چپتر 419: اپیزود ۷۹ – توطئهگر پنهانکار (۳)
0لحن طلبکارانه هان سویونگ، یو جونگهیوک را وادار کرد تا داستانش را شروع کند. با اینمنِ حال، حرفهایش نامنسجم به نظر میرسید و مدام یک چیز را تکرار میکرد. ده دقیقهای بههمزمان همین منوال گذشت؛ هان سویونگ بالاخره دست از سکوت و گوش دادن برداشت و به حرف آمد.
«خیلی خب، کافیه. فکر نمیکنم الان تو وضعیت روحیمنِ مناسبی باشی، پس بذار همه چیزایی که گفتی رو براتسندرم جمعبندی کنم. تو فقط بهم بگو درست فهمیدم یا نه.»
در حالت عادی، چنین حرف یکطرفهای واکنش شدیدی ازخودش او به همراه داشت، اما یو جونگهیوک با چهرهای۱۸۶۳ام تاریک و گرفته، تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرد.
هان سویونگ بلافاصله کارش را شروع کرد. «تو رفتی تا کیم دوکجاچطور رو نجات بدی. اما بعدش، یه نفر دیگه زودتر پیداش شد تااسم اونو بقاپه. و اون شخص کسی بود که همهمون میشناسیمش، "توطئهگر پنهانکار".»
یو جونگهیوکتقلبی دوباره سرمنظورم تکان داد.
«اما اون یارو دقیقاًزده قیافهش شبیه تو بود ومنِ یه کت سفید پوشیده بود.»
«درسته.»
«چقدر احتمال داره که تقلبی باشه؟ منظورم اینهممکنه که، باورش خیلی سخته، مگه نه؟ ممکنه کهنوبت "توطئهگر پنهانکار" خودش رو شبیه تو جا زده باشه.»
«نه، نمیتونست تقلبی باشه.»
«چطور؟»
«اون از افسانهای استفادهاینه کرد که منِ نوبتممکنه بازگشت ۱۸۶۳ام در اختیار داشت.»
«...منظورت همون افسانه جاودانهاینه یا هر اسم سندرمممکنه کلاس هشتمی دیگهایه که داشت؟»
هان سویونگ گفت: «همین فکر رو میکردم.»سخته و سر تکان داد. همزمان با فعالافسانهای شدن دوبارهی افسانهاش، مردمک چشمانش کمی گشاد شد.
[افسانه «سرقت ادبیخودش پیشبینانه» داستانسرایی خودچطور را آغاز کرده است!]
جونگ هیوون که تنها فرد بیخبر از ماجرا بود، بازده صدایی گیج سعی کرد چیزی بگوید: «شما دو تا دارینمنظورت درباره چی حرف میزنین؟ منظورتون اینه که "توطئهگر پنهانکار" شبیه جونگهیوک-شیه؟»
هان سویونگ نگاهی کوتاه به او انداخت وممکنه با آهی طولانی جواب داد: «ساده بگم، تونوبت این خط جهانی دو تا یو جونگهیوک وجود داره.»
«...اصلاً همچین چیزی ممکنه؟»
«اگه یو جونگهیوک از یهنمیتونست خط جهانی دیگه به این یکیبازگشت اومده باشه، دلیلی نداره که نشه.»
«میشه همچین کاری کرد؟»
«خب، کیم دوکجا هم با یه روش مشابه بهخودش یه خط جهانی دیگه رفت، مگه نه؟ حالا مشکل۱۸۶۳ام اینجاست، اون چقدر قدرتمنده که میتونه همچین کاری بکنه...؟»
حتی عالیرتبهترین صورتهای فلکی از <عدن> یا <پاپیروس> هم نمیتوانستند با قدرتهاینمیتونست خودشان به خط جهانی دیگری بروند. با این حال، این «توطئهگر پنهانکار»جاودانه آنقدر قدرتمند بود که به تنهایی از پس احتمال مورد نیاز بربیاید.
دهان جونگ هیوون از تعجب کمیچطور باز ماند و زیر لب زمزمه۱۸۶۳ام کرد: «آخه از کدوم خط جهانی میتونه...»
«در واقع، فقط یکی هست کهسخته بیشترین احتمال رو داره. همونی کهچطور کیم دوکجا بهش رفت، خط جهانی ۱۸۶۳ام.»
نوبت بازگشت ۱۸۶۳ام. آخرین خط جهانی برای یوممکنه جونگهیوک، همانطور که در «سه راه برای زندهنوبت ماندن در یک دنیای ویران» نوشته شده بود.
یو جونگهیوک به هان سویونگاینه نگاه کرد و پرسید: «چقدرخودش درباره اون خط جهانی میدونی؟»
«یه کم.»
«در پایان اون دنیا، منِ نوبت ۱۸۶۳اممگه به دو نفر تقسیم شد و با هممنِ جنگیدن. یکیشون مرد و اون یکی بازگشت کرد.»
«میدونم. قبلاًباشه چند باراینه تو خوابهام دیدمش.»
«...خوابهات؟»
انگار که از کل ماجرا خسته و کلافه شده باشد، دستانش را محکماختیار در هوا تکان داد و گفت: «وقت نداریم وارد جزئیات بشیم. در هر صورت،شدن تو فکر میکنی "توطئهگر پنهانکار" فعلی، همون تو از نوبت بازگشت ۱۸۶۳امه. درست میگم؟»
یو جونگهیوک با چهرهای پر ازسخته نارضایتی گفت: «قطعی نیست. چند تاچطور نکته هست که با هم جور درنمیان.»
«مثلاً؟»
«قدرت "توطئهگر پنهانکار" خیلیمنظورم بیشتر از "منِ نوبت ۱۸۶۳ام"ممکنه بود که دربارهاش خونده بودم.»
«دیگه چی؟»
«بعد...» یو جونگهیوک لحظهای لبهایش را جوید. «...همچنینممکنه این حس رو داشتم که داره چیزی رونوبت از من پنهان میکنه. مثلاً، کت سفیدش رو.»
«کت سفید؟»
«نشان من، "بازگشت"، آیتمهایی که دارمباورش رو موقع بازگشت همراهم نمیفرسته. یعنی، دلیلیچطور نداره که اون کت رو پوشیده باشه.»
«شاید ازممکنه رنگ سفیدزده خوشش میاد؟»
«من از رنگ سفید متنفرم.»
«ممکن نیست سلیقهت عوض بشه؟»
«این مسئله بهباشه این راحتیها قابلباورش جواب دادن نیست. این...»
«داری میگیممکنه این به حسنمیتونست ششمت ربط داره؟»
یو جونگهیوک سر تکاناینه داد. «انگار اون عوضیممکنه داشت من رو مسخره میکرد.»
«مسخرهت میکرد؟»
«انگار عمداًتقلبی اون کتمنظورم رو پوشیده بود.»
او پیشانیاش را ماساژ داد وچطور کلماتی که «توطئهگر پنهانکار» به جا گذاشتهاختیار بود در ذهنش رفت و آمد میکرد.
[...نوبت سوم.باشه تو هیچیاینه یادت نمی...]
سکوت سنگینیباشه در اتاقاینه حاکم شد.
هان سویونگ چانهاش را میمالید و عمیقاً در افکارشممکنه غوطهور شده بود؛ در همین حال، جونگ هیوون که کاملاً۱۸۶۳ام متوجه جریان نبود، تنها لبهایش را روی هم فشار داد.
کمی بعد، هان سویونگ لب به سخن گشود: «خیلی خب، باشه. بیا۱۸۶۳ام همهچیز رو جمعبندی کنیم. از نظر منطقی، "توطئهگر پنهانکار" باید "یو جونگهیوکمیکردم از نوبت ۱۸۶۳ام" باشه، اما حس ششم تو چیز دیگهای میگه. همینه، درسته؟»
«...»
«در این صورت، بیا اول با این فرضممکنه شروع کنیم. "یو جونگهیوک از نوبت ۱۸۶۳ام، توطئهگرنوبت پنهانکار نیست". یعنی، توطئهگر داره بهت دروغ میگه.»
چشمان یو جونگهیوک لرزید. «...ایناینه فقط حس منه، با اینخودش حال تو حاضری باورش کنی؟»
«این حس ششم هر کسی نیست،چطور حس توئه. مگه نه اینکه تو۱۸۶۳ام خودت رو بهتر از هر کسی میشناسی؟»
هان سویونگ پوزخند زیرکانهای زد. سپس جونگهیوکمگه با چهرهای پر از سوءظن رو بهاستفاده او گفت: «فرضیهت رو بگو، هان سویونگ.»
«همم؟ منظورت چیه؟»
«تو از قبل شکمنظورم کردی که "توطئهگر پنهانکار"مگه ممکنه کی باشه. اشتباه میکنم؟»
این بار نوبت چشمان هان سویونگچطور بود که باریک شود. «همم، از۱۸۶۳ام کی تا حالا اینقدر تیزبین شدی؟»
«...چون غیرممکنه تو حرفیاینه که من میزنم روممکنه باور کنی، برای همین.»
برای لحظهای کوتاه، نگاههای خیرهشان به هم گرهممکنه خورد. و از طریق این تبادل، هر دوی آنهابازگشت متوجه شدند که چه افکاری در سر دیگری میگذرد.
چندی پیش، آنها درباره هویت احتمالی «توطئهگر پنهانکار» بحث کرده بودند.زده در آن زمان، یو جونگهیوک بر این باور بود که توطئهگرهمون «کیم دوکجا از آینده» است، در حالی که هان سویونگ، او...
«آه، شما دو تا تانمیتونست کی میخواین بین خودتون حرفنوبت بزنین؟! این "توطئهگر پنهانکار" دقیقاً کیه؟؟»
کلمات مصرانه جونگ هیوون باعث شد هانمگه سویونگ با احتیاط لب به سخن بگشاید: «چیزیمنِ که میخوام بگم فقط یه فرضیهست، نه بیشتر.»
«برام مهم نیستمنظورم فرضیهست یا نه.سخته فقط میخوام بدونم!»
«میدونی، خیلیتقلبی وقته که دربارهاینه یه چیزی کنجکاوم.»
«کنجکاو درباره چی؟»
«چی میشد اگهمنظورم رمان "راههای زنده ماندن"مگه به واقعیت تبدیل نمیشد؟»
«...یهو داریباشه درباره چیاینه حرف میزنی؟»
هان سویونگ به توضیحاتش ادامه داد: «خب، مثلاً، چی میشد اگه یه جایی اون بیرون تو جهان، یه دنیای "راههای زنده ماندن" وجود داشته باشه، به همون خالصی کهدیگهایه در نظر گرفته شده بود و نه تحت تأثیر من قرار گرفته باشه و نه کیم دوکجا؟ تو اون دنیایی که نه <شرکت هان سویونگ> وجود داره و نهبگوید <شرکت کیم دوکجا>، بیاین فرض کنیم یه "یو جونگهیوک" احمق هست که بارها و بارها بازگشتهای بیشماری رو تجربه میکنه و رفقاش رو هم پشت سر هم از دست میده.»
«...صبر کن، ای عوضی...»
«چی میشد اگه اون یو جونگهیوک موفق میشد با تحمل فقدانهای بیشمارچطور به پایان برسه... چی میشد اگه نسخهای از یو جونگهیوک که پایان <جریانسندرم ستارهای> رو فقط با قدرتهای خودش دیده بود، جایی تو جهان وجود داشت؟»
هان سویونگ لحظهای صبراینه کرد و سپس نگاهش راخودش به سمت یو جونگهیوک چرخاند.
در چشمان به شدتمنظورم لرزان او، انعکاس تصویرمگه هان سویونگ دیده میشد.
«و همچین آدمی وقتیزده به "نوبت سوم" فعلی نگاهمنِ میکنه، به چی فکر میکنه؟»
«توطئهگر پنهانکار».
صورت فلکیای که در نسخه اصلی «راههای زنده ماندن» حضورخودش نداشت. با این حال، موجودی بود که قدرتی فراتر ازاختیار تمام صورتهای فلکیای که تا به حال دیدهام در اختیار داشت.
– «توطئهگر پنهانکار». آیازده تو کسی هستی کهاستفاده مؤخره اون رمان رو میدونه؟
به همین دلیل تصمیم گرفتم این سؤال را بپرسم.خودش مطمئن بودم که اگر او پاسخ «درست» را به مناختیار بدهد، میتوانم هویت واقعی توطئهگر را به درستی حدس بزنم.
سرانجام، توطئهگر پنهانکار لب بهباورش سخن گشود. [من از پاسخزده به این سوال امتناع میکنم.]
«چی؟ نه، صبر کن...»
– صورت فلکی «توطئهگرزده پنهانکار» از «حق امتناع» برایمنِ سوال سوم استفاده کرده است.
لعنتی، این را فراموش کرده بودم. هر دوممکنه طرف میتوانستند در طول این «سه پرسش ونوبت پاسخ الهی» یک بار از «حق امتناع» استفاده کنند.
توطئهگر با چشمانی که نمیشد آنها را خواند،ممکنه از بالا به من نگاه میکرد. برای لحظهای کوتاه،بازگشت دیدم که جرقههای احتمال کتش را در بر گرفتند.
[خستهام. کافیه. حالا برگرد.]
«صبر کن!ممکنه پرسش و پاسخنمیتونست هنوز تموم نـ...»
پیش از آنکه بتوانم حرفم را تمام کنم، حسخودش تا شدن فضا در اطرافم بر من غلبه کرد۱۸۶۳ام و خیلی زود، خودم را بیرون از سالن دیدم.
در حالی که به درِباورش محکم بستهشدهی سالن خیره شده بودم،نمیتونست حس ناامیدی به سمتم هجوم آورد.
– «سه پرسش ومنظورم پاسخ الهی» موقتاً بهمگه حالت تعلیق درآمده است.
– هنوز یکخودش حق پرسش دیگر برایافسانهای شما باقی مانده است.
در حالت عادی، «سه پرسش و پاسخ الهی» مراسمی نبود که یک طرف بتواند خودسرانه آن را اینگونه۱۸۶۳ام به تاخیر بیندازد. با این حال، این «توطئهگر پنهانکار» دقیقاً موفق به انجام همین کار شده بود. حتی نمیتوانستمچشمانش تخمین بزنم که او باید چه مقام قدرتمندی داشته باشد تا بتواند چنین چیز غیرقابل باوری را رقم بزند.
به در سالن کوبیدم و فریاد زدم: «درممکنه رو باز کن! این چیزی نیست که درنوبت موردش توافق کردیم! من باید پیش رفقام برگردم!»
در آن لحظه، یک مقام قدرتمند در را لرزاند وخودش بدن تجسد من به عقب پرتاب شد. تلوتلوخوران روی پاهایماختیار ایستادم و آماده شدم تا مقام خودم را آزاد کنم.
برخلاف انتظار، این کومای یو جونگهیوک شمارهافسانهای [۹۹۹] بود که مرا از این کارمنظورت منصرف کرد. «بهتره این کار رو نکنی.»
جریان شوم هوا را از آن سوی درگاه حس کردم و بلافاصله مقامم را پس کشیدم.نوبت در واقع، این کومای یو جونگهیوک حق داشت. بدن تجسد من هنوز به شدت مجروح بود وشدن طرف مقابل موجودی چنان قوی بود که منِ فعلی حتی نمیتوانستم سطح قدرت واقعیاش را حدس بزنم.
«یه فرصتباشه دیگه خواهیاینه داشت، کیم دوکجا.»
«...و اون کِی خواهد بود؟»
کوماهای یو جونگهیوک با چشمانی که مخصوص نگاه کردن بهنوبت یک احمق بود به من خیره شدند، تا اینکه یکیکلاس از آنها به حرف آمد. «دنبالمون بیا. داریم برمیگردیم به اقامتگاهت.»
از چشمانداز بازگشت دوباره به آنسخته اتاق مدور احساس درماندگی میکردم، اماچطور در وضعیت فعلیام، چاره چندانی نداشتم.
میتوانستم حضور متعدد «خدایان بیرونی» را حس کنمممکنه که از تمام گوشههای راهرو به این سمتنوبت نگاه میکردند. خوشبختانه، من مهمان «توطئهگر پنهانکار» بودم.
کاملاً واضح بود که اگر سعی کنمسخته فرار کنم و در این روند به یکاستفاده «مهمان ناخوانده» تبدیل شوم، چه اتفاقی خواهد افتاد.
گووووو...
...آره، در نهایتمنظورم بهترین کار این بودمگه که تصمیم عجولانهای نگیرم.
همچنین، اینطور هم نبوداینه که از وضعیت فعلیممکنه دستخالی بیرون آمده باشم.
[«دیوار چهارم» بهباشه شکلی ضعیف درباورش حال لرزش است.]
⸢(چندین چهره وجود دارد کهنمیتونست مدتی است آنها را ندیدهام. بهبازگشت نظر میرسد گروهی از شانتکها باشند.)⸥
از صدای ناگهانی که از درونمسخته میآمد جا خوردم. این صدا ازچطور طریق سیستم پیامرسانی [دیوار چهارم] منتقل میشد.
با قضاوتباشه از رویاینه طرز صحبت کردنش...
«...بلعنده رویاها؟»
⸢(بله، دقیقاً خود من هستم.)⸥
حالا که به آن فکر میکردم، من یک «خدای بیرونی» داشتم که درافسانهای درونم ساکن بود، مگر نه؟ اصلاً یکجورهایی آن را کاملاً فراموش کرده بودم.کلاس به این فکر افتادم که شاید بتوانم در مخمصه فعلیام از او کمک بخواهم.
⸢(به نظر میرسدمنظورم آنها نسبت بهسخته تو رفتار دوستانهای دارند.)⸥
«دوستانه؟ منظورت اونه؟!»
به «خدایان بیرونی» خیره شدم که شاخکهایشان را به شکلی تهدیدآمیز به۱۸۶۳ام سمتم بالا برده بودند. لحظهای که نگاههایمان با هم تلاقی کرد، انتهایمیکردم یکی از شاخکها ناگهان شکفت و شبیه به یک گلِ وحشتناک شد.
⸢(آنها در مورد تو کنجکاوباورش هستند. این اتفاق در میانزده خدایان بیرونی نسبتاً غیرمعمول است.)⸥
به آن غنچه «گل» که به این طرف وخودش آن طرف تاب میخورد نگاه کردم، گویی میخواست دلم رااختیار به دست بیاورد، و با درماندگی سرم را تکان دادم.
«...دوست شدنتقلبی با این بچههااینه سخت خواهد بود.»
⸢(سخت؟ چرا؟)⸥
«بعد از خوندن اوناینه همه چیز توی کتابخونه، دیگهخودش تا الان باید بدونی چرا.»
از کنار خدایان بیرونی که هالهای تاریکمگه و شوم از خود ساطع میکردند گذشتم ومنِ شروع به یادآوری آخرین اپیزود «راههای بقا» کردم.
⸢(نبرد نهایی <جریانباشه ستارهای> به اینباورش «خدایان بیرونی» مربوط میشود.)⸥
در داستان اصلی، یو جونگهیوک تمام چیزهایی را که تا آن مقطع برایش باقی مانده بود،افسانه از دست داد. تکتک تجسدهایی که تا آن زمان به او کمک کرده بودند، همگی درکمی آن جنگ کشته شدند. مردند، به خاطر آن هیولاهای هرجومرج که نابودی جهان را به همراه آوردند.
اما سپس، «بلعنده رویاها» چیز کاملاًسخته غیرمنتظرهای به من گفت. ⸢(آیا میدانیچطور چرا خدایان بیرونی به بلایا تبدیل شدهاند؟)⸥
«خب...»
برای لحظهای به طور جدی به آنسخته فکر کردم، اما فقط در این زنجیرهافسانهای افکار عجیب و غیرقابل توضیح فرو رفتم.
در واقع، مطمئناً چیز عجیبی بود؛ حتی رمانیاستفاده که به اندازه «راههای بقا» پر از توضیحات دقیقجاودانه بود، نتوانسته بود به منشأ خدایان بیرونی اشاره کند.
در همان لحظهمنظورم بود که نظریه خاصیمگه در ذهنم شکل گرفت.
هویت واقعی «توطئهگر پنهانکار» و منشأسخته «خدایان بیرونی». آیا میتوانست نوعی ارتباطچطور بین این دو وجود داشته باشد؟
قبل از اینکه بتوانم سوالی درباورش مورد آن نظریه بپرسم، شخص دیگری پیشدستیچطور کرد و با من وارد گفتگو شد.
«شنیدم کهممکنه خوندن رمانزده رو دوست داری.»
این کومایباشه یو جونگهیوکاینه شماره [۹۹۹] بود.
سرم را تکانمنظورم دادم. «آره، دوستسخته دارم. چطور مگه؟»
«اگه بخوای، میتونمباشه یه داستان کوتاهباورش برات تعریف کنم.»
«یه داستان؟»
در آن زمان بود که کوماهای یو جونگهیوک شماره [۶۶۶]،زده [۷۷۷] و [۸۸۸] همگی با حالتی گیج و مبهوت به [۹۹۹]همون نگاه کردند. به نظر میرسید که این بخشی از نقشه نبود.
کومای یو جونگهیوک شماره [۹۹۹] حتی منتظر پاسخم نماند و شروع به تعریف داستانش کرد. «گرگینوبت بود که برای مدتی بسیار طولانی به یک نبرد تنها ادامه میداد. اون هدفی داشت که دنبالششدن میکرد، و سوالی داشت که میخواست بپرسه. برای رسیدن به پاسخ اون سوال، به مبارزه ادامه داد.»
«این یه تمثیله؟»
«گرگ به مبارزه ادامهزده داد. صدها سال، هزاران، ومنِ شاید حتی دهها هزار سال.»
میخواستم بگویم که یک گرگ محالسخته است بتواند تا این حد عمر کند،افسانهای اما با این وجود، داستان ادامه یافت.
«گرگ سرانجام به پایان نبرد رسید و تبدیل به «پادشاه گرگها» شد. و تونست به روش خودش پاسخ رو پیدا کنه. اونافسانه مجبور شد در این راه بهای از دست دادن تمام گلهاش رو بپردازه، اما در نهایت، اون پاسخ رو پذیرفت. چون اینخود بهترین پاسخ ممکنی بود که دنیا میتونست بهش ارائه بده. حالا با اون پاسخ، پادشاه شروع به پرسه زدن در جهان کرد.»
این داستانی نسبتاًباشه مبهم و انتزاعیباورش بود، با این حال...
«اما بعد، یک روز،زده پادشاه فهمید که هنوز «گله»منِ دیگهای در جایی وجود داره.»
...حتی با این وجود،اینه این داستان بدون شکممکنه آشنا به نظر میرسید.
«توی اون گله، دقیقاً همون گرگی رو پیدا کردخودش که مثل خودش بود. اون گرگ دقیقاً همون هدف۱۸۶۳ام رو داشت و برای همون هدف هم زنده مونده بود.»
طوری به این قصهمنظورم گوش میدادم که انگارمگه مسحور آن شده بودم.
«اما بعد، یه چیزی متفاوتنمیتونست بود. «گرگِ» این گله هیچچیزینوبت رو از دست نداده بود.»
در همین لحظه، این پسر داشتسخته داستانی را برایم تعریف میکرد کهچطور «توطئهگر پنهانکار» پیشتر نمیخواست به من بگوید.
«پیدا کردن طعمهاش، محافظت از گلهاش، اهداف دوری که آرزویشون رو داشت - این گرگ داشتنوبت به همه اینها با کمترین میزان درد و رنج دست پیدا میکرد. بدون اینکه در این روندشدن چیزی رو از دست بده. پادشاه این منظره رو تماشا کرد و ناگهان با خودش فکر کرد.»
آرام، بسیارتقلبی آرام، سرماییمنظورم روی پشتم خزید.
«اگه این داستان همینطور که هستچطور به پایان برسه، پس هدف از زندگیایاختیار که من تا الان داشتم چی بوده؟»
یو جونگهیوکباشه حالا داشت مستقیماًباورش از من میپرسید.
«کیم دوکجا. تامنظورم حالا به همچینسخته زندگیای فکر کردی؟»
<اپیزود ۷۹.تقلبی توطئهگر پنهانکارمنظورم (۳)> پایان.
یادداشت مترجم: از آنجا که بخش یادداشتهای مترجم کارمنِ نمیکند، یادداشتها را اینجا میگذارم. «پایان/結» آخرین حرف از ساختارسندرم «کیشوتنکتسو/گی-سونگ-جون-گیول» است که در فصل ۴۰۹ به آن اشاره کردم.