چپتر 1011: هشدارِ دیگرِ روزل
0پاسی از شب گذشته بودابله و ابرهای ستبر ماه را پوشاندهتلاش بودند. سراسرِ پلِ بکلاند تاریک بود.
کلاین همین که به آنجا تلهپورت کرد، پیش از آنکهسبز بتواند نگاهی به اطراف بیندازد، دید که ساقههای سبزِ نخودفرنگی همچونامپراتور توفانی از آسمان فرود آمدند و اطرافش را در بر گرفتند.
در هم تنیدند و بهسرعتطبیعی جنگلی ساختند. لایهلایه روی هم تلنباربرنادت شدند، چنانکه دیدنِ نوکشان ناممکن بود.
کلاین دستِ راستش را از روی کلاهِبیآنکه سیلندریاش برداشت و با حالتی آشنا، مسیرِآقای فرششده با ساقهها را در پیش گرفت.
طولی نکشید که تابی طبیعی ساختهستایش از گیاهانِ سبز را دید. ملکهٔواسه راز برنادت نیز کنارِ تاب ایستاده بود.
این دخترِ ارشدِ امپراتور روزل، موهای بلندِ بلوطیرنگ داشت. بلوزی با گلهای توری به تن داشت که بهاین شکلِ پاپیون گره خورده بود. آن را با پیراهنی خاکستری که از زانویش میگذشت و یک جفت چکمهٔزانویش چرمیِ ولینگتون هماهنگ کرده بود. کلاهی زنانه نیز بر سر داشت که تورِ سیاهِ مشبکی از آن آویزان بود.
برنادت گفت: «سریعتر از آنچه تصور میکردمگیاهانِ پیشرفت کردهاید.» چشمانِ آبیاش از پشتِ تورِتاب سیاه، تصویرِ گرمان اسپارو را بازتاب میداد.
کلاین بیآنکه حالتِ چهرهاشاسپارو تغییری کند، پاسخ داد:حالتِ «آقای ابله ستایش باد.»
همزمان در دلش غر زد:
این یعنی تلاش واسه قویترنکشید شدن، اینکه آدم به جایسبز بقیه به خودش تکیه کنه!
ملکهٔ راز اندکی سر تکان دادساخته و با صدایی ملایم اما بیاحساسنیز گفت: «میدانم چرا میخواهید مرا ببینید.»
بیآنکه منتظر بماند کلاین حرفی بزند، سرش را کمی کج کرد و بهداد تابِ ساقهایِ کنارش نگریست. با لحنی به آرامیِ دریاچهای که جریانهای زیرآبیِ بیشماریآدم در دل داشت، گفت: «حس میکنم او واقعاً بهکلی از بین نرفته است.»
...یعنی باور داری که امپراتور روزلستایش کامل نمرده؟ اون یه جایی توواسه این دنیا زندهست و شانسِ برگشتن داره؟
کلاین انتظار نداشت درست در همان ابتدای گفتگویشان چنینگیاهانِ حرفهای صریح و تکاندهندهای بشنود. هرچند بهراحتی حالتِ چهرهاش رادخترِ حفظ کرد، اما در پیدا کردنِ جواب کمی درمانده شد.
همزمان متوجه شد که برنادت برای اشاره به امپراتور روزل بهجای ضمیرِ ایزدیِ «وی»،تاب از ضمیرِ انسانیِ «او» استفاده کرده است. چه به زبانِ فیساکِ باستانی حرف میزدندشکلِ و چه به زبانِ روزمرهٔ لوئن یا اینتیس، این دو واژههایی کاملاً متفاوت بودند.
این یعنی تهِ دلِاسپارو ملکهٔ راز، امپراتور روزل یهچهرهاش فرشته نیست، بلکه یه پدره...
کلاین احساساتش را مهار کردابله و پس از کمی تأملیعنی پرسید: «چرا چنین فکری میکنید؟»
برنادت نگاهش را از تاب گرفت و با همان صدای ملایم گفت: «دربرنادت اواخرِ عمرش، با اینکه مجنون و افراطی شده بود، اما برای هر کاری کهبلوزی میکرد تمهیداتی میچید. باور دارم که حتماً چیزی هم برای خودش تدارک دیده است.
باید بدانید که در سالهای پایانیِ عمرش تلاش کرد مسیرشراز را تغییر دهد و بر تختِ خالیِ امپراتورِ سیاه بنشیند. اینموهای کار ایجاب میکرد که نُه آرامگاهِ مخفی به شکلِ هرم بسازد.
پس از مرگش در کاخِ افرای سپید، کلیساهای خورشیدِ فروزانِ ابدی وپاسخ بخار مشترکاً هشت آرامگاه را یافتند و تکتکشان را ویران کردند. باشدن این حال، آرامگاهِ نُهم هنوز کشف نشده است. هیچکس نمیداند کجا پنهان است.
اگر همان موقع امپراتورِ سیاه شده باشد، قطعاً میتواند درونِیعنی آن آرامگاه بیدار شود. اگر هم شکست خورده باشد، باورتکیه دارم که احتمالاً میشود از آن برای رستاخیزش استفاده کرد...»
صدای برنادت هنگامِ صحبت رفتهرفته نرمترتابی شد. در اواخرِ جملهاش، صدایش چنانراز اثیری بود که بهسختی شنیده میشد.
خودت هم اونقدرهانکشید مطمئن نیستی... بیشتر یهگیاهانِ جور امید و آرزوئه...
کلاین آهی کشید.
ناگهان، حرفهای شاهِداد پنج دریا ناستستایش را به یاد آورد.
امپراتور روزل دوست داشت جلوینکشید یک پنجرهٔ قدیِ خاص بایستدسبز و به غرب خیره شود.
کلاین از دفترِ خاطراتِ روزل میدانست که «وی» ورودیِ مغاک را درنیز دریای مه، در غربِ اینتیس کشف کرده است. آنجا جزیرهای بدوی یافته وبلوزی بر این باور بود که پر از عجایب است و ارزشِ کاوش دارد.
نکنه... امپراتور روزل آخرین آرامگاهِبازتاب مخفی رو تو مغاک یاتغییری روی اون جزیرهٔ بدوی ساخته باشه؟
کلاین لحظهایپاسخ فکر کرد وابله سپس لبخند زد.
«به نظر میرسدگرفت مسیرِ امپراتورِ سیاهتابی را خیلی خوب میشناسید.»
گمان میکرد امپراتور روزل به این دلیل کارتِ امپراتورِ سیاه را بهعنوانِ نشانکِ کتاب رها کرده و نامِارشدِ برنادت به زبانِ فیساکِ باستانی را وردِ فعالسازیِ آن قرار داده است، که تا حدی میخواسته دخترش را ازچکمهٔ آیینِ مربوطه مطلع کند. اما در نهایت، ظاهراً برنادت این اطلاعات را از راههای دیگری به دست آورده بود.
لبهای ملکهٔ راز ازاسپارو پشتِ تورِ مشبک اندکیحالتِ به لبخند کشیده شد.
«بیش از یک قرن است که روی اینهمزمان موضوع تحقیق میکنم. و برای فهمیدنِ جزئیاتش، دردِ تزریقِجای دانش از سوی حکیمِ پنهان را به جان خریدهام.
کاملاً مشخص است که شما، و آقای ابله کهگیاهانِ حامیِ شماست، شناختِ عمیقی از این موضوع دارید... همیشه برایمدخترِ جای کنجکاوی بوده که چرا اینقدر به مسائلِ او علاقهمندید.»
با وضعیتِ فعلی و از لحاظِ کسوت، میتونیسبز بهم بگی عمو... من و امپراتور چهبسا هموناین «هماتاقیهایی» باشیم که سالها اون بالا آویزون بودیم...
کلاین برای تسکینِ تلاطمِ احساساتش در دل غرحالتِ زد. با این حال، با لحنی آرام پاسخ داد:باد «میتوانید این سؤال را با آقای ابله مطرح کنید.»
قصد نداشت به برنادت بگوید که نُهمین آرامگاهِ مخفی ممکن است جایی درقویتر دریای مه باشد، و به احتمالِ زیاد روی همان جزیرهٔ بدوی، یا دراما مغاک قرار دارد. مناسبتر این بود که «ابله» به این سؤال پاسخ دهد.
ملکهٔ راز از پاسخِ گرماننکشید اسپارو جا نخورد. او نگاهش راملکهٔ به نقطهای دوردست در غرب دوخت.
اگرچه کلاین نمیتوانست نگاهِ برنادت را ببیند، اما مبهم حس میکرد کهنیز این بانو به جایی چشم دوخته که کودکیاش را در آن گذراندهداشت است. به زادگاهِ روحیاش نگاه میکرد، خانهای که دیگر نمیتوانست به آن بازگردد.
در آن لحظه، در میانِ پیچکهای سبز وحالتِ تاریکیِ ژرف، احساسات و رؤیاهای ظریفِ بسیاری که درباد اعماقِ قلب پنهان شده بودند، در حالِ غلیان بودند.
تنها در عرضِ چند ثانیه، ملکهٔ راز نگاهش را برگرداند وتلاش آرام گفت: «پس از اینکه کارهایم در بکلاند تمام شد، چند صفحهتکان را به کتلیا میسپارم تا از طرفِ من این سؤال را بپرسد.»
کلاین سردرگمیاش راگرفت پنهان نکرد و پرسید:طبیعی «چرا هفتهٔ آینده نمیپرسید؟»
برنادت با آرامش پاسخ داد: «حس میکنمگیاهانِ پاسخِ این سؤال بر روحیهام تأثیر میگذاردتاب و روحیهٔ بد به شکستم منجر خواهد شد.»
شکست به خاطرِ روحیهٔ بد؟ چه کاری همچین پیشنیازهای سختگیرانهای داره؟ درگیریپاسخ با یه نیمهخدای قلمروِ ذهن؟ یا شایدم بعد از اینکه گرههای قلبش رواینکه باز کنه، اعتمادبهنفسِ این رو پیدا میکنه که برای فرشته شدن تلاش کنه؟
کلاین در حالی که درابله فکر فرو رفته بود، بدونِیعنی اصرارِ بیشتر سر تکان داد.
این رازِ او بود،طولی چیزی که بهتر بود مگرگیاهانِ در صورتِ لزوم دربارهاش نپرسد.
سپس ملکهٔ راز گفت: «وقتی آن چند صفحهٔ خاطرات را مینوشت، من روبهرویش نشسته بودم.ایستاده میخواستم به من یاد بدهد که چطور آن نمادها را تفسیر کنم و بنویسم. اوگره قبول نکرد و فقط موهایم را به هم ریخت. آن زمان، من دیگر بزرگ شده بودم...
«میتوانم بگویم وقتی آن صفحات را مینوشت نگران، مضطرب و در موقعیتِ دشواری بود. درابله نهایت، به من گفت اگر واقعاً بتوانم همانطور که زاراتول پیشبینی کرده بود به شخصیتیتکیه مهم در جهانِ رازآلود تبدیل شوم، باید حتماً به یاد داشته باشم: مراقبِ "تماشاگر" باشم.»
مراقبِ «تماشاگر» باش... کلاینآقای بیاختیار هشدارِ روزل راهمزمان در دل تکرار کرد.
باور داشت که منظورِ امپراتور بهطورِ کلی فرابشرانِساخته مسیرِ تماشاگر نبوده است. او قطعاً به وجودِتاب خاصی، موضوعِ ویژهای یا هر دوی آنها اشاره میکرد.
امپراتور روزل عضوِ اون سازمانِطبیعی سرّیِ باستانی بود... بنیانگذار وراز رهبرِ اون سازمانِ سرّیِ باستانی...
پلکهای کلاین پرید و جرئت نکردمیداد بیشتر از این فکر کند، چراپاسخ که میترسید وجودِ خاصی افکارش را بشنود.
او که امیدوار بود هرچه زودتر آنباد صفحهٔ خاطرات را ببیند، گفت: «شاید توضیحاتِشدن مفصلی در آن صفحهٔ خاطرات وجود داشته باشد.»
برنادت سر تکان داد: «میدانم.»
او این موضوع را ادامه نداد. پس از دو ثانیه سکوتبرنادت گفت: «باید از طرفِ کتلیا از آقای ابله و شما تشکر کنم.بلوطیرنگ بهدست آوردنِ خونِ یک مارِ سرنوشت برای آیندهٔ او بسیار مفید است.
«اگرچه آیینِ ارتقای یک عارفشناس هیچ پیشنیازی در موردِ مسیرِ موجودِکند افسانهای ندارد، اما بهترین انتخاب همچنان مسیرِ سرنوشت است. این کارواسه باعث میشود وقتی به ردهٔ ۳ ارتقا مییابد، کارش بسیار آسانتر شود.»
کلاین باپاسخ ذهنیتِ یادگیریِ دانشیابله جدید پرسید: «چرا؟»
هر چی باشه، غیرممکنه یهنکشید برکتیافته همهچیز رو بدونه. حتی یهملکهٔ خدای راستین هم همچین توانی نداره!
چشمانِ برنادتطولی کمی خالیتابی از حس شد.
«نامِ دیگرِ "کاوش در رازهای سرنوشت"، "پیشگویی" است.حالتِ ردهٔ ۳ رازکاو، استادِ پیشگویی نام دارد. بهستایش همین دلیل هم هست که من در بکلاند هستم.»
به خاطرِپاسخ یه پیشبینیِآقای خاص از آینده؟
کلاین که حدسی زده بود و تاطبیعی حدی به روشنگری رسیده بود، با تأمل گفت:کنارِ «به نظر میرسد مسیرهای زیادی تواناییِ پیشگویی دارند.»
گوشههای لبِ ملکهٔ راز کمی بالا رفت. او آهی کشید و گفت: «در دورانِ باستان، بسیاری از موجوداتِ فرابشری بر این باور بودند کهداشت گردآوریِ قدرتهای مشابه به تغییری کیفی و پیشرفتِ چشمگیر منجر میشود، اما همهٔ آنها بدونِ استثنا دیوانه شدند یا مهارشان را از دست دادند. تنهاسریعتر پس از پیدایشِ نخستین لوحِ کفر بود که همهٔ موجودات فهمیدند تعادل—همان تعادلی که برای راه رفتن بر لبهٔ صخره لازم است—کلیدِ مسیرِ فرابشری است.»
پس قدرتهای یه قلمرو میتونه بینِ مسیرهای زیادی پخش بشه، رویکند چند مسیرِ اصلی متمرکز بشه و بقیهٔ مسیرها تهموندش رو بهواسه اشتراک بذارن؟ همم، یه نمونهٔ منفیش پادشاهِ شمال توی سفرنامهٔ گروزله، اولیسان...
کلاین بدونِ اصرارِداد بیشتر در فکریستایش عمیق فرو رفت.
پس ازساقهها مدتی، ملکهٔ رازنکشید سکوت را شکست:
«اگر کارِ دیگرینکشید ندارید، بیایید امروزساخته همینجا تمامش کنیم.»
کلاین لحظهای فکر کرد و گفت: «بسیاربیآنکه خب، اگر به کمکی نیاز داشتید، میتوانیدآقای از طریقِ دریاسالارِ ستارگان مرا پیدا کنید.»
برنادت آرام سر تکان داد.ابله ناگهان پیکرش شفاف شد و سپستلاش به خوشهای از حبابها تبدیل گشت.
حبابها پیش از آنکه بیدرنگ ناپدید شوند، پراکندهساخته شدند و به پرواز درآمدند. پیچکهای سبزِ تیرهٔتاب نخودفرنگی عقبنشینی کردند و در دلِ شب محو شدند.
انگار دستی نامرئی کلاینتابی را گرفته بود که بهآرامیملکهٔ روی پلِ بکلاند فرود آمد.
دست دراز کرد تا کلاهِ سیلندریاش را نگه دارد و نگاهی به اطراف انداخت. ردیفهایی ازستایش خانهها در امتدادِ ساحلِ رودخانه صف کشیده بودند و نورهای زردِ کمرنگی از آنها میتابید. دراندکی میانِ صدای خروشانِ رودِ پرآب و تاریکیِ شب، همهچیز آرام، بیصدا، گرم و صلحآمیز به نظر میرسید.
امیدوارم هیچکدومپاسخ از ایناآقای نابود نشن...
کلاین آهی کشیدگرفت و پیکرش بهسرعتتابی شفاف و محو شد.