چپتر 511: قسمت ۹۸ – آیا از تمام چیزهایی که باید، محافظت کردهای؟ (۳)
0این یک قول قدیمی بود.
⸢«من داستانتبیشتر رو براتدرباره تموم میکنم.»⸥
نتوانستم در دور۹۹۹ام ۱۸۶۳ام به اینبیرونی قول عمل کنم.
[■■ شما بهاینجا شکلی بیثبات شروعگرفتهای به لرزیدن کرده است!]
در حالی که [ایمان ناگسستنی] را محکم در دست گرفتهمیتوانستند بودم، خودم را بالا کشیدم. قبضه شمشیری که از ابتدا تاجهت الان تقریباً در تمام سناریوها همراهم بود، در دستم حس میشد.
نوک شمشیر زمین را لمس کردجهان و جملاتی شروع به بالا آمدنآخرین کردند. جملاتی که قبلاً هرگز ندیده بودم.
⸢او بیشتر از هرپادشاهان کسی درباره پایان اینمیتوانستند جهان کنجکاو بود، و...⸥
⸢و بیشتر از هرآمده کس دیگری، آرزو داشت کهجرقههای این جهان به پایان نرسد.⸥
آخرین افسانهانفجار من شروعموجودات شده بود.
«...کیم دوکجا؟»
دستهای هان سویونگ۹۹۹ام را که گوشهایم راکاری پوشانده بود، کنار زدم.
چشمانش در لرزش بود. چهرهی غرق در خونم در عنبیههایش بازتابانفجار مییافت. زخم بلندی روی گونهام کشیده شده بود؛ بالهایم پاره شدهانجام بودند و شاخ پادشاه شیاطین شکسته بود. واقعاً وضعم خراب بود.
و هان سویونگ تا الان۹۹۹ام به چنین مرد داغونی باورمیتوانستند داشت و تا اینجا آمده بود.
[تصمیمت را گرفتهای؟]
پادشاه دوکبی در مرکزپادشاهان تمام جرقههای در حالمیتوانستند انفجار از من پرسید.
موجودات دور ۹۹۹ام، «پادشاهان خدای بیرونی»، هر کاری که میتوانستند برای مقابله انجام میدادند. نبردپادشاهان تا اینجا برابر پیش رفته بود، اما با قضاوت از جهت طوفانِ پسلرزههای احتمال کهجهت در حال وزیدن بود، در نهایت این طرف ۹۹۹ام بود که در موقعیت ضعف قرار میگرفت.
به پادشاه دوکبی جواب دادم: «درسته. منخدای از "دیوار نهایی" عبور میکنم. و بعد،میدادند با کسی که پشت اونه روبرو میشم.»
مقصر تمامبیشتر این تراژدیها،درباره «باستانیترین رویا».
«میرم دیدن اون شخص،پادشاهان و به تمام تراژدیهایمیتوانستند این دنیا پایان میدم.»
«پادشاه دوکبی» طوریاینجا که انگار از تصمیممدوکبی راضی بود، پوزخند زد.
[دقیقاً. بسیار عالی. وقتی جانشین من شوی، این امرکاری کاملاً امکانپذیر است. حالا، از این طرف بیا. عجلهرفته کن و ارادهی <جریان ستارهای> را به ارث ببر...]
«من هیچوقتبیشتر نگفتم که پیشنهادتپایان رو قبول میکنم.»
من [راه باد]۹۹۹ام و [تبدیل صاعقهای]بیرونی را همزمان فعال کردم.
سریعترین تکنیک حرکتی این جهان به زودی توسط انرژی الکتریکی سفید خالص احاطهموجودات شد و بدنم را به یک پرتو نور منفرد تبدیل کرد. با سریعترین سرعتیرفته که میتوانستم تولید کنم، به سرعت از پادشاه دوکبی و خدایان بیرونی عبور کردم.
مقصدی که انتخابپرسید کردم، عمیقترین بخشپادشاهان [دیوار نهایی] بود.
[تو...!!]
صدای بهتزده پادشاه دوکبی را شنیدم. همچنینکاری جملاتی را دیدم که در دوردست، بالایبرابر [دیوار نهایی] به سرعت در حال حرکت بودند.
⸢جایی که آخرین فلسآمده اژدهای شعله سیاه اعماق، وجرقههای آخرین پر اوریل، افتاده بود.⸥
با وحشت فریادپرسید زدم و به سمتخدای همان جمله هجوم بردم.
⸢جایی کهبیشتر آخرین قطره اشکپایان پرسفونه افتاده بود.⸥
باید جلوی کامل شدن آن جملات راکاری میگرفتم. حتی اگر پایان این جهان را میدیدم،پیش هرگز نباید میگذاشتم آن کلمات به پایان برسند.
پادشاه دوکبی که شایدآمده متوجه نیت من شده بود،جرقههای با حیرت تمام فریاد میزد.
[نه، متوقف شو! تو هنوز یک موجود مجازبیرونی نیستی! حتی نمیتوانی آن دیوار را لمس کنی،برابر چه برسد به اینکه از آن عبور کنی!]
تسو-چوچوچوت!
لحظهای که حرفش تمام شد، طوفان پسلرزههای احتمال تمام بدنم را سرکوب کرد.نبرد جرقهها با نیرویی منفجر شدند که برای خرد کردن کامل بدن تجسدم تاموقعیت سطح اتمهایش کافی بود، و برای لحظهای، داخل سرم از شدت درد خالی شد.
[«دیوار نهایی»باور نزدیک شدن شماتصمیمت را پس میزند!]
دیوار داشت مرا پس میزد.
داشت جلوی من را از لمس جملاتش، تغییردیگری دادن آنها، و حتی عبور از آن میگرفت.دوکجا انگار که اصلاً اجازه نداشتم به آن برسم.
در یک لحظه، کلمات رویخدای دیوار فضا را گسترش دادندمقابله و به فاصلهای دور عقبنشینی کردند.
⸢آن جملاتباور متعلق بهآمده کیم دوکجا نبودند.⸥
تندبادهای قدرتمند مرا از پا انداختند. من مانند کلماتی بودم که به فضایانجام خالی و دوردست پرتاب شده باشند، و با وضعی اسفناک روی زمین بهنهایت سمت عقب غلت میخوردم. سپس، پشتم با صدای بلند «بام!» به چیزی برخورد کرد.
«احمق! فکر میکنیکسی با تنهایی جلو پریدنکنجکاو میتونی به چیزی برسی؟؟»
هان سویونگ بود.۹۹۹ام با لبخندی بهبیرونی او جواب دادم.
«من تنهایی جلو نرفتم.»
اعضای <شرکت کیمپرسید دوکجا> از پشت سرخدای به سمت ما میدویدند.
نمیخواستم هیچکس را از دستپایان بدهم. به سادگی نمیتوانستم ازداشت دست دادن هیچکس را تحمل کنم.
«دوکجا-شی! فقط بدو!»
جونگ هیوون، در حالی که [ساعت قضاوت] خودمرکز را فعال کرده بود، با پخش کردن درخشش مایلبیرونی به قرمز از چشمانش به سمت ما هجوم آورد.
لی هیونسونگ و لی جیهه در دو طرف او قرار داشتند،برای در حالی که یو سانگا و بچهها درست پشت سرشان بودند. درپسلرزههای همین حال، جانگ هایونگ و اساتید ما انتهای گروه را پوشش میدادند.
«این رو باکسی خودت ببر! این آخرینکنجکاو قرص مرگ و زندگیه!»
لی سولهوا به خاطر گونگ پیلدو نمیتوانست با ما بیاید، بنابراین به جای آن،برابر جعبه قرص را به سمت ما پرتاب کرد. بلافاصله یک [قرص مرگ و زندگی]قرار درآوردم و آن را بلعیدم. بدن تجسد درهمشکستهام به سرعت شروع به بهبود کرد.
[متوقف شوید!!]
همزمان با فریاد پادشاه دوکبی، موجوداتی با ظاهر عجیب از میان مفاهیم پاراگرافهای ثبتشدهمیدادند روی دیوار خود را نشان دادند. آنها هم «خدایان بیرونی» بودند – موجوداتی کهموقعیت افسانههایی به اندازه کافی ارزشمند برای ثبت شدن روی دیوار به دست نیاورده بودند.
[[■■■!!▪▪▪ ▪▪▪ ▪▪▪!!]]
همه خدایان بیرونی از پادشاهان خود پیروی نمیکردند. قطعاً برخی وجودانجام داشتند که با وجود داشتن قدرتهای عظیم، انتخاب کرده بودند زیردستاحتمال پادشاه دوکبی شوند و داوطلبانه به عنوان بردههای سناریوها کار میکردند.
کوا-کواکواکواکوا!!
[متوقفشان کنید! اگر این کار۹۹۹ام را بکنید، افسانههای شما رامیتوانستند روی «دیوار نهایی» ثبت خواهم کرد!]
اساتید هنرهای رزمی ما متوجه شاخکهاییجهان شدند که از همه جهات هجوم میآوردندافسانه و سلاحهایشان را از غلاف بیرون کشیدند.
«اینجا رو به ما بسپارید.»
[شمشیرزنی شکافتن آسمانِ] قدیسه شکافتن آسمان و [نیرویمرکز شمشیر نابِ] کیرگیوس در یک پرتو نور واحدخدای ترکیب شدند، و جملاتشان را روی دیوار حک کردند.
[افسانه بزرگ، «اولینپرسید موریم»، داستانگویی خودپادشاهان را آغاز کرده است!]
دو تن از بزرگترین متخصصان موریم شاخکها را متوقفآرزو کردند و به زودی یک مبارزه ناامیدانه درگرفت. متأسفانه،هان زمانی که میتوانستند بخرند فقط برای یک لحظه گذرا بود.
به سادگی تعداد «خدایان بیرونی» کهبیرونی از «مفهومی» که پادشاه دوکبی بازمیدادند کرده بود سرازیر میشدند، بسیار زیاد بود.
[تمام افسانههای <شرکت کیمآمده دوکجا> در حال ساطعمرکز کردن نوری درخشان هستند!]
نمیتوانستیم زمانی را که اساتیدمان برای ما خریده بودند هدرمیتوانستند دهیم. سطح دیوار که در حال ثبت افسانههای اوریل وقضاوت حکیم بزرگ بود، از قبل تا آن حد دور شده بود.
فقط یک جواب میتوانست وجود داشتهجهان باشد. ما باید سریعتر از سرعت عقبنشینیاشافسانه به آن نزدیک میشدیم. اما، چطور میتوانستیم...
درست در همان حوالیپادشاهان بود که یک پاراگراف خاصبرای روی [دیوار نهایی] شناور شد.
⸢فکر کردن به اینکه یک «منطقه سبز» روی یکجرقههای دیوار قرار دارد... در وهله اول، این آدمها بودندکاری که مفهوم «اتاقها» را به آن نسبت دادند، مگر نه.⸥
ناگهان به زمینیپرسید که روی آنپادشاهان ایستاده بودیم نگاه کردم.
خود زمین نوع دیگری از «دیوار» بود که در جهت متفاوتی قرار داشت.افسانه و رد پاهای ما روی دیواری که روی آن میدویدیم حک شده بود. افسانههاییغرق که گردآوری کرده بودیم روی رد پاهایی که پشت سر گذاشته بودیم شناور میشدند.
⸢«راستی، دوکجا-شی، الان۹۹۹ام اینقدر با دقتبیرونی داری چی میخونی؟»⸥
⸢این همان لحظهایاینجا بود که ژانرگرفتهای زندگیام تغییر کرد.⸥
⸢«تعداد افراد باقیمانده در واگن۹۹۹ام مترو دوازده نفر است. و تنهابرای سه حشره داخل تور وجود دارد.»⸥
⸢یک دنیا در حال مرگ بود، در حالیدیگری که دنیای جدیدی متولد میشد. و من تنهادوکجا خوانندهای بودم که پایان این دنیا را میدانست.⸥
این از سناریوی اول بود.خدای همان موقعی که داشتیم سعیمقابله میکردیم از مترو فرار کنیم.
⸢لطفاً پشتیبان خود را انتخابتصمیمت کنید. پشتیبان انتخابی شما ازحال این پس حامی قابلاعتمادتان خواهد بود.⸥
[صورت فلکی «قاضیپرسید شیاطین آتش» ازپادشاهان شما ناامید شده است.]
[صورت فلکی «زندانیکسی سربند طلایی» از انتخابکنجکاو شما سرگرم شده است.]
آنها مربوط به انتخابپادشاهان حامی بودند. نور ستارگانمیتوانستند پاهایمان را روشن میکرد.
دوباره شروع به دویدن کردیم.تصمیمت افسانهها مسیری را که بایدحال در آن میدویدیم، ایجاد میکردند.
⸢«حقیقت دارهانفجار که غذاها رو۹۹۹ام انحصار خودت درآوردی؟»⸥
⸢«همه بلند شید.کسی هر چی باشه،جهان سناریو تازه شروع شده.»⸥
⸢«میبینم کهموجودات یه مستأجرپادشاهان مغرور پیداش شده.»⸥
⸢«هیونسونگ-شی، همین الاناینجا انجامش بده. لطفاًگرفتهای همهچیز رو نابود کن.»⸥
با عبور ازپرسید نبردهای ایستگاههای گومهوپادشاهان و چونگمورو، و...
⸢«من... نهمین تسلیمشوندهام.»⸥
⸢«...عذر میخوام،موجودات اما میتونمپادشاهان بپرسم اسمتون چیه؟»⸥
⸢«من یو جونگهیوک هستم.»⸥
سپس خاطرات نبردهای «تسخیر پرچم»۹۹۹ام و کشمکش مرگ و زندگیمیتوانستند پیامبران به یاد آورده شد.
⸢«چه چیز سرگرمکنندهای. تمام این تاریخجهان متعلق به گذشتهست، پس چرا همگیآخرین دوباره در این مکان جمع شدهاید؟»⸥
⸢«لقب اون حرومزاده پادشاه ظالمه. فرقی نمیکنه مرد باشی یامقابله زن، اگه به اندازه کافی خوشگل باشی به عنوان صیغهطوفانِ گرفته میشی، و اگه نباشی، یا کشته میشی یا بردهاش میشی.»⸥
⸢«در این صورت،اینجا دوکجا-شی، اگه گیرگرفتهای بیفتی برده میشی.»⸥
⸢سردسته هفت پادشاهپرسید سئول، البته که پادشاهخدای فاتح، یو جونگهیوک بود.⸥
ما به استقبالکسی «نبرد پادشاهان» درجهان گوانگهوامون رفتیم، و...
⸢«به همینموجودات دلیله که رویخدای «تخت مطلق» نمیشینم.»⸥
...و من،باور [تخت مطلق]آمده را نابود کردم.
⸢«با این حال، بهموجودات هیچکس دیگهای هم اجازهبیرونی نمیدم روی این تخت بشینه.»⸥
هر لحظه نبردی در برابر سختیها بود. هیچدیگری سناریویی آسان نبود و ما همیشه مجبور بودیمدوکجا جانمان را به خطر بیندازیم و با احتمالات بجنگیم.
تمام این تراژدیها در نهایت بهبیرونی یک داستان تبدیل شده بودند. ومیدادند ما داشتیم با آن داستان میدویدیم.
افسانههایی که مانند یک کلاف نخ بیوقفه از هم باز میشدند، بهزودی یک تصویر۹۹۹ام واحد را شکل دادند. آن تصویر خیلی زود به یک ببر سفید تغییر شکلاما داد. ببر سفیدی که دارای سبیلها و خطوطی باشکوه بود، اکنون در کنارم میدوید.
[افسانه «پادشاه جهان بدون پادشاه»، در حال بدرقه شما در سفرتان است.]
«پادشاه جهان بدون پادشاه»پادشاهان – افسانه پیدایش من،میتوانستند در حال بدرقهام بود.
ببر سفید مسیری را که باید در آن قدم میگذاشتیم ایجاد کرد و با۹۹۹ام صدای بلندی غرش کرد، پیش از آنکه ناگهان متوقف شود – گویی ایجاد مسیراما از اینجا به بعد کار او نبود، و چشمان مشتاقش مسیرم را دنبال میکرد.
[افسانه «کسی که با معجزات مخالفت میکند»، در حال بدرقه شما در سفرتان است.]
طولی نکشید که دومین افسانهام با به خود گرفتن شکل یک شاهینمیدادند آبی، بالای سرم به پرواز درآمد. این افسانهای بود که با کشتن بازگشتخورده،طرف میونگ ایلسانگ، که به عنوان «بلای پرسشها» نازل شده بود، به دست آوردم.
[افسانه «کسی که داستانگو را تحقیر کرد»، در حال بدرقه شما در سفرتان است.]
تکتک افسانههایمان ماکسی را قادر میساختند تاکنجکاو روی [دیوار نهایی] بدویم.
با ظاهر شدن افسانههای همراهانم، حالات چهره آنها نیز تغییر کرد. لیمیدادند هیونسونگ با تردید بارها و بارها به پشت سرش نگاه میکرد، در حالیطرف که شین یوسونگ دیگر نتوانست خود را کنترل کند و زیر گریه زد.
⸢این مسیری بود که درتصمیمت آن زندگی کرده بودند، وحال داستانی که باید به پایان میرساندند.⸥
[افسانه «کسی که پادشاه بلایا را شکار کرد»، در حال بدرقه شما در سفرتان است.]
افسانهای که با شکار سایه «یاماتو نو اوروچی» دربرای [سرزمین صلح] به دست آورده بودم؛ سایه غولپیکر یک مارجهت در حال پشتیبانی از جادهای بود که روی آن میدویدیم.
تکتک آنها برای ما داستان ارزشمندی بودند. ما تمامجرقههای آن لحظات را با تمام وجود زندگی کردیم وکاری به همین دلیل بود که اکنون همگی اینجا بودیم.
تسو-چوچوچوچوت!
با شدیدتر و خشنتر شدنپایان طوفان پیامدها، افسانههایمان قدرت خودداشت را از دست داده و فروپاشیدند.
[افسانه «کسی که یک خدای بیرونی را کشت»، در حال بدرقه شما در سفرتان است.]
افسانهای شبیه به یکموجودات ماهی مرکب عظیم، ما راکاری از طوفان پیامدها محافظت کرد.
[افسانه «پادشاه شیاطین رستگاری»، بیان آخرین داستان خود را آغاز کرده است.]
با هر ذره انرژیای که میتوانستم جمع کنم، [ایمان ناگسستنی]حال را به کار گرفتم. ما «خدایان بیرونی» که نزدیک میشدندبرای را کنار زدیم و به سمت [دیوار نهایی] هجوم بردیم.
افسانههای صورتهای فلکی حتیموجودات اکنون نیز در دوردست درکاری حال بیان داستانهای خود بودند.
⸢«شعله حریق» از دست اوریل افتاد. درکنجکاو آن آخرین لحظه، او به ستاره خاصی کهکیم در آسمان شب میدرخشید نگاه کرد. و سپس...⸥
هنوز خیلی دیر نشده بود. اوریل،بیرونی اژدهای شعله سیاه اعماق، و حتیمیدادند حکیم بزرگ، همگی هنوز زنده بودند.
این داستان میتوانست تغییر کند.
[«دیوار نهایی» اجازه نزدیک شدن به شما را نمیدهد!]
فقط باید کمی جلوتر میرفتیم.
[«فرایند جلوگیری از دسترسی» آغاز شده است.]
و سپس، قدمهایمان متوقف شد.
درست در برابر چشمانمان، دیوارهای نازک وکاری شفافی لایهلایه روی هم قرار گرفته بودند.برابر هر دیوار با تراکم فوقالعادهای ساخته شده بود.
چندین بار به آن ضربهتصمیمت زدیم، اما استحکام آن باحال قدرت افسانههای فردی قابل شکستن نبود.
اکنون میتوانستیم ببینیم که «خدایان بیرونی» استادانمان را نادیده گرفته و بهمقابله سمت ما هجوم میآورند. پادشاه دوکبی نیز به نظر میرسید اکنون خیالشاحتمال راحت شده است، چرا که او نیز چیزی سر ما فریاد کشید.
من همه آنها رادرباره نادیده گرفتم و بهدیگری آسمان شب نگاه کردم.
⸢تمام ستارگان جهان کمنور شدهخدای بودند، اما این بدان معنامقابله نبود که تکتک آنها چنین شدهاند.⸥
چیزی شبیه به موج از نقطه خاصی در آسمان شب پخش شد.پرسید اولین کسی که متوجه شد چه اتفاقی در حال رخ دادن است،نبرد هان سویونگ بود. او چشمانش را محکم مالید و زیر لب گفت.
«خیلی دیر کرده!»
بخش جلویی یک قطار دیده میشد که به سمت ما میتاخت.نرسد قطار خورشید سوریا در جهت ما در حال حرکت بود، در حالیزدم که بقایای کشتی نوح دیده میشد که از بدنه آن کمانه میکردند.
[صورت فلکی «خدای برتر نور»، در حال تجسد در مکان سناریوی نهایی است!]
[بابت تأخیرمانفجار عذر میخواهم،موجودات پادشاه شیاطین رستگاری.]
او سرانجام به مقام درجه اسطورهایجهان دست یافته بود و با عبورآخرین از آسمان شب به این مرحله رسید.
«اصلاً. دقیقاً بهموقع رسیدی.»
[افسانه بزرگ «بهار دنیای شیاطین»، بیان داستان خود را آغاز کرده است!]
سرانجام، شرایطبیشتر برای «آغاز/گی»درباره برآورده شده بود.
[«تبدیل مرحله» در حال فعال شدن است!]
<اپیزود ۹۸. آیا از تمام۹۹۹ام چیزهایی که قرار بود محافظتمیتوانستند کنی، محافظت کردی؟ (۳)> پایان.