چپتر 272: قسمت ۵۰ – داستان دوکجا (۸)
0با ورودخندید صورتهای فلکی، سرمدشمن را بالا آوردم.
[صورتهای فلکیای کهباهوش حامی شما هستند،انسانها به شما نگاه میکنند.]
همه آنها صورتهای فلکیایاحمقانه بودند که زمانی طرفروی من را گرفته بودند.
[صورت فلکی «سوخندید ئه ایل پیل»دشمن به شما نگاه میکند.]
[صورت فلکی «نخستینهیچکدوم احضارگر چوسان» بهسحابی شما نگاه میکند.]
در میان آنهاباهوش صورتهای فلکی زمینانسانها هم حضور داشتند.
[صورت فلکی «نخستینانتخابهای شمشیر گوریو (چوک جونگیونگ)»زور به شما نگاه میکند.]
چوک جونگیونگ هم که مدتی نمیتوانستمدشمن با او تماس بگیرم، آنجا بود. بابین این حال، حضور دلپذیرتری هم وجود داشت.
[صورت فلکیخندید «توطئهگر پنهانکار» بهدشمن شما نگاه میکند.]
توطئهگر پنهانکار. هویت دقیقش را نمیدانستم. تنهاانتخابهای چیزی که میدانستم این بود که اوایستاده حامی من است و سناریوهایم را تماشا میکند.
[صورت فلکی «قاضی شیاطیناحمقانه آتش (اوریل)» دستانش را بهپاهایشان آرامی به هم گره میزند.]
[صورت فلکی «زندانیخندید سربند طلایی (سون ووکونگ)»سحابی مشتهایش را گره میکند.]
[صورت فلکی «اژدهای شعلهنمیخوان سیاه اعماق» غرغر میکندمحض و به شما نگاه میکند.]
هر چهار صورتباهوش فلکی اولیهام حالا دورانتخابهای هم جمع شده بودند.
[داستان شما در قلمرواحمقانه شیطانی هفتاد و سومروی در حال شکلگیری است.]
تمام نگاهها به سمتهیچکدوم من سرازیر شد و احساسمحض کردم به ابتدای داستان برگشتهام.
سوریا گفت:
[بچه، انتظاراتت رو میدونم ولی اوناانسانها کمکی بهت نمیکنن. صورتهای فلکی باهوش هستنپاهایشان و مثل شما انسانها انتخابهای احمقانه نمیکنن.]
همتیمیهایم را دیدم که به زور رویزور پاهایشان ایستاده بودند. آنها دور یو جونگهیوکزده که روی زمین افتاده بود، حلقه زده بودند.
سوریا خندید. [هیچکدومخندید از اونا نمیخواندشمن دشمن یک سحابی بشن...]
به محض اینکه حرفش تمام شد، زلزلهای بین من و سوریا رخ داد. زمینسرعت به سرعت مرطوب شد و به باتلاقی چسبناک تغییر شکل داد. در باتلاقی کهبلافاصله اگر یک قدم برمیداشتم در آن کشیده میشدم، کسی در حال بیدار شدن بود.
بلافاصله فهمیدم او کیست.
[صورت فلکی «شکارچیانتخابهای گستاخ باتلاق» در دنیایزور شیاطین ظاهر شده است!]
شکارچی گستاخ باتلاق. او یکی از صورتهایسحابی فلکی انجمن شکمپرستان بود. او بدهکار شدهداد و توسط بخش اجرایی برده شده بود.
مارمولکی بود که بیش از ۳۰ متر طول داشت. مارمولکحرفش باستانی که از باتلاق بیدار شده بود، غرش طنیناندازی سراگر داد. ارباب شکافتن آسمان، شکارچی گستاخ باتلاق را شناخت و غرید.
اگر درست حدسباهوش زده بودم، اینانسانها بار او دشمنم نبود.
لبخندی زدم وانتخابهای پرسیدم: «اومدی بدهیهاتدیدم رو صاف کنی؟»
در گذشته، سازنده تولید انبوهنمیخوان به من نصیحت کرده بود:اینکه دشمنان زیادی برای خودت نتراش.
[...اگه کمکمخندید نکرده بودی همدشمن میتونستم پسشون بدم!]
مارمولک غولپیکر سرش راهستن چرخاند و خصومتش رااحمقانه به صورتهای فلکی نشان داد.
[منم زیادانسانها ازشون خوشم نمیاد.همتیمیهایم برای همین اومدم!]
مارمولک غولپیکر مکالمه کوتاه را تمام کرد وبشن به سمت صورتهای فلکی هجوم برد. صورتهای فلکیمرطوب بر سر هیولایی که به سمتشان میدوید، فریاد کشیدند.
شکارچی گستاخ باتلاق یک صورت فلکی درجه روایی بود. وقتیحرفش دشمن بود ترسناک به نظر میرسید، اما حالا که در یکقدم جبهه بودیم هم نمیتوانستم احساس آرامش کنم. سوریای خشمگین فریاد زد:
[نوچه انجمننمیکنن شکمپرستان... ازهستن سحابی نمیترسی؟]
[سحابی؟ هاهاهاهات! از کیاحمقانه تا حالا انجمن شکمپرستانروی به همچین چیزی اهمیت میده؟]
بسیاری از اعضای انجمن شکمپرستان، بدعتگذاران جریان ستارهای بودند. آنها کسانی بودند که بدون توجهسرعت به اینکه عضو سحابی هستند یا نه، اراده خود را عملی میکردند. شکارچی گستاخ باتلاقفهمیدم عضو هیچ سحابیای نبود و یکی از آزادترین افراد در انجمن شکمپرستان به حساب میآمد.
[کوااااک!]
مارمولک غولپیکر دمش را چرخاند و سطح زمین شکافته شد، در حالی که تکههای آن به هوا پرتاب میشد. «پرندههیچکدوم رعدخوار» و «پرنده مرموز نیل» به سمت او هجوم بردند. هیولاهای عظیمالجثه شروع به مبارزه کردند و محیط اطراف بهکشیده سرعت به هرجومرج کشیده شد. در مرکز این آشوب، سوریا به آسمان رفت و از بالا به من نگاه کرد.
[یک زبالهانسانها نتیجه رواحمقانه تغییر نمیده.]
نور سوریا به سمتم سرازیر شد. حتی با استفاده از مهارتهای «راه باد» و «برقیسازی» هممرطوب جاخالی دادن از آن آسان نبود. نمیتوانستم با یک لوکاپالا رقابت کنم، اما تسلیم نشدم. پوستمشکارچی پاره شد و استخوانهایم بیرون زد. در میان این درد، به هر طریقی سعی کردم زمان بخرم.
تمام حواسم رویهیچکدوم پیام سیستم درسحابی هوا متمرکز بود.
[برنده بازینمیکنن دوم به زودیمثل اعلام خواهد شد.]
برنده بازی مشخص شده بود. مهم نبود موجودی که سناریو راجونگهیوک به تأخیر میاندازد چقدر قدرتمند باشد، باز هم محدودیتی وجود داشت. بهحرفش عبارت دیگر، فقط باید زمان میخریدم تا در این بازی پیروز شویم.
[بچه، اوضاعزده اونطور که تونمیخوان میخوای پیش نمیره.]
میتوانستم حرکت مقدار زیادی احتمال را حس کنم. این احتمالی بود که در اصلسرعت برای این سناریو مجاز نبود. احتمالی که توسط وداس ارائه شده بود، به جریانبلافاصله افتاد. تعادل در آسمان تغییر کرد و کفههای ترازوی احتمال در حال کج شدن بود.
[اراده وداسنمیکنن به اینجاهستن آمده است.]
خورشیدی درخشان در پشت سوریا تابید. عرقم جاری شد و احساس کردم بدنم در حال ذوبهیچکدوم شدن است. یک، دو، سه، چهار... منابع نوری زمین را سوزاندند. از آنجا که اگر بهشکل سوریا نگاه میکردم کور میشدم، نمیتوانستم مستقیماً به او خیره شوم، پس روی سایهاش تمرکز کردم.
[داستان «پادشاهزده دوازده خورشید» درنمیخوان حال درخشش است.]
این سوریای وداس بود. اودشمن پادشاهی بود که دوازده خدایحرفش خورشید را متحد کرده بود.
[حالا تفاوت جایگاه رو میبینی؟]
اعضای خستهجان گروهمانتخابهای به زمین افتادنددیدم و ناله کردند.
«او-اوووه...»
شکارچی گستاخ باتلاق با درد دست و پا میزد و صورتهای فلکی دیگر با هیبت به سوریا نگاه میکردند. سوریااگر قدرتمند بود، اما با پایان یافتن «سناریوی نابودی» وداس، قدرتمندتر هم شد. سوریا، خدای خورشیدی که تمام قدرت ویواسوات و ساویتاربخش را جذب کرده بود، به هیولایی تبدیل شد که زمینِ دور ۲۶۵ام «راههای بقا» را به جهنمی از آتش تبدیل کرد.
با این حال، مهمهستن نبود دشمن چقدر قویاحمقانه باشد، من باید مبارزه میکردم.
[نشان «آوازانسانها شمشیر سطح ۳»همتیمیهایم استفاده شده است.]
[شمشیر شما از کلمات بهنمیخوان جا مانده از دوک وفاداریاینکه و جنگ پر شده است.]
「 در شب، خدایی در خواب او ظاهر شداینکه و گفت: «اگر این کار را بکنی، پیروزی بزرگی بهشکل دست میآوری. در غیر این صورت، شکست خواهی خورد.» 」
این بیتی بودباهوش که هنگام مقابله باانتخابهای اژدهای کوچکتر شنیده بودم.
[این نشان یک صورتاحمقانه فلکی درجه اعلاست. داری ازپاهایشان یه حقه پیشپاافتاده استفاده میکنی.]
به لطف تأثیر این مهارت، انگار عینک آفتابی زده بودم و میتوانستم منبع نور مقابلم را ببینم. همانطور کهتغییر به یاد میآوردم، این بیت این اثر را داشت که نقطه ضعف دشمن را از طریق رنگ نشان دهد.انجمن رنگ سبز مناطق قوی و رنگ قرمز مناطق ضعیف را نشان میداد. با چشمانی کاملاً باز به سوریا خیره شدم.
خیره شدم و بازنمیخوان هم خیره شدم. عرقمحض سردی از پشتم جاری شد.
[بله، چه میبینی؟]
سوریای خندانانسانها آرامآرام بهاحمقانه من نزدیک میشد.
[میتوانی به دزدیدن نشانها ادامه دهی.دشمن شاید به مقام یک صورت فلکیزلزلهای رسیده باشی، اما انسان به دنیا آمدهای.]
تمام بدن سوریاهیچکدوم سبز بود. نمیتوانستمسحابی هیچ نقطهضعفی ببینم.
[تاریخ یک انسان نمیتواند ازمثل یک خدا فراتر برود. چنیندیدم چیزی در جریان ستارهای وجود ندارد.]
بهتنهایی نمیتوانستم از پس سوریا بربیایم. حتیزور با کمک «شکارچی گستاخ باتلاق» هم غیرممکنزده بود. کت پارهام را دور انداختم و گفتم:
«...ترازوی احتمال کجخندید شده. این یعنی میتونمسحابی وزنههای بیشتری روش بذارم.»
[مهم نیست چههیچکدوم کسی بیاید، ترازوسحابی کج نخواهد شد.]
داستان من یک اسطوره نبود. من یکانتخابهای خدا یا قهرمان نبودم. داستان من شایدایستاده در جریان ستارهای یک داستان معمولی بود.
[صورتهای فلکیانسانها آسمان شب درهمتیمیهایم حال تصمیمگیری هستند.]
با این حال، کسیهیچکدوم در این دنیا با دقتمحض به داستان من گوش میداد.
«باید دید!خندید بیا، نخستین شمشیردشمن گوریو (چوک جونگیونگ)!»
جرقههای انفجاری به هواهستن برخاستند و شهابسنگی ازاحمقانه میان ابرهای تاریک سقوط کرد.
[صورت فلکی «نخستین شمشیراحمقانه گوریو (چوک جونگیونگ)» بهروی احضار شما پاسخ میدهد.]
انرژی شمشیر تماشاییای آسمان رانمیخوان شکافت. این همان سبک سهاینکه شمشیری بود که قبلاً دیده بودم.
[چه کسیخندید مرا صدانمیخوان زد، چوک جونگیونگ؟]
شمشیر مانند صاعقهای فرود آمد و یکیانتخابهای از خورشیدهای سوریا را عمیقاً زخمی کرد. همراهجونگهیوک با انفجاری کورکننده، صدای سوریا به گوش رسید.
[یک صورتانسانها فلکی درجه اعلایهمتیمیهایم ناچیز جرئت میکند...!]
درخشش داغی به سمت زمین سرازیر شد و چیزی با صدای کوبندهای به زمینداد برخورد کرد و من و همکارانم را به عقب راند. وقتی به خودم آمدم،شدن در آغوش مردی بودم. از نظر اندازه، او دستکمی از قدیسه شمشیر شکافتن آسمان نداشت.
[مدت زیادی گذشته، نواده.]
منظره باشکوه نخستینباهوش شمشیر گوریو (چوکانسانها جونگیونگ) پیش رویم بود.
«خیلی وقتانسانها گذشته، پیرمرد.احمقانه مقامت عوض شده.»
چوک جونگیونگِ درجهخندید اعلا، اکنون درجهدشمن روایی شده بود.
[همهاش بهخندید لطف توست.نمیخوان اتفاقات زیادی افتاد.]
انتظارش را داشتم. چوک جونگیونگ در مبارزه با خدایهمتیمیهایم بیرونی شرکت کرده بود. او حتماً داستان قدرتمندی بهزده دست آورده و به سطح بالاتری ارتقا یافته بود.
[بالاخره میتوانانسانها این دیناحمقانه را ادا کرد.]
چوک جونگیونگ به آسمان خیرهنمیخوان شد و پیامهای غیرمستقیم صورتهایاینکه فلکی به دنبال آن آمدند.
[صورت فلکی «زندانی سربندنمیخوان طلایی (سون ووکونگ)» بامحض عصبانیت با خود زمزمه میکند.]
[صورت فلکی «قاضیباهوش شیاطین آتش (اوریل)» باانتخابهای اندوه خیره شده است.]
شاید سایر صورتهای فلکی هم میخواستند به اینجاروی بیایند. با این حال، محدودیتهای احتمال وجود داشتهیچکدوم و آنها نمیتوانستند جلوی چشم سحابی حرکت کنند.
بهویژه، اوریل به عدن تعلق داشت و مشکلبشن پیچیدهتر بود. اگر دست از پا خطا میکرد، ممکنباتلاقی بود جنگ بزرگی میان خیر و شر در بگیرد...
با وجود دریافتهیچکدوم نکردن کمک ازسحابی اوریل، ناامید نشدم.
«داره میاد.»
پرتوهای نورانسانها سوریا موجموج بههمتیمیهایم سمت ما میآمدند.
[...میدانستم که خدایان جبهههیچکدوم هند شوخی ندارند، امابشن آنها واقعاً هیولا هستند.]
چوک جونگیونگ از من محافظت کرد وبشن امواج نور را برید. با این حال،سرعت تیغه چوک جونگیونگ کمی خورده شده بود.
[شاید بتوانم کوه بزرگ و دریا را ببرم،احمقانه اما هنوز خورشید را نبریدهام. اگر میدانستم چنینافتاده هیولایی وجود دارد، «یی» را با خودم میآوردم.]
منظور از «یی» احتمالاً همان شکارچی خورشید در اساطیر چین بود. بهافتاده نظر میرسید که او از آشنایان چوک جونگیونگ باشد. با این وجود،زلزلهای یی هم نمیتوانست از پس سوریا، صورت فلکیای با ساختار یک «امپراتور»، بربیاید.
[من حسابت را میرسم!]
بنیانگذار بشریت به سمت چوک جونگیونگ هجوم برد.محض آن مردان بزرگ با هم درگیر شدند وباتلاقی منطقه اطراف بر اثر انرژی شمشیر ویران شد.
[قلمرو شیطانی هفتاد وهستن سوم در حال سرکاحمقانه کشیدن در داستان شماست.]
سپس چیزی از سینهام به سمت آسمان جریانروی یافت. آنها «جملاتی» بودند که از بازی قبلی بهنمیخوان دست آورده بودم. سوریا با صدایی رعدآسا فریاد زد.
[دارید چه کارخندید میکنید؟ دیگر وقتیدشمن نمانده! سریع بکشیدشان!]
این جملات مصالحی بودند که داستانسحابی غولپیکر را میساختند. سرانجام، داستان غولپیکربین این جهان شروع به نوسان کرد.
[پادشاه شیطانی «خالقباهوش نفاق» نسبت بهانسانها شما خصومت نشان میدهد.]
پادشاهان شیطانی منفعل بالاخره شروع به حرکت کردند. گرمایپاهایشان ساطعشده از خالق نفاق مرا در هوا به پروازدشمن درآورد و درد پاره شدن تمام بدنم را حس کردم.
دو متحد داشتم، اما میدان نبرد بهطرز وحشتناکی بهمحض ضرر ما بود. پادشاهان شیطانی قدرت خود را آزادچسبناک کردند و کفههای ترازوی احتمال بار دیگر غژغژ کرد.
به کمک افراد بیشتری نیاز داشتم، اما چه کسی میتوانست از پس این پادشاهانسرعت شیطانی قدرتمند بربیاید؟ سخت فکر کردم اما نتوانستم صورت فلکیای را پیدا کنم کهبلافاصله کمک کند. ناگهان، سرعت پادشاهان شیطانی که در حال نزدیک شدن بودند، کم شد.
«با تمام قدرت شلیک کنید!»
صدای شلیک توپانتخابهای به همراه صدای دخترزور آشنایی به گوش رسید.
«آجوشی! منم!»
[صورت فلکی «خدایهیچکدوم جنگ دریایی (یی سون-شین)»بشن به شما نگاه میکند.]
«ببخشید دیر کردم!»
روی خندق در بخش دورافتادهای از مجتمع صنعتی، ناوگان شبح لیجونگهیوک جیهه به این سمت شلیک میکرد. پیامهای غیرمستقیم پادشاهان شیطانیِ خشمگیناینکه فضا را پر کرد. دو پادشاه شیطانی به سمت لی جیهه چرخیدند.
«جیهه!»
خوب بود که به کمک آمده بود، اما فقطاینکه با حضور لی جیهه غیرمنطقی بود. حریفان او دوتغییر پادشاه شیطانی بودند. اگر کار بیمحابایی میکرد، بلافاصله کشته میشد.
«فرار کن!»
بهسرعت حرکت کردم اما به خاطر تمام جراحاتی که متحمل شدهجونگهیوک بودم، آسان نبود. پادشاهان شیطانی داشتند وارد محدوده لی جیهه میشدند.اینکه این نمیتوانست ادامه پیدا کند. این... اگر از «راه باد» استفاده میکردم...
سپس کسی شانهام را گرفت. «دوکجا-شی،دشمن باز هم داری تنهایی کارها روزلزلهای پیش میبری... بهت گفته بودم اینطوری نباش.»
آیا به این خاطر بود که برای مدت طولانی توسطحرفش نور سوریا سوخته بودم؟ نمیتوانستم چهره زن را بهدرستی ببینم.اگر با این حال، فقط از روی صدایش میدانستم که او کیست.
«دیر کردم چونباهوش شیر یا خط روانتخابهای باختم. زیاد ناراحت نشو.»
زن بهانسانها سمت پادشاهاناحمقانه شیطانی قدم برداشت.
«یه لحظه صبر کن! هیوون-شی!»
جونگ هیوون قوی بود. احتمالاً پس از انجام سناریوهای شخصی قویتر هم شدهداد بود. با این حال، درگیر شدن او با یک پادشاه شیطانی بیش ازبیدار حد غیرمنطقی بود. حتی اگر از «زمان قضاوت» علیه پادشاه شیطانی استفاده میکرد...
«میدونم داری بهباهوش چی فکر میکنی،انسانها اما نگران نباش.»
اشتباه میکردم؟ به نظراحمقانه میرسید بالهای فرشتهای رویروی پشتش در هم تنیده شدهاند.
«چون من قرار نیست بجنگم.»
این «مقام» عظیمی بود که هرگز پیش از این حس نکرده بودم. پادشاه شیطانی که به سمت لیتغییر جیهه هجوم میبرد، با چهرهای حیرتزده به این سو نگاه کرد. قدرت صورت فلکی به سمت جونگ هیوونیکی نازل شد، تمام دنیای شیاطین را در بر گرفت و برای لحظهای آن را به رنگ نقرهای درآورد.
[صورت فلکی «قاضی شیاطین آتشمثل (اوریل)» در قلمرو شیطانی هفتاددیدم و سوم ظاهر شده است.]
یادداشت مترجم
بچهها ببخشید، ولی فصل آنفولانزا تو ملبورن شروع شده و منم گرفتم. چند روز گذشته حالم خیلی بد بود ولی امروز دیگه واقعاً از پا دراومدم. بقیه هفته رو استراحت میکنم و (امیدوارم) از دوشنبه دوباره پست گذاشتن رو شروع کنم.