چپتر 535: مؤخره ۳ – سخنان نویسنده (۳)
0هان سویونگنوبتهای به نوشتنکند ادامه داد.
زمان کوتاهی که در ساعاتفقط اولیه بامداد به او داده میشد،برایش کاملاً به کیم دوکجا اختصاص داشت.
«هی، پادشاه دوکبی.»
«بله، خدای عزیز من.»
«...بهت گفتم دیگه من رو اینطوری صدا نکنی. بههرحال. از این به بعد «راههای بقا» ساعت هفت عصر منتشرمیپذیرفت میشه. سایت هنوز قابلیت زمانبندی انتشار فصلها رو نداره، پس تو دستنویسها رو نگه دار و سر وقت برامسوم آپلودشون کن. اگه دم صبح آپلودشون کنم، اون بچه تا دیروقت بیدار میمونه و منتظر میشه. اینطوری اصلاً نمیخوابه.»
«همانطور کهدرعینحال فرمان میدهیدزندگیها عمل خواهم کرد.»
هان سویونگ ناله طولانیای سرپیش داد و نگاهش را به دستنویسیفقط که روی آن کار میکرد برگرداند.
⸢یو جونگهیوک رویدادهایدرعینحال نوبت بازگشت قبلیفقط را بررسی کرد.⸥
او بههیچوجه نمیتوانست زندگیای را بنویسد که ۱۸۶۳ نوبت بازگشت طول کشیده بود. ۳۱۴۹ فصلپیش برای گنجاندن زندگیای که ۱۸۶۴ بار زیسته شده بود، خیلی کوتاه بود. او مجبور بودنبود برخی از نوبتهای بازگشت را حذف کند، درحالیکه طول برخی دیگر باید بهشدت کاهش مییافت.
او میدانست که زندگی در واقعیت اینگونه پیش نمیرود. اما درعینحال، بایدچندان میپذیرفت که برخی از زندگیها را فقط میشد به این شکل نوشت.دست وقتی این موضوع را پذیرفت، نوشتن آن زندگیها برایش چندان دشوار نبود.
زندگی نوبت ۱۸۶۳ام یو جونگهیوک بهطور کامل در اختیار او قرارفقط گرفته بود، درحالیکه اطلاعات نوبت سوم کیم دوکجا را نیز دربهطور دست داشت. اما از همه مهمتر، او یک نویسنده فوقالعاده بود.
حاشیههایی که نمیتوانست پرمیپذیرفت کند، در عوض توسطنوشت خود یو جونگهیوک زندگی میشدند.
یو جونگهیوک، کسی که در میان بسترباید روان کلمات نفس میکشید و روی زمیناینگونه سفت پوشیده از حروف قیرگون قدم میگذاشت.
تنها کاری که اززندگیها دستش برمیآمد، روایت کردنوقتی داستان چنین یو جونگهیوکی بود.
هر بار که یک فصل مینوشت، زندگی کیم دوکجا یکزندگیها روز دیگر تمدید میشد. همانطور که جملات یکی پس از دیگری۱۸۶۳ام گردآوری و ثبت میشدند، زمان خودش نیز ذرهذره به جلو میرفت.
هان سویونگ ۱۳درعینحال ساله، ۱۴ سالهفقط شد. سپس، ۱۵ ساله.
⸢انتشار سریالیای که قرار بوددرحالیکه ده سال طولانی و طاقتفرسامییافت طول بکشد، آغاز شده بود.⸥
سخت بود. او استقامت کافی نداشت و بدن جوانش خیلی ضعیف بود. بااینحال، هان سویونگ تحمل کرد.کامل او به کیم دوکجای آنسوی صفحه کامپیوتر فکر میکرد که او نیز مانند خودش در حال بزرگکسی شدن بود. کیم دوکجایی که نمرده بود، تسلیم نشده بود و همچنان داشت زندگیاش را تاب میآورد.
– نویسنده-نیم عزیز، امروز جونگهیوک...
واقعاً ازاما همچین داستانیمیپذیرفت لذت میبری؟
هان سویونگ با وجود اینکهدرحالیکه نیمی از وجودش در شک بود،میدانست همچنان به نوشتن داستان ادامه داد.
⸢«اطلاعاتی که بهت دادم بعداًفقط به کارت میاد. پس، هر وقتبرایش زمان داشتی یه نگاهی بهشون بنداز.»⸥
تا زمانی کهواقعیت کسی آن را میخواند،اما داستان به پایان نمیرسید.
وضعیت نوبت بازگشت ۱۸۶۳اممیپذیرفت نیز همینگونه بود، نوبتی کهوقتی زمانی تصور میشد آخرین باشد.
– نویسنده-نیم. داشتم فکر میکردم،درحالیکه چطوره با استفاده از اینمییافت فرصت یه شخصیت جدید خلق کنی...؟
او هر روز نظراتی را که کیم دوکجا به جا میگذاشت بررسی میکرد. ازنبود آنجا که او فقط در ساعات اولیه صبح فعال بود، ارتباط بیدرنگ با اوفوقالعاده دشوار بود، اما به سؤالاتی که به نظر میرسید نیاز به پاسخ دارند، جواب میداد.
– بایدزندگی یه شخصیت اصلیپیش دیگه خلق کنم؟
– اگه ممکنه،درعینحال بهتره یه شخصیتفقط زن خوشگل باشه...
– آها،نوبتهای منظورت یه دختردرحالیکه جوون و خوشگله.
⸢ویژگیهای چهرهای که برای دو بار سیلی زدن به گونههای یو جونگهیوکچندان بیش از حد کافی بود. یک پسر جوان زیبا با موهای بلونددست درخشان به یو جونگهیوک خیره شد و فریاد زد. «هی تو، مرد پیراشکی.»⸥
– ...اما، نویسنده-نیم؟؟
کیم دوکجا،اما ۱۶ ساله.میپذیرفت ۱۷، ۱۸.
او این داستان را مصرف میکرد و بزرگتر میشد، و در نهایت، به «باستانیترین رویا» تبدیل میگشت. با وجودمیپذیرفت دانستن این حقیقت، هان سویونگ همچنان از این دوره زمانی لذت میبرد. دنیایی از یک دشت برفی کاملاً سفیدسوم که در آن حروف آزادانه پرسه میزدند. بر فراز این دنیا، کیم دوکجا وجود داشت و هان سویونگ نیز همینطور.
– نویسنده-نیم. برام سؤال بودفقط که آیا جونگهیوک این اواخرپذیرفت بیش از حد زجر نمیکشه...
گاهی اوقات، او یو جونگهیوک را در شرایط بسیار سختی قرار میداد. این فقطوقتی به خاطر تمایل او به کپی و پیست کردن واقعگرایانه داستانی بود که ازسوم قبل میدانست. هنگام نوشتن رمان به این روش، هر از گاهی در گودال سردرگمی میافتاد.
آیا این اتفاقدرعینحال واقعاً در گذشتهفقط رخ داده بود؟
نمیتوانست بیشتر اینطور باشدکند که، چون من اینبهشدت را نوشتم اتفاق افتاده است؟
حقیقت هر چه که بود، او باز هم تمام تلاششپذیرفت را میکرد. او به کارش افتخار میکرد. اما درعینحال، بایدگرفته اعتراف میکرد که تسلط کامل بر اثر خودش غیرممکن است.
⸢با جفتی چشم جوشاناینگونه و پر از خشم، یومیپذیرفت جونگهیوک به آسمانها خیره شد.⸥
زمانی در آینده، یو جونگهیوکی که توسط نوک انگشتان او خلقپذیرفت شده بود، در واقعیت با آن کیم دوکجا ملاقات میکرد. فقط فکرسوم کردن به این رویداد، گاهی اوقات او را تا مرز دیوانگی میکشاند.
– رمان پرفروش بیسابقه! ⸢⸢بازگشتکننده بینهایت درجه SSSSS⸥⸥!
در آن زمان، «ایگوی روزانه» نیز به طور جدی کار خود را به عنوان یک نویسنده آغاز کرد. البته، اوگرفته استعدادهای هان سویونگِ شبانه را یکجا دزدیده بود، بنابراین هیچ راهی وجود نداشت که رمانش شکست بخورد. نهتنها این، بلکهمیکشید «ایگوی روزانه» حتی به خود زحمت داد تا یک حساب ناشناس بسازد و نظری زهرآگین در «راههای بقا» به جا بگذارد.
– من واقعاً نگراناینگونه زندگی نویسنده-نیم عزیزی هستم کهمیپذیرفت در حال نوشتن این آشغاله.
...چیزی که حتیدرعینحال بیشتر حیرتانگیز بود، پیامشکل خصوصی کیم دوکجا بود.
– نویسنده-نیم! درباره رمانی به اسم بازگشتکننده بینهایت درجه SSSSS خبر داری؟ فضای اون رمان دقیقاً شبیه به راههای...
هان سویونگ پوزخندی زد و شروع به تایپ کردن جوابش کرد. اوچندان با خود فکر کرد، درسته، همون پسری که همچین پیام خصوصیای مینویسه،دست تو نوبت ۱۸۶۳ام من رو به سرقت ادبی متهم کرد، مگه نه؟
– راستش، خوشحالم کهاینگونه به لطف این جلبدرعینحال توجه، تعداد بازدیدم بالا رفته.
وقتی تایپ کردن جواب را تمام کرد، پرتوهای کمرنگ سپیدهدم بر دنیای بیرون پنجره تابیده بود. از مدتی پیش، او حتیگرفته بعد از بیدار شدن هم احساس شادابی نمیکرد. او اغلب تمام زمان اختصاصیافتهاش را صرف نوشتن رمان میکرد و مواقعی پیش میآمدسفت که دیگر نمیتوانست خستگی را تحمل کند و با وجود اینکه دوره فعالیت خودتنظیمیاش هنوز به پایان نرسیده بود، به خواب میرفت.
بدتر از همه اینکه،کند خاطراتش نیز به تدریجبهشدت در حال زوال بودند.
اطلاعاتی که از یو جونگهیوک شنیده و از کیم دوکجا دریافتبرایش کرده بود – نمیتوانست آنها را به خوبی به یاد بیاورد. اتفاقاتینیز که در نوبت ۱۸۶۳ام رخ داده بود، داشتند تارتر میشدند. و همچنین...
[افسانه شمازندگی در حالاینگونه مصرف شدن است.]
حتی طول دوره فعالیتمیپذیرفت خودتنظیمی او نیز بهنوشت تدریج در حال کاهش بود.
زمان همچنان میگذشت وزندگیها هان سویونگ تقریباً هروقتی روز به نوشتن ادامه میداد.
گاهی اوقات، او نمیتوانست بیدار شود و در نهایت یک روزفقط کامل را هدر میداد. و به دلیل بدتر شدن خستگی، تعدادبهطور روزهایی که نمیتوانست نظرات کیم دوکجا را بخواند نیز افزایش مییافت.
– نویسنده-نیم. من پسفردا بهزندگیها سربازی میرم. به نظر میرسهموضوع قراره به خط مقدم اعزام بشم.
– کیمنوبتهای دوکجا هستم. مندرحالیکه اینجا تو یانگوام.
– جونگهیوک-آ... براممیپذیرفت سؤاله، تا حالاشکل برف پارو کردی؟
۲۰ ساله، ۲۱، ۲۲...
نوبت ۳۷۱ام، ۶۲۱ام، ۹۷۲ام...
هرچه اعداد نوبت بازگشت یو جونگهیوک بالاتر میرفت، سن کیم دوکجا نیززندگی بیشتر میشد. کیم دوکجایی که از تراژدی یو جونگهیوک تغذیه میکرد، بهوقتی یک دانشآموز دبیرستانی، سپس یک دانشجو و در نهایت، یک سرباز تبدیل شد.
هان سویونگدرعینحال شاهد رشدزندگیها چنین مردی بود.
وقت آزاد او حتی از قبل هم کمتر شد، چرا که «ایگوی روز» کهوقتی حالا برای خودش بزرگسالی شده بود، شبها تا سحر بیدار میماند. با از بین رفتننیز تدریجی زمان برای ویرایش رمان، نقش پادشاه دوکبی نیز به طور طبیعی بسیار پررنگتر شد.
پادشاه دوکبی گفت: «لطفاًمیپذیرفت نگران نباشید. من تمامنوشت خطاها را برطرف میکنم.»
«اصلاً چیزینوبتهای از دستورکند زبان سرت میشه؟»
«بله، متوجه میشوم. قصد دارم از این راهوقتی امرار معاش کنم. یک ناشر دنبال نمونهخوان پارهوقت میگشت،کامل برای همین با اعتمادبهنفس برای این موقعیت درخواست دادم.»
این یارو هنوز هم تا حدودی غیرقابلاعتماد به نظر میرسید، اما به هر حال نمیتوانست از کس دیگری کمکدشوار بگیرد. مثلاً قطعاً نمیتوانست از «ایگوی روز» کمک بگیرد. بخش زیادی از توانش تحلیل رفته و فراموشیاش در این اواخرمیشدند بسیار بدتر شده بود، به طوری که فقط ارسال یک پاسخ به نظرات کیم دوکجا انرژی زیادی از او میگرفت.
⸢و دقیقاً به همینمیپذیرفت شکل، چند سال دیگر هموقتی مثل جادویی زودگذر سپری شد.⸥
هنگام نوشتن این جمله، هان سویونگ باباید خود فکر کرد که زندگیاش از بعضیاینگونه جهات چندان تفاوتی با زندگی یو جونگهیوک ندارد.
گاهی اوقات، یک زندگی واقعاً اینگونه از قلم میافتاد. با این حال، به این معنا هم نبودکامل که چنین زندگیِ حذفشدهای، هیچ چیزی از خود به جا نمیگذاشت. این همان چیزی بود که وقتیکسی به رمان بیش از ۳۰۰۰ فصلیِ گردآوریشده در پیش چشمانش خیره شده بود، به آن فکر میکرد.
در یک روز خاص قبل از پایاناما یافتن رمان، هان سویونگ مثل همیشه پنجرهوقتی چت پلتفرم را باز کرد تا نظری بنویسد.
– خوانندهاما عزیز، لطفاًمیپذیرفت تسلیم نشو.
...من قبلاًنوبتهای همچین نظریکند گذاشته بودم؟
در ابتدا، او فکر کرد که این نتیجه تایپ کردن چیزهایبرایش تصادفی در حالی است که نیمهخواب بوده است. اما، بیش از یکنیز پیام وجود داشت که اصلاً به یاد نمیآورد آنها را فرستاده باشد.
– در جواب به سؤالتون...
او دقیقاً کی چنین جوابهایی داده بود؟ هر چقدروقتی هم که فکر میکرد، نمیتوانست به خاطر بیاورد. نهکامل تنها این، بلکه زمان ارسال پیامها هم عجیب بود.
– راستش، این بیشترکند از اینکه یه اشتباهبهشدت تو فضاسازی باشه، به خاطر...
هان سویونگ بلافاصله پادشاه دوکبی را احضار کرد.وقتی با این کار، موجودی که کلاه فدورا بر سرکامل داشت، همراه با صدای «تسو-چوچوت!» از هوا ظاهر شد.
او پرسید:زندگی «اینا رواینگونه تو نوشتی؟»
«بله.»
«با اجازه کی؟»
«صمیمانه عذرخواهی میکنم که ازفقط قبل اجازهتان را نگرفتم. اخیراًپذیرفت خیلی خسته به نظر میرسیدید.»
هان سویونگ درواقعیت سکوت به پادشاهنمیرود دوکبی خیره شد.
این موجود در جستجوی «خدای»زندگیها خود به این دنیا آمدهموضوع بود. و حالا میدانست خالقش کیست.
«دقیقاً هدفت چیه؟»
«من صرفاً یک «قصهگو» هستم. وشکل مانند هر قصهگویی، عاشق روایت یک حماسهدشوار بزرگم. البته، دنیایی که شما خلق کردهاید.»
«اما اینزندگی داستان فقطاینگونه یه خواننده داره.»
«واقعاً اینطور فکر میکنید؟»
او چشمانش را ریز کرد و با تندی جواب داد:مییافت «من از قبل میدونم داری چه نقشهای میکشی، باشه؟ برنامهتزندگیها اینه که رمانم رو تبدیل به «سرویس پولی» کنی، مگه نه؟»
از زمانی که بهزندگیها این دنیا آمده بود، مدامموضوع به «آن روز» فکر میکرد.
رمانی که او نوشته بود قرار بود تبدیل به «سناریویی» شود کهشکل در نهایت این جهان را نابود میکرد. اما، چه کسی جرئت میکرد چنینقرار کار وحشتناکی انجام دهد؟ وقتی به آن فکر میکرد، پاسخ کاملاً ساده بود.
به هر حال، تنها یکزندگیها موجود در این خط جهانیموضوع قادر به انجام چنین کاری بود.
«تو من رو دقیقاًکند برای همین هدف بهبهشدت اینجا آوردی، مگه نه؟»
«این را انکار نمیکنم. هرچندفقط مدت زیادی از زمانی کهپذیرفت متوجه نقش واقعیام شدم، نمیگذرد.»
جرقههای ضعیفی در سراسر بدن پادشاه دوکبی میرقصیدند. این مدرکی بود برشکل اینکه احتمال سیستم در حال قویتر شدن بود. همچنین، به این معنااختیار بود که این دوکبی به تدریج در حال بازیابی قدرت پادشاه قصهگوهاست.
هان سویونگ قبل از اینکه حرفی بزند،شکل به جرقههای رقصان خیره شد. «...پس کهدشوار اینطور. آخرالزمان واقعاً قراره شروع بشه، درسته؟»
«بله.»
«راستش رو بخوای، اصلاً سر درشکل نمیارم. خودت هم میدونی که ترتیبچندان زمانیش هم با عقل جور در نمیاد.»
«...ترتیب زمانی؟»
«تنها دلیلی که میتونم این رو بنویسم اینه که یو جونگهیوکپذیرفت در آینده زندگیش رو سپری میکنه و کیم دوکجا رمان رو خونده.سوم اما اینکه من رمانی رو بنویسم که قراره کیم دوکجا بخونه، این...»
«...پارادوکس زمانی. این چیزی است که انسانها به آن میگویند. با این حال، جهانهایی وجود دارند کهاما بر اساس این اصل عمل میکنند. جهانی که در آن آینده قبل از گذشته نوشته میشود، و علتقرار برای هدفِ رسیدن به نتیجه نهایی ایجاد میشود. مطمئنم که شما از قبل با چنین جهانی آشنا هستید؟»
هان سویونگ طوری اخم کردفقط که انگار میپرسید، معلوم هستپذیرفت داری در مورد چی حرف میزنی؟
پادشاه دوکبی پوزخندی زد و به آرامیاما به مانیتور کامپیوتر ضربه زد. «مگر دروقتی حال حاضر یکی از آنها را نمینویسید؟»
افکار پراکنده و قطعاتی اززندگیها حروف که او در آنجاموضوع رها کرده بود، دیده میشدند.
صحنههای بیشماری که خارج از خود زمان، خارج از جهان وجود داشتند و منتظر بودند تا به عنوان یک کل بهفقط هم متصل شوند. برخی صحنهها با وجود اینکه زودتر نوشته شده بودند، تبدیل به آینده میشدند، در حالی که برخی صحنهها، بانویسنده وجود اینکه دیرتر نوشته شده بودند، تبدیل به گذشته میشدند. چشمان هان سویونگ لرزید. «...داری میگی کل این جهان فقط یه رمانه؟»
«اگر بخواهم مقایسهاشمیپذیرفت کنم، بله، یک چیزینوشت شبیه به همین است.»
به نظر میرسید حروف درون صفحه نمایش در حال موج زدنفقط هستند. حروفی که آرزو داشتند توسط کسی دوست داشته شوند، پس ازکامل تشکیل جفت و گروههایی با یکدیگر، به بیرون از مانیتور سرازیر میشدند.
جملاتی که مانند ستارهها میدرخشیدند.
برخی جملات با میل خود تبدیل به تاریکی برای جملات دیگر میشدند، در حالی که یک جمله خاصدرعینحال تنها از طریق آن کلمات تاریک به نور تبدیل میشد. برخی جملات برای جمله بعدی وجود داشتند، درگرفته حالی که جمله بعدی معنای خود را به این دلیل به دست میآورد که جمله اول وجود داشت.
«هیچ "قبل و بعدی" در این جهان وجود ندارد. و این دقیقاً همان دلیلی است که چرا "اولین خط جهانی" در همان انتها دردست حال تکمیل شدن است.» در درون این زنجیره غولپیکر که بیپایان به هم متصل میشد، پادشاه دوکبی با وجد لبخند میزد. «جهان همین الانتنها خلق شد، اما در عین حال، در میلیاردها سال گذشته نیز وجود داشته است. و یک شروع خاص، تنها پس از آغاز آخرالزمان پدیدار میشود.»
جملات مانندزندگی بارش شهابیاینگونه سرازیر شدند.
<جریان ستارهای> دردرعینحال حال آواز خواندنفقط برای خدای خود بود.
چون هان سویونگ راههایکند بقا را نوشت، کیمبهشدت دوکجا توانست آن را بخواند.
چون کیم دوکجا راههایزندگیها بقا را خواند، یو جونگهیوکموضوع بازگشت خود را آغاز کرد.
چون یو جونگهیوک بازگشت خودپیش را آغاز کرد، هان سویونگزندگیها توانست «راههای بقا» را بنویسد.
شاید او آنها را نوشتهزندگیها بود، اما این کلمات تنها پسپذیرفت از ترک دستان او کامل شدند.
⸢داستانی که کسی را نجاتدرحالیکه میداد، نابود میکرد و بهمییافت او کمک میکرد تا زندگی کند.⸥
هان سویونگ به مسیر وحشتناکی که توسط آن کلمات ترسیمپذیرفت شده بود خیره شد و به شدت متوجه این واقعیتگرفته شد که به درون این چرخه بیپایان پرتاب شده است.
او شاید نویسندهای بود که مسئول خلق این جهان به حساب میآمد، امانوشت در عین حال یک خدای ناتوان نیز بود. خدایی که حتی نمیتوانست یک خوانندهاطلاعات را نجات دهد. خدایی که صرفاً بخشی از این داستان پهناور و بیکران بود.
[<جریان ستارهای> دردرعینحال حال لبخند زدنفقط به سمت شماست.]
«حالا، تماشا کنید.حذف آیا این یکدیگر داستان واقعاً بینقص نیست؟»
<مؤخره ۳.درعینحال سخنان نویسندهزندگیها (۳)> پایان.