---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 100: تفسیرِ نمادها • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 100: تفسیرِ نمادها

0

«سرنخ‌هایی برای معجونِ دلقک.»

...

کلاین در جایگاهِ افتخار پشتِ میزِ برنزیِ باستانی، پیش‌انباری​ از آنکه به پشتی تکیه دهد و به خوابی‌همه‌جا​ عمیق فرو رود، جملهٔ غیب‌بینی را چند بار تکرار کرد.

محیطِ اطرافش به‌سرعت آرام و بی‌صدا شد. منظره‌ای مه‌آلود را‌میانِ​ دید که در آن صحنه‌هایی بی‌شمار، تحریف‌شده و تار، درست مانند‌انگار​ قطره‌های شبنمِ بامدادی روی گلبرگ‌های لطیف، به‌سرعت از مقابلِ چشمانش می‌گذشتند.

رفته‌رفته، کلاین نیروی روحی‌اش‌بادکرده​ را در دست گرفت‌اشاره​ و هوشیاری‌اش را بازیافت.

شومینه‌ای پیشِ رویش دید که صندلیِ‌ذهنِ​ ننویی جلوی آن قرار داشت. روی‌ساختمان‌هایی​ صندلی، پیرزنی با لباسِ سیاه‌وسفید نشسته بود.

اگرچه سرش را پایین انداخته بود و کلاین نمی‌توانست‌انباری​ چهره‌اش را ببیند، اما حسِ درونی‌اش به او می‌گفت که‌پراکنده​ او پیرزن است. و از این بابت کاملاً اطمینان داشت.

پیرزن درست روبه‌روی میزی قرار‌ذهنِ​ داشت. روی میز، روزنامه و‌میانِ​ قوطی‌های حلبیِ نقره‌کوب به چشم می‌خورد.

صحنهٔ پیشِ رو برای کلاین‌دیده​ بسیار آشنا بود. به‌سرعت آنچه را‌لحظه​ می‌دید شناخت و زمزمه کرد: «اینجا...»

اینجا همان‌جایی بود‌همان​ که ری بیبر‌ذهنِ​ و مادرش اقامت داشتند!

اینجا همان‌جایی بود که‌لحظه​ برای اولین بار یک‌دگرگون​ جسدِ بادکرده را دیده بود!

یعنی اینجا سرنخ‌هایی هست که به معجونِ دلقک‌انباری​ اشاره می‌کنه؟ درست در همان لحظه که این‌سفید​ فکر از ذهنِ کلاین گذشت، صحنهٔ اطرافش دگرگون شد.

انباری خاکستری‌وسفید بود‌جسدِ​ که میانِ ساختمان‌هایی کاملاً‌هست​ مشابه پنهان شده بود.

استخوان‌هایی سفید همه‌جا پراکنده بود و‌ذهنِ​ چند گلولهٔ گوشت به چشم می‌خورد‌ساختمان‌هایی​ که انگار با تخته‌سنگی له شده بودند.

در وسطِ انبار، شیئی خاکستری‌وسفید به اندازهٔ یک مشت قرار داشت.‌میانِ​ سطحش پر از شیار بود و نرم اما انعطاف‌پذیر به نظر‌انگار​ می‌رسید. شبیه مغزی بود که از سرِ موجودی زنده بیرون کشیده باشند.

درست در لحظه‌ای که کلاین صحنه را شناخت و‌خاکستری‌وسفید​ چیزی به یاد آورد، منظرهٔ پیشِ رویش مانند موج‌های‌پراکنده​ آب درهم‌پیچید و سپس به صحنهٔ تارِ جدیدی بدل شد.

جسدی برهنه روی میزی دراز که با پارچه‌ای‌اشاره​ سفید پوشیده شده بود، قرار داشت. روی پوستِ‌انباری​ جنازه، لکه‌هایی کبود و رنگ‌ورورفته به چشم می‌خورد.

کلاین ناگهان اخم کرد و زمزمه کرد: «اول تصاویرِ‌انباری​ مخفیگاهِ ری بیبر و بقایای او بود، و حالا، این‌پراکنده​ به داغِ روی مچِ دستِ آن دلقکِ کت‌وشلواری مربوط می‌شود؟»

درست زمانی که سعی‌لحظه​ داشت معنای صحنه‌ها را حدس‌انباری​ بزند، منظره دوباره دگرگون شد.

میزِ پذیراییِ مرمر، دو کاناپهٔ‌ذهنِ​ چرمی و لوستری که در‌میانِ​ ارتفاعِ بلندی از سقف آویزان بود.

سه نفر آنجا حضور داشتند: کلاین مورتی، با موهای سیاه،‌همان​ چشمانِ قهوه‌ای و خلق‌وخوی دانشورانه؛ مردی ثروتمند با بدنی چاق‌مشابه​ و پوستی رنگ‌پریده؛ و زنِ جوانِ زیبایی با دستکش‌های توری.

در پیِ آن، سه نفرِ دیگر و یک شیء ظاهر شدند: مردی میان‌سال با ردای سیاه که موهای قهوه‌ایِ ضخیم‌گلولهٔ​ و سیخ‌سیخی داشت؛ مردی ثروتمند با بدنی چاق و پوستی رنگ‌پریده؛ پیرمردی پنجاه‌ساله با ابروهای درهم‌ریخته، موهای قهوه‌ایِ کم‌پشت و‌زنده​ چشمانِ آبیِ خاکستری؛ و دفترچه‌ای سیاه روی میزِ گردِ میانِ آن‌ها، دفترچه‌ای که حال‌وهوایی باستانی و کهن از خود ساطع می‌کرد.

دفترچهٔ خاندانِ آنتیگونوس!

کلاین ناگهان‌همان​ راست نشست و‌ذهنِ​ رؤیا محو شد.

به بیرون از تالارِ الهی، جایی که مِهِ‌اشاره​ خاکستریِ بی‌کران و ستارگانِ زرشکی قرار داشتند، چشم‌انباری​ دوخت و با بهت و سردرگمی با خود اندیشید.

من داشتم برای پیدا کردنِ سرنخ‌های‌ذهنِ​ معجونِ دلقک غیب‌بینی می‌کردم... چرا باید‌ساختمان‌هایی​ سروکلهٔ دفترچهٔ خاندانِ آنتیگونوس پیدا بشه؟

بذار فکر کنم، بذار فکر کنم، اون مردِ چاق ولچ بود. آره،‌ساختمان‌هایی​ ولچ، همون بیچاره‌ای که دفترچهٔ خاندانِ آنتیگونوس رو خرید و باعثِ یه‌بودند​ سری اتفاقات شد... اون زنِ جوانِ زیبا با دستکش‌های توری هم نایا بود...

یادمه، ترکیبِ میزِ پذیراییِ مرمر و‌گذشت​ کاناپهٔ چرمی نشونهٔ بارزِ خونهٔ ولچ بود.‌پنهان​ من دیلیِ واسطهٔ ارواح رو همون‌جا دیدم.

به عبارتِ دیگه، چیزی که دیدم اتاقِ نشیمنِ‌اشاره​ ولچ بود. صحنه‌ای بود که کلاینِ اصلی و‌انباری​ دو تا هم‌کلاسی‌هاش داشتن دربارهٔ دفترچه بحث می‌کردن.

کلاین خودش را آرام کرد‌فکر​ و با ریتمی منظم به‌خاکستری‌وسفید​ لبهٔ میزِ برنزیِ دراز ضربه زد.

پس، صحنهٔ آخر چه معنی‌ای می‌ده؟ دفترچه‌گذشت​ ظاهر شد، ولچ ظاهر شد. نکنه همون‌پنهان​ صحنه‌ای باشه که اون شیءِ باستانی رو خرید؟

دو نفرِ دیگه هم بودن و یکیشون خیلی آشنا به نظر می‌رسید. حس می‌کنم اون مردِ میان‌سال با ردای سیاه و کلاسیک رو‌بودند​ قبلاً یه جایی دیدم... اون موهای قهوه‌ایِ سیخ‌سیخی، حلقه‌های تیره و گودافتادهٔ دورِ چشماش... آره، حالا می‌دونم کیه. هاناس وینسنت از باشگاهِ غیب‌بینی،‌یاد​ همون هاناس وینسنتی که بعد از اینکه کاپیتان مخفیانه واردِ رؤیاش شد و فهمید سلنا وِردِ مخفی رو از اون گرفته، «در آرامش مُرد»!

امکان نداره، یعنی اون‌بادکرده​ کسی بود که دفترچه‌اشاره​ رو به ولچ فروخت؟

انگار همه‌چیز داره به هم ربط پیدا می‌کنه. دنیا واقعاً کوچیکه، نه—تینگن خیلی کوچیکه! اگه دقیق‌تر فکر کنم، واقعاً این احتمال وجود داره که‌بودند​ هاناس وینسنت یه فال‌گیرِ معمولی نبوده. کاملاً مشخصه که توی علومِ غریبه غرق شده بود و توجهِ یه خدای شیطانیِ باستانی رو به خودش جلب‌منظرهٔ​ کرده بود. اون کانال‌ها، توانایی و فرصتِ این رو داشت که دفترچه‌ای رو که تصادفاً از دستِ سازمانِ سرّی خارج شده بود، به دست بیاره...

جای تعجب نیست که کاپیتان و بقیه هیچ‌وقت نفهمیدن ولچ دفترچه رو از کجا‌پنهان​ خریده. روشِ تحقیقشون کلاً اشتباه بود. اونا سعی کرده بودن از طریقِ بازارِ عتیقه‌اندازهٔ​ تحقیق کنن... اما وقتی مکانِ واقعیِ دفترچه پیدا شد، اون سرنخ رو بی‌خیال شدن.

حیف شد، هاناس وینسنت همین چند وقتِ پیش مُرد. وگرنه حتماً می‌تونستیم‌مشابه​ یه چیزی دربارهٔ دفترچه بفهمیم... از اونجایی که درگیرِ علومِ غریبه بود،‌وسطِ​ باید روی دفترچه تحقیق کرده باشه... مرگش بیش از حد تصادفی بود!

با این حال، یه نفرِ دیگه هم‌هست​ توی صحنه بود، یه مردِ پنجاه‌ساله. شاید‌گذشت​ اون چیزای زیادی دربارهٔ اتفاقاتی که افتاده بدونه.

کلاین ضربه زدن با انگشتانش به لبهٔ‌گذشت​ میز را متوقف کرد و یک بارِ دیگر‌شده​ تمامِ صحنه‌های غیب‌بینیِ رؤیایی‌اش را از نظر گذراند.

خونهٔ ری بیبر، مخفیگاهِ ری بیبر، بقایای ری بیبر، داغِ روی مچِ دستِ دلقکِ کت‌وشلواری، خونهٔ ولچ؛‌سفید​ گفتگوی ولچ، نایا و کلاینِ اصلی؛ ولچ، هاناس وینسنت و «عکسِ دسته‌جمعی» با دفترچهٔ خاندانِ آنتیگونوس. هه‌نظر​ هه، به جز داغِ روی دستِ دلقکِ کت‌وشلواری، بقیهٔ چیزا مستقیماً به دفترچهٔ خاندانِ آنتیگونوس مربوط می‌شه!

اما من برای سرنخ‌های معجونِ دلقک‌گذشت​ غیب‌بینی کرده بودم... این نه علمیه،‌مشابه​ نه از نظرِ علومِ غریبه منطقیه!

پس از اینکه کلاین یک غیب‌بین شد، یک بار سعی کرد غیب‌بینی کند که ولچ دفترچهٔ خاندانِ آنتیگونوس را از‌مشابه​ کجا خریده بود، اما هرگز به فکرش نرسید که از ویژگی‌های بی‌همتای فضای فرازِ مِهِ خاکستری استفاده کند. به همین‌انعطاف‌پذیر​ دلیل، موفق به دریافتِ هیچ الهامی نشده بود، اما اکنون، با غیب‌بینیِ چیزی کاملاً متفاوت، تصادفاً به حقیقت پی برده بود.

پس از آنکه کلاین حدود بیست ثانیه زمان صرف‌انباری​ کرد تا آرام شود، اطلاعاتِ به‌دست‌آمده از دفترِ خاطراتِ روزل‌پراکنده​ را جمع‌بندی کرد و کوشید غیب‌بینیِ رؤیایش را تفسیر کند.

احتمالِ اول: زاراتول یا بهتر است بگویم، سازمانِ سرّی، در جستجو و تعقیبِ بازمانده‌های خاندانِ‌شده​ آنتیگونوس بودند. پس، معنای نمادینِ رؤیا این بود که از مسائلِ مربوط به خاندانِ آنتیگونوس استفاده‌شیار​ کند تا سازمانِ سرّی را به بیرون کشیده و فرمولِ معجونِ دلقک را به دست آورد.

احتمالِ دوم: فرمولِ معجونِ دلقک مستقیماً در دفترچهٔ خاندانِ آنتیگونوس ثبت شده بود... این واقعیت که خاندانِ زاراتول به دنبالِ بازمانده‌های خاندانِ آنتیگونوس بودند، نشان می‌داد که‌اندازهٔ​ آن‌ها ارتباطِ بسیار عمیقی با هم دارند. می‌توانستند متحد یا دشمنِ یکدیگر باشند. بنابراین، کاملاً طبیعی به نظر می‌رسید که خاندانِ آنتیگونوس بخش‌هایی از ردهٔ آن‌ها را‌بدل​ در اختیار داشته باشد. اگر متحد بودند که همه‌چیز روشن بود، اما اگر دشمن بودند، باز هم دشمنان کسانی هستند که یکدیگر را بهتر از هر کسی می‌شناسند...

اما توضیحِ دوم نمی‌تونست قضیه رو به داغِ روی مچِ دلقکِ کت‌وشلواری ربط بده.‌گذشت​ هعی، هرچند واقعاً دلم می‌خواد توضیحِ دوم درست باشه. وقتی کلیسای جامعِ مقدس یه متخصص‌انگار​ برای تفسیرِ دفترچه پیدا کنه، می‌تونم بدونِ هیچ خطری معجونِ دلقک رو به دست بیارم.

به نظر می‌رسه که توضیحِ اول منطقی‌تره. حسِ‌دگرگون​ درونی‌ام به‌عنوانِ یه غیب‌بین بهم می‌گه که شاید‌استخوان‌هایی​ یه معنای نمادینِ عمیق‌تری هم در کار باشه.

کلاین با این فکر، پیشانی‌اش‌فکر​ را مالید و ناگهان به‌خاکستری‌وسفید​ محدودیت‌های یک غیب‌بین پی برد.

مگر در مواردی که نشانه‌ها بسیار ساده و سرراست بودند، غیب‌بین باید در تفسیرهایش بی‌نهایت محتاط عمل می‌کرد. این کار درست مانندِ راه‌بودند​ رفتن بر لبهٔ مغاک یا قدم برداشتن روی لایهٔ نازکی از یخ بر سطحِ یک دریاچه بود. سرنوشتِ دلقکِ کت‌وشلواری نمونه‌ای واقعی و‌یاد​ خونین از این بود که تنها یک اشتباه در تفسیر یا ناتوانی در درکِ یک نکتهٔ کلیدی، چه عواقبی می‌تواند در پی داشته باشد!

در آن لحظه، کلاین توهمی را تجربه کرد که گویی‌همان​ به ذاتِ حقیقیِ یک غیب‌بین مسلط شده است. به نظر‌مشابه​ می‌رسید تنها یک قدم با هضم کردنِ کاملِ معجون فاصله دارد.

زمزمه کرد: «ممنون که با فدا‌ذهنِ​ کردنِ جانت مرا روشن کردی... ستایش بر‌مشابه​ بانو!» و ماهِ سرخی روی سینه‌اش کشید.

سپس غیب‌بینی کرد که آیا آزیک‌ذهنِ​ نیتِ خیری دارد یا اینکه فرابشری شگفت‌انگیز‌مشابه​ است. برای هر دو مورد تأییدیه گرفت.

سرانجام، غیب‌بینی‌های پی‌درپی کلاین را از پا درآورد. چاره‌ای نداشت‌میانِ​ جز اینکه دست از کلنجار رفتن با افکارش بردارد و‌گوشت​ دربارهٔ مسائلِ حیاتی‌ای که باید به آن‌ها می‌پرداخت تصمیم بگیرد.

باید هرچه زودتر اون مردی رو پیدا‌هست​ کنم که تو همون صحنه با ولچ،‌گذشت​ هاناس وینسنت و دفترچهٔ خاندانِ آنتیگونوس حضور داشت!

می‌تونم جستجوم‌می‌کنه​ رو از باشگاهِ‌فکر​ غیب‌بینی شروع کنم.

نمی‌تونم همین‌طوری برم سراغِ آقای آزیک. آره، شاید یه‌انباری​ فرابشرِ ردهٔ میانی از مکتبِ زندگی باشه، اما اطلاعاتِ‌همه‌جا​ کافی ندارم و همین باعث می‌شه نتونم غیب‌بینی کنم...

کلاین نفسش را بیرون داد و چهرهٔ آن پیرمردِ پنجاه‌ساله‌میانِ​ با ابروهای درهم‌ریخته، موهای کم‌پشتِ قهوه‌ای و چشمانِ خاکستری‌آبی را‌گوشت​ روی پوستِ بزی که پیش رویش ظاهر شده بود، تجسم کرد.

این سومین شخصِ حاضر در‌دیده​ زمانِ معاملهٔ دفترچهٔ خاندانِ آنتیگونوس‌همان​ میان ولچ و هاناس وینسنت بود!

با نگاه به‌همان​ چهرهٔ تجسم‌یافته، کلاین ناگهان‌گذشت​ بر سرِ دوراهی ماند.

من که نقاشی بلد نیستم. تو‌ذهنِ​ زنگِ هنرِ مدرسهٔ ابتدایی، همیشه بیشتر‌ساختمان‌هایی​ از همه از معلم‌ها نقد می‌شنیدم.

باید مثل نیلِ پیر از جادوی آیینی استفاده کنم؟ این کار با نیایش‌پنهان​ به درگاهِ الهه انجام می‌شد... اگه بخوام از ویژگی‌های بی‌همتای فضای فرازِ مِهِ‌شیئی​ خاکستری استفاده کنم... اگه خدایان متوجه چیزِ مشکوکی بشن، حسابی تو دردسر می‌افتم!

یه لحظه صبر کن، شاید بتونم به خودم نیایش کنم! انتقالِ تصویر و‌ذهنِ​ انتقالِ صدا شبیهِ هم‌ان... با اینکه فعلاً نمی‌تونم به قدرتِ رازآلودِ فرازِ مِهِ‌پراکنده​ خاکستری دسترسی داشته باشم، انجامِ یه کارِ کوچیکِ این‌طوری نباید مشکلی داشته باشه!

کلاین با این فکر، بی‌درنگ نیروی روحی‌اش‌گذشت​ را ساطع کرد تا خودش را در‌پنهان​ بر بگیرد و حسِ سقوط را شبیه‌سازی کند.

با بازگشت به اتاق‌خوابش،‌لحظه​ چراغِ گاز را روشن‌دگرگون​ کرد و «نیایش» کرد.

ابلهی که به این عصر تعلق ندارد،

فرمانروای رازآلودِ فرازِ مِهِ خاکستری،

شاهِ زرد و سیاه که بختِ نیک را در دست دارد؛

برای دریافتِ الهامتان نیایش می‌کنم و تمنّا دارم اجازه دهید آنچه را دیده‌ام، رسم کنم.

پس از خواندنِ ورد، کلاین برای‌یعنی​ کمک گرفتن از قدرتِ گیاهان، هیچ‌فکر​ روغنِ عصاره‌ای نپاشید یا گیاهی را نسوزاند.

نیایش به‌اولین​ درگاهِ خود دقیقاً‌دیده​ همین‌قدر غیررسمی بود!

ناگهان زمزمه‌هایی در گوشش پیچید و‌همان‌جایی​ چهار نقطهٔ سیاه را دید که‌جسدِ​ سطحی مربع‌شکل روی پشتِ دستش تشکیل دادند.

چهار قدم در خلافِ جهتِ عقربه‌های ساعت برداشت‌داشت​ و پیش از شکافتنِ آشوبِ جنون‌آمیز برای بازگشت‌سرش​ به فضای فرازِ مِهِ خاکستری، ورد را خواند.

این بار هیچ‌یک از ستارگانِ سرخ را ندید که کوچک یا بزرگ شوند. اما پشتِ‌دگرگون​ صندلیِ افتخار در میزِ درازِ برنزی، نمادِ عجیبی که از یک چشمِ بی‌مردمکِ ناقص و‌تخته‌سنگی​ خطوطِ پیچ‌خوردهٔ ناتمام تشکیل شده بود، سوسوی ضعیفی زد و نیایش‌های توهم‌واری به وجود آورد.

کلاین گوشش را به آن نزدیک کرد و گوش سپرد. پس از‌فکر​ اطمینان از اینکه هیچ اشتباهی در کار نیست، چهرهٔ «شخصِ سوم» را‌سفید​ تجسم کرد و آن را مطابق با قالبِ نیایش، به‌سوی نورِ سیال فرستاد.

پس از پایانِ کار، بی‌درنگ‌اینجا​ عالمِ رازآلودِ فرازِ مِهِ خاکستری را‌اولین​ ترک کرد و به اتاق‌خوابش بازگشت.

به‌محضِ اینکه پاهایش به زمین رسید، چهره‌ای بی‌درنگ در‌صندلی​ برابرِ چشمانِ کلاین ظاهر شد. افزون بر این، حس‌انداخته​ کرد قدرتی ضعیف و توهم‌وار او را تقویت می‌کند.

خودنویسی برداشت، تکه‌کاغذی‌جسدِ​ سفید پیدا کرد و‌هست​ نیتش را ابراز کرد.

کلاین با تعجب متوجه شد‌دیده​ دستِ راستش بی‌اختیار حرکت می‌کند‌همان​ و به‌سرعت خطوطی را می‌کشد.

دیری نپایید که پرتره‌ای‌زمزمه​ زنده و طبیعی از‌مادرش​ «شخصِ سوم» را دید.

پس از یادداشت کردنِ رنگِ مو و‌قرار​ چشم و همچنین دیگر ویژگی‌های منحصربه‌فرد، کلاین با‌اگرچه​ وجودِ گرفتگیِ عضلاتِ دستِ راستش، آهِ آسودگی کشید.

توهمِ پیشِ‌اولین​ چشمانش به‌سرعت‌بادکرده​ محو شد.

ناولها | novelha.net