---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

زاویه دید خواننده دانای کل

چپتر 552.4: داستان 4 - تولد یو جونگهیوک • ⏱ 21 دقیقه

چپتر 552.4: داستان 4 - تولد یو جونگهیوک

0

«آجوشی، تولدت کِیه؟»

یادش نمی‌آمد اولین‌کنه​ بار کی این‌بهشت​ سؤال را شنیده بود.

در دور‌شمشیرزنی​ دوم بود؟‌شکافتن​ یا دور سوم؟

اما صرف‌نظر از اینکه در کدام دور بود، هرگز خود‌قدیسه​ را به زحمت نمی‌انداخت تا به چنین سؤالاتی پاسخ دهد؛‌چپق​ باور داشت که جوابش هیچ فایده‌ای به حال سؤال‌کننده نخواهد داشت.

با این حال، زمانی‌خاطره​ هم بود که جواب داده‌آسمان​ بود، درست مثل همین حالا.

«سوم اوت.»

«سوم اوت؟ مطمئنی؟»

«قول دادم‌خاطراتی​ که اون‌نمی‌شدند​ روز باشه.»

پسرک اخم کرد.

«یه قول؟ مگه‌کنه​ کسی می‌تونه روز تولدش‌بیرون​ رو این‌طوری انتخاب کنه؟»

او شمشیر لرزاننده بهشت را بیرون کشید و شروع به‌چشمانی​ تمیز کردنش کرد. حق با پسرک بود. هیچ‌کس نمی‌توانست روز‌دود​ تولد خودش را انتخاب کند. اما مگر اهمیتی هم داشت؟

«به کی قول دادی؟»

«لازم نیست بدونی.»

«یه زن بود؟»

او اخم‌شمشیرزنی​ ملایمی به‌شکافتن​ پسرک تحویل داد.

می‌توانست کیم نام‌وون را در‌عنوان​ دوردست ببیند که نیشخند می‌زند،‌قدیسه​ انگار اوضاع را حدس زده بود.

با چرخش چرخ‌دنده‌های زمان، خاطرات زیادی رنگ می‌باختند. بعضی از آن‌ها لای دندانه‌ها‌کله‌شقی​ گیر کرده و ناپدید می‌شدند، در حالی که بعضی دیگر تعمداً توسط یو جونگهیوک‌شاگرد​ دور انداخته شده بودند. با این وجود، خاطراتی هم بودند که هرگز محو نمی‌شدند.

به عنوان مثال، خاطره اولین‌لرزاننده​ باری که شمشیرزنی را از‌تمیز​ قدیسه شمشیر شکافتن آسمان آموخت.

«بازم تو؟ چه بچه کله‌شقی.»

قدیسه شمشیر شکافتن آسمان با چشمانی کلافه به یو جونگهیوک‌قدیسه​ نگاه کرد. چپق بزرگی را بین دندان‌هایش فشرده بود، به‌چپق​ او خیره شد و پکّی از دود را بیرون فرستاد.

«ما در حال حاضر‌خاطره​ شاگرد نمی‌پذیریم. من تو رو‌آسمان​ به عنوان شاگرد قبول نمی‌کنم.»

یو جونگهیوک بدون کلمه‌ای حرف،‌لرزاننده​ به کاغذی که روی دروازه‌تمیز​ چسبانده شده بود اشاره کرد.

[پذیرش شاگرد در تمام اوقات.]

قدیسه شمشیر‌خاطراتی​ شکافتن آسمان اخم‌عنوان​ در هم کشید.

«درسته که شاگرد‌مثال​ می‌پذیرم، ولی هر‌شمشیرزنی​ کسی رو قبول نمی‌کنم.»

«من هر کسی نیستم.»

«ظاهراً که این‌طوره. خب،‌شکافتن​ لااقل قیافه‌ت صلاحیتش رو داره.‌کله‌شقی​ اگه بخوای می‌تونی خادمم بشی.»

«به من‌خاطراتی​ هنرهای رزمی‌نمی‌شدند​ یاد بده.»

قدیسه شمشیر شکافتن آسمان با شنیدن‌شمشیرزنی​ لحن رک و متوقع او، نگاهی سرتاپایی‌کله‌شقی​ به او انداخت و زیر لب گفت:

«حتی اگه یادت هم‌شمشیر​ بدم، معنیش این نیست‌کشید​ که بتونی یاد بگیری.»

«هنوز امتحان‌شمشیرزنی​ نکرده تصمیمت‌شکافتن​ رو گرفتی؟»

«هنرهای رزمی من‌محو​ برای فسقلی‌هایی مثل‌مثال​ تو ساخته نشده.»

«من فسقلی نیستم.»

«در ضمن، این‌کنه​ سبکی نیست که‌بهشت​ به درد مردا بخوره.»

قدیسه شمشیر شکافتن آسمان این را گفت و به چپقش ضربه‌ای‌کلافه​ زد. حرکتی معمولی و بی‌خیال به نظر می‌رسید، اما یو جونگهیوک‌حاضر​ می‌توانست تکنیک رزمی ژرفی را در میان دود برخاسته احساس کند.

«حتی اگه از‌محو​ منم یاد بگیری،‌مثال​ نمی‌تونی ازم جلو بزنی.»

«تا امتحان‌عنوان​ نکردی از‌خاطره​ کجا می‌دونی؟»

«چرا این‌قدر برای‌کنه​ یاد گرفتن هنرهای‌بهشت​ رزمی من پافشاری می‌کنی؟»

یو جونگهیوک سرش‌قدیسه​ را بالا آورد‌آموخت​ و چشمانش درخشید.

«چون این تنها‌محو​ هنر رزمی واقعیِ‌مثال​ باقی‌مونده در موریمه.»

این‌طور نبود که یو‌خاطره​ جونگهیوک برای یادگیری سبک‌های‌شکافتن​ دیگر تلاش نکرده باشد.

او به خاندان نامگونگ، زادگاه امپراتور شمشیر سر زده‌شروع​ بود. به فرقه ژونگ‌نان هم رفته بود تا شمشیر‌اهمیتی​ شکافنده غروب را یاد بگیرد. اما همه آن‌ها سطحی بودند.

در این موریم‌قدیسه​ نخست، دیگر خبری از‌بازم​ هنرهای رزمی حقیقی نبود.

تکنیک‌هایی که روزگاری به عنوان هنرهای رزمی ستایش می‌شدند، حالا به‌شکافتن​ شکل [مهارت‌ها] استانداردسازی شده و در قالب [کتاب‌های مهارت] توزیع می‌شدند؛‌بین​ طوری که هر کس می‌توانست به راحتی آن‌ها را یاد بگیرد.

اما یو جونگهیوک می‌دانست که با‌شمشیرزنی​ چنین مهارت‌هایی، به زیر کشیدن صورت‌های‌بچه​ فلکی در دل آسمان غیرممکن است.

«من به قدرتی‌کنه​ نیاز دارم تا بتونم‌بیرون​ صورت‌های فلکی رو بکشم.»

انسان‌ها می‌توانند‌شمشیرزنی​ صورت‌های فلکی را‌آسمان​ به قتل برسانند.

موجوداتی که‌خاطراتی​ جریان ستاره‌ای آن‌ها‌عنوان​ را متعالی‌ها می‌نامید.

در میان آن‌ها، قوی‌ترینشان‌خاطره​ همین قدیسه شمشیر شکافتن آسمان‌آسمان​ بود که روبه‌رویش ایستاده بود.

قدیسه شمشیر‌انتخاب​ شکافتن آسمان‌شمشیر​ آه آرامی کشید.

«اگه بتونی‌شمشیرزنی​ شکستش بدی، دوباره‌آسمان​ بهش فکر می‌کنم.»

ارباب شکافتن آسمان جلو آمد.‌عنوان​ دندان‌هایش را برهنه کرد و‌قدیسه​ رو به یو جونگهیوک غرش کشید.

اگر به گذشته‌مثال​ نگاه می‌کرد، آن لحظه‌قدیسه​ سرآغاز رابطه فرساینده‌شان بود.

پس از کشمکش فراوان، بالاخره یو جونگهیوک موفق‌کشید​ شد کاسه غذای ارباب شکافتن آسمان را بقاپد. اولین‌مگر​ وظیفه‌ای که قدیسه شمشیر به او سپرد این بود:

«سی هزار بار‌قدیسه​ با نوک شمشیر‌آموخت​ ضربه مستقیم بزن.»

«سی هزار بار‌محو​ ضربه زدن توی‌مثال​ یه روز غیرممکنه.»

«سی هزار تا که چیزی نیست. توی یه‌شکافتن​ دنیای دیگه، یه نفر در عرض چهل سال‌نگاه​ ده میلیارد بار با شمشیرش ضربه مستقیم زد.»

«دروغ نباف.»

«اول یاد‌شمشیرزنی​ بگیر چطور‌شکافتن​ محترمانه حرف بزنی.»

در حالی که یو جونگهیوک زیر بار‌خاطره​ تمرینات زجر می‌کشید، با خود فکر می‌کرد آیا‌بچه​ واقعاً ممکن است از این راه قوی‌تر شد؟

هر روز،‌عنوان​ به خاطر فرم‌باری​ نادرستش کتک می‌خورد.

به همین منوال،‌کنه​ هفته‌ها گذشت و‌بهشت​ یک ماه سپری شد.

«چند تا ضربه مستقیم زدی؟»

«ده هزار‌خاطراتی​ بار ضربه‌نمی‌شدند​ زدم... استاد.»

«برش‌ها چطور؟»

«بیست هزار‌انتخاب​ بار برش‌شمشیر​ زدم... استاد.»

«بهت گفته بودم‌قدیسه​ از هر کدوم‌آموخت​ بیست هزار تا بزنی.»

«دیگه نزن.»

یو جونگهیوک دوباره کتک خورد.

گرچه ضربه‌ها سبک بودند، اما‌لرزاننده​ چنان می‌سوختند که گویی بیست‌تمیز​ هزار بار بر پیکرش فرود آمده‌اند.

یک ماه،‌شمشیرزنی​ و سپس‌شکافتن​ دو ماه گذشت.

خلاصه اینکه یو جونگهیوک‌نمی‌شدند​ هنوز [شمشیرزنی شکافتن آسمان]‌باری​ را یاد نگرفته بود.

گرچه قدیسه شمشیر او را پذیرفته بود، اما تمام کاری که می‌کرد‌بچه​ این بود که روی ایوان لم بدهد، پیشرفت او را تماشا کند،‌دود​ فرم‌های پایه را یادش بدهد و او را دنبال کارهای پیش‌پاافتاده بفرستد.

«کِی قراره‌انتخاب​ شمشیرزنی رو‌شمشیر​ بهم یاد بدی؟»

«برو به قله چانگ‌چئون در‌آسمان​ موریم دوم. گیاه صد روح‌چشمانی​ رو بچین و بیار اینجا.»

و این‌چنین بود که یو جونگهیوک تحت تعقیب نه فرقه بزرگ قرار گرفت. او مجبور شد‌کله‌شقی​ تمام توانش را به کار بگیرد تا از قله کوه چانگ‌چئون بالا برود. پس از نبردهای بی‌شمار‌نمی‌کنم​ با تائوئیست‌های فرقه‌های کونلون و وودانگ، لیز خوردن زیر باران و سقوط از صخره‌ها، سرانجام موفق شد.

«چیدمش.»

«بذارش اونجا.»

«چرا باید این رو می‌چیدم؟»

قدیسه شمشیر شکافتن آسمان به ساقه‌مثال​ گیاه صد روح که عطر دل‌انگیزی‌آسمان​ متصاعد می‌کرد نگاهی انداخت و لبخند زد.

«این گیاه‌عنوان​ خاصیت تصفیه‌خاطره​ هوا داره.»

«حالا شمشیرزنی رو یادم می‌دی؟»

«توی موریم چهارم یه نقشه گنج پیدا شده که جای‌چشمانی​ 'قلمرو مخفی اکسیر' رو نشون می‌ده. وارد اون قلمرو شو و‌فرستاد​ قرصی رو که استاد کهن به جا گذاشته با خودت بیار.»

«چی؟»

ارباب شکافتن‌عنوان​ آسمان در کنار‌باری​ او پارس کرد.

قدیسه شمشیر شکافتن آسمان گفت:

«چند وقته بدنش ضعیف‌شکافتن​ شده، برای تجدید قوا‌بچه​ به اکسیر نیاز داره.»

بنابراین یو جونگهیوک بار دیگر‌عنوان​ راهی شد تا برای آن‌قدیسه​ سگ داروی معنوی پیدا کند.

او فکر می‌کرد در موریم چهارم فقط افراد ضعیف حضور‌آموخت​ دارند، اما اساتید آنجا مهیب و سهمگین بودند؛ به‌ویژه ده‌دندان‌هایش​ استاد بزرگ. در سطح آن روزهایش، او اصلاً حریفشان نمی‌شد.

با این حال، مواجهه‌شمشیر​ با آن‌ها و زنده‌کشید​ برگشتن، تجربه‌ای گران‌بها بود.

«برو به قلمرو شیاطین در موریم سوم‌بازم​ و یخ هزار ساله رو بیار. این روزا‌بین​ هوا این‌قدر گرمه که حس درس دادن ندارم.»

او در قلمرو شیاطین تا پای مرگ رفت. با شیطان آسمانی که‌آسمان​ بر آنجا حکومت می‌کرد روبه‌رو شد؛ کسی که حتی اگر ده استاد‌فشرده​ بزرگ موریم چهارم هم با یکدیگر متحد می‌شدند، از پس شکست دادنش برنمی‌آمدند.

با این حال، آن شیطان آسمانی صرفاً حاکم‌شکافتن​ موریم سوم بود. به گفته قدیسه شمشیر، شیطان‌نگاه​ آسمانیِ واقعی در جریان ستاره‌ای به مراتب قدرتمندتر بود.

«برو به معبد شائولین و‌لرزاننده​ قرص بازگشت بزرگ رو بدزد.‌تمیز​ حواست هم به راهب‌ها باشه.»

یو جونگهیوک از شهرت شائولین شنیده بود، اما آن‌ها را‌چشمانی​ صرفاً چند راهب ساده می‌پنداشت. پس از جنگیدن با شیطان آسمانی‌فرستاد​ و ده استاد بزرگ، باور داشت که می‌تواند از پسشان برآید.

اما به خاطر یک لحظه بی‌دقتی، یو جونگهیوک توسط‌شمشیرزنی​ یک راهب اسیر شد. سرش را از ته تراشیدند‌کلافه​ و به مدت سه ماه در غار توبه حبسش کردند.

او به سختی گریخت و پس‌شمشیرزنی​ از جان به در بردن از آرایش‌کله‌شقی​ هجده آرهات، قرص بازگشت بزرگ را دزدید.

«این بار‌انتخاب​ حسابی معطل کردی.‌لرزاننده​ موهات چی شدن؟»

کچل شدن یو‌قدیسه​ جونگهیوک کار رئیس‌آموخت​ معبد شائولین بود.

اما خوشبختانه با وجود از‌عنوان​ دست دادن موهایش، [مشت‌های الهی‌قدیسه​ صد قدم] شائولین را آموخته بود.

همین‌طور یک سال‌مثال​ گذشت و موهایش‌شمشیرزنی​ دوباره رشد کردند.

پس از آن، یو جونگهیوک بارها و بارها جانش را به خطر انداخت تا کارهایی‌خودش​ را که او محول می‌کرد انجام دهد. مأموریت‌ها چنان دشوار بودند که اغلب با خود‌ببیند​ فکر می‌کرد اگر بازگشت کند و همه‌چیز را از نو شروع کند بسیار آسان‌تر خواهد بود.

جریان ستاره‌ای‌شمشیرزنی​ بی‌کران بود، پر‌آسمان​ از اساتید بی‌شمار.

چقدر دیگر باید قوی‌تر‌نمی‌شدند​ می‌شد تا بتواند پایان‌باری​ این سناریوها را ببیند؟

گاهی بی‌مقدمه شمشیرش را‌خاطره​ می‌کشید و به قدیسه‌شکافتن​ شمشیر شکافتن آسمان حمله می‌کرد.

و هر‌انتخاب​ بار تا‌شمشیر​ دم مرگ می‌رفت.

قدیسه شمشیر شکافتن آسمان کسی بود که حتی‌بچه​ رئیس معبد، شیطان آسمانی و ده استاد بزرگ‌دندان‌هایش​ هم اگر دست به یکی می‌کردند، نمی‌توانستند شکستش دهند.

گرچه بدنش از شدت تمرین کوفته و‌خاطره​ زخمی بود، اما یو جونگهیوک رضایت داشت.‌بازم​ استادش حتی از شیطان آسمانی هم قوی‌تر بود.

«اصلاً چرا‌عنوان​ تصمیم گرفتی‌خاطره​ بهم آموزش بدی؟»

«چون خوش‌قیافه‌ای.»

«این چه‌شمشیرزنی​ ربطی به‌شکافتن​ آموزش داره؟»

«دیگه فرصتی پیش نمیاد‌نمی‌شدند​ که بتونم یه شاگرد به‌شمشیرزنی​ این خوش‌تیپی رو کتک بزنم.»

یک سال‌عنوان​ دیگر هم‌خاطره​ سپری شد.

طی آن مدت، یو جونگهیوک‌لرزاننده​ با اساتید متعددی روبه‌رو شد،‌تمیز​ جنگید و پیروز میدان شد.

همان‌طور که شهرت او در سراسر موریم‌بازم​ نخست پیچید، نام و آوازه قدیسه شمشیر‌بزرگی​ شکافتن آسمان نیز بیش از پیش اوج گرفت.

«من اون اساتید رو‌نمی‌شدند​ شکست دادم، اما این‌باری​ شهرت توئه که بیشتر می‌شه.»

«چون دنیا من رو‌خاطره​ به عنوان یه استاد‌شکافتن​ فوق‌العاده به رسمیت می‌شناسه.»

«وظیفه استاد‌انتخاب​ اینه که‌شمشیر​ یاد بده.»

«حالا که فکرش رو‌شکافتن​ می‌کنم، این اواخر دیگه‌بچه​ التماس نمی‌کنی شمشیرزنی یادت بدم.»

قدیسه شمشیر شکافتن آسمان‌نمی‌شدند​ طبق معمول روی ایوان‌باری​ نشسته بود و لبخند می‌زد.

دوشیزگان خاندان‌های سرشناس که برای تماشای‌شمشیرزنی​ تمرینات او می‌آمدند، سرانجام دیگر پیدایشان‌بچه​ نشد و نسیم خنک شبانگاهی بازگشت.

دو سال از‌کنه​ آمدن یو جونگهیوک‌بهشت​ به موریم می‌گذشت.

ارباب شکافتن آسمان در حالی که‌آموخت​ له له می‌زد، روی ایوان آمد‌نگاه​ و کنار پاهای یو جونگهیوک دراز کشید.

ارباب شکافتن آسمان از او قوی‌تر بود. او پیش از یو جونگهیوک وارد‌آموخت​ فرقه شده بود و ارشد او به حساب می‌آمد. با مصرف اکسیرهای باستانی‌پکّی​ و قرص بازگشت بزرگ، حالا به نیرومندترین جانور در موریم بدل گشته بود.

واق.

یو جونگهیوک آه ملایمی کشید و دستش‌بیرون​ را روی پشت سگ کشید. ارباب شکافتن‌تولد​ آسمان با بی‌حالی دمش را تکان داد.

صدای جریان آب از آسیابی در همان نزدیکی طنین‌انداز بود. ملخ‌ها‌کلافه​ در تاریکی جیرجیر می‌کردند. برگ‌های گیاه صد روح تکان می‌خوردند و‌حاضر​ رایحه‌شان را در هوای خنک پخش می‌کردند. گرمای روز کم‌کم فروکش می‌کرد.

آسمان شب موریم زیبا بود.

«داستانت رو برام تعریف کن.»

در حالت عادی، حتی اگر استادش هم می‌پرسید، کلمه‌ای از گذشته‌اش به زبان نمی‌آورد. او همیشه‌کند​ در حالت آماده‌باش کامل به سر می‌برد و به ندرت سفره دلش را باز می‌کرد. شاید‌می‌زند​ امشب حرف زد چون احساس می‌کرد این دور از بازگشت هم از قبل محکوم به فناست.

یا شاید به این خاطر‌آسمان​ بود که موهای نرم ارباب‌چشمانی​ شکافتن آسمان به پایش ساییده می‌شد.

یا به خاطر حلقه‌های دودی که استادش به درون شب فوت می‌کرد. یا‌آموخت​ جیرجیر ملخ‌ها در کنار جویبار. ستاره‌ها در آسمان سرد چنان درخشان می‌تابیدند که حس‌دود​ می‌کرد اگر داستانش را بگوید، صرفاً در دل شب محو و ناپدید خواهد شد.

دلیلش هر چه که بود،‌باری​ یو جونگهیوک دهان گشود و‌آموخت​ لب به سخن باز کرد.

از نخستین روزی‌کنه​ گفت که وارد‌بهشت​ سناریو شده بود.

از این گفت که‌شکافتن​ چطور بازگشت‌هایش آغاز شد، و‌کله‌شقی​ زندگی‌اش به ورطه تکرار افتاد.

یو جونگهیوک با خود سخن‌عنوان​ می‌گفت؛ داستانی را بازگو می‌کرد که‌شکافتن​ هیچ‌کس دیگری توان درکش را نداشت.

برایش مهم نبود که قدیسه شمشیر شکافتن آسمان به حرف‌هایش‌آموخت​ گوش می‌دهد یا نه. اما به‌ندرت پیش می‌آمد که بخواهد‌دندان‌هایش​ از خودش بگوید، و او آنجا بود تا گوش بسپارد.

قدیسه شمشیر شکافتن آسمان، همچون درختی‌بهشت​ کهنسال که قرن‌ها طوفان را تاب آورده‌نمی‌توانست​ باشد، در سکوت به داستانش گوش می‌داد.

تنها «چشمان آینه‌ای» او در‌آسمان​ تاریکی می‌درخشیدند، نشانه‌ای از اینکه با‌کلافه​ تمام وجود گوش فرا داده است.

چشمان آینه‌ای؛ چشمانی‌محو​ که می‌توانستند احساسات‌مثال​ دیگران را نظاره کنند.

یو جونگهیوک با خیره شدن به آن چشم‌ها،‌شکافتن​ که نه اثری از قضاوت در آن‌ها دیده‌نگاه​ می‌شد و نه ترحم، آرامش عجیبی را حس کرد.

وقتی سرانجام کلامش‌کنه​ پایان یافت، پاسی‌بهشت​ از شب گذشته بود.

قدیسه شمشیر شکافتن‌قدیسه​ آسمان لحظه‌ای تأمل‌آموخت​ کرد و سپس گفت:

«از همون اولش‌محو​ هم شبیه بچه‌پرویی بودی‌خاطره​ که بی‌پدر و مادره.»

یو جونگهیوک‌عنوان​ مکثی کرد‌خاطره​ و پرسید:

«داری به من توهین می‌کنی؟»

«عین یه الف‌بچه‌ای‌قدیسه​ هستی که از‌آموخت​ آسمون افتاده باشه پایین.»

یو جونگهیوک‌خاطراتی​ در سکوت‌نمی‌شدند​ به آسمان نگریست.

شاید حق با او بود.‌باری​ او حتی چهره پدر و‌آموخت​ مادرش را هم ندیده بود.

«می‌دونی کِی به دنیا اومدی؟»

«نمی‌دونم.»

«هیچ‌کس بهت نگفته؟»

یو جونگهیوک‌عنوان​ سرش را‌خاطره​ تکان داد.

البته که او شماره شناسنامه‌لرزاننده​ داشت. اما می‌دانست که آن‌تمیز​ تاریخ، روز واقعی تولدش نیست.

«فقط می‌دونم‌شمشیرزنی​ توی تابستون‌شکافتن​ به دنیا اومدم.»

آسمان دنیای موریم زیبا بود.

و فراتر از آن جریان ستاره‌ای‌شمشیرزنی​ درخشان، بی‌شک کسی حضور داشت که‌بچه​ تمام این سناریوها را خلق کرده بود.

«چرا می‌خوای متعالی بشی؟»

یو جونگهیوک جوابی نداد و تنها‌آموخت​ به ستارگان چشم دوخت. قدیسه شمشیر شکافتن‌چپق​ آسمان هم نگاهش را به بالا دوخت.

گاهی اوقات، احساسات می‌توانستند تنها‌عنوان​ با نگریستن به منظره‌ای یکسان،‌قدیسه​ میان دو نفر جاری شوند.

قدیسه شمشیر شکافتن آسمان به‌آرامی برخاست و‌قدیسه​ شمشیرش را رو به آسمان کشید. حالتی‌چشمانی​ باصلابت بود؛ ظریف اما قدرتمند، باشکوه اما مهارشده.

شمشیرش به سمت افق به حرکت‌بهشت​ درآمد، و گویی که آسمان را‌هیچ‌کس​ شکافته باشد، نور ستارگان پیرامونشان فرو ریخت.

یو جونگهیوک سقوط ستاره‌ها را تماشا‌آموخت​ کرد. با وجود اینکه می‌دانست این یک‌چپق​ توهم است، نتوانست چشم از آن بردارد.

چقدر گذشته بود از آخرین باری که چنین‌باری​ منظره زیبایی را دیده بود؟ پس از لحظه‌ای، قدیسه‌چشمانی​ شمشیر شکافتن آسمان با کیسه کوچکی در دست بازگشت.

«بخور. خوراکیِ مورد علاقه‌مه.»

در حالی که‌کنه​ کیسه را تکان می‌داد،‌بیرون​ بخار از آن برمی‌خاست.

یو جونگهیوک اخم کرد:

«من غذایی رو‌محو​ که دیگران درست‌مثال​ کرده باشن نمی‌خورم.»

«برات خریدمش. بخور.»

«نه.»

«بذار ببینم. امروز...»

زیر نور درخشان ستارگان شب‌عنوان​ تابستانی، شمشیر او حروف «سوم» و‌شکافتن​ «اوت» را روی خاک حک کرد.

«شاگردِ من. از‌مثال​ امروز به بعد،‌شمشیرزنی​ این روز تولد توئه.»

کاش خاطرات‌انتخاب​ روز تولدش به‌لرزاننده​ همین‌جا ختم می‌شد.

اما طبق معمول،‌قدیسه​ جریان ستاره‌ای پایان‌های‌آموخت​ خوش را برنمی‌تافت.

درست یک سال پس از آن‌مثال​ شب تابستانی، تابستانی سوزان و شرجی‌آسمان​ از راه رسید. در شبی طوفانی...

قدیسه شمشیر شکافتن آسمان‌خاطره​ توسط شیطان آسمانی و‌شکافتن​ شیطان خونین محاصره شد.

هزاران رزمی‌کار با یکدیگر درگیر شدند.‌بهشت​ قدیسه شمشیر به‌تنهایی ایستاد تا از‌هیچ‌کس​ دنیایش در برابر اتحاد بازگشت‌خوردگان دفاع کند.

یو جونگهیوک در حالی‌شکافتن​ که استاد مجروحش را بر‌کله‌شقی​ دوش می‌کشید، در هوا جهید.

هم او و‌محو​ هم استادش می‌دانستند که‌خاطره​ این زخم مهلک است.

«استاد!»

با وجود فریادش،‌کنه​ قدیسه شمشیر شکافتن‌بهشت​ آسمان پاسخی نداد.

یو جونگهیوک پس از رساندن او به جایی‌بچه​ امن، اکسیرهایی را که طی سال‌ها گرد آورده بود‌فشرده​ در دهانش ریخت؛ علف صد روح، قرص بازگشت بزرگ...

اما هاله‌اش تنها ضعیف‌تر می‌شد.

داستان‌هایش در‌عنوان​ حال فرو‌خاطره​ ریختن بودند.

یو جونگهیوک‌انتخاب​ زیر لب‌شمشیر​ ناسزایی گفت.

خواهش می‌کنم.

حضور او روزگاری شبیه به جنگلی بی‌کران بود، اما اکنون‌قدیسه​ تنها کُنده‌ای شکسته بر جا مانده بود. طوفان آمده بود،‌چپق​ صاعقه فرود آمده بود و آن درخت بر زمین افتاده بود.

اگر در‌عنوان​ زمان به‌خاطره​ عقب برمی‌گشت چه؟

اگر بازگشت‌انتخاب​ می‌کرد، شاید‌شمشیر​ می‌توانست نجاتش دهد.

با این حال، اگر بازگشت‌آسمان​ می‌کرد، این نسخه خاص از‌چشمانی​ استادش برای همیشه ناپدید می‌شد.

استاد چشمانش را گشود و‌عنوان​ به او نگاه کرد. دست‌قدیسه​ بزرگش گونه او را لمس کرد:

«شاگرد من.»

«من هنوز حتی‌کنه​ شمشیرزنی شکافتن آسمان‌بهشت​ رو یاد نگرفتم.»

«همین الانشم‌شمشیرزنی​ یادش گرفتی،‌شکافتن​ مگه نه؟»

قدیسه شمشیر از استعداد او باخبر بود. یو جونگهیوک می‌توانست‌قدیسه​ هر چه را که می‌دید بیاموزد. او تنها با نگریستن‌چپق​ به استاد، «شمشیرزنی شکافتن آسمان» را در حافظه ثبت کرده بود.

یو جونگهیوک‌عنوان​ سرش را‌خاطره​ تکان داد:

«مگه نگفتی قراره منو به یه متعالی تبدیل‌کشید​ کنی؟ گفتی اون‌قدری قدرتمندم می‌کنی که بتونم صورت‌های‌کند​ فلکی رو بکشم و جریان ستاره‌ای رو نابود کنم...»

اگر به‌شمشیرزنی​ خاطر تو نبود،‌آسمان​ من قوی نمی‌شدم.

من...

«جونگهیوک‌آ.»

چشمان استادش‌انتخاب​ به او‌شمشیر​ خیره شد:

«تو همین‌شمشیرزنی​ الانشم از‌شکافتن​ من قوی‌تری.»

شانه‌های یو‌خاطراتی​ جونگهیوک لرزید.‌نمی‌شدند​ می‌خواست انکارش کند.

«فقط نمی‌خوای‌عنوان​ از من‌خاطره​ پیشی بگیری.»

سر یو جونگهیوک پایین‌شمشیر​ افتاد. تنفسش سنگین شد و‌شروع​ نوک انگشتانش به لرزه افتاد.

سال گذشته آن‌چنان آرام سپری‌آسمان​ شده بود که سنگینی سرنوشتش‌چشمانی​ را از یاد برده بود.

و اکنون،‌خاطراتی​ دوباره در آستانه‌عنوان​ تکرار شدن بود.

«استاد، من...»

«می‌دونم.»

دست بزرگش‌شمشیرزنی​ روی سر‌شکافتن​ او نشست.

قدیسه شمشیر شکافتن‌محو​ آسمان با لبخندی‌مثال​ محو زمزمه کرد:

«شاگرد خوش‌تیپ من... امیدوارم‌خاطره​ توی زندگی بعدیت شمشیرزنی‌شکافتن​ شکافتن آسمان رو یاد نگیری.»

کلماتش در‌انتخاب​ سر او‌شمشیر​ طنین‌انداز شد.

نباید به دنبالش می‌گشت. نباید‌آسمان​ تلاش می‌کرد تا شمشیرزنی‌اش را‌چشمانی​ بیاموزد. نباید به موریم می‌آمد.

«دلم می‌خواد یه زندگی آروم داشته‌مثال​ باشی. روی ایوان لم بدی و کوفته‌هایی‌آموخت​ رو بخوری که یکی دیگه درست کرده.»

او می‌دانست‌عنوان​ نقشه یو‌خاطره​ جونگهیوک چیست.

می‌دانست که او‌کنه​ قصد دارد با شمشیرزنی‌اش‌بیرون​ آسمان را ویران کند.

برای همین در آموزش دادنش‌آسمان​ تعلل کرده بود. می‌خواست او‌چشمانی​ تسلیم شود و دست بکشد.

«اما تو بازم رفتی تا علف صد‌خاطره​ روح رو بچینی. حتی با اینکه می‌دونستی‌بازم​ چرا ازت خواستم، بازم کار رو تموم کردی.»

به همین دلیل بود‌خاطره​ که او را به‌شکافتن​ مأموریت‌های طاقت‌فرسا فرستاده بود.

«صعود از قله چانگ‌چئون، ورود به قلمرو پنهان اکسیر، دزدیدن یخ هزارساله‌هیچ‌کس​ و قرص‌های شائولین... تکرار و تکرار پشتِ سر هم، تا زمانی که‌تحویل​ بیست و نه ساله بشی و به سن استقلال و ثبات برسی.»

دست یو جونگهیوک‌قدیسه​ می‌لرزید، اما صدایی‌آموخت​ از گلویش بیرون نیامد.

«و من دوباره ازت درباره روز تولدت می‌پرسم. وقتی‌شمشیرزنی​ بیست و نه سالت بشه، همه جشن می‌گیرن، بدون‌کلافه​ اینکه بدونن اون روز واقعاً چه معنایی برات داره...»

چشمانش به‌آرامی به خاموشی گرایید:

«با این حال،‌کنه​ زیاد از مردم‌بهشت​ متنفر نباش، شاگردِ من.»

او یک بازگشت‌کننده بود.

مسافری تنها که‌محو​ بار تمام خطوط زمانی‌خاطره​ را بر دوش می‌کشید.

«اونا فقط‌عنوان​ از اینکه به‌باری​ دنیا اومدی خوشحالن.»

دست استاد از میان‌شمشیر​ دستانش رها شد. یو‌کشید​ جونگهیوک سرش را بالا آورد.

جریان ستاره‌ای‌شمشیرزنی​ همچنان بر فراز‌آسمان​ آسمان حضور داشت.

گرچه تنها یک ستاره کم‌سو‌عنوان​ و خاموش شده بود، آسمان‌قدیسه​ دیگر متفاوت به نظر می‌رسید.

یو جونگهیوک به‌آرامی برخاست.

درست همان‌طور که درختی با نور‌بهشت​ و آب رشد می‌کند، یک داستان با‌نمی‌توانست​ تغذیه از تراژدی بال و پر می‌گیرد.

در سناریوها، آدم‌ها تنها زمانی‌آسمان​ قوی‌تر می‌شدند که آنچه را‌چشمانی​ دوست می‌داشتند، از دست می‌دادند.

آسمان موریم دیگر زیبا نبود.

یو جونگهیوک‌عنوان​ شمشیرش را‌خاطره​ محکم فشرد.

در آن لحظه، او‌شمشیر​ نه یک صورت فلکی‌کشید​ بود و نه یک سحابی.

اما برای ستارگانی که از دوردست‌ترین‌آموخت​ نقاط گیتی نظاره‌اش می‌کردند، یو جونگهیوک‌نگاه​ درخشان‌تر از هر یک از آنان می‌تابید.

و بدین ترتیب،‌محو​ یو جونگهیوک به‌مثال​ یک «متعالی» بدل شد.

ویدیو با‌عنوان​ جرقه‌ای از نور‌باری​ به پایان رسید.

[۴۱] که روی نیمکت پارک‌لرزاننده​ نشسته بود، ویدیو را تماشا‌تمیز​ کرد و زیر لب گفت:

«تو همچین خاطراتی داری؟»

توطئه‌گر پنهان‌کار‌خاطراتی​ به‌آرامی سرش‌نمی‌شدند​ را تکان داد.

او بارها خاطرات دیگر یو جونگهیوک‌ها را وام‌شکافتن​ می‌گرفت تا گذشته‌اش را بازسازی کند، اما این‌نگاه​ نخستین باری بود که چنین خاطره‌ای را می‌دید.

«یادت می‌آد؟ تو یو‌شمشیر​ جونگهیوکی هستی که تمام‌کشید​ خاطرات رو در خودت داری.»

【خاطراتی وجود دارن که حتی منم‌آموخت​ ازشون بی‌خبرم، ۴۱. درست همون‌طور که‌نگاه​ خودت بخش‌هایی از زندگیت رو فراموش کردی.】

[۴۱] سکوت کرد.

از میان تمام بازگشت‌ها، یو جونگهیوکِ دور چهل و یکم تنها کسی‌بچه​ بود که بیشتر بخش‌های زندگی‌اش را به دست فراموشی سپرده بود. به‌دود​ همین دلیل حتی توطئه‌گر پنهان‌کار هم همه‌چیز را درباره آن دور نمی‌دانست.

【شاید این‌انتخاب​ خاطره‌ایه که‌شمشیر​ به‌تازگی مشاهده شده.】

خاطرات یو جونگهیوکی که ۱۸۶۳‌آسمان​ دور بازگشت را زیسته بود،‌چشمانی​ به وسعت یک جهان بود.

در میان آن‌ها لحظاتی وجود داشت که‌خاطره​ رخ داده بودند اما هرگز به ثبت‌بازم​ نرسیدند. این صرفاً ساختار آن جهان بود.

توطئه‌گر پنهان‌کار انگار که چیزی‌باری​ به خاطر آورده باشد، دفترچه‌ای‌آموخت​ را از پالتویش بیرون کشید.

[سوابق نظرات کیم دوکجا]

[۴۱] با‌شمشیرزنی​ چشمانی گشادشده به‌آسمان​ آن خیره شد:

«این چیه؟»

【سوابق نظراتیه‌عنوان​ که اون‌خاطره​ به جا گذاشته.】

«چرا دست توئه؟»

توطئه‌گر پنهان‌کار جوابی نداد؛ صفحات‌آسمان​ را ورق زد تا اینکه‌چشمانی​ روی ورودی خاصی متوقف شد.

「نویسنده-نیم، روز تولد جونگهیوک کِیه؟」

توطئه‌گر پنهان‌کار‌عنوان​ به آن‌خاطره​ نظر خیره شد.

آیا کیم دوکجا این را پیش از‌بیرون​ آن ثبت کرده بود که قدیسه شمشیر روز‌خودش​ تولدش را تعیین کند، یا پس از آن؟

تلفن همراهش‌شمشیرزنی​ با پیامکی‌شکافتن​ دریافتی لرزید.

[کاپیتان. امروز ساعت‌محو​ هشت می‌آی دیگه،‌مثال​ مگه نه؟ همه منتظرتن.]

عکسی پیوست شده بود که همه را در حال درست کردن کوفته در کنار یکدیگر نشان می‌داد. گونه‌های لی جیهه آردی شده بود‌پکّی​ و علامت صلح را نشان می‌داد. کیم نام‌وون کنار او ایستاده بود و اخم کرده بود. لی هیون‌سونگ با چهره‌ای نگران کوفته‌ای پاره‌شده را‌این‌طوره​ در دست داشت، و اوریل مشغول درست کردن کوفته‌ای غول‌پیکر به شکل یک گوسفند بود. در گوشه تصویر، دست پسرکی خردسال به چشم می‌خورد.

توطئه‌گر پنهان‌کار پاسخ داد:

[من غذایی رو‌قدیسه​ که دیگران درست‌آموخت​ کرده باشن نمی‌خورم.]

پاسخی بلافاصله رسید:

[این یکی چطور؟]

تصویری از کوفته‌ای به اندازه سر انسان بود. بسیار‌شروع​ بزرگ‌تر از آن بود که انسانی توان خوردنش را‌اهمیتی​ داشته باشد، و قطعاً با استانداردهای او هم‌خوانی نداشت.

روی آن کوفته‌قدیسه​ عظیم‌الجثه با سس‌آموخت​ کچاپ نوشته شده بود:

[کوفته‌هایی که دیگران درست کردن]

توطئه‌گر پنهان‌کار پیش‌مثال​ از تایپ کردن،‌شمشیرزنی​ به صفحه خیره شد:

[اگه کوفته‌هاییه‌انتخاب​ که دیگران درست‌لرزاننده​ کردن، پس من...]

مکث کرد، سپس کلید‌شکافتن​ پاک‌کردن را نگه داشت‌بچه​ و خط را پاک کرد.

[۴۱] پوزخندی زد؛ تصویر‌نمی‌شدند​ محوشونده‌اش دوباره در وجود‌باری​ توطئه‌گر پنهان‌کار حل شد.

خورشید غروب کرده بود. ساعتش عدد هفت عصر را نشان‌آموخت​ می‌داد. در حالت عادی، این ساعتی بود که خدمات پولیِ‌دندان‌هایش​ سناریوها آغاز می‌شد. اما هر چقدر منتظر ماند، سناریو شروع نشد.

کنار زمان،‌انتخاب​ تاریخ به‌شمشیر​ چشم می‌خورد:

[۳ اوت]

روزی در تقویم‌محو​ خورشیدی بود که هیچ‌خاطره​ ارتباطی به او نداشت.

خورشید حامی او‌مثال​ نبود، بنابراین گاه‌شمار خورشیدی‌قدیسه​ هیچ معنایی برایش نداشت.

هیچ‌کس در‌انتخاب​ زمانه‌ای همگام با‌لرزاننده​ او زندگی نمی‌کرد.

با این حال...

کسانی که به‌محو​ یادش بودند، می‌گفتند‌مثال​ امروز روز تولد اوست.

او دیگر‌عنوان​ این حقیقت‌خاطره​ را اندوه‌بار نمی‌دید.

[پایان داستان جانبی ۴]

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

این یک داستان جانبی است که حاوی نکات داستانی مهمی از بخش پایانی دیدگاه خواننده دانای کل می‌باشد. توصیه می‌شود پس از اتمام داستان اصلی خوانده شود.