چپتر 225: اپیزود ۴۲ – آسمودئوس (۴)
0«این یاروفریاد پیش خودشدرمان چی فکر میکنه...؟»
آیلین همانطور که به کیم دوکجای درازکشیده نگاهمقابلم میکرد، کاتتر را بیرون کشید و زیر لببودم زمزمه کرد. قطعات داستان از بانداژها چکه میکردند.
- فعلاً ایندویدند تنها راهه. نمیخواستمآخرین ازش استفاده کنم.
آیلین با عجله شجاعتش را جمع کرد، قطعات راشده جارو کرد و نبض دست دیگرش را گرفت. چهرهزبانه کیم دوکجا رنگپریده بود و هیچ گرمایی احساس نمیشد.
«بستههای داستانیفریاد بیشتری بیارید!درمان زود باشید!»
افرادی که تماشا میکردند، با فریاد آیلین از اتاقزبانه درمان بیرون دویدند. آیلین به چهره کیم دوکجای در حالپشیمانی مرگ نگاه کرد و آخرین کلماتش را به یاد آورد.
- فقطدرمان بذارید یهحال ساعتی بمیرم.
- آه، البته،سوم این واقعاً مردن نیست.درستی فقط در آستانه مرگه.
- اگه الاناتاق بمیرم، واقعاً میرمحال دیدن کیم ناموون.
- بهت اعتماد میکنم. فهمیدی؟
بیپ- بیپ-
سطح پایداری داستان روی مانیتور پایداری بیمار به شدت درکارش حال کاهش بود. آیلین با حالتی ناشناخته به کیم دوکجایبرخلاف خوابیده نگاه کرد و داستان جدیدی را به رگهایش تزریق کرد.
خوشبختانه، مرحله سوم «دیدگاه خواننده دانایانرژی کل» به درستی متصل شده بود. آیلینقبلیام کارش را درست انجام داده بود. راستی...
انرژی آسمودئوس در مقابلم زبانه میکشید. برخلاف اعلام قبلیام، در وضعیت پرتنشی بودم. حریفمالبته «آسمودئوس» بود. کمی احساس پشیمانی میکردم که در ابتدا از کلمات بیش از حد تأثیرگذاریبیپ استفاده کرده بودم، اما حالا برای پشیمانی خیلی دیر بود. بالاخره آسمودئوس دهان باز کرد.
[پادشاه شیاطین رستگاری؟]
با سر یو جونگهیوک سرم را تکان دادم. احساس میکردم روح یوفقط جونگهیوک در گوشهای از ضمیرش دست و پا میزند، اما او را مجبوردیدن کردم که به خواب برود. یو جونگهیوک در این زمان نمیتوانست بیرون بپرد.
[من پادشاه شیاطین رستگاری هستم.]
استفاده از صدای واقعیام مقدار بیش از حدی از احتمال را مصرف میکرد، اما وانمود کردم که آرام هستم.مرگه عمداً از صدای واقعیام استفاده کردم تا تحت تأثیر جذبه و فشار او به عقب رانده نشوم. مزیتش این بودخوابیده که حفظ صدای واقعیام باعث میشد قوی به نظر برسم. آسمودئوس با تعجب نگاهی به من انداخت و دوباره پرسید.
[...اون واقعاً تجسد توئه؟]
[درسته.]
اگر یو جونگهیوک بیهوش این را میدانست، از خشم منفجرمیکشید میشد، اما من بدون فکر کردن آن را به زبان آوردم.ابتدا در وضعیت فعلی جواب بهتری وجود نداشت. حداقل اینطور فکر میکردم.
[نشنیده بودمدرمان که چنینحال تجسدی داشته باشی.]
[به نظر میرسه شبکه اطلاعاتیاتخواننده کندتر از چیزیه که فکرکارش میکردم. این شخص تجسد منه.]
آسمودئوس قطعاً به اینجا آمده بود تا با من «صحبت» کند. اعتبار حرفهایش قابلساعتی تشخیص نبود، اما این تنها راه برای زنده ماندن یو جونگهیوک بود. اگر واقعاًاعتماد برای «صحبت» آمده بود، کار غیرضروریای مثل دست زدن به تجسد من انجام نمیداد.
[همم...]
به نظر نمیرسید آسمودئوس حرفهایم را پذیرفته باشد،یاد چرا که انرژیاش به تدریج قویتر میشد. با ناامیدینیست اطلاعاتی را که درباره آسمودئوس میدانستم، به یاد آوردم.
«یک دیوانه افراطی.»
«عضوی از انجمن شکمپرستان.»
«او آشناییدرست مختصری با دنیایراستی مردگان المپ دارد.»
«صاحب میل جنسی منحرف.»
چند مورد وجود داشت که میتوانست تا حدودی کمککننده باشد، اما در حال حاضر چیزی نبود که بتوانم از آن استفاده کنم. در هرپرتنشی صورت، بهترین کار این بود که این رویارویی را تا حد امکان مسالمتآمیز حل کنم. حواسم را تا جای ممکن جمع کردم و اطراف رادادم برای پیدا کردن چیزی که بتواند کمکم کند، جستجو کردم. تنها چیزی که جلب توجه میکرد، عروسک پولیشی کوچکی بود که به شانههایم چسبیده بود.
...این دیگه چیه؟ اون یو جونگهیوکحال عوضی واقعاً همچین چیزهایی جمع میکنه؟فقط سپس عروسک ناگهان به من نگاه کرد.
[صورت فلکی «قاضی شیاطینداده آتش» چنان تحت تأثیر قرارزبانه گرفته که خوندماغ شده است.]
...صبر کن. نکنه این عروسک...
[صورت فلکی «قاضیسوم شیاطین آتش» در حالدرستی مالیدن گونهاش به شماست.]
عروسک به نرمی گونه یو جونگهیوک را لمس کردکلماتش و من آن را از طریق بدن یو جونگهیوکمردن احساس کردم. وحشت کرده بودم. اوریل اینجا چه کار میکرد؟
آسمودئوس دهان باز کرد. [با توجه به اینکه در برابر «مقام»برخلاف من عقبنشینی نمیکنی، حدس میزنم شایعات درست باشن. تو در سناریویکلمات دهم به «رتبه افسانهای» رسیدی... نمیتونم باور کنم که حقیقت داشته باشه.]
[نمیدونم. شایددرمان چیزی بیشترحال از شایعه باشه.]
عروسک اوریل را کشیدم و به سرعت او راشده در آغوشم پنهان کردم. فضا عجیب بود، اما اگرزبانه اوریل کاری میکرد، اوضاع سخت میشد. آسمودئوس لبهایش را لیسید.
[هوهو، به نظر میرسه داستانهایی که دربارهمرگ زبونبازیهات میگن درسته. مطابق سلیقهمه. راستی... چطورساعتی زندهای؟ از صورتهای فلکی شنیدم که مردی.]
[شانس خوبی دارم.]
[...از داشتندرمان راز همحال خوشت میاد.]
[از آدمهایی که مدامدیدگاه سعی میکنن رازها رو ازشده زیر زبونم بکشن بیرون، متنفرم.]
[این شخص تجسداتاق جدیدته؟ شنیدم کهحال بچهها سلیقهت هستن.]
[این دیگهدرست چه چرتداده و پرتیه؟]
[پس زحماتمدرمان برای آماده کردنمرگ این بیفایده بود.]
آسمودئوس در حالی که به بدن تجسد کودکش نگاه میکرد، بادرست حالتی جذاب به من لبخند زد. او ظاهر یک کودک زیباقبلیام را داشت. اگر حرف هان میونگاوه درست بود، این کودک باید
[در واقع، اگه ایندرمان بدن به این زیبایی باشه،کلماتش میتونم سلیقهام رو تغییر بدم.]
در این نقطه، مشخص بود که یک مکالمه عادیزبانه غیرممکن است. با لحن تندی گفتم: «دیگه با صدای واقعیتپشیمانی حرف نزن. اینطوری هیچ تجسدی دور و برم باقی نمیمونه.»
[چرا؟]
«اینجا الان مجتمعسوم صنعتی منه. میخوام کشتندرستی شهروندانم رو متوقف کنی.»
بهطور رسمی، گیلوبات به دستدویدند «کیم دوکجا» کشته شد و اینجاآورد به مجتمع صنعتی من تبدیل شد.
[شما مالکدرست جدید مجتمعداده صنعتی هستید.]
در واقع، این پیامها مدام در حال ظاهر شدن بودند. البته،بذارید من فقط به یک بهانه خوب نیاز داشتم تا جلوی استفاده ازدیدن صدای واقعیاش را بگیرم. آسمودئوس با لبخند کوچکی گفت: «همم، باشه. متأسفم.»
آسمودئوس این کار را با بیمیلی انجامدرستی داد، اما وقتی هدفی داشت، مؤدب میشد.راستی حداقل تا زمانی که به هدفش میرسید.
«پس برایفریاد چی اومدیدرمان سراغ من؟»
«به نظر میرسهانجام خودت از قبلانرژی میدونی. مگه نه؟»
«...از کجادرمان باید بدونم؟ منمرگ که پیامبر نیستم.»
«میدونم کهمرحله قدرتی شبیه بهخواننده پیامبر آزگارد داری.»
احتمالاً منظورش آنا کرافت بود. نمیدانستم داستانم چقدر پخشکلماتش شده و تغییر کرده است. شایعات هر چه که بودند،نیست مشخص بود که حالا وقت پایهگذاری در این سمت است.
«شاید بهدرست خاطر "انتخابداده پادشاه شیاطین" باشه.»
آسمودئوس با شنیدن این جواب پوزخند زد. حدسیاد زدنش سخت نبود. چون مدت کوتاهی پس ازمردن سقوط مجتمع صنعتی، پیام زیر شنیده شده بود.
[شما در حال حاضر یک «کاندیدای پادشاه شیاطین» در قلمرو شیطانی هفتاد و سوم هستید.]
[در حال حاضر یک سناریوی جدید در انتظار است.]
«دنبال یه تخت پادشاهی جدیدی؟»
«ها؟ من همین الانش قلمرو شیطانیحال سی و دوم رو دارم. گرفتنفقط یه قلمرو با رتبه پایینتر بیفایدهست.»
«پس چی؟»
«میخوام کمکتدرمان کنم تا پادشاهمرگ شیاطین جدید بشی.»
همانطور که انتظار میرفت، حرفشخواننده را زد. هان میونگاوه همکارش چیز مشابهی به من گفته بود.
- پادشاه شیاطین... اون به منحال گفت که «هفتاد و سومین پادشاهفقط شیاطین» رو با دستهای خودم بسازم.
لحظهای فکر کردم و بعد سرم را تکانمقابلم دادم. «متأسفم ولی نیازی به کمک ندارم. در حالحریفم حاضر هیچ تمایلی برای شرکت تو این رقابت ندارم.»
«فکر نمیکنم حق وتو داشته باشی،آخرین مگه نه؟ به محض اینکه دوکساعتی بشی، مجبوری تو انتخاب شرکت کنی.»
«میتونم بامرحله قدرت خودمدیدگاه زنده بمونم.»
«خب، شاید تا الاندرمان خوششانس بودی. ولی آیاآخرین تو آینده هم همینطور میمونه؟»
«...»
«فکر میکنی دوکدویدند ملدون و برکان همکلماتش مثل تو فکر میکنن؟»
مشخص بود که سحابیها از قبل به آنها پیوستهاند.شده سحابیهایی که با من هم دشمن بودند. آسمودئوس خندید.زبانه «تو به کمک من نیاز داری. اگه رد کنی، میمیری.»
معلوم نبود چه کسی قرار است مرا بکشد، اماکلماتش او مطمئن به نظر میرسید که میمیرم. حرومزاده لعنتی. ایننیست همه راه را آمده بود فقط برای اینکه پاپیچم بشود؟
[تعداد کمی ازانجام صورتهای فلکی در حالآسمودئوس تماشای انتخاب شما هستند.]
[صورت فلکی «زندانی سربندحال طلایی (سون ووکونگ)» دریاد حال تماشای انتخاب شماست.]
[صورت فلکی که دوستدیدگاه دارد تغییر جنسیت دهد،متصل در حال تماشای انتخاب شماست.]
به این مکان آمده بودم و از بییو خواسته بودم کانال را گسترشبذارید دهد. بنابراین، صورتهای فلکی داشتند انتخابم را تماشا میکردند. بیشتر صورتهای فلکی نسبت بهبهت پادشاهان شیاطین بیمیل بودند. داستان آیندهام بسته به انتخابی که اینجا میکردم، تعیین میشد.
نفس آرامیدرست کشیدم و پرسیدم:راستی «هدفت داستان غولپیکره؟»
با این حرفم،دویدند چیزی در چشمانآخرین آسمودئوس تکان خورد.
«...تعجب کردم کهسوم از قبل دردانای مورد همچین چیزی میدونی.»
«این تنها دلیلیه که آدمهاییدویدند مثل تو، تو یک چشم بهآورد هم زدن گوش آدم رو میبرن.»
لبخند تلخی زدم.
یک داستان غولپیکر. اگر داستانهایی که تا الان جمع کرده بودم در دستهبمیرم داستانهای عمومی قرار میگرفتند، حوزه جدیدی در جریان ستارهای وجود داشت که بهاعتماد آن داستانهای غولپیکر میگفتند. برای مثال، چیزهایی مثل گیگانتوماکیای المپ و راگناروک آزگارد.
با ایجاد یک سهم کوچک در یک داستان غولپیکر، صورتهای فلکی میتوانستند قدرت و احتمال عظیمی بهمقابلم دست آورند. اگر سهم بزرگی را در اختیار میگرفتند، به یک قدرت عظیم تبدیل میشدند. به همین دلیلاما بود که هر بار سناریوی آخرالزمان رخ میداد، صورتهای فلکی با چشمانی آتشین به سمت آن هجوم میآوردند.
«انتخاب پادشاه شیاطین» در دنیای شیاطین، یکی ازآخرین همین داستانهای غولپیکر بود. قابل مقایسه با گیگانتوماکیا نبود،واقعاً اما در مقایسه با داستانهای عمومی بزرگ محسوب میشد.
آسمودئوس سر تکان داد.داده «درست میگی. من به سهامزبانه یک داستان غولپیکر نیاز دارم.»
آسمودئوس همین حالا هم یک پادشاه شیاطین بود و به سناریویبذارید سطح بالاتری تعلق داشت، بنابراین نمیتوانست در انتخاب شرکت کند. با ایندیدن حال، میتوانست در ازای دریافت «سهمی» از داستان، به من کمک کند.
در حالت عادی این پیشنهاد را رد میکردم. داستان غولپیکری که میتوانست از طریق انتخابانرژی پادشاه شیاطین جمعآوری شود، به پایه و اساس کلیدی برای مبارزه آیندهام علیه سحابیها تبدیل میشد.کلمات اگر سهمی از آن را به شخص اشتباهی میدادم، احتمالاً دیگر نمیتوانستم چیزی به دست بیاورم.
با این حال،اتاق یو جونگهیوک در بازگشتمرگ دوازدهم زمزمه کرده بود:
«اون موقع، نباید تظاهرداده میکردیم که از پادشاهمقابلم شیاطین آسمودئوس حمایت میکنیم.»
دلم میخواست یقه یو جونگهیوکِ بازگشت دوازدهم رایاد بگیرم و بپرسم منظورش چه بوده، اما شخصی کهنیست الان اینجا بود، فقط در بازگشت سوم قرار داشت.
در نهایت، باید یک انتخابخواننده میکردم. آیا باید دست پادشاهکارش شیاطین را میگرفتم یا نه؟
بهآرامی دهانم را باز کردم.