---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

زاویه دید خواننده دانای کل

چپتر 173: اپیزود ۳۳ – دوباره خواندن (۳) • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 173: اپیزود ۳۳ – دوباره خواندن (۳)

0

مادرم برای لحظه‌ای سکوت کرد. این سکوت کمی حالم را جا‌مدتی​ آورد. این واقعیت که مادرم انتظار داشت دوستش داشته باشم و‌صفحه‌ای​ این فکر که می‌توانستم احساساتش را جریحه‌دار کنم، به وجدم می‌آورد.

با این حال، مادرم با‌عقربه​ لحنی حرف زد که انگار‌زمان​ انتظارش را داشت: «همم، که این‌طور.»

«...»

«باز هم می‌خواستم امتحانش کنم. می‌تونست‌می‌زد​ به سرنوشتت پایان بده. به هر‌نگاه​ حال، هنوز جان‌های زیادی برات باقی مونده.»

«طوری حرف نزن که‌نمی‌کنم​ انگار این کار رو‌گفته​ به خاطر من انجام می‌دی.»

«دوستت دارم.»

مو به تنم سیخ‌عقربه​ شد. چرا ناگهان این حرف‌زمان​ را می‌زد؟ «این یعنی چی؟»

«من مادرت هستم.»

به مادر خندانم نگاه کردم و گوشه‌ای از قلبم به درد‌مدتی​ آمد. آیا واقعاً باور داشت که چنین حرف‌هایی قابل‌قبول است؟ یک دهه‌هیچ‌چیزی​ رنج کشیدن در تنهایی، نمی‌توانست فقط با این کلمات نادیده گرفته شود.

با خشم‌مدتی​ به مادرم‌نگفتیم​ خیره شدم.

مادر، عشق...

از مهارت «تشخیص دروغ» رویش استفاده نکردم. گاهی اوقات‌هستم​ چنین کلماتی در دنیا وجود داشتند. حتی اگر حقیقت هم‌واقعاً​ داشت، آن‌قدر دردناک بود که بشود آن را دروغ خواند.

آهی کشیدم‌بار​ و گفتم:‌نمی‌کنم​ «خیلی دیر شده.»

«می‌دونم.»

«پس چرا...»

«فقط می‌خواستم یک بار‌چرا​ بگم. فکر نمی‌کنم قبلاً‌مادرت​ هیچ‌وقت بهت گفته باشم.»

ساکت شدیم و برای مدتی چیزی نگفتیم. فقط عقربه ثانیه‌شمار ساعت دیواری به من می‌گفت که‌ساعت​ زمان در حال گذر است. مثل صفحه‌ای بود که هیچ‌چیزی رویش نوشته نشده باشد. مانند نویسنده‌ای که‌می‌کشد​ به‌سختی اولین جمله‌اش را بیرون می‌کشد، با زحمت دهانم را باز کردم: «...زندگیت تو زندان چطور بود؟»

«تو که‌مدتی​ تندتند به دیدنم‌عقربه​ می‌اومدی. نیازی هست...»

«تو هیچ‌چیزی بهم نمی‌گفتی.»

«...»

«چرا هیچی‌بار​ نمی‌گفتی؟ من اون‌همه‌قبلاً​ به دیدنت اومدم...»

من از‌مدتی​ همان ابتدا از‌عقربه​ مادرم متنفر نبودم.

حتی وقتی‌چیزی​ مادرم پدرم‌عقربه​ را کشت.

حتی وقتی به زندان افتاد.

حتی وقتی بستگانم برای بالا کشیدن‌هیچ‌وقت​ داراییمان هجوم آوردند و با من‌چیزی​ مثل یک جنس پس‌مانده رفتار شد.

از مادرم‌مدتی​ متنفر نبودم‌نگفتیم​ و سرزنشش نمی‌کردم.

«چطور یک نفر می‌تونه این‌قدر بی‌شرم باشه؟»‌دیواری​ دلیلی که از مادرم متنفر شدم ساده بود.‌نشده​ «چرا ساکت موندی؟ و چرا... چنین داستانی نوشتی؟»

شاید کسی این را بگوید: تو که ثروتمند شدی. خوب نیست که‌نگاه​ او کتاب را فروخت؟ نمی‌دانستم آیا حق‌الامتیاز کتاب مادرم کمکی به زندگی‌ام کرد‌دهه​ یا نه. بستگانم همیشه طوری با من رفتار می‌کردند که انگار آدم نیستم.

«واقعاً بهم سخت گذشت. هر وقت می‌رفتم مدرسه، تو خیابون‌ها راه می‌رفتم یا‌نگفتیم​ کسی رو می‌دیدم، به نظر می‌رسید همه دارن درباره من حرف می‌زنن. وقتی‌باشد​ مدرسه‌ام رو هم عوض می‌کردم همین‌طور بود. هر بار، من پسر یک قاتل بودم.»

کسانی که هرگز آن را تجربه نکرده بودند، هیچ‌وقت‌می‌گفت​ نمی‌فهمیدند. دنیا سرسخت بود. خبرنگارها جلوی خانه‌ام می‌ایستادند و‌مانند​ احساس می‌کردم تمام چشم‌های دنیا در حال تعقیبم هستند.

«شاید، فقط‌چیزی​ شاید، می‌تونستم‌عقربه​ تحملش کنم.»

شاید اگر مادرم چیزی به من می‌گفت، اوضاع روبه‌راه می‌شد. اگر‌خندانم​ به من می‌گفت تحمل کن، می‌توانستم. کاش فقط مادرم به من می‌گفت‌قابل‌قبول​ که طرف من است، حتی اگر داستانمان را برای پول فروخته بود.

[«دیوار چهارم»‌بار​ به‌شدت در‌نمی‌کنم​ حال لرزیدن است.]

[نشان «خودتوجیهی‌مدتی​ سطح ۲»‌نگفتیم​ فعال شده است!]

به مادرم نگاه کردم. سوءتفاهمی‌ثانیه‌شمار​ در کار نبود. مادرم زندگی‌مان‌گذر​ را فروخت تا پول دربیاورد.

سپس مادرم‌تنم​ دهان باز‌چرا​ کرد: «می‌خواستم بدونم.»

«چی رو بدونی؟»

«حقیقت رو.»

«...کدوم حقیقت؟‌چیزی​ مادر، مگه تو‌ثانیه‌شمار​ پدر رو نکشتی؟»

«تو داستان رو نمی‌دونی.»

«خیلی خوب می‌دونم. از وقتی‌قبلاً​ ازت جدا شدم، خاطراتم رو‌شدیم​ بارها و بارها مرور کردم.»

به عبارت دیگر، آن را‌عقربه​ دوباره خواندم. به خاطر مادرم‌زمان​ غرق در شخصیت‌های رمان شدم.

— دوکجا.

— از الان‌هستم​ به بعد، همه‌نگاه​ این‌ها رو دوباره می‌خونم.

— پدرت،‌تنم​ اون کار اشتباهی‌ناگهان​ کرد و مرد.

— این‌ناگهان​ دفاع از‌یعنی​ خود بود. فهمیدی؟

صدها، هزاران و حتی ده‌ها هزار بار آن را‌چیزی​ دوباره خواندم. نه، آن‌قدر آن را در ذهنم بازپخش‌مثل​ کردم که دیگر حتی نمی‌توانستم بگویم حقیقت دارد یا نه.

«پدرم به اندازه کافی دلیل برای مردن داشت.‌گفتم​ اون معتاد به قمار بود و با خانواده‌اش‌قبلاً​ رفتار خشونت‌آمیزی داشت. اگر می‌موند، خانواده‌مون در خطر می‌افتاد.»

مادرم نگاهم کرد و‌مادر​ سر تکان داد: «آره، خوب‌قلبم​ یادمه. پس چرا عصبانی هستی؟»

سعی کردم‌ناگهان​ چند بار‌یعنی​ از مادرم بپرسم.

چرا با من فرار نکردی؟‌گفته​ چرا بچه‌ات رو تنها گذاشتی؟‌نگفتیم​ چرا بعد از آزادیت نیومدی دیدنم؟

سؤالات در درونم‌بود​ تلمبار شدند و خودم‌کشیدم​ به‌تنهایی به جواب رسیدم.

[لرزش «دیوار‌مادرت​ چهارم» فروکش‌مادر​ کرده است.]

این ترسی بود که توسط آن جواب ایجاد شده‌نگاه​ بود. جوابی بود که سعی داشتم پاکش کنم. می‌ترسیدم‌چنین​ که وقتی جواب داده شود، نتوانم آن را بپذیرم.

در این میان، مادرم بارها دهانش را باز‌مدتی​ و بسته کرد تا اینکه بالاخره توانست حرف‌زمان​ بزند: «...دیگه برای گفتن هر چیزی خیلی دیره.»

بله، می‌دانستم.

[صورت‌های فلکی بسیاری‌هستم​ برای تاریخچه خانوادگی شما‌کردم​ ۵٬۰۰۰ سکه حامی شده‌اند.]

همین برای‌ناگهان​ این درامای‌یعنی​ لعنتی کافی بود.

[صورت فلکی «زندانی سربند‌بهت​ طلایی (سون ووکونگ)» از سیب‌زمینی‌چیزی​ شیرین شما تشنه شده است.]

[صورت فلکی «قاضی شیاطین‌بشود​ آتش (اوریل)» پیشنهاد می‌کند‌گفتم​ که دوباره فکر کنید.]

[صورت فلکی «کسی که‌مادر​ چشمانش را درآورد» به‌گوشه‌ای​ طرز موذیانه‌ای لبخند می‌زند.]

این نقش از‌می‌زد​ همان اول هم‌هستم​ به من نمی‌آمد.

مادرم بحث را عوض کرد: «چرا مدام رمان اصلی‌چیزی​ رو تغییر می‌دی؟ اگر می‌ذاشتی مثل نسخه اصلی پیش‌مثل​ بره و اجازه می‌دادی آدم‌ها بمیرن، سناریوها این‌قدر سخت نمی‌شدن.»

«مجبورم تغییرش بدم. مادر، تو‌خواند​ می‌دونی که یو جونگهیوک نمی‌تونه‌دیر​ تو بازگشت سوم به پایان برسه.»

[بسیاری از صورت‌های‌هستم​ فلکی از فیلتر‌نگاه​ شدن کلافه شده‌اند.]

داستانِ رمان اصلی‌می‌زد​ برای صورت‌های فلکی‌هستم​ فیلتر شده بود.

«پایان؟»

«آره. پایان.»

«...فقط به خاطر‌هستم​ همون داری دست‌وپا می‌زنی؟‌کردم​ تو که دیوونه نیستی.»

«پایان این داستان برام مهمه. این دنیا بود که وقتی تو نبودی من‌درد​ رو زنده نگه داشت.» به لطف این رمان بود که توانستم چند سال‌نمی‌توانست​ گذشته را بدون پدر و مادرم زنده بمانم. «تو هیچ‌وقت نمی‌تونی درک کنی.»

『سه راه برای‌هیچ‌وقت​ زنده ماندن در‌ساکت​ یک دنیای ویران‌شده.』

نمی‌دانستم منظور نویسنده از این عنوان چه بوده است. با این‌شده​ حال، این عنوان برای من یک واقعیت بود، نه یک استعاره. چون‌چیزی​ برای من، اینجا مدت‌ها پیش به یک «دنیای ویران‌شده» تبدیل شده بود.

من این رمان را روزانه‌خندانم​ می‌خواندم و زنده می‌ماندم. بنابراین،‌درد​ نمی‌توانستم از این داستان دست بکشم.

مادرم مخالفت کرد: «این یک رمان نیست. تو‌خندانم​ واقعیت هیچ پایانی مثل "همه تا آخر عمر‌واقعاً​ به خوبی و خوشی زندگی کردن" وجود نداره.»

«من تا آخرش پیش‌بهت​ می‌رم. در ضمن، کی‌مدتی​ گفتم همچین پایانی می‌خوام؟»

«بس کن. این دنیا دیوانه‌کننده‌ست. این‌طور نیست‌کشیدم​ که چون آینده رو می‌دونی بتونی بهش‌بگم​ برسی. مگه خودت این رو نمی‌دونی؟ سناریوهای بعدی...»

«بس کن.» بحث کردن با مادرم‌نگاه​ بی‌فایده بود. «فقط بگو چی می‌خوای.‌آیا​ چرا من رو به اینجا کشوندی؟»

«همین‌جا بمون.»

بله، فکر می‌کردم‌هیچ‌وقت​ همین را بگوید.‌ساکت​ دقیقاً شبیه مادرم بود.

«چرا باید همچین کاری بکنم؟»

«نمی‌تونم دوباره پسرم رو‌مادر​ از دست بدم. سناریوهای بعدی‌قلبم​ رو یه جوری انجام می‌دم.»

«حرفش رو نزن.»

انرژی‌ام را بالا بردم.

«صادق باش. فکر می‌کنی‌بشود​ من مانعت می‌شم. نمی‌دونم هدفت‌خیلی​ چیه ولی هیچی ازت نمیپرسم.»

برای اولین بار، احساسی ناآشنا در چهره مادرم‌گوشه‌ای​ نمایان شد. غمگین به نظر می‌رسید. غمگین؟ او‌حرف‌هایی​ چه صلاحیتی داشت که چنین احساسی داشته باشد؟

«...واقعاً به کی رفتی؟» هم‌زمان با حرف زدنش،‌خندانم​ موجی از قدرت جادویی در بدن مادرم برخاست.‌واقعاً​ «از این روش خوشم نمیاد، ولی چاره دیگه‌ای نیست.»

[برخی از صورت‌های‌هیچ‌وقت​ فلکی از این‌ساکت​ دعوای خانوادگی خوششان می‌آید.]

[برخی از صورت‌های فلکی که‌خواند​ برای احترام به والدین ارزش‌دیر​ قائل‌اند، از این وضعیت خوششان نمی‌آید.]

اثاثیه خانه توسط طوفان جادویی به این‌سو‌کردم​ و آن‌سو پرتاب شد و همین باعث شد‌چنین​ هان سویونگ متوجه شود و به داخل بدود.

«کیم دوکجا!»

تجسد جون ووچی، چو یونگران نیز پشت سر هان سویونگ بود. اتاق نشیمن به سرعت به یک میدان‌مثل​ تقابل تبدیل شد. چو یونگران در حال آماده کردن یک ترفند بود، در حالی که مادرم با چشمانی آرام‌دیدنم​ به من خیره شده بود. تکنیک‌های جون ووچی فریبکارانه بودند، اما به هر حال می‌توانستم در برابرشان دفاع کنم.

مشکل سمت مادرم بود. هنوز نمی‌دانستم‌آهی​ حامی مادرم کیست. این درست قبل‌می‌دونم​ از آشکار شدن توانایی مادرم بود.

پنجره سیستم

[مهارت اختصاصی «نشانک» فعال شد!]

«انتخاب نشانک چهارم، ‹لایکائون ایسپارانگ›.»

پنجره سیستم

[مهارت اختصاصی «راه باد سطح ۱ (+۱۰)» فعال شد!]

راه باد به حد نهایی خود رسید و کل‌نگاه​ اتاق در طوفانی جادویی گرفتار شد. بادها را متراکم‌چنین​ کردم و کل اتاق نشیمن را در هم کوبیدم.

سپس به همراه هان سویونگ از خانه فرار کردم. در‌نگفتیم​ حالی که دود غلیظی میدان دیدم را پوشانده بود، به‌هیچ‌چیزی​ هان سویونگ گفتم: «همین الان تمومش می‌کنم، پس آماده باش.»

هان سویونگ شروع به ایجاد‌خواند​ یک «آتش سیاه» قدرتمند در‌دیر​ دستش کرد و گفت: «فهمیدم.»

بلافاصله نشانک را تغییر‌مادر​ دادم. «نشانک پنجم رو‌گوشه‌ای​ انتخاب می‌کنم، کیرگیوس رودگرایم.»

ترکیب کوچک‌سازی و برقی‌سازی به دنبال راه باد‌خندانم​ آمد. سریع‌ترین و کارآمدترین راه برای غلبه بر‌واقعاً​ مادرم، استفاده از بزرگ‌ترین مهارتی بود که داشتم.

با این حال، درست لحظه‌ای که می‌خواستم از مهارت استفاده کنم، ده‌ها‌ثانیه‌شمار​ نفر از میان دود ظاهر شدند. آن‌ها مرا محاصره کردند و با‌مانند​ صداهای پرشور گفتند: «شما همه‌چیز رو اشتباه متوجه شدید. لطفاً. باید اینجا بمونید.»

آن‌ها زیردستان مادرم بودند. ده‌ها زن که لباس‌گفتم​ زندان به تن داشتند با چهره‌هایی دلسوزانه به من‌هیچ‌وقت​ نگاه می‌کردند. هان سویونگ فریاد زد: «این دیگه چیه؟»

هان سویونگِ غافلگیرشده شعله‌های سیاه را به سمتشان روانه کرد، اما دفاع جون‌واقعاً​ ووچی آن‌ها را به همه جهات پراکنده کرد. چو یونگران فریاد زد: «کیم‌نادیده​ دوکجا! بس کن! سوکیونگ داره این کار رو به خاطر تو انجام می‌ده!»

این مادرم بود که جلوی دهانشان را گرفت. او انگشتی‌کردم​ را روی لب‌هایش گذاشت و به آن‌ها فهماند که چیزی نگویند.‌است​ سپس هاله‌ای باشکوه شروع به پدیدار شدن از بدن مادرم کرد.

جرقه‌هایی به دلیل استفاده بیش از حد از احتمال شکل‌نگفتیم​ گرفتند. این همگام‌سازی بسیار شدیدتر از هر چیزی بود که‌هیچ‌چیزی​ تا به حال دیده بودم. مادرم به وضوح داشت زیاده‌روی می‌کرد.

پنجره سیستم

[حامی تجسد «لی سوکیونگ» لقب خود را آشکار کرده است.]

[صورت فلکی «مادر‌می‌زد​ بنیان‌گذار» اندوه عمیقی نسبت‌مادر​ به شما احساس می‌کند.]

مادر بنیان‌گذار؟‌قبلاً​ خدای من.‌بهت​ نگو که...؟

[صورت فلکی «مادر بنیان‌گذار»‌بشود​ می‌گوید که قدرت شما تهدیدی‌خیلی​ برای سناریوی شبه‌جزیره کره است.]

[صورت فلکی «مادر بنیان‌گذار»‌مادر​ می‌گوید اگر شورش نکنید،‌گوشه‌ای​ جان شما را نخواهد گرفت.]

با عجله کوچک‌سازی‌می‌زد​ و برقی‌سازی را‌هستم​ همزمان استفاده کردم.

پنجره سیستم

[انرژی سرزمین کهن مهارت‌های شما را مهر و موم کرده است.]

دیدم تار شد، انگار وارد غار تاریکی شده بودم.‌قلبم​ قدرت از بدنم محو شد و به یک انسان‌است​ معمولی تبدیل شدم. درماندگیِ یک حیوان کوچک مرا فرا گرفت.

پنجره سیستم

[انرژی سرزمین کهن «ارزش» شما را مهر و موم می‌کند.]

این نشان را می‌شناختم. تنها‌خواند​ یک «داستان» در مورد مهر و‌شده​ موم در شبه‌جزیره کره وجود داشت.

«...هیچ‌وقت فکر‌مادرت​ نمی‌کردم بتونی از‌خندانم​ این استفاده کنی.»

بله... عجیب بود که به آن فکر نکرده بودم. اینجا شبه‌جزیره کره بود. با‌آمد​ این حال، یک سحابی وجود داشت که هنوز با من تماس نگرفته بود. باید‌کلمات​ اول با آن‌ها تماس می‌گرفتم، اما در این مقطع به آن‌ها نزدیک نشده بودم.

مادرم در حالی که زنگوله‌ای برنزی‌ساکت​ را در دستش تکان می‌داد، لبخند زد‌ساعت​ و گفت: «بهت که گفتم، دوستت دارم.»

مادر بنیان‌گذار. یکی از عالی‌رتبه‌ترین‌خواند​ صورت‌های فلکی هونگیک و یکی‌دیر​ از شناخته‌شده‌ترین داستان‌های این سرزمین.

حامی مادرم‌مادرت​ اونگ‌نیو بود،‌مادر​ مادر دانگون وانگوم.

آهی کشیدم‌ناگهان​ و گفتم:‌یعنی​ «...باشه. تسلیم می‌شم.»

«چی؟ هی! کیم دوکجا!»

«فقط همین‌جا منتظر‌بود​ بمون. به هر‌آهی​ حال نمی‌تونی برنده بشی.»

حس خستگی تمام بدنم را‌خندانم​ فرا گرفت. حالا هیچ تفاوتی‌درد​ با یک آدم معمولی نداشتم.

«...حامی‌ات به کنار، چطور زنگوله هشت‌مهره‌ای رو به دست آوردی؟» (برای دیدن تصویر به لینک مراجعه کنید: https://namu.wiki/w/%ED%8C%94%EC%A3%BC%EB%A0%B9)

به زنگوله برنزی در دست مادرم خیره شدم. زنگوله هشت‌مهره‌ای یکی از‌ثانیه‌شمار​ سه «مهر آسمانی» اسطوره دانگون بود. این یکی از بزرگ‌ترین آثار باستانی شبه‌جزیره‌نویسنده‌ای​ کره بود و توانایی مهر و موم کردن «داستان» شخص دیگری را داشت.

هر چقدر هم که به آن فکر می‌کردم، در این مقطع‌شده​ هیچ راهی برای به دست آوردن این یادگار ستاره‌ای از طریق روش‌های‌چیزی​ عادی وجود نداشت. مادرم حتماً برای به دست آوردنش بهایی پرداخته بود.

«وقتی زمانش برسه می‌ذارم‌مادر​ بری. فعلاً همین‌جا بمون.» سرانجام،‌قلبم​ مادرم و سرگردان‌ها ناپدید شدند.

من و هان سویونگ در روش‌هستم​ آرایه دروازه مکانیکی به دام افتاده بودیم.‌درد​ می‌توانستم حدس بزنم مادرم کجا رفته است.

شاید رفته بود تا یو جونگهیوک‌ساکت​ را ببیند. نمی‌خواستم فاجعه‌ای را که در‌ساعت​ صورت ملاقات آن‌ها رخ می‌داد، تصور کنم.

«لعنتی، حالا چی؟‌بود​ چطوری قراره از‌آهی​ اینجا بریم بیرون؟»

هان سویونگ در حالی که سعی می‌کرد روش آرایه دروازه مکانیکی‌آمد​ را بشکند، پرسید. مهارت‌های من به عنوان یک صورت فلکی مهر‌تنهایی​ و موم شده بودند، بنابراین نابود کردن فوریِ آن غیرممکن بود.

خب، این در مورد قدرت‌مادرت​ خودم صدق می‌کرد. کمی به آن‌گوشه‌ای​ فکر کردم. «یه راه وجود داره.»

«چی هست؟»

«موجودی هست که‌بود​ می‌تونه روش آرایه‌آهی​ دروازه مکانیکی رو بشکنه.»

«چی؟ کی؟»

اگر او را صدا می‌زدم، مهر و موم به‌نگاه​ نحوی شکسته می‌شد. در حالت عادی، او صورت فلکی‌ای بود‌حرف‌هایی​ که جرئت نمی‌کردم صدایش بزنم، اما حالا همه‌چیز نامشخص بود.

گانپیونگوی را بیرون آوردم. آن را برای‌شدیم​ زمان مهمی نگه داشته بودم و حالا تنها‌می‌گفت​ چیزی بود که می‌توانستم به آن تکیه کنم.

پنجره سیستم

[گزینه ویژه «گانپیونگوی»، پژواک ستارگان فعال شد.]

پنجره سیستم

[پژواک ستارگان به شما این امکان را می‌دهد که از یک صورت فلکی رده‌بالا درخواست کمک کنید.]

«صورت‌های فلکی رو صدا می‌زنم.»

پنجره سیستم

[در جریان ستارگان، صورت‌های فلکی رده‌بالا صدای شما را می‌شنوند.]

لقب صورت‌قبلاً​ فلکی را‌بهت​ صدا زدم.

پنجره سیستم

[مقام این صورت فلکی بیش از حد بالاست.]

پنجره سیستم

[برای این صورت فلکی پنج امتیاز روی دیسک آسمان مورد نیاز است. آیا این را می‌پذیرید؟]

تنها پنج امتیاز باقی مانده بود،‌آهی​ زیرا بقیه را برای احضار دب اکبر‌بار​ و فعال استقلال ملت استفاده کرده بودم.

حالا این صورت فلکی‌مادر​ به تمام امتیازات ستاره‌ای‌گوشه‌ای​ باقی‌مانده روی گانپیونگوی نیاز داشت.

این کار ضروری بود، زیرا‌مادرت​ قدرت این موجود از قبل‌کردم​ از رده‌بالا فراتر رفته بود.

پنجره سیستم

[عملیات ستارگان آغاز شده است.]

در تاریکیِ آسمانِ عمیقِ شب، ستاره‌ای تنها‌کردم​ می‌درخشید. رو به او اعلام کردم: «نخستین‌باور​ شمشیر گوریو (چوک جونگیونگ)، به قدرتت نیاز دارم.»

یادداشت مترجم:

[۱] اونگ‌نیو: در زبان کره‌ای به معنای زن خرسی است و خرسی بود که به زن تبدیل شد. در اساطیر، یک ببر و یک خرس با هم زندگی می‌کردند و در غاری به درگاه پادشاه الهی، هوانونگ، دعا می‌کردند تا به انسان تبدیل‌متنفر​ شوند. هوانونگ به آن‌ها ۲۰ حبه سیر و دسته‌ای درمنه داد و دستور داد که فقط از این غذای مقدس بخورند و به مدت ۱۰۰ روز دور از نور خورشید بمانند. ببر از شدت گرسنگی آنجا را ترک کرد، اما خرس ماند و پس‌گذشت​ از ۲۱ روز به یک زن تبدیل شد. اونگ‌نیو به تقدیم هدایا به هوانونگ ادامه داد، اما نداشتن شوهر او را افسرده کرده بود. او دعا کرد که فرزندی به او عطا شود. هوانونگ دعاهای او را شنید و او را به همسری گرفت.

(لینک‌های ویکی‌پدیا:

https://en.wikipedia.org/wiki/Dangun

https://en.wikipedia.org/wiki/Ungnyeo)

ناولها | novelha.net