چپتر 485: اپیزود ۹۲ – سناریوی نهایی (۳)
0اعلامیه عظیم یوانجام جونگهیوک باعث شد جمعیتباید در سکوت فرو برود.
محرکان اتحادها که تحتتأثیر سخنرانی او قرار نگرفته بودند،تجسدهایی به رد و بدل کردن نگاههای معنادار با یکدیگرشدهاند ادامه دادند، اما کنترل جمعیت دیگر در توان آنها نبود.
کسی بهآخر آرامی زمزمهدست کرد: «پادشاه فاتح...»
کمی بعد از آن، خبرنگاراندقیقاً شروع به خیالپردازی درباره تیترهایتشویقی احتمالی در ذهن خود کردند.
⸢پادشاه فاتح، یوانجام جونگهیوک، مقاومت ناامیدانهاشسناریوها را اعلام میکند!⸥
⸢نماینده ارشد مشترک <شرکتدوکجا> کیم دوکجا>، یو جونگهیوک: «تاتجسدهایی آخر از سناریو دست نمیکشم.»⸥
تجسدهایی که شنیده بودند او یک بازگشتکننده است، به نظرنظر میرسید بیشتر از همیشه هیجانزده شدهاند. برخی با صدای بلندزدند فریاد زدند و [مجتمع صنعتی] فوراً از غریو تشویقها پر شد.
«پادشاه فاتح، یو جونگهیوک!»
«یو جونگهیوک!! یو جونگهیوک!»
حالا همه<شرکت داشتند اسمشدوکجا> را فریاد میزدند.
حتی کسانی که پیش از این به <شرکتبازگشتکننده کیم دوکجا> طعنه میزدند نیز با این جریان همراهصدای شده بودند و حالا به او خیره شده بودند.
اوضاع با این کار ناگهان بهبود نمییافت، اما حداقلچنین پایهگذاریهای لازم امروز انجام شده بود. «دنیای پس ازحالی سناریوها» حالا باید با محوریت یو جونگهیوک شکل میگرفت.
حتی اگر من دقیقاًبود همین حرفها را میزدم،محوریت چنین تشویقی دریافت نمیکردم. احتمالاً.
هان سویونگ بالاخره یقهام را ول کرد ونمیکشم در حالی که به سمت یو جونگهیوک نگاه میکرد،هیجانزده دهان باز کرد: «کاش هر روز همینجوری رفتار میکرد.»
با او موافقسناریو بودم. اما خب،تجسدهایی شخصیتش اینطور بود، پس...
حالا که شروع شده بود، به نظر نمیرسید این شعار دادنها به ایناحتمالاً زودیها متوقف شود. تشویقی که با نام یو جونگهیوک شروع شده بود، خیلیهمینجوری زود به جونگ هیوون، بعد لی هیونسونگ و حتی لی جیهه کشیده شد.
و در حالی که نام همه به جز «پادشاه شیاطین رستگاری» فریاد زده میشد، همراهانممیزدم نگاهشان را به سمت من چرخاندند و به وضوح معذب به نظر میرسیدند. دستم را برایشانکاش تکان دادم تا نشان دهم مشکلی نیست. به هر حال آنها لیاقت این تشویق را داشتند.
سرانجام، شعارها<شرکت به نام هانآخر سویونگ هم رسید.
«امپراتریس شیطانیآخر شعله سیاه،دست هان سویونگ!!»
جمعیت حاضر در جایگاه تماشاچیاندقیقاً حالا به دنبال هان سویونگ میگشتنددریافت که پشت صحنه پنهان شده بود.
به اوامروز گفتم: «نوبتبود توئه. برو.»
اما او در عوضدوکجا> سرش را تکان داد:نمیکشم «از اینجور چیزا متنفرم.»
«فکر میکردم دوستسناریو داری مرکز توجهتجسدهایی باشی. اشتباه میکردم؟»
«اون به عنوان یهاگر نویسندهست، نه به عنوانمیزدم هان سویونگ، میدونی که.»
در حالی که پاشنهاش را به آرامی روی زمین میکوبید، نگاهشاگر را پایین انداخت و کمی اخم کرد. وقتی او خودش را نشانبالاخره نداد، شعارها به طور طبیعی به سمت نام شین یوسونگ تغییر کرد.
همراهانی که آن سوی پردهها در حالدست دست تکان دادن در محل کنفرانس بودند، دربیشتر چشمانم شبیه ستارههای مشهور سینما به نظر میرسیدند.
[صورتهای فلکی شبهجزیرهسناریو کره به <شرکتتجسدهایی کیم دوکجا> افتخار میکنند!]
در حالی که به ادامه دادنهمین آنها نگاه میکردم، انگار که بخواهم افکارماحتمالاً را به زبان بیاورم، گفتم: «هان سویونگ؟»
«چیه؟»
«اگه این دنیا یهدوکجا> رمان بود، فکر میکنینمیکشم الان تو کدوم جلدش بودیم؟»
به نظر میرسید قبل از جواب دادن، کمیبازگشتکننده درباره این معما فکر کرد. «مطمئن نیستم. فکربرخی کنم بستگی به این داره که کی نوشته باشدش.»
اما، البته که همینطور بود.
بعضیها ممکن بود از اتفاقاتی که فقط در یکشکل روز افتاده بود یک کتاب کامل بنویسند، اما بعضیهادریافت همه اتفاقات صد سال را در یک جمله خلاصه میکردند.
هان سویونگ ادامه داد: «اگهآخر من بودم، حداقل باید ازشنیده جلد بیستم رد شده باشیم.»
«...خیلیه.»
«باید همشکل باشه. اتفاقات زیادیدقیقاً افتاده، مگه نه؟»
در واقع، خیلیانجام زیاد. بدون شک،سناریوها سفر طولانیای بود.
اگر بیست جلد طول کشیده بود، پس فقطنمیکشم از نظر کمیت هم که شده، این کتابهمیشه باید در مقیاس یک حماسه درست و حسابی میبود.
تاریکی غروب از آسمان بالای محل کنفرانس دربازگشتکننده حال نشستن بود. نمیدانم چرا، اما احساس میکردمبرخی امروز خورشید خیلی زودتر از همیشه غروب میکند.
هان سویونگ طوری حرف زد که انگار احساسم را درکتشویقی کرده بود: «اما خب از طرفی، آدمایی هم هستن کهنگاه میتونن هر بیست جلد رو تو یه نشست بخونن، میدونی که.»
ناگهان، گوشهایامروز از سینهامبود سرد شد.
میخواستم از او بپرسم –آخر آیا من هر داستانی را کهبازگشتکننده پیدا میکردم، با سرعت مناسبی میخواندم؟
آیا میتوانستم بگویم که داستانهای همه افرادشنیده عزیزم را به طور کامل خواندهام وهیجانزده حتی یک چیز را هم از قلم نینداختهام؟
«کیم دوکجا.»
«چیه؟»
«شاید تو قهرمان ایندوکجا> دنیا یا یه شخصیتنمیکشم فرعی خیلی خفن نباشی.»
«...»
«با این حال،میگرفت تو اونو با تمامحرفها وجودت خوندی. اینو میدونم.»
نمیدانستم چه بگویم.
«و همه کساییکیم که داستانشون روسناریو خوندی، الان اونجا ایستادن.»
هان سویونگ بهسناریو افراد حاضر در محلشنیده کنفرانس مطبوعاتی نگاه کرد.
من هم به آنها خیره شدم. رفقاییحرفها که برایم مهم بودند، در نقطهای تقریباًهان در دسترس، درست آن سوی پردهها ایستاده بودند.
آنها آن سویانجام پردهها وجود داشتند، زندهباید و در حال حرکت.
یو جونگهیوک که به جمعیت غره میرفت، جونگ هیوونی کهشنیده به آنها پوزخند میزد، لی جیهه که با دستپاچگی بالاصدای و پایین میپرید، شین یوسونگ که برایم دست تکان میداد...
کسی داستانهای آنها رادست نوشته بود. و منبازگشتکننده آنها را خوانده بودم.
هر داستانیشکل از آنجااگر شروع میشد.
در حالی که متقابلاًبود برای شین یوسونگ دستمحوریت تکان میدادم، دهان باز کردم.
«فردا صبح، بهکیم سمت محل سناریویسناریو نهایی حرکت میکنیم.»
پس از پایانمیگرفت کنفرانس مطبوعاتی، همراهان درحرفها اتاق پذیرایی جمع شدند.
جونگ هیوون در حالیبود که به بازپخش کنفرانس نگاهشکل میکرد، شانهاش را ماساژ داد.
«ای بابا... بهکیم نظر میرسه دوربینها اصلاًدست با من رفیق نیستن.»
این فقط شبهجزیره کره نبود، بلکهتجسدهایی کل <جریان ستارهای> به خاطر کنفرانس مطبوعاتیهمیشه <شرکت کیم دوکجا> به هم ریخته بود.
– من هیچمیگرفت قصدی برای نجاتهمین دادن شما ندارم.
جونگ هیوون پس از تماشای کیم دوکجا و چهره درخشانش که آندقیقاً اعلامیه را در پنل نمایشگر بیان میکرد، نوچنوچ کرد: «ولی جداً. نمیتونهیقهام جلوی خودش رو بگیره که کارایی نکنه که بقیه ازش متنفر بشن.»
«با این حال، حالا کهآخر صورتش درست و حسابی ترمیمشنیده شده، ظاهرش آراستهتر به نظر نمیرسه؟»
لی سولهوا، مسئولسناریو گریم کیم دوکجا، باشنیده رضایت سر تکان داد.
لی جیهه چیز دیگری اضافه کرد: «حالا که بهش فکر میکنم، ویژگیهای صورتاحتمالاً آجوشی دوکجا الان یکم مردونهتر به نظر نمیرسه؟ منظورم اینه که، قبلاً رنگپریدهترهمینجوری بود و یهجورایی شبیه یه تیکه خمیر کشاومده به نظر میرسید، میدونید که؟»
«اوه؟ منمامروز دقیقاً داشتم بهدنیای همین فکر میکردم.»
چند نفر درکیم میان آنها به نشانهدست تأیید سر تکان دادند.
مطمئناً، کیم دوکجای الان نسبت به زمانی که برایاست اولین بار او را دیده بودند، تغییر زیادی کردهبلند بود. این فقط حسی نبود که او منتقل میکرد.
جونگ هیوون طوری که انگار داشت گذشتهای دور راچنین به یاد میآورد، زمزمه کرد: «راستش رو بخواید، اولینحالی باری که دیدمش فکر کردم یه آدم خسیس و چربزبونه.»
کیم دوکجای سناریوی اول بادنیای مردی که قرار بود با سناریویاگر نهایی روبرو شود، چقدر تفاوت داشت؟
در حالی که به گپ زدن بقیه گوش میداد، جونگ هیوون به چهره کیممیرسید دوکجا در صفحه نمایش خیره شد – به چشمانش که هنگام خواندن متنِ از پیشحالا آماده شده میدرخشید، یا گوشههای لبانش که وقتی پوزخند میزد به طرز مرموزی تکان میخورد.
هر چیز کوچکی شبیه این، بهتجسدهایی عنوان مدرکی عمل میکرد که اوبیشتر قطعاً در آن مکان وجود داشت.
در حالی که احساس میکرد این حالات چهره بیشتر از قبل به او نزدیک شدهاند، جونگ هیوون شروع به تأمل دربارهمیکرد افسانههای کیم دوکجا کرد. آیا ممکن بود افسانههایی که با هم خلق کرده بودند، او را حتی کمی تغییر داده باشد؟ اگرهیونسونگ اینطور بود، چقدر خوب میشد. چه میشد اگر داستانشان او را همانطور تغییر داده بود که او آنها را تغییر داده بود؟
«راستی، دوکجا-شی کجاست؟»
«فکر کنم<شرکت داره برای سناریویآخر نهایی آماده میشه.»
«صبر کن، اون آجوشیدست که دوباره نداره تنهاییبازگشتکننده یه نقشه عجیبغریب میکشه، نه؟»
حرفهای لی جیههمیگرفت باعث شد سایهای گذراحرفها روی چهره همه بیفتد.
کسی که جو را عوض کرد، یو سانگای خندان بود کهاگر دو بچه را با هر دو دست در آغوش گرفته بود.سویونگ «اون قول داده این کار رو نکنه، پس بیاید بهش اعتماد کنیم.»
کیم دوکجای داخل صفحه نمایش مشغول گفتن چیزی بود، اما فقط با رگبارینظر از توهینها مواجه میشد. جونگ هیوون مدت زیادی به این صحنه نگاه کردفوراً و بعد دستش را روی پنل گذاشت. حس ولرمی به او دست داد.
«...واقعاً میتونم بهش اعتماد کنم؟»
او این را با صدایی بسیار آرام زمزمهمیزدم کرد، اما همه حاضران آن را شنیدند. با اینیقهام حال، هیچکس در گروه نگاه عجیبی به او نکرد.
شین یوسونگ زیر لببود گفت: «پوست آجوشی خیلیمحوریت خوب به نظر میرسه.»
آنها فکر میکردند که تا الان بهدست او نزدیکتر شدهاند، اما چهره کیم دوکجامیرسید مثل همیشه دور از دسترس به نظر میرسید.
در تمام طولمیگرفت شب، داشتم بههمین سناریوی نهایی فکر میکردم.
بخشهایی از «راههای بقا» را که ضروری میدانستم خواندم و همچنین از طریق [قرار نیمروزی] با هان سویونگ صحبت کردم. هدفمهان این بود که از [سرقت ادبی پیشبینانه] او استفاده کنم تا اتفاقاتی که ممکن است در آینده برایمان بیفتد را پیشبینی کنم.متوقف وقتی به این نتیجه رسیدم که این کار به تنهایی کافی نیست، از طریق یو جونگهیوک با «توطئهگر پنهانکار» تبادل نظر کردم.
متأسفانه، وقتی پای مسئله «پایانبندی» در میاندست بود، به نظر میرسید توطئهگر سعی داردمیرسید تا حد ممکن مبهم و غیرمستقیم حرف بزند.
[[مسیری که در آستانه قدم گذاشتن در آن هستی، توسطنظر هیچکس پیموده نشده است. الگو گرفتن از سایر خطوط جهانیزدند میتواند در عوض برای توِ کنونی تبدیل به سم شود.]]
از آنجا که منظور حرفشدقیقاً را درک میکردم، تصمیم گرفتمتشویقی دیگر سوالی از او نپرسم.
«آنا کرافت چی؟»
«اون دیروز بهکیم همراه "زرتشتها" ازسناریو شبهجزیره عقبنشینی کرد.»
خوب میشد اگر میتوانستم از «پیشآگاهی»تجسدهایی او کمک بگیرم، اما متأسفانه به نظرهمیشه میرسید این شانس را از دست دادهام.
سوووش!
تیغه [شمشیر دیو آسمانی تاریک] هوا را شکافت. در فاصله حدوداً دوازده قدمی، یو جونگهیوک روی تمرینش تمرکز کرده بود. بههان نظر میرسید دارد با همان ژست همیشگیاش شمشیر میزند، اما با چنان دقتی با تکتک حرکاتش برخورد میکرد که گویی معانیزودیها عمیقی در خود داشتند. شاید به خاطر همین تواناییاش در انجام چنین کارهایی بود که میتوانست تمام آن زندگیها را تکرار کند.
«لعنتی. این<شرکت دیگه چهدوکجا> جور پیشرفت مزخرفیه...»
هان سویونگ هم داشت به مغزش فشار میآورد تا حدس بزندمیرسید سناریوی نهایی چطور ممکن است پیش برود. با این حال، بهصنعتی نظر میرسید حتی او هم گیر کرده و به هیچ نتیجهای نمیرسد.
حتی اگر [سرقت ادبی پیشبینانه] او قدرتمند بود،میزدم اما واقعاً دانای کل نبود. اگر اینطور بود،بالاخره هان سویونگِ دور ۱۸۶۳ام آنقدر به دردسر نمیافتاد.
کمی او را زیر نظر گرفتم و بعد گوشیشکل هوشمندی را روشن کردم. فایلها روی صفحه ظاهر شدند –نمیکردم از نسخه اصلی «راههای بقا» گرفته تا آخرین نسخه اصلاحشدهاش.
– سه راه برای بقا در یک جهان ویرانشده (نسخه نهایی).txt
مدت زیادی در سکوت به آن فایل خیرهبازگشتکننده شدم و بعد گوشی را خاموش کردم. نمیخواستم عهدیصدای که تا الان به آن پایبند بودم را بشکنم.
⸢کیم دوک جا.⸥
وقتی [دیوار چهارم]انجام صدایم زد، سرمسناریوها را بالا آوردم.
'چه خبر؟'
⸢دا ریآخر سخـ تیدست میکـ شی؟⸥
از اینشکل خط متن غیرمنتظره،دقیقاً پوزخند کوچکی زدم.
این یارو را فراموش کرده بودم. کسیباید که تا الان بیشتر از همه کنارمحرفها مانده بود، احتمالاً همین «دیوار» بود، نه؟
'خوبه. من تو رو دارم.'
همه اینها به لطفدست [دیوار چهارم] بود که توانستهاست بودم تا اینجا پیش بیایم.
اگر این یارو شوک روانیام را در طول سناریوی اول کاهش نمیداد، واحتمالاً اگر درد فیزیکیای را که در موقعیتهای بیشمارِ تهدیدکننده زندگی متحمل میشدم تسکینهمینجوری نمیبخشید، خیلی وقت پیش تبدیل به یک روح سرگردان در سناریوها شده بودم.
تسو-چوت، چوچوچوت.
جرقههایی در هوا رقصیدند که یادآور هیکل کودک خردسالی بودشنیده که با هیجان میلرزید. برای یک لحظه بسیار کوتاه، فکر کردمبلند چهره پیروزمندانه یک بچه کوچک را در بالای جرقههای رقصان دیدم.
⸢اهـ م، میخـسناریو وای پنـ جره ویـشنیده ژگیت رو ببیـ نی؟⸥
این یارو، فکر میکنه هردقیقاً وقت فرصت گیر بیارم دلمتشویقی میخواد پنجره ویژگی رو ببینم؟
'نه، خوبه.امروز الان بهشبود نیازی ندارم.'
شاید دیدنش کمکم میکرد.دوکجا> اما در حال حاضرنمیکشم چیز مهمتری وجود داشت.
'راستش، یه چیزیسناریو هست که بیشترتجسدهایی در موردش کنجکاوم.'
⸢او ن چیـ ه؟⸥
این سوالی بود که باید خیلی وقت پیش میپرسیدم. اما ازاگر آنجایی که از همان ابتدا نمیتوانستم جواب مستقیمی بگیرم، در نهایت خودمبالاخره انواع و اقسام نظریهها را در مورد همین سوال مطرح کرده بودم.
'«دیوار نهایی» دقیقاً چیه؟'
[دیوار چهارم] کمی ساکت ماند. با خودم فکر کردماست که شاید بخواهد موضوع را عوض کند یا دوبارهبلند فیلترینگ را به صورتم بکوبد. چقدر زمان اینگونه گذشت؟
⸢دیـ واریه کهمیگرفت هر داسـ تانی روشحرفها نوشـ ته میشـ ه.⸥
...آیا به این خاطربود بود که «سناریوی نهایی»محوریت دقیقاً در همین نزدیکی بود؟
اگرچه جواب هنوز به همان اندازه گیجکنندهدست بود، اما به نظر میرسید [دیوار چهارم] دیگربیشتر نمیخواهد اطلاعات را پنهان کند. بنابراین دوباره پرسیدم.
'بذار سوالم رو عوض کنم.نمیکشم تو دقیقاً چی هستی؟ ونظر چرا قطعات دیوار وجود دارن؟'
⸢محـ افظت از درونمـاگر ایههای ارزشـ مند، اینمیزدم وظیـ فه دیـ واره.⸥
ناگهان به چیزی فکر کردم. «دیوار ارتباطباید غیرممکن» که جانگ هایونگ داشت – وقتی بهمیزدم آن فکر میکردم، فقط او نبود، مگر نه؟
افراد مهم در «راههای بقا» همگی دیوارهای مشابهی داشتند. شاکیامونیشنیده «دیوار سامسارا» را داشت، در حالی که آگارس و متاترون «دیواریبلند که خیر و شر را جدا میکند» را در اختیار داشتند.
⸢چـ ون، بیـ شتردست از یـ ک درونمـبازگشتکننده ایه وجـ ود داره.⸥
⸢یـ ک افسـمیگرفت انه مجـ موعهایهمین از داسـ تانهای زیـادیه.⸥
[دیوار چهارم] قطعهای از «دیوار نهایی» بود. ومحوریت «قطعه» به این معنی بود که به طورچنین بالقوه میتوانست دوباره در جای اصلی خود قرار بگیرد.
در آن لحظه احساس کردم ذهنم روشن شد.نمیکشم اگر همانطور که شک داشتم بود – اگر اینهیجانزده «دیوار» وجودی بود که از «افسانه» محافظت میکرد، پس...
تسو-چوچوچو...
به نظر میرسید پیکر [دیوار چهارم] در هوا و در برابر چشمانمنمیکردم سوسو میزند. سپس، کتابخانهای پر از قفسههای بیشمار در آن سوی آن درخشید.روز دستم را در هوا دراز کردم که باعث شد متون کتابها پراکنده شوند.
اما چیزی که جایگزین آنها شد، دیواری فوقالعادهمحوریت باستانی و فرسوده بود. این چیز که مرا بهتشویقی یاد دیواره غارهای ماقبل تاریخ میانداخت، «دیوار نخستین» بود.
دستم را به سمت این دیوار درازدست کردم که از من در برابر سرما،میرسید درد و آسیبهای روانی مختلف محافظت کرده بود.
از زمانهای باستان،سناریو دیوارها برای محافظتتجسدهایی از چیزی ساخته میشدند.
⸢تـ و بایـ د آخـدقیقاً رین افسـ انه رو آمـتشویقی اده کنـ ی، کیم دوک جا.⸥
و با شروع از دورانیدنیای نامعلوم، انسانها شروع به نوشتنمیگرفت چیزی روی آن دیوار کردند.
که در<شرکت نهایت تبدیلدوکجا> به افسانه شد.
⸢تـ وآخر آخـ رینِدست اون هسـ تی.⸥
<اپیزود ۹۲شکل – سناریویاگر نهایی (۳)> پایان.