---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

زاویه دید خواننده دانای کل

چپتر 419: اپیزود ۷۹ – توطئه‌گر پنهان‌کار (۳) • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 419: اپیزود ۷۹ – توطئه‌گر پنهان‌کار (۳)

0

لحن طلبکارانه هان سویونگ، یو جونگهیوک را وادار کرد تا داستانش را شروع کند. با این‌منِ​ حال، حرف‌هایش نامنسجم به نظر می‌رسید و مدام یک چیز را تکرار می‌کرد. ده دقیقه‌ای به‌هم‌زمان​ همین منوال گذشت؛ هان سویونگ بالاخره دست از سکوت و گوش دادن برداشت و به حرف آمد.

«خیلی خب، کافیه. فکر نمی‌کنم الان تو وضعیت روحی‌منِ​ مناسبی باشی، پس بذار همه چیزایی که گفتی رو برات‌سندرم​ جمع‌بندی کنم. تو فقط بهم بگو درست فهمیدم یا نه.»

در حالت عادی، چنین حرف یک‌طرفه‌ای واکنش شدیدی از‌خودش​ او به همراه داشت، اما یو جونگهیوک با چهره‌ای‌۱۸۶۳ام​ تاریک و گرفته، تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرد.

هان سویونگ بلافاصله کارش را شروع کرد. «تو رفتی تا کیم دوکجا‌چطور​ رو نجات بدی. اما بعدش، یه نفر دیگه زودتر پیداش شد تا‌اسم​ اونو بقاپه. و اون شخص کسی بود که همه‌مون می‌شناسیمش، "توطئه‌گر پنهان‌کار".»

یو جونگهیوک‌تقلبی​ دوباره سر‌منظورم​ تکان داد.

«اما اون یارو دقیقاً‌زده​ قیافه‌ش شبیه تو بود و‌منِ​ یه کت سفید پوشیده بود.»

«درسته.»

«چقدر احتمال داره که تقلبی باشه؟ منظورم اینه‌ممکنه​ که، باورش خیلی سخته، مگه نه؟ ممکنه که‌نوبت​ "توطئه‌گر پنهان‌کار" خودش رو شبیه تو جا زده باشه.»

«نه، نمی‌تونست تقلبی باشه.»

«چطور؟»

«اون از افسانه‌ای استفاده‌اینه​ کرد که منِ نوبت‌ممکنه​ بازگشت ۱۸۶۳ام در اختیار داشت.»

«...منظورت همون افسانه جاودانه‌اینه​ یا هر اسم سندرم‌ممکنه​ کلاس هشتمی دیگه‌ایه که داشت؟»

هان سویونگ گفت: «همین فکر رو می‌کردم.»‌سخته​ و سر تکان داد. هم‌زمان با فعال‌افسانه‌ای​ شدن دوباره‌ی افسانه‌اش، مردمک چشمانش کمی گشاد شد.

[افسانه «سرقت ادبی‌خودش​ پیش‌بینانه» داستان‌سرایی خود‌چطور​ را آغاز کرده است!]

جونگ هی‌وون که تنها فرد بی‌خبر از ماجرا بود، با‌زده​ صدایی گیج سعی کرد چیزی بگوید: «شما دو تا دارین‌منظورت​ درباره چی حرف می‌زنین؟ منظورتون اینه که "توطئه‌گر پنهان‌کار" شبیه جونگهیوک-شیه؟»

هان سویونگ نگاهی کوتاه به او انداخت و‌ممکنه​ با آهی طولانی جواب داد: «ساده بگم، تو‌نوبت​ این خط جهانی دو تا یو جونگهیوک وجود داره.»

«...اصلاً همچین چیزی ممکنه؟»

«اگه یو جونگهیوک از یه‌نمی‌تونست​ خط جهانی دیگه به این یکی‌بازگشت​ اومده باشه، دلیلی نداره که نشه.»

«می‌شه همچین کاری کرد؟»

«خب، کیم دوکجا هم با یه روش مشابه به‌خودش​ یه خط جهانی دیگه رفت، مگه نه؟ حالا مشکل‌۱۸۶۳ام​ اینجاست، اون چقدر قدرتمنده که می‌تونه همچین کاری بکنه...؟»

حتی عالی‌رتبه‌ترین صورت‌های فلکی از <عدن> یا <پاپیروس> هم نمی‌توانستند با قدرت‌های‌نمی‌تونست​ خودشان به خط جهانی دیگری بروند. با این حال، این «توطئه‌گر پنهان‌کار»‌جاودانه​ آن‌قدر قدرتمند بود که به تنهایی از پس احتمال مورد نیاز بربیاید.

دهان جونگ هی‌وون از تعجب کمی‌چطور​ باز ماند و زیر لب زمزمه‌۱۸۶۳ام​ کرد: «آخه از کدوم خط جهانی می‌تونه...»

«در واقع، فقط یکی هست که‌سخته​ بیشترین احتمال رو داره. همونی که‌چطور​ کیم دوکجا بهش رفت، خط جهانی ۱۸۶۳ام.»

نوبت بازگشت ۱۸۶۳ام. آخرین خط جهانی برای یو‌ممکنه​ جونگهیوک، همان‌طور که در «سه راه برای زنده‌نوبت​ ماندن در یک دنیای ویران» نوشته شده بود.

یو جونگهیوک به هان سویونگ‌اینه​ نگاه کرد و پرسید: «چقدر‌خودش​ درباره اون خط جهانی می‌دونی؟»

«یه کم.»

«در پایان اون دنیا، منِ نوبت ۱۸۶۳ام‌مگه​ به دو نفر تقسیم شد و با هم‌منِ​ جنگیدن. یکیشون مرد و اون یکی بازگشت کرد.»

«می‌دونم. قبلاً‌باشه​ چند بار‌اینه​ تو خواب‌هام دیدمش.»

«...خواب‌هات؟»

انگار که از کل ماجرا خسته و کلافه شده باشد، دستانش را محکم‌اختیار​ در هوا تکان داد و گفت: «وقت نداریم وارد جزئیات بشیم. در هر صورت،‌شدن​ تو فکر می‌کنی "توطئه‌گر پنهان‌کار" فعلی، همون تو از نوبت بازگشت ۱۸۶۳امه. درست می‌گم؟»

یو جونگهیوک با چهره‌ای پر از‌سخته​ نارضایتی گفت: «قطعی نیست. چند تا‌چطور​ نکته هست که با هم جور درنمیان.»

«مثلاً؟»

«قدرت "توطئه‌گر پنهان‌کار" خیلی‌منظورم​ بیشتر از "منِ نوبت ۱۸۶۳ام"‌ممکنه​ بود که درباره‌اش خونده بودم.»

«دیگه چی؟»

«بعد...» یو جونگهیوک لحظه‌ای لب‌هایش را جوید. «...همچنین‌ممکنه​ این حس رو داشتم که داره چیزی رو‌نوبت​ از من پنهان می‌کنه. مثلاً، کت سفیدش رو.»

«کت سفید؟»

«نشان من، "بازگشت"، آیتم‌هایی که دارم‌باورش​ رو موقع بازگشت همراهم نمی‌فرسته. یعنی، دلیلی‌چطور​ نداره که اون کت رو پوشیده باشه.»

«شاید از‌ممکنه​ رنگ سفید‌زده​ خوشش میاد؟»

«من از رنگ سفید متنفرم.»

«ممکن نیست سلیقه‌ت عوض بشه؟»

«این مسئله به‌باشه​ این راحتی‌ها قابل‌باورش​ جواب دادن نیست. این...»

«داری می‌گی‌ممکنه​ این به حس‌نمی‌تونست​ ششمت ربط داره؟»

یو جونگهیوک سر تکان‌اینه​ داد. «انگار اون عوضی‌ممکنه​ داشت من رو مسخره می‌کرد.»

«مسخره‌ت می‌کرد؟»

«انگار عمداً‌تقلبی​ اون کت‌منظورم​ رو پوشیده بود.»

او پیشانی‌اش را ماساژ داد و‌چطور​ کلماتی که «توطئه‌گر پنهان‌کار» به جا گذاشته‌اختیار​ بود در ذهنش رفت و آمد می‌کرد.

[...نوبت سوم.‌باشه​ تو هیچی‌اینه​ یادت نمی...]

سکوت سنگینی‌باشه​ در اتاق‌اینه​ حاکم شد.

هان سویونگ چانه‌اش را می‌مالید و عمیقاً در افکارش‌ممکنه​ غوطه‌ور شده بود؛ در همین حال، جونگ هی‌وون که کاملاً‌۱۸۶۳ام​ متوجه جریان نبود، تنها لب‌هایش را روی هم فشار داد.

کمی بعد، هان سویونگ لب به سخن گشود: «خیلی خب، باشه. بیا‌۱۸۶۳ام​ همه‌چیز رو جمع‌بندی کنیم. از نظر منطقی، "توطئه‌گر پنهان‌کار" باید "یو جونگهیوک‌می‌کردم​ از نوبت ۱۸۶۳ام" باشه، اما حس ششم تو چیز دیگه‌ای می‌گه. همینه، درسته؟»

«...»

«در این صورت، بیا اول با این فرض‌ممکنه​ شروع کنیم. "یو جونگهیوک از نوبت ۱۸۶۳ام، توطئه‌گر‌نوبت​ پنهان‌کار نیست". یعنی، توطئه‌گر داره بهت دروغ می‌گه.»

چشمان یو جونگهیوک لرزید. «...این‌اینه​ فقط حس منه، با این‌خودش​ حال تو حاضری باورش کنی؟»

«این حس ششم هر کسی نیست،‌چطور​ حس توئه. مگه نه اینکه تو‌۱۸۶۳ام​ خودت رو بهتر از هر کسی می‌شناسی؟»

هان سویونگ پوزخند زیرکانه‌ای زد. سپس جونگهیوک‌مگه​ با چهره‌ای پر از سوءظن رو به‌استفاده​ او گفت: «فرضیه‌ت رو بگو، هان سویونگ.»

«همم؟ منظورت چیه؟»

«تو از قبل شک‌منظورم​ کردی که "توطئه‌گر پنهان‌کار"‌مگه​ ممکنه کی باشه. اشتباه می‌کنم؟»

این بار نوبت چشمان هان سویونگ‌چطور​ بود که باریک شود. «همم، از‌۱۸۶۳ام​ کی تا حالا اینقدر تیزبین شدی؟»

«...چون غیرممکنه تو حرفی‌اینه​ که من می‌زنم رو‌ممکنه​ باور کنی، برای همین.»

برای لحظه‌ای کوتاه، نگاه‌های خیره‌شان به هم گره‌ممکنه​ خورد. و از طریق این تبادل، هر دوی آن‌ها‌بازگشت​ متوجه شدند که چه افکاری در سر دیگری می‌گذرد.

چندی پیش، آن‌ها درباره هویت احتمالی «توطئه‌گر پنهان‌کار» بحث کرده بودند.‌زده​ در آن زمان، یو جونگهیوک بر این باور بود که توطئه‌گر‌همون​ «کیم دوکجا از آینده» است، در حالی که هان سویونگ، او...

«آه، شما دو تا تا‌نمی‌تونست​ کی می‌خواین بین خودتون حرف‌نوبت​ بزنین؟! این "توطئه‌گر پنهان‌کار" دقیقاً کیه؟؟»

کلمات مصرانه جونگ هی‌وون باعث شد هان‌مگه​ سویونگ با احتیاط لب به سخن بگشاید: «چیزی‌منِ​ که می‌خوام بگم فقط یه فرضیه‌ست، نه بیشتر.»

«برام مهم نیست‌منظورم​ فرضیه‌ست یا نه.‌سخته​ فقط می‌خوام بدونم!»

«می‌دونی، خیلی‌تقلبی​ وقته که درباره‌اینه​ یه چیزی کنجکاوم.»

«کنجکاو درباره چی؟»

«چی می‌شد اگه‌منظورم​ رمان "راه‌های زنده ماندن"‌مگه​ به واقعیت تبدیل نمی‌شد؟»

«...یهو داری‌باشه​ درباره چی‌اینه​ حرف می‌زنی؟»

هان سویونگ به توضیحاتش ادامه داد: «خب، مثلاً، چی می‌شد اگه یه جایی اون بیرون تو جهان، یه دنیای "راه‌های زنده ماندن" وجود داشته باشه، به همون خالصی که‌دیگه‌ایه​ در نظر گرفته شده بود و نه تحت تأثیر من قرار گرفته باشه و نه کیم دوکجا؟ تو اون دنیایی که نه <شرکت هان سویونگ> وجود داره و نه‌بگوید​ <شرکت کیم دوکجا>، بیاین فرض کنیم یه "یو جونگهیوک" احمق هست که بارها و بارها بازگشت‌های بی‌شماری رو تجربه می‌کنه و رفقاش رو هم پشت سر هم از دست می‌ده.»

«...صبر کن، ای عوضی...»

«چی می‌شد اگه اون یو جونگهیوک موفق می‌شد با تحمل فقدان‌های بی‌شمار‌چطور​ به پایان برسه... چی می‌شد اگه نسخه‌ای از یو جونگهیوک که پایان <جریان‌سندرم​ ستاره‌ای> رو فقط با قدرت‌های خودش دیده بود، جایی تو جهان وجود داشت؟»

هان سویونگ لحظه‌ای صبر‌اینه​ کرد و سپس نگاهش را‌خودش​ به سمت یو جونگهیوک چرخاند.

در چشمان به شدت‌منظورم​ لرزان او، انعکاس تصویر‌مگه​ هان سویونگ دیده می‌شد.

«و همچین آدمی وقتی‌زده​ به "نوبت سوم" فعلی نگاه‌منِ​ می‌کنه، به چی فکر می‌کنه؟»

«توطئه‌گر پنهان‌کار».

صورت فلکی‌ای که در نسخه اصلی «راه‌های زنده ماندن» حضور‌خودش​ نداشت. با این حال، موجودی بود که قدرتی فراتر از‌اختیار​ تمام صورت‌های فلکی‌ای که تا به حال دیده‌ام در اختیار داشت.

– «توطئه‌گر پنهان‌کار». آیا‌زده​ تو کسی هستی که‌استفاده​ مؤخره اون رمان رو می‌دونه؟

به همین دلیل تصمیم گرفتم این سؤال را بپرسم.‌خودش​ مطمئن بودم که اگر او پاسخ «درست» را به من‌اختیار​ بدهد، می‌توانم هویت واقعی توطئه‌گر را به درستی حدس بزنم.

سرانجام، توطئه‌گر پنهان‌کار لب به‌باورش​ سخن گشود. [من از پاسخ‌زده​ به این سوال امتناع می‌کنم.]

«چی؟ نه، صبر کن...»

– صورت فلکی «توطئه‌گر‌زده​ پنهان‌کار» از «حق امتناع» برای‌منِ​ سوال سوم استفاده کرده است.

لعنتی، این را فراموش کرده بودم. هر دو‌ممکنه​ طرف می‌توانستند در طول این «سه پرسش و‌نوبت​ پاسخ الهی» یک بار از «حق امتناع» استفاده کنند.

توطئه‌گر با چشمانی که نمی‌شد آن‌ها را خواند،‌ممکنه​ از بالا به من نگاه می‌کرد. برای لحظه‌ای کوتاه،‌بازگشت​ دیدم که جرقه‌های احتمال کتش را در بر گرفتند.

[خسته‌ام. کافیه. حالا برگرد.]

«صبر کن!‌ممکنه​ پرسش و پاسخ‌نمی‌تونست​ هنوز تموم نـ...»

پیش از آنکه بتوانم حرفم را تمام کنم، حس‌خودش​ تا شدن فضا در اطرافم بر من غلبه کرد‌۱۸۶۳ام​ و خیلی زود، خودم را بیرون از سالن دیدم.

در حالی که به درِ‌باورش​ محکم بسته‌شده‌ی سالن خیره شده بودم،‌نمی‌تونست​ حس ناامیدی به سمتم هجوم آورد.

– «سه پرسش و‌منظورم​ پاسخ الهی» موقتاً به‌مگه​ حالت تعلیق درآمده است.

– هنوز یک‌خودش​ حق پرسش دیگر برای‌افسانه‌ای​ شما باقی مانده است.

در حالت عادی، «سه پرسش و پاسخ الهی» مراسمی نبود که یک طرف بتواند خودسرانه آن را این‌گونه‌۱۸۶۳ام​ به تاخیر بیندازد. با این حال، این «توطئه‌گر پنهان‌کار» دقیقاً موفق به انجام همین کار شده بود. حتی نمی‌توانستم‌چشمانش​ تخمین بزنم که او باید چه مقام قدرتمندی داشته باشد تا بتواند چنین چیز غیرقابل باوری را رقم بزند.

به در سالن کوبیدم و فریاد زدم: «در‌ممکنه​ رو باز کن! این چیزی نیست که در‌نوبت​ موردش توافق کردیم! من باید پیش رفقام برگردم!»

در آن لحظه، یک مقام قدرتمند در را لرزاند و‌خودش​ بدن تجسد من به عقب پرتاب شد. تلوتلوخوران روی پاهایم‌اختیار​ ایستادم و آماده شدم تا مقام خودم را آزاد کنم.

برخلاف انتظار، این کومای یو جونگهیوک شماره‌افسانه‌ای​ [۹۹۹] بود که مرا از این کار‌منظورت​ منصرف کرد. «بهتره این کار رو نکنی.»

جریان شوم هوا را از آن سوی درگاه حس کردم و بلافاصله مقامم را پس کشیدم.‌نوبت​ در واقع، این کومای یو جونگهیوک حق داشت. بدن تجسد من هنوز به شدت مجروح بود و‌شدن​ طرف مقابل موجودی چنان قوی بود که منِ فعلی حتی نمی‌توانستم سطح قدرت واقعی‌اش را حدس بزنم.

«یه فرصت‌باشه​ دیگه خواهی‌اینه​ داشت، کیم دوکجا.»

«...و اون کِی خواهد بود؟»

کوماهای یو جونگهیوک با چشمانی که مخصوص نگاه کردن به‌نوبت​ یک احمق بود به من خیره شدند، تا اینکه یکی‌کلاس​ از آن‌ها به حرف آمد. «دنبالمون بیا. داریم برمی‌گردیم به اقامتگاهت.»

از چشم‌انداز بازگشت دوباره به آن‌سخته​ اتاق مدور احساس درماندگی می‌کردم، اما‌چطور​ در وضعیت فعلی‌ام، چاره چندانی نداشتم.

می‌توانستم حضور متعدد «خدایان بیرونی» را حس کنم‌ممکنه​ که از تمام گوشه‌های راهرو به این سمت‌نوبت​ نگاه می‌کردند. خوشبختانه، من مهمان «توطئه‌گر پنهان‌کار» بودم.

کاملاً واضح بود که اگر سعی کنم‌سخته​ فرار کنم و در این روند به یک‌استفاده​ «مهمان ناخوانده» تبدیل شوم، چه اتفاقی خواهد افتاد.

گووووو...

...آره، در نهایت‌منظورم​ بهترین کار این بود‌مگه​ که تصمیم عجولانه‌ای نگیرم.

همچنین، این‌طور هم نبود‌اینه​ که از وضعیت فعلی‌ممکنه​ دست‌خالی بیرون آمده باشم.

[«دیوار چهارم» به‌باشه​ شکلی ضعیف در‌باورش​ حال لرزش است.]

⸢(چندین چهره وجود دارد که‌نمی‌تونست​ مدتی است آن‌ها را ندیده‌ام. به‌بازگشت​ نظر می‌رسد گروهی از شانتک‌ها باشند.)⸥

از صدای ناگهانی که از درونم‌سخته​ می‌آمد جا خوردم. این صدا از‌چطور​ طریق سیستم پیام‌رسانی [دیوار چهارم] منتقل می‌شد.

با قضاوت‌باشه​ از روی‌اینه​ طرز صحبت کردنش...

«...بلعنده رویاها؟»

⸢(بله، دقیقاً خود من هستم.)⸥

حالا که به آن فکر می‌کردم، من یک «خدای بیرونی» داشتم که در‌افسانه‌ای​ درونم ساکن بود، مگر نه؟ اصلاً یک‌جورهایی آن را کاملاً فراموش کرده بودم.‌کلاس​ به این فکر افتادم که شاید بتوانم در مخمصه فعلی‌ام از او کمک بخواهم.

⸢(به نظر می‌رسد‌منظورم​ آن‌ها نسبت به‌سخته​ تو رفتار دوستانه‌ای دارند.)⸥

«دوستانه؟ منظورت اونه؟!»

به «خدایان بیرونی» خیره شدم که شاخک‌هایشان را به شکلی تهدیدآمیز به‌۱۸۶۳ام​ سمتم بالا برده بودند. لحظه‌ای که نگاه‌هایمان با هم تلاقی کرد، انتهای‌می‌کردم​ یکی از شاخک‌ها ناگهان شکفت و شبیه به یک گلِ وحشتناک شد.

⸢(آن‌ها در مورد تو کنجکاو‌باورش​ هستند. این اتفاق در میان‌زده​ خدایان بیرونی نسبتاً غیرمعمول است.)⸥

به آن غنچه «گل» که به این طرف و‌خودش​ آن طرف تاب می‌خورد نگاه کردم، گویی می‌خواست دلم را‌اختیار​ به دست بیاورد، و با درماندگی سرم را تکان دادم.

«...دوست شدن‌تقلبی​ با این بچه‌ها‌اینه​ سخت خواهد بود.»

⸢(سخت؟ چرا؟)⸥

«بعد از خوندن اون‌اینه​ همه چیز توی کتابخونه، دیگه‌خودش​ تا الان باید بدونی چرا.»

از کنار خدایان بیرونی که هاله‌ای تاریک‌مگه​ و شوم از خود ساطع می‌کردند گذشتم و‌منِ​ شروع به یادآوری آخرین اپیزود «راه‌های بقا» کردم.

⸢(نبرد نهایی <جریان‌باشه​ ستاره‌ای> به این‌باورش​ «خدایان بیرونی» مربوط می‌شود.)⸥

در داستان اصلی، یو جونگهیوک تمام چیزهایی را که تا آن مقطع برایش باقی مانده بود،‌افسانه​ از دست داد. تک‌تک تجسدهایی که تا آن زمان به او کمک کرده بودند، همگی در‌کمی​ آن جنگ کشته شدند. مردند، به خاطر آن هیولاهای هرج‌ومرج که نابودی جهان را به همراه آوردند.

اما سپس، «بلعنده رویاها» چیز کاملاً‌سخته​ غیرمنتظره‌ای به من گفت. ⸢(آیا می‌دانی‌چطور​ چرا خدایان بیرونی به بلایا تبدیل شده‌اند؟)⸥

«خب...»

برای لحظه‌ای به طور جدی به آن‌سخته​ فکر کردم، اما فقط در این زنجیره‌افسانه‌ای​ افکار عجیب و غیرقابل توضیح فرو رفتم.

در واقع، مطمئناً چیز عجیبی بود؛ حتی رمانی‌استفاده​ که به اندازه «راه‌های بقا» پر از توضیحات دقیق‌جاودانه​ بود، نتوانسته بود به منشأ خدایان بیرونی اشاره کند.

در همان لحظه‌منظورم​ بود که نظریه خاصی‌مگه​ در ذهنم شکل گرفت.

هویت واقعی «توطئه‌گر پنهان‌کار» و منشأ‌سخته​ «خدایان بیرونی». آیا می‌توانست نوعی ارتباط‌چطور​ بین این دو وجود داشته باشد؟

قبل از اینکه بتوانم سوالی در‌باورش​ مورد آن نظریه بپرسم، شخص دیگری پیش‌دستی‌چطور​ کرد و با من وارد گفتگو شد.

«شنیدم که‌ممکنه​ خوندن رمان‌زده​ رو دوست داری.»

این کومای‌باشه​ یو جونگهیوک‌اینه​ شماره [۹۹۹] بود.

سرم را تکان‌منظورم​ دادم. «آره، دوست‌سخته​ دارم. چطور مگه؟»

«اگه بخوای، می‌تونم‌باشه​ یه داستان کوتاه‌باورش​ برات تعریف کنم.»

«یه داستان؟»

در آن زمان بود که کوماهای یو جونگهیوک شماره [۶۶۶]،‌زده​ [۷۷۷] و [۸۸۸] همگی با حالتی گیج و مبهوت به [۹۹۹]‌همون​ نگاه کردند. به نظر می‌رسید که این بخشی از نقشه نبود.

کومای یو جونگهیوک شماره [۹۹۹] حتی منتظر پاسخم نماند و شروع به تعریف داستانش کرد. «گرگی‌نوبت​ بود که برای مدتی بسیار طولانی به یک نبرد تنها ادامه می‌داد. اون هدفی داشت که دنبالش‌شدن​ می‌کرد، و سوالی داشت که می‌خواست بپرسه. برای رسیدن به پاسخ اون سوال، به مبارزه ادامه داد.»

«این یه تمثیله؟»

«گرگ به مبارزه ادامه‌زده​ داد. صدها سال، هزاران، و‌منِ​ شاید حتی ده‌ها هزار سال.»

می‌خواستم بگویم که یک گرگ محال‌سخته​ است بتواند تا این حد عمر کند،‌افسانه‌ای​ اما با این وجود، داستان ادامه یافت.

«گرگ سرانجام به پایان نبرد رسید و تبدیل به «پادشاه گرگ‌ها» شد. و تونست به روش خودش پاسخ رو پیدا کنه. اون‌افسانه​ مجبور شد در این راه بهای از دست دادن تمام گله‌اش رو بپردازه، اما در نهایت، اون پاسخ رو پذیرفت. چون این‌خود​ بهترین پاسخ ممکنی بود که دنیا می‌تونست بهش ارائه بده. حالا با اون پاسخ، پادشاه شروع به پرسه زدن در جهان کرد.»

این داستانی نسبتاً‌باشه​ مبهم و انتزاعی‌باورش​ بود، با این حال...

«اما بعد، یک روز،‌زده​ پادشاه فهمید که هنوز «گله»‌منِ​ دیگه‌ای در جایی وجود داره.»

...حتی با این وجود،‌اینه​ این داستان بدون شک‌ممکنه​ آشنا به نظر می‌رسید.

«توی اون گله، دقیقاً همون گرگی رو پیدا کرد‌خودش​ که مثل خودش بود. اون گرگ دقیقاً همون هدف‌۱۸۶۳ام​ رو داشت و برای همون هدف هم زنده مونده بود.»

طوری به این قصه‌منظورم​ گوش می‌دادم که انگار‌مگه​ مسحور آن شده بودم.

«اما بعد، یه چیزی متفاوت‌نمی‌تونست​ بود. «گرگِ» این گله هیچ‌چیزی‌نوبت​ رو از دست نداده بود.»

در همین لحظه، این پسر داشت‌سخته​ داستانی را برایم تعریف می‌کرد که‌چطور​ «توطئه‌گر پنهان‌کار» پیش‌تر نمی‌خواست به من بگوید.

«پیدا کردن طعمه‌اش، محافظت از گله‌اش، اهداف دوری که آرزویشون رو داشت - این گرگ داشت‌نوبت​ به همه این‌ها با کمترین میزان درد و رنج دست پیدا می‌کرد. بدون اینکه در این روند‌شدن​ چیزی رو از دست بده. پادشاه این منظره رو تماشا کرد و ناگهان با خودش فکر کرد.»

آرام، بسیار‌تقلبی​ آرام، سرمایی‌منظورم​ روی پشتم خزید.

«اگه این داستان همین‌طور که هست‌چطور​ به پایان برسه، پس هدف از زندگی‌ای‌اختیار​ که من تا الان داشتم چی بوده؟»

یو جونگهیوک‌باشه​ حالا داشت مستقیماً‌باورش​ از من می‌پرسید.

«کیم دوکجا. تا‌منظورم​ حالا به همچین‌سخته​ زندگی‌ای فکر کردی؟»

<اپیزود ۷۹.‌تقلبی​ توطئه‌گر پنهان‌کار‌منظورم​ (۳)> پایان.

یادداشت مترجم: از آنجا که بخش یادداشت‌های مترجم کار‌منِ​ نمی‌کند، یادداشت‌ها را اینجا می‌گذارم. «پایان/結» آخرین حرف از ساختار‌سندرم​ «کیشوتنکتسو/گی-سونگ-جون-گیول» است که در فصل ۴۰۹ به آن اشاره کردم.

ناولها | novelha.net