دنیا یک بارحالت دیگر «خیر» را به یاد خواهد آورد.
او قطعاًدوکجا این را گفتهمیکردم بود. پس چطور...
[هدف نمیتواند مهر و موم شود.]
با وجود اینکه ابزار مهر و موم تقریباً کامل شده بود،خوشم اژدهای آخرالزمان نمیتوانست مهر و موم شود. او نمیدانست چرا. حتیدلیلی نمیتوانست بفهمد اوضاع از کجا و چطور اشتباه پیش رفته است.
آیا به خاطر اینفکر بود که اژدها خیلیالبته زود زنده شده بود؟
یا، ممکن بود بهداغونه این دلیل باشد که «فاصلهمیره غیرقابل توصیف» دخالت کرده بود؟
آیا همانطور که شکبهم داشت، «پادشاه شیاطین رستگاریکیم (کیم دوکجا)» مقصر اصلی بود؟
...اگر همهکیم آنها اشتباه میکردند،فکر پس شاید، جوفیل...؟
در انتهای دیدش، میکائیل را دید که با از دست دادن نیمی از بدن تجسدش، ذرهذرهروی به مرگش نزدیکتر میشد. تا زمانی که <عدن> وجود داشت، او میتوانست احیا شود، اما با اینطرف اتفاق، سحابی ناپدید میشد. هرچند، نه فقط آن، بلکه حتی کل <جریان ستارهای> شروع به فروپاشی میکرد.
[از همین الاناندازه تسلیم شدی؟ اینباید اصلاً شبیه تو نیست.]
متاترون به عقب نگاه کردزدید و حالت چهرهاش فوراً سختنجات شد. [اومدی اینجا تا منو بکشی؟]
[حتی اگه من هیچ کاری هممیکردم نکنم تو به هر حال میمیری، پسعادی چرا اصلاً باید خودمو به زحمت بندازم؟]
حاکم جهنم شرق، آگارس،فکر با صدای گوشخراشی قهقهه زدازش و سپس کمی اخم کرد.
[باستانیترین شر داستانگویی خود را آغاز کرده است.]
با آن پیام،دوکجا متاترون فهمید چرا آگارسخوشت به اینجا برگشته بود.
فرشته مقرب گفت: [...برای مدت کوتاهی، بهت حسودی میکردم.ازش حسودی به این حقیقت که تونستی به این راحتی افسانهمتأسفانه «شر» رو رها کنی و بری، دقیقاً به همین سادگی.]
[دروغگویی یکی ازاندازه فضایل «شر»ـه. همینباید الانشم فراموشش کردی؟]
آگارس دوباره خندید، طوری به نظر میرسید کهکیم انگار از آن خسته و بیزار شده است. متاترونخوشم معنی آن خنده را بهتر از هر کسی میفهمید.
«خیر و شر»؛ شاید آنها در جبهههایخوشت مخالف بودند، اما بهتر از هر کسچنین دیگری در این دنیا یکدیگر را درک میکردند.
آنها تا لحظات مرگشان نمیتوانستند ازخوشت این «افسانه» فرار کنند. زیرا، این افسانهچنین تا الان دیگر خود «آنها» شده بود.
[باستانیترین خیر داستانگویی خود را آغاز کرده است!]
[باستانیترین شر...]
آگارس پس از دیدن برخاستن افسانهها اخمکسی کرد: [خفه شید. این داستان متعفن تاباری کی قراره به این چرتوپرتهای «آغاز»ـش ادامه بده؟]
[باستانیترین شر بیصدا به «حاکم جهنم شرق» خیره شده است.]
[فکر نمیکنیدوکجا دیگه وقتشهفکر بس کنی؟]
آگارس دستش را داخل جیب داخلیاش فرو برد و یک سیگار پیچیدهشده بیرون آورد. همراه با صدای «چیک»، سیگاربهتره روشن شد و دود در هوا پخش شد. تعداد ستارههای در حال سقوط همچنان در حال افزایش بود و کلونهایچشمانشان «فاصله غیرقابل توصیف» شروع به بلعیدن تمام صورتهای فلکی سقوطکرده کردند. و از دوردست، غرش اژدهای آخرالزمان نیز شنیده میشد.
[عجب منظره تماشاییایه. این یهزدید صحنه ایدهآل برای پایان دادننجات به این مبارزه طولانی و کشداره.]
رهبران «خیر» و «شر» به این منظرهخوشت خیره شدند. تراژدیای که در اینجا رخچنین میداد، همگی با این دو آغاز شده بود.
در همان حوالی بود که صدای عجیبی از پشت سرشانخوشم شنیدند. یک کلون بدون اینکه شناسایی شود، دزدکی نزدیکتر شدهبار بود و دهان گشادش را به سمت متاترون باز کرده بود.
[پادشاه شیاطین، «حاکم جهنم شرق»، در حال آشکار کردن مقام خود است!]
کو-دودودو!
کلونی که با عجله میآمد تا هر لحظه فرشته مقرب راحالت پاره کند و ببلعد، متزلزل شد و از حرکت ایستاد. دستهای آگارسپیشقدم دراز شد و دهان کلون را که سعی داشت بسته شود، گرفت.
او کسی نبود جز پادشاه شیاطین که در سلسلهمراتب، رتبه دوم رالرزید داشت. در میان گروه فعلی پادشاهان شیاطین، او تنها کسی بود کهبهتنهایی میتوانست برای برتری در برابر یک صورت فلکی درجه اسطورهای رقابت کند.
آگارس در حالی که سیگار را میجویدنباید گفت: [به چی داری ماتومبهوت نگاه میکنی؟ برنامهتالبته این بود که شهید بشی یا همچین چیزی؟]
[با اینکه فقط برای یکفکر لحظه کوتاه بود، اما فکر کردمخوشم شاید ایده چندان بدی هم نباشد.]
[اول باید کارهایی که شروع کردهای را تمام کنی. بهخوشم تو میگویم که «جنگ بزرگ مقدسین و شیاطین» را همانطوربار که شایسته «کاتب آسمان» والامقام است، بهدرستی به پایان برسانی.]
[غیرممکن است. قدرت اژدهایداغونه آخرالزمان بسیار بیشتر ازباشم چیزی است که انتظار داشتم.]
[استفاده ازکند قدرت دیواربهم باید کافی باشه.]
[حتی متوسل شدن به آنفکر قدرت هم برای مهر وازش موم کردن اژدهای آخرالزمان کافی نیست.]
[همین فکر رو میکردم. با این حال، هنوز همازش میتونی کسانی که اینجا هستن رو نجات بدی. هرچیمیانداخت نباشه، «دیوار» برای محافظت از چیزی وجود داره، مگه نه؟]
این حرفها باعث شدداغونه چشمان متاترون بلرزد. [....داریباشم درباره چی حرف میزنی؟]
[همیشه باید یهاینطوری حرف رو دو بارنباید بهت زد تا بفهمی.]
آگارس آنجا بود و هنوز هم وضعیت شرورانهاشنمیاد را به سمت کلونها سرازیر میکرد. متاترون برایآزاردهندهای مدت بسیار طولانی با آن پادشاه شیاطین جنگیده بود.
با این حال، او هرگزمیکردم پیش از این چنین حالتیخوشم را در چهره او ندیده بود.
⸢در آن لحظه،اندازه خیر و شرباید به یکدیگر نگاه کردند.⸥
چشمان پادشاه شیاطین به دیگر پادشاهان شیاطین و فرشتگان مقربِ در حالمیکردم مرگ دوخته شد. [مگه «خیر و شر» فقط در صورتی نمیتونن بهدوش نسل بعدی منتقل بشن که این احمقها از این مخمصه نجات پیدا کنن؟]
[شنیدن این حرفدوکجا از یک پادشاهمیکردم شیاطین خندهدار است.]
[الان دارم اینو میگم، ولیمیکردم به نظر من، خودت همخوشم زیاد شبیه یه فرشته مقرب نیستی.]
متاترون با شنیدن صدای گرفته آگارس نتوانست جلوی احساس عجیبشابروهایش را بگیرد. چرا شیطانی که اینهمه مدت با او جنگیدهدوتاتون بود، امروز اینقدر، اینقدر به او نزدیک به نظر میرسید؟
آیا اقدامات فعلی آنهابهم به خاطر خیر بود یادوکجا شر؟ متاترون نمیتوانست تشخیص دهد.
اما ازکیم یک چیزنجات مطمئن بود.
[افسانه باستانیترین «خیرنجات و شر» در حالنمیاد نگاه کردن به شماست.]
حتی اگر خودشان به افسانه تبدیل شده بودند، کاری کهابروهایش اکنون برای انجامش انتخاب کرده بودند، به این دلیل نبوددوتاتون که افسانهها به آنها گفته بودند این کار را بکنند.
[من نمیتوانمکند این کار رازدید بهتنهایی انجام دهم.]
[میدونم.]
[«دیواری که خیر وفکر شر را جدا میکند»البته بهشدت در حال لرزیدن است!]
با یک دیوار در میانشان،عوض نمایندگان «خیر» و «شر» دستانشانابروهایش را به سوی یکدیگر دراز کردند.
[حتی اگر آنها را درزدید اینجا نجات دهیم، باز همنجات نمیتوانیم جلوی آخرالزمان را بگیریم.]
[اینو هم میدونم.] آگارس دستش را روی ابزارنمیاد مهر و مومی که متاترون ساخته بود گذاشت. [اماروی خب، اون مشکلی نیست که ما باید نگرانش باشیم.]
فرشته مقرب و پادشاه شیاطین دستان یکدیگر را گرفتند. باخوشم این کار، ابزار مهر و موم پرتوهای کورکنندهای از نوربار ساطع کرد و با سرعتی سرسامآور شروع به بزرگ شدن کرد.
و طولی نکشید که دیگر نمیشدباید به آن ابزار گفت، بلکه بهلرزید یک کشتی بزرگ تبدیل شده بود.
کو-گوگوگوگو!
این کشتیای بود که روزگاری از تمام موجودات روی زمین در برابرحالت نابودی یک جهان محافظت کرده بود. یک کشتی افسانهای که برای محافظتپیشقدم از خودِ زندگی در برابر سیل بزرگ به جهان نازل شده بود.
متاترون گفت:دوکجا [صورتهای فلکیفکر را تخلیه کنید.]
[مفهوم است، کاتب.]
«ارباب کشتی» نوح که در میان صورتهای فلکی ایستاده بود، ندای متاترون راخوشت شنید و فرماندهی کشتی را بر عهده گرفت. والکیریهای بازمانده شروع به کمکمتأسفانه به صورتهای فلکی و تجسدهای اطراف کردند تا یکی یکی سوار کشتی شوند.
با این حال، متاترون و آگارس باید از افسانهالبته کشتی پشتیبانی میکردند و خودشان نمیتوانستند سوار آن شوند. متأسفانه،میانداخت فقط آن دو نفر نبودند که این واقعیت را میدانستند.
[کار کاملاًدوکجا احمقانهای کردی، ایمیکردم حاکم جهنم شرق.]
[آسمودئوس.]
آسمودئوس حتی به او فرصت نداد چیزی بگوید و چنگالهایش عمیقاًفکر در قلب آگارس فرو رفت. با این وجود، حالت چهره آگارس درروی حالی که به چهره مرگ قریبالوقوع خیره شده بود، خونسرد باقی ماند.
آسمودئوس که از این حالت چهره ناراضی بهنمیاد نظر میرسید، گفت: [چرا الان «دیوار» رو به منروی واگذار نمیکنی؟ تو دیگه صلاحیت نمایندگی «شر» رو نداری.]
چنگالها عمیقتر فرو رفتند و امعاء و احشای آگارس را بیرون کشیدند. در حالی که پادشاهروی شیاطین صحبت میکرد، افسانههایی به سیاهی قیر از او میچکید. [عجب حرومزاده سمجی هستی. اصلاً چراپیامی اینقدر «دیوار» رو میخوای؟ واقعاً باورت شده که با داشتن «دیوار» میتونی تبدیل به یه خدا بشی؟]
[خیلی خوب میدونم که داشتنش منو تبدیل بهباشم خدا نمیکنه. با این حال، حداقلش اینه که بهجلو یکی از بزدلهای متعلق به «سناریوی نهایی» تبدیل میشم.]
[که اینطور. پساینطوری درباره «سناریوی نهایی»چیه میدونستی، مگه نه...]
آگارس تلخخندی زد،دوکجا اما سپس، ناگهان جنونخوشت از چشمانش عبور کرد.
[شرمنده، ولیدوکجا تو نمیتونی صاحبمیکردم اون «دیوار» بشی.]
[این چیزی نیست کهداغونه تو درموردش تصمیم بگیری.باشم ضمناً، وقتی بمیری، «دیوار» تو...]
[راستش رو بخوای،اینطوری من قبلاً «دیوار»م رونباید به کس دیگهای دادم.]
[همچین چیزی...]
در آن لحظه، شانههای آسمودئوس ناگهان لرزید.نمیاد او از طریق غرایز یک پادشاه شیاطین، متوجهآزاردهندهای شد که آنچه آگارس گفته بود حقیقت دارد.
[....دقیقاً به کی؟]
[خب دیگه،کند این چیزیه کهزدید خودت باید بفهمی.]
آسمودئوس از روی خشم غرش کرد و چنگالهایش درالبته گردن آگارس فرو رفت. در حالی که قطعات افسانهها مانندمیانداخت خون واقعی به اطراف میپاشید، آگارس به آسمان نگاه کرد.
[این خیلیدوکجا زیبا نیست، متاترون؟میکردم این پایان ماست.]
دوئت «خیر و شر» کهعوض بهطور کمرنگی ادامه داشت، اکنون درکمی آسمان شب آخرالزمان جریان یافته بود.
او بارش شهابیاینطوری آبشاری را دیدچیه و لبخند درخشانی زد.
[صورت فلکی «پادشاه شیاطین رستگاری»،میکردم در حال حاضر «اراده فداکارانهخوشم سطح ۹» را فعال میکند!]
«این واقعاً داره رویداغونه اعصابم میره. جدی میگم.باشم حتی نمیتونم خاموشش کنم.»
هان سویونگ با عصبانیت نفسنفس زد و با صدای بلندی فریاد کشید. هر سه آنهاالبته که هنوز در داخل مه تاریکیِ در حال گسترش گیر افتاده بودند، در حال مبارزهپیشقدم با کلونهایی بودند که به نظر میرسید با گذشت هر ثانیه بر تعدادشان افزوده میشد.
آنها میدانستند کهدوکجا کیم دوکجا درستمیکردم آنسوی اینجا بود.
اما عبور از این مه تاریکی با قدرت جادویی باقیمانده هر یک ازچنین آنها غیرممکن بود. بنابراین، بهترین کاری که در این شرایط میتوانستند انجام دهنددقیقاً این بود که انرژی خود را در حال حاضر روی یک نفر متمرکز کنند.
با وجود اینکه اینداغونه را میدانستند، این سهباشم نفر نمیخواستند کوتاه بیایند.
اگر فقط بحثِ نجات دادن کیم دوکجا بود، مهم نبود چه کسیمیکردم به آنجا برود. در حالی که به ستاره دوردستی که بهطور ضعیفیدوش سوسو میزد نگاه میکردند، هر سهی آنها به یک چیز فکر میکردند.
احتمال مرگ کسی کهنجات به سمت آن ستارهنمیاد میرفت بسیار زیاد بود.
مه تاریکی داشت سنگینتر ومیکردم غلیظتر میشد و موج شوکخوشم اژدهای آخرالزمان نیز خشنتر میشد.
کیم دوکجا هنوز زنده بود. با این حال،باشم شانس نجات او کم بود. و حتی اگر همجلو نجات پیدا میکرد، باز هم در کنار او میمردند.
بنابراین، این مشاجره بر سر انتخاب کسینباید نبود که او را نجات دهد، بلکه برایالبته یافتن کسی بود که به جای دیگران بمیرد.
یو جونگهیوک اول گفت:نجات «هر دوی شما این روالبته میدونید، اما من نمیتونم بمیرم.»
جونگ هیوون میدانست منظور او از «نمیتونم بمیرم» چیست و در شرف عصبانی شدنمسئولیت بود، اما هان سویونگ یک قدم از او سریعتر بود. «باید با دقت بهسوار این موضوع فکر کنی، جونگ هیوون. تو قرار نیست تنها بمیری، اینو یادت باشه.»
درست در همان لحظه، جونگ هیوونباید سنگینی صلیب را روی پشتش احساس کرد.اولین او هیچ چیزی برای جواب دادن نداشت.
اگر او اینجااینطوری میمرد، شخصی که روینباید پشتش بود نیز میمرد.
«در اینکیم صورت، تو هیونسونگ-شیفکر رو برای یک...»
«جونگ هیوون! پشت سرت!»
او پس از شنیدن فریاد هان سویونگ بهطور غیرارادی به پشت سرش نگاه کرد. بااینقدر این حال، چیزی آنجا نبود. لحظهای که گفت «آه!»، کسی او را از پشت هلپرید داد و در حالی که به شکل بدی تلوتلو میخورد، به سمت زمینِ پایین سقوط کرد.
تا زمانی که او بالهای فرشته مقرب راکیم باز کرد تا جلوی سقوطش را بگیرد، چهرههایازش یو جونگهیوک و هان سویونگ بسیار دور شده بودند.
«لعنتی! اینکیم یعنی چی...نجات وایسید، هر دوتون!»
پس از دیدن آن دو که با عجله دور میشدند، بدون اینکه حتی زحمت دریافت انرژی جادوییدوش او را به خود بدهند، او فوراً فهمید که آنها سعی داشتند در اینجا چه کار کنند. وارسال چون اکنون میدانست، هیچ راهی وجود نداشت که بتواند احساساتی را که در او فوران میکرد، سرکوب کند.
کیم دوکجا از او خواسته بود کهکسی نجاتش دهد. با این حال، برای انجام ایناینقدر کار، او نمیتوانست به دنبال آن دو برود.
«اوریل.»
او احساسات جوشانش را قورت داد و دستش را دراز کرد. قدرت جادوییعادی یک فرشته مقرب که از دست او ساطع میشد، تاریکی را شکافت وداشت بالهای کورکنندهای در پشت آن دو نفر که در حال پرواز بودند، تشکیل داد.
درست در همان لحظه، او تپش قدرتمندی را رویازش پشت خود احساس کرد که از قلب شخص خاصی میآمد.متأسفانه قلب او بهشدت میتپید، گویی که حرفی برای گفتن داشت.
جونگ هیوونهمون پاسخ داد: «منعوض هم همینطور، هیونسونگ-شی.»
او به دو پیکان نوری نگاه کرد که فضا را طی میکردند و دورترنمیاد میشدند، و سپس، به نور ضعیف و کمرنگ ستارهای که درست دور از دسترسشان منتظربرای آنها بود. او لب پایینش را گاز گرفت، گویی داشت در برابر چیزی مقاومت میکرد.
«اما، فکرکیم میکنم هنوزنجات نوبت ما نرسیده.»
<اپیزود ۷۸دوکجا – اوجفکر (۴)> پایان.