---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 239: «گردهماییِ» خاصِ هرکس • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 239: «گردهماییِ» خاصِ هرکس

0

خب، دیگه بهش نیازی ندارم، اما می‌تونم بدمش به سوزی و می‌تونم با بقیهٔ موادِ فرابشری معاوضه‌اش کنم. خب، معجونِ سوزی هنوز مایعِ‌نمی‌تونیم​ نخاعیِ یه خرگوشِ فارسمان رو کم داره... بعضی کارها رو آدم بسپاره به سوزی راحت‌تره، برای اون خیلی راحت‌تر از منه... هر «کارآگاهِ مشهوری»‌شیو​ به یه دستیارِ خوب نیاز داره. اوهوم! آدری به‌سرعت تصمیمش را گرفت. برای او، این دیگر چیزی نبود که چندان به آن اهمیت بدهد.

وقتی تلگراف را پایین گذاشت،‌زیادی​ خوشحالی‌اش فرو نشست و نگرانی‌های‌ارزیابیِ​ جهانِ واقع کم‌کم پدیدار شد.

هنوز اطلاعاتِ سازمانِ سرّی، مأموریتِ ترورِ سفیرِ اینتیس و درخواستِ ستاینده‌اش رو به آقای ابله بدهکارم... بالاخره حسِ غرق شدن تو قرض‌شخصِ​ رو تجربه کردم... آدری، دیگه نمی‌تونیم لفتش بدیم! بیا شروع کنیم! دخترک بی‌صدا مشت‌هایش را گره کرد. می‌خواست قلم و کاغذی پیدا کند‌تأمل​ و نامه‌ای به ویکنت گلاینت بنویسد تا هرچه زودتر ترتیبِ ملاقاتِ او با شیو و فورس را بدهد. باید مأموریت را واگذار می‌کرد.

خودنویسی برداشت، آن را در جوهر‌مشکلِ​ فرو برد و ناگهان، مچِ دستش را‌زیادی​ در هوا نگه داشت و چیزی ننوشت.

تازه به مشکلِ مهمی پی برده بود: او دربارهٔ بیکرلند، سفیرِ اینتیس، چیزِ زیادی نمی‌دانست. در‌بالاخره​ چنین مواردی، اشتباه در ارزیابیِ درجهٔ سختیِ مأموریت آسان بود؛ یا کسی حاضر نمی‌شد آن را‌گره​ بپذیرد، یا مأموریت به شخصِ نامناسبی واگذار می‌شد و از همان ابتدا محکوم به شکست بود.

افزایشِ هزینه‌های ناشی از این کار نگرانیِ اصلی‌اش‌مواردی​ نبود؛ در عوض، باور داشت که ابله پاداشِ‌نمی‌شد​ بهتری به او می‌دهد و حتی بیشتر کمکش می‌کند.

پس از لحظه‌ای تأمل، آدری سرش را به‌سوی خدمتکارش، آنی،‌نمی‌دانست​ چرخاند و گفت: «به کنتس جاریا بگو که دعوتش را‌نمی‌شد​ می‌پذیرم و فردا عصر سروقت در مهمانیِ رقصش شرکت خواهم کرد.»

جاریا همسرِ کنت ولف بود و سفرای همهٔ‌برده​ کشورها در لوئن را به مهمانیِ رقصِ پیشِ‌مواردی​ رویش دعوت کرده بود، از جمله بیکرلند ژان مادان.

آدری قصد داشت با بهانهٔ بیماری‌سرّی​ دعوت را رد کند، اما حالا‌ستاینده‌اش​ به این مهمانی علاقه‌مند شده بود.

پس از آنکه سفیر بیکرلند را زیر نظر می‌گرفت و اطلاعاتِ کافی‌سختیِ​ جمع می‌کرد، با شیو و فورس دیدار می‌کرد! آدری ناگهان هیجانِ شرکت‌شکست​ در رویدادی بزرگ را که همیشه رؤیایش را در سر داشت، احساس کرد!

...

عمارتِ اول‌نگه​ در مجمع‌الجزایرِ رورستد،‌تازه​ شهرِ سخاوت، بایام.

آلجر ویلسون، پس از بازگشت به جهانِ واقع، لباس‌هایی پوشید‌اینتیس​ که در جمهوریِ اینتیس زرق‌وبرق‌دار محسوب می‌شد و از درِ پشتیِ‌تجربه​ هتل به کوچه رفت و چند بار مسیرش را کج کرد.

روبه‌روی خانه‌ای بدون باغ‌چیزِ​ یا چمنزار ایستاد و نقابِ‌اشتباه​ سفیدِ آشنایی به چهره زد.

سپس، سه ضربهٔ سنگین و دو ضربهٔ سبک‌چیزِ​ به در زد، که به‌ترتیب با دو مکثِ‌سختیِ​ طولانی و دو مکثِ کوتاه از هم جدا می‌شدند.

پس از حدود ده ثانیه، در با صدای‌برده​ قیژژ باز شد. مردی با سربندِ دزدانِ دریایی‌مواردی​ سرش را بیرون آورد و به‌سرعت اطراف را پایید.

مرد در حالی که‌اطلاعاتِ​ راه را باز می‌کرد، با‌سفیرِ​ صدایی بم گفت: «بیا تو.»

آلجر بی‌هیچ‌دربارهٔ​ حرفی، بی‌صدا‌چیزِ​ واردِ اتاق شد.

قیژژ!

در با شتاب بسته شد.

...

در شمارهٔ ۱۵ خیابانِ‌چیزِ​ مینسک، کلاین پرده‌ها را کشید‌اشتباه​ و پشتِ میزِ کارش نشست.

اطلاعاتی که مردِ آویخته دربارهٔ سازمانِ سرّی به او داده بود، باعث شد بفهمد که‌درجهٔ​ هدفش ممکن است ارتباطاتِ خاصی با جمهوریِ اینتیس داشته باشد. در عین حال، به یادِ‌هزینه‌های​ کلماتی افتاد که مردِ آویخته برای توصیفِ خاندانِ آنتیگونوس به کار برده بود: «عجیب» و «رعب‌آور».

فرابشری‌ای که دیشب یواشکی اومد تو اتاقم تا اطلاعات رو بخونه و بهم هشدار بده، واقعاً عجیب بود... مسیرِ رده‌ای که خاندانِ آنتیگونوس تو کنترلِ خودشون دارن، همون مسیرِ غیب‌بینه که تو دستِ سازمانِ سرّیه. می‌شه‌کار​ این دو تا رو یکی دونست... یعنی می‌شه حدس زد فرابشریِ دیشب یکی از اعضای سازمانِ سرّی بوده که پاره‌وقت به‌عنوانِ جاسوسِ جمهوریِ اینتیس کار می‌کنه؟ یا شایدم اون شخص اصلاً عضوِ سازمانِ سرّی نبوده، بلکه کسی‌کشورها​ بوده که از ارتباطِ بینِ جمهوریِ اینتیس و سازمانِ سرّی استفاده کرده تا فرمول‌ها و معجون‌های مربوطه رو به دست بیاره؟ کلاین در حالی که با دقت سعی در اثباتِ آن داشت، شروع به گمانه‌زنی‌های جسورانه کرد.

این می‌تونه توضیح بده چرا وقتی اون کرمِ نخیِ عجیب نفوذ کرد، تواناییِ پیش‌آگاهیِ دلقکم‌بدهکارم​ فعال نشد. این همون اثرِ سرکوبِ یه فرابشری از ردهٔ بالاتره که تو مسیرِ خودمه...‌بی‌صدا​ البته، این احتمال هم هست که اون کرمِ نخیِ سیاهِ آهنی هیچ تهدیدِ واقعی‌ای برام نداشته...

به همین شکل، می‌شه توضیح داد چرا کرمِ نخی درست همون شبی به اتاقم رخنه‌حاضر​ کرد که اطلاعاتِ مربوط به ایان رایت رو نوشتم. تازه، مستقیم هم رفت سراغِ میز...‌اصلی‌اش​ طرفِ مقابل به توانایی‌های غیب‌بین مجهزه، که باعث می‌شه همه‌چیز کاملاً منطقی به نظر برسه...

کلاین پس از بررسیِ مکررِ‌بود​ گمانه‌زنی‌اش، حس کرد که حدسش‌نمی‌دانست​ به‌احتمالِ زیاد به حقیقت نزدیک است.

اگه شخصِ موردنظر یه فرابشریِ رده‌بالاتر از مسیرِ غیب‌بین باشه، رده‌اش چنده؟ و اسمِ معجونش چی‌مواردی​ می‌تونه باشه؟ برای اینکه بتونه کرمِ نخی رو کنترل کنه، نکنه یکی دیگه از اجزای سیرک‌شکست​ باشه، یعنی جانورآموز؟ کلاین در حالی که احساسِ تفریح می‌کرد، با حالتی خودتحقیرانه سر تکان داد.

شاید فرمولِ معجونِ بعدی‌ام رو از اون به دست بیارم... یعنی معنای واقعیِ الهامی‌ابله​ که از غیب‌بینیِ قبلی‌ام گرفتم همینه؟ بکلاند واقعاً سرزمینِ امیده... کلاین چند کلمه‌ای با‌کنیم​ خودش زمزمه کرد و به این فکر افتاد که بعد از این باید چه کند.

او وظیفهٔ ترورِ سفیرِ اینتیس، بیکرلند، را واگذار کرده بود‌ارزیابیِ​ تا به تمامِ خطراتِ پنهان پایان دهد. باید از سوءظن‌می‌شد​ دور می‌ماند، اما تواناییِ لازم برای این کار را نداشت.

پس از آنکه مخفیگاه ایان رایت برای هر دو طرف‌نمی‌دانست​ فاش شد، مطمئن بود که سفیر بیکرلند در آیندهٔ نزدیک‌نمی‌شد​ وقت نمی‌کند از او انتقام بگیرد و دردسری برایش نمی‌تراشد.

پیدا کردنِ شیءِ بسیار مهمی‌تازه​ که از آن حرف زده بود،‌بیکرلند​ بی‌شک اصلی‌ترین دغدغه‌اش به شمار می‌رفت.

به عبارت دیگه، تا قبل از پیدا شدنِ اون شیء جام امنه. نیازی نیست واسه استخدامِ محافظ‌های فرابشرِ قوی‌شدن​ عجله کنم... همم، حتی اگه انتقامی هم تو راه باشه، بعیده سفیر یه فرابشرِ ردهٔ بالا رو برای مقابله‌کند​ با من استخدام کنه. نه صرفهٔ اقتصادی داره نه اصلاً لازمه؛ هر چی باشه بکلاند که زمینِ بازیِ اون نیست...

محتمل‌ترین گزینه‌اش همون فرابشریه که دیشب اون کرمِ نخیِ سیاه و آهنی رو فرستاد تا به اتاقم نفوذ کنه. اون حداقل باید ردهٔ ۷ باشه، شاید‌هزینه‌های​ هم ردهٔ ۶ یا ۵. هم قدرتِ لازم رو داره و هم با اوضاع آشناست... وقتش که برسه، فقط باید یه محافظ تو همین سطح استخدام‌می‌پذیرم​ کنم... امیدوارم تا اون موقع، سفیر اصلاً نتونه همچین دستوری بده... کلاین مات و مبهوت از پنجره به مِهی که سرانجام پراکنده شده بود، چشم دوخت.

تصمیم گرفت امشب هم به میخانهٔ دل‌شیران برود. اولاً، می‌خواست از طریق کاسپارس با دیگر فرابشران ارتباط بگیرد تا‌حاضر​ محافظِ مناسبی پیدا کند. ثانیاً، شاید فرصتی دست می‌داد تا ویژگیِ فرابشریِ مورسو را بفروشد، پولی به دست بیاورد و‌می‌دهد​ ببیند آیا کسی شیءِ رازآلودِ قدرتمندی برای ارتقای توانایی‌های او می‌فروشد یا نه. این نقشه‌ای بود که هیچ‌وقت کهنه نمی‌شد.

پس از قطعی کردنِ نقشه‌اش، کلاین وانمود کرد که با فراغت‌بیکرلند​ روزنامه می‌خواند. صبر کرد تا هوا تاریک شود و سپس آرام‌کسی​ از جا برخاست و برای خودش سوپِ دم‌گاو با گوجه‌فرنگی پخت.

پس از آنکه با لذت غذا خورد،‌مأموریتِ​ پرده‌های اتاق‌خواب را طبقِ معمول کشید و‌ابله​ تصمیم گرفت امشب دیگر آن‌ها را باز نکند.

سپس، با احضارِ خود و پاسخگویی به خودش، به پیکرِ روحِ بی‌همتایش تبدیل شد و‌حاضر​ سوتِ مسیِ آزیک، ویژگیِ فرابشریِ مورسو، طلسم‌های دست‌ساز، انواعِ مواد و کارت‌های تاروت را به‌اصلی‌اش​ دنیای واقعی آورد و تنها چند قلم شیء مانند قراردادِ خونین را در آنجا جا گذاشت.

با انجامِ این کارها و مجهز شدن به‌چیزِ​ اشیای لازم، قدرتِ کلاین به اوجِ خود بازگشت و‌آسان​ دوباره به یک نیمه‌متخصص در علومِ غریبه تبدیل شد.

یقه‌اش را مرتب کرد، کلاه‌تازه​ و عصایش را برداشت و شمارهٔ‌بیکرلند​ ۱۵ خیابانِ مینسک را ترک کرد.

...

خیابانِ دروازهٔ‌دربارهٔ​ آهنی، داخلِ‌چیزِ​ میخانهٔ دل‌شیران.

کلاین با دادنِ یک لیوان آبجو، کاسپارس را در یکی از اتاق‌های‌مواردی​ ورق‌بازی پیدا کرد که داشت بازیِ «مبارزه با شَر» می‌کرد و هم‌زمان‌می‌شد​ روی بوکسوری در بیرون شرط می‌بست. حسابی داشت از زندگی‌اش لذت می‌برد.

محیطِ آشنا کلاین را به یادِ دفعهٔ پیش انداخت که ماریک را در‌زیادی​ حالِ پوکر بازی کردن با بیش از ده مردهٔ زنده دیده بود. ناگهان‌شخصِ​ از اینکه سوتِ مسیِ آزیک را با خود نیاورده بود، احساسِ خوشحالی کرد.

اگه اون سوتِ مسی که آقای آزیک بهم داد رو با خودم می‌آوردم، فکر کنم یه دوجین از‌غرق​ زامبی‌های ماریک درجا شورش می‌کردن و می‌اومدن تا حسابی ازم «پذیرایی» کنن... خیلی دلم می‌خواست بدونم اون موقع چه‌پیدا​ قیافه‌ای به خودش می‌گرفت... کلاین کنارِ در ایستاد و برای کاسپارس کالینین سر تکان داد تا منظورش را برساند.

کاسپارس روی کارت‌هایش را پوشاند و ناسزایی گفت. برخاست، به سمتِ در رفت و با صدایی آهسته گفت: «می‌برمت یه جایی که آدماش‌محکوم​ با اینکه به پای ماریک نمی‌رسن، ولی خیلی قوی‌ان. اینکه بتونی معامله‌ای بکنی یا نه، دیگه ربطی به من نداره. اما از همین الان‌گفت​ بهت هشدار می‌دم، نباید عصبانی‌شون کنی، وگرنه ممکنه خورشیدِ فردا رو نبینی. البته دیدنِ خورشید تو بکلاند بعد از سپتامبر خودش کارِ راحتی نیست.»

کلاین صادقانه‌مشکلِ​ پرسید: «باید پولی‌بود​ به شما بپردازم؟»

کاسپارس با‌نگه​ خشنودی سر‌ننوشت​ تکان داد.

«۲ پوند.»

با این پول می‌تونم از اسلحه‌فروشی یه هفت‌تیر بخرم... با اینکه قیمت‌سختیِ​ رو بالای ۳ پوند می‌گن، ولی با چک‌وچونه می‌شه همون حدودِ ۲‌شکست​ پوند خریدش... کلاین غرولندی کرد و دو اسکناسِ یک پوندی به کاسپارس داد.

کاسپارس سرش را به سمتِ هم‌بازی‌هایش چرخاند تا رفتنش را اطلاع‌چنین​ دهد. سپس لنگ‌لنگان کلاین را به سمتِ آشپزخانهٔ میخانه برد و‌شخصِ​ از آنجا، واردِ کوچهٔ پشتی شدند و خانه‌ای تاریک را دور زدند.

نقابی آهنی درآورد که فقط نیمی‌مشکلِ​ از صورت را می‌پوشاند، آن را‌چیزِ​ به دستِ کلاین داد و خندید.

«فکر کن‌کم‌کم​ اینو با همون‌سازمانِ​ ۲ پوند خریدی.»

با ۲ پوند می‌تونم خیلی چیزای بهتری‌چنین​ بخرم... کلاین نقابِ آهنی را به چهره‌کسی​ زد و عمداً موهایش را آشفته کرد.

کاسپارس با دیدنِ‌مهمی​ آمادگیِ او، با ریتمِ‌بیکرلند​ خاصی به در کوبید.

هفت-هشت ثانیه بعد، دریچهٔ چوبیِ کوچکی روی‌مهمی​ در ناگهان کنار رفت و یک جفت‌نمی‌دانست​ چشمِ قهوه‌ای از پشتِ آن نمایان شد.

پس از لحظاتی طولانی‌اطلاعاتِ​ برانداز شدن، کلاین سرانجام‌ترورِ​ دید که در باز شد.

مردی با نقابِ آهنی آنجا ایستاده بود و ردایی کلاه‌دار‌ارزیابیِ​ به کلاین داد. با صدایی خشن به کاسپارس گفت: «دفعهٔ‌می‌شد​ بعد یادت باشه از قبل بهم خبر بدی. وگرنه... هُمف!»

در را بست، چرخید و کلاین‌دربارهٔ​ را از میانِ اتاقِ نشیمنِ تاریک‌مواردی​ به اتاقِ فعالیتِ طبقهٔ اول برد.

شمعی روی میزِ جلوی‌ننوشت​ مبل می‌سوخت و اتاق‌برده​ در نیمه‌تاریکی فرو رفته بود.

حدود ده نفر روی مبل‌ها و صندلی‌های‌مأموریتِ​ دورِ میز نشسته بودند. همهٔ آن‌ها رداهای کلاه‌دار‌بدهکارم​ به تن داشتند و نقابِ آهنی زده بودند.

کلاین پس از پوشیدنِ ردای بلند، بی‌صدا صندلی‌ای در گوشه‌ای پیدا کرد و نشست. صدای‌حاضر​ مردی با صورتِ چاق را شنید که شکایت می‌کرد: «اخیراً دسته‌ای از جانورانِ وحشی توی‌اصلی‌اش​ فاضلاب پیدا شدن که خیلی از گیاهانی رو که کاشته بودم جویدن و از بین بردن.

خیلی باهوش‌ان و حتی به گیاهانِ سمی دست هم نزدن. به یکی نیاز‌اشتباه​ دارم که کمکم کنه کلک‌شون رو بکنم. خودتون که می‌دونین، این کار تخصصِ‌ابتدا​ من نیست. من فقط تو ساختنِ دارو و درمانِ بیماری‌های شما مهارت دارم.»

ناولها | novelha.net