---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 85: فوریت • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 85: فوریت

0

نوسانِ عجیب، درهم‌پیچیده و مبهم بسیار‌زنجیرِ​ کوتاه بود. اندکی بعد، کلاین حتی‌باز​ شک کرد که دچار توهم شده است.

اگر در ادراکِ روحی نسبتاً ماهر‌فکر​ به حساب نمی‌آمد، خیلی احتمال داشت‌نامعمول​ که این ناهنجاری را نادیده بگیرد.

کلاین با یادآوریِ خواهرش در طبقهٔ بالا، اخم‌چهره‌ای​ کرد. عصایش را محکم در دست گرفت، حمام را‌دورِ​ دور زد و لنگ‌لنگان به‌سوی پله‌های خانهٔ وود رفت.

در حالی که با ادراکِ روحی‌اش ردها را‌چهره‌ای​ دنبال می‌کرد، به‌سرعت از پله‌ها بالا رفت تا‌نقره​ اینکه به اتاقِ پذیرایی در کنارِ بالکن رسید.

کلاین زمزمه کرد: «باید همین‌جا باشد...»‌زنجیرِ​ و دستش را بالا برد و‌باز​ دو بار به میان‌ابرویش ضربه زد.

هاله‌ها از دیوارها و درِ چوبیِ بزرگ‌می‌کردم​ عبور کردند و واردِ دیدش شدند. بیشترِ‌خود​ رنگ‌ها عادی بودند و حاشیه‌ای تار داشتند.

با این حال، بر سطحِ یکی از آن‌ها به‌طور‌نامعمول​ خاص رنگِ سبزِ تیره و شومی موج می‌زد که‌مچِ​ به‌آرامی به درون رخنه می‌کرد و آن را می‌خورد.

همون‌طور که‌همون‌طور​ فکر می‌کردم، یه‌جای​ جای کار می‌لنگه.

کلاین چهره‌ای نامعمول و جدی به خود گرفت،‌دورِ​ دستِ راستش را دراز کرد و زنجیرِ نقره را‌آویزان​ که دورِ مچِ چپش پیچیده شده بود، باز کرد.

زنجیرِ نقره را در‌می‌خورد​ دستِ چپش نگه داشت و‌کار​ گذاشت توپاز جلویش آویزان بماند.

وقتی نوسانِ توپاز متوقف‌می‌کردم​ شد، نورِ کروی را دنبال‌نامعمول​ کرد و در دل خواند:

در اتاقِ پیشِ رویم خطری فراطبیعی وجود دارد.

در حالتِ عادی، دازینگِ روحی فقط برای غیب‌بینیِ چیزی مناسب بود که به خودش یا‌دستِ​ شرایطِ خاصِ منطقهٔ کوچکی در اطرافش مربوط می‌شد. از این رو، کلاین وِرد را بسیار‌بماند​ دقیق بیان کرده بود—«خطر» می‌توانست بر او اثر بگذارد و اتاق درست پیشِ رویش بود.

...

در اتاقِ پیشِ رویم خطری فراطبیعی وجود دارد.

پس از ۷ بار تکرارِ وِرد،‌فکر​ با دیدنِ توپاز که به‌سرعت در جهتِ‌جدی​ عقربه‌های ساعت می‌چرخید، چشمانِ کلاین گشاد شد.

این نشان می‌داد که واقعاً‌جای​ خطری فراطبیعی درونِ اتاق وجود‌جدی​ دارد، و خطرِ قابل‌توجهی هم بود!

سلنا عاشقِ علومِ غریبه‌ست. نکنه وقتی‌کار​ داشته با یه جور آیین ور می‌رفته،‌راستش​ گند زده باشه؟ حالا باید چی‌کار کنم؟

کلاین میان‌ابرویش را مالید و‌دراز​ پیش از در زدن، زنجیر‌چپش​ را دوباره دورِ مچش پیچید.

تق! تق! تق!

سه بارِ آهنگین به‌می‌کردم​ در کوبید و لبخندی‌چهره‌ای​ دوستانه بر لب نشاند.

در با صدای قیژژ! باز شد.‌کار​ ملیسا، که لباسِ جدیدش را به‌دستِ​ تن داشت، در برابرِ کلاین ظاهر شد.

دختر که انتظار نداشت برادرش‌دراز​ را اینجا ببیند، لحظه‌ای جا خورد‌پیچیده​ و پرسید: «کلاین، مشکلی پیش آمده؟»

کلاین بی‌هیچ نشانی‌رخنه​ از نگرانی، با‌فکر​ لبخند پاسخ داد:

«فقط کنجکاو‌همون‌طور​ شدم، چون صدای‌جای​ خوش‌گذرانی‌تان را شنیدم.»

ملیسا که کمی خجالت‌زده شده بود، سرش را برای عذرخواهی پایین‌خود​ انداخت و گفت: «ببخشید که مزاحمتان شدیم. داریم با غیب‌بینی با‌نگه​ آینهٔ جادویی بازی می‌کنیم. سلنا خیلی چیزها می‌داند و واقعاً سرگرم‌کننده است.»

غیب‌بینی با آینهٔ جادویی... آخه خواهرِ‌زنجیرِ​ من، چرا شما دخترا نمی‌رید چالش‌باز​ چارلی چارلی یا تختهٔ ویجا بازی کنید؟

کلاین سر تکان داد؛‌می‌خورد​ هم کلافه شده بود‌جای​ و هم خنده‌اش گرفته بود.

از پشتِ ملیسا به درونِ اتاقِ‌کار​ پذیرایی نگاه کرد. سلنا را با‌دستِ​ لبخندی درخشان و چال‌گونه‌های عمیقش دید.

اما در دیدِ روحی‌اش، رنگِ سبزِ تیره و‌چهره‌ای​ شومی داشت دخترِ موشرابی را که آینه‌ای با‌نقره​ روکشِ نقره در دست داشت، در بر می‌گرفت.

کلاین در حالی که ذهنش به‌سرعت کار می‌کرد، کلماتش را سنجید و گفت:‌نگه​ «هه هه، بازی‌تان را به هم نمی‌زنم. آه، راستی. الیزابت کجاست؟ قبلاً دربارهٔ‌خطری​ دستورزبانِ فیساک با او گپ زده بودم. می‌گفت می‌خواهد چند سؤال از من بپرسد.»

ملیسا برادرش را برانداز کرد و‌فکر​ با لحنی عجیب، برای تأکید بر حرفش‌جدی​ گفت: «الیزابت؟ او فقط ۱۶ سال دارد.»

هی، فکرای عجیب‌غریب نکن!

کلاین فوراً توضیح داد: «این یک‌کار​ بحثِ علمیِ کاملاً عادی است. الیزابت به‌راستش​ تاریخ و زبان‌های باستانی خیلی علاقه دارد.»

ملیسا نگاهی عمیق به‌راستش​ برادرش انداخت و گفت:‌دورِ​ «داخل است. صدایش می‌کنم.»

کلاین یک قدم به‌می‌خورد​ عقب برداشت و از‌جای​ در فاصله گرفت: «بسیار خب.»

با تماشای خواهرش که رو برمی‌گرداند، آهِ آسودگی‌چهره‌ای​ کشید. اگرچه این بهترین واکنشِ ممکن نبود، اما خدا‌دورِ​ را شکر می‌کرد که شخصِ در خطر، ملیسا نیست.

تنها حدودِ ۱۰ ثانیه منتظر ماند تا اینکه الیزابت با‌جدی​ چهره‌ای گیج بیرون آمد. با کنجکاوی پرسید: «آقای مورتی، موضوع چیست؟‌باز​ من هرگز نگفتم که به تاریخ و زبان‌های باستانی علاقه دارم...»

در آن لحظه، با دیدنِ چهرهٔ جدی و‌دورِ​ عبوسِ کلاین، حرفش قطع شد. اعصابش متشنج شد،‌جلویش​ گویی حس کرده بود که یک جای کار می‌لنگد.

کلاین چند قدمِ مورب برداشت تا‌فکر​ با این اشاره از الیزابت بخواهد‌نامعمول​ تا حدی پشتِ در پنهان شود.

دختر که هنوز چربیِ نوزادی در صورتِ‌می‌لنگه​ تپلش بود، تحت‌تأثیرِ فضای ناگهان جدی‌شده قرار‌دراز​ گرفت و ناخودآگاه از او پیروی کرد.

کلاین ایستاد، برگشت و یکراست رفت‌کار​ سرِ اصلِ مطلب: «همان‌طور که می‌دانید،‌دستِ​ من به علومِ غریبه علاقه دارم.»

الیزابت سر تکان داد و پاسخ‌زنجیرِ​ داد: «بله، من حتی معتقدم که‌باز​ شما در علومِ غریبه متخصص هستید.»

کلاین با لحنی سنگین گفت: «نه، من فقط‌جای​ یک علاقه‌مندم، اما این مانع نمی‌شود متوجه نشوم که‌دراز​ غیب‌بینی با آینهٔ جادوییِ شما به مشکل خورده است.»

الیزابت که نزدیک بود صدایش را‌کار​ بالا ببرد، با عجله دست‌هایش را بالا‌راستش​ آورد تا جلوی دهانش را بگیرد: «مشکل؟»

کلاین لحظه‌ای فکر کرد و گفت: «می‌دانم که با حرفِ خالی‌خود​ باورتان نمی‌شود. به اتاق برگردید و وقتی سلنا حواسش نیست، دزدکی به‌گذاشت​ روی آینه‌ای که سلنا از همهٔ شما پنهان کرده است، نگاهی بیندازید.»

الیزابت بی‌اختیار پرسید: «از‌راستش​ کجا می‌دانید جلوی آینه را‌مچِ​ از ما پنهان کرده است؟»

طبق اطلاعاتِ شاهین‌های شب، تو نود درصدِ مواقع، پرونده‌های‌کار​ غیب‌بینی با آینهٔ جادویی که پای پلیدی توشون وسطه،‌زنجیرِ​ همچین شباهت‌هایی دارن... کلاین لبخندی زد و گفت: «اطلاعاتِ عمومی.»

با بازگشتِ الیزابتِ مردد و وحشت‌زده به‌می‌لنگه​ اتاق، لبخندِ آسوده‌خاطرِ کلاین در دم محو‌دراز​ شد و جایش را به نگرانی داد.

با اینکه همه‌مون تو محلهٔ شمالی هستیم، رفتن از خیابانِ فانیا به خیابانِ زوتلند با کالسکهٔ عمومی حداقل ۱۵ دقیقه زمان می‌بره. تا کاپیتان بره و برگرده،‌بماند​ ممکنه اوضاع اون‌قدر خراب بشه که دیگه کاری از دستِ کسی برنیاد... کاش حداقل بنسون و ملیسا اینجا نبودن... اما من که نمی‌تونم با اون موجوداتِ پنهان‌وِرد​ و ناشناخته دربیفتم... اصلاً راهی برای مهارش دارم؟... درسته، سلنا کشته‌مردهٔ علومِ غریبه است. تو اتاقش حتماً شبنمِ خالص، روغن‌های گیاهی، گیاهانِ دارویی و این‌جور چیزا پیدا می‌شه...

درست زمانی که کلاین داشت برای یافتنِ‌نقره​ راهِ چاره به مغزش فشار می‌آورد، الیزابت‌گذاشت​ به بهانهٔ صحبت دربارهٔ موضوعی، کنارِ سلنا نشست.

دختری که روبه‌رویش بود جرعه‌ای شرابِ سرخ نوشید و زیرِ نگاه‌های شیطنت‌آمیزِ‌نامعمول​ جمع، با وجودِ گونه‌های گل‌انداخته‌اش، جرئت به خرج داد و پرسید: «می‌توانی‌باز​ برایم غیب‌بینی کنی که کِی با یک جنتلمنِ رمانتیک و خوش‌قیافه روبه‌رو می‌شوم؟»

سلنا دو بار به‌آرامی سرفه کرد، پشتِ آینه‌چهره‌ای​ را دست کشید و گفت: «آینه، آینه، به من‌دورِ​ بگو. جنتلمنی که در قلبِ یونیناست، کِی ظاهر می‌شود؟»

پس از سه بار‌می‌کردم​ تکرارِ این جمله، آینه را‌نامعمول​ برداشت و روبه‌روی خود گرفت.

الیزابت با استفاده از این‌دراز​ فرصت، ناگهان نیم‌خیز شد و‌چپش​ سرک کشید تا نگاهی بیندازد.

انتظار داشت چهرهٔ سلنا‌می‌خورد​ و نیمی از چهرهٔ‌جای​ خودش را در آن ببیند.

اما تنها‌همون‌طور​ چیزی که‌می‌کردم​ دید، سلنا بود.

درونِ آینهٔ کوچک‌فکر​ فقط سلنا به چشم‌می‌لنگه​ می‌خورد؛ آن هم تمام‌قد!

پس‌زمینهٔ آینه کاملاً قیرگون بود‌دراز​ و سلنا با چهره‌ای بی‌روح‌چپش​ در میانِ آن ایستاده بود!

الیزابت که به لرزه افتاده بود، خود را‌جای​ به عقب کشید و به مبل تکیه داد.‌راستش​ برای لحظه‌ای نفس کشیدن را از یاد برد.

بی‌اختیار می‌لرزید. بی‌آنکه بهانه‌ای بیاورد، فوراً از جا‌چهره‌ای​ برخاست و تلوتلوخوران به سمتِ در رفت. حتی جرئت‌دورِ​ نمی‌کرد برگردد و به چهرهٔ خندانِ سلنا نگاه کند.

«جنتلمنِ یونینا یکشنبهٔ‌فکر​ هفتهٔ دومِ شش‌کار​ ماهِ دیگر ظاهر می‌شود...»

در میانِ صدای ریزخنده‌ها، الیزابت در را باز کرد و‌چپش​ از اتاق بیرون رفت. کلاین را دید که با تاکسیدو‌متوقف​ و کلاهِ سیلندریِ کوتاهش در سایهٔ چراغ‌های دیواری ایستاده بود.

گیج و مبهوت‌رخنه​ به لکنت افتاد:‌فکر​ «آقای مورتی، مـ-من...»

کلاین با آرامش لبخند زد.

«مزاحمِ دخترها‌همون‌طور​ و بانوانِ‌می‌کردم​ داخلِ اتاق نشوید.»

الیزابت که از لبخندِ او تأثیر گرفته بود،‌دورِ​ تا حدِ زیادی آرام شد. دست دراز کرد، در‌آویزان​ را بست و به‌سرعت به سمتِ چراغِ دیواری رفت.

با صدایی گرفته زمزمه کرد:‌همون‌طور​ «دیدمش. داخلِ آینه فقط سلنا‌می‌لنگه​ را دیدم. یک سلنای دیوگونه...»

همون‌طور که فکر می‌کردم...‌می‌کردم​ چهرهٔ کلاین جدی شد‌چهره‌ای​ و با صدایی بم پرسید:

«می‌دانید اتاق‌خوابِ سلنا کدام‌می‌کردم​ است؟ می‌دانید اشیای علومِ‌چهره‌ای​ غریبه‌اش را کجا می‌گذارد؟»

الیزابت بی‌درنگ به اتاقی در آن‌زنجیرِ​ سوی راهرو اشاره کرد و گفت:‌باز​ «آن‌جا. اشیای علومِ غریبه هم همان‌جاست.»

کلاین عصا به دست به آن سمت رفت و درِ چوبیِ‌چهره‌ای​ باز را هل داد. زیرِ نورِ چراغ‌های خیابان و روشناییِ ماهِ‌چپش​ سرخ، شیرِ گاز را چرخاند و چراغِ گاز را روشن کرد.

با درخششِ نورِ زردِ کم‌رنگی، نگاهی به اطراف‌چهره‌ای​ انداخت و شیشه‌های شبنمِ خالص، عصارهٔ گل، جعبه‌های‌نقره​ پودرِ گیاهی، شمع‌ها و طلسم‌های کوچک را پیدا کرد.

این اشیا روی میزها قرار داشتند‌کار​ یا به‌دقت درونِ قفسه‌ای چیده شده بودند‌راستش​ و نامشان روی برچسب‌هایی به چشم می‌خورد.

کلاین پس از بررسیِ اشیا، رو به‌نقره​ الیزابت که پشتِ سرش آمده بود کرد‌گذاشت​ و پرسید: «می‌خواهید سلنا را نجات دهید؟»

الیزابت ناخودآگاه سر تکان‌می‌خورد​ داد: «بله!» سپس مبهوت‌جای​ پرسید: «خطری هم دارد؟»

کلاین صادقانه پاسخ داد: «تا‌جای​ حدودی. هر چه باشد، من‌جدی​ فقط یک علاقه‌مندِ علومِ غریبه‌ام.»

«تا حدودی خطر...» الیزابت چند ثانیه لب‌هایش‌می‌لنگه​ را محکم به هم فشرد و سپس‌دراز​ گفت: «کاری هست که باید انجام دهم؟»

کلاین لبخندِ گرمی زد و به او دلداری داد: «نگران نباشید. حالا تنها کاری که باید بکنید این است که طوری برگردید انگار‌خواند​ هیچ اتفاقی نیفتاده است. پیشِ سلنا برگردید. پنج دقیقهٔ بعد—یادتان نرود—دقیقاً پنج دقیقهٔ بعد، به سلنا بگویید که غافلگیریِ جالبی برایش دارید و‌دقیق​ او را پیشِ من بیاورید. به‌آرامی در بزنید؛ یک ضربهٔ طولانی و دو ضربهٔ کوتاه. بعد از آن، خب... بقیه‌اش را به من بسپارید.»

الیزابت در سکوت به این‌همون‌طور​ حرف فکر کرد و سپس‌می‌لنگه​ با جدیت سر تکان داد:

«بسیار خب.»

کلاین با دیدنِ بازگشتِ او به اتاقِ پذیرایی، نگاهی به ساعتِ‌خود​ جیبی‌اش انداخت. درِ اتاق‌خوابِ سلنا را بست و به‌سرعت میز را‌نگه​ خلوت کرد. سپس اشیای موردنیاز را برداشت و روی صندلی گذاشت.

بی‌درنگ دو شمعِ کم‌رنگ با رایحه‌ای ملایم‌نقره​ برداشت و آن‌ها را در گوشهٔ بالا،‌گذاشت​ سمتِ چپ و راستِ میز قرار داد.

این دو شمع نمادِ‌می‌خورد​ «بانوی سرخ» و «ملکهٔ‌جای​ نگون‌بختی و وحشت» بودند.

کلاین قصد داشت همین‌جا آیینی برگزار کند و با‌نامعمول​ قرض گرفتنِ قدرتِ الههٔ شبِ جاوید، موجودِ رازآلود و‌مچِ​ ناشناخته‌ای را که بر سلنا اثر گذاشته بود، پس براند!

از آنجا که او فقط در ردهٔ ۹ بود، جادوی‌جدی​ آیینی‌اش قدرتِ کافی نداشت. برای موفقیت در این کار، الیزابت باید‌باز​ سلنا را به درونِ حلقهٔ مهروموم، درست در مجاورتِ محراب می‌کشاند!

از این رو، باید احتمالِ‌دراز​ پی بردن و مقاومتِ سلنا‌چپش​ را هم در نظر می‌گرفت!

به همین دلیل، کلاین‌می‌خورد​ قصد داشت از جادوی‌جای​ آیینیِ تعلیقی استفاده کند.

ناولها | novelha.net