چپتر 325: اپیزود ۶۱ - گیگانتوماکیا (۴)
0در طول سالها، غولها خشم اولین گیگانتوماکیا رابرترن فراموش کرده بودند. سناریوهای تکراری ارادهشان را ازفقط آنها گرفته و روزهای باشکوهشان را لکهدار کرده بود.
حالا سناریوی شصتم، گیگانتوماکیا، صرفاً جشنوارهای برایکردن صورتهای فلکی بود که در آن چندهمچین غول به اجبار به کار گرفته میشدند.
[لطفاً برگردید.]
غولها به جای ایستادگی در برابر دنیا، انتخاب کرده بودند که به فراموشی سپردههمهش شوند. ناامیدیشان آنقدر عظیم بود که برای لحظهای زبانم بند آمد. چقدر خوب میشد اگررفتم یو سانگا الان اینجا بود. او در متقاعد کردن آدمها خیلی بهتر از من بود.
«فرماندهان یکهمین دوران اسطورهای... همچینمیگن تحفهای هم نیستن.»
لحن بینهایت گستاخانهای بود. دراینجا کمال تعجب، کیم ناموون اولین کسیفرماندهان بود که دهانش را باز کرد.
«گندهبکها، شماهابرترن که مثلذهنی من نمردین.»
با وجود جایگاه وحشتناک غولها، دهان کوچکش همچنان میجنبید. کیم ناموون با لحنی که به طرز عجیبی بالا رفته بود فریاد زد، انگار کهمیزنین به پایان خط رسیده بود و نمیخواست هیچ حسرتی داشته باشد: «کسایی که زندهن میتونن آینده رو عوض کنن. اما شماها از همین الانآذرخش تسلیم شدین؟ میگن خدایان از آدما برترن و قدرت ذهنی عظیمی دارن؟ همهش چرتوپرت محضه! فقط بعد از چند بار باختن دارین اینطوری زار میزنین...!»
هالهای خونین از غولها برخاست. بلافاصله رفتم جلوی کیمقدرت ناموون تا جلویش را بگیرم. «شما هنوز هم میتونیدبار تغییر کنید. این گیگانتوماکیا با دفعات قبل کاملاً فرق داره.»
[تاریخ تغییر نمیکند.]
«فراموش کردید که خدای آذرخش به شما خیانتچرتوپرت کرد؟ یادتون رفته بعد از اینکه کمکش کردید تومیزنین تیتانوماکیا پیروز بشه، چطور به اعماق تارتاروس سقوط کردید؟»
یو سانگا اینجا نبود، اما حرفهایش را به یاد آوردم. یو سانگا در تاریخ جهان و اسطورهشناسی بینظیر بود. زمانی را بهاینطوری یاد آوردم که با کلماتش پادشاه بزرگ، هیونگمو را متقاعد کرده بود. «تو گیگانتوماکیا چطور بود؟ اون نبردی بود که میتونستید توشتاریخ پیروز بشید. اگه کمک قهرمانان انسانی نبود، حتماً میبردید. دلتون میخواد به عنوان اسطورهای که برای همیشه شکست خورده تو تاریخ ثبت بشید؟»
[بچه گستاخ. تو نمیفهمی...!]
«میفهمم. ناامیدیتوناگر رو، همهشالان رو درک میکنم.»
دروغ بود. چون من چیزیعظیمی دربارهی آنها نمیدانستم. با اینفقط حال، کاملاً هم دروغ نبود.
«من کسی رو میشناسم کهشدین تو موقعیت شما بود، اماقدرت برخلاف شما تا آخرش تسلیم نشد.»
ما فقط ازتسلیم طریق داستانهایمان میتوانستیم شخصآدما دیگری را درک کنیم.
«مردی رو میشناختم که در برابرمتقاعد دنیایی بزرگتر از خودش هزاران باردوران ناامید شد، اما هرگز تسلیم نشد.»
یو جونگهیوک و کیم ناموون بهدارن من نگاه کردند. بریارئوس پرسید: [داریبار دربارهی داستان چه کسی حرف میزنی؟]
«داستان قهرمانی کههمین میشناسم. اگه بخوایدمیگن میتونم براتون تعریفش کنم.»
بریارئوس به حرفمتسلیم خندید. بیاعتمادی عمیقشخدایان با تمسخر آمیخته بود.
[پنهانشده در پشت دیوار.]
...حضوری در پشت دیوار.ذهنی در این لحظه، صدایچرتوپرت غژغژ جهان را شنیدم.
[میدانم که تکهای از آخرین دیوار راخدایان در اختیار داری. تو پشت آن پنهان شدهایچرتوپرت و از توجه سایر صورتهای فلکی دوری میکنی.]
حقیقت داشت.
[فکر میکنی حرفهای چنین آدماینجا ترسویی هیچ صداقتی دارد؟ توبهتر نمیتوانی ما را متقاعد کنی.]
خندهدار بود، اما نمیتوانستم حرفهایش رادارن رد کنم. احساس میکردم به چیزیبار اشاره کرده که مدتها نادیدهاش گرفته بودم.
[«دیوار چهارم» خشمگین است!]
[«دیوار چهارم»همین میگوید کهشدین گوش ندهید.]
در کمال تعجب،سانگا این صورتهای فلکی بودندکردن که به کمکم آمدند.
[صورت فلکی «زندانیقدرت سربند طلایی» ضعفدارن غولها را محکوم میکند!]
[صورت فلکی «اژدهای شعلهتسلیم سیاه اعماق» فکر میکندآدما «قویترین طوفان» رقتانگیز است.]
[صورت فلکی «توطئهگرتسلیم پنهانکار» در حال تکانآدما دادن سر خود است.]
بریارئوس ازاگر فوران ناگهانی پیامهایاینجا غیرمستقیم غافلگیر شد.
[حامیان بزرگی در کانالت داری... شبحهای سناریو. هنوزچرتوپرت هم اینجا هستید؟ کنجکاوم بدانم چه داستانی استزار که دارید به دنبال این پسرک دنبال میکنید.]
به پیامهای غیرمستقیمی که از هوا میباریدند خیرهآدما شدم و برای لحظهای نگران شدم. زمان زیادیمحضه نبرد تا تصمیمم را بگیرم. «دیوار رو برمیدارم.»
[صورت فلکی «اژدهای شعلهشدین سیاه اعماق» با حیرتبرترن به شما نگاه میکند!]
[صورت فلکی «توطئهگرسانگا پنهانکار» با چشمانی آرامکردن شما را تماشا میکند.]
«اونوقت به داستانم گوش میدین؟»
「 کیم دوک جاتسلیم ن می تو نه اینبرترن کار رو ب کنه. 」
با به حرف آمدنشدین دیوار چهارم، جرقههای شدیدیبرترن در اطرافم پدیدار شد.
「 ناگر می توالان نم. 」
‹فقط یک بار.قدرت حتی برای یهدارن لحظه هم کافیه.›
「 خیلاما ی خطر ناکشدین می شه. 」
دیوار چهارم محکم ایستادگی کرد.
[«دیوار چهارم»اگر به طرزالان ضعیفی سوسو میزند.]
راستش را بخواهید، خودم هم مطمئن نبودم. با خودم فکر میکردم اگر اینباختن دیوار کاملاً از بین برود، آیا ذهنم میتواند به طور کامل آن راشما تحمل کند یا نه. با این حال، مجبور بودم این کار را بکنم.
「 مط لقاً نه. 」
‹اگه گوشهمین ندی، بهشدین زور خاموشت میکنم.›
دیوار چهارم با تهدیدم شدیدتر لرزید. دیوار چهارمی کهخیلی همیشه از من محافظت میکرد. دلم نمیخواست با آن بجنگم.گستاخانهای در نهایت، اولین کسی که تسلیم شد دیوار چهارم بود.
「 نه همه چیز... 」
‹پس چی؟›
「 فقهمین ط یهشدین بخ ش. 」
لحظهای که میخواستم جواب بدهم، صدای فروریختن آسمان را شنیدم.بهتر شکافی غیرطبیعی در چیزی که مرا محکم در آغوش گرفته بودتعجب ایجاد شد. سرم مهآلود شد و قلب آرامم ناگهان بیقرار گشت.
[بخشی ازبرترن «دیوار چهارم»ذهنی باز شده است.]
احساس میکردم دارم دیوانه میشوم.شدین دیدم تاریک و قرمز شد وذهنی قلبم بهشدت میتپید. سرم گیج میرفت.
برخی ازهمین داستانهایم صدایشانشدین را آزاد کردند.
[داستان «جهنم ابدیت» آغاز شده است.]
[ویژگی انحصاری «مفسر سناریو» فعال شد!]
چیزهایی که در دور ۱۸۶۳ام تجربه کرده بودم، در سرم شناور شدند. به بیرونهمچین نگاه کردم و حروفی از درونم به بیرون سرازیر میشدند. این داستان «راههای بقا»گندهبکها بود که خوانده بودم. در ضیافت این داستانهای شگفتانگیز، برای لحظهای نفسم بند آمد.
آنجا یو جونگهیوک بود. این یو جونگهیوک رمان اصلی بود کهبعد دیگر وجود نداشت. برخی از دورهایی که به یاد میآوردم تبدیل بهجلوی قطعاتی شدند و به هکاتونکایرها انتقال یافتند. شروع به عق زدن کردم.
「 من کشتمش. 」
「 نباید اینطور میشد. 」
「 میتونستماگر جلوش روالان بگیرم. 」
با این حال، عقلم را از دست ندادم.چرتوپرت من موظف بودم این داستان را تعریف کنم.زار تنها من این داستان را به یاد داشتم.
「 "تسلیم نمیشم. صد بار، هزارمیگن بار. چند بار دیگه هم برمیگردمعظیمی و مطمئناً همهتون رو میکشم." 」
آنجا یو جونگهیوکیتسلیم بود که داشتخدایان با المپ میجنگید.
۱۵۰ چشماگر غولها همزمانالان گشاد شدند.
「 "همهتون روقدرت میکشم، بدون اینکه هیچکدومتونهمهش رو زنده بذارم." 」
دورهای یو جونگهیوک در حال سرازیر شدن بودند. یو جونگهیوک جنگید. در دور ۲۱۱ام،همهش او یکی از ۱۲ خدا را کشت. در دور ۳۲۵ام، دو نفر از آنها رارفتم کشت. در دور ۴۳۸ام، چهار نفر را کشت. تعداد دورها ناگهان از چهار رقم گذشت.
「 "بهتهمین گفته بودم.شدین تو میمیری." 」
او اعلام کرد. شمشیرش را تاب داد. حرفهایش را عملی کرد. دردوران این میان، سناریوهای گیگانتوماکیا وجود داشتند که در آنها غولها شکست خوردهکسی بودند. یو جونگهیوک سرهای ۱۲ خدا را در دست گرفت و خندید.
「 "شمابرترن نمیتونید تا ابدعظیمی زنده بمونید." 」
چشمان غولها در حالی که به سرهای خدایان نگاه میکردند، غرقذهنی در حیرت شده بود. آنجا یو جونگهیوکی بود که مدام میجنگیداینطوری و میجنگید. در بازگشت ۱۸۶۳ام، یو جونگهیوک صورتهای فلکی را قتلعام کرد.
هر بار که یو جونگهیوک کسی را میکشت، مشتهای غولها میلرزید.عظیمی در چشمان غولها، چیزی که مدتها پیش گم شده بود، دوبارهزار بیدار میشد. در نهایت، تنها راه برای متقاعد کردن کسی، داستان بود.
احساسات ازدسترفته بیدار شده بود. ارادهی قدیمیشانکردن دوباره شعلهور میشد. به آنها گفته میشد کهتحفهای زندگی ممکن است. این فقط یک داستان بود.
[مهارت انحصاری «دیوار چهارم» فعال شد!]
داستان خیلی زود قطع شد. قدرتم را ازبرترن دست دادم و به زمین افتادم، اما کسیفقط کمکم کرد. آنها یو جونگهیوک و کیم ناموون بودند.
غولها داشتنداگر به منالان نگاه میکردند.
غولها از منقدرت پرسیدند: [پس...] [بعدش توهمهش داستان چه اتفاقی افتاد؟]
[بعدش چی شد؟]
من بهخوبی از اشتیاقیشدین که در این چشمها دیدهقدرت میشد آگاه بودم. «میخواید بدونید؟»
با وجود اینکه ازالان سناریو متنفر بودند، اما درخیلی مورد سناریوی بعدی کنجکاو بودند.
[...میخوام بدونم.]
«خودتون بفهمید.»
با حرفهایم، چشمان غولها دوباره لرزید. لبهای ترکخوردهای کهقدرت ادعا میکردند در مورد داستان بعدی کنجکاو نیستند، هماهنگ باباختن هم میپریدند. پاسخ پس از مدت طولانیای به گوش رسید.
[...فکر میکنی میتونی پیروز بشی؟]
میدانستم چه میپرسندقدرت و با اطمینان جوابهمهش دادم: «میتونم پیروز بشم.»
۳۰۰ چشم به من خیره شده بودند. چقدر گذشته بود؟ تعداد چشمهاعظیمی شروع به افزایش کرد. ۳۰۰ تا شد ۴۰۰ تا و بعد ۵۰۰میزنین تا. در تاریکی، گیگانتهای بیشماری در اطراف سه برادر هکاتونکایر ظاهر شدند.
[غولها، گوش کنید.]
پاهای اسطورهها فرود آمدند.
[ما... در گیگانتوماکیا خواهیم جنگید.]
همراه با این صدا، زلزلهای رخ داد. تمامآدما غولهای تارتاروس شروع به هجوم آوردن کردند. غولهامحضه یکییکی شروع به کوبیدن پاهایشان به زمین کردند.
بوم. بوم. بوم. بوم.
صدای پاها بیوقفه با ایناینجا ریتم حرکت میکرد. غولها یکصدابهتر برخاستند و منظرهای باشکوه رقم خورد.
بوم. بوم. بوم. بوم.
قدمی بهسوی ویرانی. در حالی کهمیگن برخاستن غولها را مانند امواجی درعظیمی تاریکی تماشا میکردم، بهسختی نفس میکشیدم.
خیلی سخت بود، اما موفقیتآمیزمیگن پیش رفت. در این لحظه، صدایعظیمی واقعی پرسفونه در هوا شنیده شد.
[بهتره عجله کنی، پادشاه شیاطین رستگاریمتقاعد (کیم دوکجا). المپ از قبل «غولها»دوران رو برای پیوستن به گیگانتوماکیا بیرون آورده.]
«...چرا ازبرترن همین الان غولهاعظیمی رو بیرون کشیدن؟»
[تو خبراما نداری. گیگانتوماکیا ازشدین قبل شروع شده.]
«منظورتون چیه؟همین هنوز یهشدین هفته مونده.»
[فراموش کردی کهسانگا جریان زمان درمتقاعد دنیای مردگان متفاوته؟]
اشتباه کردم. درست در لحظهایعظیمی که میخواستم زمان بیرون رافقط بپرسم، صدای غولها را شنیدم.
[چند نفراما به گیگانتوماکیاتسلیم برده شدن؟]
[امسال، چهار نفر.]
...چهار نفر؟
«امکان نداره. توقدرت این سناریو بایددارن پنج تا غول باشن.»
غولها به منهمین خیره شدند ومیگن پاسخ دادند: [چهار تا.]
بهسرعت گوشی هوشمندم راشدین باز کردم و «راههایبرترن بقا» را چک کردم.
「 در گیگانتوماکیایسانگا امسال پنج غولمتقاعد حضور دارند. 」
هیچ شکی وجود نداشت. طبقعظیمی «راههای بقا»، باید پنج غولفقط در جنگ امسال حضور میداشتند.
با این حال فقط چهارشدین نفر بیرون کشیده شده بودند؟ درذهنی این لحظه، لرزه بر اندامم افتاد.
به عقب نگاه کردم ومیگن دیدم که یو جونگهیوک حالت جدیایعظیمی به خود گرفته است. «کیم دوکجا.»
تمام غولهای جریان ستارهای دراینجا تارتاروس گرفتار شده بودند. بهجزبهتر یکی. بهجز نیمهغولی که ما میشناختیم.