چپتر 552.1: داستان 1 - شکار گنج
0«آخرین بازی "شکار گنج"ه.»
اولین باری که این را شنید،جدیتر یو سانگا خاطره روزی را به یادشرکت آورد که به مینو سافت پیوسته بود.
روزی که «مصاحبه کوئست»کلافگی افسانهای را که فقط دربارهاشکرد شنیده بود، به چشم دید.
کارمند مضطرب منابع انسانیبقیه پرسید: «دوباره که نمیخوایداینجوری همون کار رو بکنید، درسته؟»
«چرا، دقیقاًبلندگو میخوام همونمیکرد کار رو بکنم.»
«ها، این مسخرهست. آخر هفتهست.»
«به هرگرفتید حال، اینکلافگی یه اردوی درونسازمانیه.»
مدیر اجرایی کانگ که داشت با یکآره بلندگو صحبت میکرد، با صدای بلندی ادامه داد،تقریباً انگار که احساسات کارمندان را حدس زده بود.
«حالا، هر گنج به کوئست اصلی مرتبطهادامه و برای کسانی که تمام کوئستها روحالا کامل کنن، یه جایزه در نظر گرفته شده.»
«چه جور جایزهای، هان؟»
«خب، دوبارهگرفتید بهتون یهکلافگی ماگ میدم.»
صدای شکایتاضافه از دهانبقیه کارمندان بلند شد.
در آخر هفتههایی که میتوانست استراحت کند، یوداد سانگا نمیتوانست حس خوبی داشته باشد، چون وسطاصلی کوهستان در حال دویدن و شکار گنج بود.
کانگ که خودشکلافگی هم کلافه شدهجدیتر بود، ادامه داد.
«این بازی تو ارزیابیکلافگی پرسنل سهماهه بعدی لحاظتغییر میشه. حالا انگیزه گرفتید؟»
همهمه کارمندان از یک کلافگی ساده به فضایی جدیتر تغییر کرد. در حالیمهارت که بعضیها میپرسیدند کدام شرکت در دنیا برای ارزیابی پرسنل به عنوان یکهوشمندش کوئست امتیاز اضافه میدهد، بقیه زیر لب میگفتند: «آره، مینو سافت اینجوری کار میکنه.»
و یوبلندگو سانگا به شخصصدای خاصی فکر کرد.
با خودش فکر کرد که او در اینکرد کار مهارت خواهد داشت. تقریباً در همان زمان،امتیاز لرزش گوشیها از همه طرف به صدا درآمد.
یو سانگا بیاختیار گوشی هوشمندش را بیرونجدیتر آورد. این یک اعلان بود که بهروزرسانیشرکت جدیدی به اپلیکیشن درونسازمانی اضافه شده است.
«همه آپدیتاضافه کردن، درسته؟بقیه خب، شروع میکنیم.»
[نسخه ۴.۲۴بلندگو مینو سافتمیکرد بهروزرسانی شد.]
[آیا میخواهیدهمهمه «حالت شکار گنج»فضایی را فعال کنید؟]
به محض اینکه او دسترسی به جیپیاس و دوربین راحالی تأیید کرد، اپلیکیشن بلافاصله صفحه دوربین را بارگذاری کرد. واقعاً چندزیر تا برنامهنویس را برای یک اردوی درونسازمانی به صلابه کشیده بودند؟
«اگه دوربین واقعیت افزوده رو تو اپلیکیشن روشن کنید وشخص به اطراف نگاه کنید، چیزها رو متفاوتتر از همیشه میبینید.همه راستی، میتونید عینکهای واقعیت افزودهتون رو از مدیر لی بگیرید.»
«آه، این هنوز یه نسخه آزمایشیه،بلندی پس با احتیاط باهاش کار کنید.حدس حالا یکییکی بیاید و عینکتون رو بگیرید.»
یو سانگا هم اینساده محصول را در نمایشگاهکرد نسخههای آزمایشی شرکت دیده بود.
[عینک مینو]
«واو، از کلاسمیدهد کاری مینو سافتمیگفتند همین انتظار میرفت!»
«یعنی حالا داریم سختافزار خودمونصدای رو میسازیم؟» مردم بعد از گرفتنکارمندان عینکها جلوی مدیر لی جمع شدند.
یو سانگا هم یکی گرفت.
«مراقب باشید صدمههمهمه نبینید و بیایدفضایی سخت دنبال گنجها بگردیم!»
«مثل پوکمون گو میمونه.»
«اگه شارژتون داره تموم میشه، یکی ازادامه اینجا بردارید.» یو سانگا به پاوربانکهایی که درگنج یک جعبه پلاستیکی بستهبندی شده بودند خیره شد.
با خیره شدن به پاوربانکهایی که لوگویتغییر «مینو» به زیبایی روی آنها چاپ شده بود،عنوان لحظهای تردید کرد و سپس دو تا برداشت.
[اتصال صفحه نمایش کامل شد]
[بیایید «شکاراضافه گنج» رابقیه شروع کنیم]
وقتی عینک بزرگ واقعیت افزوده رابلندی به چشم زد، صفحه واقعیت افزودهحدس به صفحه گوشی هوشمندش متصل شد.
«واو، تیمهمهمه توسعه حتماًساده خیلی سختی کشیده.»
«...مال من یه کم نیمهشفافه.»
«مگه دیدناضافه اطراف خطرناک نیستزیر که شفافش کردن؟»
«اوه، من دارم حالت تهوعصدای میگیرم، پس به جاش فقطاحساسات به صفحه گوشیم نگاه میکنم. میشه؟»
آنها مدتها بودکلافگی که برای اینجدیتر اردو آماده میشدند.
علاوه بر این، خود رویداد اصلی هم چیزتغییر عجیبی بود. «...نکنه ما رو فقط برای تست یهامتیاز محصول جدید آوردید اینجا، نه برای یه اردوی درونسازمانی؟»
فضا شبیه به روزی بودزیر که در اتاق مصاحبه شرکتشخص دور هم جمع شده بودند.
با حرکت سریع کارمندان در حین صحبت کردن،داد به نظر میرسید که آنها یک تیم کنترلاصلی کیفیت هستند که در حال تست یک بازی جدیدند.
یو سانگا رویکلافگی آیکون «!» درجدیتر اپلیکیشن ضربه زد.
سپس، انگار که منتظرکلافگی بود، «قوانین شکار گنج»تغییر روی صفحه ظاهر شد.
۱. میتوانید با هر کارمندی کهمیگفتند میخواهید همتیمی شوید. با این حال، وقتیمهارت تیمی تشکیل میدهید، جایزهتان نصف خواهد شد.
۲. در مجموع سه سرنخ وجود داردادامه و شخصی که هر سه سرنخ راحالا پیدا کند میتواند گنج را پیدا کند.
۳. همچنین میتوانیدکلافگی طبق قوانین، سرنخهایجدیتر بازیکنان دیگر را بگیرید.
به نظر میرسید اینکلافگی قوانین نشاندهنده علاقه مدیرعاملتغییر به بازیهای بقا باشد.
«بیاید عجلهاضافه کنیم وبقیه بریم "بگیریم"شون.»
کارمندان طوری پراکندهصحبت شدند که انگار ازادامه قبل قرار گذاشته بودند.
تیمها از همین حالاساده در این گوشه و آنحالی گوشه در حال شکلگیری بودند.
«مدیر لیم،گرفتید میخوای بهکلافگی ما ملحق بشی؟»
«آقای چون میونگوو؟»
«شما تو تیم کنترلمیکرد کیفیت هستید، درسته؟ اینداد سیستم رو خوب نمیشناسید؟»
اعضای تیم منابع انسانی و مالیجدیتر از همه مشتاقتر بودند، انگار درکدام مقایسه با بخشهای توسعه احساس ضعف میکردند.
«یو سانگا،گرفتید میخوای باکلافگی من همتیمی بشی؟»
«اوه، راستش میخواستم اولبقیه از یکی دیگه بخواماینجوری که باهام همتیمی بشه.»
«بیخیال سانگا،بلندگو بیا بامیکرد هم انجامش بدیم.»
«متأسفم.»
او کسی راهمهمه داشت که میخواستفضایی با او شریک شود...
مردم با دیدن لبخند شرمندهزیر و معذب یو سانگا عقبنشینیشخص کردند و نتوانستند بیشتر اصرار کنند.
در میان آنهاصحبت هان میونگاوه، رئیس تیمادامه مالی هم حضور داشت.
او زمزمههاییهمهمه را پشتساده سرش شنید.
«از الان؟ با کی؟»
«احتمالاً فقطاضافه میخواد بگه کهزیر تمایلی نداره، میفهمی؟»
یو سانگا وانمودصحبت کرد که نشنیدهبلندی است و جیم شد.
کارمندان خیلی زود او رافضایی فراموش کردند و شروع بهبعضیها تشکیل تیم بین خودشان کردند.
او به این نوع رویدادهای شرکتی عادتجدیتر داشت، اما این رویداد به همان اندازهشرکت که برایش آشنا بود، خستهکننده هم بود.
یو سانگا اپلیکیشن شرکت را کوچکمیگفتند کرد و پیامهای متنی را کهفکر قبلاً نادیده گرفته بود چک کرد.
[کی میای خونه؟]
در حالی که او بارها پاسخهایی راتغییر مینوشت و پاک میکرد، کارمندانی که ازدنیا آنجا میگذشتند درباره ترفیع رتبه صحبت میکردند.
اگر این بار در ارزیابی عملکردشان امتیاز اضافهتغییر میگرفتند، ترفیع آنها در سهماهه بعدی تضمین میشد.عنوان به نظر میرسید فقط مینو سافت چنین کاری میکرد.
ترفیع گرفتن خوب بود.
یو سانگا همصحبت به روش خودشبلندی سخت کار کرده بود.
نه، این یک امر بدیهی بود.جدیتر او هر ماه با پشتکار رزومهاشکدام را مرتب میکرد و زبانهای خارجی میخواند.
برای احتیاط، روی مدارککلافگی جدید کار میکرد وتغییر در اوقات فراغتش برنامهنویسی میخواند.
برای اینکه خودش را به خوبی به مدیران ومیکنه مشتریان نشان دهد، با روندهای مد پیش میرفت، هر روزگوشیها یک ساعت میدوید و هفتهای دو بار پیلاتس کار میکرد.
[اگه میخوای به اینمیکرد کارات ادامه بدی، وانمود کنانگار که پدر و مادر نداری]
[سانگا، پدر و برادرت...]
اما اگر کسی میپرسیدکلافگی که آیا همه اینهاتغییر واقعاً برای ترفیع بود...
«به نظر نمیرسهمیدهد خیلی از بازیها خوشتآره بیاد. چرا درخواست دادی؟»
روز مصاحبه مینو سافت.
فکر میکردهمهمه آن را کاملاًفضایی پنهان کرده است.
علاوه بر این، انتظار نداشتساده این را از یک متقاضی دیگربعضیها بشنود، چه برسد به یک مصاحبهکننده.
یو سانگا برخلافمیدهد خودِ همیشگیاش، تندمیگفتند جواب داده بود.
«نمیتونم با انجامصحبت کاری که دوستبلندی دارم امرار معاش کنم؟»
بلافاصله بعد با خودشساده فکر کرد: «اوه خدای من.حالی این اصلاً شبیه من نبود.»
او سعی کرده بود باساده یک لبخند دیرهنگام آن را ماستمالیبعضیها کند، اما مرد زودتر جواب داد.
«اینطوره؟»
به نظر نمیرسید که مردصدای خیلی ناراحت شده باشد. اواحساسات سادهلوح اما مهربان به نظر میرسید.
کیم دوکجا.
مردی کهگرفتید نمیتوانست حالتکلافگی چهرهاش را بخواند.
«درسته.»
کیم دوکجا در حالی که گونهاش راادامه میخاراند، با صدایی بیرمق جواب داده بود،حالا انگار فقط میخواست قضیه را فیصله دهد.
یک کت و شلوار ارزان و مچاله و یک کراوات با رنگیکدام افتضاح و کدر. موهایش نامرتب بود. چهرهاش به اندازه کافی مرتب بود،میکنه اما سخت بود که بر اساس برداشت اول به او نمره قبولی داد.
یو سانگا قبل ازکلافگی اینکه متوجه شود، نظرتغییر دیگری هم داده بود.
«شاید بهتراضافه باشه لباس مصاحبهتزیر رو مرتب کنی.»
به محض اینکه این حرف از دهانش خارج شد،انگار پشیمان شد. با درک اینکه نباید این حرف رابرای میزد، سریع لبخندی زد و گفت که شوخی کرده است.
«من دقیقاً همونطوریکلافگی لباس پوشیدم کهجدیتر اینترنت پیشنهاد داده بود.»
با دیدن چهره کمی افسرده مرد، یو سانگا احساس دوگانگیحالی کرد. آیا باید اینجا نصیحتی میکرد، یا فقط مثل یکبقیه آدم عادی لبخند میزد و میرفت؟ این تردید زیاد طول نکشید.
«اگه کراواتتاضافه رو عوضبقیه کنی بهتر میشه.»
«برای مصاحبه بعدیم عوضشمیکرد میکنم. اگه اشکالی نداره، میتونمانگار منم یه نصیحت بهت بکنم؟»
«چی؟»
کیم دوکجاگرفتید به جلو اشارهساده کرد و گفت:
«همین الان،اضافه گزینه سومبقیه رو انتخاب کن.»
درست مثل آن روز،میکرد حالا هم سه گزینه جلویانگار چشمان یو سانگا قرار داشت.
[۱. مسیر اصلی شکار گنج]
[۲. تسلیم شدنهمهمه و خوردن همبرگرهایی کهجدیتر مدیر اجرایی کانگ میدهد]
[۳. مسیر مخفی شکار گنج]
یو سانگابلندگو با آرامش اطرافشصدای را بررسی کرد.
کیم دوکجا هیچکجا نزدیک تیم کنترل کیفیت دیده نمیشد.حالی مدتی بود که با او برخورد نکرده بود، امامیدهد آیا او کلاً قید این رویداد را زده بود؟
این کار کاملاً شبیه او بود. او بهتغییر پاوربانک توی دستش نگاه کرد. اگر بازی ازعنوان قبل شروع شده بود، او هم باید عجله میکرد.
[ مسیر اصلی، مسیر پیشرفت عادی بازیآره است. در صورت تکمیل میتوانید پاداش بگیرید وتقریباً حتی اگر در تله بیفتید حذف نخواهید شد]
[ مسیرهای مخفی بسیار دشوارتر هستندبلندی و شانس حذف شدن در آنهاحدس بیشتر است. میتوانید امتیاز اضافه بگیرید]
در نهایت، یو سانگا پسفضایی از خواندن توضیحات، درست مثل آنمیپرسیدند زمان، گزینه سوم را انتخاب کرد.
[شما مسیرگرفتید مخفی راکلافگی انتخاب کردید]
[مسیر مشخصشده را دنبال کنید]
بلافاصله، یک آیکونصحبت فلش روی صفحهبلندی واقعیت افزوده ظاهر شد.
سایر کارمندانی که همراه با یوجدیتر سانگا مسیر مخفی را انتخاب کردهکدام بودند، بلافاصله به سمت فلش دویدند.
«اوه، من اول میرم.»
«راحت باش.»
«چه خبره؟ این مخفیه؟»
یو سانگا از جایشساده تکان نخورد و تماشا کردحالی که بقیه با عجله میدوند.
«اگه مسیری به این واضحی برچسبفضایی "مخفی" خورده باشه، معمولاً یه تلهست.میپرسیدند کی رازها رو به این صراحت مینویسه؟»
یو سانگا منتظر ماند.
ده ثانیه، بیستصحبت ثانیه و سپسبلندی یک دقیقه کامل گذشت.
جیغهای ضعیفیهمهمه از جلوساده به گوش رسید.
«واو، این دیگه چیه؟!»
و حدود ده ثانیه بعد، اعلانهایمیگفتند مربوط به کارمندان حذفشده در بالایفکر اپلیکیشن شروع به چشمک زدن کرد.
[کارمند بیون هیونجه حذف شد]
[مدیر لی هانول حذف شد]
(...)
درست همانطور کهمیدهد انتظار داشت، دقیقاًمیگفتند مثل آن زمان بود.
«از کجا اینو میدونستی؟»
«وقتی میبینیش خودت متوجه میشی. یه نصیحت مشابهکرد تو یه وب... کتابی که خوندم بود. "مراقبامتیاز رازهایی باش که آشکارا به عنوان راز نوشته میشن."»
این یکگرفتید مفهوم کاملاًکلافگی ساده بود.
با این حال، افراد کمی میتوانستندمیگفتند چیزی را که فقط در تئوریفکر فهمیده بودند، در عمل پیاده کنند.
او در جواب چهمیکرد گفته بود؟ آیا اسم کتابانگار را از او پرسیده بود؟
وقت حرکت بود. یو سانگا بندجدیتر کفشهایش را محکم بست و با قدمهاییشرکت سبک شروع به دنبال کردن فلش کرد.
بدنهای خونین در امتداد خطالرأسساده پراکنده بودند. البته آنها آدمهایحالی واقعی نبودند—فقط شبیهسازی واقعیت افزوده بود.
زمین داشت ناهموار میشد، بنابراین یو سانگا صفحه عینک مینو راخاصی خاموش کرد و با دقت شروع به پایین رفتن کرد، درصدا حالی که محیط اطراف را از طریق گوشیاش زیر نظر داشت.
گاهی اوقات آیتمهایی رامیکرد میدید که به نظرداد میرسید توسط آواتارها ریخته شدهاند.
[آیتم غیرمعمول]
[دفترچه خاطراتگرفتید مخفی رویاها وساده امیدهای مدیر لی]
[فلش مموریاضافه خونی وبقیه مشکوک خائن]
[کتاب مخفی مدیرعامل]
(...)
در این مرحله، او نمیتوانستساده بگوید که این یک اردو استبعضیها یا نسخه بتای یک بازی جدید.
شاید مرز بین آنها محو شده بود. یااینجوری شاید همانطور که کیم دوکجا ممکن بود بگوید،همان این یک تست مخفیانه برای سنجش وفاداری کارمندان بود.
احساس میکرد انگار کیم دوکجاصدای دقیقاً همانجا ایستاده و میگوید:احساسات «اون آیتم مفید به نظر میرسه.»
یو سانگا که غافلگیر شده بود،جدیتر بیاختیار چرخید. یک پیکر کوچک درست درشرکت کنار او با نالهای به زمین افتاد.
او زنی بود که عینک آفتابی، ماسک و کلاه لبهدارحالی پوشیده بود. ماسک روی صورت کوچکش بیش از حد بزرگ بهزیر نظر میرسید. یو سانگا بیاختیار دستش را برای کمک دراز کرد.
«متأسفم.»
«من خوبم. ببخشید،صحبت داشتم دزدکی بهبلندی گوشیت نگاه میکردم.»
«اوه، بله.»
«اون عینکها دستگاههای واقعیت افزوده هستن؟ اولین باره که این مدلبعضیها رو میبینم.» ذهن یو سانگا برای لحظهای خالی شد. مدتها بود کهآره با کسی سروکار نداشت که تا این حد با ساز خودش میرقصید.
«اوه، بله.اضافه خب، این هنوززیر یه نسخه آزمایشیه.»
او نگاهی اجمالی به چشمان گربهمانند پشت عینک آفتابی که کمیکارمندان پایین آمده بود انداخت. با نگاه به جثه ریزنقش او و نبودکنن بند کارت شناسایی کارمندی، به نظر نمیرسید که او اینجا کار کند.
دختر بههمهمه اطراف نگاه کردفضایی و غرولند کرد.
«چرا امروزگرفتید اینقدر آدم اینجاست؟ساده اردوی شرکتی چیزیه؟»
«و این چه جوربقیه بازیایه؟ قراره رسماً منتشراینجوری بشه؟ یه بازی واقعیت افزوده؟»
«بله.»
«پس من از سرساده راهتون میرم کنار. حدسکرد میزنم دارید تستش میکنید.»
یو سانگا مدتیهمهمه به صورت دختر خیرهجدیتر شد و لبخند زد.
سپس، ماسکش را پایینبقیه کشید، لبخند زد و دوبارهمیکنه آن را سر جایش گذاشت.
«بازی رو بهم نشون بده.» دختر دست گربهمانندشداد را دراز کرد. یو سانگا به چنین رُکاصلی بودنی عادت نداشت و نمیدانست چه جوابی بدهد.
علاوه بر این، اگرچه نمیخواست از روی سنکرد قضاوت کند، اما دختری که روبهرویش بود ازامتیاز هر زاویهای شبیه یک نوجوان به نظر میرسید.
«این یه راز شرکتیه.»
«راز؟ من عاشق رازم.بقیه به کسی نمیگم، پس فقطمیکنه یه راهنمایی کوچیک بهم بکن.»
همین که یو سانگا برگشت تابلندی برود، دختر ناگهان دستش را دراز کردزده و روی صفحه گوشی هوشمند ضربه زد.
«اگه میخوای برو، اماساده قبل از رفتن اونوکرد بردار. این یه آیتم ضروریه.»
«چی؟»
«کتاب مخفی مدیرعامل.»
یو سانگا آیتمی رامیکرد که روی صفحه واقعیت افزودهانگار نشان داده شده بود برداشت.
[کتاب مخفی مدیرعامل]
توضیحات: به معنای واقعی کلمه، کتاب مخفی مدیرعاملتغییر است. وقتی در تلهای میافتید، میتوانید در ازایعنوان فاش کردن راز مدیرعامل، فقط یک بار زنده شوید.
این واقعاً آیتم مفیدی بود.
«...شغل شما چیه؟»
«من؟ من یه نویسندهام.»
«شما سناریونویس شرکت ما هستید؟»
«من اینجااضافه کار نمیکنم. راستی،زیر اینجا چه شرکتیه؟»
یو سانگا تصمیم گرفت با او همراهی کند.داد در حالت عادی این کار را نمیکرد، امااصلی امروز احساس آرامش بیشتری داشت. او گفت: «مینو سافت.»
«اوه، همون شرکتی کهساده بازیهای گاچای پول-بده-تا-ببری روکرد به تولید انبوه میرسونه. میشناسمشون.»
«خب—»
او میخواست بهانهایمیدهد بیاورد، اما اینمیگفتند حرف حقیقت داشت.
کسی که خودشصحبت را نویسنده مینامیدبلندی با هیجان صحبت کرد.
«بازی موبایل اخیرشون یه مدل درآمدزایی دیوانهوارتغییر داشت. مهم نیست مردم چقدر از بازیهایدنیا موبایل دفاع میکنن، اونا هیچ وجدانی ندارن.»
«واقعاً همینطوره.»
دختر شانهای بالا انداخت، روی چیزیمیگفتند در گوشیاش ضربه زد و صفحهفکر را به سمت یو سانگا چرخاند.
«من بازیکن برترم.»
[رتبه ۱:همهمه نویسنده دخترساده زیبای نابغه (جدید)]
برای حفظ جایگاه اول در سرور، او باید ثروت زیادیحالی خرج کرده باشد... آیا او یک چهبول نسل سوم بود؟بقیه با این حال، به نظر نمیرسید از آن تیپ آدمها باشد.
«گفتی نویسندهای. چی نوشتی؟»
«رمان میخونی؟»
«یه کم.»
«چی میخونی؟»
«ریموند کارور، هاروکی موراکامی، و...»
«باشه، باشه.بلندگو به اندازهمیکرد کافی شنیدم.»
یو سانگا کهکلافگی کمی آزرده شده بود،تغییر چشمانش را ریز کرد.
«...شما چی نوشتید؟»
«همم، خب.اضافه فقط بدونبقیه که خیلی معروفه.»
«رمانی نوشتیبلندگو که نمیتونیمیکرد اسمش رو بگی؟»
«نه، چیزیهمهمه نیست کهساده نتونم بگم.»
یو سانگا درهمهمه حالی که سرش راجدیتر کج کرده بود پرسید.
«یه رمان بزرگسالانه؟»
«نه.»
«پس یه رمان اینترنتیه؟»
«تقریباً.»
او نمیتوانست چشمانش را ببیندزیر چون عینک آفتابی زده بود، اماخاصی فکر میکرد میداند چه حالتی دارد.
«آدم جالبی هستی. منمیکرد بعضی وقتا شخصیتهایی مثلداد تو رو تو رمانهام مینویسم.»
چرا پوزخند کیم دوکجا ناگهان در ذهنش جرقه زد؟حالی امروز واقعاً روز عجیبی بود. یو سانگا دندانهایش رامیدهد به هم فشرد تا عصبانیتش را پنهان کند و گفت.
«و اون چه جور تیپیه؟»
یو سانگا در ظاهربقیه لبخند میزد در حالیاینجوری که از درون دندانغروچه میکرد.
«تیپی که وقتی فرصتش پیشصدای بیاد ناگهان تغییر میکنه واحساسات اینجوری به گردن حریف ضربه میزنه.»
یو سانگا برای لحظهای بیحالت ماند و بهکرد دختری نگاه کرد که برای نشان دادن منظورش،امتیاز گردن خودش را با هر دو دست گرفته بود.
چند ثانیهگرفتید بعد، یوکلافگی سانگا لبخند زد.
«حتی اگهاضافه بهت میگفتمبقیه هم نمیفهمیدی.»
دختر طوری به یو سانگاصدای خیره شد که انگار او یککارمندان نمونه نادر است و بیاختیار خندید.
«واو...»
«چیه؟»
«راستش همین الان یهبقیه کم ترسیدم.» البته اواینجوری اصلاً ترسیده به نظر نمیرسید.
برعکس، او هیجانزده به نظر میرسید. در حالی که زیراحساسات لب میگفت: «یه کلیشه که خوب اجرا بشه همیشه غافلگیرتتمام میکنه»، شروع به تایپ کردن در اپلیکیشن یادداشت گوشیاش کرد.
یو سانگا نمیدانست که آیا این دختر واقعاًکرد یک نویسنده است یا نه، اما یک نگاه سریعاضافه نشان داد که اپلیکیشن یادداشت پر از متن است.
با چک کردن صفحه، یوساده سانگا متوجه شد که دارد دوشادوشبعضیها دختر در مسیر کوهستانی بالا میرود.
هیچ همکار دیگری در آنزیر اطراف نبود. به نظر میرسید همهخاصی برای پیدا کردن سرنخ پراکنده شدهاند.
[اولین سرنخبلندگو در همینمیکرد نزدیکی است]
و یکهمهمه اعلان بهساده موقع ظاهر شد.
او قصد نداشت اینقدرکلافگی تلاش کند، اما درتغییر واقع داشت پیشرفت میکرد.
دختر با یو سانگا کهزیر در حال چرخاندن دوربینش برایشخص جستجوی گنج بود، صحبت کرد.
«اشکالی نداره منم تماشا کنم؟»
«همین الانشم داشتی تماشا میکردی.»
«همون نیست؟» جایی که قبلاً یکفضایی بوته ساده بود، حالا یک کامپیوتر رویکدام صفحه واقعیت افزوده قد علم کرده بود.
این یک مدل قدیمی از دهه ۱۹۹۰ بود،اینجوری با یک مانیتور حجیم سیآرتی و یک کیسهمان رومیزی افقی—که در واقعیت افزوده رندر شده بود.
او نمیتوانست باور کند که آنها حتی چنین دستگاهیانگار هم داشتند. با توجه به اینکه دکمه دریافت ظاهربرای نشد، به نظر نمیرسید خود کامپیوتر یک سرنخ باشد.
وقتی او صفحه را فشار دادجدیتر و کامپیوتر را روشن کرد، خیلیکدام زود یک بازی روی مانیتور ظاهر شد.
لوگوی بازی، تصاویر رنگارنگ وساده دیالوگهای شخصیت اصلی شروع بهحالی عبور از مانیتور روی صفحه کردند.
«من برنمیگردم.»
شاید به این دلیل که این یک نسخه آزمایشی بود، داستانپردازی خامیحدس داشت. او نمیتوانست بگوید داستان درباره چیست، اما با نشان دادن مردیجایزه بدون پیراهن که شمشیری را روی صفحه میچرخاند، نسبتاً خشن به نظر میرسید.
«...این یههمهمه کم شبیه رمانیهفضایی که من خوندم.»
«یه رمان؟»
«رمانش حتی به بازی هم تبدیل نشده، بااینجوری این حال یکی اون رو تبدیل به بازیهمان کرده؟ کدوم حرومزاده دیوانهای این کار رو کرده؟»
خاطرهای دربلندگو ذهن یومیکرد سانگا پدیدار شد.
پیمانکار تیم کنترل کیفیت. خاطرهای مبهم از یک چهرهحالی رنگپریده و یک لبخند معذب. به دلایلی، او یک باربقیه از یو سانگا درباره تنظیمات یک بازی بازخورد خواسته بود.
دختر که بیحوصله شدهکلافگی بود، بدون اجازه روی صفحهکرد گوشی یو سانگا ضربه زد.
سپس مقدمهاضافه رد شد وزیر بازی شروع شد.
[کنترل آواتاربلندگو برای پیروزیمیکرد در مسابقه رقص]
[اگر در مسابقه پیروزساده شوید، به عنوان «اربابکرد حقیقی» گورگون شناخته خواهید شد]
«این یه بازی مبارزهایه؟»
«میدونی چطوری باید انجامش بدی؟»
«اصلاً.»
خوشبختانه، کنترلها ساده بودند وفضایی بازی را حتی برای کسیبعضیها که بار اولش بود آسان میکردند.
آن دو نفر مرحله یکهشتم نهایی، یکچهارمجدیتر نهایی و نیمهنهایی را با موفقیت پشتشرکت سر گذاشتند و در نهایت به فینال رسیدند.
«این مثلاضافه یه ابزاربقیه سنگرکندنه. بهشدت مقرونبهصرفهست.»
«ابزار سنگرکندن؟»
«سلاحی که تو ضربات نیزهای تخصص داره.تغییر فقط به ضربه زدن ادامه بده ودنیا برنده میشی. حتی به مهارتهای دیگه نیازی نداری.»
«فکر کنم ازهمهمه همون اول ضربهفضایی زدن تنها گزینه باشه.»
مهم نبود که او چه دستوری وارد میکرد، شخصیتمیکنه فقط ضربه میزد. یک ضربه سریع. یک ضربه معمولی.لرزش یک ضربه سنگین. نام مهارتها بهشدت تنبلانه انتخاب شده بود.
آن دو که یکنفس به مرحله یکهشتمادامه نهایی، یکچهارم نهایی و نیمهنهایی رفته بودند،حالا حالا در آستانه بازی در فینال بودند.
[مرحله نهاییهمهمه مسابقه رقصساده آغاز میشود]
[اگر در مرحله نهاییکلافگی پیروز شوید، میتوانید اولینتغییر سرنخ را به دست آورید]
در آناضافه لحظه، ناگهان یکزیر میانپرده ظاهر شد.
زنی با لباسهایصحبت پری که در میانپردهادامه ظاهر شده بود، گفت:
[«تا اینجا بالا اومدی. امافضایی مایه تأسفه. مسابقه نهایی به اونمیپرسیدند آسونی که فکر میکنی نخواهد بود.»]
«این چه دیالوگیه؟»
[«جمعیت اینجا جمع شدن تا ببینن آیا تواینجوری واقعاً لیاقت ارباب شدن رو داری یا نه. بهزمان عبارت دیگه، ما فقط درباره قدرت تو کنجکاو نیستیم.»]
دختر ازبلندگو میانپرده طولانیمیکرد غرولند کرد.
«...این یههمهمه رمان بصریه، نهفضایی یه بازی مبارزهای؟»
صفحه موج برداشت. باکلافگی از بین رفتن اعوجاج،تغییر صحنه جدیدی ظاهر شد.
[شما در حال بالابقیه رفتن از یک رشتهکوهاینجوری ناهموار به همراه همکارتان هستید]
در یک چشمانداز صخرهای وسیع که یادآور گرند کانیونانگار بود، میخهایی که طناب قهرمان داستان را به دیوارهبرای صخره محکم میکردند، یکییکی شروع به بیرون پریدن کردند.
با یک جیغ، آخرین لنگر هم در رفت و گروه را درکدام حالی که فقط با یک طناب معلق بودند، در هوا رها کرد. میانپردهشخص بهطرز شگفتآوری پرتنش بود و باعث شد یو سانگا مشتهایش را گره کند.
[رهبر! اگه همینطوریهمهمه پیش بره، دیگهفضایی زیاد دووم نمیاریم!]
[شما باید انتخابمیدهد کنید. اگه طنابمیگفتند پایینی رو نبُرید...!]
او ناگهانبلندگو فهمید که اینصدای موضوع درباره چیست.
خیلی زود صفحهکلافگی متوقف شد وجدیتر گزینهها ظاهر شدند.
۱. «افراد بیشتری باید زنده بمانند. طناب را ببرید و یک نفر را فدا کنید.» [دکمه A]
۲. «زندگی همه ارزشمند است. حتی اگر نابود شوند، طناب هیچکس را قطع نمیکند.» [دکمه B]
[شما بایدبلندگو در ۶۰میکرد ثانیه تصمیم بگیرید.]
یو سانگا و دختر،ساده با بررسی گزینهها، تقریباًکرد در یک زمان زمزمه کردند.
«معمای تراموا.»
«داره میپرسه که آیا عدهزیر کمی رو برای نجات عدهشخص زیادی فدا میکنی یا نه.»
اگر پیشفرض بازی درست بود، قهرمانبلندی داستان در یک مسابقه رقص شرکتحدس میکرد تا به عنوان «ارباب» شناخته شود.
و کسی که بازی را ساختهجدیتر بود «مینو سافت» بود و این کارمندشرکت عادی بود که بازی را انجام میداد.
[۵۰ ثانیه باقی مانده است]
پس جواب ساده بود.
دختر گفت: «فکر کنممیکرد جواب گزینه ۱ باشه،داد فدا کردن عده کم.»
این یک بازی بود که توسط یک شرکت طراحیحالی شده بود. و شرکتها رهبرانی میخواستند که عده کمی رابقیه به خاطر سازمان فدا کنند. منطق شرکتی اینگونه کار میکرد.
انتخاب منطقی، چه در داخلساده و چه در خارج ازحالی بازی، تضمین بقای اکثریت بود.
یو سانگااضافه دهانش رابقیه باز کرد.
«شخصی که اونصحبت پایین آویزون شدهبلندی ممکنه تواناترین فرد باشه.»
«اما نمیتونیمهمهمه همه باساده هم بمیریم.»
«یه شرکت با نمایش یهساده نفره نمیچرخه. شاید جواب تو چیزیبعضیها فراتر از منطق متعارف نهفته باشه.»
«شاید. اما راستش، اگه من یهمیگفتند مدیر شرکتی بودم، هر کسی رو کهمهارت گزینه ۲ رو انتخاب میکرد نامناسب میدونستم.»
او حق داشت. از دیدگاه شرکتی، گزینه ۱داد درست بود. این نظر دختر بود و یو سانگامرتبطه هم با آن موافق بود. اما با این حال...
«راهی نیست که همه زندهفضایی بمونن؟ احساس میکنم نباید هیچکدومبعضیها از اون گزینهها رو انتخاب کنم.»
با تماشای تیکتیکهمهمه تایمر، چشمان یوفضایی سانگا به لرزه افتاد.
[۴۰ ثانیه باقی مانده است]
برای لحظهای،بلندگو یک خاطرهمیکرد محو واضح شد.
شکی نبودهمهمه که کسی کهفضایی این را ساخته...
«اگه کیم دوکجا بود...»
«چی؟»
«توسعهدهنده. یادم اومدصحبت که اون داشتبلندی روی این کار میکرد.»
انگشت دخترهمهمه خشکش زد. «...گفتیفضایی اسمش چی بود؟»
«کیم دوکجا. میشناسیش؟»
تصویر دختر ازمیدهد طریق صفحه واقعیتمیگفتند افزوده ثبت شد.
بزززت. برای کسری از ثانیه،صدای چیزی شبیه به جرقه روی عینککارمندان آفتابیاش در صفحه نمایش جرقه زد.
یو سانگا که جا خورده بود، عینکش را پایینحالی آورد و مستقیماً به او نگاه کرد. هیچ جرقهای دربقیه کار نبود. چشمان گربهمانندش فقط داشتند به او خیره میشدند.
آیا این یک توهمکلافگی بود؟ عینک آزمایشی ممکنتغییر بود خراب شده باشد.
«نمیشناسمش. اسم عجیبیه.میدهد فقط عجله کنمیگفتند و انتخاب کن.»
آیا این یک توهم بود؟
[۱۵ ثانیه باقی مانده است]
«اگه انتخاب نکنی، من میزنمش.»
[۱۰ ثانیه باقی مانده است]
اگر او جای کیم دوکجا بود... با ده ثانیه باقیمانده،احساسات یو سانگا به مغزش فشار آورد. این یک کوئست شرکتی بود،کوئستها اما کیم دوکجا کسی بود که آن را طراحی کرده بود.
آیا کیم دوکجا واقعاًساده گزینه ۱ را بهکرد عنوان جواب درست تعیین میکرد؟
«من تو شام تیمیکلافگی شرکت میکنم، اما بایدتغییر تا ساعت هفت برم.»
یا آیا او گزینه ۲زیر را که در آن همه میمیرند،خاصی به عنوان جواب انتخاب کرده بود؟
«من بهبلندگو اردو نمیام.میکرد از کوهنوردی متنفرم.»
لبخندی روی لبان یو سانگا نقشجدیتر بست. قبل از اینکه متوجه شود،کدام انگشتش به سمت صفحه حرکت کرد.
[۵ ثانیه باقی مانده است]
«ها؟ هی!»
انگشت او درست از کنار دکمه A و دکمه B گذشت و به سمت یک نقطه کاملاً خالی رفت.
این انتخابی بود که هیچ منطقی نداشت، انتخابی کهحالی حتی روی صفحه وجود نداشت. او ممکن بود بهمیدهد خاطر این کار حذف شود، اما با این حال...
[دکمه C وارد شد]
یو سانگا دکمه C را انتخاب کرد.
سپس میانپرده ظاهر شد.
[«من شمارههمهمه ۳ روساده انتخاب میکنم»]
[«چی؟ اون گزینه وجود نداره.»]
[«شماره ۳. اینمیدهد یه موقعیت مسخرهست.میگفتند اگه دیواره صخرهای مشکلسازه...»]
یو سانگا و دختر با چهرهای بیحالت بهداد میانپرده خیره شدند. فشار باد شدیدی در دراماصلی شخصیت اصلی روی صفحه در حال شکلگیری بود.
[«میتونی دیوارهیهمهمه صخرهای روساده خرد کنی.»]
کاتسینی پخش شد که در آن دیوارهی عظیمتغییر صخرهای تنها با یک ضربه خرد و متلاشیعنوان میشد، و به دنبالش زیرنویسی باشکوه پدیدار گشت:
[«جهان پساضافه از سقوط» بهزودیزیر تقدیم شما میشود]
تیزر تبلیغاتی یک بازی بود؟
دخترک باهمهمه ناباوری زیرساده لب گفت:
«عمراً، تمامگرفتید این مدتکلافگی سر کار بودیم؟»
یو سانگا پاسخی ندادبقیه و فقط مات واینجوری مبهوت به صفحه خیره ماند.
دخترک با آرنجصحبت به بازوی یوبلندی سانگا سقلمه زد:
«از کجا میدونستی جواب همینه؟»
«...حدس زدم اگه کارکلافگی اون باشه، باید یهتغییر همچین چیزی از آب دربیاد.»
[سرنخ اول: «مختصات A» است.]
«قضیه دستم اومد. باید سهصدای تا سرنخ جمع کنیم تااحساسات به مختصات گنج نهایی برسیم.»
پیدا کردن سرنخ اول غافلگیری خوشایندی بود، اما حالاحالی دیگر در اعماق کوهستان بودند. چرا وقتی صرفاً فلشمیدهد راهنما را دنبال کرده بود، سر از اینجا درآورده بودند؟
نکند جیپیاس قاطی کرده بود؟ مسیر آنقدر ناهموارتغییر شده بود که راه رفتن همزمان با نگاهعنوان کردن به صفحه واقعیت افزوده داشت خطرناک میشد.
دست به انتخابیمیدهد زده بود که ابداًآره به رفتار همیشگیاش نمیآمد.
یو سانگا با خود فکر کرد—اگر جای شخصیتداد اصلی آن میانپرده بود و همراه این دخترکاصلی از آن دیوارهی صخرهای آویزان میشد، چه میکرد؟
«باید طناب رو میبریدم.»
«چی؟»
«تا کی میخوای دنبالم بیای؟»
«مگه الان توصحبت یه پارتی نیستیم؟ یالا،ادامه مسیر بعدی از اینوره.»
در حالت عادی، کمی وقت میگذراند، چند کلمهایکرد تعارف رد و بدل میکرد و راهی خانهامتیاز میشد. امشب کلاس زبان و تمرین پیلاتس داشت.
کلاسی بود که باید در آنفضایی حاضر میشد و فرصت چندانی برایمیپرسیدند تلف کردن نداشت. اما با این حال...
「نمیشه فقط همون کاریبقیه رو بکنم که دوستاینجوری دارم و زندگی کنم؟」
「همهش فقط برای گذران زندگیه.」
[سرنخ دومهمهمه در همینساده نزدیکی است.]
با تغییر محیطهمهمه واقعیت افزوده، درختان اطرافجدیتر درون صفحه ناگهان خشکیدند.
سرزندگی درختان در نوک شاخهها جمعمیگفتند شد و طولی نکشید که میوههاییفکر زرین بر فراز درختان مجازی شکوفا شدند.
[باید میوهیبلندگو درخت خیالمیکرد را جمعآوری کنید.]
[یک سنگهمهمه پرتاب کرده وفضایی میوه را بیندازید.]
[تعداد میوههای بهدستآمده: ۳۰/۰]
واقعاً شبیه بازیای بودبقیه که بر اساس یکاینجوری رمان ساخته شده باشد.
دخترک با اشاره به سنگصدای مجازی کوچکی در پایین صفحه گفت:کارمندان «فکر کنم باید اینو پرت کنیم.»
قوانین ساده بود: سنگ مجازی را پرتابتغییر کن، میوه را بینداز و جمعشان کن. برایعنوان یک مسیر پنهان، زیادی ساده به نظر میرسید...
«اونطور کهگرفتید فکر میکردمکلافگی خوب پیش نمیره.»
«بذار من امتحان کنم.»
پشت سر هم سنگها را پرتاب کردند، اما حتی به یک میوهحدس هم نخورد. مسیر پرتابها کاملاً منحرف میشد. حتی وقتی مثل تیرکمان میکشیدندجایزه و رها میکردند، سنگها به هدف نمیرسیدند. فوت و فنش چه بود؟
«کنترل خاصیهمهمه لازم داره؟ساده اینطوری نباید بزنیدش.»
«وای، زهرترکم کردی!»
برگشتند و پسربچهای حدوداً دهساله را دیدند. تجهیزات محافظتی سفیدرنگشخص کودکانهای به تن داشت و یک تور حشرهگیری بزرگ دستشهمه بود. دخترک با شگفتی و بهت به او خیره شد:
«این دیگه چیه؟ یهمیکرد بچه تک و تنهاداد تو کوه چیکار میکنه؟»
یو سانگا با خود فکر کرد اینتغییر حرف از دهان کسی مثل خود اودنیا خندهدار است، اما سؤالش کاملاً بهجا بود.
پسربچه بیآنکه کلامی بگوید،کلافگی با دست به صفحهیتغییر یو سانگا اشاره کرد:
«اول سنگ رو بچرخون. اینطوری.»
وقتی انگشتش را چرخاند وصدای رها کرد، سنگ شلیک شداحساسات و یکی از میوهها را انداخت.
یو سانگا شگفتزده شد:
«آه، پس اینطوریه. ممنونم.»
دخترک به شوخی گفت:بقیه «نگاش کن، چه مؤدبانهاینجوری با بچه حرف میزنه.»
پسر توضیح داد کهمیکرد سرعت و جهت چرخش، خطانگار سیر سنگ را تعیین میکند.
دخترک کلافه به نظرساده میرسید، اما از نظرکرد یو سانگا پسربچه دوستداشتنی بود:
«دوست کوچولو، تنهاییهمهمه تا اینجا اومدی؟فضایی پدر و مادرت کجان؟»
پسر سرش را تکان داد.
«اینجا چونبلندگو مسیر پیادهرویمیکرد معمولی نیست، خطرناکه.»
پیشنهاد داد با آنها همراهفضایی شود و پسر هم بابعضیها تکان دادن سر موافقت کرد.
همین که قلق کار دستشان آمد، جمع کردنتغییر میوهها با سرعت پیش رفت. یو سانگا وعنوان دخترک در حین سنگ انداختن با هم کلکل میکردند.
یک لحظه طوری به نظر میرسید کهآره انگار میخواهند به سمت هم سنگ پرتابخواهد کنند، ولی کار تیمیشان اصلاً بد نبود.
[تعداد میوههای بهدستآمده: ۳۰/۲۹]
بالاخره فقطهمهمه یک میوهساده باقی مانده بود.
دخترک در حالی که پشت سرفضایی هم به میوه آخر سنگ میانداخت،میپرسیدند با غرولند گفت: «بهش میزنم، ولی نمیافته.»
یو سانگا هممیدهد سنگ را چرخاندمیگفتند و پرتاب کرد.
اما هربلندگو چه میانداخت،میکرد به هدف نمیخورد.
فکر کرد مشکلی پیشساده آمده، برای همین صفحهکرد واقعیت افزوده را پایین آورد.
«حتماً به خاطرهمهمه اونه. جلوی حسگرفضایی دوربین رو گرفته.»
در واقع، یک میوهی زرد به اندازهی کف دست ازشخص شاخهای واقعی آویزان بود و جلوی میوه مجازی را میگرفت؛همه نوعی میوه که تا به حال نظیرش را ندیده بود.
«میوهی واقعی جلوی مجازیمیکرد رو گرفته. با یهداد سنگ واقعی میندازمش پایین.»
«صبر کن، نـ—»
پیش از آنکه یو سانگا بتواند جلویشجدیتر را بگیرد، دخترک سنگی واقعی از رویشرکت زمین برداشت و به سمت میوه پرتاب کرد.
میوه با صدایی تقمانندبقیه سقوط کرد و صدای وزوزمیکنه شومی از میان درختان برخاست.
«فکر نکنم میوه بوده باشه.»
اما دیگرهمهمه خیلی دیرساده شده بود.
دستهای از حشرات ازکلافگی لانهای زردرنگ و بشکهمانندتغییر بیرون ریختند. زنبورهای سرخ بودند.
رنگ از چهره دخترکبقیه پرید و افکار یواینجوری سانگا به تکاپو افتاد.
وقتی لانهی زنبوری به هم میریخت، چه باید میکردند؟ توصیههایاحساسات ضد و نقیضی در ذهنش جرقه زد: در خط مستقیمتمام بدوید، بپرید داخل آب، خم شوید و آرام عقب بکشید.
نمیدانست کدامش درست است،ساده یا اینکه نکند بعضیهایشانکرد فقط باورهای غلط باشند.
«حرکت نکنید.گرفتید فکر نکنم هنوزساده متوجهمون شده باشن.»
صدای پسربچه بود.
«وقتی زنبورهای نگهبان نزدیک میشن، صدای وزوز خاصی میدن.انگار آروم، قدم به قدم عقب برید و حواستون بهبرای صدا باشه. اگه حدود پنجاه قدم عقب بریم، دنبالمون نمیآن.»
«تو اینو از کجا میدونی؟»
چشمان پسر از پشت نقاب کلاهش کاملاًجدیتر آرام بود. خوشبختانه چون لانه فقط ضربه خوردهدنیا بود، دسته زنبورها هنوز خیلی پرجمعیت نشده بودند.
یو سانگا آب دهانش را فرو دادآره و قدمی به عقب برداشت. دخترک کنارشخواهد هم با چهرهای مضطرب همان کار را کرد.
به اندازهبلندگو کافی عقبمیکرد رفته بودند.
اما پسربچههمهمه قدمی بهساده جلو گذاشت.
یو سانگا با ناباوری تماشا کرد. پسر به جایکرد اینکه همراه آنها عقبنشینی کند، بدون آنکه حتی پشتاضافه سرش را نگاه کند، رو به جلو گام برمیداشت.
با دیدن قامت کوچک اما مصمم او، از اضطراب یو سانگاخاصی کمی کاسته شد. پسر در حالی که توریاش را محکم گرفتهصدا بود، با خونسردی پیش رفت و زنبورها را یکییکی به دام انداخت.
به نظر میرسید توریمیکرد حشرهگیری مخصوص زنبور سرخداد بود، نه یک توری معمولی.
بعد از اینکه چند بار به لانه تلنگر زد،حالی زنبورهای بیشتری بیرون پریدند. سپس با حرکتی سریع، پسرمیدهد به شاخه ضربه زد و لانه درست درون توریاش افتاد.
بیدرنگ سر تور را چرخاندساده و بست تا زنبورها درونشحالی حبس شوند. نمایشی بینهایت حرفهای بود.
«اینا زنبورهای سرخ غولپیکر آسیایی هستن.میگفتند گونه مهاجمن. فقط یدونه از اینفکر زنبورها میتونه صدها زنبور عسل رو بکشه.»
«...تو اصلاً چیصحبت هستی؟ ننه بابات توادامه حیات وحش زندگی میکنن؟»
پسر سرش راکلافگی بالا آورد وجدیتر به دخترک نگاه کرد:
«من مامان و بابا ندارم.»
«اِ... خب...»
دخترک سرش را با شرمندگی خاراند. اماادامه به نظر نمیرسید پسر ناراحت شده باشد؛حالا حتی راضی و مغرور به نظر میرسید:
«شنیده بودم این دورساده و برا لونه زنبورکرد سرخ هست، واسه همین اومدم.»
«میخوای باهاشون چیکار کنی؟»
«میفروشمشون بهاضافه صاحب یه مغازهزیر حشرهفروشی که میشناسمش.»
دخترک زیر لبصحبت غر زد: «اینبلندی فسقلی رو باش.»
یو سانگا در حالی که به پرچانگی دخترک دربارهحالی اینکه خودش هم در آن سن و سال چطورمیدهد پول توجیبی درمیآورد گوش میداد، نفسی از سر آسودگی کشید.
به هر حال، به لطفساده این پسربچه، توانست میوه آخرحالی را هم با موفقیت بگیرد.
[سرنخ دوم: «مختصات B» است.]
پارتیشان ناگهان سهنفره شده بود.
اگر کارمندان شرکت یاساده کیم دوکجا این صحنهکرد را میدیدند چه میگفتند؟
「اصول پایهی یههمهمه پارتی، یه تانک، یهجدیتر هیلر و یه دمیجدیلره.」
«بیاین یه پارتی تشکیل بدیم.»
یو سانگا لبخند زد و بهبلندی این فکر کرد که این دوحدس نفر قرار است چه نقشهایی ایفا کنند.
خورشید در حال غروب بود. در دوردست،تغییر مسیری مناسب پدیدار شد. با دیدن چند کوهنورد،عنوان به نظر میرسید به دامنهی کوه نزدیک شدهاند.
دخترک در حالی که پشت سرش راجدیتر نگاه میکرد، زیر لب غرولند کرد: «خب،شرکت ماجراجویانهتر از چیزی شد که فکر میکردم.»
با وجود اینکه نامشانبقیه را نمیدانست، یو سانگا پیوندمیکنه عجیبی با آنها احساس میکرد.
دقیقاً همانطور که دخترک گفت، انگار ماجراجویی کوتاهی به پایاناحساسات رسیده بود. لحظهای به تماشای غروب خورشید ایستاد. یو سانگاتمام در کنار پسرک حشرهگیر و دخترک نویسنده به حرف آمد:
«من امروزهمهمه فقط برای گذروندنفضایی وقت اومده بودم.»
دخترک گفت: «منم واسهکلافگی کوهنوردی نیومده بودم. فقطتغییر داشتم برای رمانم تحقیق میکردم.»
«از خونهاضافه فرار نکردیبقیه که، نه؟»
«فرار؟ مگهبلندگو فکر کردیمیکرد چند سالمه؟»
دخترک، که بدون هیچ تجهیزاتفضایی کوهنوردی بسیار کمسنتر از سنشبعضیها به نظر میرسید، پوزخندی زد.
اما با این حال گفت:
«البته... یه جاییمیدهد بود که دلم میخواستآره از دستش فرار کنم.»
از پسرک ساکت پرسید کهصدای آیا حالا قصد دارد برگردد:احساسات «تو واقعاً از خونه فرار کردی؟»
«فقط از موندن توساده خونه خوشم نمیآد... گرفتنکرد حشرهها رو دوست دارم.»
یو سانگا از روی کلاه، با ملایمتجدیتر دستی بر سر پسر کشید. پسر ازشرکت پشت عینک ایمنی به او چشم دوخت.
یو سانگا با نگاه کردنزیر به چشمان کودک، بیآنکه خودششخص متوجه شود حرف دلش را زد:
«راستش منبلندگو از خونهمیکرد فرار کردم.»
«...تو؟ مگههمهمه برای پیکنیکساده شرکت نیومدی؟»
یو سانگا به جای پاسخ فقط لبخند زد. میتوانست با تمام جزئیات توضیحکدام دهد. از پیشینهی خانوادگیاش بگوید. از انتظارات والدینش. از مشخصات قرارهای آشنایی باشخص نسل سوم خانوادههای چبول که هر روز به گوشیاش فرستاده میشد. اما یو سانگا...
چیزی نگفت.
آنها کسانیبلندگو بودند که شایدصدای دیگر هرگز نمیدیدشان.
گفتوگویشان پراکنده بود و پیشینههایشان فرسنگها با هم فرقحالی داشت. زمان چندانی را با هم نگذرانده بودند تامیدهد پیوندی واقعی شکل بگیرد. پس چرا چنین احساسی داشت؟
یو سانگا احساس میکرد آنها «در جبههی او»تغییر هستند. با نگاه به دخترک، دید که داردعنوان با حرارت درون برنامهی یادداشت تلفنش تایپ میکند:
«خیلی خب،اضافه حتماً اینو بعداًزیر تو رمانم مینویسم.»
«...پس واقعاً نویسندهای؟»
«بهت که گفته بودم.»
«خب، دقیقاً چی نوشتی کـ—»
[سرنخ سوماضافه در همینبقیه نزدیکی است.]
وقتی با صفحه واقعیت افزودهصدای به اطراف نگاه کرد، زمیناحساسات زیر پایش شروع به دگرگونی کرد.
[«پیست فرار» ایجاد خواهد شد.]
پیستی عجیب و غریب بود، گویی بهجدیتر جهانی ناشناخته ختم میشد. مسیری که انگارشرکت از اعداد و کدها ساخته شده بود.
[در پیست بدویدمیدهد و پیش ازمیگفتند اتمام مهلت فرار کنید.]
[مراقب مدیریت استقامت خود باشید.]
[نخستین کسی که درساده پیست بدود، «سرنخ سوم»کرد را به دست میآورد.]
از دور چهرههای آشنایی را دید کهجدیتر در حال دویدن بودند. گروه پیشرو متشکلشرکت از تیم تضمین کیفیت و تیم مالی بود.
[یو سانگا،اضافه وارد مسیربقیه پنهان شدی؟]
[سرنخهای زیادی جمع کردی؟]
[بیا باهمهمه ما همساده به اشتراک بذارش.]
[یو سانگا، کجایی؟]
وقتی پیامهایی را که قبلاً نادیدهمیگفتند گرفته بود باز کرد، با سیلیفکر از سؤالات بخشهای دیگر مواجه شد.
هان میونگاوه از تیم مالی بیشترین پیامادامه را فرستاده بود. آن مرد میانسال در حالگنج حاضر جلوتر از بقیه گروه را هدایت میکرد:
«یو سانگا! با ماساده همتیمی شو! اگه اشکالیکرد نداره با من باش!»
همکاری با آنها هم یکساده گزینه بود. طبق قوانین میتوانستحالی سرنخهای دیگران را هم تصاحب کند.
دخترک گویی فضا را خوانده باشد، پرسید: «میخوای جیممیکنه شی، مگه نه؟» یو سانگا سر تکان داد، ولرزش دخترک و پسر نگاهی بین خود رد و بدل کردند.
در همان لحظه بود که پسربچهبلندی تور حاوی لانه زنبور را بهحدس دخترک سپرد و دخترک فریاد زد:
«همونجا وایسید! اینجاکلافگی یه زنبور سرخجدیتر غولپیکره! جلوتر نیاید!»
کارمندان با دیدن زنبور سرخی که در آن دوردست وزوزحالی میکرد، از وحشت سر جایشان خشکشان زد. دخترک معرکهای بهبقیه پا کرد و تور را به سمت آنها تاب داد:
«زنبور خونگی منمیدهد از غریبهها متنفره! منمآره از غریبهها خوشم نمیآد!»
«این دیگه چه جهنمیه؟میکرد اون دختره کیه؟ سانگا،داد زود بیا اینور، خطرناکه!»
یو سانگا در شوک اینفضایی صحنه را تماشا میکرد. تازهبعضیها آن موقع قصد دخترک را فهمید.
اما نمیفهمید چرا. چرا این دخترک حاضرجدیتر شده بود در مأموریتی که هیچ ربطیشرکت به او نداشت، نقش «تانک» را بازی کند؟
پسربچهی کنارش هم هیجانزده توریاشزیر را تکان میداد تا زنبورها راخاصی تحریک کند. چرا؟ پرسیدنش فایدهای نداشت.
بنابراین یوبلندگو سانگا هممیکرد توضیحی نخواست.
دخترک فریاد زد: «چیکارساده داری میکنی؟ بجنب بدو!کرد برو این بازی رو ببر!»
«هنوز بهمگرفتید نگفتی چهکلافگی کتابی نوشتی!»
پاسخش در میان وزوز زنبورها محومیگفتند شد. چندتایی از زنبورها فرار کردهفکر بودند، چون دخترک جیغ کوتاهی کشید.
پسرک دست تکان داد. او دید کهادامه لبهای دخترک پیام نهایی را شکل دادند، وگنج برای کسری از ثانیه، جرقهای روی چهرهاش رقصید:
«بیا بازم همدیگه رو ببینیم.»
چی؟ مطمئن نبود آیا واقعاًساده همین را گفته بود یا نه.بعضیها فقط کلمات را لبخوانی کرده بود.
یو سانگااضافه نفسی تازهبقیه کرد و دوید.
به پسربچه نگاه کرد. آیا باید نام یا شمارهاشانگار را میپرسید؟ داشت چه کار میکرد؟ این که موقعیتبرای مرگ و زندگی نبود؛ صرفاً یک رویداد شرکتی بود.
ویززز.
لبخندی از میان پارازیتکلافگی درخشید و در نهایت،تغییر چهرهی دخترک محو شد.
«زود باش برو!»
و یو سانگا دوید. خودش هم نمیدانست میتواندداد اینقدر سریع بدود. آن سوی صفحه واقعیت افزوده، پیستمرتبطه دیجیتالی اعداد در حال شکستن و چندپاره شدن بود.
میتوانست حتی سریعتر از این هم بدود. حس عجیب آزادی ومیپرسیدند رهایی همگام با نفسهای بریدهبریدهاش در سینهاش اوج گرفت. به یادآره نمیآورد آخرین باری که با تمام توان دویده بود کی بوده است.
[باتری عینک مینو کم است!]
فریادهای کارمندانی که تعقیبش میکردند پشت سرش طنیناندازاینجوری شد. عینک سنگین مینو روی تیغه بینیاش سرهمان خورد، صفحه چشمک زد و دیدش را تار کرد.
حتی اگر به انتهای پیست هم میرسید، تغییری در زندگیاش ایجاد نمیشد. باز هم در همان ساعت همیشگی بیدار میشد، مسواک میزد، صورتش را میشست و سر کار میرفت. بههان همان انتظارات پاسخ میداد و در همان روزمرگی زندگی میکرد. تماسهای پراسترس از خانه تکرار میشد. کسانی بودند که اعصابش را خرد میکردند، و دیگرانی که او را به خاطرهمهمه نشان ندادن هیچگونه ضعفی سرزنش میکردند. به خواندن اسپانیایی که هیچ علاقهای به آن نداشت ادامه میداد، مدرک جمع میکرد و پیلاتس میرفت. با لبخندی اجباری زندگی را از سر میگذراند.
اما اگر دیگرکلافگی دلش نمیخواست اینگونهجدیتر زندگی کند چه؟
چه طناب را میبرید وساده چه نه، حالا دیگر میخواستحالی مسیر خودش را انتخاب کند.
بنابراین یو سانگا دوید. عینک در حال سر خوردن راشخص از چشم برداشت و در امتداد مسیری که فلش نشان میدادطرف با تمام قوا تاخت. سریعتر از زنبورها دوید، مصممتر از کوهنوردان.
تا جایی که ریههایش به سوزشبلندی افتاد و پاهایش مثل سرب سنگینحدس شد. دوید و دوید. چقدر دویده بود؟
اعلانی روی گوشیاشکلافگی پدیدار شد که ناخودآگاهتغییر نگاهش به آن افتاد.
[تمام استقامتگرفتید دادهشده راکلافگی مصرف کردهاید.]
[آواتار شمااضافه به دلیل خستگیزیر مفرط خواهد مرد.]
چی؟
[بازیابی جانهمهمه آواتار درساده ازای «راز مدیرعامل».]
[استقامت کاملاً پر شد.]
سرش را بلندمیدهد کرد و انتهایمیگفتند پیست را دید.
[پیست را به پایان رساندید.]
[سرنخ سوم را دریافت کردید: «مختصات C».]
یو سانگا دستهایش را روی زانوهایش گذاشت،جدیتر به جلو خم شد و در حالیشرکت که به سختی نفسنفس میزد، اعلان را خواند.
گوشیاش لرزید.اضافه پیامکی از مدیرزیر منابع انسانی بود:
[یو سانگا. هنوز دنبال گنج میگردی؟ جمعآوریادامه وسایل اینجا تقریباً تموم شده، پس لازمحالا نیست برگردی بالا، مستقیم از کوه برو پایین.]
این پایان ماجراجوییکلافگی بود. یو سانگاجدیتر به محل پیکنیک برنگشت.
در شرایط عادی بازمیگشت تا امتیاز ارزیابی عملکردشتغییر را حفظ کند و در جمع کردن وسایل کمکامتیاز برساند، اما امروز اصلاً دلش به این کار نمیرفت.
خب، گنج چه بود؟ فقط سهمیگفتند مختصات دریافت کرده بود. وقتی رویفکر آنها ضربه زد، گزینهی «ترکیب» نمایان شد.
یو سانگا بیدرنگصحبت آن سه مختصات راادامه با هم ترکیب کرد.
[مکان گنج نمایش داده میشود.]
رابط نقشهی آشنایی روی صفحه ظاهر شد. مقصد چندان دور نبود،بعضیها بنابراین یک دوچرخه عمومی از همان حوالی کرایه کرد. در هوایمیگفتند خنک شبانه رکاب زد و در افکار رویدادهای امروز غرق شد.
امروز روزی پر از عجایب بود. باآره یک نویسندهی خودخوانده و پسربچهای که حشراتخواهد را به فرمان داشت دیدار کرده بود.
تمام وجودش را پای گنجیابی گذاشتهبلندی بود؛ کاری که حتی در کودکی همزده جدیاش نمیگرفت. با تمام توانش دویده بود.
[به مقصد رسیدید.]
دوچرخه را بیرون کتابفروشی بزرگی در همان حوالی پارک کرد. داخلبعضیها کتابفروشی کاملاً روشن بود و زمان اندکی تا تعطیلی باقی ماندهمیگفتند بود. یو سانگا لحظهای مردد شد و سپس قدم به درون گذاشت.
اگر مختصات درست بود، اینجا همان محل مورد نظرمیکنه به حساب میآمد. دوربین واقعیت افزوده را فعال کردلرزش و به اطراف نگاه انداخت، اما چیزی جلب توجه نمیکرد.
همینطور که درصحبت راهروها قدم میزد،بلندی کتابهای تازهچاپ را دید.
(···)
در میان آنها،همهمه رمانی بود کهفضایی در بازی دیده بود.
یک رماناضافه واقعی وبقیه چاپشده بود.
نکند خود رمان گنج بود؟ رویبلندی استند نمایش، نسخهی چاپی وبناول بیشترینحدس توجه را به خود جلب میکرد.
«...هنوز نتونستید باکلافگی نویسنده تماس بگیرید؟جدیتر عجله کنید پیداش کنید!»
در حالی که کنجکاو شده بود این هیاهوتغییر برای چیست، متوجه مراسم کوچکی شد که درعنوان گوشهای برپا شده بود. تابلویی کنارش قرار داشت:
مراسم جشناضافه امضا برایبقیه هواداران نویسنده.
عنوان کتاب «تناسخیافته بینهایت کلاس SSSSS» بود—نامی که حس میکرد قبلاً شنیده است.
«باید مراسم رو لغو کنیم؟»
«بهت که گفتم بایدکلافگی تأییدیه کتبی میگرفتیم. خودش گفتهکرد بود از مراسم امضا متنفره.»
کارکنان کتابفروشی در حالی کهزیر گوشی به گوش چسبانده بودند،شخص سراسیمه به اینسو و آنسو میدویدند.
[تنها ۱٪بلندگو از باتریمیکرد باقی مانده است.]
ای وای. شارژ گوشیاش در حال اتمامتغییر بود. باید زودتر گنج را پیدا میکرد.دنیا اما هیچ چیزی روی صفحه نشان داده نمیشد.
از پشت دوربین، تنها چند نفر را دید کهکرد لابهلای قفسهها میگشتند. در این میان، یک خواننده به شکلمیدهد خاصی مات کتابی شده بود و چشمانش عملاً برق میزد.
«این قسمتشاضافه رو اصلاً چطوریزیر سرقت ادبی کرده؟»
کتاب را پایین گذاشتمیکرد و شروع کرد بهداد جستجوی چیزی درون تلفنش:
«آره، خودشه.همهمه چپتر چهلساده و یک...»
یو سانگا در حالی کهساده موجی ناگهانی از حس آشنایی رابعضیها تجربه میکرد، به سمت او رفت.
«چپتر چهلاضافه و یک اینهزیر که... هان؟ عجیبه.»
چهرهی رنگپریدهاش، زیر لب زمزمه کردنهایش... و بعد،داد انگار که جادو شده باشد، صفحهی گوشیاش سیاه شد.مرتبطه با پایین آوردن گوشی، چهرهای آشنا روبهرویش نمایان گشت.
«......آقای کیم دوکجا؟»
در امتداد خیابان قدم میزدند؛ یکی باجدیتر آیس چاکلت در دست و دیگری باشرکت آمریکانو. یو سانگا اول به حرف آمد:
«همونطور کهاضافه انتظار میرفت، شمازیر واقعاً یه کتابخونید.»
«بله؟»
«همهی گنجها روکلافگی از قبل پیداجدیتر کردید. واسه همین اینجایید.»
او را در پیکنیک ندیده بود، اما با شناختی که ازبعضیها کیم دوکجا داشت، احتمالاً گوشهی دنجی در همان نزدیکی پیدا کردهمیگفتند و بازی را به پایان رسانده بود. کاملاً به رفتارهای او میآمد.
کیم دوکجا در حالی کهزیر آیس چاکلتش را مزهمزه میکرد گفت:خاصی «آه، گنج؟ من توش شرکت نکردم.»
«چی؟ پس چطوری—»
«فقط از قبل میدونستم.ساده راستش فکر نمیکردم واقعاً کسیحالی مسیر پنهان رو تموم کنه.»
یو سانگا در حالی به حرفهایش گوش میداد کهکرد کیم دوکجا دلیل حضورش در آنجا را توضیح میداد.اضافه آپدیت «گنجیابی» در اصل به تیم توسعه محول شده بود.
اما به دلیل کمبود نیرو،زیر از بخشهای دیگر هم نیروشخص کشیده بودند، از جمله کیم دوکجا.
وقتی پروژه گسترش یافت و توجه مدیرعامل را جلب کرد،احساسات خود مدیرعامل شخصاً دستور داد کیم دوکجا—که به عنوان نیرویتمام قراردادی هیچ نفعی در ترفیع درجه نداشت—طراح اصلی کارگروه باشد.
«پس همهش رو شما ساختید.»
«نه همهش رو.همهمه فقط یه بخش کوچیکیجدیتر از مسیر پنهان رو.»
کیم دوکجا با حالتی دستپاچه گونهاش را خاراند. از آنجا کهخاصی هرگز چنین حالتی را در چهرهاش ندیده بود، یو سانگا تمایلصدا ناگهانی شدیدی برای سر به سر گذاشتن با او پیدا کرد:
«فکر کنم حسابی به چشم مدیرعاملبلندی اومدید، با توجه به اینکه اینحدس مأموریت رو شخصاً به خودتون سپرد.»
«یه جورایی غیرعادی بود.»
«شخصاً دیدیدش؟»
«بله.»
این کمی غافلگیرکننده بود.
شایعاتی پیچیده بود مبنی بر اینکه رئیس شرکت اخیراً عوض شده، و حتی مدیران ردهبالاعنوان هم چهره رئیس جدید را ندیده بودند. مدیرعامل مرموز مینو سافت پشت تمام این ماجراهای عجیبهمان و غریب مثل «مصاحبه کوئستی» بود، اما فقط در برابر یک نیروی قراردادی ظاهر شده بود.
«فکر نکنم کاملاً انسان باشه.»
«مگه اونقدر بده؟»
«آه، منظورم اونطوری نبود.»
کیم دوکجا لبخند زد، وفضایی به دنبال آن یو سانگابعضیها هم لبخند به لب نشاند.
«لباسهاش خیلی باحال بود. کلاه فدورافضایی و پالتوی بارانی پوشیده بود، شبیهمیپرسیدند یه جنتلمن کلاسیک به نظر میرسید.»
«واو. نمیدونماضافه منم هیچوقتبقیه میبینمش یا نه.»
«خانم یو سانگا، مطمئناً...»
«خب، هدف نهاییکلافگی فقط همین بود کهتغییر توی کتابفروشی منتظر بمونید؟»
«خب، طبق طراحی، پیدا کردن تمامفضایی مختصات پنهان باید باعث میشد بیاینمیپرسیدند و "گنج" رو توی کتابفروشی تحویل بگیرید.»
«و ایناضافه چیزیه کهبقیه قراره بهم بدید؟»
«بله، برنامه همین بود.»
آن پیامهمهمه حقیقتاً روی برنامهفضایی ظاهر شده بود:
[در «گنجیابی» موفق شدید.]
[۲ امتیاز اضافی برای ترفیع رتبهمیگفتند کسب کردید که در ارزیابی منابعفکر انسانی فصل بعد لحاظ خواهد شد.]
[«گنجیابی» را از طریق مسیر پنهانبلندی به پایان رساندید. لطفاً محصول ویژهحدس را از مختصات موعود دریافت کنید.]
«از دیروز خبری از مدیرعامل نشده. واسهتغییر همین جایزهی رسمی نیست، ولی فکر کردمدنیا حداقل با پول خودم براتون یه کتاب بخرم.»
یو سانگاگرفتید به گوشیکلافگی خاموشش نگاه انداخت:
«کاش شما هم باهام میاومدید.»
«بله؟»
«امروز خیلی بهم خوش گذشت. با یه نویسندهی عجیب و غریبمیپرسیدند آشنا شدم، یه پسربچه با لباس محافظتی که حشره میگرفت، و برایاینجوری اولین بار بدون اینکه نگران نگاه دیگران باشم با تمام وجودم دویدم.»
یو سانگا آن ماجراجوییکلافگی کوتاه و رمانمانند راتغییر برای کیم دوکجا بازگو کرد.
«ولی من هیچ گنج واقعیایزیر ندارم که بهتون بدم. باشخص اینکه اینهمه به زحمت افتادید.»
«مشکلی نیست.بلندگو من همینمیکرد الانم پیداش کردم.»
«چی رو؟»
«یکیش رو میخواید؟» یو سانگا یکیفضایی از پاوربانکها را از کیفش بیرون آورد.کدام چشمان کیم دوکجا از تعجب گرد شد:
«اوه، این...»
«شارژ گوشیتون همیشه تموممیکرد میشه. با خودم گفتمداد حتماً به کارتون میآد.»
احساسات متعددی به سرعتساده از چهرهی کیم دوکجاکرد گذشت: «واقعاً میتونم برش دارم؟»
«بله، یدونه دیگههمهمه واسه خودم دارم.فضایی مال شما باشه.»
«آه، ممنونم. واقعاً بهش نیاز داشتم.» کیم دوکجااینجوری بیدرنگ گوشیاش را برای شارژ وصل کرد. باهمان بوقی آرام، وضعیت باتری روی صفحهاش نمایان شد:
[شارژ: ۱٪]
یو سانگا نمیدانست آن ۱٪ چه معنایی برای کیم دوکجا دارد. برایکدام او، یک پاوربانک صرفاً هدیهای تبلیغاتی و پیشپاافتاده از طرف شرکت بود، وشخص هیچ علاقهای هم به لوگوی شرکت که روی آن چاپ شده بود نداشت.
با این حال، در آن لحظه، باز کردنتغییر بستهبندی پاوربانک در کنار کیم دوکجا باری ازعنوان روی دوشش برمیداشت و حس سبکی به او میداد.
«از چیزی کهمیدهد فکر میکردم سبکتره.میگفتند حمل کردنش راحته.»
«مگه نه؟»
یو سانگا گوشی خودش را همجدیتر به شارژ زد. صفحه روشن شدکدام و علامت شارژ ۱٪ را نمایش داد:
[شارژ: ۱٪]
یو سانگا با لوگوی «مینو» روی باتریآره ور رفت. اگر الان عینک واقعیت افزودهخواهد را روشن میکرد، آیا چیز متفاوتی میدید؟
با نگاه به کیم دوکجا، که گوشی و پاوربانکش را طوری گرفته بود که گویی طناب نجات زندگیاشبرای هستند، یو سانگا لحظهای درنگ کرد و سپس دست از دکمه پاور کشید. به جای اینکه از پشتبلند لنز تماشا کند، با چشمان خودش به آسمان نگریست. آنجا، در آسمان شب سئول، چیزی غیرمنتظره به چشمش خورد:
«...نمیدونستم تویهمهمه سئول اینهمهساده ستاره هست.»
آسمان شهر، که معمولاً مثل قیر سیاه به نظر میرسید، امشب به طرز چشمگیری صاف و زلال بود. بیشمار ستارهبقیه بر فراز سرشان میدرخشیدند. یو سانگا با تماشای جریان نور ستارگان احساس کرد گویی به سوی مقصدی تازه پیش میرود؛ درستگوشی مثل وقتی که خانه را ترک کرد و به شرکت پیوست. درست مثل همین حالا، که پیاده به سمت خانه میرفت.
کیم دوکجا نیزمیدهد ایستاده بود و بهآره ستارهها چشم دوخته بود.
«آقای دوکجا.»
«بله؟»
شاید اصلاً چیزیهمهمه به اسم گنجفضایی پنهان وجود نداشت.
«من دیگه باید برم خونه.»
یو سانگا نیمقدم جلوتر حرکت کرد و گذاشت نسیم خنک شبانه از کنارش بگذرد. میدانست شاید این حس دوامی نداشته باشد؛کوئستها شاید فقط یک احساس گذرا بود که تا فردا رنگ میباخت. کیم دوکجا، پس از اینکه کمی بیشتر به آسمان چشم دوخت،داشته سر تکان داد و دوباره مشغول خواندن چیزی درون گوشیاش شد. یو سانگا هنوز هیچچیز درباره داستانی که کیم دوکجا میخواند نمیدانست.
در عوض،همهمه به آن جستجویفضایی گنج فکر کرد.
گنجیابیای با حضور یو سانگا، یک نویسنده، و یک پسربچه.حالی و شاید کیم دوکجا هم. در کنار مدیران و غریبههاییبقیه که تا به حال ندیده بود. زیر آسمانی آکنده از ستارهها.
یو سانگا ماجراجویی باشکوهی را تصور کرد؛ قدم زدن، خندیدنشخص و همکلام شدن زیر نور ستارگان در جستجوی گنج. وهمه برای نخستین بار، آرامآرام فهمید که قلباً واقعاً میخواهد چه کند.
[داستان جانبی ۱ - پایان]