---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

زاویه دید خواننده دانای کل

چپتر 552.3: داستان 3 - کودک گمشده • ⏱ 54 دقیقه

چپتر 552.3: داستان 3 - کودک گمشده

0

یادداشت: وقایع این داستان پیش از آغاز سناریوی اصلی رخ‌طرف​ می‌دهد، اما به شخصیت‌ها و رویدادهای بخش مؤخره اشاره دارد.‌نیس​ توصیه می‌شود این بخش پس از اتمام داستان اصلی خوانده شود.

【واقعاً اینجاست؟】

【احتمالش هست.】

روز یو‌جای​ جونگهیوک این‌گونه‌گذاشت​ آغاز شد.

بعد از دم کردن یک قهوه غلیظ و بریدن چند برش از نان چاوداری که دیروز خریده‌آره​ بود، تکه‌ای سینه مرغ را که برای نرم شدنش مزه‌دار کرده بود گریل کرد. در تابه‌ای کوچک‌چیزی​ تخم‌مرغ‌ها جلزولز می‌کردند. حفظ زرده به شکل دست‌نخورده و سالم ماندن فرم تخم‌مرغ نیمرو، برایش اهمیت زیادی داشت.

یو جونگهیوک سفیده را کمی دیگر تفت داد، سپس تابه را به آرامی برداشت‌سفیده​ تا تخم‌مرغ‌ها و سینه مرغ پخته‌شده را در بشقاب بگذارد. کمی تاج‌خروس قرمز و کاهوی‌شسته‌شده​ شسته‌شده اضافه کرد و در نهایت، آب گوجه‌فرنگی مخصوص یو می‌آه را درون لیوانی ریخت.

«آخ جون!»

وقتی بشقاب را برداشت و به عقب‌غذای​ برگشت، یو می‌آه را دید که با چشمانی‌خوشمزه​ درخشان از صندلی کنار میز ناهارخوری بالا می‌رفت.

یو جونگهیوک دو بشقاب‌می‌رفت​ و دو لیوان را‌گذاشت​ سر جای همیشگی‌شان گذاشت.

یو می‌آه نگاهی به این‌سالم​ طرف و آن طرف غذای توی‌اهمیت​ بشقاب انداخت و لب‌هایش را ورچید.

«— سبزی.»

«— آره، سبزیجاته.»

«— سبزی خوشمزه نیس.»

«— این سبزی خوشمزه‌ست.»

«— ولی‌غذای​ هوم، من‌انداخت​ سوسیس می‌خوام.»

«— تخم‌مرغ هست.»

«— اوهوم.»

«— سینه مرغ هم هست.»

«— تکراریه.»

«— بخورش.»

یو جونگهیوک ابروهای تیره‌اش‌می‌رفت​ را درهم کشید و‌گذاشت​ به یو می‌آه گفت:

«— چیزی که‌شکل​ می‌خوری نشون می‌ده‌ماندن​ چه جور آدمی هستی.»

یو می‌آه اول به مشت کوچکش خیره شد و بعد به تخم‌مرغ توی بشقاب چشم‌غره رفت.‌می‌خوام​ به نظر می‌رسید دخترک چیزی شبیه به «نمی‌خوام بخورم» زیر لب زمزمه می‌کند. یو جونگهیوک لحظه‌ای‌اول​ به یو می‌آه چشم دوخت. تکه‌ای از تخم‌مرغ را جوید، قورت داد و گوشی‌اش را روشن کرد.

— سقوط در سراشیبی بدون‌نگاهی​ ترمز؛ آیا دوران اوج و شهرت‌ورچید​ تیم اش به پایان رسیده است؟

— «سقوط‌ناهارخوری​ سلسله اش‌می‌رفت​ نزدیک است.»

— با شکست‌های متوالی، تیم اش‌ماندن​ با خطر از دست دادن بلیت‌زیادی​ حضور در مرحله حذفی روبه‌رو شد.

— با باخت ۲ به ۳‌ورچید​ مقابل وایکینگ، ناکامی اش در صعود‌خوشمزه‌ست​ به پلی‌آف درست پیش روی آن‌هاست.

— شایعات اختلاف‌همیشگی‌شان​ و درگیری در‌طرف​ درون تیم اش...

با دیدن مقالاتی که مانند قارچ پس از‌گذاشت​ باران در صفحه اصلی پرتال خبری ظاهر می‌شدند،‌سبزی​ هاله‌ای از تیرگی چشمان یو جونگهیوک را فرا گرفت.

تیم اش.

این همان تیمی بود که برای نخستین بار همراه‌سبزیجاته​ با آن قهرمان شده بود، و اکنون یکی از‌تکراریه​ برترین تیم‌های ورزش‌های الکترونیک در کره به شمار می‌رفت.

اما اخیراً، تیمش‌همیشگی‌شان​ در مسیر زوال‌طرف​ و سقوط قرار داشت.

یو جونگهیوک‌ناهارخوری​ کامنت‌های زیر‌می‌رفت​ مقاله را خواند.

— اش بازم باخت؟

— استریم رو ببندین بره.

— خونم به جوش اومده‌نگاهی​ :)))) خدایی تقصیر یو جونگهیوک‌لب‌هایش​ نبود که این بازی رو باختیم؟

— (این دیدگاه‌بالا​ به دلیل گزارش‌جای​ کاربران پنهان شده است)

یو جونگهیوک مدت زیادی به آخرین دیدگاه خیره‌تخم‌مرغ​ ماند. هرچند نمی‌توانست محتوایش را ببیند، اما می‌توانست بخشی‌تفت​ از آن را از روی پاسخ‌های زیرش حدس بزند.

— ولی یو جونگهیوک واقعاً‌لب‌هایش​ یه یتیمه، پس لابد این‌خوشمزه​ چیزا اصلاً براش مهم نیست، نه؟

یتیم.

یو جونگهیوک با چشمانی بی‌حس به این واژه‌گذاشت​ نگاه انداخت. چنین واژه‌هایی نمی‌توانستند کوچک‌ترین اثری رویش‌سبزی​ بگذارند. برعکس، این واژه‌های ظاهرنشده بودند که آزارش می‌دادند.

— (این دیدگاه‌شکل​ به دلیل گزارش‌ماندن​ کاربران پنهان شده است)

چه مدت بود که به صفحه نمایش زل زده‌سبزیجاته​ بود؟ زمان روشن ماندن صفحه تمام شد، صفحه سیاه‌تکراریه​ گشت و تصویر چهره خودش در آن بازتاب یافت.

ناگهان عضلات بازوی راستش منقبض شد. اخیراً این اتفاق‌انداخت​ مدام رخ می‌داد. حتی موقع غذا خوردن، تایپ کردن‌ولی​ یا گرفتن ماوس. شاید به خاطر کمبود مواد مغذی بود.

«— اوبابونی.»

هنوز نمی‌توانست «اوپا» یا «اورابونی» را درست ادا کند. یو جونگهیوک که به‌داشت​ گذشته فکر می‌کرد، یادش آمد هیچ‌وقت واژه «اورابونی» را به او یاد نداده‌تاج‌خروس​ بود، بنابراین ناگهان کنجکاو شد بداند آن را از کجا یاد گرفته است.

یو می‌آه فقط چنگالش‌انداخت​ را به سمت بشقاب‌آره​ جلوی یو جونگهیوک نشانه رفت.

«— لطفاً.»

«— ......؟»

«— لطفاً استراحت.»

یو جونگهیوک لحظاتی نشست تا معنای این جمله را درک‌خوشمزه​ کند، سپس تخم‌مرغی را که یو می‌آه برای خودش نگه‌ابروهای​ داشته بود به چنگال کشید و درست جلوی چشم‌هایش بلعید.

«— اَه! میان‌وعده می‌آه بود!»

یو می‌آه‌ناهارخوری​ گونه‌هایش را‌می‌رفت​ باد کرد.

یو جونگهیوک با نگاه کردن به چشمان‌فرم​ تیره دخترک که درست شبیه چشم‌های خودش‌سفیده​ بود، دریافت که روز جدیدی آغاز شده است.

«— جونگهیوک،‌غذای​ هنوزم خوب‌انداخت​ غذا می‌خوری؟»

در حال رانندگی‌همیشگی‌شان​ به سمت اتاق‌طرف​ تمرین تیم بودند.

مدیر برنامه، کانگ ووهیون، از‌لیوان​ توی آینه وسط با نگرانی‌طرف​ به یو جونگهیوک نگاه کرد.

«— صورتت خیلی لاغر‌دست‌نخورده​ شده. باید خوب غذا بخوری‌نیمرو​ تا بتونی خوب بازی کنی.»

«— خوب می‌خورم.»

«— فقط کاهو و سینه مرغ،‌طرف​ درسته؟ آخه این چه جور رژیمیه؟ بیا‌آره​ یکم برنج بخور. گوشت گاو هم همین‌طور.»

یو جونگهیوک پاسخی نداد. اما‌لیوان​ احساس عجیبی داشت. چرا مردم‌طرف​ مدام می‌پرسیدند چه چیزی می‌خورد؟

«— اگه به‌شکل​ اندازه کافی بخوری‌ماندن​ و بنوشی، خوش‌شانسی.»

یو جونگهیوک نمی‌دانست کانگ ووهیون واقعاً چنین احساسی‌آره​ دارد یا فقط دارد گپ می‌زند. نمی‌دانست از کِی،‌اوهوم​ اما همیشه درک احساسات درونی دیگران برایش دشوار بود.

— بازیکن‌جای​ یو جونگهیوک، امروز‌نگاهی​ چه حسی دارید؟

خبرنگاران حاضر در محل‌می‌رفت​ مسابقات همیشه همان سؤالات‌گذاشت​ همیشگی را از او می‌پرسیدند.

امروز چه حسی دارید، حریفتان را چطور ارزیابی‌تخم‌مرغ​ می‌کنید، آیا استراتژی خاصی دارید، فکر می‌کنید با چه‌تفت​ نتیجه‌ای برنده می‌شوید، و نظرتان درباره حواشی اخیر چیست؟

گاهی اوقات یو جونگهیوک رک و بی‌پرده پاسخ می‌داد، و گاهی‌نیس​ حتی کلمه‌ای بر زبان نمی‌آورد. اما صرف‌نظر از اینکه چه می‌گفت، مقالات‌کشید​ همیشه با تیترهایی منتشر می‌شدند که هیچ ربطی به نظرات واقعی‌اش نداشت.

اگر این‌طور بود، پس اصلاً چرا‌طرف​ می‌پرسیدند؟ یو جونگهیوک پاسخی برایش پیدا‌سبزی​ نمی‌کرد، اما دست‌کم یک چیز را می‌فهمید.

این کار‌ناهارخوری​ و شغل‌می‌رفت​ آن‌ها بود.

«— این‌زرده​ اواخر کامنت‌ها‌دست‌نخورده​ رو می‌خونی؟»

به محض اینکه سرش را‌لب‌هایش​ بالا آورد، نگاه نگران کانگ‌خوشمزه​ ووهیون را در آینه دید.

«— بهت که گفتم نخونشون. اونا فقط بهت حسادت‌انداخت​ می‌کنن. واسه همینه که این چیزا رو می‌نویسن. اصلاً‌ولی​ نیازی نیست با خوندن این چرت‌وپرت‌ها اعصاب خودتو خرد کنی.»

شاید چون او را دیده بود که به‌گذاشت​ گوشی زل زده، این‌طور فکر می‌کرد. در واقع سوءتفاهم‌آره​ هم نبود؛ روی صفحه گوشی‌اش کامنتی نمایش داده می‌شد.

— شنیدم یو‌شکل​ جونگهیوک تو دنیای واقعی‌فرم​ شخصیت به‌شدت بی‌ادبی داره.

یو جونگهیوک به کامنت خیره‌لب‌هایش​ شد. برخلاف حرف‌های کانگ ووهیون،‌خوشمزه​ یو جونگهیوک چندان احساس ناراحتی نمی‌کرد.

— مگه خود یو جونگهیوک‌نگاهی​ نبود که جو تیم رو این‌قدر‌ورچید​ سمی کرد؟ دیگه همه اینو می‌دونن.

اگر کسی از او کینه به دل داشت، تنها کاری‌طرف​ که باید می‌کرد این بود که آماده روبه‌رو شدن با‌نیس​ آن نفرت باشد. در آن صورت، همه‌چیز تحت کنترلش باقی می‌ماند.

— شماها مگه چی می‌دونین؟

اما...

— شماها مگه چی می‌دونین‌نگاهی​ که این‌طوری حرف می‌زنین؟ از کجا‌ورچید​ می‌دونین عمو یو جونگهیوک همچین آدمیه؟

معمولاً همیشه همان چند حساب کاربری همیشگی‌همیشگی‌شان​ به طور مرتب نظر می‌گذاشتند. اما این نخستین‌ورچید​ باری بود که این نام کاربری را می‌دید.

[دختر پادشاه شیاطین]

یو جونگهیوک مدت زیادی به این کامنت کوتاه‌آره​ چشم دوخت، گویی در حال تجزیه و تحلیل حریفی‌اوهوم​ بود که برای نخستین بار با او روبه‌رو می‌شد.

«— جونگهیوک، رسیدیم.»

از دوردست، نمای پر زرق‌وبرق‌لیوان​ ساختمانی که مرکز تمرین تیم در‌غذای​ آن واقع شده بود دیده می‌شد.

یو جونگهیوک نگاهش را دوباره به گوشی‌اش‌فرم​ برگرداند. سعی کرد کامنتی را که تازه‌سفیده​ خوانده بود پیدا کند، اما غیبش زده بود.

حذف شده‌غذای​ بود؟ یا‌انداخت​ اشتباه دیده بود؟

«— طبق برنامه، تا‌گذاشت​ دیروقت سرت شلوغه. بذار من‌انداخت​ حواسم به می‌آه باشه، باشه؟»

«— در هر صورت ممنون.»

«— می‌آه هنوز کلمات‌دست‌نخورده​ رو درست نمی‌گه؟ لازمه‌تخم‌مرغ​ ببرمش دکتر؟ والدین من...»

کانگ ووهیون که تا آن لحظه مدام پرحرفی‌آره​ می‌کرد، گویی ناگهان فهمید از حدش فراتر رفته‌می‌خوام​ است. با دستپاچگی دهانش را بست و خندید.

«— بیا‌جای​ بریم. نگران‌گذاشت​ می‌آه نباش.»

«— متشکرم.»

«— راستی، این اواخر چندتا مدیر‌ماندن​ برنامه جدید اومدن. اگه دیدیشون یه سلامی‌داشت​ بهشون بکن. یکیشون انگار از طرفدارای پروپاقرصته.»

یو جونگهیوک سرش را به آرامی‌ورچید​ تکان داد، لحظه‌ای به کانگ ووهیون چشم‌ولی​ دوخت و سپس از ماشین پیاده شد.

«— چیزی‌جای​ شده؟ چیزی‌گذاشت​ لازم داری؟»

یو جونگهیوک لحظه‌ای به این فکر کرد که از کانگ‌طرف​ ووهیون بپرسد آیا صبحانه خورده است یا نه، اما بعد‌نیس​ سرش را تکان داد و طبق معمول راهی اتاق تمرین شد.

[«■■■» نام کاربری‌شکل​ خود را به «دختر‌فرم​ پادشاه شیاطین» تغییر داد.]

[«دختر پادشاه‌غذای​ شیاطین» می‌گوید‌انداخت​ ویژگی جدیدی اینجاست.]

[«■■■» نام کاربری‌همیشگی‌شان​ خود را به «سم‌غذای​ طلایی پرنده» تغییر داد.]

[«دختر پادشاه شیاطین»‌بالا​ می‌گوید که این‌جای​ کمی چندش‌آور است.]

یو جونگهیوک از پله‌ها بالا رفت،‌ماندن​ راهرو را پشت سر گذاشت و‌زیادی​ یک‌راست به اتاق تمرین اختصاصی‌اش رفت.

این اتاق منحصراً برای یو جونگهیوک طراحی شده بود. فضایی در حدود شانزده تا بیست متر مربع‌اوهوم​ داشت که به یک سیستم کامپیوتری مدرن و تجهیزات تخصصی بازی مجهز بود. انواع نوشیدنی‌های ورزشی و‌کوچکش​ مکمل‌های غذایی با نظم چیده شده بودند. در نگاه اول، مانند یک اتاق گیمینگ معمولی به نظر می‌رسید.

با این تفاوت که‌گذاشت​ هر چهار دیوار این اتاق‌انداخت​ از شیشه ساخته شده بودند.

— لطفاً‌ناهارخوری​ حواستان به‌می‌رفت​ دیگران باشد.

این اتاق نوعی اقدام تنبیهی و انضباطی‌فرم​ از سوی سرپرست تیم بود؛ کسی که‌سفیده​ به ندرت به نظرات یو جونگهیوک گوش می‌داد.

هر کس از آنجا رد می‌شد، می‌توانست آزادانه او‌سبزیجاته​ را درون اتاق تمرین تماشا کند، درست مثل میمونی‌تکراریه​ در باغ‌وحش. و یو جونگهیوک نیز می‌توانست آن‌ها را ببیند.

— مکانیک بازی بازیکن یو جونگهیوک عالی‌غذای​ است، اما فاقد هماهنگی تیمی است. او‌سبزیجاته​ باید آموزش ببیند تا نگاه دیگران را بپذیرد.

— گیمرهای حرفه‌ای از همان لحظه‌ای که روی آنتن زنده می‌روند،‌غذای​ باید قضاوت رسانه‌ها را به جان بخرند. این اتاق به او کمک‌هوم​ می‌کند تا به فشاری که هر ثانیه در انتظارش است عادت کند.

شبیه اراجیف به نظر می‌رسید، اما حامیان مالی پیشنهاد‌نیمرو​ سرپرست را پذیرفتند. آن‌ها حتی به این مرکز می‌آمدند تا‌سپس​ تمرین انفرادی یو جونگهیوک را از پشت شیشه‌ها تماشا کنند.

اما برای یو جونگهیوک اهمیتی نداشت. او به کانون توجه بودن عادت کرده بود. گذشته‌سوسیس​ از این، ترجیح می‌داد وارد بحث‌های بیهوده با اعضای تیم نشود. به جز سرپرست و کانگ‌هستی​ ووهیون، تنها کسی که در این مجموعه با یو جونگهیوک حرف می‌زد، مربی پارک جین‌سانگ بود.

«— جونگهیوک، شروع کنیم.»

پارک جین‌سانگ به عینکش ضربه‌ای زد تا علامت بدهد، و یو جونگهیوک سر تکان داد. او‌سبزی​ با چند حرکت کششی ساده دست‌ها و شانه‌هایش را شل کرد، نفس عمیقی کشید و هدفونش‌کشید​ را روی گوش گذاشت. صدای بازی گوش‌هایش را پر کرد و نشان بازی روی صفحه پدیدار شد.

ژانر اصلی یو جونگهیوک، استراتژی هم‌زمان یا همان RTS بود.

سبکی از بازی که در آن بازیکنان سازه‌ها را کنترل می‌کردند، استراتژی‌های دشمن را به شکل لحظه‌ای‌اوهوم​ پیش‌بینی می‌کردند، منابع جمع‌آوری می‌کردند و با ساختن نیروها به نبرد می‌پرداختند. جذابیت بازی در ترکیب نیروهای‌کوچکش​ مناسب برای حمله، یا تدارک شبیخون‌های غافلگیرکننده به نقاط ضعف دشمن در بهترین زمان ممکن نهفته بود.

بنگ! بنگ!

صدای شلیک گلوله‌ها در‌می‌رفت​ گوشش پیچید. تصویر روی صفحه‌نگاهی​ با سرعتی سرسام‌آور جابه‌جا می‌شد.

یو جونگهیوک فرمانده میدان نبرد بود. هر یگان و واحدی‌برایش​ تحت فرمان او قرار داشت. در ذهنش، بهای این نبرد،‌تابه​ نبرد بعدی و نبردهای پس از آن را محاسبه می‌کرد.

هر آنچه لازم بود فدا‌لب‌هایش​ شود، فدا می‌شد. او امتیازهای لازم‌نیس​ برای پیروزی را به دست می‌آورد.

نیروهایی که ساخته بود با ناله‌هایی از سر درد بر‌لب‌هایش​ زمین می‌افتادند. هیولاهای سمت حریف نعره می‌کشیدند. صدای فروریختن زمین، انفجار‌می‌خوام​ سازه‌ها و خرد شدن اشیاء در فضای بازی طنین‌انداز شده بود.

سرانجام، وقتی دود فروکش کرد،‌لیوان​ یو جونگهیوک از میان ویرانه‌های‌طرف​ میدان نبرد به آسمان نگریست.

[پیروزی.]

با نگاه کردن به نشان پیروزی، هیچ احساسی در درونش جوانه نزد. برای‌ولی​ او، میدان نبرد تنها یک برنامه روزمره بود که هر روز تکرار می‌شد؛‌می‌خوری​ نه غم‌انگیز، نه شاد، نه خشم‌آلود. تنها کشتار، مرگ، ویرانی و فقدان وجود داشت.

و پیروزی.

بلافاصله پس از آن، حریف تمرینی‌اش تغییر کرد. وضعیت بدنی‌اش مناسب بود. دست‌هایش دچار‌لب‌هایش​ گرفتگی عضلانی نشدند. یو جونگهیوک با دیدن استراتژی حریف، بلافاصله ابتکار عمل را به‌بخورش​ دست گرفت. از تک‌تک روزنه‌ها بهره جست و مسابقه را به سرعت خاتمه داد.

[پیروزی.]

پس از هر مسابقه، استراحتی کوتاه و کمتر از‌سبزیجاته​ پنج دقیقه می‌کرد و بی‌درنگ سراغ مسابقه بعدی می‌رفت.‌تکراریه​ اشتباهاتش را تحلیل می‌کرد و در جهت رفع آن‌ها می‌کوشید.

و سپس دوباره پیروز شد.

یو جونگهیوک با برنامه‌ریزی دقیق به بازی‌همیشگی‌شان​ ادامه داد. در همان لحظه، صدایی که پیش‌ورچید​ از آن هرگز نشنیده بود به گوشش رسید.

«— ...اما چطور می‌تونید‌دست‌نخورده​ این‌طوری تماشاش کنید؟ آخه‌تخم‌مرغ​ چطور ممکنه... توی همچین اتاقی...»

به اطراف نگاه کرد و دید درِ اتاق نیمه‌باز‌سبزیجاته​ است. در آن سوی در، دو نفر در حال‌تکراریه​ صحبت بودند. یکی از آن‌ها مربی پارک جین‌سانگ بود.

و دیگری... چه کسی بود؟

بنگ! بنگ!

یو جونگهیوک به‌شکل​ سرعت تمرکزش را‌ماندن​ به مسابقه بازگرداند.

این یک اشتباه بود. یگان نیروهای ویژه‌ای که‌آره​ در خط مقدم می‌جنگید، در یک لحظه بی‌توجهی نابود‌اوهوم​ شد و جریان نبرد بلافاصله به نفع دشمن چرخید.

[؟؟ =)))]

حریفش در‌ناهارخوری​ کادر چت شروع‌لیوان​ به تمسخر کرد.

مربی هشدار داد.

یو جونگهیوک تلاش کرد بازی را نجات دهد، اما خسارت بیش از حد سنگین بود. حتی با کار‌تکراریه​ کشیدن از بیشترین توانایی‌اش، بار بیش از حدی به او وارد شده بود. یو جونگهیوک نبردهای محلیِ باقی‌مانده‌چشم‌غره​ را در ذهنش شبیه‌سازی کرد، به این نتیجه رسید که هیچ شانسی برای پیروزی وجود ندارد و تسلیم شد.

[تسلیم.]

یو جونگهیوک با نگاه به صفحه‌جای​ شکست، آهی آرام کشید. وقتی هدفونش‌توی​ را برداشت، هیاهوی بیرون بلندتر شد.

«— یعنی به عنوان سرپرست حق ندارم‌فرم​ هر کاری دلم می‌خواد بکنم؟ به هر‌سفیده​ حال، نمی‌شه با آدما این‌طوری اینجا تا کرد.»

وقتی از جایش بلند شد و بیرون رفت، پارک‌سبزیجاته​ جین‌سانگ را دید که با دختری با موهای کوتاه‌تکراریه​ حرف می‌زد؛ دختری که مشغول بحث کردن با او بود.

«— آه، سلام!»

وقتی دختر سرش را چرخاند، موهای قهوه‌ای‌رنگش تکان خورد. پیش‌طرف​ از این هرگز او را ندیده بود. یو جونگهیوک سرش‌نیس​ را کمی تکان داد و به کارت شناسایی‌اش نگاه کرد.

[مدیر جدید: ی.س.]

به نظر می‌رسید او همان‌لب‌هایش​ کارمند جدیدی باشد که کانگ‌خوشمزه​ ووهیون به او اشاره کرده بود.

«— آه، بله... حالتون خوبه؟»

یو جونگهیوک با‌بالا​ شنیدن چنین سؤال بی‌مقدمه‌ای،‌همیشگی‌شان​ نمی‌دانست چه پاسخی بدهد.

«— هی، ببخشید جونگهیوک. تازه‌سالم​ اومده، واسه همین هنوز وارد‌برایش​ نیست و قلق کار دستش نیومده...»

پارک جین‌سانگ‌غذای​ سریع میان‌انداخت​ حرف پرید.

یو جونگهیوک به صورت دختر جدید‌طرف​ نگاه کرد. شبیه نوجوان‌ها به نظر‌سبزی​ می‌رسید؛ چشمانی زلال و پوستی رنگ‌پریده داشت.

معمولاً وقتی آدم‌ها با نگاه یو جونگهیوک‌همیشگی‌شان​ روبه‌رو می‌شدند، واکنش همه‌شان یکسان بود؛ یا‌لب‌هایش​ با شگفتی خیره می‌ماندند یا سریع چشم می‌دزدیدند.

اما این کارمند جدید نه رو برگرداند و نه‌نیمرو​ تزلزلی در رفتارش دیده شد. در عوض، چهره‌اش آرام بود،‌سپس​ انگار حضور او کاملاً عادی و طبیعی به نظر می‌رسید.

«— راستی، گرسنتون نیست؟»

کارمند جدید کیسه کاغذی کوچکی را به سمت یو‌انداخت​ جونگهیوک گرفت. یو جونگهیوک در سکوت به آن نگاه‌ولی​ کرد. دختر بی‌توجه به برخورد سرد او، ادامه داد:

«— دامپلینگه.‌ناهارخوری​ از این خوشتون‌لیوان​ می‌آد، مگه نه؟»

دامپلینگ؟

یو جونگهیوک‌غذای​ ابروهایش را‌انداخت​ بالا انداخت.

«— نه، خوشم نمی‌آد.»

«— وا، مگه چشه...»

کارمند جدید لب‌هایش‌شکل​ را جمع کرد‌ماندن​ و دوباره تعارف کرد:

«— خب،‌غذای​ یه امتحانی‌انداخت​ بکنید، خیلی خوشمزه‌ست...»

«— هی، جونگهیوک تقریباً به جز کاهو و سینه مرغ لب به هیچی نمی‌زنه. اون‌خوشمزه​ فقط چیزی رو می‌خوره که خودش پخته باشه. جونگهیوک، کارتو جمع‌وجور کن و برو غذاتو‌چیزی​ بخور. تو هم دخترجون، دست از چرت‌وپرت گفتن بردار، برو اونجا به بقیه کمک کن!»

پارک جین‌سانگ به یو جونگهیوک تنه زد.‌همیشگی‌شان​ یو جونگهیوک نگاهی گذرا به چهره سرخورده کارمند‌ورچید​ جدید انداخت و به سمت سالن غذاخوری رفت.

زمان ناهار پنجاه دقیقه بود؛ خیلی کوتاه‌تر از آنکه‌نیمرو​ بشود کالری لازم برای ریکاوری بدن و مغزش را‌داد​ جذب کند و چند حرکت کششی هم در آن بگنجاند.

وقتی به سلف رسید، به جای‌ورچید​ ایستادن در صف، با ظرف غذایی که‌ولی​ صبح آماده کرده بود پشت میز نشست.

پارک جین‌سانگ لبخندی‌همیشگی‌شان​ زد، به یو جونگهیوک‌غذای​ نگاه کرد و گفت:

«— من‌ناهارخوری​ اول می‌رم‌می‌رفت​ یکم غذا بگیرم.»

در حالی که پارک جین‌سانگ برای گرفتن غذا در صف ایستاده بود، چند بازیکن دیگر از کنار میز یو‌سپس​ جونگهیوک رد شدند. آن‌ها همان بازیکنانی بودند که تازه با او تمرین کرده بودند. بعضی‌هایشان به او چشم‌غره رفتند‌جون​ و پچ‌پچ کردند. این اتفاقی همیشگی بود، بنابراین یو جونگهیوک آن‌ها را نادیده گرفت و به غذا خوردنش ادامه داد.

دلیلی وجود داشت که‌انداخت​ یو جونگهیوک اصرار داشت‌آره​ ناهارش را خودش بیاورد.

در مسابقه نهایی فصل گذشته، یو جونگهیوک پس از خوردن غذایی که تیم مدیریت آماده کرده بود، دچار مسمومیت‌هوم​ غذایی شدیدی شد. مدیریت ادعا کرد که فقط یو جونگهیوک مسموم شده و از زیر بار مسئولیت شانه خالی‌مشت​ کرد، اما هر چقدر هم فکر می‌کرد، یو جونگهیوک به یاد نمی‌آورد که آن روز چیز دیگری خورده باشد.

از آن زمان‌بالا​ به بعد، او همیشه‌همیشگی‌شان​ غذای خودش را می‌آورد.

«— نوش جان.»

سرش را بالا آورد‌انداخت​ و کارمند جدید را‌آره​ دید که روبه‌رویش نشسته بود.

او همان دامپلینگی را می‌خورد که‌طرف​ پیش‌تر به او تعارف کرده بود.‌سبزی​ یو جونگهیوک با لحنی خشک پاسخ داد:

«— باید برای زنده موندن‌لیوان​ غذا خورد، نه اینکه زندگی‌طرف​ کنی تا از غذا لذت ببری.»

«— ولی اگه‌شکل​ غذای خوشمزه بخوری،‌ماندن​ زندگی خیلی قشنگ‌تر می‌شه.»

کارمند جدید لقمه بزرگی از دامپلینگ گرفت. با دقت که‌خوشمزه​ نگاه می‌کرد، خمیرش کشسانی بی‌نقصی داشت و محتویات درونش فوق‌العاده‌ابروهای​ پرملات بود. برای پیچیدن چنین دامپلینگی، مهارتش اصلاً معمولی نبود.

«— خودت درستش کردی؟»

«— همون‌طور‌ناهارخوری​ که انتظار می‌رفت...‌لیوان​ می‌خوای نصفش کنیم؟»

«— نه، خوشم نمی‌آد.»

«— یه‌غذای​ گاز بزن،‌انداخت​ شاید خوشت اومد.»

«— برای‌جای​ دونستنش نیازی به‌نگاهی​ امتحان کردن نیست.»

«— ولی عمو...»

یو جونگهیوک‌زرده​ پیش از پاسخ‌سالم​ لحظه‌ای سکوت کرد:

«— منو عمو صدا نزن.»

«— دوست‌جای​ داری چی‌گذاشت​ صدات بزنم؟»

تا به حال هیچ‌کس چنین سؤالی از یو جونگهیوک نپرسیده بود. هر کس می‌خواست او را خطاب کند،‌سبزیجاته​ باید با وسواس فکر می‌کرد چطور این کار را انجام دهد. نحوه خطاب کردن آن‌ها معمولاً لحن و رفتار‌می‌ده​ او را در قبالشان مشخص می‌کرد. با این حال، این کارمند جدید تصمیم‌گیری را به خودش واگذار کرده بود.

«— بگو بازیکن یو جونگهیوک.»

«— بازیکن یو جونگهیوک...»

کارمند جدید زیر لب زمزمه کرد،‌طرف​ سپس ناگهان دفترچه‌ای بیرون آورد و‌سبزی​ شروع به یادداشت کردن چیزی کرد.

«— چیه؟»

«— هیچی نیست.»

«— چی نوشتی؟»

«— فقط... فکر کنم خیلی‌ها دلشون‌طرف​ بخواد این داستان رو بشنون. ولی‌سبزی​ اگه یادم بره، دیگه نمی‌تونم تعریفش کنم.»

کارمند جدید در دفترچه‌اش یادداشت می‌کرد و صدای خراشیده شدن تند خودکارش روی‌انداخت​ کاغذ به گوش می‌رسید. یو جونگهیوک با نگاه کردن به کلمات ناخوانایی که‌اوهوم​ صفحه سفید را پر می‌کرد، ناگهان به راه‌های به یاد آوردن گذشته اندیشید.

اگر خاطراتش را می‌نوشت،‌دست‌نخورده​ آیا سرگذشت و تاریخچه‌اش‌تخم‌مرغ​ را به یاد می‌آورد؟

ناگهان عضله دوسر بازویش تیر کشید و صدایی‌آره​ وزوزمانند در گوش‌هایش پیچید. احساس خفگی به او دست‌اوهوم​ داد، گویی آب به درون سرش سرازیر شده بود.

بلافاصله پس از آن، دیوارهایی سفید را دید که محاصره‌اش کرده‌ورچید​ بودند. دیوارهایی بلند و نفوذناپذیر که نه می‌توانست بشکندشان و نه‌اوهوم​ از آن‌ها بالا برود. صدای نوشتن از آن سوی دیوار طنین‌انداز شد.

خش‌خش. خش‌خش.

کسی داشت روی دیوار چیزی می‌نوشت. اما او حتی‌نیمرو​ یک کلمه هم نمی‌توانست بخواند. درست مثل کامنت‌های پنهان‌شده‌داد​ بودند؛ وجود داشتند، اما تا ابد برای او ناخوانا می‌ماندند.

«— بازیکن یو جونگهیوک؟»

وقتی هوشیاری‌اش را به دست‌نگاهی​ آورد، کارمند جدید با نگرانی‌لب‌هایش​ به او چشم دوخته بود.

«— حالتون خوبه؟»

«— خوبم.»

«— مطمئنید حالتون سر جاشه؟»

یو جونگهیوک نگاهی به دفترچه او انداخت و سپس به چهره نگرانش نگریست.‌آره​ برای یو جونگهیوک، خواندن افکار آدم‌ها درست به اندازه خواندن کلمات آن سوی‌تیره‌اش​ آن دیوار ناممکن بود. اما حالت چهره او چیزی بود که می‌توانست بفهمد.

او نگرانش بود.

یو جونگهیوک‌زرده​ با لحنی‌دست‌نخورده​ قاطع پاسخ داد:

«— نگران نباش.»

پس از گفتن این حرف، احساس پشیمانی اندکی‌توی​ در دلش جوانه زد. سؤال او از سر‌نیس​ دلسوزی و خوش‌نیتی بود. نباید این‌قدر سرد پاسخ می‌داد.

اما صورت دخترک آرام ماند. انگار از‌همیشگی‌شان​ قبل انتظار داشت او چنین واکنشی نشان دهد،‌ورچید​ یا صرفاً به این رفتارش عادت کرده بود.

کسی به‌زرده​ شانه یو جونگهیوک‌سالم​ زد و نشست.

«— اوه، داری‌توی​ با مدیر برنامه‌ورچید​ جدید گپ می‌زنی؟»

پارک جین‌سانگ بود. سینی غذایش نیمه‌خالی‌طرف​ بود؛ احتمالاً قبل از آمدن به‌سبزی​ اینجا با سایر بازیکنان صحبت می‌کرد.

پارک جین‌سانگ طوری به مدیر برنامه‌جای​ جدید نگاه کرد که انگار موجود‌توی​ عجیبی است و به شوخی گفت:

«— روز اولی‌شکل​ از جونگهیوک تشر‌ماندن​ خوردی؟ بگم اخراجش کنن؟»

مدیر برنامه جدید او را نادیده گرفت و گاز‌سبزیجاته​ دیگری به دامپلینگش زد. پارک جین‌سانگ با دیدن این‌تکراریه​ برخورد، ملچ‌ملوچی از سر تأسف کرد و زبان چرخاند:

«— بچه‌های این دوره‌زمونه خیلی پررو‌طرف​ شدن. هی جونگهیوک، سرپرست تمرین صبح‌سبزی​ تو رو دیده و یه بازخوردهایی داده.»

یو جونگهیوک سر‌بالا​ تکان داد و‌جای​ پارک جین‌سانگ ادامه داد:

«— وقت نکرده همه‌شو کامل ببینه، اما حرفش همون حرف همیشگیه.‌اهمیت​ کنترل بی‌نقص. دستور ساخت و ترکیب نیروها عین کتاب‌های راهنما دقیق‌برداشت​ و مو‌به‌موئه، و بازخوردهای قبلی رو هم خوب پیاده کردی. ولی...»

سرپرست تیم، به جز اخلاق سردش، نگاه تیزبین و دقیقی داشت. یو‌خوشمزه‌ست​ جونگهیوک باید این را اعتراف می‌کرد؛ ستاره‌های جامعه بازیکنان که زیر نظر‌گفت​ او پرورش یافته بودند، همیشه در سال نوی کره‌ای برایش هدیه می‌فرستادند.

«— می‌گه بازیت زیادی قابل پیش‌بینیه.‌طرف​ همه‌چیز دقیقاً طبق قاعده و کتابه و‌آره​ هیچ تنوعی نداره. و از همه مهم‌تر...»

او این انتقاد را بارها و بارها‌همیشگی‌شان​ شنیده بود. مکانیک سریع، دفع دقیق حملات‌لب‌هایش​ حریف، اما پایبندی خشک و انعطاف‌ناپذیر به برنامه.

نتیجه‌گیری هم همیشه یکسان بود.

«— بازیت روح نداره.»

بی‌روح بودن. هر بار که این‌طرف​ را می‌شنید، یو جونگهیوک فکر می‌کرد‌سبزی​ چطور چنین چیزی اصلاً قابل اصلاح است.

یو جونگهیوک به وجود روح اعتقادی نداشت. حرف زدن درباره چیزهایی که نمی‌توانست ببیند به‌ورچید​ نظرش احمقانه می‌آمد. برای او، انسان‌ها موجوداتی ساده بودند: وقتی گرسنه می‌شدند غذا می‌خوردند، و‌تیره‌اش​ وقتی خسته می‌شدند می‌خوابیدند. غذا برای حرکت، تفکر و بقا انرژی تولید می‌کرد. همه‌اش همین بود.

از نظر او، نظر سرپرست‌سالم​ بیشتر شبیه شعری غیرقابل فهم‌برایش​ بود تا نصیحت یا بازخورد.

«— بازی‌غذای​ بدون روح؟‌انداخت​ یعنی چی؟»

مدیر جدید این‌همیشگی‌شان​ را پرسید. پارک‌طرف​ جین‌سانگ پاسخ داد:

«— یه جور اصطلاحه دیگه. یعنی ما هیچ شور‌نگاهی​ و اشتیاق یا عزم راسخی توی بازیش حس نمی‌کنیم.‌سبزیجاته​ این بشر اگه راه بی‌درنگی برای پیروزی نبینه، تسلیم می‌شه.»

فقط سرپرست‌ها نبودند که چنین می‌گفتند. یو جونگهیوک‌تخم‌مرغ​ آن‌قدر سریع برد و باخت‌ها را محاسبه می‌کرد‌دیگر​ که طرفداران به او لقب «هوش مصنوعی» داده بودند.

اما حالت چهره‌توی​ مدیر برنامه جدید عجیب‌سبزی​ بود. پارک جین‌سانگ پرسید:

«— چرا‌جای​ نیشت بازه؟‌گذاشت​ چیزی خنده‌داره؟»

«— یکم.»

«— چی؟»

«— نه، هیچی نیست.»

پارک جین‌سانگ لحظه‌ای به او‌نگاهی​ چشم‌غره رفت و بعد دوباره‌لب‌هایش​ رو به یو جونگهیوک کرد:

«— به هر حال، به دل نگیر. اون‌گذاشت​ مگه چی ازت می‌دونه؟ فقط می‌خواد غرورتو بشکنه،‌سبزی​ جونگهیوک. همون بود که چپوندت توی اون اتاق شیشه‌ای.»

مربی پارک جین‌سانگ شروع کرد به‌ماندن​ ناسزا گفتن به سرپرست. اصلاً چرا‌زیادی​ توی کره سرپرست خارجی استخدام می‌کردند؟

بدگویی‌ها تا تمام شدن غذا ادامه داشت. مدیر جدید‌سبزیجاته​ بلند شد و از سر کلافگی سرش را تکان‌تکراریه​ داد. وقتی بازیکنان دیگر رفتند، مربی صدایش را پایین آورد.

«— بچه‌های این‌همیشگی‌شان​ دوره‌زمونه نمی‌دونن ترس‌طرف​ واقعی یعنی چی.»

پارک جین‌سانگ به جهتی که‌لیوان​ مدیر جدید رفته بود خیره‌طرف​ شد و نگاهش سرد شد.

«— اگه می‌فهمید من‌دست‌نخورده​ و تو از چه چیزهایی‌نیمرو​ رد شدیم، احتمالاً غش می‌کرد.»

یو جونگهیوک با نگاه به‌لب‌هایش​ چشمان تاریک پارک جین‌سانگ، فهمید‌خوشمزه​ که دارند به اصل ماجرا می‌رسند.

«— توی اتاق مانیتورینگ ببینمت.»

「...بهت که گفتم. باورت می‌شه؟」

【تازه... بامزه‌ست.】

【...تو واقعاً...】

پس از پایان برنامه‌های بعدازظهر، یو جونگهیوک به‌توی​ اتاق مانیتورینگ رفت. پارک جین‌سانگ روی صندلی سرپرست لم‌خوشمزه‌ست​ داده بود و پاهایش را روی میز گذاشته بود.

«— می‌دونی‌ناهارخوری​ چیه؟ این‌می‌رفت​ صندلیِ منه.»

اما حامی مالی به جای او، آن سرپرست خارجی‌نیمرو​ را نشانده بود. برای پارک جین‌سانگ که تیم را‌داد​ از صفر ساخته بود، این مسئله فوق‌العاده کلافه‌کننده بود.

«— باورت می‌شه‌توی​ تو این سه‌ورچید​ سال به کجاها رسیدیم؟»

پارک جین‌سانگ به جام‌های درون ویترین اشاره‌غذای​ کرد. یو جونگهیوک با نگاه به آن‌ها گذشته‌خوشمزه​ را به یاد آورد؛ تاریخچه تیم اش بود.

در پایان آن‌بالا​ تاریخچه، نام شخص یو‌همیشگی‌شان​ جونگهیوک حک شده بود.

[کارنامه کل:‌زرده​ ۶۴ برد، ۵‌سالم​ باخت، ۱ مساوی]

[باارزش‌ترین بازیکن: اورلرد یو جونگهیوک]

دو سال پیش، همراه‌گذاشت​ با جام قهرمانی، آن لوح‌انداخت​ یادبود را دریافت کرده بود.

در همان سال بود که‌لیوان​ یو جونگهیوک به ستاره‌ای در‌طرف​ دنیای ورزش‌های الکترونیک بدل شد.

«— جونگهیوک، بیرون از‌دست‌نخورده​ اینجا در این مورد حرف‌نیمرو​ نزن. بچه‌ها ممکنه حساس بشن.»

پارک جین‌سانگ آهی کشید و سیگاری روشن کرد.‌آره​ دود تند و زننده اتاق را پر کرد و‌اوهوم​ هواکش روی سقف با صدایی بلند به چرخش درآمد.

«— خوب عمل کن.»

پارک جین‌سانگ دود را بیرون داد، در حالی که کاملاً با‌غذای​ چهره زمان ناهارش فرق کرده بود. آن لبخند بی‌خیال محو شده‌ولی​ و جای خود را به صورتی سرد و بی‌رحم داده بود.

«— می‌دونی این اواخر چقدر‌سالم​ سگ‌دو زدیم و بدبختی کشیدیم؟ یادت‌اهمیت​ رفته از کجا به اینجا رسیدیم؟»

او شانه یو جونگهیوک را چنگ‌ورچید​ زد. این چهره واقعی مردی بود‌خوشمزه‌ست​ که یو جونگهیوک به یاد داشت.

مربی پارک جین‌سانگ.

او کارش را از ورزش‌های الکترونیک آغاز نکرده بود. او یک «دلال» بود؛ کسی که‌ورچید​ با سوءاستفاده از نیروی کار ارزان، مزارع غیرقانونی فارم طلا در بازی‌ها و سایت‌های شرط‌بندی‌تیره‌اش​ خصوصی را اداره می‌کرد. در دنیای زیرزمینی و تاریک گیمینگ، همه پارک جین‌سانگ را می‌شناختند.

«— می‌خوای برگردی به همون وضعیت؟ برگردی به‌تخم‌مرغ​ نودل فوری خوردن و به خاطر یه مشت‌دیگر​ پول خرد بازی کردن توی اون زیرزمین نمور؟»

همان‌طور که به گذشته پارک جین‌سانگ فکر می‌کرد،‌آره​ خاطرات دوران نوجوانی‌اش زنده شدند. زندگی یو جونگهیوک‌می‌خوام​ از همان روزها به این مرد گره خورده بود.

«— کی تو رو کشف کرد؟ من‌غذای​ بودم. من آوردمت اینجا. اگه این‌طوری به‌سبزیجاته​ بازی کردن ادامه بدی، تکلیف من چی می‌شه؟»

پارک جین‌سانگ آدم بدی بود. اما همان کسی هم بود‌طرف​ که استعداد یو جونگهیوک را تشخیص داد و او را‌نیس​ از آن زیرزمین پر از باد و سرما بیرون کشید.

«— تلاشمو می‌کنم.»

«— تلاش؟ می‌دونم جون می‌کنی جونگهیوک. ولی بیا از‌سبزیجاته​ راه‌های دیگه هم تلاش کنیم. قیافه مهربون‌تر، لحن نرم‌تر...‌تکراریه​ مگه چقدر سخته؟ وگرنه حتی نمی‌تونیم حامی مالی جذب کنیم.»

پارک جین‌سانگ‌جای​ ته‌سیگارش را‌گذاشت​ له کرد.

«— به هر حال، اون به کنار.‌همیشگی‌شان​ امروز واسه یه دلیل دیگه صدات زدم.‌لب‌هایش​ فردا آخرین بازی قبل از پلی‌آفه، درسته؟»

پارک جین‌سانگ با انگشتانش روی میز ضرب گرفت. یو جونگهیوک این عادت او را خوب‌کمی​ به یاد داشت. نخستین روزی که در اردوگاه مدیر کیم با او آشنا شد، پارک‌اضافه​ جین‌سانگ درست همین‌طور با انگشتانش ضربه می‌زد و روز بعد او را با خود برد.

و در نخستین روز‌انداخت​ حضورش در اینجا، پارک‌آره​ جین‌سانگ به او گفته بود:

— از الان به‌گذاشت​ بعد، هرگز نباید حتی‌توی​ توی یه مسابقه ببازی.

اما حالا، با‌بالا​ همان حالت چهره،‌جای​ پارک جین‌سانگ گفت:

«— فقط‌زرده​ یه مسابقه‌دست‌نخورده​ رو بباز.»

باختن.

«— نمی‌گم تابلو بازی دربیاری و گند‌غذای​ بزنی. فقط... طوری نشون بده که انگار‌سبزیجاته​ نهایت تلاشتو کردی، ولی زورت نرسیده. فهمیدی؟»

یو جونگهیوک بی‌درنگ پاسخ داد:

«— گفتم‌زرده​ که این‌دست‌نخورده​ کار رو نمی‌کنم.»

«— و واسه همینه که من توی مخمصه‌ام!‌آره​ فقط یه مسابقه، هیچی بیشتر. ترکیب فردا رو‌می‌خوام​ دیدی؟ من از قبل با بقیه هماهنگ کردم.»

«— من‌جای​ قرارداد نبستم‌گذاشت​ که ببازم.»

«— قرارداد؟ دارم‌بالا​ بهت التماس می‌کنم‌جای​ و خواهش می‌کنم...»

یو جونگهیوک نگاهی به درِ دفتر انداخت و به صورت پارک‌اهمیت​ جین‌سانگ دقیق شد. فضا سنگین‌تر و متشنج‌تر می‌شد. یو جونگهیوک دقیقاً می‌دانست‌پخته‌شده​ چرا عملکرد تیم اش این اواخر تا این حد سقوط کرده بود.

موضوع فقط به‌توی​ آمادگی او یا‌ورچید​ تاکتیک‌های سرپرست مربوط نمی‌شد.

به خاطر مردی‌همیشگی‌شان​ بود که درست‌طرف​ روبه‌رویش نشسته بود.

پارک جین‌سانگ سیگار‌بالا​ دیگری آتش زد‌جای​ که بوی متفاوتی می‌داد.

«— حماقت نکن، جونگهیوک.»

پارک جین‌سانگ.

مربی تیم اش.

دلالی که پشت‌بالا​ پرده نتایج مسابقات‌جای​ را دستکاری می‌کرد.

او یو جونگهیوک‌شکل​ را به اینجا نیاورده‌فرم​ بود تا پیروز شود.

«— سهم خودت به‌انداخت​ تنهایی هفتصد میلیون وون‌آره​ می‌شه. اصلاً می‌فهمی چقدر پوله؟»

می‌فهمید. هفتصد میلیون وون بیشتر از حقوق دو‌توی​ سالش بود—و بیشتر از مقداری که پارک جین‌سانگ‌نیس​ تا آن زمان از او به جیب زده بود.

«— فکرشو بکن. بازار بازی‌های RTS رو به موته. همه الان بازی‌های سبک AOS بازی می‌کنن. لیگ‌ها دارن تخته می‌شن. نمی‌تونیم دست خالی بمونیم. باید هوای می‌آه رو هم داشته باشی، مگه نه؟»

اگر سهم او‌شکل​ هفتصد میلیون بود، کل‌فرم​ مبلغ باید نجومی می‌بود.

شاید سود‌غذای​ پارک جین‌سانگ به‌لب‌هایش​ چندین میلیارد می‌رسید.

یو جونگهیوک به او‌گذاشت​ خیره شد و در‌توی​ ذهن به محاسبه پرداخت.

با هفتصد‌ناهارخوری​ میلیون وون چه‌لیوان​ کارهایی می‌شد کرد؟

می‌توانست از خوابگاه تیم نقل مکان کند و جای مناسبی‌برایش​ در سئول اجاره کند. می‌توانست خواهرش را به مهدکودک بهتری‌تابه​ بفرستد، برایش لباس بخرد و او را به بیمارستان ببرد.

و شاید... می‌توانست به یک‌لب‌هایش​ دفتر کارآگاهی پول بدهد تا رد‌نیس​ پدر و مادرشان را پیدا کنند.

اما با این حال.

«فصل پیش، درست‌بالا​ قبل از فینال‌جای​ مسمومیت غذایی گرفتم.»

لحن صدایش سرد و یخ‌زده بود. پارک‌فرم​ جین‌سانگ خوب می‌دانست این لحن چه معنایی‌سفیده​ دارد و سرش را به آرامی تکان داد.

«اونم کار تو بود؟»

یک روز قبل از فینال، پارک جین‌سانگ از او خواسته بود عمداً بازی‌آره​ را واگذار کند. یو جونگهیوک نپذیرفته بود و روز بعد دچار درد شدید و‌درهم​ کشنده‌ای در ناحیه شکم شد. آن‌ها فینال را باختند و تیم از هم پاشید.

پارک جین‌سانگ‌ناهارخوری​ پک آرامی‌می‌رفت​ به سیگارش زد.

«باید همون موقع قبول می‌کردی.»

آهی کشید.

«چرا نمی‌تونی واقع‌بین باشی؟ اون بازی در‌غذای​ هر صورت سخت بود. تو همیشه خوب‌سبزیجاته​ می‌دونی کِی باید بی‌خیال شی و تسلیم بشی.»

«من هیچ‌وقت تسلیم‌بالا​ نشدم. همیشه نهایت‌جای​ تلاشم رو می‌کنم.»

پارک جین‌سانگ نگاه تحقیرآمیزی به کاپشن رنگ‌ورورفته‌ی یو جونگهیوک‌نیمرو​ و ظرف غذای توی دستش انداخت. ته‌سیگارش را با‌داد​ انگشت پرت کرد و آب دهانش را به زمین انداخت:

«جونگهیوک، سگ اگه‌توی​ غذای آدمیزاد رو‌ورچید​ بخوره، آدم می‌شه؟»

یو جونگهیوک آن‌همیشگی‌شان​ اقامتگاه تاریکِ نیمه‌زیرزمینی‌طرف​ را به یاد آورد.

برای زنده ماندن، اکانت‌های دیگران را بوست‌همیشگی‌شان​ کرده بود. سودش توی جیب پارک جین‌سانگ‌لب‌هایش​ می‌رفت و پس‌مانده‌ها به یو جونگهیوک می‌رسید.

اما دیگر نمی‌توانست آن‌طور زندگی کند. حالا میا‌تخم‌مرغ​ را داشت. دلش می‌خواست پاک و شریف زندگی‌اش‌دیگر​ را بچرخاند، هرچقدر هم که درآمدش ناچیز باشد.

اما این‌ها‌غذای​ برای پارک جین‌سانگ‌لب‌هایش​ ذره‌ای اهمیت نداشت.

«دارم به خاطر خودت‌گذاشت​ اینو می‌گم. چرا این‌قدر‌توی​ کله‌شقی؟ نکنه منو دست‌کم گرفتی؟»

پارک جین‌سانگ با چشم‌هایی برافروخته از‌جای​ جا بلند شد. یو جونگهیوک سرد‌توی​ و بی‌تزلزل به او چشم دوخت.

درست مثل دو درنده‌ای که حاضر نبودند حتی یک وجب از‌اهمیت​ قلمرو خود عقب بنشینند، به هم خیره ماندند. سکوت کش آمد‌برداشت​ تا اینکه پارک جین‌سانگ سرانجام با خنده‌ای زورکی فضا را شکست.

«باشه، اصلاً هرچی تو بگی.»

چهره‌اش دوباره به همان قالب‌نگاهی​ «مربی پارک جین‌سانگ» برگشت. دستی‌لب‌هایش​ در هوا تکان داد و گفت:

«برو بیرون.»

یو جونگهیوک‌زرده​ برگشت و‌دست‌نخورده​ بیرون رفت.

پشت سرش، پارک جین‌سانگ سیگار دیگری آتش‌سبزی​ زد، چند لحظه مکث کرد و سپس تلفن‌سوسیس​ همراهش را بیرون کشید تا تماسی برقرار کند.

«هی جوون، واقعاً خوش‌تیپی‌ها.»

راننده تاکسی تمام طول مسیر تا‌ماندن​ خانه مدام حرف می‌زد. هر بار‌زیادی​ که سوار تاکسی می‌شد همین بساط بود.

«منم قدیما...»

یو جونگهیوک پرحرفی‌هایش را‌گذاشت​ نادیده گرفت و گذاشت‌توی​ راننده برای خودش وراجی کند.

«حتماً از‌ناهارخوری​ نگاه‌های خیره‌ی مردم‌لیوان​ حسابی کلافه شدی.»

یو جونگهیوک به‌شکل​ تصویر خودش روی‌ماندن​ شیشه خیره شد.

شاید چهره‌اش تنها ارثیه‌ای بود که والدینش‌سبزی​ برایش به جا گذاشته بودند؛ ارثیه‌ای که‌هوم​ در بقایش به او کمک کرده بود.

نمی‌فهمید مردم چطور می‌توانند کسی را صرفاً‌غذای​ از روی چهره‌اش قضاوت کنند، اما می‌دانست وقتی‌خوشمزه​ از او تعریف می‌کنند باید مؤدبانه تشکر کند.

«ممنون.»

کرایه را پرداخت و‌دست‌نخورده​ پیاده شد. باران ملایمی‌تخم‌مرغ​ از آسمان خاکستری می‌بارید.

رمز در را وارد کرد‌لب‌هایش​ و پا به داخل گذاشت. چراغ‌ها‌نیس​ خاموش بودند. یو جونگهیوک مکث کرد.

«یو میا؟»

پاسخی نیامد. زیر نور کم‌رمق‌لیوان​ راهرو، یو جونگهیوک چترش را‌طرف​ مثل یک سلاح در مشت فشرد.

«ووهیون؟»

همچنان سکوت بود. هیچ‌کس خانه نبود. آیا‌سبزی​ تا به حال چنین اتفاقی افتاده بود؟‌هوم​ ناخودآگاه، ذهنش با بدترین سناریوهای ممکن پر شد.

آرام قدم به پذیرایی تاریک گذاشت. تنها‌غذای​ صدایی که به گوش می‌رسید وزوز خفیف‌سبزیجاته​ یخچال بود. هیچ اثری از زندگی دیده نمی‌شد.

کلید را زد تا تاریکی را‌جای​ کنار بزند و آپارتمان کوچک را‌توی​ با نگاهی سریع زیر و رو کرد.

«اگه اونجایی‌زرده​ جواب بده!‌دست‌نخورده​ یو میا!»

بیرون، خیابان‌های شب‌هنگام خلوت و ساکت بودند. چند دانش‌آموز در گوشه‌ی کوچه‌ای سیگار می‌کشیدند و‌سوسیس​ نگاه‌شان را از او می‌دزدیدند. گروهی از مردها پشت دکه‌ای خیابانی نشسته و مشغول نوشیدن‌آدمی​ بودند. یو جونگهیوک که دلشوره امانش را بریده بود، مرد مستی را گرفت و پرسید:

«شما... ندیدین...»

به صحبت با غریبه‌ها‌می‌رفت​ عادت نداشت. نفس عمیقی کشید‌نگاهی​ و او را توصیف کرد:

«یه دختربچه. قدش حدود صد‌سالم​ سانتی‌متره. موهاش رو خرگوشی بسته و‌اهمیت​ لباس آبی تنشه. شبیه منم هست.»

مرد مست زیر لب کلمات نامفهومی غرغر کرد و‌سبزیجاته​ روی میز از هوش رفت. یو جونگهیوک او را‌تکراریه​ رها کرد و از بقیه افراد آن حوالی پرسید.

«یه دخترکوچولو؟‌جای​ نه، کسی‌گذاشت​ رو ندیدیم.»

هیچ‌کس او را ندیده بود. یو جونگهیوک به پارک بیشه‌مانند و پر از درختی که‌ورچید​ در امتداد جاده بود چشم دوخت. اگر از آن سمت رفته بود، حتماً کسی متوجه‌اش‌تیره‌اش​ می‌شد. آن سوی پارک، سوپرمارکت بزرگ و تاریکی قرار داشت. یعنی تا آنجا پیاده رفته بود؟

اصلاً پاهایش‌زرده​ توان این همه‌سالم​ راه را داشت؟

یو جونگهیوک‌غذای​ شروع به‌انداخت​ دویدن کرد.

«یو میا! یو میا!»

چقدر دویده بود؟ حالا جلوی درهای بسته‌ی سوپرمارکت ایستاده بود.‌طرف​ تمام فروشگاه‌های شبانه‌روزی، زمین‌های بازی و کوچه‌های سر راه را‌نیس​ گشته بود. حس می‌کرد ذهنش را غبار غلیظی فرا گرفته است.

هیچ تجربه‌ای‌زرده​ در این‌دست‌نخورده​ زمینه نداشت.

کتاب‌ها خوانده بود، در اینترنت جست‌وجو کرده بود و هر‌خوشمزه​ چیزی را که برای تنها بزرگ کردن خواهرش لازم بود خریده‌تیره‌اش​ بود. راه و رسم نظم و تربیت را مطالعه کرده بود.

بعضی کتاب‌ها بی‌فایده بودند، بعضی دیگر توصیه‌هایی داشتند که‌انداخت​ اصلاً نمی‌شد عملی کرد. برخی هم درباره چیزهایی صحبت می‌کردند‌هوم​ که خودش هرگز از پدر و مادرش دریافت نکرده بود.

اما در هیچ‌کدام نوشته‌می‌رفت​ نشده بود وقتی گم‌گذاشت​ شد، باید چه کار کرد.

«مثل یه‌زرده​ بازی بهش‌دست‌نخورده​ نگاه کن.»

یو جونگهیوک‌غذای​ به خودش‌انداخت​ نهیب زد.

«این فقط یه بازیه.‌گذاشت​ هدف پیدا کردن یو‌توی​ میاست. منطقی فکر کن.»

اما هرچه بیشتر تقلا‌می‌رفت​ می‌کرد تا منطقی بسنجد، رشته‌ی‌نگاهی​ افکارش بیشتر به هم می‌پیچید.

در یک مسابقه، اگر اوضاع‌سالم​ خراب می‌شد می‌توانست تسلیم شود.‌برایش​ همیشه بازی دیگری در کار بود.

اما اگر‌غذای​ این یکی‌انداخت​ را می‌باخت...

قلبش بی‌امان بر دیواره‌ی سینه‌اش‌نگاهی​ می‌کوبید. با شتاب در خیابان‌ها می‌دوید‌ورچید​ و نام او را فریاد می‌زد.

کرختی سردی در دستانش پیچید. تخمین احتمال‌همیشگی‌شان​ موفقیتش به‌شدت سقوط کرد. انگار در حال انجام‌ورچید​ یک بازیِ ازپیش‌باخته در برابر حریفی نامرئی بود.

بازی‌ای که‌زرده​ حق انصراف از‌سالم​ آن را نداشت.

فهمید که به تنهایی از پس این کار برنمی‌آید. باید درخواست کمک می‌کرد.‌ولی​ خود را سرزنش کرد که چرا فوراً با پلیس تماس نگرفته است. اما‌می‌خوری​ همین که قفل گوشی‌اش را باز کرد، هشدار کانگ ووهیون در ذهنش زنده شد:

— بهتره غریبه‌ها بویی نبَرن.

— چرا؟

— اگه بفهمن داری تنهایی بزرگش می‌کنی،‌فرم​ همه‌چی پیچیده می‌شه. تو اونو فقط با‌سفیده​ یه یادداشت پیدا کردی. اگه آزمایش دی‌ان‌ای بخوان...

— اون‌غذای​ مو نمی‌زنه با‌لب‌هایش​ من. خواهر خودمه.

— حتی اگه باشه، اگه نباشه یا‌غذای​ مسائل قانونی گره بخوره... ممکنه سر از پرورشگاه‌خوشمزه​ دربیاره. من کمکت می‌کنم، پس صداش رو درنیار.

با این حال یو جونگهیوک به پلیس‌همیشگی‌شان​ زنگ زد. بوق اشغال می‌زد. دوباره امتحان‌لب‌هایش​ کرد. در سومین تلاش، کسی جواب داد.

گزارش مفقودی خواهرش را‌دست‌نخورده​ داد و نام و سن‌نیمرو​ هر دویشان را اعلام کرد.

— اسم‌غذای​ والدین چیه؟ و‌لب‌هایش​ تاریخ تولد کودک؟

«تاریخ تولدش...»

یادش نمی‌آمد. در‌بالا​ حقیقت اصلاً تاریخ‌جای​ تولد واقعی‌اش را نمی‌دانست.

— آدرستون کجاست؟

«آدرس...»

احساس کرد ذهنش کاملاً تهی‌نگاهی​ شده است، انگار تک‌تک خاطراتش‌لب‌هایش​ در حال پاک شدن بودند.

یو جونگهیوک به خیابان تاریک پشت سرش نگاه کرد. او‌طرف​ هر روز همراه میا برای خرید از همین مسیر می‌گذشت.‌نیس​ اما حالا، این راه کاملاً غریب و بیگانه به نظر می‌رسید.

افسر پلیس پرسید که آیا‌سالم​ نیازی به اعزام گشت هست و‌اهمیت​ جزئیات بیشتری درباره‌ی ناپدید شدنش خواست.

اما ناگهان موجی از‌انداخت​ ناامیدی وجود یو جونگهیوک‌آره​ را در بر گرفت.

او رفته بود.

کودکی که چهره‌اش کپی خودش بود، که نام‌گذاشت​ و سن و تبارش در هاله‌ای از ابهام‌سبزی​ قرار داشت و جلوی در خانه‌اش رها شده بود.

«بعداً دوباره زنگ می‌زنم.»

یو جونگهیوک‌غذای​ تلفن را قطع‌لب‌هایش​ کرد و برگشت.

شاید در کوچه‌ای که از چشمش‌طرف​ دور مانده بود قایم شده بود. شاید‌آره​ لنگ‌لنگان راه خانه را پیدا کرده بود.

«یو میا!»

به پلیس نیازی نداشت.‌دست‌نخورده​ به آدم‌هایی نیاز داشت‌تخم‌مرغ​ که او را می‌شناختند.

کسانی که بدون بازخواست‌انداخت​ و جواب پس گرفتن، در‌سبزیجاته​ جست‌وجو به او کمک کنند.

نام‌هایی در ذهنش درخشیدند—کانگ ووهیون،‌نگاهی​ پارک جین‌سانگ، بچه‌های تیم، حتی مدیر‌ورچید​ جدیدی که همان صبح دیده بود.

نفس‌هایش به شماره افتاد.

در تاریکی تلوتلو می‌خورد.

اینجا بود... یا آنجا؟

تاریکی کم‌کم همه‌چیز‌همیشگی‌شان​ را پیش چشمش‌طرف​ محو و کدر می‌کرد.

حس کرد دارد دوباره به همان اقامتگاه نمور‌گذاشت​ و تاریک زیرزمینی سقوط می‌کند. صدها صندلی هم‌شکل. مدیر‌آره​ کیم که به او می‌گفت «هر جا» خواستی بنشین.

«هر جا» صندلی او بود.

«یو میا!»

بوی خاک‌جای​ باران‌خورده و‌گذاشت​ کوچه‌های بن‌بست.

به دیواری آجری تکیه زد و نفس‌نفس زد. ماجرا‌نگاهی​ فقط خستگی جسمی نبود. چشمانش سیاهی می‌رفت و دست‌سبزیجاته​ و پایش سنگین شده بود، درست مثل دوران کودکی‌اش.

به خاطر استرس بود؟‌دست‌نخورده​ بی‌خوابی؟ یا پارک جین‌سانگ‌تخم‌مرغ​ توی غذایش چیزی ریخته بود؟

نه، او هیچ چیزی‌انداخت​ از مربی نگرفته بود‌آره​ که بخورد. اما پس... دود.

دودِ غلیظ اتاق مانیتورینگ.

سرفه‌ای در گلویش پیچید.

در یک پلک زدن، دوباره در‌ماندن​ آن اتاق بود. بوی عرق و‌زیادی​ رامیون تند. صدای تق‌تق بی‌وقفه‌ی کلیک‌های موس.

اقامتگاه زیرزمینی.

فهمید که هیچ‌وقت از آنجا بیرون نیامده‌غذای​ بود. هنوز هم در آن اتاق حبس شده‌خوشمزه​ بود و برای تکه نانی بی‌ارزش بازی می‌کرد.

میا رفته بود.

دیگر هرگز او را نمی‌دید.

یو جونگهیوک درهم‌شکسته روی صندلی‌ای‌لب‌هایش​ فروافتاد. ناگهان صندلی کناری‌اش چرخید‌خوشمزه​ و دستی محکم روی شانه‌اش نشست.

«عمو.»

سرش را بالا آورد و نوجوانی با‌همیشگی‌شان​ خالکوبی روی بازویش را دید. یکی از‌لب‌هایش​ همان پسرهایی بود که در کوچه سیگار می‌کشیدند.

«هی، عمو.‌زرده​ با توییم‌ها.‌دست‌نخورده​ کَری مگه؟»

«عمو؟ این‌غذای​ یارو که‌انداخت​ واقعاً خوش‌قیافه‌ست.»

«یه جا دیدمش. سلبریتی نیستی؟»

«خنگول، به خاطر نوره.»

دورش حلقه زدند. سردسته‌شان قدمی جلو‌ماندن​ آمد، یک پاکت سیگار و یک‌زیادی​ اسکناس ده‌هزار وونی به سمتش گرفت.

«هی عمو. بدو برو‌انداخت​ فروشگاه شبانه‌روزی اینو برامون‌آره​ بخر. بقیه‌ش هم مال خودت.»

یو جونگهیوک به اسکناس خیره‌نگاهی​ شد. وقتی دستش را دراز نکرد،‌ورچید​ پسر هل محکمی به شانه‌اش کوبید.

«هی. نمی‌شنوی چی می‌گم؟»

یو جونگهیوک‌زرده​ خنده‌ی سرد و‌سالم​ توخالی‌ای سر داد.

«داری نیشخند می‌زنی؟»

پسر مشتش را بالا‌گذاشت​ برد. اما هیچ صدایی‌توی​ از دهانش بیرون نیامد.

[این نظر‌ناهارخوری​ به دلیل گزارش‌لیوان​ پنهان شده است]

پسر زیر لب چیزی‌دست‌نخورده​ گفت، اما همه‌چیز در‌تخم‌مرغ​ سکوت مطلق فرو رفت.

[این نظر‌غذای​ به دلیل گزارش‌لب‌هایش​ پنهان شده است]

برای یو‌جای​ جونگهیوک دیگر‌گذاشت​ هیچ اهمیتی نداشت.

چشمانش را بست. دیگر هیچ چیزی در این‌گذاشت​ جهان نمی‌توانست غافلگیرش کند. حتی اگر فردا دنیا‌سبزی​ زیر و رو می‌شد هم فرقی به حالش نداشت.

در همان دم، زوزه‌ی بادی تیز‌ماندن​ در هوا پیچید. سوزن نقره‌ای‌رنگی برقی زد‌داشت​ و درست در گردن پسر فرو نشست.

پسر نفسش بند‌توی​ آمد و نقش‌ورچید​ بر زمین شد.

یو جونگهیوک پلک زد.

[این نظر‌ناهارخوری​ به دلیل گزارش‌لیوان​ پنهان شده است]

بقیه نوجوان‌ها جیغ‌شکل​ کشیدند و با‌ماندن​ وحشت عقب نشستند.

صدای تیز دیگری‌توی​ آمد و سوزن‌های بعدی‌سبزی​ بی‌خطا به اهدافشان نشستند.

[این نظر‌جای​ به دلیل گزارش‌نگاهی​ پنهان شده است!]

[این نظر‌ناهارخوری​ به دلیل گزارش‌لیوان​ پنهان شده است!]

نوجوان‌ها یکی پس‌شکل​ از دیگری بر زمین‌فرم​ افتادند. دود غلیظ فرونشست.

چشم‌انداز اطراف دگرگون شد. وقتی یو جونگهیوک چشمانش را‌سبزیجاته​ گشود، سرِ کوچه ایستاده بود. سرفه‌ای کرد و به دو‌بخورش​ پیکری که زیر نور چراغ خیابان ایستاده بودند خیره شد.

«تموم شد.»

«وای خدای من، اونا‌می‌رفت​ فقط بیهوش شدن. اصلاً‌گذاشت​ می‌دونی بیهوش یعنی چی؟»

صدایی آشنا به گوش می‌رسید.

زیر نور درخشان، دو‌انداخت​ پیکر ایستاده بودند؛ یکی‌آره​ بلندقد و دیگری کوچک‌اندام.

آن که کوتاه‌تر بود گفت:

«چراغ قرمزه. دویدن خطره.»

«طوری نیست. حق‌شکل​ تقدم با عابر پیاده‌ست.‌فرم​ فقط دستم رو بگیر.»

صدای زن آرام و‌انداخت​ دلنشین بود، درست مانند‌آره​ بارش ملایم دانه‌های برف.

زیر تابش‌جای​ نور، موهایش به‌نگاهی​ سپیدی خالص می‌درخشید.

زن در حالی که دست کودک را گرفته بود،‌نگاهی​ به سمت یو جونگهیوک قدم برداشت. کودک سرش را‌سبزیجاته​ بالا گرفت و با انگشت به او اشاره کرد:

«اورابونی.»

یو جونگهیوک چشمانش را بست.

【ایرادی نداره این‌قدر دخالت‌گذاشت​ کنیم؟ اگه عمو ■■‌توی​ یا خواهر ■■ بفهمن...】

【هوم... ولی‌ناهارخوری​ اون آدم‌ها از‌لیوان​ این خوششون می‌آد.】

یو جونگهیوک به معجزه اعتقادی‌سالم​ نداشت. هر رویدادی در این‌برایش​ دنیا زاییده‌ی تلاش و تاوان بود.

اما برای آنچه در‌انداخت​ آن شب رخ داد،‌آره​ واژه‌ای جز معجزه پیدا نمی‌شد.

یو جونگهیوک در حالی که نفس‌نفس‌جای​ می‌زد روی تشک نشست. کنار دستش، یو‌انداخت​ میا در خوابی شیرین و عمیق بود.

فقط یک کابوس بود.

اما بوی تند دود و‌لب‌هایش​ خاطره‌ی آن زن سفیدمو هنوز هم‌نیس​ به شفافی روز پیش چشمش بود.

قفل گوشی‌اش را باز کرد.

[۵۴ تماس بی‌پاسخ]

«اورابونی. چی شده؟»

تکان خوردن‌های او‌توی​ یو میا را‌ورچید​ بیدار کرده بود.

یو جونگهیوک نگاهی به آپارتمان‌نگاهی​ به‌هم‌ریخته انداخت. خاطرات روز گذشته‌لب‌هایش​ دوباره پیش رویش زنده شدند.

از یو‌ناهارخوری​ میا پرسید ماجرا‌لیوان​ چه بوده است.

توضیح دخترک‌زرده​ کوتاه و‌دست‌نخورده​ شفاف بود:

«روی یه نیمکت توی پارک چشمام‌ورچید​ رو باز کردم و یه خانم‌خوشمزه‌ست​ مو سفید حواسش به من بود.»

«بعدش چی؟»

«بی‌ثا.»

«ویزا؟»

«بی‌ثا خوردیم! خیلی گشنم بود!»

منظورش پیتزا بود.

«فهمیدم.»

یو جونگهیوک زنی را‌دست‌نخورده​ که از سوزن‌های نقره‌ای استفاده‌نیمرو​ کرده بود به یاد آورد.

چرا به‌غذای​ آن‌ها کمک‌انداخت​ کرده بود؟

یک چیز مسلم بود: او‌نگاهی​ یو میا را صحیح و سالم‌ورچید​ به خانه بازگردانده و رفته بود.

هیچ آسیبی‌ناهارخوری​ به خواهرش‌می‌رفت​ نزده بود.

یو جونگهیوک‌زرده​ نفسش را با‌سالم​ آه بیرون داد.

«هر کی برات پیتزا خرید‌لب‌هایش​ آدم خوبی نیست. از این‌خوشمزه​ به بعد دیگه حق نداری...»

«خیلی مهربون‌جای​ بود. شکل‌گذاشت​ تو هم بود.»

«اصلاً چرا رفتی پارک؟»

«وقتی بیدار‌زرده​ شدم خودبه‌خود‌دست‌نخورده​ اونجا بودم.»

«آخرین چیزی‌غذای​ که قبلش‌انداخت​ یادته چیه؟»

«دعوا.»

قبل از بیدار شدن در پارک، به یاد‌گذاشت​ داشت شامی را که کانگ ووهیون تدارک دیده‌سبزی​ بود خورده و روی کاناپه خوابش برده بود.

یو جونگهیوک پیام‌هایش را وارسی کرد.‌ماندن​ در میان هجمه‌ی پیام‌های پرخاشگرانه‌ی کادر تیم،‌داشت​ پیامی از کانگ ووهیون به چشم می‌خورد:

— جونگهیوک، شرمنده‌تم.

بلافاصله شماره‌اش‌جای​ را گرفت،‌گذاشت​ اما جوابی نیامد.

به خاطر‌ناهارخوری​ گم شدن‌می‌رفت​ میا عذرخواهی می‌کرد؟

یا به خاطر غیب شدنش؟

آن زن چطور‌توی​ توانسته بود میا‌ورچید​ را پیدا کند؟

حرف‌های پارک‌جای​ جین‌سانگ در‌گذاشت​ سرش زنگ می‌زد:

— فقط‌ناهارخوری​ یه بازی‌می‌رفت​ رو بباز.

یو جونگهیوک سالاد ساده‌ای‌دست‌نخورده​ درست کرد و پازل‌تخم‌مرغ​ افکارش کم‌کم کامل شد.

دیشب، کانگ ووهیون‌توی​ دست یو میا را‌سبزی​ گرفته و برده بود.

امروز، بازی فینال‌همیشگی‌شان​ قبل از مرحله‌طرف​ حذفی برگزار می‌شد.

پارک جین‌سانگ می‌خواست‌بالا​ او عمداً بازی را‌همیشگی‌شان​ به حریف واگذار کند.

«یو میا.‌زرده​ امروز با‌دست‌نخورده​ من می‌آی.»

«آخ جون! با تو می‌آم!»

«فقط برای امروز.»

معمولاً بردن اعضای خانواده به سالن مسابقات ممنوع بود،‌نگاهی​ اما او هر طور شده راهش را پیدا می‌کرد. چهره‌ی‌خوشمزه​ مدیر جدیدی را که دیروز دیده بود به خاطر آورد.

«دستم تیر می‌کشه.»

در حالی که یو میا صبحانه‌اش‌ورچید​ را می‌خورد، یو جونگهیوک به ساعت‌خوشمزه‌ست​ نگاه کرد. حسابی دیرشان شده بود.

گوشی‌اش شروع‌جای​ به زنگ‌گذاشت​ زدن کرد.

— کدوم گوری موندی؟

صدای یکی دیگر از مربی‌های‌سالم​ تیم بود. یو جونگهیوک حتی‌برایش​ نامش را به خاطر نداشت.

«خونه‌ام.»

مربی داد زد:

— دیوونه شدی؟ چرا جواب تلفن نمی‌دی؟‌همیشگی‌شان​ نکنه داری به خاطر استعفای مدیر برنامه‌ت‌لب‌هایش​ ادا درمیاری و قهر می‌کنی؟ بجنب بیا!

«کانگ ووهیون استعفا داده؟»

— مگه نگفت بهت؟ فقط‌لب‌هایش​ سریع خودت رو برسون. یه‌خوشمزه​ مدیر جایگزین فرستادم دنبالت. بدو!

مربی گوشی را کوبید.

همان لحظه زنگ در به صدا درآمد.‌همیشگی‌شان​ در تصویر مانیتور آیفون، چهره‌ی آشنایی دیده‌لب‌هایش​ می‌شد که برای دوربین دست تکان می‌داد.

【فکر می‌کردم از‌شکل​ روزی که به دنیا‌فرم​ اومده عاشق ماندو بوده.】

«آه، هنوز‌غذای​ دارین صبحونه‌انداخت​ می‌خورین؟ معذرت می‌خوام.»

مدیر جدید قدم به‌گذاشت​ خانه گذاشت و نگاهی‌توی​ به سالاد او انداخت.

«فقط سبزیجات می‌خوری؟‌بالا​ باید به این‌جای​ طفلک غذاهای متنوع‌تری بدی.»

«بی‌ثا.»

«پیتزا؟ دلت پیتزا می‌خواد عزیزم؟»

دستی روی‌جای​ سر یو‌گذاشت​ میا کشید.

یو جونگهیوک‌ناهارخوری​ چهره در‌می‌رفت​ هم کشید.

«باید راه بیفتیم.»

«ماشین دمِ‌غذای​ در حاضره.‌انداخت​ بزن بریم.»

با دست به در اشاره کرد. یو جونگهیوک کمربند یو‌لب‌هایش​ میا را روی صندلی عقب بست و مدیر جدید استارت‌سوسیس​ زد. حرکاتش پشت فرمان تا حدی ناشیانه به نظر می‌رسید.

«خیلی خب، حرکت کردیم.»

یو جونگهیوک جدول زمان‌بندی مسابقات را مرور کرد. در‌نیمرو​ حال حاضر مسابقه‌ی اول در جریان بود. نوبت او‌داد​ بازی پنجم بود. اگر دیر می‌رسیدند، باخت فنی ثبت می‌شد.

اما پارک جین‌سانگ احتمالاً بازی‌ها را تا تساوی ۲-۲ کش‌خوشمزه​ می‌داد تا همه‌چیز به مسابقه‌ی تک‌خال کشیده شود. به احتمال زیاد‌تیره‌اش​ به حریف هم پول داده بود تا بازی را فرسایشی کنند.

یو جونگهیوک‌جای​ به مدیر‌گذاشت​ جدید چشم دوخت:

«اسمت چیه؟»

«اسم من؟‌زرده​ جیب پالتوم‌دست‌نخورده​ رو نگاه کن.»

به کتی که روی صندلی‌لب‌هایش​ شاگرد افتاده بود اشاره کرد.‌خوشمزه​ روی اتیکت نام نوشته شده بود:

[مدیر Y.S.]

«این که مخففه.»

«تا نرسیدیم‌زرده​ حدس بزن‌دست‌نخورده​ اسمم چیه.»

وای.اس... وای.اس.

یو جونگهیوک لحظه‌ای تأمل کرد.

«یوسونگ.»

زن برای‌زرده​ ثانیه‌ای دست‌دست‌نخورده​ از کار کشید.

«نزدیک شدی.»

یو جونگهیوک‌جای​ اخم‌هایش را‌گذاشت​ در هم کشید.

«نمی‌خوای بگی؟»

«نه، ترجیح می‌دم نگم.»

ماشین به جریان بزرگراه پیوست،‌لب‌هایش​ اما نزدیکی‌های پل ترافیک به‌خوشمزه​ گره کوری تبدیل شده بود.

«عجب راه‌بندونیه.‌جای​ شنا می‌کردیم‌گذاشت​ زودتر می‌رسیدیم.»

«خب چرا شنا نمی‌کنی؟»

«چرا با هم این کار رو‌ماندن​ نکنیم؟ یا مثلاً می‌تونستیم سوار یه ماهی‌داشت​ غول‌پیکر بشیم و از رودخونه رد شیم.»

یو جونگهیوک به او زل‌لب‌هایش​ زد. این زن عقلش سر جایش‌نیس​ بود؟ نکند دست‌نشانده‌ی پارک جین‌سانگ بود؟

پیام‌های مربی‌جای​ مدام روی صفحه‌ی‌نگاهی​ گوشی چشمک می‌زدند.

— کجایی تو؟

یو جونگهیوک به یو میا که روی پایش به خواب رفته‌اهمیت​ بود نگاه کرد و زمان باقی‌مانده را محاسبه کرد. دیر می‌رسیدند،‌برداشت​ اما باز هم قبل از شروع بازی او به سالن می‌رسیدند.

ناگهان، صدای‌غذای​ گوش‌خراش جیغ ترمز‌لب‌هایش​ در فضا پیچید!

چند سدان مشکی‌رنگ از‌گذاشت​ چپ و راست راه‌توی​ را بر آن‌ها بستند.

مدیر جدید‌ناهارخوری​ لب و لوچه‌اش‌لیوان​ را کج کرد:

«ای بابا... عجب مکافاتی.»

سدان‌ها مسیر را‌توی​ مسدود کرده و آن‌ها‌سبزی​ را در تله انداختند.

این ماجرا اصلاً تصادفی نبود.

زن پرسید:‌ناهارخوری​ «بازم واسه‌می‌رفت​ خودت دشمن تراشیدی؟»

یو جونگهیوک پاسخی نداد.

«قطعاً یه نفر‌توی​ بدجوری ازت کینه‌ورچید​ به دل گرفته.»

مردهایی با کت‌وشلوارهای یکدست از ماشین‌ها پیاده شدند‌توی​ و دور تا دور اتومبیل را محاصره کردند.‌نیس​ با حرکات دست اشاره کردند که باید پیاده شوند.

همه‌ی این‌ها زیر سر‌می‌رفت​ پارک جین‌سانگ بود. رقم‌گذاشت​ شرط‌بندی باید به‌شدت نجومی می‌بود.

نگاه یو‌زرده​ جونگهیوک مثل‌دست‌نخورده​ سنگ سخت شد.

«محکم بچسبین.»

مدیر جدید پایش را تا ته روی پدال گاز کوبید. ماشین با‌سبزی​ غرش به جلو پرتاب شد و از باریک‌ترین شکاف میان ماشین‌ها گذشت.‌بخورش​ با چرخشی ناگهانی وارد کوچه‌ای فرعی شد و ردِ تعقیب‌کنندگان را گم کرد.

«بریم سمت‌ناهارخوری​ اداره پلیس؟ ممکنه‌لیوان​ به مسابقه نرسی‌ها.»

یو جونگهیوک‌زرده​ به او‌دست‌نخورده​ خیره شد.

«یا شایدم...‌غذای​ فقط گازش رو‌لب‌هایش​ بگیریم و بریم؟»

نمی‌توانست حس چهره‌ی او را از آینه‌ی‌غذای​ جلو بخواند. هنوز هم به او شک داشت،‌خوشمزه​ اما لحنش حق انتخاب را به خودش می‌داد.

«دلت می‌خواد بریم لب‌می‌رفت​ رودخونه هان؟ خوردن پیتزا‌گذاشت​ کنار رودخونه خیلی حال می‌ده.»

«بی‌ثا...» یو‌زرده​ میا در‌دست‌نخورده​ خواب زمزمه کرد.

اگر زن مزدور پارک‌انداخت​ جین‌سانگ بود، همان اول‌آره​ کار اجازه می‌داد دستگیرش کنند.

«چیزی شنیدی؟»

«چیزهای زیادی دیدم و‌می‌رفت​ شنیدم. باید جیم بزنیم.‌گذاشت​ هر خراب‌شده‌ای از اینجا بهتره.»

یو جونگهیوک‌زرده​ به خواهرش‌دست‌نخورده​ نگاه کرد.

زن راست می‌گفت. تصمیم عقلانی‌لب‌هایش​ این بود که فرار کنند،‌خوشمزه​ دنبال سرپناه بگردند و مخفی شوند.

اگر در سالن حاضر نمی‌شد، نقشه‌ی‌طرف​ پارک جین‌سانگ عملی می‌شد و در‌سبزی​ عوض خطری جان خودش را تهدید نمی‌کرد.

«برو سمت سالن مسابقه.»

«چرا؟»

یو جونگهیوک حد و مرزهای خودش را می‌دانست. او آدم هنرپیشگی‌نیس​ یا بازیگری نبود. نه می‌توانست برای کسی آواز بخواند، نه فیلم‌درهم​ بازی کند، و نه اهل زبان‌بازی برای جذب حامیان مالی بود.

اما فقط یک‌همیشگی‌شان​ کار بود که‌طرف​ از پسش برمی‌آمد.

«اورابونی بازی‌ناهارخوری​ می‌کنه. اون‌می‌رفت​ یه بازیکن خفنه.»

یو میا با صدای‌دست‌نخورده​ آرامی نجوا کرد و‌تخم‌مرغ​ انگشت کوچکش را بالا گرفت.

مدیر سکوت کرد.

یو جونگهیوک هیچ خاطره‌ای از خانواده یا دوران بچگی‌اش‌انداخت​ در سر نداشت. تنهای تنها قد کشیده بود و‌ولی​ فقط با چنگ و دندان خودش زنده مانده بود.

دستی بر‌ناهارخوری​ سر یو‌می‌رفت​ میا کشید.

«من باید‌زرده​ بازی کنم.‌دست‌نخورده​ حداقل فعلاً.»

اگر پا پس می‌کشید، حرفه‌اش برای همیشه نابود‌آره​ می‌شد. با شایعات کثیفی که وجهه‌اش را خراب‌می‌خوام​ کرده بود، فرار کردن تیر خلاص زندگی‌اش بود.

اگر بازی نمی‌کرد،‌همیشگی‌شان​ نمی‌توانست خرج و‌طرف​ مخارج میا را دربیاورد.

و پارک جین‌سانگ بعداً باز هم‌جای​ راه را بر او می‌بست. تا‌توی​ کی می‌توانست موش و گربه بازی دربیاورد؟

تصمیم گرفت‌زرده​ به مدیر‌دست‌نخورده​ اعتماد کند.

«برو سمت سالن مسابقه.»

لبخندی روی‌جای​ صورت زن‌گذاشت​ نقش بست.

«محافظت از دنیا یعنی همین.»

محافظت از‌زرده​ دنیا. مثل دیالوگ‌سالم​ رمان‌های تخیلی بود.

«اما عمو.»

«……؟»

«یه روزی‌ناهارخوری​ می‌رسه که دیگه‌لیوان​ نمی‌تونی بازی کنی.»

زن ادامه داد:

«اون موقع می‌خوای چی‌کار کنی؟»

«هیچ‌وقت بهش فکر نکردم.»

«باید فکر‌ناهارخوری​ کنی. وقتی بازنشسته‌لیوان​ شدی برنامه‌ت چیه؟»

«تا بازنشستگی من خیلی مونده.»

«ولی شاید‌غذای​ دنیا فردا‌انداخت​ به آخر برسه.»

یو جونگهیوک قادر‌همیشگی‌شان​ نبود از منطق‌طرف​ حرف‌هایش سر دربیاورد.

«شاید یهو هیولاها‌بالا​ توی سئول سر‌جای​ و کله‌شون پیدا بشه.»

«اون موقع‌زرده​ هم بازی‌هایی برای‌سالم​ بازی کردن هست.»

زن با نگاهی‌توی​ آمیخته به تفریح‌ورچید​ به او چشم دوخت:

«شاید، ولی... اون‌وقت‌همیشگی‌شان​ نباید کارهای دیگه‌ای بکنی؟‌غذای​ مثلاً وظیفه‌ای که داری.»

یو جونگهیوک سئولِ‌بالا​ ویران و پر از‌همیشگی‌شان​ هیولا را مجسم کرد.

در کمال شگفتی،‌شکل​ این تصویر اصلاً‌ماندن​ برایش ناخوشایند نبود.

حتی آشنا به نظر می‌رسید؛‌لب‌هایش​ درست شبیه سیاهی همان اقامتگاه زیرزمینی‌نیس​ که برای بقا در آن می‌جنگید.

«زنده می‌مونم،‌جای​ هر اتفاقی‌گذاشت​ هم که بیفته.»

«بعدش چی؟»

یو جونگهیوک‌زرده​ به صفحه‌ی‌دست‌نخورده​ گوشی‌اش نگاه انداخت:

«شاید... برم دنبال‌توی​ کسی بگردم که این‌سبزی​ دنیا رو خلق کرده.»

خودش هم‌جای​ نمی‌دانست چرا‌گذاشت​ چنین حرفی زد.

«که این‌طور.»

«می‌تونم یه چیزی بپرسم؟»

«بپرس.»

«از کِی عاشق ماندو شدی؟»

«...چی؟»

سدان‌ها دوباره در آینه ظاهر شدند.‌ماندن​ مدیر سرعت گرفت و با خونسردی‌زیادی​ تمام از میان ماشین‌ها لایی کشید.

«قبل از‌غذای​ این به چه‌لب‌هایش​ کاری مشغول بودی؟»

«توی یه شرکت کار می‌کردم.»

«کدوم شرکت؟»

«فقط... یه شرکت دیگه.»

«چرا از اونجا زدی بیرون؟»

«چون مدیرعاملش مدام می‌مرد.»

یو جونگهیوک متوجه‌بالا​ نشد دارد شوخی می‌کند‌همیشگی‌شان​ یا واقعاً دیوانه است.

«گواهی‌نامه‌ت رو کِی گرفتی؟»

«ندارم که.»

«چی؟»

«اصلاً وقت نکردم برم بگیرم...‌لیوان​ ولی توی هدایت کردن این چیزها‌غذای​ استادم. شاید چون قبلاً اژدهاسواری می‌کردم.»

اژدها؟

ناگهان صدای برخورد سهمگینی برخاست!

دنیا دور سرشان چرخید. بارانی‌نگاهی​ از خرده‌شیشه‌ها به هوا برخاست و‌ورچید​ ضربه‌ی ویرانگری ماشین را مچاله کرد.

یو جونگهیوک خود‌بالا​ را روی یو میا‌همیشگی‌شان​ انداخت تا محافظش باشد.

وقتی دوران متوقف شد، فوراً خواهرش را‌فرم​ چک کرد. او آسیبی ندیده بود. بازوی‌سفیده​ راست خودش کبود شده و درد شدیدی داشت.

به دنبال مدیر گشت.‌انداخت​ دماغه و کاپوت ماشین‌آره​ کاملاً جمع شده بود.

مسابقه دیگر کوچک‌ترین اهمیتی نداشت.

باید زن‌ناهارخوری​ را به‌می‌رفت​ بیمارستان می‌رساند.

اما صندلی راننده خالی بود.

صدای تق‌تق آرامی آمد.

از پنجره بیرون را نگاه کرد. مدیر بیرون ایستاده بود‌لب‌هایش​ و به شیشه ضربه می‌زد. یو جونگهیوک در حالی که‌سوسیس​ یو میا را در آغوش داشت از آهن‌پاره‌ها بیرون خزید.

«حالت خوبه؟»

«من هیچیم نیست. سالن‌دست‌نخورده​ مسابقه درست سر نبشه.‌تخم‌مرغ​ بدو! هنوزم می‌تونی برسی!»

تصادف وحشتناکی بود، اما‌انداخت​ او بدون حتی یک خراش‌سبزیجاته​ کوچک سر پا ایستاده بود.

«بازیکن یو جونگهیوک.»

مردهای کت‌وشلواری قدم‌زنان نزدیک شدند.

«من حسابشون رو‌شکل​ می‌رسم. تو برو‌ماندن​ به کارت برس.»

این حرف خنده‌دار بود. او‌لب‌هایش​ فقط یک دختر نحیف در‌خوشمزه​ برابر چندین مرد قوی‌هیکل بود.

«آروم و‌جای​ بی‌صدا با‌گذاشت​ ما بیاین تا...»

سردسته‌شان ناگهان محکم به‌می‌رفت​ زمین کوبیده شد. بقیه‌گذاشت​ جا خوردند و خشکشان زد.

مدیر بالای سرش ایستاده‌دست‌نخورده​ بود و پایش را از‌نیمرو​ ضربه‌ی سنگینِ لگدش پایین می‌آورد.

یو جونگهیوک با‌توی​ ناباوری خیره ماند. یعنی‌سبزی​ هنوز در خواب بود؟

مدیر با فریاد گفت:

«بدو دیگه، عمو!»

«خیالت راحت باشه. سوکیونگ-شی احتمالاً تا الان کل قائله رو‌برایش​ جمع کرده. بعد از امروز هم... دیگه لازم نیست نگران‌تابه​ این آشغال‌ها باشی. حداقل تا وقتی که دنیا به آخر برسه.»

یو جونگهیوک سر از‌انداخت​ حرف‌هایش درنمی‌آورد، اما دو‌آره​ چیز برایش کاملاً روشن بود:

مدیر به‌مراتب‌جای​ قوی‌تر از‌گذاشت​ این مردها بود.

و او‌ناهارخوری​ خودش باید با‌لیوان​ تمام توان می‌دوید.

مدیر لبخندی سرشار از اطمینان به‌ماندن​ او تحویل داد؛ نگاهی که به‌زیادی​ طرزی غریب، حس آشنایی در دلش برمی‌انگیخت.

با مشت مرد دیگری را‌لب‌هایش​ به عقب پرتاب کرد و‌خوشمزه​ برای یو جونگهیوک دست تکان داد:

«تسلیم نشو! تو‌همیشگی‌شان​ توی تسلیم نشدن‌طرف​ از همه بهتری!»

یو جونگهیوک، یو میا‌می‌رفت​ را محکم در آغوش گرفت‌نگاهی​ و پا به فرار گذاشت.

【تکه‌ی داستان رو پیدا کردی؟】

【آره، جمع‌آوری کامل شد.】

【همون‌طور که انتظار می‌رفت،‌گذاشت​ عمو ■■ اینجاست... اوضاع‌توی​ اون مدیر و مربی چطوره؟】

【خیلی جالب.】

یو جونگهیوک خودش را به سالن رساند.‌سبزی​ به رغم پرخاش‌های مربی و چشم‌غره‌های ناظر،‌هوم​ صندلی‌اش را برای مسابقه‌ی پایانی تصاحب کرد.

نتیجه ۲-۲ مساوی بود.

بازی حساس و سرنوشت‌سازِ‌می‌رفت​ تک‌خال در پیش بود.‌گذاشت​ رقیب او، هماورد دیرینه‌اش بود.

شاید به خاطر بازوی آسیب‌دیده و‌ماندن​ کوفته‌اش بود که از همان ثانیه‌های‌زیادی​ اول بازیش چنگی به دل نمی‌زد.

درد در استخوان‌توی​ بازویش تیر می‌کشید و‌سبزی​ تارهای تمرکزش گسسته می‌شد.

به یو میا در‌گذاشت​ اتاق انتظار فکر کرد. هیچ‌انداخت​ خبری از پارک جین‌سانگ نبود.

— بازیکن یو جونگهیوک بدجوری به دردسر افتاده. کفه ترازو به شدت به نفع حریفه. انگار به‌زودی باید شاهد اعلام GG باشیم.

— همه می‌دونن یو جونگهیوک وقتی عقب می‌افته خیلی سریع GG می‌ده.

اما یو جونگهیوک تسلیم نشد. بر سر‌سبزی​ تک‌تک امتیازها جنگید و با استفاده از ریزترین‌سوسیس​ اشتباهات حریف، پیروزی درگیری‌های محلی را درو کرد.

— عجب رقابتی!

— اصلاً شبیه‌بالا​ سبک بازی همیشگی‌جای​ یو جونگهیوک نیست!

حریفش دستپاچه شد.

یو جونگهیوک با جان و‌لب‌هایش​ دل جنگید و تک‌تک نیروهایش را‌نیس​ با مهارتی خارق‌العاده به کار گرفت.

یاد آن مدیری افتاد که عقب ماند تا‌توی​ با چنگ و دندان بجنگد، و یاد زن‌نیس​ سفیدمویی که جان خواهرش را نجات داده بود.

و به یاد پدر و‌لیوان​ مادری افتاد که شاید از نقطه‌ای‌غذای​ دور، چشم به او دوخته بودند.

با اینکه تمام نیروهایش یکی پس از دیگری‌تخم‌مرغ​ سرنگون شدند و باختش حتمی شد، تا آخرین لحظه‌ای‌تفت​ که واپسین سازه‌اش پودر شد دست از مبارزه برنداشت.

— بازی به پایان رسید!

هدفون را از روی گوش‌هایش‌نگاهی​ برداشت و به ویرانه‌های به جا‌ورچید​ مانده بر صفحه‌ی مانیتور خیره شد.

بازی تمام شده بود، اما همین‌جای​ که پا به محوطه‌ی سالن گذاشت،‌توی​ غریو تشویق تماشاچیان به آسمان رفت.

در میان هیاهوی تماشاگران، حس‌سالم​ کرد برای لحظه‌ای مدیر موطلایی‌برایش​ و زن سفیدمو را دید.

اما وقتی قدم‌توی​ به لابی گذاشت، هیچ‌سبزی​ اثری از آن‌ها نبود.

پس از پایان مسابقه،‌گذاشت​ یو جونگهیوک از پرسنل‌توی​ درباره‌ی مدیر جدید سراغ گرفت.

— از چی‌بالا​ حرف می‌زنی؟ مگه‌جای​ خودت با تاکسی نیومدی؟

هیچ‌کس او را نمی‌شناخت.

— دقیق نمی‌دونم. امسال فقط یه مدیر جدید‌آره​ وارد کادر شده بود. به هر حال خسته نباشی،‌اوهوم​ عالی جنگیدی. درسته باختیم، ولی هوادارها حسابی کیف کردن.

یو جونگهیوک سکوت کرد.

باخته بودند و‌بالا​ راهی به مرحله‌جای​ حذفی نیافته بودند.

اما جوّ‌زرده​ تیم زیر و‌سالم​ رو شده بود.

— دیگه مرحله حذفی مهم نیست.‌ورچید​ همه‌چیز فدراسیون به هم ریخته. احتمال‌خوشمزه‌ست​ داره نتایج امروز رو کاملاً باطل کنن.

— چی؟

— اخبار رو مگه ندیدی؟

پارک جین‌سانگ قبل از شروع مسابقه، سر و رو غرق خون خودش‌زیادی​ را تسلیم پلیس کرده بود. به تبانی و فروش مسابقات اعتراف کرده‌بشقاب​ و لیست تمام بازیکن‌ها و حامیان مالی درگیر را تحویل داده بود.

— کار تیم رسماً‌انداخت​ تمومه، اما نام تو پاکه‌سبزیجاته​ جونگهیوک. اسمت توی لیستش نبود.

در مسیر خانه، یو‌می‌رفت​ جونگهیوک سبکیِ عجیبی را‌گذاشت​ در وجودش حس می‌کرد.

«اورابونی، بردی؟»

«اگه کل‌غذای​ ماجرا رو‌انداخت​ ببینی، نباختم.»

«پس بردی؟»

«در نهایت، آره.»

«فهمیدم.»

مقاله‌های خبری‌غذای​ را روی صفحه‌لب‌هایش​ تلفنش ورق زد.

— رقابتی حماسی‌همیشگی‌شان​ علی‌رغم شکست. بازی‌طرف​ یو جونگهیوک روح داشت.

در بخش‌ناهارخوری​ نظرات نوشته‌می‌رفت​ شده بود:

— شاهکار فصل‌شکل​ بود. سبک بازی پادشاه‌فرم​ مطلق به تکامل رسیده.

— اسمش توی لیست‌انداخت​ دلال‌ها نبود. اون واقعاً‌آره​ مردونه و پاک بازی می‌کنه.

نظراتی که قبلاً‌همیشگی‌شان​ پنهان شده بودند،‌طرف​ کاملاً پاک شده بودند.

تیترها را خواند:

— لغو‌زرده​ نتایج مسابقات‌دست‌نخورده​ امروز توسط فدراسیون.

— رسوایی‌غذای​ بزرگ و‌انداخت​ افشای فهرست تبانی‌کنندگان...

«اورابونی. دستت.»

یو جونگهیوک گوشی‌اش را‌می‌رفت​ در جیب گذاشت و دست‌نگاهی​ کوچک یو میا را گرفت.

تاریکی شب‌زرده​ بر سئول‌دست‌نخورده​ بال گشود.

آن سوی خیابان، زن و شوهری در حال خوردن‌سبزیجاته​ کیک ماهی داغ بودند. یو جونگهیوک دست میا را‌تکراریه​ در دست گرفت و از عرض خیابان عبور کرد.

سرش را بالا آورد‌گذاشت​ و به ستارگانی نگریست که‌انداخت​ در تیرگی آسمان سوسو می‌زدند.

«امشب چی می‌خوریم اورابونی؟»

بدن انسان از‌شکل​ چیزی شکل می‌گیرد‌ماندن​ که دریافت می‌کند.

یو جونگهیوک هنوز هم به این جمله ایمان داشت. در‌خوشمزه​ یخچال کاهو مانده بود که اگر استفاده نمی‌شد فاسد می‌شد. اما‌تیره‌اش​ در کمال تعجب، نوای صدای آن مدیر در گوشش طنین انداخت:

— ولی‌جای​ شاید دنیا فردا‌نگاهی​ به آخر برسه.

حرف‌هایش دور و غریب بود، درست شبیه‌همیشگی‌شان​ ستاره‌ای در کهکشانی دیگر. اما حوادث امروز‌لب‌هایش​ به خودی خود سرشار از ناممکن‌ها بود.

یو جونگهیوک‌زرده​ به آسمان نگاه‌سالم​ کرد و گفت:

«پیتزا.»

یادداشت: این بخش از نسخه پیش‌نویس ترجمه‌همیشگی‌شان​ شده است و ممکن است شامل جاهای‌لب‌هایش​ خالی باشد که با نشانه‌ی ■ مشخص شده‌اند.

می‌دانستم. فکر می‌کردم‌شکل​ سرانجام دوباره آن‌ماندن​ را خواهم دید.

توی جزیره تناسخ هم‌انداخت​ همین را گفتی. چون‌آره​ می‌دانستی کار به اینجا می‌کشد.

چه گفتی؟ این بار از اولِ اول‌غذای​ شروع به خواندنش کردی؟ شاید دروغ باشد،‌سبزیجاته​ اما اگر حقیقت داشته باشد، کمی خوشحال می‌شوم.

اگر در حال خواندن این کلمات‌جای​ هستی، لابد معنیش این است که‌توی​ کتاب سرانجام به چاپ رسیده است.

راستش قرار نبود این دست‌نوشته‌سالم​ منتشر شود. طبق برنامه‌مان، همان‌برایش​ یک نسخه‌ی سریالی کفایت می‌کرد.

نمی‌دانم به یاد داری یا نه، اما بخشی از این دست‌نوشته روایتی دیگر از روزگار ماست، یا شاید‌تکراریه​ نسخه‌ای گمشده از آن. شاید به این دلیل باشد که یاد و خاطره‌ی داستان «شرکت کیم دوکجا» در‌چشم‌غره​ ذهن هرکدام از ما اندکی توفیر داشت، و برای همین موقع نوشتن متن گاهی تضاد آرا پیش می‌آمد.

خب... کاملاً طبیعی‌همیشگی‌شان​ است. کارکرد حافظه‌طرف​ همواره همین بوده.

خاطره‌ی این یکی درست بود، خاطره‌ی آن یکی غلط، فلان جایش از قلم افتاده بود... همان‌طور که سخن‌سبزیجاته​ می‌گفتیم، یکدیگر را قانع می‌کردیم و بر سر خاطراتی که در آن‌ها هم‌نظر نبودیم دست به رأی‌گیری می‌زدیم.‌نشون​ اما صرف اینکه با رأی‌گیری یکی را برگزیدید، دلیلی نمی‌شود که آن روایت دیگر را دور بیندازید، مگر نه؟

در این کتاب، پاره‌ای از آن‌ماندن​ داستان‌هایی که در میان جمع رأی‌زیادی​ کمتری آوردند نیز گنجانده شده است.

کدام روایت حقیقی است؛ نسخه‌ی سریالی یا نسخه‌ی کتابی؟ دیگر خودم هم نمی‌دانم. آن‌قدر گفتگو کردیم که نگو. اما حالا چه توفیری می‌کند؟‌کشید​ مگر صرف اینکه پاره‌ای از خاطرات حقیقت دارند، الزاماً سایر خاطرات پوچ و دروغین‌اند؟ چه این داستان حقیقت داشته باشد چه نداشته باشد،‌می‌کند​ این همان داستانی است که من و تو و سایرین با هم قسمت کردیم؛ داستانی که لحظه‌لحظه‌اش را زیستیم و از آن سخن راندیم.

بنابراین، تنها تمنایم این‌گذاشت​ است که با قلبی‌توی​ مهربان این داستان را بخوانی.

تو بهترین خواننده‌ای‌بالا​ هستی که در‌جای​ تمام عمرم شناخته‌ام.

پس از نگاشتن این سطور حس غریبی در جانم می‌پیچد. این دست‌نوشته را محض‌سفیده​ احتیاط بر جا می‌گذارم، اما در حقیقت، صدای من هرگز به گوش تو نخواهد‌کاهوی​ رسید. به بیانی دیگر، این نامه‌ای است که تا ابد به مقصد نخواهد رسید.

نمی‌دانم حتی بتوانی [از‌انداخت​ دیدگاه کامل ■] آن‌آره​ را بخوانی یا نه.

به هر روی، اگر این ■گی به دستت برسد، احتمالاً ■■■ ■ ■■‌آره​ جدی ■ ■ ■ ■ ■ ■ ■ ■ ■ ■ ■ ■‌تیره‌اش​ ■ ■ ■ ■ ■. ■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■... ■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■... ■■■■■■■■■■■■■... ■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■ کیم ■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■... ■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■重■■■■■■■■■■■■■■■ ■■■■■■■■■■■■■■■■■...

کمک ■

[داستان جانبی ۳ - پایان]

ناولها | novelha.net