چپتر 171: اپیزود ۳۳ – دوباره خواندن (۱)
0لحظهای که برای اولینشبیه بار یک رمان خواندمفهمیدم را به یاد آوردم.
بافت کاغذ نرمی که نوک انگشتانم را لمسگفت میکرد. حروف سیاهی که روی زمینهای سفید شکوفانداره میشدند. بافت صفحهای که با دستانم تا میکردم.
«خواندن حروف مهم نیست. مهمدرک این است که آن حروفمیتواند تو را به کجا میبرند.»
مادرم که عاشق کتاب بود، همیشهمرگ این را میگفت. حداقل برای من،گفت این فقط یک حرف ساده نبود.
فاصلههای میان چاپ سیاه. باغ برفی کوچک خودم در میان حروف قرار داشت. این فضا کهچیز برای ورود هر کسی بیش از حد کوچک بود، مکانی بینقص برای کودکی بود که دوست داشتخردمندانهای پنهان شود. هر بار که صدای دلنشینی به گوش میرسید، حروف مانند برف روی هم انباشته میشدند.
در آنجا، من یک قهرمان میشدم.پایانپذیر ماجراجویی میکردم، عشق میورزیدم و رویا میدیدم.نمیاد بنابراین، میخواندم، میخواندم و باز هم میخواندم.
اولین باری که داشتم خواندن یکمفهوم کتاب را تمام میکردم به یاد آوردم.گفت احساس میکردم دنیا را از من گرفتهاند.
شخصیت اصلی و شخصیتهای فرعی با جمله «آنها تا آخر عمر به خوبی و خوشیچیز زندگی کردند» رفتند و من در پایان داستان تنها ماندم. در پوچی و احساس خیانتیسپس که داشتم، خودِ خردسالم دست و پا میزد، چون نمیتوانست این تنهایی را تحمل کند.
«این... پایانشه؟»
شاید شبیه به درک مفهوممیتواند مرگ بود. برای اولین بار،هیچ فهمیدم که چیزی میتواند پایانپذیر باشد.
مادرم گفت: «این پایانشه.»
«بعدش هیچ چیز دیگهای نمیاد؟»
«هیچ "بعدی" وجود نداره.»
مادرم سرد بودفهمیدم و حقیقتی بیرحمانهپایانپذیر را به من گفت.
«با این حال، فقط به اینمفهوم خاطر که داستان تموم شده، به اینگفت معنی نیست که کل داستان رو دیدی.»
سپس نصیحتشاید خردمندانهای بهدرک من کرد.
«بله؟»
«دوباره بخونش.»
بازخوانی داستانِ تمامشده. بهشبیه عنوان یک کودک، نمیدانستمفهمیدم این حرف چه معنایی دارد.
«چرا داستانی روشبیه که از قبلمرگ میدونم دوباره بخونم؟»
«اگه دوبارهپایانشه بخونیش، قطعاًشبیه داستان متفاوتی میشه.»
«...نمیخوام.»
لجبازی میکردم چون میترسیدم دوباره آنمفهوم احساس فقدان را تجربه کنم. سپسباشد مادرم گفت: «میخوای با هم بخونیمش؟»
اینگونه بودشاید که دوباره خواندنمفهوم را یاد گرفتم.
در ابتدا، فقط جایگاه شخصیت اصلی رامرگ میدیدم. خواندن دوم، جایگاه شخصیت فرعی رابعدش نشان داد و خواندن سوم، جایگاه دشمن را.
داستان هر بار که آن را میخواندم تغییر میکرد.بعدش داستان تمام شده بود، اما تمام نشده بود. داستانحقیقتی به پایان نمیرسید، مگر اینکه خواننده از داستان دست میکشید.
هنوز هم اغلب به آندرک فکر میکردم. چه میشد اگر مادرمپایانپذیر آن زمان چیز دیگری گفته بود؟
اینکه تمام داستانهای تخیلیدرک دروغین هستند و خواندن آنهامیتواند فقط هدر دادن عمرم است.
آیا در آن صورت دوستان زیادی میداشتم؟ چه میشدچیزی اگر سخت درس نمیخواندم، مورد قلدری قرار نمیگرفتم ونمیاد از واقعیتی که به من داده شده بود فرار نمیکردم؟
جرقههایی در هوافهمیدم ظاهر شدند وپایانپذیر جریان خاطراتم قطع شد.
«کیم دوکجا.پایانشه به نظرشبیه آروم میای.»
سرم را چرخاندم و کسی را دیدم که در تاریکی ایستاده بود. این حضوری بود کهدیگهای میتوانست به راحتی در رویاهای دیگران نفوذ کند. به جز یک خدای قدرتمند، تنها کسانی که قادرکرد به انجام این کار بودند پیامبران بودند. با این حال، شخصی که اینجا بود آنا کرافت نبود.
«آیا "سرنوشت" قابل تحمله؟»
این چهره را میشناختم. یک سرگردان تاجدار بود کهبعدش لباسهای کهنهای به تن داشت. این موضوع به یادم آوردبیرحمانه که در میان صورتهای فلکی نیز یک پیامبر وجود داشت.
«کسی که چشمانش را درآورد.»
او شاه ادیپ از المپمفهوم بود که در ضیافت ملاقاتش کردهباشد بودم. شاه ادیپ به من گفت:
«سرنوشت توپایانشه در حالشبیه نزدیک شدنه.»
'سرنوشت؟ مگه از قبلچیزی محقق نشده؟ مگه همونطورگفت که برنامهریزی کرده بودید نمردم؟'
«این سرنوشتی نیست که بشه با یه داستان شرمآورچیزی ازش دوری کرد. باید به زودی تصمیم بگیری کهنمیاد در کدوم سمت میایستی. باور دارم که انتخاب درستی میکنی.»
'من طرف هیچکس نیستم.'
شاه ادیپ خندید.
«تو قطعاً به المپ میای.میتواند چون هیچ تجسدی به اندازههیچ تو با داستان المپ تناسب نداره.»
'داری درپایانشه مورد چیشبیه حرف میزنی...'
قبل از اینکهشبیه بتوانم حرفم رامرگ تمام کنم، خاطراتم بازگشتند.
«دوکجا.»
لعنتی. این را به یاد آوردم. یکباشد اتاق نشیمن خونین بود. مادرم چاقویی در دستوجود داشت و روبهروی یک مرد مرده ایستاده بود.
«از حالا بهشاید بعد، همه اینهامفهوم رو دوباره میخونم.»
مادرم بهشاید سمتم لبخنددرک زد و گفت:
«بنابراین، بایدپایانشه خوب بهشبیه خاطر بسپاری. فهمیدی؟»
کابوسی به سمتم میآمد. صدای جیغپایانپذیر میشنیدم. صدای شاه ادیپ به گوش رسید،نمیاد گویی داشت به تمام این خاطرات میخندید.
«در کارناوال صاعقه موفق شو.درک در غیر این صورت، درمیتواند سناریوهای بعدی برای "همیشه" خواهی مرد.»
[ویژگی «هشت جان» فعال شده است.]
[بدن شما زنده خواهد شد.]
نفسم مانندشاید مایع آمنیوتیک ازمفهوم درونم فوران کرد.
[سر دوم مار فدا شده است.]
[قدرت این سر «هوش» است.]
پوست سردم دوباره گرم شدمفهوم و عضلات کشیدهشدهام قدرت گرفتند. اینباشد چهارمین مرگی بود که تجربه میکردم.
یک بار در برابر اژدهای آتش، یک بار در برابر بلای سیلابهاباشد و یک بار هنگام مقابله با نیروانا. در این مقطع، باید بهبیرحمانه این فکر میکردم که آیا یو جونگهیوک خورشیدماهی بود یا من خورشیدماهی بودم.
«...آه، اینجا کجاست؟»
به اطراف نگاه کردم اما نمیتوانستممفهوم بگویم کجا هستم. فقط زمینی سفید شبیهگفت به ابر و آسمانی باز را میدیدم.
...اینجا قلعه تاریک بود؟
[اثر پاداش، فعالیتهای مغز شما را سرعت بخشیده است.]
به لطف پاداش رستاخیز، قضاوت من ازمرگ وضعیت واضحتر و سریعتر شد. تصمیم گرفتمبعدش دوباره از ابتدا به آن نگاه کنم.
اول ازشاید همه، بزرگتریندرک سوال وجود داشت.
'چرا مردم؟'
من داشتم از دیدگاه شخص ثالث برای تماشای بهشتبعدش استفاده میکردم و بدنم را پیش هان سویونگ گذاشتهحقیقتی بودم. ناگهان هوشیاریام تار شد و پیام مرگ ظاهر گشت.
فقط یک نتیجهگیری وجود داشت.درک کسی مرا در خواب کشتهمیتواند بود. چه کسی بود؟ هان سویونگ؟
[دستاورد جدیدی به داستان پنجم شما اضافه شده است.]
[مردم شما را به عنوان «مسیحایی که شرم را به دوش میکشد» خواهند شناخت.]
در زمان عجیبی مردهشبیه بودم، بنابراین دستاورد عجیبیفهمیدم به داستانم اضافه شد.
...فکر نمیکردم واقعاً شرمآور باشد.
پیشگویی این بود که 'تجسد کیم دوکجا توسط کسیچیزی که بیشتر از همه دوستش دارد کشته خواهد شد'. پس"بعدی" برای کشتن من، آنها باید کسی میبودند که دوستش داشتم.
«هی کیم دوکجا! زنده موندی؟»میتواند در فاصلهای دور، هان سویونگهیچ داشت به این سمت میآمد.
«آخه چه اتفاقی افتاد؟»
هان سویونگ در حالی که به دشت ابری نگاه میکرد، غرغرکنان گفت:گفت «یه شبیخون.» اینجا مکانی بود که جز ابرهای شناور هیچچیز در آنحال دیده نمیشد. برای اینکه شبیخون نامیده شود، منظرهای بیش از حد آرام بود.
«به محض اینکه خوابت برد، یه عده که دنبالت بودن پیداشون شد. سعی کردمبعدش جلوشون رو بگیرم اما فایدهای نداشت. آخرش یه زخم کشنده برداشتی و من در حالیمعنی که گریه میکردم تو رو با خودم آوردم. ناگهان هم توی این مکان ظاهر شدم.»
داستان به طبیعیِفهمیدم همین ابرها پیش میرفت،باشد اما باورش سخت بود.
[مهارت اختصاصیپایانشه «تشخیص دروغ سطحدرک ۲» فعال شد!]
[شما تاییدشاید کردید که اینمفهوم گفته حقیقت دارد.]
«...قیافه کساییپایانشه که حملهشبیه کردن رو دیدی؟»
«همه ماسک زده بودن و نتونستمپایانپذیر درست ببینم. دیدم چند نفر ازدیگهای مهارت تشخیص ویژگیها استفاده کردن، اما نمیشناختمشون.»
این سفر سه روزه هان سویونگ را بهطور قابلتوجهی قویتر کرده بود. الان هان سویونگ باید نفر بیستمِ رتبهبندی"بعدی" قلعه تاریک باشد. با این حال، آن افراد از سد او گذشته بودند تا مرا بکشند، و بعد مابازخوانی را به اینجا آورده بودند. هر چقدر هم که فکر میکردم، نمیتوانستم گروه معقولی را برای این کار پیدا کنم.
«چیز دیگهای نفهمیدی؟»
«راستی، خیلی ریلکس نیستی؟شبیه کی بود که سهفهمیدم روز تمام زجر کشید...»
«سه روز؟»
«سه روزه که مردی. نمیدونستی؟»
این حرفش به یادم آورد که مهارت «هشت جان» کمی زمان انتظار داشت.بعدش سه روز... لعنتی. چه بلایی سر بقیه اعضای گروه آمده بود؟ مطمئناً که تاشده الان به سناریوی بعدی نرفته بودند؟ اگر اینطور میشد، تمام برنامههایم به هم میریخت.
هان سویونگ آهی کشید. «هردرک چقدر هم دور میشم، فقطمیتواند ابر میبینم. دیگه بیخیال شدم.»
«...برای همینمرگ کلونهات روچیزی آزاد کردی؟»
کلونهای هان سویونگ در بخشهای مختلفِ این دشت ابری در حال تمرین بودند.گفت یک هان سویونگ در حال تمرین تکنیک سلاحهای پنهان بود، هان سویونگ دیگرخاطر روی حرکت پاهایش کار میکرد... هر هان سویونگ به یک مهارت اختصاص یافته بود.
«این تمرینِ خودمه. نمیخواستم وقتم رو برایفهمیدم منتظر موندن واسه تو تلف کنم وهیچ وقتی کلونهام رو برگردونم، مهارتهام سریعتر پیشرفت میکنن.»
به نوعی، راز اینکه هان سویونگ چطورمرگ توانسته بود در این مدت کوتاه تابعدش این حد قوی شود را کشف کردم.
«چیه؟ مگه تو ■ هستی؟»
«من ■ هستم؟ لعنتی... حتیدرک همچین چیزی رو هم فیلترمیتواند میکنه. خب، میدونم میخواستی چی بگی.»
در هر صورت، او دیگر شبیه یک نویسنده سارق ادبی به نظر نمیرسید.بعدش ناگهان کنجکاو شدم. توضیحات اصلی در «راهکارهای زنده ماندن» مهارت آواتار را باتموم جزئیات شرح نداده بود. بد نبود که کمی بیشتر درباره این مهارت یاد بگیرم.
«هیچ محدودیتی برای این مهارت وجودمفهوم نداره؟ تا وقتی که قدرت جادوییباشد داشته باشی میتونی بینهایت کلون بسازی؟»
«اونطوری که تقلب میشد. معلومه که محدودیت داره.گفت هر بار که از این مهارت استفاده میکنم،نداره بخشی از خاطراتم رو با آواتار به اشتراک میذارم.»
«...بخشی از خاطراتتشاید رو؟ پس وقتیمفهوم آواتار بمیره چی میشه؟»
«اونوقت خاطراتشاید رو ازدرک دست میدم.»
وقتی هان سویونگ با بیخیالی جواب داد،مرگ کمی جا خوردم. مگر این مهارتی نبودبعدش که اگر اشتباه میکرد، میتوانست باعث آلزایمرش شود؟
هان سویونگ افکارم را خواند و لبخند زد. «نگران نباش. معمولاًچیز از خاطرات غیرضروری استفاده میکنم. تازه، اگه کلونها رو برگردونم، خاطراتمتموم هم برمیگردن. بعضی وقتا... مشکلساز میشه چون بعضیهاشون از کنترل خارج میشن.»
«از کنترل خارج میشن؟»
«اولین باری که سعی کردم با آواتارفهمیدم یه کلون بسازم... خاطرات خیلی زیادی روهیچ بهش دادم و از کنترل خارج شد.»
«...مگه ممکنه؟ پسشاید اون خاطرات رومفهوم از دست دادی؟»
هان سویونگ شانهای بالا انداخت.میتواند «نمیدونم. اما الان از خاطراتهیچ کوچیک استفاده میکنم، پس مشکلی نیست.»
«فقط خودتپایانشه فکر میکنیشبیه که مشکلی نیست.»
«خفه شو.»
یک کلون به خاطر یک اشتباه، خاطرات مهمی را بهمیتواند دست آورده بود. با فکر کردن به هان سویونگِ دیگریوجود که ممکن بود هنوز جایی در سئول پرسه بزند، لرزیدم.
کلونها یکییکی تبدیل به دودمیتواند شدند و به هان سویونگ بازگشتند.چیز احتمالاً برای بازیابی مهارتهای انباشتهشدهشان بود.
هان سویونگ ناگهان با صدای بلند گفت:مرگ «آها! یه چیزی بود که نگفتم. تازه یادمهیچ اومد. وقتی مُردی، یه صورت فلکی اومد دنبالم.»
چرا باید چنینشبیه خاطره مهمی رامرگ به کلونش میداد؟
«اسمش رو یادم رفته، امادرک صورت فلکیِ متعلق به یهمیتواند سحابی بود. وداس یا... تامنا؟»
این نامها خطرناک بودند. صرفمیتواند نظر از احساسی که داشتم، هانچیز سویونگ با لحنی آرام زمزمه کرد:
«یه سریپایانشه حرفای مبهم شنیدم.درک انتخاب درستی بکن...»
«نمیتونی درست یادت بیاری؟»
«شرمنده. اگه همه آواتارهام رودرک برگردونم میتونم به یاد بیارم...میتواند اوه، یه جنگجوی عجیبِ گوریو بود.»
«جنگجوی گوریو؟»
«بدون اینکه چیزی بگه رفت. یهمفهوم لحظه به جسدت خیره شد وباشد مستقیم راهش رو کشید و رفت.»
اگر یک جنگجوی گوریو بود، احتمالاً چوک جونگیونگ بود. همچنینپایانپذیر المپ، وداس و تامنا هم بودند. سحابیهای بزرگ در حالنداره حرکت بودند، پس به نظر میرسید قرار است اتفاقی بیفتد.
در این لحظه، چیزی به ذهنممفهوم خطور کرد. «صبر کن، یه صورتباشد فلکی مستقیماً ظاهر شد؟ آواتار نبود؟»
«آره. یهمرگ نماد بود.چیزی چطور مگه؟»
«...نمیدونی مشکل این قضیه چیه؟»
«ها؟»
«حتی اگه نمادین هم باشه، یهمفهوم صورت فلکی نمیتونه بدون مصرف کردن مقدارگفت زیادی احتمال، توی منطقه سناریو ظاهر بشه.»
صورتهای فلکی بیشتر از هرمیتواند چیزی از احتمال میترسیدند وهیچ به عنوان یک نماد نزول نمیکردند.
به آرامی بهشاید اطراف نگاه کردم. «...فکرمرگ کنم میدونم اینجا کجاست.»
اینجا یک حصار بود، اما نه یکفهمیدم حصار معمولی. حصاری بود که صورتهای فلکیهیچ میتوانستند به شکل نمادین در آن ظاهر شوند.
هان سویونگ باشاید تاخیر متوجه چیزی شد.مرگ «...روش آرایش دروازه مکانیکی.»
روش آرایش دروازه مکانیکی؛ این تکنیکی بود کهگفت توسط صورتهای فلکیِ مسلط بر اصول پنج عنصر،نداره چهار بخش آسمانی و سه فاجعه استفاده میشد.
ضمناً، به ندرت پیش میآمد کسی بتواند از این تکنیکمیتواند استفاده کند. ژوگه لیانگ از چین میتوانست آزادانه از آنوجود استفاده کند. با این حال، اینجا شبهجزیره کره بود. پس...
رو بهشاید هوا گفتم:درک «نمیخوای بیای بیرون؟»
به استثنای ژوگه لیانگ، تنها یک صورت فلکی دیگرچیزی وجود داشت که میتوانست آزادانه از آن استفاده کند.نمیاد همچنین صورت فلکیای بود که قبلاً او را دیده بودم.
«...به نظر میرسهفهمیدم فریب دادنت با شکلباشد یه صورت فلکی غیرممکنه.»
همزمان با جمع شدن ابرها در هوا و شکل گرفتنمیتواند تصویر یک انسان، صدایی به گوش رسید. او زنی سیوجود و چند ساله بود که لباس زندان به تن داشت.
«ما قبلاً همدیگه رو ندیدیم؟»
«تجدید دیدار خیلی خوبی نیست.»
[صورت فلکی «نخستینفهمیدم احضارگر چوسان» درپایانپذیر حال خندیدن به شماست.]
تجسدِ جونپایانشه ووچی، نخستینشبیه احضارگر چوسان.
او اولینشاید «عضو» پادشاهدرک آوارگان بود.
«پادشاه منتظرته.»
به نوعی، میدانستم چه کسی مرا کشتهباشد است. به نظر میرسید این بدترین وضعیت"بعدی" ممکن باشد. در هر صورت، چاره دیگری نداشتم.
سرم راپایانشه تکان دادم ودرک گفتم: «راهنماییم کن.»