چپتر 151: قسمت ۲۹ – ضیافت صورتهای فلکی (۵)
0در آغاز جانشینی داستان، شش اتاق کوچک درمانو انتهای صحنه ایجاد شد. تعداد اتاقها دقیقاً برابر باماندن تعداد تجسدهایی بود که در جانشینی داستان شرکت میکردند.
-تمام تجسدها،اولین لطفاً فوراً بههمین اتاق اسرار بروید!
سیستم جانشینی داستان ساده بود. تجسدها از طریق اتاق اسرار باصداهای صورتهای فلکی ارتباط برقرار میکردند و تمام شرایط آنها را میشنیدند. بعداً،جریان آنها روی صحنه میرفتند و داستانی را که دریافت میکردند اعلام میکردند.
پلاک اسمی وجود داشت که رویشمهمان نوشته شده بود «تجسد کیم دوکجا».شناور رو به یو جونگهیوک گفتم: «بعداً میبینمت.»
یو جونگهیوک جوابی نداد و در اتاقش ناپدید شد. واردمیدانستم اتاق شدم و پشت میزی نشستم، در حالی که صداهایهندی بیرون کاملاً قطع شده بود. انگار فضا دچار اعوجاج شده بود.
[اتاق اسرار.]
اینجا یکی از محرمانهترین مکانها در جریانکسی ستارهای بود. اتفاقاتی که اینجا میافتاد حتیمقدس توسط دوکبیهای کانال هم قابل مشاهده نبود.
[شما به مدت یک ساعت ارباب اتاق اسرار شدهاید.]
[حقوق مدیریتی اتاق اسرار به شما داده شده است.]
[حداکثر زمانی که میتوانید از اتاق اسرار استفاده کنید یک ساعت است.]
[لطفاً در این مدت با بیشترین تعداد ممکن از صورتهای فلکی تماس برقرار کنید.]
با انتظار به در نگاه کردم. خب، اولین مهمانشناور چه کسی بود؟ در همین لحظه کسی از درصورت وارد شد. یک کتاب زرد شناور با متون مقدس بود.
[تجسد کیمنداد دوکجا. ضیافت رستاخیزوارد را انتخاب کن.]
...اولین نفر،انتظار از اساطیرکردم هند بود.
[صورت فلکیاولین «بنیانگذار بشریت» بههمین شما نگاه میکند.]
مذاکرهکننده وداس صورت فلکی «مانو» بود که لقب «بنیانگذار بشریت» راصداهای داشت. من هم داستان مانو را میدانستم. البته نه به این خاطرجریان که اساطیر هند را میشناختم، بلکه به خاطر «راههای زنده ماندن» بود.
«طبق حماسه هندی، مانو بازمانده سیل بزرگ بود. اولحظه در ازای نجات یک ماهی، توانست با کشتیای کهنفر ماهی آماده کرده بود به قله کوههای مالایا فرار کند...»
...این داستان را به یاد آوردم و فهمیدم چرا مانو برای مذاکره آمده است. مانو صورتزنده فلکیای بود که مرتباً بر سر حق نشر داستان «ارباب کشتی» با صورتهای فلکی عدن بحثکوههای میکرد. به عبارت دیگر، این مانو متخصص اختلافات حق نشر در میان صورتهای فلکی وداس بود.
«...ارباب ۲۵اولین دسامبر خودشکسی مستقیماً نیامد؟»
[فکر میکنی او آنقدرناپدید بیکار است؟ ساده جواب بده.نشستم ضیافت رستاخیز را قبول میکنی؟]
با این طرز برخورد جلواولین آمده بود؟ علاوه بر این،کتاب مسئول داستان، یعنی میترا نیامده بود.
[اگر گوش داشته باشی، میدانی که وداس یکی از بزرگترینمیدانستم سحابیهاست. هزاران اسطوره در وداس متولد میشوند و بسیاری ازهندی سحابیها اساطیر ما را سرقت ادبی میکنند. مخصوصاً آن بچههای عدن...]
«این یک داستان شخصی است. اگرلحظه من ضیافت رستاخیز را قبول کنم،ضیافت وداس چه چیزی میتواند به من بدهد؟»
[محافظت خداینداد خورشید باناپدید تو خواهد بود.]
«موهبت خدای خورشید چیست؟»
[باید همهچیزصورت را برایت توضیحمیکند بدهم؟ فانی ناچیز...!]
«یک سؤال دارم.»
[چه سؤالی؟]
«اینکه به من میگویی فانی ناچیز، فکر نمیکنی یک کلیشهکتاب قدیمی باشد؟ صورتهای فلکیای که عاشق گفتن داستانهای متفاوت هستند،هند تا کی میخواهند با چنین کلیشههایی انسانها را تحقیر کنند؟»
چشمان مانو گشادبنیانگذار شد و بهمذاکرهکننده من خیره شد.
[چطور جرئتاولین میکنی چنینکسی مزخرفاتی بگویی...!]
«این چیزیه که فکر میکنم.»
[شما از حقوق مدیریتی اتاق اسرار استفاده کردهاید.]
[صورت فلکی «بنیانگذار بشریت» از اتاق اخراج شده است!]
به دستور من، بنیانگذار بشریت در نوریپشت کمرنگ احاطه شد و با فریادی ناپدید شد.انگار باید وقتی شانسش را داشت درست رفتار میکرد.
من با زور سرکوب نمیشدم، حتی اگر طرف مقابلم یککتاب صورت فلکی در سطح داستانسرا بود. شاید بعد از جانشینی داستانصورت اوضاع فرق میکرد، اما حالا من کسی بودم که برتری داشت.
«بعدی.» تازه حرفم تمام شده بود کهوداس شخص دیگری در را باز کرد. یک سرگردانراههای با تاجی قدیمی بود. این دیگر که بود؟
[تجسد کیماولین دوکجا، بهکسی المپ بپیوند.]
این عوضیها، نکند دفترچهناپدید راهنمای «تجسد کیم دوکجا»میزی یا یک چنین چیزی خواندهاند؟
[صورت فلکی «کسینگاه که چشمانش رامهمان درآورد» به شما میخندد.]
...کسی که چشمانش را درآورد؟
[به نظر میرسد مرا میشناسی.]
«وقتی دانشجونداد بودم داستانتناپدید را شنیدم.»
[اینطور است؟انتظار چقدر غیرمنتظره. یکاولین کشور کوچک شرقی...!]
«کسی که چشمانش را درآورد.» او شاهوداس ادیپ بود که در کلاسهای علوم انسانی تدریسراههای میشد. شخصی که سوفوکل از او متنفر بود.
«راستی، من قبلاً پیشنهاد خدای شرابلحظه و وجد را شنیدهام. تو اینجایی تارستاخیز به من بگویی به فرقه باکوس بپیوندم؟»
[باکوس؟ به نظراتاقش میرسد او قبلاًشدم به سراغت آمده است.]
یک جای کار میلنگید. پرسفونه به نمایندگی از «المپ» در ضیافت شرکت کرده بود در حالیرستاخیز که دیونیسوس به من گفت به هیچکس اعتماد نکنم. هیچکدام از آنها به من نگفتند کهمیشناختم به المپ بپیوندم. با این حال، شاه ادیپ از همان ابتدا این در را باز کرد.
[من به خاطر باکوس اینجامیکند نیستم. حتی برای اعمال حقمیدانستم نشر داستان رستاخیز هم نیامدهام.]
به عبارت دیگر، شاه ادیپهمین به دلیلی کاملاً متفاوت از سایرمقدس صورتهای فلکی به دیدنم آمده بود.
...شاید ایننداد نماینده «واقعی»ناپدید المپ باشد؟
[داستانی که المپنگاه به تو ارائه خواهدکسی داد، کارناوال آذرخش است.]
«ها؟»
شوکه شدم. کارناوال آذرخش داستان زئوسلحظه بود، یکی از سه رهبر. ادیپ حالترستاخیز چهرهام را دید و لبخند عجیبی زد.
[به نظر میرسد تو این داستان را هممیزی میدانی. بله، حق با توست. داستانی که مافضا پیشنهاد میکنیم با داستانهای رستاخیز سایر سحابیها متفاوت است.]
«...چرا اینانتظار را بهکردم من پیشنهاد میدهی؟»
[به این دلیل استبشریت که سه الهه سرنوشت، نگاهیلقب اجمالی به سرنوشت تو انداختهاند.]
...سرنوشت من.
[دیر یا زود، تو واجد شرایط به ارث بردن کارناوال آذرخش خواهی شد. البته،قطع میتوانستی داستان مرا به ارث ببری و «پیامبر نابینا» را بگیری اما... همین الانتوسط هم شایعه شده که تو یک پیامبری و داستان مرا به ارث نخواهی برد.]
«یک لحظه صبرنگاه کن. منظورت چیه؟مهمان چرا سرنوشت من...»
[تصمیم با خودت است. با اینمذاکرهکننده حال، تو قطعاً به المپ نیازخاطر پیدا خواهی کرد. خب، تا دیدار بعدی.]
ادیپ از اتاق ناپدید شد. قلبم کمی آشفته شده بود. نمیدانستم «سرنوشت»ای کهرستاخیز ادیپ به آن اشاره کرد چگونه است، اما اگر پای سه الهه سرنوشتمیدانستم در میان بود، در آینده اتفاقی شبیه به آنچه دیده بودند رخ میداد.
راستی، چرا من برای بهوارد ارث بردن داستان یک خدایحالی یونانی مناسب بودم؟ داستانهای آنها ناگزیر...
[سلام؟]
چیزی داشت از ذهنم میگذشت که شخصی وارد اتاقم شد.میدانستم رایحهای تازه و شیرین به مشام میرسید. چهره فرشتهای زیبا دربازمانده برابرم ظاهر شد. فرشته مؤنث شبیه به یک شیطان کوچک بود.
به نظراولین میرسید نوبتکسی عدن است.
«...فکر میکردم ارباباتاقش کشتی (نوح) بیاد،شدم اما خودت شخصاً اومدی.»
[از اینکه من اومدم ناراحتی؟]
با شنیدنصورت این صدا قلبممیکند به تپش افتاد.
...اوریل خیلی بامزه بود.
«نه، خیلی هم خوبه.»
[میخواستم ببینمت! کیم دوکجا.]
اوریل مرا در آغوشی غافلگیرانه کشید. بازوهایمان به هم خورد و میتوانستم پوستش را از روی ابریشم نازکی کهحماسه پوشیده بود حس کنم. یک شیطان... این لمسِ یک شیطان بود. لباسش پشتباز بود، به این معنی که جاییفهمیدم برای گذاشتن دستهایم وجود نداشت. اوریل صورتم را طوری مالید که انگار یک عروسک دوستداشتنی هستم و من آهی کشیدم.
«من هم... میخواستم ببینمت.»
[آره آره!]
کمی خجالتآور بود، اما از دیدنشمهمان خوشحال بودم. اوریل صورت فلکیای بود کهمتون از ابتدای سناریو با من همراه بود.
«اومدی اینجا تابنیانگذار مسیر مسیح رومذاکرهکننده به من پیشنهاد بدی؟»
[...آه، درسته!اولین به خاطرکسی همین اومدم!]
اوریل با تعجب سرش را بالا آورد. حالت چهرهاش نشانحالی میداد که اصلاً یادش نبود برای چه به اینجا آمدهیکی است. به نظر میرسید از دیدن من حسابی ذوقزده شده بود.
[حتماً بهانتظار خاطر اینهکردم که خیلی خوشتیپی.]
«حرفت قانعکنندهست.»
اوریل لبخندی زد وکسی گفت: [کیم دوکجا، داستانزرد عدن رو قبول میکنی؟]
«در موردنداد اون... بایدناپدید کمی فکر کنم.»
[چرا؟ داستان مانگاه بهترینه! اصلاً بامهمان جاهای دیگه قابلمقایسه نیست!]
این حرف قطعاً درست بود. «مسیرمذاکرهکننده مسیح» بهترین داستان در سیستم رستاخیزخاطر بود. اما یک مشکل وجود داشت.
«اگه اون داستان روکسی قبول کنم، چیز ارزشمندیزرد رو از دست میدم.»
[ها؟ آه. د-درسته. اگهناپدید داستان ما رو انتخاب کنی،نشستم خواجه میشی... این که نمیشه.]
انتظار داشتم سعی کند مرا متقاعد کند، اما درلحظه کمال تعجب، اوریل با آشفتگی لرزید. آیا خواجه شدننفر من برای اوریل تا این حد مسئله بزرگی بود؟ چرا؟
[چ-چیکار کنم؟ اگه کیم دوکجا رو پیش متاترون نبرم، تا یک ماه نمیذارهمیشناختم از اینترنت استفاده کنم... اما اگه قبول کنه، کیم دوکجا خواجه میشه... وقتیماهی این اتفاق بیفته... اوه، یه لحظه صبر کن. شاید اگه نقشش عوض بشه...؟]
...کدوم نقش؟
[خ-خیلی خب! کیم دوکجا!ناپدید زیاد نگران این مشکلمیزی نباش. یه کاریش میکنیم...!]
به نظر میرسید اوریل پیش خودشمهمان به عزمی راسخ رسیده بود. منشناور با قاطعیت سرم را تکان دادم. «نمیخوامش.»
[آره! اشکالیصورت نداره اگهبشریت خواجه باشی...!]
«بعدی.»
بعد از آن، صورتهای فلکی زیادی بهکسی دیدنم آمدند. جاهایی مثل تامنا و گویاوکمقدس و همچنین صورتهای فلکی مستقل حضور داشتند.
بهویژه، صورتهای فلکی ردهبالای شبهجزیره کرهمذاکرهکننده مرا بسیار تشویق کردند و نمیخواستندخاطر با سحابی خاصی رابطه برقرار کنم.
[تو امید دنیای ما هستی.]
[لطفاً از خواستهات کوتاه نیا.]
قلبهایشان درک میکرد. صورتهای فلکی ردهبالامهمان که از دست صورتهای فلکی ردهافسانهایشناور رنج برده بودند، به من حسادت میکردند.
زمان مذاکره خیلی زود به پایان رسید. تجسدها یکییکیلقب روی صحنه رفتند. وقت آن بود که داستانهای پیشنهادی راحماسه بررسی کنند و تصمیم بگیرند کدامیک را به ارث ببرند.
-حالا، بیایید نتیجه جانشینیکسی داستان رو اعلام کنیم! اول،شناور سلنا کیم از ایالات متحده!
دوکبی روی صحنه حالوهوای مجری یک برنامه خریدمیزی تلویزیونی را داشت. طبیعی بود. از طریق اینفضا ضیافت، اداره مقدار عظیمی سکه به دست میآورد.
-سلنا کیم تصمیم گرفته داستان «ایجسمهمان تسخیرناپذیر» رو که توسط صورت فلکیشناور «آخرین وجدان» داده شده، به ارث ببره!
سلنا کیم المپ را انتخاب کردهمذاکرهکننده بود... «ایجس تسخیرناپذیر» داستانی بود که برایمیشناختم او به عنوان نگهبان پادشاه مناسب بود.
هرچه زمان میگذشت، ذهنم درگیرتر میشد. مهم نبود چهشناور چیزی را انتخاب کنم، در هر صورت کسی دشمنم میشد.بنیانگذار اگر هیچکس را انتخاب نمیکردم، دشمنان حتی بیشتری پیدا میکردم.
«با دقت فکر کن. سؤالوارد اینه که دقیقاً چه کسیحالی رو باید به دشمن تبدیل کنم.»
پرسفونه این را گفته بود. منمهمان تا حدودی منظورش را میفهمیدم. شاید حرفهایمتون پرسفونه برای تمام داستانهای رستاخیز صدق میکرد.
من فقط یک جان نداشتممیکند و کسانی بودند که میخواستند درالبته رستاخیز بعدی، جانشین داستان آنها شوم.
هنوز یک مشکل وجود داشت. عدن و وداس قطعاًشناور از «اولین رستاخیز» کوتاه نمیآمدند و حتی اگر داستانشان رابنیانگذار به ارث میبردم، مطمئناً محدودیتهای وابستهای روی آنها وجود داشت.
اجتنابناپذیر بود. از همان ابتدا،وارد رابطه بین تجسد و صورتحالی فلکی ناعادلانه بود. صبر کن، «عدالت»...؟
بالاخره نوبت یونگاه جونگهیوک رسید کهمهمان روی صحنه برود.
-نفر بعدی، پادشاه برتر سئول...
با حرکت یو جونگهیوک، تماشاچیان آب دهانشان را قورت دادند. بهویژه نگاهضیافت صورتهای فلکی ردهافسانهای عجیب بود. آنها کسانی بودند که میخواستند یو جونگهیوک رالقب به دست آورند. از طرف دیگر، کسانی هم بودند که ترس نشان میدادند...
در این لحظه، فکری بهوارد ذهنم خطور کرد. سپس یوحالی جونگهیوک دهانش را باز کرد. «من...»
دیونیسوس به من گفته بود به هیچکس اعتماد نکنم. با این حال، اینمتون فقط در صورتی بود که طرف مقابل یک صورت فلکی باشد. من دروداس این مکان حداقل یک نفر را داشتم که میتوانستم به او باور داشته باشم.
به سمت صحنه پریدم. دست یومذاکرهکننده جونگهیوکِ گیج را گرفتم و آنخاطر را بالا، رو به آسمان بردم.
«من چیزیاولین برای گفتنکسی به شما دارم.»
این را در حالی گفتم که به تماشاچیان نگاه میکردم. صورتهای فلکی متحیرکاملاً به نظر میرسیدند. میتوانستم حالت چهره اوریل را ببینم که به نظر میرسیدمیافتاد در آستانه غش کردن است. با سرعت نگاهی به چهره صورتهای فلکی انداختم.
دلیل ناعادلانه بودن جانشینی داستان این بود که بهلحظه ارث بردن یک داستان به شکل «حمایت» یکطرفه انجامنفر میشد. رابطه بین صورت فلکی و تجسد هرگز برابر نبود.
[صورت فلکی «خدای جنگبشریت دریایی (یی سون-شین)» رویمانو کلمات شما متمرکز شده است!]
قدرت صورتهای فلکی ردهافسانهای با ردهبالاهالحظه متفاوت بود. کسانی که در یک سحابیرستاخیز بودند، از بالا به دیگران نگاه میکردند.
[سحابی «وداس»نداد روی کلمات شماوارد متمرکز شده است!]
«ما تصمیم گرفتیمنگاه داستانهای شما رومهمان به ارث نبریم.»
سکوت عظیمی بر تماشاچیان حاکم شد. چشمان بسیاری از حدقه بیرونالبته زد، در حالی که فشار به سمت یو جونگهیوک سرازیر شد. یوبزرگ جونگهیوک، در حالی که دستش را گرفته بودم، به من خیره شد.
به او پوزخندی زدمکسی و به صورتهای فلکی گفتم:شناور «ما داستانهای شما رو "میخریم".»
برای اینکه یک بازیناپدید ناعادلانه را عادلانه کنم، ابتدانشستم باید حریفان را برابر میساختم.
«اگه میخواید داستانهاتون رو بهاولین من و یو جونگهیوک بفروشید،کتاب لطفاً با سحابی ما معامله کنید.»
(یادداشت مترجم: میترا خدایی با ریشههای مختلف هندو، ایرانی، رومی و غیره است. نسخهبلکه ودایی میترا بخشی از وداس است. همچنین گفته میشود که میترا در ۲۵ دسامبرکشتیای به دنیا آمده است، به همین دلیل او در این داستان «ارباب ۲۵ دسامبر» است.)