چپتر 1010: حقالمشاوره
0کلاین پیشانیاش را مالید و درست وقتی میخواست یک کرمِ روحِالبته دیگر را جدا کند، ناگهان رنت را با آن پیراهنِ تیرهنیایش و پیچیدهاش دید که از خلأ بیرون آمد و کنارِ میز ایستاد.
نامهای که با دقت تابزرگ شده بود، در دهانِ یکیدیده از سرهای دوشیزه پیامرسان قرار داشت.
کلاین سرسریقارچش پرسید: «ازبزرگ طرفِ کیست؟»
سه سرِ باقیماندهٔرسیده رنت تینکر پاسخکشتی دادند: «مافوقِ...» «شاهِ...» «قارچ...»
شاهِ قارچ؟ کلاین دو ثانیهٔنگران تمام خشکش زد تا اینکهباشد فهمید منظور فرانک لی است.
و مافوقِ فرانکقارچش لی کسی نبودرسیده جز دریاسالارِ ستارگان، کتلیا.
کلاین دست دراز کرد تا نامهواسه را بگیرد و برای اطمینان پرسید:عمیقی «"شاهِ قارچ" همان فرانک لی است؟»
چهار سرِ موطلایی و چشمسرخ کهکشتی از موهایشان آویزان بودند، بالا وشتابان پایین رفتند، گویی سر تکان میدادند.
دوشیزه پیامرسان حتی روی بقیه اسم هم میذاره... نه، درست نیست. فرانک که فقط تو قارچ تخصص نداره. «حوزههای» اونلحظات شاملِ گاو، مالت، ماهی و اسقفهای گلِ سرخ هم میشه... نکنه فرانک تو آزمایشهای قارچش به یه موفقیتِ بزرگ رسیده وکرده واسه همین دوشیزه پیامرسان یه کشتی پر از قارچ دیده؟ کلاین بیاختیار نفسِ عمیقی کشید و شتابان نامه را باز کرد.
نگران بود کهقارچش نامه درخواستِ کمکِرسیده خانم گوشهنشین باشد.
البته چندان هم مضطرب نبود، زیرا دزدِهمین دریاییِ کارکشتهای چون دریاسالارِ ستارگان در بحرانیترین لحظاتباز بیشک نیایش به درگاهِ آقای ابله را برمیگزید.
نامه واقعاً از سوی کاپیتانِ کشتیِکشتی آینده، کتلیا، بود. کلماتی با خطیشتابان مرتب روی آن به چشم میخورد:
«...ملکه زمان و مکانباز را تأیید کرده است. چهارشنبه،گوشهنشین ۱۱ شب. همان جای همیشگی.
«...نمیدانم به فرانک لی چه گفتهاید، اما مشخص است که اخیراً بسیار هیجانزده است. او آزمایشهای بسیاری با صنعتگر انجام داده. میگفت بین سهچندان تا شش ماهِ دیگر میتواند مرحلهٔ بعدیِ نتایج را ارائه دهد. همچنین روشن کرد که اگر معجونِ درویید را به دست بیاورد، میتواند ازمیخورد ساختِ بسیاری از اشیاءِ واسطه صرفنظر کند و مستقیم به نتیجهٔ نهایی برسد. تنها چیزی که میتوانم بگویم این است که برایتان آرزوی موفقیت میکنم.
«...امیدوارم پیش از آنکه صنعتگر بهکلی در همکشتی بشکند، همهچیز تمام شود. او از همین حالانگران از ایمانش به ماهِ ازلی پشیمان شده است...»
باید خوشحال باشم که تأمینِ غذای شهرِ نقره پیشرفت کرده یا باید نگرانِ حوادثِ غیرمترقبه باشم؟ کلاین شقیقههایشگوشهنشین را مالید و تصمیم گرفت این موضوع را فعلاً کنار بگذارد. بههرحال، خانم گوشهنشین که چیزی نمانده بودواقعاً به نیمهخدا تبدیل شود، حواسش به فرانک بود. اگر واقعاً اتفاقِ غیرمنتظرهای رخ میداد، بیشک درخواستِ کمک میکرد.
هوف... حالا که سرانجام دیدارش با ملکهٔ رازخانم قطعی شده بود، آهِ آسودگی کشید و بادریاییِ تکانِ مچِ دستش، نامه را در شعلههای سرخرنگ سوزاند.
پس از رفتنِ دوشیزه پیامرسان، به جدا کردنِ کرمِ روح ادامهبیاختیار داد که ناگهان اخم کرد. حس میکرد میز و خاکسترِ نامهباشد درونِ سطلِ زباله بهطرزِ غیرعادی و آزاردهندهای کثیف به نظر میرسند.
کلاین ناخودآگاه دستمالی برداشت ورسیده پیش از گذاشتنِ درِ سطلِبیاختیار زباله، میز را پاک کرد.
پس از این کارها، به دستانِکشتی کثیفش نگاه کرد و برخاست. به دستشوییباز رفت و شیرِ آب را باز کرد.
همانطور که دستانش را میشست، ازدرخواستِ گوشهٔ چشم نگاهش به توالتِ فرنگیِ کنارشمضطرب افتاد. دوباره رفتهرفته اخمهایش در هم رفت.
کلاین زیرِ لب زمزمه کرد: «امروزرسیده اینجا را خوب تمیز نکردهاند...» و ناگهانعمیقی حس کرد مشکلی در خودش وجود دارد.
در میانِ افکارش، شهودِبزرگ روحیاش بهسرعت دلیلِ اینکشتی احساس را برایش روشن کرد.
این عارضهٔبزرگ جانبیِ استفادهواسه از ناقوسِ مرگه!
از آنجا که به نیمهخدا تبدیل شده بود و این امر به پیکرِ روحش اجازهٔدزدِ تغییری کیفی و دستیابی به الوهیت را میداد، اثراتِ منفیِ مربوط به آن بیش از ۹۰آینده درصد کاهش یافته بود. ضعفِ وحشتناکِ میکروبهراسی در نهایت به وسواسِ تمیزی تقلیل پیدا کرده بود.
به همین ترتیب، دورهٔ ضعف از شش ساعتهمین به یک ساعت کاهش یافت. همچنین تشنگیِ ناشیباز از ناقوسِ مرگ دیگر به آن شدت نبود.
کلاین با مهارت بُرسِ توالت راواسه از کنارِ آن بیرون کشید وعمیقی آهِ آسودگی کشید: «جای شکرش باقی است...»
ساعت ۱۱ شب، بر فرازِ مِهِ خاکستری، بنا به درخواستِ املین وایت،شتابان تمامِ اعضایی که در عملیاتِ مجازات شرکت داشتند — عدالت، ستاره، داوری،دزدِ شعبدهباز و مردِ آویخته — درونِ قصرِ باشکوه و باستانی ظاهر شدند.
املین ۳۰۰۰ پوندی را که تازه تقدیم کرده بود، وسطِ میز انداخت و توضیح داد: «اینها تمامِ غنایمِ جنگی است. یکی از اشیاءِ رازآلود "سوگندِ گلِ سرخ" بود. حلقهای جفتکشتیِ است که به صاحبانش اجازه میدهد درونِ شهری با اندازهٔ معمولی، فارغ از فاصله، حواس و افکارشان را با یکدیگر به اشتراک بگذارند. بسیار ارزشمند است، اما فقط یکی ازمرحلهٔ حلقهها به دست آمد. داشتنِ آن برای هر کسی خطرآفرین خواهد بود. از این رو، آن را به ردههای بالای خونتباران تحویل دادم و در ازایش ۳۰۰۰ پوند دریافت کردم.»
در ابتدا قصد داشت ۳۰۰۰ پوند را بهعنوانِ غنیمتِکشتی جنگیِ خودش نگه دارد، اما تصمیم گرفت بهتر است آنکمکِ را تقدیم کند تا یکی از گزینههای روی میز باشد.
پس از مکثی، املین اشیاءِ دیگر را معرفی کرد و کاربردها و اثراتِ منفیشان را برشمرد. اودرخواستِ حتی توضیحاتِ بیشتری هم چاشنیِ کار کرد — دانشی که از علاقهاش به تاریخِ خونتباران نشئت میگرفتدرگاهِ و بخشی از آن را نیز ارنس بویار زیرِ نظرِ پدر اوتراوسکی با او در میان گذاشته بود.
داره این کار رو واسه خودنمایی میکنه... وگرنه با شخصیتی کهکشید آقای ماه داره، اینقدر حرف نمیزد... اوه، دلیلِ این راحتیش غیبتِمضطرب آقای ابلهست... آدری بیآنکه بگوید کدام شیء را میخواهد، نظارهگرِ ماجرا بود.
آلجر نگاهی به غنایمِ جنگی انداخت و بهخانم املین گفت: «با ردهبالاهای خونتباران دیدار کردهاید؟ آیادریاییِ شکارِ اعضای کلیدیِ مکتبِ گلِ سرخ تأیید شده است؟»
املین که معتقد بود آقای مردِ آویخته میتواند راهنماییهای مفیدی بکند، حقیقتنفسِ را پنهان نکرد: «تقریباً. همچنین با یکی از اعضای جناحِ اعتدال ارتباط برقرارمضطرب کردهام. با این حال، او میخواهد عملیات را بعد از سپتامبر انجام دهد.»
آلجر سر تکان دادبزرگ و پرسید: «حتماً بایدکشتی بعد از سپتامبر باشد؟»
«این یعنی آنها منتظرِواسه چیزی هستند که وضعیتبیاختیار را بهشدت تغییر دهد...»
کلاین که در جای دیگری از قصرِ باستانی منتظرِگوشهنشین پایانِ گردهماییِ کوچک بود، با شنیدنِ این حرف شکچون کرد که ماجرا به ارتقای دوشیزه شارون ربط داشته باشد.
(طبق گفتهٔ دوشیزه شارون، اون باید میتونست تو ماهِ ژوئیه آیینِ نیمهخدا روعمیقی امتحان کنه... نکنه این آیین دستکم یه ماه طول میکشه؟ اگه اینطور باشه، بادزدِ بقیهٔ مسیرها خیلی فرق داره...) کلاین نظریهای داشت که چندان از آن مطمئن نبود.
املین مدتی فکر کردبزرگ و سپس با حرفهای آقایدیده مردِ آویخته موافقت کرد: «احتمالاً.»
پس از آن، نگاهی بههمین جمع انداخت و با لبخندعمیقی گفت: «میتوانید انتخاب را شروع کنید.»
آدری طلسمِ مکشِ سرنوشت را که آقای جهان قول داده بود، در اختیار داشت و لئونارد همکارکشتهای پاداشهای مربوطه را از پالزِ پیر گرفته بود. آنها در برابرِ غنایمِ جنگیِ «تقدیمیِ» ویکنتِ خونتبار نسبتاًمرتب آرام به نظر میرسیدند. هیچکدام برای حرف زدن عجله نکردند و مؤدبانه منتظر ماندند تا بقیه پیشقدم شوند.
علاوه بر این، آنها یا شخصاً نبردی در سطحِ فرشته را تجربه کرده بودند یاشتابان شاهدِ وحشتی بودند که تجسمهای آمون به بار آورده بود. گذشته از این، تأیید کرده بودندبحرانیترین که انجمنِ تاروت نیروهای قدرتمندی در خود دارد و تا حدی از خستگیِ ذهنی رنج میبردند.
شیو پیش از آنکه به روبهروواسه نگاه کند، نگاهی به سمتِ راستش انداخت.کشید با دیدنِ تواضعِ همه، سکوت را شکست.
«من در بخشِ بسیار سادهای از این کار دخیل بودم وکشید خطرِ چندانی نکردم. علاوه بر این، آقای ماه از قبل ۶۰مضطرب پوند پیشپرداخت دادهاند. من فقط پولِ نقدِ داخلِ کیفِ پول را برمیدارم.»
در حینِ صحبت، کیفِ پولِنگران دستدوز را برداشت، پولِ نقدباشد را بیرون کشید و شمرد.
«۳۳۵ پوند.»
املین نگاهی به جمعبزرگ انداخت و وقتی کسیکشتی مخالفتی نکرد، سر تکان داد.
«بسیار خب.»
در موردِ کیفِ پولِ دستدوز، شیو آنکمکِ را وسطِ میز انداخت و به آقای ماهدزدِ پس داد تا خودش به آن رسیدگی کند.
با پیشقدم شدنِ شیو، فورس گفت: «من فقطهمین سفرنامهٔ لیمانو را قرض دادم و هیچ خطریباز نکردم. من آن آدمکِ کاغذیِ ماه را برمیدارم...»
در مقایسه با اشیاءِبزرگ رازآلود، چنین اقلامِ فرابشریِکشتی مصرفی ارزشِ نسبتاً کمتری داشتند.
با این حال، برای خودِ شعبدهباز، حتی اگر واجدِ شرایط هم بود، شیءِ رازآلود انتخاب نمیکرد. دلیلش این بود که اگر به قدرتِ خاصی از شیءِ رازآلودچون نیاز داشت، میتوانست عضوِ مربوطه را استخدام کند تا آن را برایش ثبت کند. اما در موردِ آدمکِ کاغذیِ ماه، که یک قلمِ مصرفی بود و میتوانستنمیدانم یک بار ضربهٔ مهلک و نفوذِ روانی را دفع کند، امکانِ ثبت کردن وجود نداشت. برای کسی که نگرانِ جانش بود، این قطعاً انتخابِ اول به شمار میرفت.
پس از گفتنِ این حرف، لحظهایدرخواستِ منتظر ماند. تنها زمانی که کسیچندان مخالفتی نکرد، آدمکِ کاغذیِ ماه را برداشت.
سپس املین نگاهش را به دوشیزهرسیده عدالت دوخت. لئونارد دستش را درازنفسِ کرد و با لبخند گفت: «خانمها مقدماند.»
آدری این تعارف را رد نکرد و نگاهش رادیده روی اشیاءِ روی میز چرخاند. به سنجاقسینهٔ الماس اشارهکمکِ کرد و با لبخند گفت: «من این را برمیدارم.»
او شنیده بود که آقای ماه میگفت نامش «دشمنِ الکل» است. اینشتابان شیء باعث میشد فردِ استفادهکننده سرشار از انرژی و دارای افکارِ روشن بمانددریاییِ و به او در برابرِ تأثیراتِ روی پیکرِ قلب و ذهن مقاومت میبخشید.
(خدا را شکر که برای احتیاط اول از طلسمِ رشوه استفاده کردم، وگرنه با توجه به اینکه ارنس پس از بیداری از رؤیا هنوز در حالتِبرمیگزید نیمههوشیار بود، نمیتوانستم او را هیپنوتیزم کنم... این شیء برای من هم مفید است. دستکم وقتی با اعضای ردهبالای کیمیاگرانِ روان روبهرو میشوم، لایهٔ محافظتیِ دیگریبسیاری به من میدهد... اگر همیشه آن را نپوشم، نیازی نیست نگرانِ اثراتِ منفیاش باشم...) آدری با این افکارِ شکرگزارانه، با رضایت نگاهش را از سنجاقسینهٔ الماس گرفت.
پس از این انتخاب، املین بهرسیده لئونارد فرصتِ حرف زدن نداد ونفسِ مستقیماً گفت: «این شالِ ماه مالِ شماست.»
از دیدگاهِ او، شالِ ماهرسیده بیش از ۵۰۰۰ پوند میارزید، چیزینفسِ باارزشتر از ۳۰۰۰ پوند پولِ نقد.
(راستش من بیشتر مایل بودم آن ۳۰۰۰ پوند را بردارم... باید کلمهٔ دریا را بخرم وکمکِ قیمتش حتی بعد از تخفیفی که کلاین داد هنوز ۱۰۰۰۰ پوند است... بعد از خرج کردنِ آن،آقای فقط ۶۵۰ پوند پسانداز برایم میماند...) لئونارد در نهایت آن را رد نکرد و سر تکان داد.
«بسیار خب.»
املین توزیعِ غنایمِ جنگی را به پایان رساند وکشتی ۳۰۰۰ پوند پولِ نقدِ باقیمانده را برداشت. سپس دستهایدرخواستِ از آن را جدا کرد و به کناری هل داد.
«آقای مردِقارچش آویخته، این دستمزدِرسیده شماست. ۱۰۰۰ پوند.»
فورس که در غیابِ آقایهمین ابله بسیار راحتتر بود، گفت:عمیقی «باید به آن حقالمشاوره بگویید.»
آلجر تعارف نکرد و سرنگران تکان داد و دست درازباشد کرد تا دستهٔ پول را بردارد.
املین با روحیهای نسبتاً خوببزرگ نگاهی به جمع انداخت و گفت:بیاختیار «غرامتِ کالسکهچی را هم خودم میپردازم.»
ساعت ۱۱ شبِموفقیتِ چهارشنبه، در ورودیِواسه جنوبیِ پلِ بکلاند.
پیکری بهسرعت در آسمانِ شب ظاهرکشتی شد، در حالی که یک دستش رویباز کلاهش بود و دستِ دیگرش کنارِ دکمههایش.
موهایی سیاه، چشمانی قهوهای و اجزای چهرهایکمکِ تیز داشت. این قویترین ماجراجو با آنزیرا حالتِ سردِ چهره، کسی نبود جز گرمان اسپارو.