چپتر 417: اپیزود ۷۹ – توطئهگر پنهانکار (۱)
0دو روز ازچیزهایی پایان «جنگ بزرگاطلاعات مقدسین و شیاطین» میگذشت.
«جزیره تناسخیافتگانِ» پر از کابوس دیگر دیدهمثل نمیشد؛ صورتهای فلکی کمکم کشتی را بهقرار مقصد جایگاههای برحقشان در آسمان شب ترک میکردند.
– این ایستگاه، <المپ> است.
صورتهای فلکی <المپ> پس از اعلام کشتی از جای خود بلند شدند. دیونیسوس که بهمیداد عنوان نماینده آنها ایستاده بود، نگاهش را به سمت جونگ هیوون چرخاند و خطاب بهبروند او گفت: [عذرخواهی مرا بپذیر که در چنین دوران سختی برای تو، زودتر از بقیه میروم.]
«نه، مابیشتر حالمون خوبموردشان میشه، ممنون.»
[با این حال، بیش از حد نگرانمثل نباش. هرچه نباشد، او یک صورت فلکیقرار معمولی نیست. بدون شک هنوز زنده است.]
او به آرامی روی شانه جونگ هیوون زد و خیلی زود، در حالی که سایر صورتهای فلکی را رهبری میکرد، دربروند آن سوی بُعد تاریک ناپدید شد. جونگ هیوون همانجا ایستاد و در سکوت صبر کرد تا آنها از تیررس نگاهش خارجدارن شوند و سپس از دماغه کشتی پایین رفت. وقتی به پایین پلهها رسید، متوجه شد شخصی منتظر اوست – هان سویونگ.
«دیونیسوس؟»
«رفت.»
«چوک جونگیونگچیزهایی و <دنیایمیزدند مردگان> هم همینطور؟»
«فکر کنماوریل اونا هممیپرسید خیلی زود برن.»
«و اوریل؟»
هان سویونگ مدام میپرسید و جونگ هیوون جواب میداد. بیشتر چیزهایی که در موردشان گپ میزدند اطلاعات پیشپاافتادهای بود، چیزهایی مثل هادس وقبل پرسفونه، اوریل، محل اقامت چوک جونگیونگ و غیره. بعضیها که قرار بود بروند، بعضیها که میماندند، بعضیها که همراهیشان میکردند... بخشی از اینجیهه اطلاعات درباره مسائلی بود که همه از قبل میدانستند. اما مسئله این بود که اصلاً مهم نبود کسی این چیزها را میداند یا نه.
«هایونگ هنوز کاملاً از پا افتادهستپیشپاافتادهای و اساتید دارن با ‹تزریق انرژیغیره و باز کردن شریانها› بهش کمک میکنن.»
«جیهه چطور؟»
«اون پشته،چوک داره کشتی جنگیشمردگان> رو تعمیر میکنه.»
«لی هیونسونگ چی؟»
یکی میپرسید و دیگری جواب میداد. آنها در راهروهای کشتیمحل قدم میزدند و این روند را تکرار میکردند. انگار اگرمسائلی این کار را نمیکردند، حتی یک ثانیه هم نمیتوانستند دوام بیاورند.
«بچهها چطور؟»
«خب، اونا...»
قبل از اینکه جونگ هیوون بتواند جملهاش رامثل تمام کند، صدای بچهها را شنیدند که ازبروند یکی از کابینهای ردیفشده در راهرو به گوش میرسید.
– میدونستم. باید همین الاناطلاعات با تاریکی قرارداد ببندم تامحل بتونم انتقام هیونگ رو بگیرم...
– انتقام؟ کدوممدام انتقام؟ آجوشی قطعامیداد زندهست. میتونم حسش کنم.
– ...خب، اِهم، منم<دنیای اینو میدونستم. اگه دوکجاکنم هیونگ باشه، اون قطعا...!
– دیگه باید به خودتمیزدند بیای. ما باید همین الانپرسفونه یه نقشه درست و حسابی بکشیم.
قدمهای جونگ هیوون و هان سویونگ همزمان متوقف شد، انگار که از قبل با همبروند قرار گذاشته بودند. آنها به گفتگوی بچهها گوش دادند. آن دو نفر تا همین دیروزچیزها بیوقفه زار میزدند. با این حال، آن دو، همانطور که از پنجره کابین پیدا بود، حالا...
جونگ هیووناوریل گفت: «...انگارمیپرسید حالشون خوب میشه.»
هان سویونگ لحظهای مکث<دنیای کرد و بعد ازکنم او پرسید: «پس تو چی؟»
جونگ هیوون جوابی نداد. در عوض، نگاهش آراممثل لرزید. هان سویونگ هم از نگاه کردن بهبروند همصحبتش دست کشید و نگاهش را به پایین دوخت.
سرانجام جونگ هیوونموردشان لب به سخن گشود:مثل «ازم خواست نجاتش بدم.»
«...»
«بهم التماسچوک کرد که<دنیای نجاتش بدم.»
او مشتش را محکم گره کرد. نیازیپیشپاافتادهای نبود به هم خیره شوند تا اینبعضیها احساس را که میانشان طنینانداز میشد، حس کنند.
صدایی شبیه به بارش بارانی خشک از جایی به گوش میرسید؛اقامت هان سویونگ با بیتفاوتی به آن صدا گوش داد و سپسقبل به حرف آمد: «وقتی برگردیم کلی کار برای انجام دادن داریم.»
«...آره. میدونم.» جونگ هیوون صورتش رامیداد با آستینهایش مالید و لبخند ضعیفیپیشپاافتادهای زد. «فعلاً باید برگردیم سئول، درسته؟»
«باید برگردیم.»
«حالا که دوکجا-شی ناپدید شده، قطعا یه مشت عوضی پیداپرسفونه میشن که به سئول چشم طمع داشته باشن. تازه باید نظممسائلی و قانون رو هم تو خونه خودمون سر و سامون بدیم.»
«اما کیچیزهایی قراره به لیاطلاعات سوکیونگ خبر بده؟»
«اون، خب...»
دو زن از صحبت دست کشیدند و برای مدتی به فضایاوریل خالی خیره شدند. اولین کسی که سکوت را شکست هان سویونگمثل بود. «کاش تو همچین وقتایی هنوز یو سانگا رو پیش خودمون داشتیم.»
«...دلم برای سانگا-شی تنگ شده.»
آنها برای رسیدن بهمیزدند اینجا چیزهای بسیار زیادیهادس را از دست داده بودند.
نگاهشان به بیرون پنجره چرخید تا منظرهی درچیزهایی حال گذر بُعد تاریک را تماشا کنند. آنهامحل ستارههای کهکشانهای دوردست را دیدند که به نرمی میدرخشیدند.
جهان فقط به این خاطر که یک ستاره ناگهان ناپدیدبرن شده بود، نابود نمیشد. تعداد بیشماری از آنها وجود داشتاطلاعات و نورشان پس از آن نیز به وجود خود ادامه میداد.
اما برای کسانی که در یک سیارهپیشپاافتادهای خاص زندگی میکردند، آن ستارهی بهخصوص، تمامبعضیها چیزی بود که دربارهی خود نور میدانستند.
هان سویونگ تمام تلاشش را کرد تا به انعکاس تصویرمحل جونگ هیوون روی پنجره نگاه نکند. در همین حین، جونگمسائلی هیوون زیر لب زمزمه کرد: «آخه چه بلایی سر دوکجا-شی اومده؟»
هان سویونگ جوابی نداد و دوباره شروع به راه رفتن کرد. طولی نکشید که آنها بهمحل آخرین کابین راهرو رسیدند. در را بیسروصدا باز کردند و وارد شدند تا یو جونگهیوک رااصلاً ببینند که از سر تا پا در باند پیچیده شده و روی تختی دراز کشیده بود.
هان سویونگ در حالی که جیبهای داخلیاش راکنم برای پیدا کردن یک آبنبات لیمویی میگشت، گفت:بیشتر «...وقتی این احمق بیدار بشه باید بتونیم بفهمیم.»
این اتفاق زمانی افتادمیزدند که هنوز در اواسطهادس خواندن «راههای زنده ماندن» بودم.
داشتم صفحه را به پایین اسکرول میکردم، با رضایت کامل ازاطلاعات اینکه میدانستم کار آن روزم را تمام کردهام، که ناگهان متوجه چیزیهمراهیشان شدم که در گوشهی [سخنان نویسنده] در پایین صفحه نوشته شده بود.
– دوکجا-نیم، نظرتون چیه؟
دیگر فراموش کردهام که آن سؤال به چه چیزی مربوط میشد.محل شاید درباره روند پیشرفت داستان بود، یا شاید داشت به چیزی درقبل خود رمان اشاره میکرد. حالا، آن موقع چه جوابی به او دادم؟
– امم.چیزهایی خب، همچینمیزدند پیچش سادهای یکم...
– شمااوریل هم همینطورمیپرسید فکر کردید؟
با به یاد آوردن این بخش از خاطراتم دوباره یکه خوردم. آیا واقعاً چنینجواب اتفاقی افتاده بود؟ من خود «راههای زنده ماندن» را به این خوبی به یاد داشتم،قرار پس چرا این بخش از خاطرات را کاملاً فراموش کرده بودم؟ اصلاً نمیتوانستم درکش کنم.
درسته، حالا که به گذشتهمیزدند نگاه میکردم، نویسنده هر از گاهیمحل با من گپ میزد، مگه نه؟
من هم برای ارتباط با نویسنده کامنت میگذاشتم؛ بیشتر اوقاتمحل برای تشویق او بود یا پرسیدن سؤالاتی درباره نوبت بازگشت بعدی،همه اما گاهی اوقات سعی میکردم سر رمان با او بحث کنم.
فکر کنم حدود زمانیمیپرسید بود که یو جونگهیوک تازهموردشان از ۶۰۰امین نوبت گذشته بود.
هر چقدر هم که فکر میکردم، نمیتوانستمفکر چیزی را درباره رمان درک کنم، برای همینمیداد در بخش نظرات با نویسنده وارد بحث شدم.
– نویسنده-نیم. این یهموردشان اشتباه تایپی بود؟ جونگهیوکمثل چطور میتونه درخشان لبخند بزنه؟
«تیالاس۱۲۳» در جواب گفت.
– هر کسی بعدمیپرسید از بیش از ۶۰۰چیزهایی بار بازگشت، اینطوری تغییر میکنه.
بعد از شنیدنش، با خودم فکر کردم که این جواب تااوریل حدودی منطقی است. و آن باید اولین باری بوده باشد کهمثل با جدیت درباره تعداد دفعاتی که یو جونگهیوک بازگشته بود، فکر کردم.
بیش از ۶۰۰ بار بازگشت، نه؟ زندگی برایمثل موجودی که مجبور بود چنین زندگیای را بارهابروند و بارها تکرار کند، اصلاً چه معنایی داشت؟
⸢کیم دوکچیزهایی جا، بیمیزدند دار شو.⸥
درد مبهمی در سرم میکوبید و هوشیاریام به تدریج بازگشت. بدنم بیحالپیشپاافتادهای بود و درد وحشتناکی از تمام گوشههای بدن تجسدم زبانه میکشید. به سختیدرباره توانستم چشمانم را باز کنم و پرتوهای ضعیف نور به چشمانم نفوذ کردند.
و سپس،چوک صدای آشنایی<دنیای در گوشم پیچید.
«به نظربیشتر میرسه بالاخرهموردشان بیدار شده.»
آره، اون کهموردشان نمیتونست در اینپیشپاافتادهای مورد مهربون باشه، میتونست؟
پوزخند کوچکی زدممدام و سرم رامیداد به سمت صدا چرخاندم.
با این حال،جونگیونگ یه چیزی... غیرعادیهمینطور به نظر میرسید.
«پس، اینبیشتر احمق همونموردشان کیم دوکجاست؟»
تا زمانی که چشمانم را کاملاًپیشپاافتادهای باز کردم، متوجه شدم که توسطغیره تعداد بیشماری یو جونگهیوک احاطه شدهام.
حدود ده دقیقه دیگر<دنیای زمان نیاز داشتم تا دوبارهاونا هوشیاریام را به دست بیاورم.
یک بار دیگر از هوش رفته بودم و بعد از بیدارمحل شدن، چشمانم را بسته نگه داشتم و خیلی تلاش کردم تا بفهممقبل اینجا چه خبر است. حداقل باید درکی از وضعیت فعلی پیدا میکردم.
اول از همه،موردشان «جنگ بزرگ مقدسین ومثل شیاطین» تمام شده بود.
از این بابت مطمئن بودم؛ حداقلمیداد پیامهایی که در گزارش سیستم منتظرپیشپاافتادهای بودند، این واقعیت را ثابت میکردند.
[شما افسانه بزرگ «فصل نور و تاریکی» را به دست آوردهاید!]
[سومین افسانه بزرگ شما «اوج» خود را تکمیل کرده است!]
[سومین شرط برای سناریوی مخفی – «یک افسانه واحد»، برآورده شده است!]
[افسانه نهایی منتظر شماست.]
[تمام <جریان ستارهای> از دستاورد شما به وجد آمده است!]
[اکثریت صورتهای فلکی <جریان ستارهای> اکنون به سحابی شما توجه میکنند!]
[در رابطه با افسانه شما، اکثریت قاطع صورتهای فلکی...]
من بالاخره «اوج»ِ «یک افسانه واحد» را تکمیلکنم کرده بودم. انرژی متعلق به یک افسانه بزرگِبیشتر غیرقابل تصور، اکنون با قدرت درون من میخروشید.
افسانه بزرگ،بیشتر ⸢فصل نورموردشان و تاریکی.⸥
این اولین باری بود که درباره چنین افسانه بزرگی میشنیدم. اما منطقی بود – هرچه نباشد،میماندند برخورد مه بینام و اژدهای آخرالزمان در داستان اصلی رخ نداده بود... با در نظر گرفتنهایونگ این اتفاق به عنوان نقطه شروع، کل خط جهانی باید تغییرات ناگهانی و خشونتآمیزی را تجربه میکرد.
حرکت به سوی آخرالزمان سرعت گرفتهمیداد بود، بنابراین کاملاً واضح بود کهپیشپاافتادهای سرعت پیشرفت کل سناریو نیز افزایش مییابد.
دوم اینکه،چوک یک نفر واقعاًمردگان> مرا نجات داد.
مشکل من از همینجاموردشان شروع شد. دقیقاً چهمثل کسی مرا نجات داد؟
«تظاهر به بیهوشی فایدهای نداره.»
محض اطلاع، آخرین چهرهای که دیدم چهره یو جونگهیوکموردشان بود که برای نجاتم میآمد. پس شاید واضح بودغیره که الان هم باید با چهره او روبهرو میشدم.
اما، خب،چوک مشکل اینجا<دنیای بود که...
«نه تنها قیافهاشچیزهایی احمقانهست، بلکه به نظرپیشپاافتادهای میرسه مغزش هم احمقه.»
«دقیقاً همونطور که شنیده بودم.»
...چرا اینجااوریل اینقدر «یومیپرسید جونگهیوک» زیاد بود؟؟
فقط این نبود...
با بهت و حیرت کامل، به پنج-شش «یو جونگهیوکِ کوما» که در حال حاضر روی تخت ایستاده بودند خیره شدم.درباره بدون شک آنها یو جونگهیوک بودند، اما همگی... نسخههای چیبیِ کلهگندهای با دست و پاهای کوتاه بودند که تقریباً هماندازه کیرگیوسکردن به نظر میرسیدند. (یادداشت مترجم: کوما یک کلمه غیررسمی کرهای به معنای کودک یا در این مورد، یک فیگور چیبیشکل است.)
...هنوز دارم خواب میبینم؟؟
درسته، این باید یک خواب باشه. آره، استرسی که او هر روز به من وارد میکرد رویاقامت هم تلنبار شده و حتماً باعث این توهم وحشتناک شده بود. باید همین باشه. با عجله بهنبود گونههایم سیلی زدم، که باعث شد یو جونگهیوکهای کوما یکی پس از دیگری شروع به صحبت کنند.
«حتماً فکر میکنهجونگیونگ این یک خوابه.همینطور مثل یه احمق.»
«شاید اول به کمیموردشان زمان نیاز داشته باشه تاهادس وضعیت فعلیش رو درک کنه.»
«چه عوضیِچیزهایی رو اعصابیه. یعنیاطلاعات باید منتظرش بمونیم؟»
کاملاً نادیدهشان گرفتم و اتاقی که در آن بودم را برانداز کردم.پیشپاافتادهای یک اتاق بزرگ و دایرهای شکل بود؛ همهچیز، از جمله میز، صندلیها،بخشی سایر خرتوپرتهای کوچکتر و حتی تختی که رویش نشسته بودم، دایرهای شکل بودند.
...من کدوم جهنمی بودم؟
خیلی و طولانی فکر کردم، اما چیزی به ذهنم نرسید.پرسفونه اتاقی با چنین مبلمان عجیبی باید بیش از حد بهیادماندنی باشد،مسائلی اما یادم نمیآمد هرگز در «راههای بقا» چیزی دربارهاش خوانده باشم.
با این فکر که شاید تصادفاً وارد منطقهایهادس برای یک سناریوی جدید شدهام، پنجره سناریو را احضارهمراهیشان کردم، اما فقط با پیام زیر توی ذوقم خورد.
[در حال حاضر، <جریان ستارهای> در میانه تعمیر و نگهداری سیستم سناریو است.]
به این معنیچیزهایی که در وضعیت فعلیام،پیشپاافتادهای تقریباً هیچچیزی نمیتوانستم بفهمم.
«به نظرچیزهایی میرسه تحلیل وضعیتشاطلاعات تقریباً تموم شده.»
«دوباره میپرسم. تومدام همونی هستی کهمیداد بهش کیم دوکجا میگن؟»
یو جونگهیوکِ کومایی که حالت چهرهای تندخو داشت از من پرسید. حالا که دقیقترجواب نگاه میکردم، کارتهای شمارهدار مختلفی روی سینه هر یک از یو جونگهیوکهای کوما چسبانده شدهقرار بود و اونی که الان از من سوال پرسید، روی کارتش [۹۹۹] نوشته شده بود.
تصمیم گرفتم فعلاًچیزهایی جوابشان را بدهم. «درسته.پیشپاافتادهای من کیم دوکجا هستم.»
یو جونگهیوکهای کوما به هم نگاه کردند و همزمان سرمحل تکان دادند. این بچههای کوچک، با وجود اینکه خیلی کوچکترمسائلی از نسخه اصلی بودند، دقیقاً مثل یو جونگهیوک رفتار میکردند.
«پس بهاوریل نظر میرسه شخصجواب درستی آورده شده.»
حتی صداشون هم همون بود...
نمیدانستم اینجا چه خبر است، اما دیگر باید آن را میپذیرفتم. من در یک خوابقرار گیر نیفتاده بودم. و به لطف هوسهای دیوانهوار و ناشناخته احتمال، به نوعی سر ازکسی یک پادشاهی عجیب و خیالی درآورده بودم که یو جونگهیوکهای کوما در آن زندگی میکردند.
«شماها کی هستین؟»
تصمیم گرفتم اول از آنها بپرسم. میدانستم اگر ذرهای شبیه به یو جونگهیوکمثل اصلی باشند، جواب سرراستی به من نخواهند داد، اما با این حال پرسیدم.مسائلی یکی از کوماها شروع به زمزمه کرد: «چقدر رقتانگیزه. با نگاه کردن نمیتونی بفهمی؟»
آره، همین فکر رو میکردم. اگر قرار بود در چنین دنیایی گیر بیفتم، ترجیح میدادم به جای اینها، نسخههای کومای مهربان و لطیف یو سانگا دورم را گرفته باشند. دربروند این فکر بودم که چطور باید جوابشان را بدهم تا یک پاسخ درست از این بچهها بشنوم، اما در همان لحظه، «یو جونگهیوک» که روی کارتش [۸۸۸] نوشته شده بود،جیهه کلمات نسبتاً غیرمنتظرهای به زبان آورد: «با اون مغز کندت، مهم نیست چقدر بهش فکر کنی، هرگز به جواب درست نمیرسی. پس، من بهت میگم. ما بخشی از "توطئهگر بزرگ" هستیم.»
...توطئهگر بزرگ؟ یعنی ممکنه؟
درست در همانموردشان لحظه، حس سرماییپیشپاافتادهای در سرم پیچید.
«یو جونگهیوک» با شماره [۷۷۷] روی سینهاش، حتماً سکوتم را بهاطلاعات روش خودش تفسیر کرده بود که با لحنی تمسخرآمیز گفت: «هوشمیماندند رقتانگیزت نباید برای درک این موضوع تو زمان حال کافی باشه.»
درسته، این بچهها، قطعاً یومردگان> جونگهیوک بودند. حالا دیگر هیچبرن شکی در این مورد وجود نداشت.
«اگه کاملاً بیداری،چیزهایی پس بلند شو.اطلاعات یه نفر منتظرته.»
«کی منتظرمه؟»
«وقتی رسیدی میبینی.»
با قدمهایی لرزان بلند شدم و به دنبال آن کوما راه افتادم. درِ گرد باز شدبیشتر و راهروی عظیمی پیش رویم پدیدار گشت. کسی که رهبری را بر عهده داشت، یو جونگهیوکِهمراهیشان کومای شماره [۹۹۹] بود. من هم به دنبالش رفتم. بقیه کوماها نیز پشت سر ما راه افتادند.
از یکیبیشتر از آنهاموردشان پرسیدم: «اینجا کجاست؟»
این سوال باعث شد یکی ازپیشپاافتادهای یو جونگهیوکهایی که دنبالم میآمد بهغیره حرف بیاید: «اون گوی عه سوپ.»
«چی گفتی؟»
«یعنی جنگل نگای. تو<دنیای مثلاً یه پیامبری، اما حتیاونا نمیتونی این رو تشخیص بدی؟»
چه مسخرهبازیای. پس چرا اون رو به انگلیسی گفتی؟هادس (یادداشت مترجم: در متن اصلی کرهای، کوما این عبارتهمراهیشان را با تلفظ کرهایِ کلمات انگلیسی بیان کرده بود).
یو جونگهیوکِ کومای شماره [۶۶۶] طوری بهمثل من چشم غره رفت که انگار ناامید شدهبروند بود و با نارضایتی آشکاری رویش را برگرداند.
همان موقع بود که به این فکربیشتر افتادم که شاید این اعداد، نشاندهنده نوبتهای بازگشتیپرسفونه باشند که هر یو جونگهیوک تجربه کرده است.
...یو جونگهیوک در دور ۶۶۶اُم چههمینطور کار کرد؟ همان موقعی بود کهمدام با اژدهای شعله سیاه اعماق همپیمان شد؟
منظره یک جنگل نقرهای را از بیرون پنجرههایی که در امتداد راهرو ردیف شده بودند،قرار دیدم. جنگل نگای، درسته؟ آشنا به نظر میرسید، انگار جایی دربارهاش شنیده بودم. با اینکسی حال، مطمئن نبودم که آیا این مکان هرگز در «راههای بقا» ظاهر شده بود یا نه...
در همین حین بود که گروهپیشپاافتادهای ما با موجودات دیگری روبهرو شد کهبعضیها از سمت دیگر راهرو به طرفمان میآمدند.
[پس، این همونمدام کسیه که توطئهگرمیداد با خودش آورده؟]
نه، اصلاً میتونستمجونگیونگ حرکاتشون رو به عنوانفکر «راه رفتن» توصیف کنم؟
در حالی که احساس میکردم تماماطلاعات موهای بدنم سیخ شده است، ناخودآگاه دستهغیره [ایمان ناگسستنی]ام را محکمتر در دست گرفتم.
چون «خدایان بیرونی»موردشان داشتند از سمت مقابلمثل به طرف ما میآمدند.
موجوداتی که هالههایی بینهایت بیثباتتر و شومتر از هر صورت فلکیای ساطع میکردند. یکی از آنها سر اسب داشت، در حالی که بقیههمراهیشان موجوداتی هیولایی و پوشیده از شاخکهای چندشآور بودند. به نظر میرسید آن شاخکهایی که در هوا کشیده شده بودند، پیش از آنکه به سمتشریانها› من نزدیکتر شوند، کمی «سرهایشان» را کج کردند. هر کسی که به آنها نگاه میکرد، به هیچ وجه نمیتوانست نیتشان را دوستانه توصیف کند.
در کمال تعجب، کسی کهمردگان> در مسیرشان قرار گرفت، کسی نبوداوریل جز یو جونگهیوکِ کومای شماره [۹۹۹].
«اون مهمان ماست.چیزهایی حتی فکر آزاراطلاعات دادنش رو هم نکنین.»
[اما فقط یهموردشان گپ کوچیک کهپیشپاافتادهای نباید مشکلی داشته باشه؟]
«من اجازه نمیدم.»
یو جونگهیوکِ کومای شماره [۹۹۹] اینگونههمینطور اعلام کرد و نسخه مینیاتوری [شمشیرمدام لرزاننده بهشت] را از پشتش بیرون کشید.
به دنبال آن، کوماهای شماره [۸۸۸]، [۷۷۷]پیشپاافتادهای و حتی شماره [۶۶۶]، همگی سلاحهای نصبشدهبعضیها بر پشت و کمرشان را بیرون کشیدند.
...این بچهها، اصلاً میتونستن واقعاًاطلاعات بجنگن؟ منظورم اینه که، همهشونمحل یه جورایی شبیه اکشنفیگور بودن، پس...
شاید طرف مقابل هم همین فکر رابیشتر میکرد، زیرا آنها شروع به ساطع کردن هالهایپرسفونه خصمانه و بهشدت لجوجانه به سمت ما کردند.
[چطور جرئت میکنین...جونگیونگ فقط به خاطر اینکهفکر وابستگان "توطئهگر بزرگ" هستین...]
در حالی که این رویارویی بهسرعت ملتهبتر میشد و شاخکها و کوماهااقامت در آستانه شروع مبارزه بودند، صدای «بوم» بلندی از جایی به گوشمیدانستند رسید. خدایان بیرونی که مشغول تکان دادن شاخکهایشان بودند، ناگهان همگی زانو زدند.
تنها کسی در میان آنها کهپیشپاافتادهای هنوز ایستاده بود، همان سر اسبی بودبعضیها که نسبت به من خصومت نشان میداد.
[■■■...!!]
صدای «بوم» دیگری طنینانداز شد. در نهایت، حتی سراونا اسب هم مجبور شد سرش را به زمین بکوبد.موردشان این لرزشها نمیتوانستند صرفاً امواج شوکِ یک زلزله ساده باشند.
نه، در همین لحظه کسیمیزدند داشت این خدایان بیرونی راپرسفونه با مقامی باورنکردنی مرعوب میکرد.
[وو، وووو...]
خدایان بیرونی از درد نالیدند و از سر راه کنار رفتند. در انتهای راهرو، ورودیای وجود داشت کهغیره به یک سالن عظیم منتهی میشد. این سالن از نوع باز بود و سقف دایرهای و عظیم آنچیزها با شاخههای درهمتنیده و پیچدرپیچ درختان تزئین شده بود. من به همراه یو جونگهیوکهای کوما وارد این سالن شدم.
پرتوهای نازک نور خورشید که از میان شاخههاکنم نفوذ میکردند، یک تخت پادشاهی باستانی و فرسوده راچیزهایی درست در وسط آن سالن بزرگ روشن کرده بودند.
نیازی نبود کسی به من بگوید،اطلاعات خودم بلافاصله فهمیدم. موجودی که روی آنغیره تخت نشسته بود، پادشاه این جنگل بود.
نه تنها این،موردشان بلکه از قبلپیشپاافتادهای میدانستم او کیست.
جای زخم روی صورتش که زیر پرتوهایبیشتر کمرنگ خورشید نمایان شده بود و کُتهادس سفیدی که دقیقاً شبیه کُت من بود.
موجودی که فکر میکردم دیگرمردگان> هرگز او را نخواهم دید،برن درست روی آن تخت نشسته بود.
[خیلی وقت میگذره، کیم دوکجا.]
<اپیزود ۷۹.چیزهایی توطئهگر پنهانکارمیزدند (۱)> پایان.