چپتر 229: اپیزود ۴۳ – قدیسه شمشیر شکافتن آسمان (۲)
0[چه کسی...بقا ارباب جدید...بودم مجتمع صنعتی است؟]
صدای عظیمی به گوش رسید و من و یو جونگهیوک همزمان از پنجره بهتوسط بیرون نگاه کردیم. با توجه به خیابانهای پر سر و صدا، استفاده از صدای حقیقیبردی کاملاً دشوار بود. یو جونگهیوک با صدای آرامی زمزمه کرد: «یه صورت فلکی از پاپیروسه.»
«اگه آخرینچیزی فرعون باشه، احتمالاًخوانده همون زنه است؟»
یک مومیایی غولپیکر با تاجی طلایی و قدیمی. همهچیز به جز بینی کشیدهاشقطعاً با باند پوشانده شده بود. دقیقاً مثل چیزی بود که در راههای بقاببری خوانده بودم. مشخص بود که این بدن متعلق به کلئوپاترا، آخرین فرعون مصر است.
[یو جونگهیوک... کیست؟]
بار دیگر، صدای حقیقی در سراسر مجتمع صنعتی طنینانداز شد. قطعاً صدای باعظمتینبودند بود، اما هیچکدام از ما مرعوب نشدیم. کلئوپاترا در بهترین حالت یک صورتنکنه فلکی ردهعظیم بود. من و یو جونگهیوک دیگر از صورتهای فلکی ردهعظیم ترسی نداشتیم.
«یو جونگهیوک. میتونی ببری؟»
او حریفی بود که در حال حاضر، با وجود بستههای داستانیسراسر که از بدنم آویزان بود، نمیتوانستم از پس مبارزه با اوصورتهای بربیایم. یو جونگهیوک سرش را تکان داد. «الان غیرممکنه. بهزودی وقتش میرسه.»
«داری درباره جریمهات حرفبودم میزنی؟ همونی که روزیمتعلق ده دقیقه ناپدید میشی؟»
یو جونگهیوک جوابی نداد. من این رانشده به نشانه تأیید در نظر گرفتم وتوسط به کلئوپاترا نگاه کردم. «پس اون شخص...»
«هیچ کاری نمیکنه.»
«چرا؟»
«انتخاب پادشاهبقا شیاطین هنوزبودم شروع نشده.»
طبیعتاً، بدنهای تجسد صورتهای فلکی که بخشی از سناریو نبودند،تجسد توسط احتمال محدود میشدند. تا زمانی که داستان غولپیکر هنوزآغاز آغاز نشده بود، آنها نمیتوانستند آزادانه عمل کنند. با این حال...
«هی، نکنهچیزی آسمودئوس روبقا از یادت بردی؟»
«همه نمیتوننمشخص مثل آسمودئوسبدن رفتار کنن.»
این را میدانستم. دلیلش این بود که پادشاهان شیاطین محدودیتهای بسیار کمتریبار نسبت به صورتهای فلکی در دنیای شیاطین داشتند. مشکل این بود کهردهعظیم صورتهای فلکی میتوانستند برای غلبه بر این محدودیتها، احتمال بیشتری مصرف کنند.
«مگه کلئوپاترا عضوپادشاه پاپیروس نیست؟ اگه احتمالنشده سحابی رو قرض بگیره...»
«کیم دوکجا. انگارراههای فراموش کردی اونابودم چه کار کردن.»
«چی؟»
قبل از اینکه یوبودم جونگهیوک بتواند جواب بدهد، صدایکلئوپاترا کلئوپاترا را در هوا شنیدم.
[به... حاکم جدید مجتمع صنعتیهنوز بگویید. اگر او در انتخاب پادشاهبخشی شیاطین شرکت کند... قطعاً خواهد مرد.]
با این کلمات، بدن کلئوپاترا شروع بهمشخص ناپدید شدن کرد. مانند قلعه شنی عظیمیبار که فرو میریزد، بدنش به غبار تبدیل شد.
[این را بهاین خاطر بسپارید... پاپیروس هرگز...مصر دو بار هشدار نمیدهد.]
پس چرا به این آرامی میروی؟این عجیب بود. معمولاً او پس ازبار کشتن صدها تجسد آنجا را ترک میکرد.
یو جونگهیوک طوری دهان باز کردشروع که انگار من آدم رقتانگیزی هستم. «فراموشنبودند کردی؟ اونا سرنوشت رو بهت تحمیل کردن.»
«آه.»
این حرف به یادم آورد که چنین چیزی وجود داشت. پاپیروس، وداس و المپ مقداراما عظیمی از احتمال را مصرف کرده بودند تا سرنوشتم را به من تحمیل کنند. به همینبستههای دلیل بود که کلئوپاترا به این راحتی ناپدید شد. آنها اکنون با کمبود احتمال مواجه بودند.
یو جونگهیوک با صدای گرفته واین متمایزش گفت: «ما تا قبل ازبار انتخاب پادشاه شیاطین کمی وقت خریدیم.»
سرم را تکان دادم. حداقل درشروع حال حاضر، صورتهای فلکی به این سمتنبودند حمله نمیکردند. گزارش پیامها را بررسی کردم.
[«انتخاب پادشاه شیاطین» در حال حاضر در دست آمادهسازی است.]
[زمان باقیمانده برای آمادهسازی: ۲۸ روز و ۱۷ ساعت و ۱۲ دقیقه.]
اگر پیشبینیام درست بود، انتخاب پادشاه شیاطین، سناریوهای بیست و یکم تامصر بیست و چهارم را در بر میگرفت. این یک داستان غولپیکر بود،بهترین بنابراین طبیعی بود که سناریوها را ببلعد. زمان باقیمانده را سنجیدم و گفتم:
«فقط مامشخص دو نفربدن کافی نیستیم.»
«میدونم.»
به محض شروع انتخاب پادشاه شیاطین، صورتهای فلکی به اینجا سرازیر میشدند. یک صورت فلکی ردهعظیم شاید درزمانی قدرت کاستیهایی داشت، اما هنوز هم بسیار قویتر از تجسدهای معمولی بود. علاوه بر این، وقتی تعداد زیادیپادشاهان از آنها شروع به ظاهر شدن میکردند، مقابله با آنها تنها برای من و یو جونگهیوک دشوار میشد.
«ایدهای داری؟»
یو جونگهیوک سرش را تکان داد. راهی برای آوردن همتیمیها از زمین وجود داشت، اما لی هیونسونگ و جونگ هیوون هنوز توانایی مبارزهترسی با متعالیها یا صورتهای فلکی را نداشتند. آنها نیاز به زمان داشتند تا با جابهجایی بین سناریوهای شخصی و سناریوهای اصلی قویتر شوند.داری مدیریت همهجانبهی نیروها زمانی امکانپذیر میشد که آنها وارد سناریوهای بعدی میشدند. من باید همتیمیهایی پیدا میکردم که بتوانم فوراً از آنها استفاده کنم.
«همتیمیای اینجا جمع کردی؟»
«آه، هست...»
حرفش که شد، جانگ هایونگ کجا بود؟ بدن دردمندمبدن را چرخاندم و به اطراف نگاه کردم. «بهش گفتمقطعاً دنبال اعضای گروه بگرده. دیگه وقتشه یه نتایجی داشته باشه...»
«آماده باش.مشخص من تا چندمتعلق ثانیه دیگه میرم.»
قبل از اینکه بتوانمبودم بپرسم کجا میرود، یو جونگهیوککلئوپاترا از جلوی چشمانم ناپدید شد.
برنامهام را تنظیم کردم و پس از مرتب کردن باندهایم، اتاق درمانمصر را ترک کردم. آیلین گفته بود باید دو هفته دیگر استراحت کنم، اماحالت وضعیت جسمانیام آنقدرها هم بد نبود، شاید به این دلیل که آرامش داشتم.
[ویژگی «کرین لامارک» اثر بازیابی را افزایش داده است.]
...آه، به خاطر اثر این ویژگی بود. وقتی بیرون آمدم و بدنم را کشتوسط دادم، آیلین با نگرانی به سمتم دوید. قبل از اینکه بتواند دهانش را بازیادت کند، حرفش را قطع کردم. «نگران نباش. در عوض، میتونی این رو درمان کنی؟»
آیلین عروسک اوریل رابقا گرفت و سرش رااین کج کرد. «...این چیه؟»
«بدن نمادین یک صورت فلکی.»
آیلین اشتباه کرد و عروسک را روی زمینمتعلق انداخت. با عجله دوباره عروسک را برداشت وقطعاً از من پرسید: «...به خاطر انداختنش مجازات میشم؟»
«نگران نباش، اونپادشاه صورت فلکی خوبیه.شروع لطفاً محکم تعمیرش کن.»
صورت فلکی خوبی بود. گفتن اینبودم کلمات عجیب بود، اما من داشتم دربارهکیست اوریل حرف میزدم، نه صورتهای فلکی دیگر.
گفتم که میروم تا کمی قدم بزنم و واردبار خیابانهای مجتمع صنعتی شدم. خیابانهای مجتمع صنعتی در نورینشدیم کمرنگ غرق شده بودند و با قبل تفاوت داشتند.
چند نفری مرا شناختند و به آرامی سر تکان دادند. میتوانستمکیست نشاطی را در چهرههایشان ببینم که قبلاً هرگز ندیده بودم. شایدبهترین این حالت چهره کسانی بود که تصمیم گرفته بودند زندگی کنند.
«هی یو جونگهیوک! بیدار شدی؟»
برگشتم و کسی را دیدم که به این سمت میدوید. جانگکلئوپاترا هایونگ به سمتم آمد و با ناشیگری گردنم را گرفت. سعی کردمنشدیم جانگ هایونگ را از خودم جدا کنم. «اسم من یو جونگهیوک نیست.»
«اوه، حالامشخص میخوای اسم واقعیتمتعلق رو فاش کنی؟»
«...میدونستی؟»
«خب، من تنهاپادشاه کسی نیستم که ازنشده اسم مستعار استفاده میکنه.»
مدتی به جانگ هایونگ خیرهخوانده شدم و بعد با لحنیمتعلق معنادار گفتم: «اسم من کیم دوکجاست.»
من با ملایمت حرف زدم، اماکلئوپاترا جانگ هایونگ حالت گیجی به خود گرفت.قطعاً «اسم عجیبیه. انگار قبلاً یه جایی شنیدمش...»
«...مهم نیست. داشتی چیکار میکردی؟»
«اوه، داشتم با چند نفرهنوز گپ میزدم و یه خبراییتجسد درباره این منطقه گیر آوردم.»
«چه خبری؟»
«چون خواب بودی نمیدونی؟بدن تو این مدت اتفاقاتکیست جالبی تو مجتمع صنعتی افتاده.»
از جانگ هایونگ درباره اتفاقاتمشخص هفته گذشته شنیدم. البته، جالبترینشونمصر مربوط به یو جونگهیوک بود.
«حقوق حاکمیت رو رد کرد؟»
«درسته. گفت که دوک میشهخوانده اما اینجا حکومت نمیکنه. برای همینکلئوپاترا همه جا غوغا به پا شده.»
وضعیت روشن بود. شاید یو جونگهیوک داشت شعارش یعنی «سلطه داشتهسراسر باش اما حکومت نکن» رو تمرین میکرد. این چیزی بود کهصورتهای خودش گفته بود. ایدهاش خوب بود. با این حال، وضعیت افتضاح بود.
«نظم مجتمع صنعتی باید از کنترل خارجبدن شده باشه. اگه اوضاع سر و سامان نگیره،طنینانداز اون اعلامیه فقط یه مشکل امنیتی ایجاد میکنه.»
«به خاطرانتخاب همینه که شهروندانهنوز الان اینقدر هیجانزدهان.»
یک دیکتاتور قدرتمند این قدرت را داشت که خواستههای مردممتعلق را کنترل کند. از آنجایی که یک دیکتاتور از قدرت خودهیچکدام دست کشیده بود، خواستههای تلنبار شده شهروندان به یکباره فوران میکرد.
「 «فکر میکنی اگهبدن من بمیرم، تاریکی مجتمعکیست صنعتی از بین میره؟» 」
اینها کلمات دوک سیسویتز در راههای بقا بود. یک بار دیگر با خودم فکر کردمطنینانداز که حق با او بود. مجتمع صنعتی فقط به خاطر تغییر حاکم، ناگهان تغییر نمیکرد. بلکه،حال دیکتاتوری سرکوبگر از بین رفته بود و امیال پنهان مردم حتی بیشتر از قبل نمایان میشد.
«هی، اونانتخاب قطعه روشیاطین بده به من!»
«نـ-نمیخوام. خودم پیداش کردم.»
صداهایی انگار که منتظر این لحظه بودند، بلند شد و من و جانگ هایونگ همزمان سرهایمان را چرخاندیم. تعداد زیادیحالت از مردم در حال لینچ کردن یک تجسد در کوچهای بودند. وضعیت مشخص بود. آنها داشتند بر سر یک قطعهداد داستان که از کارخانه آمده بود، میجنگیدند. میخواستم حرکتی کنم که جانگ هایونگ جلوم را گرفت. «صبر کن. فقط تماشا کن.»
«...چی؟»
«بهت کهانتخاب گفتم، یهشیاطین خبرایی هست.»
«چه خبری؟»
«‹مجازاتگر› قراره اینجا پیداش بشه.»
«مجازاتگر؟»
هرگز اسم چنین مقامی را نشنیده بودم. نه در سناریوی انقلابی و نه در راههای بقا چنینمیشدند مقامی وجود نداشت. جانگ هایونگ متوجه شک و تردیدم شد و اضافه کرد: «این یه لقبِ که شهرونداندلیلش ساختنش. چند روز پیش یه زیباروی فوقالعاده پیدا شده و از اون موقع داره صلح رو برقرار میکنه...»
در همین لحظه،راههای فریاد مردی از داخلمشخص کوچه به گوش رسید.
«بکشیدش و بدزدینش!»
مردها سلاحهایشان را بیرون کشیدند و به نظر میرسید یک لینچ تمامعیار در راه است.طنینانداز ترجیح میدادم به جای منتظر ماندن برای مجازاتگر، خودم اول دست به کار شوم. لحظهایحریفی که دستم را به سمت شمشیر روی کمرم بردم، سایهای باریک در کوچه ظاهر شد.
«بس کنید.»
زنی با شنلی سیاه که بدنش را پوشانده بود، روی دیوار ایستاده بود. به خاطر شنل از تجهیزاتش مطمئن نبودم،اما اما چهرهاش کاملاً واضح بود. چهرهای بود که به نظر میرسید در بُعدی متفاوت از دنیای اطرافش قرار دارد. بهنمیتوانستم موهای زن که تا کمرش میرسید و در باد تکان میخورد نگاه کردم و در شوک عجیبی به آرامی حرکت کردم.
...آیا در راههای بقا چنینمتعلق شخصیتی وجود داشت؟ ناگهان معنایدیگر هر کلمه تحسینآمیزی برایم روشن شد.
چشمانی عمیق و جذاب زیر ابروهایی مرتب قرار داشتند. تمام استانداردهایی که زیبایی را درطنینانداز جهان تعیین میکردند، به یکباره فرو ریختند. این چهرهای بود که با استفاده از القاب صورتهایحال فلکی قابل توصیف نبود. در کمال تاسف، تنها یک راه برای بیان این چهره وجود داشت.
「 بدون شک این زیباییایهنوز بود که سه بار بهتجسد گونههای یو جونگهیوک سیلی میزد. 」
در راههای بقا چنین اصطلاحی وجود نداشت. در راههای بقا، جانگ هایونگ در بهترین حالت با «دوطنینانداز سیلی به گونهها» توصیف شده بود. در حالی که از شوک مات و مبهوت مانده بودم، کسیحاضر که قرار بود دو بار به یو جونگهیوک سیلی بزند زمزمه کرد: «اومد. اون شخص همون مجازاتگره.»
مردها که مقهور زیبایی زن شده بودند، با تاخیر به خود آمدند. لبهایشان تکان خورداما و میدانستم چه چیزی از دهانشان بیرون خواهد آمد. قبل از اینکه دهانشان باز شود،وجود چیزی حرکت کرد. سپس چیزی روی زمین افتاد. کمی بعد بود که مردی فریاد کشید. «او-اووااااک!»
مردی که بازویش قطع شده بود، به طرز وحشتناکی جیغ میکشید در حالی که بقیه افراد با درک موقعیت، شروع بهنشدیم فرار کردند. آنها متوجه شدند که این دشمنی است که نمیتوانند از پسش بربیایند. حتی مرد نجاتیافته نیز وحشتزده بود وتکان از کوچه بیرون دوید. در یک چشم به هم زدن، فقط بازوی قطعشده مرد و آن زن در کوچه باقی ماندند.
جانگ هایونگ به زنی که بیصدا شمشیر را در دست داشت نگاه کرد وتوسط با تحسین گفت: «ببین، واقعاً شگفتانگیز نیست؟ تو بهم گفتی دنبال چند تا آدمیادت به درد بخور بگردم. دیروز سعی کردم باهاش حرف بزنم اما یهو غیبش زد―»
شمشیرزنیاش بیرحمانه بود اما در مسیری مشخص حرکت میکرد.بدن چیز شگفتانگیز، سرعت آن شمشیرزنی بود. زمزمه کردم: «یکقطعاً تجسد نمیتونه چنین سطح از شمشیرزنی رو داشته باشه.»
«چی؟»
جانگ هایونگ ممکن بود متوجه آن نشده باشد اماکلئوپاترا من قطعاً متوجه شدم. در این مقطع زمانی، ایناما سرعت فقط برای متعالیها امکانپذیر بود. قلبم به شدت میتپید.
هویت این زن را نمیدانستم اما اگر میتوانستم او را بهبخشی همکارم تبدیل کنم، مطمئناً در انتخاب پادشاه شیاطین قدرت بزرگی میشد.نمیتوانستند لحظهای که زن شنلپوش برگشت، بدون تردید به داخل کوچه پریدم. «هی!»
قصد داشتم در حین صحبت با او از دیدگاه خوانندهمتعلق دانای کل برای گرفتن اطلاعات استفاده کنم. اگر میتوانستم پنجرهاما ویژگیهایش را ببینم، متقاعد کردنش آسانتر میشد. بعد اگر خوششانس بودم―
«کوک...»
قبل از اینکه بتوانم به زن نزدیک شوم و از مهارت استفاده کنم، مجبور شدم سر جایمباعظمتی متوقف شوم. چشمان زن داشت به من نگاه میکرد. از احساسات وحشتناکی که به من منتقل شد، بهداستانی لرزه افتادم. کینه و خشم عظیمی به سمتم پرتاب شد. از این آبشار خالص احساسات، زبانم بند آمد.
...این دختر کی بود؟ میشناختمش؟
...یا بهتر بگم،راههای چرا اینقدر ازبودم من متنفر بود؟